Persian Archive

• تصوير يک آينه تمام نما
• ايرانيان و فلسفه های جديد
• آمريکا در مقام مدلول اعظم
• عوض شده ام
• زبان، گوهر اصلی داستان
• غلبه ناتوراليسم
• زبان بی زبانی
• قرمز کمرنگ
• ناشناس در اين سرزمين
• عکس را می توان خريد
• مستند هم مخاطب دارد
• نحوست سيزدهمين سلحشور
• 12 فيلم بهاری
• 40 روز تهران در پاريس
• برنامه بعدی كيارستمی در ايتاليا
• اين هفته در فيلم خانه ملی ايران
• در حاشيه استعفای پيروز قاسمی
• روباه و ميرعباسی
• ترابی و دفتری ديگر
• فرهنگ نمادها
• ريتم آهنگ ها
• شهرداد روحانی رهبری می كند
• نقاش افغان در پاريس
• انتشار آثاری از سمفونی تاجيكی


رضا جلالی: اوايل خرداد ماه نمايشگاه جالب توجهی از آثار تصويری به همت سيف الله صمديان مدير مسئول نشريه تصوير برگزار شد. اين نمايشگاه در چند بخش اصلی شامل آثار گرافيك، نقاشی و عكاسی هنرمندان معاصر ايرانی است. جالب آنكه اين نمايشگاه كه آثار آن هم زمان به شكلی كامل تر و جامع تر در مجله تصوير به چاپ رسيده اكثرا به انتخاب خود هنرمندان است و همين امر موجب می شود كه نوشتن يك يادداشت بر اين نمايشگاه كمی مشكل به نظر آيد. عمده ترين مسئله ای كه در اين نمايشگاه بدان پرداخته شده موضوع بحران اخير منطقه خاورميانه يعنی جنگ آمريكا و عراق است. چه در بخش آثار انتخابی خود هنرمندان و چه آنجايی كه به جنگ اخير آمريكا و عراق پرداخته شده، كاريكاتورها حتی با آثار پيشين هنرمندان شان بسيار فاصله دارند و از لحاظ كيفی در سطح نازل تری قرار دارند. هر چند نمی شود جامعيت حضور كاريكاتوريست ها در اين نمايشگاه را با حضور بالقوه آنان در دوسالانه كاريكاتور مقايسه كرد اما به هر حال با ارتقای سطح كيفی خواسته های مخاطبين نمی توان انتظار داشت كه چنين آثاری مورد توجه قرار گيرد.

بخش بعدی آثار ارائه شده در اين نمايشگاه شامل پوسترهايی است كه گرافيست ها به انتخاب خود ارسال داشته اند. اين بخش به دليل تنوع آثار موجود جذابيت های خاص خود را داراست. استفاده از خطوط يا نقوش ايرانی و همچنين به كارگيری عناصری همچون نگاتيو، نردبان يا چاقو دسته زنجان بيانگر رويكرد مثبت گرافيست ها به عناصر شناخته شده است كه در اين ميان پوستر همايش آسيب شناسی سينمای امروز ايران از طراحی فوق العاده هوشمندانه ای برخوردار است. اما پوسترهای بخش تئاتر چندان آثار برجسته ای به نظر نمی آيند به غير از يك يا دو اثر باقی پوسترها آثار بسيار ابتدايی و ساده انگارانه هستند كه به هيچ وجه در خلق آنها به رشد بصری مخاطب و برقراری ارتباط آن هم در شكل صحيح لحاظ نشده است. اما يكی از بخش های اصلی و بسيار مهم اين نمايشگاه عكس و آثار اخير عكاسان ايرانی است.

قبل از هر چيز بايد خاطرنشان كرد كه متاسفانه به دلايل عدم هماهنگی های لازم مابين برگزاركنندگان و خانه هنرمندان ايران آثار عكس موجود در اين نمايشگاه روز افتتاحيه آماده نشد و تنها دو روز پس از افتتاحيه بود كه آثار به شيوه ای جديد در معرض ديد علاقه مندان قرار گرفت كه همين امر باعث شد تا بعضی از حاضران به خصوص عكاسان حاضر در روز افتتاحيه كمی دلگير شوند. همچنين شيوه ارائه عكس ها بر روی زمين هنوز هم برای بعضی از مخاطبين حرفه ای قابل هضم نبوده و در گوشه و كنار نسبت به چنين ارائه ای معترض هستند. اما نكته حائز اهميت آنكه در دنيای هنر مدرن ديگر ارائه آثار به شكل كلاسيك موجب تعجب و دلسردی متخصصين است و چنين شيوه ای نيز چندان غيرمعمول نبوده است. عكس های موجود در اين نمايشگاه را می شود تقريبا به چهار بخش تقسيم كرد، عكس های مربوط به جنگ آمريكا و عراق، عكس های انتخابی عكاسان با سوژه های اجتماعی يا انتزاعی، عكس های ورزشی و عكس های يادبود كاوه گلستان و سعيد جان بزرگی. البته برای چنين تقسيم ناهمگونی دلايل خاصی وجود دارد كه در ادامه به آنها اشاره خواهيم كرد.

در بخش عكس «جنگ خليج فارس2»، آثار عكاسان ايرانی در كنار همتايان خارجی خود ارائه شده است. جالب آنكه در اين مجموعه با آثار قابل توجهی از عكاسان ايرانی برخورد می كنيم كه علی رغم كمبودها و امكانات محدود موفق شده اند لحظات به يادماندنی از اين جنگ را ثبت كنند. عكس های مجيد سعيدی، حسن سربخشيان و رضا معطريان جزو مجموعه های قابل توجهی هستند كه در اين نمايشگاه وجود دارد. عكس هايی كه زوايای پنهان زندگی و جنگ را با ديدی هنرمندانه به تصوير كشيده اند. به طور مثال عكسی كه سربازان آمريكايی را مقابل كاخ صدام در حال بازی نشان می دهد، يا كشتار طرفداران صدام توسط مردم (مجيد سعيدی) عكس ناواضحی كه يكی از سربازان آمريكايی را به همراه ادوات نظامی اش نشان می دهد (رضا معطريان) و همچنين عكس پل برمر حاكم دست نشانده آمريكايی در عراق يا عكسی كه پوشانده شدن تصوير صدام را توسط نيم تنه يكی از رهبران جديد عراق نشان می دهد (حسن سربخشيان) از نمونه های برتر عكس های جنگ هستند كه توسط عكاسان ايرانی ثبت شده اند هر چند در اين ميان هستند آثاری كه چندان كيفيت مطلوبی را در مقام يك عكس خبری دنبال نمی كنند.

نكته اصلی حائز اهميت در اين بخش همان گونه كه اشاره شد كمبود امكانات است و از همه مهم تر نكته ای كه جای تشويق دارد آنكه اين عكاسان همگی جوان هستند و تجربه عكاسی از وقايعی شبيه به جنگ را نداشته اند. به هر حال فعاليت های تصويری ديگر جايگاه ارائه خاص خود و مخاطب عام تری را در برمی گيرند. با ديدن نمايشگاه فوق و به خصوص ارائه عكس ها بر روی زمين ناخودآگاه كلمه ورلد پرس فتو در ذهن مخاطب شكل می گيرد. پنداری اين نمايشگاه راهی است برای رسيدن به نوعی بيان تصويری قوی در سطح جهان و راهی برای شناخته شدن اتفاق های تصويری در آن سو به اميد روزی كه اين نمايشگاه در بخش عكس بين المللی برگزار شود و توان رقابت عكاسان ايرانی با همتايان خارجی را افزايش دهد. به اميد روزی كه افتخار عكاسان ايرانی حضور اثرشان در اين نمايشگاه و يا چنين نمايشگاه های داخلی باشد و نه حضور در ورلد پرس فتو، اميدی كه ادعای آن امر سختی نيست.

بخش ديگری از عكس های اين نمايشگاه اختصاص به آثار برگزيده خود عكاسان دارد. در اين بخش نيز با آثار قابل توجهی روبه رو هستيم، عكس هايی كه به دليل گزينش صحيح عكاسان ارتباط دقيقی با مخاطب برقرار می كنند هر چند در اين ميان هستند آثاری كه تكراری هستند. آثار كسانی همچون اميد صالحی، كوروش اديم، بهمن جلالی، مجيد كورنگ بهشتی از اين قاعده مستثنی هستند و هر چند به شكل تك عكس ارائه شده اند اما از كيفيت تكنيكی، فنی و هنری قابل توجهی برخوردارند. شايد يكی از ضعيف ترين بخش های موجود در اين نمايشگاه (البته به غير از كاريكاتورها) عكس های ورزشی باشند. نمونه های شديدا تكراری كه بارها نمونه هايی از آنها اينجا و آنجا ديده شده، متاسفانه ضعفی كه امروزه تا حد زيادی گريبانگير عكاسی خبری در ايران شده و متاسفانه باعث حذف هويت های شخصی عكاسان مختلف است و همه را به يك سمت سوق می دهد، در اين بخش نيز مشاهده می شود.

اگر در عكاسی خبری اين روزهای ما (به خصوص در مطبوعات كه بيشترين استفاده را از اين محصول دارند) آثار عكاس توسط اديتورهايی انتخاب می شود كه متاسفانه ديد صحيحی از تصوير ندارند و از سويی ديگر همراه با مشهور شدن چند عكاس محدود، سليقه ها در انتخاب عكس ها به سمت آثار شبيه به اين عكاسان كشيده شده است، در بخش عكاسی ورزشی نيز گرفتن عكس های در حركت و ناواضح از شور و هيجان تماشاگران نهايت خلاقيت هنری اين بخش از فعاليت های حرفه ای عكاسی در ايران است. اگر از همين آثار محدود هم گذر كنيم باقی آثار در حد يك عكس يادگاری صرف و يا ثبت ساده اتفاق ها است.

در نهايت اين نمايشگاه شامل عكس هايی است كه اختصاص به بزرگداشت كاوه گلستان و سعيد جان بزرگی دارد. كه در اين بخش شايد تنها بتوان درباره عكس هايی كه بعد از رفتن اين دوستان ديگر عكاسان ثبت كرده اند صحبت كرد و متاسفانه نكته واضح آن است كه برخلاف عادت غالب ايرانی ها كه هنگام مرگ مديحه سرايان كلامی بسيار تردستی هستند متاسفانه عكاسان در نگاه تصويری به اين قضايا به خصوص عكس هايی كه به ثبت تشييع جنازه كاوه گلستان اشاره دارد، شديدا دچار ضعف بينايی هستند.

متاسفانه اين اتفاق در تشييع جنازه سعيد جان بزرگی نيز تكرار شده، نمی دانم آيا می شود با عكاسی كه هنگام تبادل شهدای تفحص با عراقی ها آن عكس به يادماندنی تك تابوتی را گرفته كه در ابتدای صفی از تابوت های پوشيده با پرچم عراقی ها قرار دارد، با چنين تصاويری وداع كرد؟ آيا می شود عكاسی را كه به گفته كاوه گلستان (زندگی بازی پنهانی دارد، اينجا كاوه گلستان يادی كرده از سعيد جان بزرگی... !) آثارش از حلبچه در مدارس آموزش دفاع در برابر جنگ های شيميايی به عنوان اسناد تصويری مورد استفاده قرار می گيرد، اين چنين از ياد برد. آيا كاوه گلستان و سعيد جان بزرگی به نفرين چندين ساله عكس و عكاسانی كه در ايران گريبان شان را می گيرد گرفتار شده اند؟ عكاسان می آيند و می روند اما در ايران آب از آب تكان نمی خورد. هر چند آنها پنجره ای هستند رو به آنچه ما از دنيای اطرافمان می بينيم اما يك شاعر هر چند هم كم اهميت آثارش ورد جادويی بر سر زبان ها جاری می شود و سال ها در ياد و خاطره كوچك و بزرگ می ماند.

نمی دانم شايد اين هم از بداقبالی ماست كه «تصوير» هنوز هم پس از سال ها حضور مستمر در ميان جامعه ايرانی آن چنان كه بايد جدی گرفته نمی شود، غافل از آن كه جدی ترين هويت ما بر روی شناسنامه مان را عكس ثبت كرده. امروز يا فردايش ديگر اهميتی ندارد چون نه كاوه ای هست و نه سعيد. اما يادمان نرود كه انقلاب و جنگ با «تصوير» آنها روايت شده اند. به هر حال نمايشگاه حاضر تصوير حاصل تلاش بی وقفه و قابل احترام و تشكری است كه ضعف هايی را نيز با خود داشته و شايد بيراه نباشد كه اين روند را از ديد شركت كنندگان و برگزاركننده اين نمايشگاه به قضاوت بنشينيم. سيف الله صمديان در رابطه با نحوه برگزاری اين چنين نمايشگاه كه موجب گله مندی بعضی از بازديدكنندگان و شركت كنندگان شده بود، می گويد: به دليل كمبود فضای مناسب در گالری های خانه هنرمندان در ابتدا قرار بر اين بود كه هفته ای يك بار جای نمايشگاه های گرافيك، كاريكاتور و نقاشی با آثار عكس عوض شود. اما بعدا به دليل مشكلات موجود از اجرای چنين طرحی منصرف شديم و به همين لحاظ در روز اول افتتاحيه ما موفق به ارائه آثار عكس نشديم. صمديان درباره پيدايش طرح برگزاری چنين نمايشگاهی گفت: جرقه ابتدايی در واقع مربوط به نام خود مجله تصوير است، چرا كه ديگر نشريات تخصصی صرفا به شاخه خاصی از هنرهای بصری می پردازند اما مجله تصوير از همان ابتدا سعی داشت كه مجموعه هنرهای تصويری را تحت پوشش خود قرار دهد و انجام چنين طرحی از خيلی پيش از اينها در ذهن من بود. در ابتدا اين طرح به شكل ارائه يك ويژه نامه در سال بود تا وقايع تصويری يك سال گذشته را مورد بررسی و معرفی قرار دهد، اما بعد تصميم گرفتيم كه اين روند به شكل يك نمايشگاه هم برگزار شود و يكی از شاخصه های اصلی اين نمايشگاه انتخاب توسط خود هنرمندان بود تا بتوانند بدون دغدغه ای خاص آثار خود را به نمايش بگذارند.

مدير مسئول مجله تصوير همچنين ديدگاه خود درباره ارائه آثار عكاسی بر روی زمين را اين چنين تشريح كرد: اگر ديده باشيد در مسابقه های عكاسی عموما در خارج كشور آثار ارسالی بر روی زمين قرار می گيرند و داورها آنها را قضاوت می كنند، ما قصد داشتيم بازديدكنندگان كه مردم عادی هستند نيز وقايع يكسال گذشته و حوادث جهان را از طريق تصاوير ارائه شده قضاوت كنند. به همين جهت تك عكس های ارائه شده كه در بخش های غير خبری بودند بر روی ديوار و مجموعه عكس های خبری بر روی زمين چسبانده شدند. صمديان همچنين اشاره ای نيز به برنامه های آينده داشت و ادامه داد: مطمئنا در سال آينده سعی خواهيم كرد با اطلاع رسانی قبلی به هنرمندان تعداد بيشتری از آنها را برای حضور در اين نمايشگاه دعوت كنيم. صمديان درباره مسائل گريبانگير شده عكاسان داخلی در مقام يك صاحبنظر معتقد است: تا زمانی كه يك انجمن صنفی ملی و معتبر در ايران وجود نداشته باشد، هيچ حركت مثبتی برای عكاسان شكل نخواهد گرفت. و اين عدم وجود يك انجمن صنفی معتبر برای عكاسان تنها دو دليل دارد، اول آنكه ما هيچ متولی دولتی مخصوص و مختص عكاسی نداريم، اين به معنی آن نيست كه يك متولی دولتی به عنوان حمايت كننده تمام و كمال در اختيار ما باشد چرا كه اين امر خود از فعاليت های آزادانه ما جلوگيری خواهد كرد.

زمانی موزه محل برگزاری دوسالانه ها يا مسابقات عكاسی بود اما چندين سال است كه هيچ حركت جدی ای در اين زمينه شكل نگرفته. ظاهرا مديريت موزه به اهميت عكاسی پی برده اند و قصد انجام كارهايی در اين زمينه را دارند. متأسفانه تاكنون اين مكان زيرنفوذ نقاشان ريز و درشتی بوده كه حقشان در اين حد نيست، چرا كه حد و اندازه نقاشی حال حاضر ايران آن هم به شيوه 40 يا 50 سال پيش اروپا بسيار پايين تر از عكاسی يا هنرهای جديدی همچون ويدئوآرت است، شايد اگر اين دوستان كمی مجال نفس كشيدن بدهند جايی نيز برای حضور عكاسی ايرانی كه بسيار شناخته شده تر و پيشرفته از نقاشی ايران است، پيدا شود. و دوم آنكه دنيای عكاسان ايرانی بسيار كوچك و محدود است و آزادگی درونی آنها در حدی نيست كه بتوانند لياقت خودشان و عكاسی را در جامعه ثابت كنند و به همين دليل نمی توانند در قالب يك تشكل فعاليت كنند.

در حال حاضر عكاسی در ايران دارای چند انجمن به شكل زيرشاخه است، اما متأسفانه يك انجمن ملی كه پيگير كار عكاسان باشد وجود ندارد و به همين خاطر عكاسی در ايران بی پدر است. وی در خاتمه گفت: اما طبيعتا آدم های مثبت هم در عكاسی ايران حضور دارند هرچند اين روزها عرصه جولان آدم های كوچكی است كه سلامت نفس و آزادگی درونی ندارند. به هرحال اميدوارم در دوسالانه عكسی كه قرار است پس از سال ها وقفه امسال برگزار شود حركت مثبتی شكل گيرد و ما بتوانيم در نهايت يك انجمن ملی عكاسی تشكيل دهيم. از سويی ديگر سميع آذر مديريت موزه هنرهای معاصر درباره برگزاری نمايشگاه تصوير معتقد است: به نظرم اين نمايشگاه اتفاق بسيار خوبی بود چرا كه به نحو شاخص تری به معرفی هنرمندان گرافيست، كاريكاتوريست و عكاس پرداخته بود. وی در ادامه افزود: با همه ضعف ها و قوت های موجود بايد پذيرفت كه سال ،81 سالی پر تكاپو در زمينه آفرينش های هنری بود و نفس اين روند كه در نمايشگاهی عملكرد يكساله هنرمندان بدون هيچ قضاوت ارائه شود، عمل بسيار ارزشمندی است و اميدوارم با برنامه ريزی های دقيق و جامعيت بيشتری در سال آينده صورت گيرد و من شخصا از صمديان تقاضا كردم تا اين فعاليت را ادامه دهند.

سميع آذر با اشاره به برگزاری دوسالانه عكاسی در سال جاری گفت: خط مشی جديد اين بود كه از جامعه هنرمندان دعوت كنيم تا بيايند در كنار مركز هنرهای تجسمی و در قالب يك انجمن فعاليت كنند و يا جمعی را بتوانيم در يك قالب و به شكل متفق القول بيابيم. اما متأسفانه در رشته عكاسی كمتر به نتيجه مثبتی دست پيدا كرديم. به هرحال قصد هم نداشتيم كه كسی را به عنوان دبير يا برگزاركننده انتخاب كنيم. بدون توجه به شرايط جنبی برگزاری دوسالانه به هر قيمتی هم منظور ما نبود. چرا كه معتقديم كه اين دوسالانه بايد برآيند برجسته ای از فعاليت عكاسان ايرانی باشد تا امكان مراوده خارجی برای آنها حاصل شود. اما ظاهرا اين بار پس از يك وقفه طولانی چهارساله (توضيح: آخرين بار دوسالانه عكاسی در سال 76 برگزار شده كه تا زمان نوشتن اين مقاله می شود 6 سال!) نتايجی حاصل شده و هنرمندان عكاس قرار است بيايند و با همه مشكلات موجود دوسالانه را برگزار كنند. اما هنوز تاريخ دقيقی ندارد، احتمالا دی يا بهمن.

ابراهيم حقيقی گرافيست و فيلمساز نيز می گويد: نمايشگاه حاضر بسيار ديدنی و جذاب بود و پوسترهای متنوعی ارائه شده بود چرا كه به انتخاب خود هنرمندان ارائه شده بود اما در بخش كاريكاتور نظر شخصی ام اين است كه آثار حتی در حدی نبودند كه من را متوقف كنند. شايد چون هر روزه با هجمه ای از آثار اين چنينی در مطبوعات روبه رو هستيم قطعا بررسی هايی در اين شكل حركت مثبت و خوبی است اما اين نهايت موفقيتی كه می شد حاصل شود نبود. به نظر می آيد اين حركت با تعجيل انجام شده و جای بسياری خالی بوده است كه قطعا معذوريت های خاص ديگری هم بوده اما به طور كلی اين روند به 50 درصد موفقيتی رسيده كه من انتظار داشتم و عنوان نمايشگاه بسيار بيشتر از اتفاق آن بود.

مجيد سعيدی عكاس برجسته مطبوعات كه عكس های ارائه شده توسط وی از جنگ عراق و آمريكا مجموعه قابل قبول و مطلوبی بود نيز درباره اين نمايشگاه معتقد است: همين كه فعلا هيچ ارگان يا موسسه ای نداريم كه آثار اين همه عكاس را يكجا به نمايش بگذارد و اين امكان را به آنها بدهد كه خود را محك بزنند، هرچند ضعف هايی هم وجود داشته. به طور مثال چيدمان عكس ها روی زمين حركت خوبی است اما نه ارائه آنها در بخش اداری، كاش اين آثار در گالری ها به همين شكل ارائه می شد. چرا كه من در همين برگزاری نمايشگاه برای انجام كاری به خانه هنرمندان رفته بودم و با كارمندان يا عابرانی روبه رو شدم كه بی توجه از روی عكس ها عبور می كردند. اما عكس ها به خودی خود خوب بودند هرچند هنوز در نحوه گزينش آنها جای تأمل است چرا كه آثار حرفه ای ما در كنار آماتورها بدون هيچ توجهی ارائه شده است. از سويی ديگر آثار بعضی از عكاسان در اين نمايشگاه حضور ندارد. سعيدی درباره مجموعه عكس های جنگ خود می گويد: بايد اعتراف كنم كه به دليل مشكلات مالی نتوانستم آنچنان كه بايد در عراق عكاسی كنم. عكاسانی در عراق بودند كه هفته ای 5000 دلار خرجشان بود در حالی كه من با 600 دلار پول برای عكاسی به عراق رفتم. اگر من هم چنين پولی داشتم می توانستم با 250 دلار راننده ای كه من را به عراق نبرد تطميع می كردم تا بتوانم از سقوط بغداد عكاسی كنم.

سعيدی با ابراز نارضايتی از فعاليت های رسمی عكاسان خاطرنشان كرد: متأسفانه جامعه عكاسی ما مشكل دارد كه آن هم عدم اتحاد و يكدستی آن است. ما هنوز نمی توانيم هيچ حركت صنفی انجام دهيم و مراكز دولتی هم هيچ حركت مثبتی در اين زمينه انجام نمی دهند و كل فعاليت های ما در اين زمينه محدود به يكسری فعاليت های سرسری شده است. حسن كريم زاده يكی از كاريكاتوريست های حاضر در اين نمايشگاه نيز گفت: برگزاری نمايشگاه «تصوير سال» جدا از ارائه عصاره فعاليت يكساله هنرمندان تجسمی ايران در قالب يك نمايشگاه ـ كه در نوع خود اتفاق پيش پا افتاده ای نيست ـ امكان گرد هم آمدن فعالان عرصه های مختلف هنری را فراهم می سازد. اين ايده، در سال هشتاد ـ دست كم برای نخستين بار بعد از انقلاب ـ توسط آقای صمديان در نشريه تصوير اتود شد و نهايتا امسال تحقق عينی يافت.

به نظرم ويژگی اين نمايشگاه در درجه اول اهميت؛ انتخاب كارها توسط خالقان آثار، و در درجه دوم: انتخاب تنها يك اثر از بين كارهای سال گذشته بود. يعنی به راحتی می توان با مرور آثار ارائه شده، دست كم به هفتاد درصد توان هربخش پی برد. در هر حال، از يك طرف فكر می كنم جای برخی مراكز فرهنگی و هنری داعيه دار حمايت و پشتيبانی اين گونه نمايشگاه ها، بسيار خالی بود و از طرف ديگر گمان می كنم عدم حضور اين مراكز به خاطر دخالت ها و اعمال نظرهای غيرتخصصی شايد لطف بزرگی به هنرمندان شركت كننده بود ـ كه آثار خود را با خلوص ذهنی و آزادانه تر انتخاب كرده بودند، شايد همين نكته سبب شد تا اين نمايشگاه به مذاق بسياری چون من خوش بيايد.

با همه اين اوصاف نمايشگاه حاضر فعاليت بسيار مثبتی است كه اميدواری های زيادی را برای هنرمندان عرصه های تصويری ايجاد كرده كه تداوم آن می تواند همچون شاهدی هميشگی و زنده يك آينه تمام نما برای فعاليت هنری يكساله شان باشد و به اميد آنكه روزگاری حضور عكاسان ايرانی در اين نمايشگاه افتخاری در كارنامه هنری شان باشد.


دكتر كريم مجتهدی فارغ التحصيل از دانشگاه سوربن، و عضو گروه فلسفه دانشگاه تهران است. از ميان كتاب های وی می توان به «فلسفه نقادی كانت»، «پديدارشناسی روح»، «هگل»، «فلسفه در قرون وسطی» و «آشنايی ايرانيان با فلسفه های جديد غرب» اشاره كرد. او سال هاست كه فلسفه كانت، هگل، دكارت و فلسفه قرون وسطی را تدريس می كند. از خصوصيات بارز وی، بيان شيوا و ساده گويی مفاهيم مهم فلسفه است. نشست هفته گذشته خانه كتاب به بررسی كتاب «آشنايی ايرانيان با فلسفه های جديد غرب» اختصاص داشت و دكتر مجتهدی خود به ايراد سخنرانی پرداخت.

چگونگی مواجهه با غرب كه موضوع محوری غرب شناسی، غرب گرايی و غرب ستيزی ايرانيان بوده است امروزه در مباحث نظری جامعه ما جايگاه ويژه ای دارد. به همين مناسبت كتاب ماه ادبيات و فلسفه، هشتاد و هشتمين نشست خود را به بحث و گفت وگو درباره كتاب «آشنايی ايرانيان با فسلفه های جديد غرب» نوشته دكتر كريم مجتهدی اختصاص داد تا از رهگذر بحث درباره اين اثر درخور تعمق، به تاريخ آشنای ايرانيان با مكاتب فلسفی غرب و مسائل و مشكلات اين رويارويی پرداخته شود. در ابتدای اين نشست دكتر كريم مجتهدی در باب رواج تفكرستيزی در جامعه معاصر ايران گفت: گرچه من برخلاف نظر كسانی كه معتقدند در جامعه ما فلسفه مظلوم واقع شده، اعتقاد دارم هيچ رشته ای مانند فسلفه پرادعا نيست اما در طول اين يك قرن و نيمی كه از تماس ايرانيان با غرب می گذرد، ما تنها مرعوب علوم و فنون آنها شديم و اين مرعوب شدن، ما را نسبت به خودمان بی اتكا كرده است، به نوعی كه اعتماد خود را به تفكر از دست داده ايم. در روزگار ما بی فكری مرسوم است و اين مسئله چنان وارد فرهنگ ما شده كه در دوران گذشته اصلا سابقه نداشته است.

وی در باب اهميت پرداختن به فلسفه در دوران معاصر گفت: ممكن است گروهی معتقد باشند با توجه به مسائل اقتصادی، معيشتی و بهداشتی كه گريبانگير جامعه ماست پرداختن به فلسفه كار ضروری ای به نظر نمی رسد. اما اشتباه از همين جا ناشی می شود. شايد بهترين زمان برای جست وجوی زيربنای كلی مشكلات اقتصادی و معيشتی زمانی باشد كه جامعه ای با اين مسائل دست و پنجه نرم می كند. بنابراين با وجود كمبودهای مادی اولويت با تحليل فرهنگی است. گروهی نيز ممكن است معتقد باشند كه كشوری همانند ايران سنت های فلسفی بسياری دارد و فلسفه از اين سنت ها بهره های فراوانی بردند. بنابراين، پرداختن به فلسفه غرب صحيح به نظر نمی رسد. اين گروه نيز در مسير خود دچار اشتباه شده اند. فلسفه، شی نيست كه بگوييم آن را داريم يا نداريم. فلسفه، فعل «فكر كردن» است. در نتيجه تا فكر نكنيم، هيچ نداريم. پس شناخت فلسفه يعنی اينكه در چه درجه ای از آگاهی قرار داريم.

دكتر مجتهدی درباره تمايز فلسفه قرون وسطايی اروپا و فلسفه عصر جديد اظهار داشت: اگر به فلسفه قرون وسطايی غرب توجه كنيم، درمی يابيم كه عقربه فكری متخصصان علوم كلامی و الهی آن دوران ميان وحی و عقل در نوسان است. برخی مانند توماس آكوئينی به عقل نزديك می شوند و بعضی همانند اوگوستينوس به وحی. اما در دوران معاصر متفكران علوم كلامی و الهی در ابتدا خود را فيلسوف می نامند. همچنين در اين دوران نوسان فكری فيلسوف ميان علوم جديد و كلام سنتی است و فلاسفه دوران جديد می كوشند ميان اين دو وجه، رابطه ای برقرار كنند. به نظر می رسد شاخص تفكر عصر جديد دكارت است هرچند كه قبل از دكارت متجددان بسياری وجود داشتند اما با مطالعه آرای او به راحتی می توان مشخصات و فصول مميزه تفكر جديد را دنبال كرد. ايرانيان نيز در گام های نخست آشنايی با فلسفه غرب به دكارت توجه كردند. پس به نوعی مسئله توجه به دكارت اتفاقی كاملا تصادفی محسوب نمی شود و نوعی وجه عقلی را پشت سر خود دارد.

دكتر مجتهدی ضمن مقايسه دكارت با فرانسيس بيكن در باب نظريات اين دو فيلسوف يادآور شد: هر دوی اين فلاسفه می خواهند با علم، طبيعت را به استخدام خود درآورند كه اين بهره گيری از طبيعت به نفع انسان است. فرانسيس بيكن صراحتا اذعان می دارد كه عقل بايد در برابر تجربه سر تعظيم فرود آورد چرا كه به كمك تجربه می تواند طبيعت را به استخدام خود درآورد. دكارت برخلاف بيكن كه به عقل بی توجه است، عقلی مسلك است. اما عقلی كه دكارت توصيف می كند يك عقل جديد است و با عقل مشائی، افلاطونی و قرون وسطايی تفاوت دارد. عقل دكارتی يك عقل رياضی و كمی سازی است. اصالت عقل در واقع يك نوع اصالت رياضی است و اولويت دادن به اندازه گيری عالم طبيعت است و شناختن نحوه برخورداری از طبيعت محسوب می شود. البته دكارت نوعی توجيه فلسفی می كند اما بيكن در توجيه فلسفی ضعيف است و بيشتر كاربردی است. دكارت زيربنای نظری مطالب را بيان می كند و گاهی گمان می رود كه او متافيزيسين است در حالی كه او تنها زيربنای علوم جديد كاربردی را پی ريزی می كند و از اين حيث فوق العاده است. فسلفه دكارت نوعی طرح ريزی بسيار استادانه است. او علوم طبيعت و فيزيك را از قيد حواس رها می كند و معتقد است كه عقل، ضابطه علوم طبيعت را بنيان می نهد. فلسفه دكارتی نشان می دهد برای شناختن جهان بايد روشی هندسی ـ مكانيكی اتخاذ كرد چون ذات عالم در روش هندسی ـ مكانيكی است. حركت موضوع علم مكانيك و امتداد موضوع علم هندسه است. حتی اگر بخواهيم بدن انسان را به صورت هندسی ـ مكانيكی بشناسيم، كالبدشناسی، هندسه و فيزيولوژی، مكانيك بدن می شود.

دكتر مجتهدی ضمن بيان يك فرضيه در باب نخستين كسی كه دكارت را به ايرانيان معرفی كرد، گفت: اولين شخصی كه دكارت را به ايرانيان معرفی كرد يك شخصيت فرضی در كتاب «نامه های ايرانی» اثر مونتسكيو است. در اين اثر شخصی در قرن هجدهم به پاريس می رود و از آنجا برای دوستان ايرانی اش نامه می فرستد. در اين كتاب اين شخص بيان می كند كه در اينجا مقصود پاريس است، با روشی روبه رو شدم كه در آن مسائل را تحليل می كنند و آن را به يك اصل مرتبط می دانند و هرچه تعداد اين اصول كمتر باشد، برای آنكه مشكلات را حل كند كافی است. با آنكه در آن اثر صحبتی از دكارت به ميان نمی آيد اما اين روش دكارت است و اصولی كه از آن نام می برد كتاب «اصول» دكارت است. لازم به ذكر است مونتسكيو اين اثر را برای بيان تفاوت شرق كهنسال با غرب متجدد نوشته و به اين ترتيب تفاوت اين دو را در روش كار دانسته است. البته اين مسئله فرضی است چون اين اثر در دوره ای نگاشته شده كه درايران نمی توانست به واسطه فتنه افاغنه اين مباحث صورت بگيرد.

وی در توضيح نخستين رساله غربی كه به زبان فارسی ترجمه شد، اظهار داشت: در حدود 130 سال پيش در دوره ناصرالدين شاه، كنت دوگوبينو، كنسول فرانسه، با همكاری «برنه» فردی فرانسوی كه بر فارسی مسلط بود و يك يهودی كه معلم و ساكن تهران بود به ترجمه رساله «گفتار در روش» دكارت پرداختند البته فكر اوليه ترجمه اين رساله به خود كنت دوگوبينو تعلق داشت. گوبينو عقايد خاصی داشت. او نژادها را برابر نمی دانست و ايجاد تاريخ را به برخورد و اختلاط نژادهای گوناگون نسبت می داد. از آن جا كه تاريخ ايران، تاريخی پيچيده است، او دليل اين پيچيدگی را گذر اقوام و نژادهای مختلف از ايران می دانست. گوبينو ضمن برشمردن دكارت به عنوان دورترين فيلسوف از ذهن ايرانيان قصد داشت با ترجمه اين اثر در ساليان بعد تحولی در فرهنگ و ذهن ايرانی ايجاد كند. اما تجربه فرضی دوگوبينو هرگز به وقوع نپيوست چون ترجمه اين اثر آنچنان بد، نامفهوم و عباراتش دور از ذهن ايرانيان بود كه سبب شد دكارت همچنان در ايران ناشناخته بماند.

دكتر مجتهدی با برشمردن ترجمه افضل الملك كرمانی به عنوان دومين ترجمه از رساله گفتار در روش دكارت در اين باره تصريح كرد: خاندان افضل الملك كرمانی از آنجا كه با نظام قاجار مخالف بودند به استانبول مهاجرت كردند به همين دليل او اين اثر را از تركی به فارسی ترجمه كرد اما ترجمه او هم چاپ نشد. اگرچه ترجمه افضل الملك با ذهن خواننده ايرانی آشناست اما نقص مهم اين اثر آن است كه بعضی از عبارات نادرست ترجمه شده اند و معنای مورد نظر دكارت را نمی رسانند. با در نظر گرفتن اينكه تركيبات عبارات در اكثر موارد با تركيبات متن فرانسه مطابقت ندارد می توان اعتقاد داشت كه افضل الملك يا اصلا متن فرانسه اين رساله را نديده و يا برای ترجمه خود از آن استفاده نكرده است.

وی در باب ترجمه مرحوم محمدعلی فروغی از رساله دكارت گفت: مرحوم فروغی بنابر آنچه در مقدمه اول خود نوشته به ترجمه گوبينو و افضل الملك اشاره می كند اما می گويد ترجمه آنها را نديده است. او در وهله نخست مصمم بود تا دكارت را ترجمه كند اما چون گمان می كرد فلسفه او را ايرانيان درك نكنند به نگارش «سير حكمت در اروپا» پرداخت و رساله «گفتار در روش» را در اين كتاب قرار داد. ترجمه فروغی در سطح بسيار بالايی قرار دارد و او در نحوه برگرداندن اصطلاحات و مطالب مشكل و دشوار زبان فرانسه نهايت استادی را به خرج داده است و مفاهيم دكارت را به نحوی سليس و متين به زبان فارسی، منسجم و فهميدنی درآورده است.

دكتر مجتهدی درباره كتاب «بدايع الحكم» اذعان داشت: «بدايع الحكم» اثر ملاعلی مدرس زنوزی است. اين اثر پاسخ به هفت سوالی است كه بديع الملك ميرزا از حكيم زنوزی كرده است. به يك معنا «بدايع الحكم» اولين كتاب فلسفه تطبيقی در زبان فارسی محسوب می شود چرا كه برای اولين بار در كنار متفكران بزرگ ايرانی، اسامی فلاسفه غربی به چشم می خورد. در نگاه نخست به نظر می رسد كه بديع الملك تنها قصد داشته از فلسفه سنتی سوالاتی مطرح كند اما برای آنكه اطلاعاتش را به رخ ديگران بكشد به اين متفكران غربی هم اشاره كرده است. اما با مطالعه اسناد باقی مانده از بديع الملك ميرزا درمی يايبم ذكر فلاسفه غرب در آخرين سوال نه جنبه تفننی داشته و نه فضل فروشی بلكه از همان ابتدا برای او مسئله مقايسه ميان افكار فلاسفه غرب و سنت تفكر اسلامی ايرانی مطرح بوده است و به همين دليل اين كتاب نخستين كتاب فلسفه تطبيقی در ايران به شمار می آيد.

وی در توضيح عدم جمع بندی در كتاب «آشنايی ايرانيان با فلسفه های جديد غرب» تصريح كرد: بحث و پژوهش بايد به صورت پژوهش باقی بماند. فيلسوف در هر بحثی كه می كند می خواهد عمق مطلب را اثبات نمايد و به تحقيقات خود ادامه دهد از اين حيث هيچ رشته ای مثل فلسفه، آينده ساز نيست. فلسفه، فكر را در آينده طراحی می كند و پيش پای انسان قرار می دهد. جايی كه فلسفه وجود ندارد، علم هم وجود نخواهد داشت و به همين جهت در اين اثر از جمع بندی قطعی اجتناب كردم. دكتر مجتهدی با اشاره به بحث سنت و تجدد در جامعه امروز ما در باب سنت كاذب و تجدد كاذب گفت: هم سنت می تواند كاذب باشد و هم تجدد. سنتی كاذب است كه از رشد خود جلوگيری كند و در اثر اين ممانعت حيات را از خود سلب می كند. همچنين اگر تجدد تنها تظاهر به برخی مظاهر فرهنگ غرب باشد، صددرصد منحط است و باعث فروپاشی روح و انكار ارثيه های روحی انسان می شود. اما چنانچه تجدد نوعی جست وجو و اميد به يافتن باشد، كاذب نخواهد بود كما اينكه سنتی كه در پی افزودن چيزی به درون خودباشد، سنت كاذبی نيست و در اين صورت است كه سنت و تجدد می توانند همپای هم حركت كنند.

دكتر مجتهدی درباره ارتباط فرهنگ سنتی و فرهنگ غربی گفت: اگر فرهنگ سنتی خود را زنده كنيم بی شك به فلسفه غربی نيز علاقه مند می شويم و اگر فلسفه غربی را به دقت مطالعه كنيم بر سنت فكری خود اشراف بيشتری می يابيم. اين دو مسئله بر هم منعكس می شوند. در هر انسانی علاوه بر مسئله هويت، شخصيت نيز مطرح است. اگر شخصيت را حذف كنيم، هويت مفهوم نمی يابد. در حقيقت هويتی صحيح است كه به يك شخصيت منجر شود. وقتی شخصيت كسی را حذف كنيم گويی او را از ريشه هايش جدا كرده ايم. البته ما بايد نسبت به سنت خود متعصب باشيم و بيهوده آن را از دست ندهيم اما بايد برای حفظ سنت آن را دقيق بشناسيم و در آن تعمق كنيم. مسئله اختلاف در سطحی بودن و عميق بودن است اگر در سنت فكری خود عميق باشيم در سنت فكری غرب هم عميق خواهيم بود.


حامد يوسفی: يازده سپتامبر البته ديگر تب و تابش افتاده اما آمريكا هنوز در كانون است. پس از پايان حمله به افغانستان پرسشی جدی به ميانه ميدان آمد كه بعد از حمله به عراق اهميت اش آشكارتر شد. اين پرسش به حوزه سياست جهانی ارتباط داشت: آيا تحقق نظام يكپارچه و واحد جهانی، به شكلی دموكرات كه در آن تمام ملل و افراد حقوق يكسانی دارند، اساسا امكان پذير است يا آنكه جهانيان پس از پايان جنگ دوم جهانی در توهم تحقق آن به سر می بردند كه به تاسيس سازمان های جهانی از قبيل سازمان ملل متحد پرداخته اند؟ اگر همه ملل در نظام واحد جهانی برابرند، پس جايگاه آمريكا چرا برتر است كه می تواند دست به «اقدام خودسرانه فراملی» بزند و اگر قرار است به برتری برخی ملل بر برخی ديگر (كه دليل اين برتری هر چيزی می تواند باشد) تن بدهيم، پس سازمان های بين المللی، خصوصا سازمان ملل و شورای امنيتش، چه كاره اند؟ اگر اين پرسش برای همه ما جدی باشد ـ كه ظاهرا هست ـ بيشتر می توانيم به آمريكا فكر كنيم. آمريكا جدی ترين پديده ای است كه مفهوم نظام واحد و يكپارچه جهانی را به چالش می كشد. حتی اگر يازده سپتامبر هم ديگر از تب و تاب افتاده باشد، كتاب مشترك يوسف اباذری و مراد فرهادپور تازه كارش بايد بالا بگيرد، چون تلاشی است برای شناخت آمريكا؛ آمريكا به عنوان يك پديده يا مفهوم، در مقام يك نشانه.

آمريكا را ظاهرا ديگر نمی توان با شيوه های مرسوم گذشته شناخت. نه آنكه آن شيوه ها به لحاظ علمی ناكارآمد باشند، بلكه برعكس چون تا سر حد امكان از ظرفيت هايشان استفاده شده و اينك ديگر جای كاری برای شان نمانده. اين ما را وامی دارد كه به دنبال روش های تازه شناسايی باشيم. «نيويورك، كابل» از اين منظر، مهم ترين ارزش هايش ارزش های روش شناسانه است. «نيويورك، كابل» كتابی است مبتنی بر نقل قول (quotation) و از اين رو در زبان فارسی يكسر بديع و نوآور. بهره گرفتن از اقوال و گزين گويه های بزرگان در تاملات فلسفی البته تمهيد ناشناخته ای نيست، اما اين تمهيد در اغلب آثار تاليفی فارسی بيش از آنكه ابزار انديشه گری باشد، وسيله فريب دادن و مقهور ساختن خواننده بود و واجد اين معنای ضمنی كه من اين ها همه را خوانده ام و پشتوانه حرفم كذا و كذا و اگر با من مخالفی كذا و كذا. در كتاب مشترك يوسف اباذری و مراد فرهادپور اما مسئله يكسر تفاوت می كند. اينجا نقل قول اساس تمهيدات روش شناسانه مولفان را تشكيل می دهد برای تامل. اما اين تمهيد به شناخت چه چيزی معطوف است؟ عنوان فرعی كتاب می گويد: «نشانه شناسی 11 سپتامبر» پس آيا كتاب معطوف به شناخت 11 سپتامبر است؟ می دانيم گفت وگويی كه مبنای اصلی كتاب را تشكيل داده چند روزی پس از حادثه 11 سپتامبر صورت گرفته و طبعا اهميت و شگفت آوری اين حادثه عميقا ذهن گفت وگوگران را به خود مشغول داشته بوده است. پس آيا به همين دليل تعبير 11 سپتامبر به جلد كتاب راه نيافته؟ اگر با دقت بيشتری - حالا كه بيش از يك سال از حادثه می گذرد - كتاب را مورد بازخوانی قرار دهيم روشن می شود كه مسئله اصلا يازده سپتامبر نيست.

يازده سپتامبر اساسا بهانه است و مسئله آمريكاست؛ روشی هم كه مولفان برای مطالعه آن به كار برده اند، روشی نشانه شناسانه است. به اين ترتيب عنوان فرعی كتاب را می توان عوض كرد و گذاشت «نشانه شناسی آمريكا» (حتی اگر تعبير نازيبايی باشد) تمهيدات روش شناسانه مولفان ـ و در كانون تمام اين تمهيدات: نقل قول ها ـ هم معطوف به خود آمريكاست و نه يازده سپتامبر. در گفتار اول يوسف اباذری (از صفحه 7 تا صفحه 41 كتاب) در بيش از سی و پنج مورد به اسامی خاص، اعم از اسامی نويسندگان، روشنفكران، آثار هنری، فيلسوفان، جامعه شناسان و. . . اشاره شده است و هر كدام از اين اسامی همراه است با ذكر نظری منقول از اين كسان و آثار درباره آمريكا. به اين ترتيب، اگر به تعبير فردينان دوسوسور ـ نخستين كسی كه دانش «نشانه شناسی» را جدی گرفت ـ «نشانه شناسی» عبارت باشد از علم شناخت پديده هايی كه اهميت شان نه مستقل، بلكه وابسته به پديده ديگری است كه به آن دلالت می كند (با تعابير پساساختگرا از «نشانه شناسی» فعلا كاری نداريم كه «دال» را واجد هويتی مستقل می انگارند)، آن وقت تمامی اين نقل قول ها اهميت شان از آنجا می آيد كه دلالت می كنند بر يك امر غايب، يعنی آمريكا. فی الواقع، برای يوسف اباذری و مراد فرهادپور كه يكی دو هفته پس از حادثه يازده سپتامبر در ساختمانی در تهران نشسته اند دست به كار گفت وگويی درباره اين حادثه شوند، آمريكا «غايب» است. اما نوشته ها و فيلم ها و آثاری در اختيار آنها هست كه گرچه خود آمريكا نيست، اما دلالت می كند بر آمريكا. به اين ترتيب اين آثار می شوند «دال» و مدلول شان صورتی ذهنی كه از «آمريكا» برای ما پديد می آيد. به همين صورت است كه «نقل قول» از مقام ابزار فخرفروشی و زيبانويسی به مقام تمهيد روش شناختی نايل می آيد، و آمريكا از مقام شيطان بزرگ، به جايگاه مدلول اعظم.

نويسنده مقدمه كتاب «نيويورك، كابل» می نويسد: «در آن روز معلوم نبود كه در مورد چه چيزی بايد گفت وگو شود.» من استدلال كردم كه اگر شگفتی و نامأنوسی حادثه يازده سپتامبر ذهن مؤلفان را مقهور خود نكرده بود، اين تعبير به جلد كتاب راه نمی يافت (همچنان كه خود نويسنده مقدمه هم تصريح كرده است: «آهسته آهسته از خلال صحبت ها موضوعی كه بروز كرد. «آمريكا به عنوان نشانه» بود.») حالا می خواهم نتيجه بگيرم كه فضيلت عالی اين كتاب آن است كه شايد نخستين كتاب جدی عرصه علوم انسانی در زبان فارسی است كه پيروزمندانه به شيوه ای ناخودآگاه و بر اساس اصل «تداعی» مباحث خود را به پيش می برد. «فضيلت پراكندگی» فضيلت اعظم اين كتاب كوچك صد صفحه ای در قطع پالتويی است. كتاب در گفتار اول يوسف اباذری عبارت است از تلاشی برای شناخت نشانه شناسانه آمريكا از خلال برخی اسامی خاص. اما در گفتار دوم، كه اولين گفتار مراد فرهادپور است، او بحث را اساسا به جای ديگری می كشاند و برمی گرداند به واكنش های ايرانيان نسبت به حادثه 11 سپتامبر و تحليل جامعه شناسانه اين واكنش ها. پس تا اين جا از نشانه شناسی رسيديم به جامعه شناسی. بعد پای ژاك لاكان به ميان می آيد و تمايز امر نمادين از امر خيالی. پس می رسيم به روانكاوی واكنش های ايرانيان. آن وقت اباذری كه باز نوبت به صحبت كردنش رسيده، اسم ژاك لاكان را می گيرد و بحث ديگری از او - نه تمايز امر نمادين و امر رضايی را كه مورد استناد فرهادپور بود - چارچوب بحث خود قرار می دهد: مرحله آينه و مرحله نمادين در دوران بلوغ كودك. . . و به همين ترتيب می توان تا انتهای كتاب نشان داد كه چگونه بر اساس اصل تداعی - يا همان تعبير عاميانه «حرف حرف می آورد» ـ كتاب به پيش می رود و بخش عمده ای، از باورهای كلاسيك خطی ديدن مسير انديشه و پيش بينی پذير بودن تفكر را به پرسش می كشد. درواقع در كتاب «نيويورك، كابل» به صورت پيش بينی نشده از خلال گفت وگوست كه «چيزی» بروز می كند.


مينا اكبری: خيابان جامی، طبقه دوم. دفتر سابق منتقد فقيد طغرل افشار. فريدون جيرانی در دفتر نشسته و خبرنگاران ضبط در دست يكی يكی به دفترش می روند تا از آن اتاق با يك نوار پر شده به عنوان گفت وگو خارج شوند. من هم يكی از آنها هستم. قبل از من يك پسر جوان رفته است داخل. پس از من هم دو جوان ديگر وارد اتاق شدند. لوكيشن اين صحنه طنزآميز؛ ساختمان صد ساله هفته نامه سينما است. آقای سردبير يا همان كارگردان با چند نفر در آن پنج شنبه داغ وقت گفت وگو دارد. اگر كسی بتواند آن گفت وگوها را داخل يك مخلوط كن بريزد چيزی كه به دست می آيد: مايع شفاف و كارآمدی است كه يادآور آن جمله طلايی هاوارد هاكس به ويليام فردكين است، «اگر نتوانستی فيلمی بسازی كه نظر عامه بيننده را جلب كند ديگر كسی به تو فيلمی نمی دهد كه بسازی. » جيرانی در دوران جوانی روزنامه نگار بوده است. در دوران ميانسالی فيلمنامه نويس و حالا فكر می كنم به اين نتيجه رسيده باشد كه برای ساختن هر سال يك فيلم تنها راه پيش رو جلب نظر عامه تماشاگران است. او همه شگردهای آزموده شده را می آزمايد تا بتواند در اين دوره ركود، رونق داشته باشد و رونق در اينجا بعيدترين آرزوی جهان است. صورتی در كارنامه جيرانی عبور از مرحله ای است كه در آن موقعيت های عاشقانه نتايج اسف بار می آفريند. حالا او می خواهد به نتايج مفرحی برسد. می خواهد ذهن تماشاگر گريزپای را كه در حافظه اش روزانه هزاران تن تصوير تلويزيون تخليه می شود به دست آورد. بی هيچ شبهه ای كار او سخت است. حالا نوبت من است كه وارد آن اتاق بشوم. ساختمان صد ساله و مردی كه موهای اندكش جوگندمی است. ياد جمله ای می افتم كه مورچه خوار در يكی از قسمت های معروفش روبه دوربين گفت: «من نمی دانم چرا اصلا توی اين سريال بازی می كنم.» و گفت وگو شروع می شود و او چقدر حوصله دارد.

آقای جيرانی سينمای شما در استقبال مخاطب و تماشاگر معنا پيدا می كند. به عبارت ديگر فيلم هايی از شما موفق اند كه تماشاگر بيشتری دارند. براين اساس شما بايد به فرايندی برای شناخت مخاطب دست پيدا كنيد تا با توجه به نتايج اين فرايند در هر زمانی به سمت ساخت فيلم جديد حركت كنيد. حال سوال اين است كه با چه فرايند و با كدام نتايج در شناخت مخاطبان تصميم به ساخت صورتی گرفتيد؟

برای فيلم «صورتی» من از ابتدا هم می دانستم كه داستان پرسوز و گداز و پر فراز و نشيبی ندارم و از آن جايی كه می دانم تماشاگر و مخاطب عام در سينمای ايران، عاشق داستان است حتی می توانم با صراحت بگويم برخی منتقدين هم گاهی داستان را با ساخت اشتباه می گيرند - می دانستم كه ريسك می كنم و وارد يك جريان ديگری می شوم كه شايد با «شام آخر» و «قرمز» متفاوت باشد. اما عملا می خواستم وارد يك جريانی بشوم و ببينم آيا می شود از يك موضوع ساده، بدون پيچ و تاب با لحن كمدی رمانتيك آمريكايی، يك فيلم ساخت كه تماشاگر را در سالن سينما نگه دارد. يك فيلم ساده بدون ادعا؛ در عين حال كه می خواهد، شوخی كرده و كمی بخنداند، موقعيت های آن جدی باشد. به همين دليل برآورد من از تماشاگر، (لحظه ای هم كه با موسوی صحبت می كرديم و لحظه ای كه می خواستيم شروع كنيم) برآورد خيلی بالايی، مثل فيلم های قبلی نبود. احساس می كردم شايد، 50 درصد اتفاقی بيفتد و اين جنس فيلم هم بتواند رابطه برقرار كند، تا حالا كه من با شما صحبت می كنم بد نبوده.

اين نكته كه می گوييد با آگاهی داستان را ساده كرده ايد و تاكيد فراوان روی اين كه قصد داشته ايد با استقلال سكانس ها و نمايش جزييات فيلم را جلو ببريد. با توجه به تجربه های دو دهه شما در فيلمنامه نويسی در سينمای ايران سوال من اين است كه چگونه به اين مدل رسيديد؟ آيا فكر می كنيد كه پتانسيل جذب مخاطب امروز نه در داستان پر كشش بلكه در نمايش شفاف جزييات جذاب و واقعی است؟

به نظر من تماشاگر دنبال داستان است تا جزييات، اما برای من اين جزييات يعنی محك و تجربه تا شرايطی ايجاد شود و كارگردان خودش را در مراتب و درجات بالاتر قرار بدهد. زمانی كه تو داستان مفصل داشته باشی، مجبور هستی كه قصه را كوتاه كنی و بيشتر به قصه بپردازی. چيزی كه در نقدها از آن به عنوان «فتورمان» ياد می شود. اما زمانی كه داستان كمتری داشته باشی و می خواهی وارد جزييات شوی شخصيت پردازی نمود بيشتری دارد. تو به عنوان كارگردان وقت و فرصت بيشتری داری تا در زوايا و روابط تامل و دقت كنی.

اين رويكرد شما را بايد تغييری در روش كارگردانی دانست يا تلاش برای ساخت يك فيلم محاسبه كرد؟

به هر حال من مسير فيلمسازی ام را عوض كردم. فيلم صورتی چه بفروشد و چه نفروشد، من در فيلم بعدی هم وارد داستان پرسوز و گداز و پرفراز و نشيب نمی شوم. سعی خواهم كرد همين مسير را تا جايی كه امكانات و قدرت از نظر توليد فيلم، امكان می دهد انجام بدهم. فيلمسازانی كه در سينمای ميانه كار می كنند و من اسمش را گذاشته ام سينمای بدنه يا ميانه، كار بسيار سخت تری از فيلمسازان ديگر می كنند. اين فيلمسازان هم بايد مخاطب خاص را راضی كنند، يعنی به شعورشان بی احترامی نكنند و هم مخاطب عام را به سالن سينما بكشانند. اين فيلمسازها اگر فيلمشان دچار شكست شود، در زمينه فيلمسازی لطمات خاصی می بينند. مثلا فيلمساز بسيار خوبی مثل «هنرمند» پيرامونش يك جور حالت خاص به وجود آمده، برای اينكه هنرمند فيلمساز سينمای ميانه است و برای سينمای ميانه فيلم می سازد. اين فيلمسازها كه خود من هم جزوشان هستم در واقع كوشش اين است كه سينمای ميانه را وزن و وقار دهند تا از ساده انگاری در سينما پرهيز شود.

آقای جيرانی هميشه فيلم های شما با يك تنش آغاز می شود. در قرمز با بازگشت ليلا از شمال و تقاضای طلاق. در آب و آتش مشاجره نويسنده با همسرش. در شام آخر ماجرای قتل و در صورتی مشاجره ميترا حجار و رامبد جوان. اين شگرد برای ميخكوب كردن تماشاگر در پرده اول فكر خوبی است و تا حدودی جواب می دهد اما در صورتی مسئله اين است كه اين خانواده جوان پرتناقض چگونه شكل گرفته اند. آنها می خواهند از هم جدا باشند ولی طلاق نگيرند اين تناقض بزرگ بايد يك جوری در فيلم معنا شود واضح تر اينكه مشكل اصلی اين زن و شوهر چيست؟

خيلی خوب توضيح داديد در فيلم قرمز، آب و آتش و شام آخر در 5 دقيقه اول فيلم متوجه می شويد كه داستان فيلم درباره چه چيزی است. كاری كه من معتقدم در فيلمنامه نويسی خيلی مهم است و در 5 دقيقه اول تماشاگر بايد به گره اصلی قصه وصل شود. بعضی فيلم ها بيست دقيقه، نيم ساعت، سه ربع می گذرد و تماشاگر به گره اصلی قصه وصل نمی شود. در قرمز می دانيد كه شخصی به نام هستی مشرقی داريد كه گرفتار يك مرد روانی است، در آب و آتش می فهميد كه يك نويسنده دچار معضل های پيچيده زندگی است. در شام آخر هم متوجه می شويد يك جنايتی اتفاق افتاده؛ اما در صورتی فرق می كند. درست است كه با يك تنش شروع می شود اما، تماشاگر مرتب از خودش سوال می كند كه اين ها برای چی از هم جدا شدند، اختلافشان چه چيزی بوده؟ چه مشكلی داشتند؟ فيلم قرار است كه از شما سوال بكند. من از اول كه فيلمنامه را می نوشتم، اين اتفاق مد نظرم بود. بعد به هيچ چيز «هيچی» برسيم. چون پشت دعواها و اختلافات زندگی اكثر طبقات متوسط نيمه فرهيخته يا فرهيخته جامعه يك پوچی و بيهودگی به چشم می خورد. من نمی خواستم وارد يك اختلاف عميق، كه حالا مثلا فرض كنيد يك زنی وجود دارد كه شوهرش گرفتاری اقتصادی دارد، مجبور هستند از هم جدا بشوند، بشوم. به عنوان مثال فيلمی مثل French Kiss يا «نامه داری» تام هنكس يا حتی در نمونه خيلی بارزترش خانم «دابلت فايلر» متوجه می شويد كه آدم های تمام اين قصه ها خيلی معضل پيچيده ندارند. مشكلاتشان خيلی ساده است. مشكلاتشان ضعف رفتارها، منش ها و اخلاقياتشان است و قصه فيلم قرار نيست خيلی پرفراز و نشيب در كمدی رمانتيك باشد. موضوع ها، موضوع مهمی هستند. اما با شوخی از كنارش می گذريم، بنابراين من فكر می كردم كه در يك جنسی كه اين طوری هست؛ شايد شخصيتی مثل «شهرام شباويز» كه يك هنرپيشه تئاتر نيز است و با همسرش با عشق و علاقه ازدواج كرده و به صورت خيلی ساده ای می خواهند از هم جدا شوند، در حالی كه همديگر را دوست دارند، در سينمای ايران شايد تازه باشد. در نهايت شايد در انتها همه تماشاگران بپرسند «خب كه چی»؟ يعنی پشت تمام زندگی های بخش طبقه متوسط يك «كه چی؟» و يك «هيچ انگاری» وجود دارد. من می خواهم بگويم اين ها هيچ اختلافی با هم نداشتند. هر دو شخصيت های يك دنده، لجوج، خودخواه و غيرقابل تحملی هستند.

شما روی اين تيپ از خانواده ها و اين تيپ از طبقات اجتماعی كه حالا هر دويشان هنرمند هستند شناختی از قبل داشتيد؟

من خيلی توی اين ها زندگی كردم. نمونه های روشن تری هم داشتم كه نمی خواستم اين نمونه های روشن به نمونه های مشخص برسد. البته من يك مقدار، اغراق هم كردم. يعنی جنس كار اين طور ايجاب می كرد. اما زمينه اين روابط و دستمايه اين روابط واقعی بود. اين ها چيزهايی بود كه ديده بودم. وقتی در يك فيلم داستان را ساده می كنيم به ناچار برای پر كردن تنه فيلم بايد شخصيت ها را بيشتر پرورش دهيم. آنها را از درون و بيرون معرفی و در كنش و واكنش های مختلف قرار دهيم. با توجه به اين نكته به نظر من شخصيت های صورتی ويژگی فردی ندارند. آنها تيپ هايی هستند قالبمند از طبقه متوسط مرفه. مثلا شخصيت شهرام چه ويژگی فردی دارد كه او را در اين درام مجزا كند. حتی بچه هم دارای صفات متمايزی از ديگر كودكان سينمای ايران ندارد. از سويی آدم ها در بستر اين داستان ساده روی يك خط حركت می كنند و در پايان عملا برخلاف حركت قبلی خود تصميم می گيرند.

می خواهم درباره شخصيت ها صحبت كنيد. برای آنكه آنها را دارای فرديت خاص كنيد چه ايده ای داشته ايد؟

اين شخصيت پردازی در كمدی رمانتيك، با شخصيت پردازی در يك فيلم ملودرام اجتماعی، با شخصيت پردازی در فيلم هايی كه قرار است ساختار واقع گرايانه ای داشته باشند خيلی متفاوت است. من قبل از اينكه فيلم صورتی را بسازم، بسياری از اين كمدی رمانتيك ها را ديدم. كمدی رمانتيك ها به خلق موقعيت كمدی در يك موضوع جدی فكر می كنند. يعنی من به سكانسی كه زن وارد خانه می شود و فرض كنيد آن زن در آشپزخانه است و يك زن بيرون است تقريبا دو پرده فيلم را اختصاص دادم، به تمام كمدی رمانتيك ها كه نگاه كنيد چنين فصل های طولانی وجود دارد، كه شخصيت ها درگير می شوند و به يك شوخی ختم می شود. بنابراين آن مسير پرفراز و نشيب در شخصيت پردازی درام های داستانی رمانتيك وجود ندارد. برای خلق موقعيت های كميك و پريدن از موضوعات جدی و آن موقعيت های انتخاب شده يك بعد يا دو بعد شخصيت انتخاب می شود. در صورتی يك آدم داريم كه مثلا خيلی دست و پا چلفتی است. اما من همه شخصيت او را در طول قصه كمدی رمانتيك استفاده نكردم شما مثلا خانم حجار را داريد، آدم بسيار خودخواه، يكدنده، لجبازی است كه در هيچ شرايطی حاضر به كوتاه آمدن نيست. حتی زمانی كه در خانه با زنی جديد روبه رو می شود. اين شخصيت بايد در تمام مدت حفظ بشود، اما ما می بينيم همه شخصيت ها يك جا می شكنند كمدی رمانتيك در هيچ جای دنيا فيلم های مطرح بزرگ و عمده سينما نيستند. شما يك كمدی رمانتيك پيدا نمی كنيد كه در تاريخ سينما منتقدی شيفته اش شده باشد يا جايزه ای به آن تعلق گرفته باشد. حتی در اسكار هم شما يك كمدی رمانتيك نمی بينيد. چون اين فيلم ها ساده است، تماشاگر به همان سادگی بايد به آن نگاه كند. يعنی وقتی شما از ديدن فيلم صورتی بيرون می آييد با خودتان بگوييد كه حالا من يك فيلم مفرح و شاد ديدم كه می گويد پشت اين زندگی هيچی نيست پشت اين زندگی خودخواهی است. فراز و نشيبی كه شما دنبالش هستيد، در كمدی رمانتيك دنبال نمی شود. در قصه های ديگر و جنس قصه های ديگر است.

شخصيت ليلا مشرقی به عنوان يك موتيف تكرار شونده در آثار شما، در فيلم صورتی حضوری كمرنگ دارد. كمرنگی اين شخصيت از آن جهت است كه حضور آن در داستان فيلم بی منطق به نظر می آيد و از طرف ديگر تداوم حضورش به گونه ای نيست كه بی منطقی حضورش را فراموش كنيم. ليلا مشرقی را كمی توضيح دهيد. چرا اين قدر گنگ و كم حس و حال است.

او تاثيرگذارترين شخصيت داستان است. به نظر من داستان را ليلا مشرقی جلو می برد.

به عنوان يك وسيله ای كه سبب می شود اين ها مجددا با هم زندگی كنند.

اصلا تنها عاملی است كه داستان را شكل می دهد و داستان را عوض می كند. با آمدن ليلا مشرقی به زندگی شهرام شباويز كه با بچه اش تنها زندگی می كرده و عاشق شدن شهرام شباويز زندگی اش هم عوض می شود. بعد ليلا هست كه وارد زندگی خصوصی شهرام شباويز می شود. يعنی همه كارها را ليلا می كند، شخصيتی كه به تمام داستان جهت می دهد، داستان را عوض می كند و برای داستان منحنی می سازد. او است كه وارد زندگی خصوصی ميترا حجار يا همان سحر ماهان می شود و وقتی نامه ها را می خواند احساس می كند كه در واقع گير شرايطی افتاده كه بايد از آن در برود. آن قدر هم هوشيار و آگاه هست كه به موقع تصميم می گيرد و فدای يك شرايط نمی شود. بنابراين شرايط بسيار تاثيرگذار و اصلا قصه ساز است. اما كم است. اينكه حالا چطور از داستان بيرون می رود، يعنی خارج می شود كه شايد ايراد اصلی خيلی ها باشد كه پذيرفته نيست. آن را من به طور عمد گذاشتم يعنی من می دانستم كه اين عشق خيلی خوبی است، می تواند جابه جا هم بشود. يعنی اين طوری بشود كه مادر بيرون برود و بچه را به نامادری بسپارد و نامادری را بپذيرد و برای اولين بار يك مادری احساس بكند كه بچه اش در كنار نامادری نه تنها بدبخت نمی شود بلكه امكان دارد خوشبخت هم بشود. احساس كردم اين از آن پايان ها است كه برای جامعه ايران زود است و حريم خانواده امكان دارد لطمه پذير شود بنابراين به رغم اينكه می دانستم امكان دارد در يك جايی غيرمنطقی به نظر برسد اما به طور عمد پايان فيلم را يك پايان مطلوب خانواده ها در نظر گرفتم.

اين طور به نظر می آيد كه در طول نوشتن فيلمنامه خيلی به تماشاگر فكر كرديد و به عكس العمل و بازتابش نسبت به فيلم؟

چرا؟

خودتان می گوييد كه من می خواستم آخرش را مطابق ميل خانواده ها بنويسم.

فيلمی كه قرار است برای بچه ها باشد، تصميم گيری درباره اش خيلی سخت تر از فيلمی است كه حالا تو از اولش می دانی كه فيلم خانواده ها نيست. يا فيلم نسل جوان است.

در روايت اثر اميرحسين كودك خانواده در ماجرا كمك چندانی به فيلم نمی كند. به عبارت ديگر او بعد تازه ای به ماجرا نمی دهد. حضورش در فيلم و روايت كمرنگ است. مثلا در صحنه اتومبيلرانی دو زن فيلم؛ او حتی يك كلمه هم حرف نمی زند. حدس من اين است كه صدای نريشن روی فيلم پس از آب و آتش به عنوان يك مولفه فيلم های شما درآمده است. در اين باره بگوييد.

اينكه يكی از مولفه های سينمای من می شود درست است. چون من به طور كلی سناريوی بعدی ام هم ساختارش روايتی است و مايلم آن را حفظ كنم. اما بين تمام روايت هايی كه تا حالا ساختم؛ يعنی از آب و آتش تا شام آخر؛ روايت صورتی درست ترين روايت است. مهم نيست بچه در اين داستان حضور دارد يا نه؛ مهم اين است كه نبودش هم تاثيرگذار است. يعنی بچه در مورد متلاشی شدن زندگی صحبت می كند كه به آن مربوط است و اين خيلی نكته مهمی است و مهم نيست كه راوی حضور داشته باشد. من بارها توضيح دادم كه راوی وقتی روايت می كند دليل بر حضورش نيست. وقتی در فيلم «دكتر ژيواگو»، برادر ژيواگو را روايت می كند، «برادر ژيواگو» گنيتس در تمام ماجرا حضور ندارد در يك لحظاتی امكان دارد وجود داشته باشد. روايت صورتی حتی به نظر من بهتر از شام آخر در آمده، من البته خودم روايت شام آخر را دوست دارم اما جاهايی می توانستم آن روايت را كامل تر كنم. اما روايت صورتی دقيق تر و درست تر است.

در فيلمبرداری صورتی ديگر از حركات پی در پی دوربين خبری نيست؟ عمده پلان های فيلم در مديوم شات است دليل اين رويكرد شما چيست؟

به نظر من فيلمبردار فيلم صورتی محمد آلادپوش برای من خيلی كار كرده؛ اما ديده نمی شود علت آن هم اين است كه همه چيز اين فيلم می خواهد عادی باشد. شما با سايه روشن های غليظ يا تاريكی يا حركات پر پيچ و خم دوربين روبه رو نمی شويد برای اينكه من از روز اول با او صحبت كردم و گفتم جنس فيلم من جوری نيست كه دكوپاژ آن ديده شود چون اگر اين اتفاق بيافتد زندگی واقعی كه من می خواستم نشان بدهم به هم می خورد در شام آخر اين اتفاق بايد می افتاد يعنی در واقع وقتی دوربين تراولينگ می كند شما آن را احساس می كنيد اما شما كات های من را در صورتی نمی بينيد. فيلمبرداری مرا نمی بينيد. در حالی كه مونتاژ و فيلمبرداری صورتی به مراتب سخت تر از شام آخر است .

و شما می خواهيد اين مسير را ادامه دهيد؟

سعی می كنم اگر نوسانات بخش خصوصی روی كارم تأثير نگذارد اين مسير را با جزئيات بيشتر ادامه دهم.

در سال 78 در مطلبی كه برای انتخاب بهترين فيلم های عمرتان نوشتيد ذكر كرده بوديد كه بيتا را 29 بار و پنجره را 20 بار ديده ايد در هر دوی اين فيلم ها يك زن تباه شده نقش اصلی را به عهده دارد آيا اين نگرش درست است كه سينمای جيرانی يك سينمای زن گرای دلسوزانه است كه می خواهد مردان را با واقعيت زنان آشنا كند؟

البته بيتا جزء فيلم های شاخص من نيست و در ضمن من يك فمينيست نيستم زن ها در داستان من نقش دارند. مهم هستند، اما معمولا چون فمينيسم يك جريان فكری است تعمدا می گويم كه من فمينيسم نيستم. اما به هر حال در شرايط فعلی، زن در جامعه ايران مشكلاتش به مراتب از مردان پيچيده تر و بيشتر است و كلا جريان سينمای ايران در چند سال اخير به سمت اين موضوع كشيده شد. من هم يكی از آنها بودم كه سعی كردم اين معضلات را بگويم حتی در صورتی به رغم اينكه نقش اصلی مرد كمی محوری تر است اين تلاش را كردم.

در مورد انتخاب بازيگرانتان بگوييد.

در فيلمنامه های قبلی ام می دانستم كه قرار است چه كسی نقش ها را بازی كند اما در صورتی هيچ كس در ذهنم متصور نبود به جز ليلا حاتمی كه او هم اصرار بسياری داشت كه نقش سحر ماهان را بازی كند اما من قبول نكردم چون معتقد بودم در شخصيت ليلا حاتمی نه خودخواهی وجود دارد نه لجبازی. دوست داشتم او نقش ليلا مشرقی را بازی كند كه متأسفانه قبول نكرد. در مورد انتخاب ميترا حجار هم بگويم كه اصلا او در ذهنم نبود ولی بعدا كه عكس های مختلفی از هنرپيشه ها گرفتيم صورت ميترا حجار در نظرم خيلی متفرعن رسيد و خيلی هم به در آمدن اين نقش كمك كرد.


فرشاد شيرزادی: هرچه بيشتر خبر داشته باشيم از ادبيات جهان، سخت تر و لرزان تر (حتی) می توانيم منم بزنيم و بگوييم كاری كرده ايم. در اين زمانه گمان نكنم هيچ عقل سليم و هيچ منتقد جدی و متعهدی بتواند يك داستان نويس را با زبان ضعيف، يا بدون زبان خاص خودش (كه يعنی نگاه و جان داستانی خاص خودش) به عنوان داستان نويس جدی بپذيرد. شهريار مندنی پور - از چند چهره شاخص نسل سوم داستان نويسان ايرانی - نويسنده ای است با اهليت شش دانگ هنری و ادبی. درنگ بر كل آثار او اين حقيقت بارز را عيان می كند كه به لطف هوش تند، قريحه نيرومند و با پشتوانه سخت كاری و ذهن و زبان غنی، شور و جنون داستان نويسی را به حاصل رسانده است. از اين نويسنده يك مجموعه داستان با عنوان «آبی ماورای بحار» و كتابی درباره داستان نويسی به نام «هزار و يك سال» و همچنين داستانی بلند برای نوجوانان، در دست انتشار است. مطلب زير باز آمده از تازه ترين گفت وگوها با اوست:

•••

به عنوان نخستين سوال می توانيد كمی از خودتان برايمان بگوييد، زندگی، مشغله هايتان، داستان. . .

زندگی، مشغله هايم، همه داستان است؛ يا خواهی نخواهی داستان شده. گاهی ترسناك هم هست، اين طور زندگی كردن، يعنی كار و بار آدم، نشست و برخاست، گفت و شنيد، خور و خفت و معاشرت را همه داستان ديدن و به طمع داستان تحمل شان كردن، آره، وحشتناك است. ولی ديگر وقتی از اين مرز رد شدی با پای خودت، برگشتی نداری. آدم وارد دنيايی می شود كه همه شی و زيست و حركتش از كلمه است و فيزيك و شيمی و جغرافيايش هم نحو زبان. توی اين دنيا ديگر عشق مزه عشق ندارد، دانايی و نادانی مزه عادی اش را ندارد، خواب، بيداری، لذت، غم. . . هيچ كدام آن نيستند كه برای همه هستند، حتی طبيعت. يعنی نگاه می كنی به درخت نارنج، برگ و بار و بهارش، نه به عنوان نارنج، بلكه به مثابه تعدادی كلمه «برگ» و «سبز» و «شاخه» و «نارنج» و «نارنجی» و. . . آره ترسناك است اين دنيا. به خصوص كه تقدير پا گذاشتن توی اين برهوت كلمات، يعنی آخر خطش هم اين است كه گويا آنقدر كنجكاوی می كند نويسنده در ذهن اشخاص، آنقدر می كاود خود و ديگران را، كه بعد، توهم يا واقعيت، انگار می خواند يا حس می كند ذهن ها را. اينجا رسيدن ديگر دوزخ است. تقاص گناه بزرگ دست يازيدن به كلمات، يا ورود به دنيای كلمات. به هر حال، مشغله ام كه همين نوشتن است، و كمك به درآمدن مجله «عصر پنجشنبه» و يك كار قشنگ ديگری دارم، كه رو به اتمام است و چندين سال از عمرم پای آن رفته، و آن در مركز «حافظه شناسی» شيراز است، در خود حافظيه، يك كار تحقيقی روی مقالات نوشته شده بر حافظ.

چه شد كه به داستان نويسی روی آورديد؟

گفته ام و نوشته ام. چون خاطره عزيزی است، باز هم بگويم. دبستان: كلاس چهارم، اولين بار كه مجبور شدم انشايم را خودم بنويسم - مادر خانه نبود - يك روز قشنگ پاييزی بود، با آفتاب دلچسب شيرازی، با موضوع چرند «فصل پاييز را توصيف كنيد» و مجبوری نشستم به نوشتن. من از كلاس اول دبستان دست و پا شكسته «كيهان بچه ها» و كتاب های «قصه های خوب برای بچه های خوب» مرحوم «صبحی» و كتاب های معدودی كه برای بچه ها و نوجوانان بود، خوانده بودم و در همين كلاس سوم، چهارم دبستان، عاشق داستان های پليسی آبكی «پرويز قاضی سعيد» بودم و هر كدام را چندين بار خوانده بودم. (مديونش هستم، چون دل خواندن را به من داد) و به هر حال وقتی نشستم به نوشتن انشا، ديدم كه برخلاف تصورم، می توانم بنويسم. كلمات قلنبه سلنبه می آمدند توی مدادم و پس رها كردم تو سن بچگانه قلم را و از گندمزارهای طلايی شده در پاييز و نی چوپان و رقص برگ های خزانی نوشتم و نوشتم و برای اولين بار هم داوطلب خواندن انشايم شدم. به اين اميد كه معلم محترم يك نمره عالی بهم بدهد و كلی تشويق هم نثارم كند. اما همين كه رسيدم به اين جمله گندمزارها طلايی شده اند و آماده درو، معلم توپيد بهم كه پسره نادان، گندمزارها در پاييز طلايی نمی شوند. و باز: پسره نادان! گندمزارها در پاييز آماده درو نيستند. ولی من آن گندمزار كوچك خودم را با همان نمره دوازده سيزده، دور نينداخته ام، و هنوز می نويسم تا آن را در پاييز به درو برسانم. . .

اغلب داستان های كوتاه شما، درواقع داستان كوتاه بلند است. با چنين شيوه نوشتن آيا می خواهيد به نقطه ای خاص در داستان نويسی برسيد؟

خوب گرفتيد. سعی می كنم. البته نه در همه داستان ها، كه در بعضی تلاشم اين است كه با پلات داستان كوتاه، و ساخت آن، اما شخصيت پردازی داستان بلند، نوعی داستان بنويسم. يعنی داستانی مابين داستان كوتاه و داستان بلند. ضرر هم دارد اين كار. زحمتی كه روی چنين داستانی نهاده می شود، به قصد رسيدن به حداكثر ايجاز، بيشتر از نوشتن يك داستان بلند است.

هوشنگ گلشيری گفته است: «من اگر خرقه ای داشتم به شهريار مندنی پور می بخشيدم. » حال در تهران فضايی به وجود آمده كه شما بعد از درگذشت گلشيری داستان و رمان منتشر نكرده ايد و نمی كنيد و نخواهيد نوشت. از چه منظری به اين «جو» مثلا ادبی نگاه می كنيد؟

زنده ياد گلشيری در آن مصاحبه فريب اعتماد به ديگران را خورده بود. (افتخار هم دارد از اين فريب ها خوردن، در غير اين، معنی اش اين است كه خود آدم هم قالتاق و هفت خط شده) به هر حال گفت وگويی داشته اند با چند جوان گويا تا بعد پياده و ويراستاری شود. (اين طور كه خود آقای گلشيری هم گفتند) اما گفت وگوی خام را، با حرف های خصوصی و غيره را آن جوان ها داده اند به چاپ، به حساب زرنگی، لابد، يا به حساب اينكه به يك نويسنده كاركشته ياد دهند آخرين رشته های اعتمادت به ديگران را پاره كن. وگرنه، عزيز، اين همه داريم می نويسيم كه بگوييم. خرقه ای وجود ندارد. آقای گلشيری هميشه به من لطف داشتند، و من آنقدر دوستش داشتم و دارم و برايش احترام قائلم. خلاصه آنقدر بزرگ می دانم و می شناسمش كه بفهمم منظورش از اين حرف چی بوده. همانطور كه خودشان هم برايم شرح دادند، چون اصلا و ابدا گلشيری ما خودش و كلمه به كلمه اش ضد خرقه داری و خرقه بخشی بوده و هست. . . اما درباره شايعه ننوشتن من: ننوشتن يك حرفی است و چاپ نكردن، حرف ديگری. بعد هم، گاهی بايد گذاشت شايعه خورك ها خوب توی دهن بجوند و مزه كنند و كيف كنند، و بعد يكدفعه روفت شان. درست است كه بعد از مرگ گلشيری، يك كم رغبتم را برای چاپ از دست داده ام. از دست دادن چنان منتقد - خواننده - خلاقی كه بزرگترين لذت عالم بود برايش داستان خواندن، كم رنجی نيست. اما بعد از «شرق بنفشه» احتياجی داشتم به يك پوست انداختن و شايد اين پوست را توانسته باشم در اين چند سال از تنم كنده باشم. اصل اين بود. وگرنه گه گاه داستان هايی كه چاپ كرده ام و حالا، همين حالايش، در حافظه كامپيوترم بيست و چند داستان نوشته شده دارم، سرمايه. . . اما رغبت چاپ. . . چه بگويم؟! با همه اين حرف ها، فعلا يك مجموعه داستان دست «نشر مركز» دارم برای چاپ و يك داستان بلند برای نوجوانان دست «نشر ققنوس» به علاوه كتابی در خم و چم داستان نويسی و عناصر داستان. . . يادمان باشد، هنر برای بعضی، يك مقطعی است و تاكتيكی و كوتاه عمری، برای بعضی زندگی است، تا آخر عمر. در اين دومی، چند سال سكوت، خب حتما معناهايی دارد.

در آثارتان به شيوه ای خاص با زبان برخورد می كنيد. اگر داستان نويس امروزه جوانی قصد بازآفرينی نمونه ای از اين دست را داشته باشد، بايد چه كند؟

اين زمان، بعد از اين همه داستان نوشته شده و روايت شده، بعد از اين همه تجربه فرم و ساخت و بازی و خلق همه گونه ابتكار در عناصر مختلف داستان، ديگر چه مانده جز همين زبان به عنوان گوهر اصلی داستان. . . بيهوده هم نيست كه در همين عصر، زبانشناسی و سپس فلسفه زبان چنين عروج و غلبه ای يافته اند كه اول فلسفه را به تاريخ بسپارند و سپس به افشای خيلی ساخت های زبان - باوری برسند. همين زبان مانده و به زبان ديگر، همين زبان هم از ازل داستان گويی گوهر اصلی داستان و روايت بوده است. در اين زمانه گمان نكنم هيچ عقل سليم و هيچ منتقد جدی و متعهدی بتواند داستان نويسی را با زبان ضعيف، يا بدون زبان خاص خودش (كه يعنی نگاه و جان داستانی خاص خودش) به عنوان يك داستان نويس جدی بپذيرد. مضحك است اگر كسی با زبان معيار و يا زبان تقليدی داستان بنويسد و عرضه هم بكند. اگر چنين اتفاقی رخ می دهد در وطن ما، آن را به حساب ضعف نقدمان بگذاريد.

اما اينكه داستان نويس تازه كاری بخواهد به بازآفرينی نمونه ای از نثر من بپردازد كه اصلا يعنی دو سر باخت. معنی نمی دهد. زبان هر كسی داستان او، حيات او، چشم او و دهان اوست. رسيدن به زبان يكی ديگر، يعنی پس رفت. گول نخوريد از بعضی داستان های تقليدی. زمانه اينها را می گذارد توی كشو مقلدها برای تاريخ ادبيات نويس ها كه تاثير فلان نويسنده را بر فلان نويسنده ها بيرون بكشند. گذشته از اينها، از كجا معلوم كه من توی نثر توانسته باشم خرده كاری بكنم؟ حرف فروتنی نيست، حرف كمی خبر داشتن از قله های ادبيات است. آخر بعضی از اعتماد به نفس ها و منم زدن های ما از جهل مركب ماست. چند تا رمان و مجموعه داستان ترجمه دست و پا شكسته خوانده و نخوانده ايم و گمان می كنيم همه دارايی ادبيات جهان همين هاست. همين مثلا «تولستوی» و «داستايوفسكی» و «چخوف» و «همينگوی» و «كوندرا» و بگير «ونه گات». . . در حالی كه اينها قطره ای از دريا هستند، و خيلی وقت ها عام شده های ادبيات، نه خواص آن. همين حس را من در مورد نقاشی دنيا داشتم. با خواندن و نگاه كردن چندين تاريخ هنر و چندين كتاب نقاشی گمان می كردم چيزكی می دانم و ديده ام از نقاشی جهان و اروپا. تا زمانی كه ميانه تالارهای توبه توی موزه «متروپليتن» و «لوور» و «برلين» و حتی يك جای كوچكی مثل موزه «هانوفر» سرسام گرفتم از آن همه اثر و آن همه خالق كه خيلی خيلی هايشان را حتی نقاشانمان نمی شناسند و اتفاقا همان ها هم خلاق تر و خاص (اليت)تر هستند وگرنه «ون گوگ» و «گوگن» كه ديگر توی آگهی های تبليغاتی هم كاربردی ندارند. آنجا بايد رفت و ديد كه مثلا يك كسی مثل «دالی» كه اينجا برای خيلی ها غول است و ختم كار است، چقدر به قول خودشان «چيپ» نگاه می شود و نقد می شود. عاميانه است و. . .

اينها را گفتم كه بگويم هر چه بيشتر خبر داشته باشيم از ادبيات جهان، سخت تر و لرزان تر (حتی) می توانيم منم بزنيم و بگوييم كاری كرده ايم. به خصوص ما كه اصلا عقب ماندگی هم داريم از ادبيات جهان. پس از اين سوال شما و لطف و تعريف ضمنی شما يا منتقدی، هندوانه ای زير بغل من نمی رود. اگر خبر نداشته باشم، حس می توانم بكنم كه چقدر قله ها، پشت اين ابرها است و حس می توانم بكنم كه «آب درياها چقدر. . . » زيادند. اما رسيدن به نثر خود (ضعيف يا قوی) فقط يك راه دارد. خواندن خروار خروار و نوشتن هزار به هزار. اين كه گفته اند نويسندگی قسمت اندكی اش استعداد است و باقی عرق ريزی است، غلط نيست، غلو هم نيست. نمی شود نخوانده و ننوشته نويسنده شد و ماند. چقدر بايد ببينيم نويسنده های كوچكی كه يك سال مطرح می شوند، دو سال دم از خود می زنند و بعد خواننده ها رغبت نمی كنند، اسم اثر آنها را بياورند. اين درس چند بار برايمان بايد تكرار شود، تا بفهميم تنك مايه و ميان باره به ميدان آمدن، جرقه ای دارد به شانس و بعد تمام.

چه شد كه سردبيری مجله «عصر پنج شنبه» را به عهده گرفتيد و در آينده چه طرحی برای اين مجله داريد؟

از بخت بد، دنبال يك اسم و يك جنون گشتند و قرعه را زدند به نام من. باور نمی كنی و باور نمی كردم كه توی چشم آمدن در اين سرزمين چقدر وحشتناك است. بعضی ها فكر می كنند اوووه! چه مقامی است سردبيری يك مجله ادبی هنری؟! چه عروجی؟! چه پيشرفتی؟! مسخره، مسخره؟! سردبيری يك مجله، در مقابل جاه طلبی يك نويسنده صفر است، باخت است، پس رفت است و خطر مرگ. اين تقاصی بود كه بايد پس می دادم و دارم پس می دهم. يك اهل، كه از اين مجله برای خود و انصارش سوءاستفاده نكند، پيدا كن تا همين الان بسپارم دست اش سردبيری را. به هر حال اين كاری بود كه برای اين شهر شيراز انگار بر ذمه من بود و خدا كند درست انجامش داده باشم. تا سرتان نيايد درست حس نمی كنيد كه چه بلايی است خواندن متن های ضعيف و بد. . . به هر تقدير، زمانی نقش اين مجله را گذاشتيم بر وجه حمايت از قلم های جوان در كنار قلم های فرزانه. اما از اين شماره اخير قرارمان شده كه سختگيرتر و خاص تر انتخاب كنيم و به طور كلی از حجم صفحات مجله هم بكاهيم. گمانم روند رو به رشدی داشته «عصر پنج شنبه» در اين روزگار گريز از مطالعه مردم ما.

كار در دست انتشارتان؟

عرض كردم. مجموعه داستان «آبی ماورای بحار» را در نشر مركز دارم و «هزار و يك سال» را در نشر ققنوس و. . .


بهزاد بهزادپهزادپور: 1ـ به رغم سابقه قدرتمند طنزنويسی در ايران ما رمان طنز كم داريم. به جز «دايی جان ناپلئون» و يكی، دو رمان ديگر طنز، در اين زمينه اثری ارائه نشده است. به خصوص در يكی دو دهه اخير كه طنز ژورناليستی بر انواع ديگر طنز مانند طنز اجتماعی، سياسی و فلسفی غلبه يافته است. طنز ژورناليستی به ناچار و برای حفظ مخاطب به خطر عوام زدگی نيز مبتلا است و به همين جهت است كه هنوز پس از صد سال و يا بيشتر طنزهای سياسی دهخدا، جذاب و نيرومند جلوه می كنند. رمان طنز مانند هر رمان ديگر ناچار است كه به شخصيت پردازی، فضاسازی، تعليق های داستانی و نظاير اينها وفادار بماند و بديهی است كه هر نويسنده بنا به نگرش خود سبك خاص خود را دارد. آن چه در اين جا به آن می پردازيم، نگاهی است كوتاه به رمان طنز «من نوكر صدامم» نوشته «محمدعلی علومی».

2ـ «گوگول»: «غم و اندوه چنان دنيا را فراگرفته كه هيچ شادی و شوری كه رنگی از غم نداشته باشد، وجود ندارد. » يك استاد اخراجی دانشگاه بغداد به سبب تنگ دستی و مصائب زندگی كاملا معتاد شده و لقب «ابومخمور» يافته است. جامعه ای استبدادزده كه نظامی گری حزب بعث و صدام در اولين نظر مردم را به دو گروه تقسيم كرده است، نظامی ها و مردم عادی. اما نكته مهم در اين است كه همه آدم ها چه مردم عادی مانند ابومخمور، جبور، عمو جاسم و. . . و چه نظامی ها مانند تيمسار «ضاحك الضحاك» و يا «جميل» و يا «دايی معمور» همه از ديكتاتوری سنگين حزب بعث معذب هستند. مثلا «كامل ابن كامل» عضو «امن العام» كه در واقع پليس مخفی است، به سبب خوابی كه می بيند، محكوم به اعدام می شود. بنای اين رمان بر طنز موقعيت استوار است ولی با شروع داستان در جای جای آن با طنز تلخ اجتماعی مواجه می شويم.

رمان «من نوكر صدامم» همچنين ارتباط مستقيم با روان شناسی اجتماعی مردم در شرايط ديكتاتوری دارد. بنابراين تمام اشخاص از سويی انسان هايی هستند باهوش، مستعد، خلاق و از سويی ديگر همه مسخ شده اند و در مواردی از موجودات طبيعی نيز می هراسند (به عنوان مثال به بخش «شرطه پير و دايی معمور» رجوع كنيد. ) در چنين قسمت هايی حضور پررنگ و استفاده ای مناسب از كاركردهای فرهنگ مردم را در رمانی طنز می بينيم. در اعتقادات اغلب مردم جهان گربه سياه نمايانگر ارواح شر و خبيث است، در همين بخش از رمان می بينيم كه گربه سياه، دايی معمور را تعقيب می كند و آن چيزی نيست جز نشانه ای از ديكتاتوری كه به شكل «ابوالمعوخان» در می آيد و باعث ترس مقامات بالای نظامی و حزبی می شود. كاراكترهای رمان، مدام در حال گردش توسط نويسنده هستند، در حقيقت نويسنده با چرخاندن پی درپی اين كاراكترها و قراردادنشان در موقعيت های مختلف، به خصوص قرار گرفتن های بجا و جالب در برابر يكديگر، تصوير بسيار دقيقی از يك جامعه خفقان و استبدادزده را نمايان می سازد.

كنش های اجتماعی و رفتارهای كاراكترهای رمان از پيامدهای نهاد يكپارچه ديكتاتوری است. در يك بررسی كلی بايد گفت كه كاراكترهای رمان از لحاظ رفتاری بيشتر منفعلند، اين انفعال و سرخوردگی هم حاصل شرايط حاكم اجتماعی است. شرايط ديكتاتوری باعث گشته تا تمام شخصيت ها در حالتی گيج و گنگ خود را گم كرده باشند.توجه به روان شناسی فردی و اجتماعی در نابود شدن انسان ها و در عين حال توجه به فضاهای خوفناك، محيطی شرقی و عاطفی را ايجاد می كند كه در همين خوف البته عناصر ترسناك در فرهنگ مردم مانند «دوال پا» در حكايت «جبورخان شپش» به طور مستقيم ربط به اساطير دارد. اساطير به بن مايه های هستی توجه دارند يعنی به دوآليسم، جنگ اهورا و اهريمن كه مظاهر و تجليات متعدد مادی پيدا می كنند. مثلا اگر «بنت الشيطان» در اين رمان مظهری اهريمنی است در عوض «ملك پری» تجلی اهورايی دارد. در تاثيرپذيری از هزار و يك شب، جهان رنگين تخيل خلاق نفوذ دارد. به طور مثال «ملك پری» موجودی است در كمال زيبايی و مهربانی كه می آيد تا تقابلی ايجاد كند در برابر زندگی سنگين و سياه واقعي؛ حضور عفريت و عفريته ها مانند حسون و حسونه و يا آوازخوانی پری بر شط (كه حتی تيراندازی شرطه ها هم نمی تواند مانع آمدن آوازهای آن پری بشود) و نظاير اينها و همچنين غلبه عنصر جادو بر تعيين حوادث از جمله كاركردهای هزار و يك شب در اين رمان است.

به قول «تزوتان تودورف» كه از فرماليست ها است «هزار و يك شب روان شناسی ويژه خودش را دارد». در اين رمان نيز از سويی با آدم هايی روبه رو هستيم كه از يك طرف متاثر از شرايط اجتماعی به ناچار تيپ داستانی را می سازند و در عين حال متاثر از شيوه های جديد روانكاوی در كردارهايشان به خصوص و يا در مواردی خاص در گفته ها تجلی دارد. آنچه در رابطه دال و مدلول گفته می شود، در داستان های متاثر از حكايت ها، به اين شكل بروز می يابد كه هيچ شخصيت داستانی و يا حتی موجودات، آنچه می نمايند نيستند، اين موضوع مربوط می شود به «نقاب»ها آن طور كه «يونگ» می گويد: «در شرايط استبداد، اشخاص ناچار هستند نقاب های متعدد داشته باشند. » به همين جهت است كه مثلا «عمو جاسم» خرده مالك و آدمی عيالوار، زندگی خانوادگی او با زندگی اجتماعی و اين همه با موقعيت واقعی اش در تضادهايی طنزآميز قرار گرفته باشد. كاركرد زبان های متفاوت، داستان، شعر، تئاتر و فيلمنامه و همچنين بهره گيری صحيح و جالب فاصله گذاری (كه از ابتدا تا انتهای رمان با هماهنگی خاصی پيش می رود) از ديگر نقاط برجسته و جالب توجه اين رمان است.

از همان آغاز رمان اين فاصله گذاری با دخالت آشكار نويسنده در متن شروع می شود، يعنی نويسنده از متن بيرون می آيد و با خواننده و مخاطب متن وارد گفت وگو می شود. در حقيقت نويسنده به نوعی مشاركت مخاطب را فراهم می كند. به كارگيری فاصله گذاری در متن توسط نويسنده كار جديدی نيست، چنين اتفاقی تا به امروز توسط بسياری از نويسنده های داخلی و خارجی شده است و شايد بتوان گفت در داستان هايی كه به طنز نزديك تر بوده اند چنين استفاده هايی بيشتر شده باشد. به طور مثال، بهرام صادقی در داستان «تدريس در بهار دل انگيز» و يا «پوكر روباز» نوشته منوچهر صفا؛ ولی آنچه كه «محمدعلی علومی» در اين رمان به دست آورده كار جالبی است. بسياری از نشانه شناسان معروف از جمله «امبرتو اكو» از خواننده به عنوان تكميل كننده يك متن داستانی ياد می كنند. نويسنده با خطاب های مداخله گرانه از درون متن، از مخاطب به عنوان يكی از پديدآورندگان داستان استفاده می كند و اين مهم را به زيبايی تمام تا پايان بندی رمان ادامه می دهد.

در اين رمان، نويسنده به حذف قسمت و يا قسمت هايی از روايت دست می زند، با اين هدف كه خواننده حرفه ای، متن را در پس زمينه خودآگاه خود ادامه دهد. نويسنده با اين تمهيد امكان مشاركت خواننده و مخاطب را در شكل گيری داستان فراهم ساخته است. «ولفگانگ آيزر» اين چنين حذف های آگاهانه را «سفيدخوانی» ناميده است. (به طور مثال آنچه در پايان بندی اين رمان آمده است) خواننده بنا به درجه مهارت خود بايد سفيدخوانی كند و بنا به سليقه و خواست خود داستان را گسترش دهد. يكی ديگر از نوگرايی های اين رمان طنز حضور «خواننده مستتر» در داستان است؛ هر چند دخالت های نويسنده و قرار گرفتنش در بيرون از متن به منظور ايجاد ارتباط با خواننده و مخاطب «مولف مستتر» را بيشتر نمايان می كند. اما از آنجا كه حكايت های اين رمان بيشتر دارای «متنی متكثر» هستند، نويسنده و مخاطب بدون آنكه با هم تصادمی داشته باشند، می توانند در داستان زندگی كنند.


كتاب ماه ادبيات و فلسفه هشتاد و نهمين نشست خود را با عنوان «زبان حال در ادب فارسی» با سخنرانی دكتر نصرالله پور جوادی، سوم تير ماه در خانه كتاب برگزار كرد. پور جوادی در ابتدای اين نشست در تعريف زبان حال اظهار داشت: به سخنی كه در آن شاعر يا نويسنده از موجودات بی زبان نقل قول می كند، اصطلاحا زبان حال گفته می شود. سپس شاعر يا نويسنده حقيقتا ادعا نمی كنند كه اين موجودات بی زبان سخن گفته اند، بلكه می خواهند بگويند اين گونه به نظر می رسد كه اگر اين موجود می خواست زبان بگشايد، چنين سخنانی را مطرح می كرد. هر چند زبان حال بيشتر به گياهان و جمادات مرتبط است اما منحصر به آنها نيست. حتی انسانی هم كه خاموش بوده اما شاعر حدس زده كه اگر اين شخص می خواست سخن بگويد، چنين می گفت، اين سخنان نيز در مقوله زبان حال قرار می گيرد. با زبان حال كه به آن زبان بی زبانی هم گفته می شود، شاعر يا نويسنده تاثير بيشتری به كلام خود می بخشد و آن را مخيل می كند. وی در باب قديم ترين جايی كه از تعبير زبان حال در آن استفاده شده است، گفت: قديم ترين جايی كه در زبان فارسی اين تعبير به كار رفته است، در اشعار ناصر خسرو در اواسط قرن پنجم هجری و در خراسان است و پس از آن در ادب فارسی رايج می شود. اگر چه تعبير زبان حال از اواسط قرن پنجم در زبان فارسی پيدا شد اما سابقه آن به زمان های بسيار دور می رسد. در ادبيات پيش از اسلام، درخت آسوريك كه مناظره ای ميان درخت نخل و بز است، در اين مقوله جای می گيرد.

پورجوادی در توضيح به كارگيری زبان حال در اشعار خيام و عطار بيان كرد: در سه رباعی از خيام كه در آنها از زبان كوزه يا سبو سخن گفته شده، اشاره شده است كه اين سخن گفتن به زبان حال است. لازم به ذكر است كه خيام در رباعيات خود علاوه بر گل، سبو، كوزه، از زبان بلبل، فاخته و يك پرنده ديگر كه ظاهرا كركس است، سخن می گويد. عطار نيز از نخستين شاعرانی محسوب می شود كه با آگاهی از معنای زبان حال، سعی كرده است از آن به نحو احسن استفاده كند. در ميان مثنوی های عطار، مصيبت نامه تماما درباره زبان حال است. برداشتی كه عطار از ماهيت زبان حال دارد، برداشت معمولی نيست. زبان حال برای او صرفا سخن گفتن از زبان نبات و طيور و جماد نيست. از نظر او از زبان حال سخن گ