Persian Archive

• مردن مرغ مقلد
• چهره هنرمند در جوانی
• آخرين فيلم برتر
• جذابيت های پنهان يك ضد قهرمان
• اين زوزه نيست
• شهری که ديگر وجود ندارد
• عقل يخزده
• آنچه از تايتانيك ماند
• يك بار ديگر جيمز جويس
• شرق بهشت
• هری پاتر از راه رسيد


محسن آزرم: «آتيكوس فينچ» خبره ترين وكيل آلاباما، سر ميز غذا نشسته و با وقار و متانت يك وكيل حرف می زند. بشقابی در دست دارد، از غذاهايی كه روی ميز هستند كمی برمی دارد و در بشقاب می گذارد. پسر و دختر كوچك اش به او زل زده اند و حرف هايش را گوش می دهند، حرف هايی كه فقط از زبان يك وكيل درستكار بيرون می آيد. آتيكوس از قول پدرش (يا پدربزرگش) می گويد آدم وقتی تفنگ به دست می گيرد، كم كم به شكار پرنده ها علاقه مند می شود. اما ميان پرنده ها يك استثنا هم هست، هيچ وقت نبايد مرغ مقلد را كشت، چون كارش خرابی درخت ها و مزرعه ها نيست، در انبار غله لانه نمی كند و به هيچ كس هم آزاری نمی رساند. در آن لحظه «اسكات» و «جم» حرف پدرشان را آن گونه كه بايد نمی فهمند. كمی بايد بگذرد تا محاكمه «تام رابينسن» سياه اتفاق بيفتد و معلوم شود اين مقايسه از كجا ناشی شده است. . .

آتيكوس فينچ درستكار، همان شمايل ماندگاری بود كه «گريگوری پك» فقيد می پسنديد: آرمان گرايی غمگين، تابع اخلاق و مدافع قانون و بالاخره طرفدار آزادی و برابری انسان ها، پك در همه سال هايی كه جلوی دوربين بازی كرد و شصت نقش سينمايی و تلويزيونی را آفريد، كوشيد لحظه ای هم از مواضعش دور نشود. شايد برای همين است كه خيلی ها آتيكوس را كامل ترين و به قولی مهم ترين نقش سينمايی او می دانند. خود پك هم البته چند سالی پيش از اين گفته بود همه وجودش را در آن زمان وقف آتيكوس كرده و همه آموخته های چهل و شش سال زندگی اش و نيز همه احساسات انسانی اش را در قالب آتيكوس ريخته. طبيعی است وقتی بازيگری اين گونه رفتار می كند، به درك والايی از نقش می رسد و اين يعنی ماندگاری نقش.

«فرانك پی يرسن» رئيس فعلی آكادمی اسكار درباره پك و بازی اش در «كشتن مرغ مقلد» (1962) گفته: «نقش آتيكوس فينچ برای ما كه پك را می شناختيم، تا حدودی طعنه آميز بود. به اين دليل كه پك مجبور بود نقش خودش را بازی كند. » حرف پی يرسن در عين آنكه تاييدی است بر حرف های پك فقيد، نشان می دهد كه چرا در فهرست نظرخواهی موسسه فيلم آمريكا، اين وكيل درستكار، عنوان بزرگ ترين قهرمان تاريخ سينما را از آن خود می كند. . .

مردی در لباس فلانل خاكستری

«گريگوری پك» متولد 1916 بود، 16 آوريل آن سال در لايولای كاليفرنيا به دنيا آمد و از كالج سن ديه گو فارغ التحصيل شد. پيش از آنكه به دانشگاه بركلی برود، راننده كاميون بود و بازيگری را هم از همان جا شروع كرد. بعد از آن روانه نيويورك شد و در نمايشگاه جهانی 1939 كار تبليغات را آغاز كرد. كمی بعد با تماشاخانه ای به نام «نيبرهود» قراردادی دوساله بست و اولين نقش اش را در سال 1942 بازی كرد، نمايشی به نام «ستاره صبح». همان وقت ها بود كه «ديويد سلزنيك» او را ديد و تصميم گرفت به گونه ای او را به بازی بگيرد. شرايط اما مساعد نبود و يك سالی طول كشيد تا در 1943 او را برای بازی در «روزهای افتخار» انتخاب كنند. قرار بود او نقش مقابل نامزد آن سال هايش را بازی كند. فيلم ساخته شد، اما آن قدر بد بود كه كسی حرفی درباره اش نزد. اما استوديوها كه بازی او را پسند كرده بودند، به سراغش آمدند و اين وسط كمپانی فوكس قرن بيستم دست پر برگشت. پك در سال 1944 فيلم «كليدهای بهشت» را بازی كرد. بازی او به نقش يك پدر روحانی تحسين همه را برانگيخت و پك كوشيد از اين به بعد با دقت بيشتری نقش هايش را انتخاب كند. يك سال بعد از آن فيلم «دره تصميم» را بازی كرد كه محصول متروگلدوين مه ير بود و فيلمی موفق از آب در آمد.

اولين نقش مهم او در سينما هم در همان سال اتفاق افتاد، بازی در «طلسم شده» كار «آلفرد هيچكاك». فيلم درباره دكتر روان شناس جوانی به نام «ادواردز» است كه پك نقش اش را بازی می كند و رئيس تازه يك آسايشگاه بيماران روانی می شود. دكتر «پيترسن» (با بازی اينگريد برگمن) كه دل به «ادواردز» سپرده، می فهمد رفتارهايی عجيب از او سر می زند و در می يابد كه حرف های اول نام او «ج. ب» است. پيترسن كه فهميده او ادواردز واقعی نيست، جست وجويی را برای يافتن حقيقت آغاز می كند. . . «طلسم شده» در ميان كارهای هيچكاك كار موفقی نيست. با گذشت سال ها آنچه از فيلم به ياد مانده رويای «ج. ب» است كه «سالوادور دالی» آن را كار كرده بود و هر چند حالا بيش از دو دقيقه نيست، اما در اصل برای بيست و دو دقيقه فيلمبرداری شده بود. «ج. ب» يك بيمار روانی از نوع هيچكاكی اش بود و پك به رغم بازی خوبش نتوانست معنای روانی هيچكاكی را درست از آب درآورد.

پك فيلم «گوزن يك ساله» [غزال] را سال 1946 بازی كرد، كارگردان فيلم «كلارنس براون» بود و داستانش بعد از جنگ های داخلی آمريكا در فلوريدای جنوبی می گذشت. «جودی» كه تنها فرزند يك خانواده كشاورز است بچه گوزنی را پيدا می كند و با خودش به خانه می آورد. مادرش اين گوزن را دوست ندارد اما پدر كه پك نقش اش را بازی می كرد، مخالف اين حيوان نيست. كمی می گذرد و گوزن كم كم محصولات آنها را نابود می كند. حالا خانواده جودی دو راه دارند، اول دور كردن گوزن و دوم كشتن آن. . . «گوزن يك ساله» به سرعت محبوب شد و جايگاهش را يافت. بازی های فيلم همه درخشان بودند و پك هم سنگ تمام گذاشته بود. به خاطر همين فيلم بود كه پك برای بار اول نامزد جايزه اسكار شد. . .

پك در همان سال فيلم «جدال در آفتاب» را هم بازی كرد، وسترن پرهزينه ای كه «كينگ ويدور» آن را ساخت. داستان از جايی شروع شد كه «اسكات چاوز» همسرش را می كشت و خودش به دار آويخته می شد. «پرل» دختر «اسكات» زير سايه «مكانلز» رشد می كند و كم كم پسران مكانلز يعنی «لوت» (با بازی پك) و «جسی» (با بازی جوزف كاتن) به او علاقه مند می شوند. لوت به خاطر پرل مردی را می كشد و فرار می كند. . . جدال در آفتاب برای پك موفقيت بزرگی بود، قرار بود پيش از آن نقش او را «جان وين» بازی كند. اين اتفاق نيفتاد و پك با رفتار خشونت بارش سعی كرد نشان دهد كه وسترنرها هميشه آدم های با گذشتی نيستند. جدال پايانی فيلم هنوز به يادماندنی است. . .

«قرارداد شرافتمندانه»، فيلم بعدی پك كه در سال 1947 بازی كرد، فيلمی از «اليا كازان» بود. روزنامه نگاری به نام «فيل گرين» (كه پك نقش اش را بازی می كرد) قصد نوشتن مقاله هايی افشاگرانه درباره گرايش های ضدسامی دارد و از آنجا كه ناموفق می ماند، تظاهر به يهودی بودن می كند. . . از هر نظر كه نگاه كنيم اين فيلم احساساتی ديگر كهنه شده است، فيلم آن قدر رو و سطحی است كه نمی شود درباره اش فكر كرد. با اين همه پك كوشيده بود تا جسارت اين قهرمان و مبارزه اين روزنامه نگار را درست و منطقی نشان دهد كه از اين منظر موفق عمل كرده بود. پك به خاطر اين فيلم هم نامزد اسكار شد...

در همان سال ،1947 دومين همكاری هيچكاك و پك در فيلم «پرونده پارادين» اتفاق افتاد. داستان فيلم درباره وكيلی به نام «آنتونی كين» بود كه به موكل اش «خانم پارادين» دل می بست و اين در حالی است كه او به قتل همسر نابينايش متهم بود. قاضی پرونده هم از سوی ديگر به همسر «كين» دل می بندد. . . پرونده پارادين هم از بخت بد، فيلم خوبی نيست. بسيار ضعيف تر از آن است كه امضای هيچكاك پای آن گذاشته شود. مهم ترين مشكل فيلم بازيگران تحميلی بودند كه با سلزنيك قرارداد داشتند. اما تنها كسی كه درست به نقش اش می خورد گريگوری پك بود. . .

دو سال بعد پك در فيلم «آسمان زرد» [يلواسكاي] ساخته «ويليام ولمن» بازی كرد. داستان فيلم درباره هفت ياغی قانون شكن بود كه به سركردگی «استرچ» (با بازی پك) بانكی را سرقت می كنند و به نمكزارهای آريزونا می روند و در راه به شهر متروك آسمان زرد می رسند كه فقط دو ساكن دارد. . . اين وسترن كلاسيك، فيلمی روان شناختی است درباره اينكه آدم ها خوبی و بدی درون شان تا چه اندازه به هم نزديك است و بی رحمی چگونه آنان را نابود می كند. پك در نقش «استرچ» نمونه درخشانی از اين گونه آدم هاست. . .

«گناهكار بزرگ» كار «رابرت سيودماك» كه در همان سال ساخته شد درباره «فيودور داستايوفسكی» (با بازی پك) بود كه به دختری به نام «پولين» دل می بازد. پدر دختر يك ژنرال قمارباز و بی اراده است كه مبلغ زيادی به صاحب يك كازينو بدهكار است. داستايوفسكی برای نجات ژنرال و دخترش تصميم می گيرد صاحب كازينو را مغلوب كند. . . فيلم آمريكايی اين كارگردان آلمانی بيش از هر چيز تقدير محتوم و چيرگی تباهی را به تماشا می گذارد. پك نقش داستايوفسكی را چنان عالی بازی می كند كه گمان می بريد با خود استاد طرف هستيد. تلخی، صراحت در بازی پك به نقش استاد نويسنده موج می زند...

«ششلول بند»، ساخته «هنری كينگ» محصول 1950 بود. فيلم درباره «جيمی رينگو» هفت تيركش پا به سن گذاشته ای است كه پك نقش اش را بازی می كند و دارد گذشته اش را مرور می كند. وقتی شبی وارد كافه ای می شود و می بيند يك نفر دارد از او به بدی حرف می زند، عصبانی می شود و او را می كشد. . . اين وسترن كلاسيك كه همه كليشه های آن دوران را كنار زده بود، تا حدی مثل آسمان زرد اثری روان شناسانه است. فيلمی درباره نااميدی و گذشته ای تاريك كه بازی درخشان پك آن را حسابی ماندنی كرده است...

«داوود و بتشبع» كه در 1951 ساخته شد، توانست پرفروش ترين فيلم آن سال شود. داوود (با بازی پك) كه زخم كوچكی در جنگ برداشته به اورشليم برمی گردد تا استراحت كند. در يكی از همان روزها او بتشبع را می بيند و دل باخته اش می شود. خداوند قحطی و خشكسالی را به اورشليم می فرستد. . . فيلم كه براساس كتاب دوم سموئيل از عهد عتيق ساخته شد داستانی مذهبی و البته عاشقانه است كه صاحب نظران كليسا آن را تاييد كردند. پك مثل هميشه فوق العاده ظاهر شد و نقش اش را در حد كمال بازی كرد. .. گريگوری پك فيلم «برف های كيليمانجارو» را در 1952 بازی كرد. اين ساخته «هنری كينگ» اقتباسی از يك داستان كوتاه نوشته «ارنست همينگوی» بود و در اردوگاهی توريستی در آفريقا می گذشت. «هری» كه يك نويسنده است روی تختی سفری دراز كشيده و در تب قانقاريا می سوزد. گاهی به هوش می آيد و گمان می برد چيزی به پايان عمرش نمانده است. همسر ثروتمندش «هلن» هم سرگرم پرستاری از اوست. . .

فيلم خسته كننده كينگ تنها يك نقطه قوت دارد و آن هم بازی هايش است، خصوصا بازی پك كه گويا واقعا نويسنده ای خودخواه است. اين همان چيزی است كه داستان كوتاه استاد هم آن را دارد. . . «تعطيلات رمی» يك سال بعد ساخته شد. كارگردان فيلم «ويليام وايلر» بود و داستاش درباره «شاهزاده خانم آن» (با بازی ادری هپبرن) كه برای گذراندن تعطيلات به رم می رود و شبی در خيابان با يك خبرنگار آمريكايی ـ به نام «جو» (با بازی پك) آشنا می شود. هدف اول جو تهيه گزارش های خواندنی درباره اين شاهزاده خانم است اما كم كم به او دل می بندد. . . فيلم عملا يك افسانه پريان است كه در روزگار مدرن اتفاق می افتد، اما آنچه فيلم را ماندگار می كند پايان تلخ اش است كه به شدت متعارف می نمايد. پك در اين فيلم همه تلاش اش را كرد تا نگاه های عاطفی اش توجه همه را جلب كند. . .

«موبی ديك»، اقتباس «جان هيوستن» از رمان جاودانه «هرمن ملويل» در 1956 ساخته شد. داستان فيلم سال 1840 در نيوبدفورد می گذشت. «ناخدا ايهب» (با بازی پك) كه يك پايش را در شكار نهنگی به نام موبی ديك از دست داده، بار ديگر تصميم گرفته آن هيولا را شكار كند. . . هر چند خيلی از طرفداران رمان، اين اقتباس را نمی پسندند، اما هيوستن اقتباسی درست را ارائه داده و به اصل رمان وفادار مانده است. در اين ميان ولی آنچه ساز ناكوك فيلم به حساب می آيد، گريگوری پك است كه ربطی به ايهب ندارد و به تنهايی سازش را می زند...

يك سال بعد پك در «زن طراح» بازی كرد، كاری از «وينسنت مينه لی». داستان درباره يك خبرنگار ورزشی به نام «مايك» (با بازی پك) بود كه به طراح لباسی به نام «ماريلا» دل می باخت و ازدواج می كردند اما كمی بعد اين زندگی دچار مشكل می شود. . . كمدی خاص «مينه لی» و به قولی كمدی روشنفكرانه اش حاوی همان شيرينی های هميشگی است و بازی پك كه خود نقش است، فيلم را حسابی ديدنی كرده. پايان فيلم خنده دارترين بخش آن است و پك در اين بخش بازی درخشان و درستی ارائه می كند. . .

«شجاعت نمايی» كه در 1958 ساخته شد، كار مشترك ديگری بين هنری كينگ و پك بود. «جيم داگلاس» كه پك نقش اش را بازی كرد، به شهر كوچك ريوآريبا در مرز مكزيك می رود تا شاهد به دار آويخته شدن چهار مردی باشد كه شش ماه قبل همسر او را هتك حرمت كرده و به قتل رسانده اند، او سه نفر از اين چهار نفر را به قتل می رساند و دنبال نفر چهارم است. . . داستان انتقام گيری شخصی و اجرای قانون به شيوه ای كاملا غيرقانونی همه اين فيلم است. پك به هر دليل آن گونه كه بايد در فيلم ظاهر نمی شود، اما زمانی كه حقيقت را در می يابد، رفتارش به گونه ای می شود كه تاثيری شگفت انگيز می گذارد. اين هم از آن فيلم هايی است كه پك مايه چندانی برايشان نگذاشت. . .

«سرزمين بزرگ» هم در همان سال ساخته شد. همكاری ديگری بين ويليام وايلر و پك. داستان درباره «جيمز مكی» (با بازی پك) ناخدای سابق بود كه به غرب می آمد تا با «پاتريشيا تريل» عروسی كند و در مزرعه پدر پاتريشيا بقيه زندگی را بگذراند، اما از سركارگر مزرعه يعنی «استيوليچ» خوشش نمی آيد. . . وسترن جاه طلبانه وايلر، هم شباهت های كلی اش را به فيلم های اين ژانر دارد و هم يك فيلم عاشقانه به حساب می آيد. رودررو شدن پك با دارودسته «آيوز» يكی از درخشان ترين فصل های سينمای وسترن است. اما در عين حال جز پك يك نفر ديگر هم هست كه خوب می درخشد و آن يك نفر اسمش هست «چارلتن هستن». . .

«تپه پورك چاپ» سال 1959 ساخته شد. فيلم «لوئيس مايلستون» در سال های جنگ كره می گذرد. ستوان «كلمنز» آمريكايی كه پك نقش اش را بازی می كرد، فرمانده گروهی است كه بايد تپه پورك چاپ را تصرف كنند. اين در حالی است كه تپه اهميت چندانی ندارد و هر لحظه هم ممكن است جنگ تمام شود. . .


ترجمه ليلا نصيری ها: گريگوری پك مورد علاقه همگان بود ـ واژه درست اش همين است ـ و بخشی از اين علاقه از آن شيوه سخت كوشانه ای ناشی می شد كه در راه آرمان های نيك در پيش گرفته بود و به عنوان رياست موسسه فيلم آمريكا و مدير آكادمی به كار می گرفت. به علاوه، آوازه و شهرت پك يكی از پيامدهای خوش تيپی و خوش قد و قامت بودن اش به عنوان يك مرد بود و تواضعی و شرمی كه نگاه های اين چنينی به شخصيت اش را تاب می آورد. بازيگرانی هستند كه زيبايی در چشم هايشان برق می زند و بعد آن هايی كه به نظر می رسيد از همين بابت شكست خورده اند. پك آن قدر خوب بود كه واقعی به نظر نمی رسيد، با شيوه ای كه او همه چيز نگاه می كرد. پس سخت تلاش می كرد تا واقعی به نظر برسد. در حقيقت، فقط «خوش تيپی» برای او كم است.

در اوايل دهه ،40 وقتی حضورش بر فيلم ها سايه انداخت، جوری زيبا بود كه به نظر می رسد اين جور زيبايی ها ديگر اين روزها وجود ندارد. چيزی كه می خواهم بگويم اين است كه او به دنبال پديه هايی مثل مارلون براندو، مونتگمری كليفت، جيمز دين و الويس پريسلی آمد (در همه اين مردان نشانه هايی زنانه و مردانه و چيزی از مدرنيسم بود) و درست در همان زمان كسانی هم بودند مثل كرك داگلاس، برت لنكستر و رابرت ميچم (همه آنها در خشونت و بدخلقی استاد بودند). تقريبا غيرممكن است كه پك را در نقشی خارجی از حوزه اخلاق در نظر بياوريم ـ اگر چه يكی از بزرگ ترين استثنائات اش شخصيت كابوی رذل و متجاوز او در «جدال در آفتاب» است كه برای صاف و صوف بودن روشنفكرانه اش، جاذبه مردانه اش در سينمای تكنی كالر و نگاه درخشان اش مايه افتخار است.

پك نقش قهرمانان معتبر را در سن بازی كرد كه هاليوود هنوز به چنين شخصيت هايی افتخار می كرد. به همان شيوه ای كه مورد علاقه همگان قرار می گرفت و از پس هر كاری با خوش شانسی بر می آمد ـ كه هميشه آن را قبول داشت ـ نقش آتيكوس فينچ را در «كشتن فرغ مقلد» ايفا كرد. اين فيلم كه براساس رمان پرفروش هارپری در سال 1962 ساخته شد، در شرايطی كه آمريكای جان كندی با تمام وجود درگير آشنا شدن با حقوق مدنی بود. فينچ نقش وكيلی را دارد كه در جنوب زندگی می كند. فينچ درگير دفاع از مرد سياهی است كه به تجاوز متهم شده و درگير تعصبات رايج است. فينچ پدر مجردی است كه فرزندان اش راهشان را به سوی دنيای واقعی می پيمايند. اين همان ايده آل آمريكايی است: معلم خانه و حامی اجتماع. پك اسكار نقش اول را از آن خودش كرد، نه از آن جهت كه همه چيز بر وفق مراد بود بلكه از آن جهت كه روح و روان اش را به آن سپرده بود. همين هفته پيش بود كه در يك نظرخواهی از طرف موسسه فيلم آمريكا، آتيكوس فينچ به عنوان تحسين برانگيزترين قهرمان سينمای آمريكا برگزيده شد.

اين هم از مهربانی سرنوشت بود كه پك برای شنيدن چنين خبری زنده بود ـ درست مثل نشانه ای به اين مفهوم كه ديگر آمريكا تا اين حد اصيل و توانمند نخواهد بود. گريگوری پك در سال 1916 در لايولا (جايی بين لس آنجلس و سن ديه گو) متولد شد، با نام كوچك الدرد ـ اين هم نشانه ای بر اينكه او تا چه اندازه به قهرمانان عصر ويكتوريا يا نمونه های عالی سينمای صامت نزديك بود. تحصيلات خوبی داشت و دانشجوی دانشگاه كاليفرنيا، بركلی، بود تا زمانی كه بازيگری او را از راه به در كرد. اگر چه او به لحاظ فيزيكی بی نقص به نظر می رسيد، از ناحيه ستون فقرات آسيب ديده بود ـ و همين او را از جنگ دور نگه داشت. در عوض، به سرعت به قله بازيگری دست يافت، نه فقط به دليل نگاه و توانايی اش، بلكه به اين دليل كه بسياری از بازيگران به جنگ رفته بودند.

اولين موفقيت عظيم اش به سال 1945 و به فيلمی به نام «كليدهای بهشت» بر می گردد به فيلمی كه نقش يك كشيش را در آن بازی می كرد. در سال های بعد، در فيلم «كاپيتان هوارشيو هورنبلوئر» (1951) است اثر سی اس فورستر ظاهر شد، در نقش يك فرمانده برجسته و مضطرب و در نقش داود در مقابل سوزان هيوارد در فيلم «داود و بتشبع» (1951)، خبرنگاری كه وانمود می كرد يهودی است در فيلم «قرارداد شرافتمندانه» (1947) و نقش روانشناس متخصص در زمينه فراموشی در فيلم «طلسم شده» (1945) هيچكاك.

اما پك هميشه جالب تر از فقط يك قهرمان بی شيله و پيله به نظر می رسيد، داود فقط يك قهرمان ساده نيست، در «طلسم شده» صحنه درخشانی هست كه او با تيغی در دست اش ظاهر می شود، شبيه فرشته مرگ و ما دقيقا نمی دانيم كه چه قصدی دارد. او در «پرونده پارادين» (1947) هيچكاك نقش وكيلی را بازی می كند كه موكل اش او را اغوا كرده است. در «ششلول بند» (1950) عالی بود؛ داستان مردی كه در اشتياق داشتن زندگی خانوادگی است اما سابقه خطرناك اش مثل سايه تعقيب اش می كند و هيچ وقت بهتر از «دوازه ساعت در آسمان» (1950) ظاهر نشد؛ جايی كه به عنوان يك افسر مافوق دستور يورش بردن به يكی از پايگاه های نيروی هوايی آمريكا در انگلستان را در طول جنگ صادر كرد. اگر به دنبال عمق بازی و بازيگری او هستيد، با تنهايی طبيعی اقتدارش، اين همان فيلمی است كه بايد ببينيد.

در دهه ،50 او ديگر بازيگر بزرگی بود و به آدری هپبرون كمك كرد تا اسكاری برای بازی در فيلم «تعطيلات رمی» (1953) به دست بياورد و در نقش يك جنتلمن واقعی در كنار او ظاهر شود، قهرمان همينگوی در «برف های كليمانجارو» (1952)؛ تجسم قلب آمريكا و كاملا دلواپس در «مردی در لباس فلانل خاكستری» (1959) و حتی ايهب در موبی ديك جان هيوستن. اين فيلم آخر احتمالا بيش از اندازه بلند پروازانه باشد، اما پك در اين فيلم هم جدی و قابل احترام است، چيزی سخت در روح بازيگری او است و اين، به نظر من، در «موبی ديك» بهتر از كارهای آخرش، يعنی شخصيت جوزت منگلس فيلم «پسرانی از برزيل» يا تقليدش از مك آرتور است. شكست هايی هم در طول سال ها داشته است: او واقعا برای شخصيت خود ويرانگر «محبوب بی وفا» (1959) اف. اسكات فيتزجرالد خلق نشده بود.

«در ساحل» (1959) آن قدر سنگين و جدی به نظر می رسيد كه امكان ندارد هيچ فيلمی برای ساخته شدن چنين شخصيتی به بازيگری چنين امكانی بدهد. در كنار بازيگران زن جوان هميشه هم خوب نبود. در فيلم «به وظيفه ام عمل می كنم» (1970) جان فرانكن هايمر، جايی كه او نقش كلانتر شهر كوچكی را بازی می كند و تيوزدی ولد او را فريب می دهد، موقعيت يك كار خارق العاده را داشت، اما در وجود پك نوعی احتياط وجود داشت طوری كه به نظرش بعيد می رسيد كه كنار يك بچه خوشگل تا اين اندازه تك و تنها و در مانده ظاهر شود. نوعی بزرگ منشی در وجود او بود، چيزی كه يك نسل به آن اعتماد كرد و دوست اش داشت.


نيما صداقت: مارنی با اينكه نظرات متفاوتی را برانگيخته است، اما بی شك يك اثر كامل و جزو ده ساخته برتر آلفرد هيچكاك است. فيلم يكی از غريب ترين فيلم های هيچكاك است كه از دو جهت در آثار او مهم به نظر می رسد: روان شناسی و فمينيسم. مارنی پايانی بر يك دوره ده ساله شاهكارهای هيچكاك و آخرين همكاری هيچكاك با گروه مورد علاقه اش است: آخرين فيلمبرداری «بركز»، آخرين تدوين «جورج توما سينما» و آخرين موسيقی «برنارد هرمن». اين سه تن كه بی شك نقش مهمی در شاهكارهای هيچكاك داشته اند، در چهار فيلم بعدی او ديده نمی شوند و عده ای علت ضعف اين چهار اثر را عدم همكاری اين سه تن می دانند (كه البته چنين نيست).

فيلم از لحاظ قصه شباهت های زيادی به «طلسم شده» دارد. در هر دو فيلم برای شخصيت های اصلی در كودكی اتفاق ناهنجاری افتاده (هر دو مورد مرگ يك شخص) كه اين باعث اختلالات روحی در آنها شده و در پايان هر دو فيلم گره با فلاش بك (بازگشت به گذشته) گشوده می شود. در مارنی، زن دچار اختلال روحی است و مرد به او كمك می كند و در «طلسم شده»، مرد (كريگوری پك) رفتار غيرطبيعی دارد و زن (اينگريد برگمن) برای درمان او می كوشد. از سوی ديگر فيلم به خاطر شخصيت اصلی (دختر دزد) به «دستگيری يك دزد»، «روانی» و «توطئه خانوادگی» شباهت پيدا می كند. همچنين به قول «دانلدا اسپوتو» سه فيلم اول هيچكاك در دهه شصت (يعنی «روانی»، «پرندگان» و «روانی» شديدا به هم ارتباط دارند. «اسپوتو» برای اثبات اين گفته خود به ارتباط شخصيت های اصلی سه فيلم اشاره می كند (جالب اينكه هر سه شخصيت بلوند هستند) و نكته جالب تر ارتباط شخصيت مركزی هر سه فيلم با «مادر» است.

شايد مهم ترين مايه فيلم های هيچكاك استحاله شخصيت و خودشناشی باشد. در فيلم های هيچكاك ـ غالبا - شخصيت ها ضعف و وسوسه ای دارند كه با پرداختن به اين ضعف و پيمودن نتايج حاصل از اين كار، درمان می شوند. مارنی ضعفش اين است كه واقعه مهمی را فراموش كرده و وسوسه اش اين است كه می خواهد واقعه را به خاطر آورد و خودشناسی اش را كامل كند. او می خواهد بداند كه چرا مادرش او را دوست ندارد «چرا منو دوست نداری مامان؟ هميشه تعجب می كنم كه چرا منو دوست نداری؟!» در پايان مارنی با كمك شوهرش (مارك) بر ضعف و وسوسه اش غلبه می كند (نقش مارك در اين خودشناسی بسيار مهم است و ما را به شناسايی يك مايه بسيار مهم ديگر در آثار هيچكاك يعنی تم زوج يا رابطه عشقی رهنمون می سازد).

هر چند هيچ اهميتی ندارد كه هيچكاك اين تم ها را به عمد به كار گرفته باشد يا نه (ناخودآگاه هنرمند را نبايد فراموش كرد) اما دلايل متعددی می توان آورد كه همه اين ها به عمد بوده است؛ به عنوان مثال: در رمانی كه مارنی از روی آن ساخته شده، شخص ديگری ماجرای كودكی مارنی را برايش تعريف می كند، همچنين اسب مارنی را كس ديگری می كشد اما در فيلم، هر دوی اين اعمال توسط خود مارنی انجام می شود. هيچكاك به عمد، به خاطر تم مورد علاقه اش يعنی خودشناسی، رمان را تغيير می دهد تا مارتی خود اسبش را بكشد و خود ماجرای كودكی اش را به خاطر بياورد.

مفاهيم و ارتباطات فيلم حيرت انگيز است؛ به عنوان مثال سه مفهوم آب، تجاوز و مرگ. مارنی در كشتی (بر روی آب) مارنی را تصاحب می كند و بعد مارنی در آب خودكشی می كند. در فلاش بك كودكی هم، مرد متجاوز، ملوان است و توسط مارنی كشته می شود. اينگونه مفاهيم و ارتباطات نبوغ آميز در طول فيلم كم نيست و به طور كلی توجه هيچكاك به جزييات حيرت آور است. حتی مثلا در نمايی كه مارنی می خواهد وارد خانه مادرش شود (و همين طور نمای پايانی كه با مارك از خانه مادرش بيرون می آيد) چند بچه در حال بازی، آوازی می خوانند كه حتی اين آواز هم با مارنی ارتباط دارد: Mother,Mother,Iشm ill - send for the) (. . . doctor over the hill «مامان مامان، من مريضم، پی دكتر بفرست اون طرف تپه.. » و فراموش نكنيم كه به قول رابين وود: «سينما يعنی جزييات. »


حسين ياغچی: شايد مهم ترين خصوصيت دنيای داستانی «سامرست موآم» اين باشد كه در داستان هايش به تمسخر شخصيت های به ظاهر جدی می پردازد و پوچی و تناقض حاكم بر عقايد و رفتارهای آنان را به نمايش می گذارد. اين خصوصيت از آن جهت مهم است كه بسياری از طرفداران پروپاقرص داستان های او، طنز گزنده موجود در اين داستان ها را مهم ترين عامل جذابيت آنها ذكر می كنند. اين طنز گزنده، ناشی از همين تيزبينی در ديدن رفتارهای متناقض شخصيت هايی است كه از قضا خودشان و عقايدشان را مهم فرض می كنند و البته در گيرودار ماجراهايی كه در داستان های او برايشان اتفاق می افتد، بر ناتوانی خود در مهار و كنترل وقايع زندگی وقوف می يابند.

رمان «ديروز و امروز» از اين قاعده موجود در داستان های «سامرست موآم» مستثنی نيست و شايد حتی جزء آن آثاری باشد كه اين خصوصيت ياد شده در آن بروز و ظهور بيشتری داشته است. رمان به روايت يكی از ماجراهای زندگی «نيكولو ماكياولی» سياستمدار نه چندان خوشنام ايتاليايی می پردازد. بخش عمده ای از اين روايت، تخيلی و زاييده ذهن داستان پرداز موآم است. اما در اين ميان آنچه مهم می نمايد اين است كه نفس حضور شخصيتی همچون «ماكياولی» (با آن سابقه و پيشينه) در يك رمان، كنجكاوی و علاقه زيادی را در خواننده، برای خواندن اين اثر بر می انگيزد. حال اگر داستان فوق توسط فردی همچون «سامرست موآم» نقل شده باشد، اين كنجكاوی و علاقه، دوچندان می شود.

«موآم» در روايت اين رمان از لحنی مشابه لحن داستان های قرون 18 و 19 ميلادی سود جسته است كه البته با توجه به كميك بودن فضای رمان، استفاده از اين لحن، حكايت از همان شوخ طبعی و نكته سنجی او دارد. وی با استفاده از اين تمهيد، موفق شده كه رياكاری و متظاهرنمايی حاكم بر روابط مردم در اروپای آن زمان را به خوبی نشان دهد. مثلا در ابتدای رمان گفته می شود كه ماكياولی از بيان خوشگذرانی هايش در سفرهايی كه انجام می داده، هيچ ابايی نداشته و اين موضوع را در مجالس رسمی، به راحتی به زبان می آورده است. واكنشی كه اين عمل ماكياولی در اطرافيانش بر می انگيخته، به اين صورت در رمان آمده است: «... و از همه بدتر، اين ماجراها را با آب و تاب سرگرم كننده ای حكايت می كرد و با وجودی كه انسان از شنيدن شان خشمگين می شد، نمی توانست به آنها توجه نكند.»

در واقع، در اينجا شخصيت ماكياولی برای نويسنده تبديل به شخصيتی می شود كه به تابوشكنی در ارزش های سنتی مردم آن روزگار می پردازد. در ادامه داستان، شخصيت های رياكار و متظاهرنمای ديگری را هم مشاهده می كنيم. مثلا شخصيت «تيموتئو» كه يك كشيش زيرك و مال اندوز است، سرآمد شخصيت های داستان از اين لحاظ به شمار می رود كه در نهايت مشخص می شود كه تمام فريب هايی كه ماكياولی خورده، از جانب او طراحی شده است. در كل به نظر می رسد كه نگاه «سامرست موآم» به دستگاه كليسا، همواره نگاهی توام با شك و بدبينی بوده است. ردپای شخصيت «تيموتئو» را می توان در ساير رمان ها و نمايشنامه های «سامرست موآم» هم مشاهده كرد. اما ديگر شخصيت های رمان «ديروز و امروز» هم هر كدام به نوعی با همين متظاهرنمايی و رياكاری، درگير هستند.

شخصيت هايی به مانند «بانوسرافينا»، «اوراليا» و حتی «پيرو» كه در ابتدای رمان، شاگرد ماكياولی محسوب می گردد و در پايان مشخص می شود كه او بر سر استادش كلاه گذاشته و زن مورد علاقه ماكياولی، يعنی اوراليا را مال خود كرده است. اين نحوه شخصيت پردازی، مهم تر از همه در ساختار داستانی اين رمان نمود عينی يافته است. در رمان، دو داستان مجزا از هم، به طور موازی پيش می روند. داستان اول مربوط به شرح مذاكرات ديپلماتيك ماكياولی با «سزاربورجا» است، كه شايد اين بخش، نيمه سياستمدار و تدبيرگرای ماكياولی را نشان می دهد و داستان دوم ماجرای عشق ماكياولی به «اوراليا» را مطرح می كند. اين دو داستان، در زمانی كه ماكياولی می خواهد به ديدار اوراليا برود در همين حين توسط «سزار بورجا» به دربار احضار می شود، با هم تلاقی پيدا می كنند و از اينجا به بعد، گره گشايی از داستان آغاز می شود. پايان داستان هم بخش ديگری از وجوه شخصيتی ماكياولی را عيان می كند.

او كه از ديدار اوراليا محروم مانده، در نهايت به هنر پناه می برد وتصميم به خلق نمايشنامه ای با شخصيت هايی كه در اين مدت با آنها سر و كار داشته می گيرد تا به نوعی انتقام خود را از اين اشخاص گرفته باشد. اما به هر ميزانی كه ماكياولی در ماجرای عشقی اش شكست خورده به همان ميزان در تدابير سياسی اش پيروز شده است. او دعوت «سزار بورجا» مبنی بر استعفا از دربار فلورانس و حضور در دربار او را، در زمانی كه وی در اوج كشورگشايی هايش بوده، قبول نمی كند. بعد هنگامی كه «سزاربورجا» با شكست های زيادی در جنگ مواجه و مجبور به فرار می گردد، اوج كياست و آينده نگری ماكياولی مشخص می شود.

شايد منظور سامرست موآم از قرار دادن اين دو داستان در كنار هم اين بوده كه تاثير شكست های عاطفی و عشقی ماكياولی در زندگی اش را بر فلسفه سياسی تنگ نظرانه او (مثلا نظريه فيلسوف ـ شاه) نشان دهد.موردی كه حداقل در اين كتاب، در نمايشنامه ای كه او دست به نوشتن آن می زند، عيان است. اما همه اين ها در سايه داستان پردازی خلاقانه سامرست موآم در مرتبه بعدی اهميت قرار می گيرند. او در اين داستان، به مانند ساير داستان هايش، موفق شده كه لذت خواندن يك داستان جذاب و غافلگيركننده را به ما بچشاند و ما را در انگيزه ها و هيجانات قهرمانان داستانش شريك كند و همين، رمز موفقيت داستان پرداز بزرگی همچون «سامرست موآم» است.


احسان نوروزی: در اين آشفته بازار انبوه ترجمه های دشوارخوان و پراشتباه چرا بايد نقدی بر ترجمه يك شعر نوشت؟ مقوله ای چنين پرحرف وحديث و دشوار و نسبی. دو عامل باعث شد بر ترجمه اميد شمس از شعر «زوزه»ی گينزبرگ در فصلنامه اخير زنده رود، ويژه نامه شعر، يادداشت بنويسم؛ اول علاقه شخصی ام به آثار نسل بيت و اعتقادم به اين كه وضعيت اجتماعی پيرامون آن نويسندگان و شاعران از بسياری جهات شباهت های زيادی به وضعيت ما دارد و معرفی درست آثار ايشان می تواند راهگشای اين مرداب داستان نويسی سال های اخير باشد و، دوم آن كه آن چه خواهم آورد چندان به ابعاد بحث برانگيز ترجمه شعر نخواهد پرداخت و فقط به اشتباهات فاحش برگردان فوق می پردازد؛ ترجمه ای كه می تواند به سادگی هر خواننده ای را از اين نسل و سبك آثارشان دلزده كند. آن چه می كوشم نشان دهم اين است كه «زوزه» اين نيست.

نشان خواهم داد كه ترجمه اميد شمس يكسر غلط، نامفهوم و شلخته است. اين شلختگی فقط محدود به ترجمه شعر نيست بلكه در دو يادداشت پيش از ترجمه او نيز به چشم می خورد؛ از نكات علی الظاهر پيش پاافتاده ای نظير برگردان اسم گرگوری كورسو به جورج كورسو گرفته تا سهل انگاری هايی نظير اين جمله كه «[گينزبرگ] وارد فعاليت های گروهی موسوم به بيت شد». لازم به ذكر نيست كه نسل بيت با گينزبرگ (و البته ديگران) شكل گرفت و نه پيش از او. گينزبرگ، آن گونه كه در يادداشت آمده، از دبيرستان اخراج نمی شود بلكه از دانشگاه كلمبيا اخراج می گردد. بپردازيم به خود ترجمه. آن چه در پی می آيد فقط نمونه هايی از انبوه غلط های ترجمه مذكور است، كه در نگاه اوليه به چشم می آيد، و چنان كه گفتم فقط به غلط های فاحش پرداخته خواهد شد و از ورود به وادی بحث برانگيز، و البته حائز اهميت، جنس زبان ترجمه شعر و غيره پرهيز می شود. در ترجمه عبارت a lost battalion of platonic conversationalists jumping down the stoops off fire escapes off windowsills off Empire Estate out of the moon آورده شده است: گردان گمشده ی وراج های افلاطونی از ايوان ها می پرند، از تو ماه پلكان فرار را خاموش می كنند هره پنجره ها را خاموش می كنند امپراطوری ها را خاموش می كنند.

نخست آن كه بحث از امپراطوری نيست، Empire State نام آسمان خراشی مشهور است. دوم آن كه كلمه off به معنای خاموش كردن نيست. jump off يعنی از جايی پريدن و تكرار off، تكرار پريدن از مكان های مختلف است؛ پريدن از امپاير استيت، از پلكان اضطراری. البته نياز چندانی به مداقه های زبانی نيست تا بفهميم عبارت بالا كاملا بی معنی است؛ معمولا! هره پنجره چيزی قابل خاموش كردن نيست. ترجمه بهتر شايد اين باشد: گردانی سرگردان از وراجان خوش كلام افلاطونی كه پايين پريدند از پله های اضطراری از هره ی پنجره ها از امپاير استيت و از روی ماه.در ادامه آورده شده: شاه ياكتاياك جيغ می زند عق می زند [... ] همه خردمندان هجوم آوردند هفت شبانه روز با چشمان تابناك او را احضار كردند و برای رافضين تو خيابان ها گوشت ريختند.

ترجمه بی نظير «شاه ياكتاياك» در برابر واژه yacketayakking آورده شده است. مترجم «king» انتهای واژه را «پادشاه» ترجمه كرده و بقيه را اسم آن پادشاه فرض گرفته است. در صورتی كه به هيچ جه چنين نيست. فعل yack به معنای وراجی و پرچانگی كردن است. اصطلاح عاميانه اين فعل، yacketyack است كه حالت اسمی دارد و باز هم به همان معنا است؛ يعنی وراجی. گينزبرگ از اين اسم، فعلی خودساخته گرفته است. يعنی واژه فوق را به همراه ing آورده است. پس به جای شاه ياكتاياك بايد گذاشت «وراجی می كنند» يا به شكل مصدر «وراجی» بايد آورد. دراين عبارت صحبت از «احضار» كردن نيست و معلوم نمی شود «او» در عبارت ترجمه شده به چه كسی اشاره دارد. احضار كه برابر recall آورده شده، در اين جا به معنی فراخوان است. پس درست تر می نمايد كه چنين ترجمه كنيم متفكرين با چشمانی تابناك در يك فراخوان جمعی هفت روز و هفت شب استفراغ كردند. رافضين كه تسامحا به معنی شيعه است در اين جا كاملا اشتباه می نمايد. در متن اصلی از تعبير synagogue استفاده شده كه به معنی كنيسه است. از كلمات منفرد كه بگذريم، مترجم ساختار عبارت را كاملا غلط برداشت كرده است. ترجمه احتمالا درست تر عبارت فوق اين است: وراجی جيغ استفراغ... تمام متفكرين با چشمانی تابناك در يك فراخوان جمعی هفت روز و هفت شب استفراغ كردند، خوراك كنيسه ها قی شده كنار پياده روها.

در دو بند بالاتر:می گساری رو پشت بام ها، خورشيد و ماه و درخت. ميان دو واژه «پشت بام ها» و «خورشيد» تقريبا يك عبارت كامل وجود دارد كه مترجم احتمالا آن را زائد دانسته و ترجمه نكرده است. عبارت اصلی چنين است: drunkness over rooftops, storefront boroughs of tea-head joyride neon blinking trafficlight, sun and moon در همين بند، «با قدم زدن تو كابوس ها» معادل waking nightmares آورده شده. مترجم waking را با walking اشتباه گرفته است. تعبير مذكور به معنای «كابوس های هنگام بيداری» يا ساده تر «كابوس های بيداری» است و نه «قدم زدن تو كابوس ها». در ابتدای همان عبارت آمده «شب همه شب نابود می شدند». purgatoried به معنای «تطهير شده» و دارای بار معنايی مثبت است. «آن ها» خود را با مخدر و امثالهم تطهير می كردند و نه «نابود»؛ اين نشانه ای است از زبان كتاب مقدس در «زوزه» كه بايد در ترجمه اين شعر لحاظ می شد. يكی از مفرح ترين اشتباهات اين ترجمه نيز در همين بند رخ داده است، آن جا كه مترجم نوشته «اژدر رجز می خواند». آن چه مترجم در ازايش «اژدر» گذاشته كلمه ای نيست جز واژه ساده ashcan به معنای سطل زباله و به جای «رجز خواندن» شايد «عربده كشيدن» يا «فرياد زدن» بهتر باشد. مورد دوم سليقه ای است اما به هرحال در مورد اول، احتمالا ميان سطل زباله و اژدر تفاوت هايی وجود دارد! در واقع در بند ساده ای كه حدود سی كلمه است، چندين كلمه جا افتاده اند و سه اشتباه عمده به چشم می خورد. در مورد اشتباهات جزيی تر اين بند صحبتی نمی كنيم.

در بند ذيل آن: آن ها كه تا ابد خود را تو زيرگذرها زنجير كرده اند می تازند از توپخانه تا برانكس مقدس روبنزدرين تا ضجه چرخ ها و كودكان ساقطشان كند... اول آن كه Battery كه در اين جا توپخانه ترجمه شده، نام پارك مشهوری در نيويورك است و بايد نام آن بدون دخل وتصرف می آمد، نهايتا با كلمه توضيحی «پارك» در ابتدايش. «تا ابد» كه به عنوان قيدی كلی و بدون مرجع آمده، در متن اصلی مشخصا مربوط به سواری كردن است (و نه تاختن). «زيرگذرها» كه در برابر واژه subways گذاشته شده گرچه يكی از معانی اين واژه است ولی در اين شعر معنی درست نيست. در آمريكا اين واژه (subway) برای مترو به كار می رود. آيا مترجم متوجه نشده كه كسی با زنجير كردن خود به زيرگذر نمی تواند «بتازد»؟ و مهم تر از همه اين كه بنزدرين مارك نوعی ماده توهم زا به نام آمفتامين است و كسی سوارش نمی شود، بلكه استفاده اش می كنند. ترجمه بهتر اين خواهد بود: همان ها كه برای يك سواری بی پايان ميان پارك بتری و برانكس مقدس خود را با مواد توهم زا به متروها زنجير كردند تا آن كه صدای چرخ ها و بچه ها از پای درآورد آنان را كه لب های ترك خورده شان می لرزيد.

در ترجمه اميد شمس، در اولين سطر از همان صفحه، چنين آمده: آن ها كه از آكادمی ها اخراج شدند به جرم ديوانگی و نشر قصيده چركی برای پنجره های جمجمه ها. اين عبارت دو اشتباه اساسی دارد. اول اين كه ترجمه on the windows می شود روی پنجره ها و نه برای پنجره ها و دوم اين كه obscene، صفت قصايد (به شكل جمع و نه قصيده كه مترجم آورده)، خيلی ساده به معنی مستهجن است. اصولا شعر با لباس فرق دارد! جالب اين جاست كه در يادداشت پيش از شعر اشاره شده به اين كه گينزبرگ به خاطر نوشتن اشعار مستهجن بر روی شيشه خوابگاه اخراج می شود. در صفحه اول ترجمه منتشر شده آورده شده:ديدم آن ها را كه زير راه آهن هوايی مغزشان را به بهشت گشودند و ديدم فرشتگان محمدت را بر سقف های آذين بسته خانه ها.

«ديدم» در ابتدای جمله اضافی است. چنين چيزی در متن اصلی وجود ندارد. اگر هم مترجم می خواسته ترجيع بندها «آنان كه» در شعر «زوزه» را كه دائما تكرار می شود توضيح دهد و ربطش دهد به سطر ابتدای شعر، پس بايد در همه متن اين «ديدم» زائد را تكرار می كرد. مهم تر اين كه فعل عبارت ناديده گرفته شده. stagger به معنی تلوتلو خوردن است و فاعلش فرشتگان هستند. نوشتن «محمدی» به شكل «محمدت» را می گذاريم به حساب غلط تايپ و اقتضائات فرامتنی. اشتباهات ضبط اسامی فراوان تر از آن است كه بتوان در اين يادداشت بدان ها اشاره كرد. «كابالا» كه در متن ترجمه آمده البته غلط نيست، اما همان «قبالا»، عرفان يهود، است. نوشتن كابالا همان قدر غلط نيست كه مثلا كسی اسم افلاطون را به شكل انگليسی «پلاتون» ثبت كند. اما رسم است كه اسامی خاصی كه به شكل معرب در متون ثبت شده اند، به همان شكل نوشته شوند. اين درمورد اسم فلوطين كه به شكل «پلوتينوس» آمده نيز صادق است. اما، مورد «سن جان» فرق دارد. Saint John The Cross يا سن ژان چليپا (سن ژان صليبی) را يا با تلفظ فرانسوی به شكل سن ژان بايد نوشت يا با تلفظ انگليسی و به شكل سنت جان؛ «سن جان» آن هم بدون ذكر لقبش (كه در متن آمده)، مضحك است.

صفحه 165 در بند يكی به آخر چنين آمده:آن ها كه سيگار تو دست هايشان و خطر در آغوش شان بر عليه مخدر بر عليه تيرگی ذهن سرمايه داری فرياد كشيدند. «بر عليه» حتی اگر اشتباه نباشد، كه هست، دست كم زشت است. «عليه» كافی است. اما فارغ از اين، ترجمه به كلی بی راهه رفته عبارت اصلی اين است: who burned cigarette holes in their arms protesting the narcotic tobacco haze of Capitalism صحبت از خطر و آغوش نيست. آن چه مترجم را سردرگم كرده عبارتی ساده و دارای تعدد اضافات است. آن چه «آنان» عليه اش اعتراض می كنند نه مخدر و نه تيرگی ذهن سرمايه داری، بلكه «منگی تنباكوی رخوت زای كاپيتاليزم [يا سرمايه داري]» است. استفاده از واژه «تنباكو» برای سرمايه داری، تنباكويی كه علی الظاهر بی خطرتر از مخدر است، با تقابلش در برابر مخدری كه «آنان» استفاده می كنند تضادی معنادار می سازد، اين تضاد در ترجمه فوق از بين رفته است.

haze به معنای منگی و narcotic به معنای رخوت زا و آرامبخش كه در ترجمه مذكور يك كاسه شده اند و در ازايشان مخدر آورده شده از واژه های كليدی اين عبارتند و حذف آن ها معنای شعر را تحريف می كند. مهم تر آن كه «خطر در آغوششان» اضافی است و معنای درست عبارت چنين خواهد بود: همان ها كه با سيگار سوراخی در دست هاشان سوزاندند تا عليه منگی تنباكوی رخوت زای كاپيتاليزم اعتراض كنند اين ها فقط و فقط نكاتی بود كه در اولين نگاه به ترجمه به چشم آمد. در اين جا فقط به اشتباهات معادلات لغوی پرداخته شد و در يادداشتی مفصل تر نشان داده خواهد شد كه به لحاظ نحو، از همان سطر اول شعر به بی راهه رفته است. اين يادداشت سرسری فقط برای اين بود كه نشان دهم اين «زوزه» نيست.


ترجمه سميه نوروزی: ژان - ماری - گوستاو لوكلزيو نويسنده ای است كه خيلی زود پله های ترقی را طی كرد. او در سن 23 سالگی نخستين رمان خود «صورت جلسه» را منتشر كرد و برنده جايزه رنودو شد. از ديگر آثار او می توان به «تب»، «كتاب گريزها»، «سفر به ديگر سو» و «بيابان» اشاره كرد. متن زير، ترجمه مصاحبه ای طولانی با اين نويسنده است. ژرارد كورتانز در گفت وگو با لوكلزيو جنبه های مختلف زندگی او را به تصوير می كشد. اين مصاحبه در كتابی با عنوان «لوكلزيو، حقيقت و افسانه» منتشر شده است. اميد است كه ترجمه بخش هايی از اين كتاب موجب آشنايی مخاطب ايرانی با يكی از نويسندگان مطرح و زنده فرانسه شود. اين كتاب به صورت گزارش - مصاحبه تنظيم شده است.

ژان - ماری - گوستاو لوكلزيو در 13 آوريل ،1940 سال های شكست فرانسه، به دنيا آمد. شش ماه بعد در بريتانی است. «مادرم در زمان هجوم آلمان ها به نيس رفت تا در آنجا به دنبال پدر و مادرش بگردد. من به طور اتفاقی آنجا به دنيا آمدم. مادرم همه چيز را در يك ماشين گذاشت و به سمت غرب حركت كرد. مطمئن بود كه نيس اشغال می شود. (البته شد؛ اما توسط آلمانی ها) و می دانست كه تنها نقطه ای كه به دست دشمنان نخواهد افتاد، بريتانی است.» اينجا است كه ژ. م. گ. لوكلزيو اصالت خود را احساس می كند. بريتانی وحشی، با آغوشی باز؛ همچون مركز زمين، سبزتر، با شيب هايی تند، اما خشن و سرسخت. كلزيو بارها به اين فكر افتاده كه ساكن بريتانی شود. «برای من بريتانی شهری درونی است؛ شهری بی پايان. جايی كه همه چيز تمام می شود اما می توان آن را آغازی برای همه چيز دانست.»

فرانسوا لوكلزيو مجبور به ترك اين شهر است. لويی محكوم به مرگ شده است، مرزهای ملی تهديد شده اند، روستاييان شورش كرده اند...، كجا برود؟ تصميم می گيرد به هند برود. نزد برادرش كه در آنجا تجارت می كند. نمی داند كه در موريس متوقف خواهد شد. لوكلزيو در «كتاب گريزها» به جزييات اين سفر اشاره می كند. او ديگر خاطره ای ندارد، رويايی ندارد، می داند كه ديگر نمی توان منتظر چيزی بيرون از اين جزيره بود. مانند شخصيت كتاب «چهل سالگی» كه با سايه ای جادويی، تصويری از جزيره می سازد. فرانسوا لوكلزيو نيز پا به يك زندگی نو می گذارد. بين تخته سنگ سياه و بركه آبی، از ميان بوته های خار می گذرد، سيلی باد را حس می كند، صدای هميشگی امواج در گوشش می پيچد. نمی داند وجودش در اينجا برای اين است كه روزی داستانش را بنويسد. «كسی كه نمی شناسی اش، اما در دره ای در قعر دنيا منتظرش هستی.» كتاب «مردان ابرها» يادآور اين لحظات است.

«فرانسوا آلكسی به موريس رسيده، در آنجا به تجارت می پردازد و به اندك سرمايه ای دست می يابد. بعد، همه چيزش را تقديم به دزد دريايی آن زمان می كند. «پدربزرگ من يك كشتی انگليسی را مسلح كرده و او را در حالت مستی غافلگير و دستگير می كند. اين كشتی «اميد» نام داشت... پس از آن پسر فرانسوا آلكسی، اداره امور را به دست می گيرد و در سال 1850 خانه ای می خرد. فرانسوا آلكسی در همين خانه می ميرد. اين نسل تا سال 1919 در اين خانه باقی می ماند... به همين دليل تصميم دارم سفری به موريس داشته باشم.» ولی ما هنوز به آنجا نرسيده ايم. فرزند موريس، بريتانی، و نيز نيس، و در نيس است كه روياها، انديشه ها و زندگی نويسنده آينده ما ريشه دارد.

در مقدمه كتاب «صد سال نيس» اثر ژان - پول پوترون، ژ. م. گ. لوكلزيو می نويسد: «شهری كه می خواهم در موردش صحبت كنم، ديگر وجود ندارد.» در نيس گذشته دريا بخش مهمی را در دست داشت. ساحل بندر ليمپيا مملو از جنگل های زيتون بود. اسكله پاپاچينو در غرب، و اسكله ای طولانی كه واگن های پر از كالا از آن عبور می كردند... آنجا بود كه كمی بعد خانواده لوكلزيو ساكن شدند. گاهی اوقات، در تابستان، كودك درازای خيابان ژان - لون را می پيمود و در آنجا، شهر به او هديه می داد؛ دريا. بايد متذكر شد كه خانواده لوكلزيو اصالتا بريتانيك هستند و او كاملا تصادفی در نيس متولد شد، در ساحل مديترانه: «وقتی از مديترانه به عنوان جهانی كه تمدن در آنجا زاده شده است، صحبت می شود، كمی غافلگير می شوم. نه اينكه حس تقدس داشته باشم، نه، بيشتر به اصالت خودم برمی گردم. در سرزمين كودكی ام، مردم با كشت زيتون سرگرم بودند؛ شكار مرجان و ماهی های كولی... نيس حال و هوايی روستايی داشت. من يونان را تا اندازه ای می شناسم.

به نظرم می رسد تصاويری كه از يونان در ذهن دارم، با نيسی كه در كودكی می ديدم، شباهت دارد. شخصيت نيسی بچگی من، كه امروز نابود شده است، مردی بود سياهپوش، با موهای روغن زده، كه هيچ گاه قبل از اينكه كفش هايش را واكس بزند، از خانه بيرون نمی آمد. مردان و زنان، كمی نگران، سختگير، در گروه هايی كوچك دورهم جمع می شدند و در مورد مشكلات كوچك زندگی روزانه با هم بحث می كردند.» ژ. م. گ. لوكلزيو، تصوير خود را از نيس ارائه می كند و به ما اجازه می دهد كه تصوير را در ذهن خود بچينيم. خانواده لوكلزيو اينجا زندگی می كنند. ژان - ماری - گوستاو كوچك با برادری كه يك سال و نيم از او بزرگ تر است؛ ايو - ماری. پدر بريتانيك است، پسر فرانسوا آلكسي؛ مادر پاريسی است. هر دو با هم فاميل بودند و اصالت آنها موريسی است. در لندن با هم آشنا شدند؛ هنگامی كه مرد جوان تحصيلات پزشكی اش را دنبال می كرد.


احمد غلامی: «اژدهای سرخ» بر اساس رمانی از تامس هريس ساخته شده است. قبل از اين فيلم، فيلم ديگری از همين كتاب به نام «شكارچی انسان» در سال 1986 به كارگردانی مايكل مان به روی پرده رفته است. درواقع اژدهای سرخ را می توان به نوعی سكوت بره های 3 نيز دانست. منشاء هر سه داستان شخصيت اهريمنی «هانيبال لكتر» است كه در دو فيلم «سكوت بره ها» و «اژدهای سرخ» آنتونی هاپكينز اين نقش را بازی می كند. با همان چشم های نافذ و سرد كه گاه انسان را دچار اين اشتباه می كند كه با مردی مهربان و موقر روبه رو است. صدا و لحنی آرام و با لبخندی تهديدآميز. اگر بخواهيم اين دو نقش هاپكينز را كه در نقش جانی خبيث كه به خباثتش عشق می ورزد با نقش پيشخدمت فيلم بازمانده روز مقايسه كنيم، فكر نكنيد با يك مقايسه حيرت آور روبه رو می شويم. در بازمانده روز نيز آنتونی هاپكينز اگرچه فعل جنايتكارانه ای را مرتكب نمی شود و آدمی خبيث و اهريمنی چون هانيبال نيست اما آن سردی و يخزدگی و بی تفاوتی و لبخندهای تهديدآميزی را دارد كه هر آدم حساسی را از خود دلسرد می كند. انگار عشق در نگاه و چشمان هاپكينز چيزی حقير و كودكانه است.

بازيچه ای برای پوزخند زدن. در دنيا كارهای مهمتری از عشق ورزيدن به يك آدم وجود دارد. اين عشق ورزيدن به چيزهای ديگر گاه در موقعيت يك پيشخدمت اتو كشيده و عصا قورت داده تجلی پيدا می كند و گاه در نقش يك جانی كلاسيك كه با كشتن نيز برخوردی متين و با نزاكت داد. «اژدهای سرخ» فيلمی هراس آور است كه آن را «برت رتنر» ساخته و فيلمنامه آن را «تد تالی» نوشته است. اژدهای سرخ فيلمی هراس آور است كه قاتلی زنجيره ای «رالف فاينس» در نقش «فرانسيس دولارايد» دست به جنايت می زند. او بيماری روانی است كه به هنگام قرص كامل ماه قربانيانش را در خواب قصابی می كند و تكه های آينه در چشمان آنها قرار می دهد. كارآگاهی مصمم با سماجت، پيگير اين قتل ها است و در گفت وگوبا آنتونی هاپكينز (هانيبال) در زندان می خواهد به راز پيدايی اين قاتل زنجيره ای پی ببرد. پس داستان يك محور ثابت كلاسيك دارد. قاتلی زنجيره ای كه با بی رحمی و شقاوت قربانيان خود را می كشد و پليسی كه به دنبال اوست.

داستان اصلی فيلم چيز تازه ای ندارد. چيزی كه اين فيلمنامه را نجات می دهد داستان های فرعی آن است كه عمق و جذابيت ويژه ای دارند. اولين داستان فرعی فيلم رابطه پليس جوان «هاروی كتيل» در نقش «جك كرافورد» با كارآگاهی بازنشسته (ويل) است. رفتار و عملكرد جك كرافورد ويل را به ياد گذشته اش می اندازد و رابطه ايجاد شده بين اين دو پليس به گونه ای پدر و فرزندی است. داستان فرعی دوم رابطه «جك كرافورد» يا پليس جوان با آنتونی هاپكينز است. جك با ديالوگ های پرشور، پر اعتماد كه همه چيز را با آنها می شود از سر راه برداشت و هانيبال با نگاهی پرنفوذ، ثابت و يخزده با اعتماد به نفسی حيرت آور و با لبخندی بر لب كه انگار به صدای انديشه های ديگران ناباورانه گوش می دهد با يكديگر روبه رو می شوند. هاپكينز عقل يخزده است ؛با باورهايی شوخ و شقاوت انگيز. داستان فرعی سوم كه يكی از مهمترين داستان های فرعی فيلم است رابطه قتل زنجيره ای فرانسيس دولارايد با اميلی واستون است كه نقش «ربا مك كلين» را بازی می كند. ربا، نابينا است.

با چشمانی گشوده رو به دنيا كه چيزی را نمی بينند. او ذره ذره در رابطه اش عاشق فرانسيس می شود. او لب بريده و خالكوبی هراسناك بدن مرد را نمی بيند. اين نابينايی معنای عميق تری نيز پيدا می كند. او زشتی ها و پليدی های فرانسيس را نمی بيند. اين نديدن باعث می شود رابطه عاشقانه ای بين يك گرگ و بره ای معصوم ايجاد شود. رابطه ای پر كشش و پر از تعليق. تماشاگر احساس عاطفی قوی نسبت به اميلی پيدا می كند و اين احساس به واسطه كور بودن اميلی و آن معصوميت كودكانه صورتش دو چندان می شود و تماشاگر در ترس به سر می برد، ترسی ناشی از جنايتی كه اميلی از آن بی خبر است و با معصوميتی كودكانه با آن زندگی می كند.

اين ايجاد تعليق با يك داستان فرعی در دل يك داستان اصلی فوق العاده حرفه ای و كاربردی است. اژدهای سرخ با اصل قرار دادن داستان های فرعی اش، تكراری و سطحی بودن داستان اصلی اش را از بين می برد. همواره سرآغاز هراس از ندانستن است. اما اين بار اين ندانستگی نيست كه هراس می آفريند. اين آگاهی از ندانستن است كه ما را می هراساند. اميلی نمی داند، نمی ترسد و نمی هراسد، چون نمی بيند. ما با آگاهی از موقعيت او دچار دلهره می شويم. اين خصلت دنيای مدرن است كه با آگاهی بخشيدن ما را دچار اضطراب و دلهره می كند. «اژدهای سرخ» در ژانر فيلم های هراس آور فيلمی جذاب و حرفه ای است.


آنچه از تايتانيك ماند

«جيمز كامرون» كارگردان سرشناس سينمای آمريكا، يكی از آن نام های مشهوری است كه خيلی ها از بر هستند و او را به خاطر فيلم هايش می شناسند. او كه يكی از سه ضلع مثلث سينماگران صنعت گرای آمريكاست، هميشه می كوشد فيلم هايش به كمك آخرين امكانات فناورانه ساخته شوند. در ميان كارهای او «ترميناتور»، «ترميناتور 2: روز داوری»، «ورطه»، «بيگانه ها» و «تايتانيك» بيش از همه اسم و رسم دارند و مخصوصا اين آخری اكرانی جهانی داشت و همه مردم دنيا آن را ديدند. مدتی پيش «كامرون» فيلمی به نام «اشباح ورطه» ساخت كه يك مستند 60 دقيقه ای است و به بررسی بقايای لاشه كشتی تايتانيك می پردازد. او همراه با گروه فيلم سازی اش و چندتايی دانشمند به اعماق دوازده هزارپايی اقيانوس رفته اند و اين فيلم را ساخته اند. «كامرون» بزرگ می گويد: «واقعيت اين است كه تايتانيك بايد همان جوری ساخته می شد كه ديديد، اما وقتی مقصدتان اعماق اقيانوس باشد، چيزی كه می بينيد به شدت متفاوت است. خيلی كيف دارد كه لاشه كشتی را حسابی بگرديد و به جايی برسيد كه بگوييد وای! اين همان جايی بود كه گروه نوازندگان آن آهنگ جادويی را نواختند. يا بگوييد وای! اين همان جايی است كه افسر ارشد داشت مردم را سوار قايق های نجات می كرد. می دانيد، وقتی به اين چيزها فكر می كنيد، قضايا تا حدی شخصی می شوند، با آنها درگيری ذهنی پيدا می كنيد و به نظرم فقط در اين صورت است كه می توان فهميد آن فاجعه ای كه اتفاق افتاده چقدر عظيم بوده و قلب آدم را به درد می آورد. «كامرون» اين فيلم مستند را به صورت سه بعدی ساخته و بايد با عينك های به خصوص آن را تماشا كرد تا احساس كنيم همان جا هستيم، برای همين هم بود كه او بعد از ساخت «تايتانيك» تصميم گرفت اين مستند را بسازد و شگفتی خودش را به بقيه نشان دهد. «كامرون» بزرگ اضافه می كند: «اگر بخواهم توضيح بدهم وقتی بار اول لاشه تايتانيك را ديدم چه حالی به من دست داد، كمی گيج می شوم. بار اول احساس كردم دچار بهت زدگی شده ام، چون آنجا بودم، كنار لاشه تايتانيك و داشتم با چشم های خودم اين كشتی عظيم را تماشا می كردم و می ديدم چه گنجينه تصويری غنی ای برای ما به يادگار مانده است. چند سالی طول كشيد تا فكرم را متمركز كنم ببينم چه می شود ساخت و به مردم نشان داد البته بحث فناوری هم بود، همان موقع نمی شد اين مستند را ساخت، در واقع بدون كمك های كمپانی سونی ساخت اشباح ورطه غيرممكن بود.»

يك بار ديگر جيمز جويس

اهالی دوبلين و دوستداران جيمز جويس، نويسنده مشهور ايرلندی، روز 16 ژوئن با تكرار اعمال لئوپولد بلوم، قهرمان رمان اوليس، روز بلوم را جشن گرفتند. رمان اوليس، شاهكار جيمز جويس و بزرگ ترين رمان قرن بيستم، كه از اديسه، اثر حماسی هومر، الهام گرفته شده، بيست و چهار ساعت از زندگی لئوپولد بلوم را در روز 16 ژوئن سال 1904 توصيف می كند. جويس در اين روز برای نخستين بار با همسرش، نورا بارنكل، قرار ملاقات داشت و نخستين گردش آنها در دوبلين در رمان اوليس جاودانه شد. دوستداران جويس، كه اغلب مطابق مد اوايل قرن بيستم، كلاه حصيری و كت راه راه پوشيده بودند روز بلوم را با بازديد از برج دويست ساله مارتلو در حومه سنديكرو، محل زندگی جويس آغاز كردند. روز بلوم نخستين بار در سال 1954 توسط عده ای از نويسندگان ايرلندی و در اعتراض به ممنوعيت انتشار رمان اوليس در ايرلند برگزار شد. از آن زمان اين روز هر ساله توسط دوستداران جويس در خيابان های دوبلين جشن گرفته می شود. امسال به مناسبت اين روز پل نه ميليون يورويی جيمز جويس نيز روی رودخانه ليفی در شهر دوبلين افتتاح شد. رمان اوليس را منوچهر بديعی به فارسی ترجمه كرده و سال ها است كه در انتظار دريافت مجوز چاپ در وزارت ارشاد به سر می برد. چند سال پيش قرار بود اين رمان با چاپ بعضی فصول آن به زبان ايتاليايی منتشر شود كه آن هم پس از مدتی منتفی شد. به تازگی ترجمه يك فصل از اين رمان به همراه زندگينامه و نقد آثار جويس توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده است.

شرق بهشت

فكر نمی كنم كسی از علاقه مندان و دوستداران كتاب و ادبيات باشد كه اسم جان اشتاين بك و «شرق بهشت» را نشنيده باشد. اگر هم كسانی باشند كه كتاب را نخوانده باشند حتما فيلمی را كه الياكازان از آن ساخته است و جيمز دين و ناتالی وود در آن كولاك كردند ديده اند. اما حالا آپرا وينفری تصميم گرفته اين كتاب را در كلوب اش برای علاقه مندان بازخوانی كند. آپرا وينفری، كه پيش از اين كلوب اش هواداران فراوانی داشت و هر هفته بهترين كتاب ها را معرفی می كرد، بعد از 14 ماه تعطيلی به خاطر كار و مشغله فراوان تصميم به فعاليت مجدد گرفته و قرار است فعلا توجه اين كلوب معطوف به آثار نويسندگان قديمی تر باشد. وينفری معتقد است كه در تمام آثار اشتاين بك زنان مشكلاتی دارند و همين قضيه را جالب تر می كند. «شرق بهشت»، رمان پرفروشی كه در سال 1952 چاپ شد، چندان به مذاق منتقدان خوش نيامد و با توجه به استانداردهای اشتاين بك در رمان های «موش ها و آدم ها» و «خوشه های خشم» آن را رمان ضعيفی دانستند. اما حالا ناشر كتاب های اشتاين بك؛ يعنی پنگوئن اعلام كرده است كه فقط از اين كتاب تا حالا 600 هزار نسخه چاپ كرده و هر سال 40 تا 50 هزار نسخه از اين كتاب چاپ می شود. آپرا وينفری نام حركت جديد كلوب اش را «سفر با آثار كلاسيك» گذاشته. اما كلوب كتابخوانی هم بد چيزی نيست. می شود امتحان اش كرد.

هری پاتر از راه رسيد

و بالاخره انتظار به سر آمد و هری پاتر از راه رسيد. جلد پنجم ماجراهای هری پاتر به اسم «هری پاتر و دستور ققنوس» به كتابفروشی های انگليس و آمريكا رسيد. خيلی آدم ها هستند كه بر سر موفقيت اين ماجراها بحث می كنند اما خودتان كلاهتان را قاضی كنيد. اگر آدمی از هفده سالگی مشغول فيش برداری برای جمع وجور كردن داستانی باشد كه بخواهد در دهه سی زندگی اش آن را بنويسد، ببينيد چه شق القمری كرده است. فيش برداشتن از اسامی مشنگ ها و غيرمشنگ ها (هر چند عنوان دقيقی نيست اما واقعا دلنشين است)، نكته های بازی كوييديچ، خصوصيات موجودات خيالی و غيره كار كمی نيست. ظاهرا با فروشی كه ماجراهای هری پاتر كرده اصلا به نظر كارشناسان بعيد نيست كه پرفروش ترين كتاب تاريخ جهان لقب بگيرد. كتابفروشی های آمريكا و انگلستان به محض از راه رسيدن جلد پنجم كار خود را شروع كرده اند كه تا پاسی از شب ادامه داشته و دوباره ساعت هفت صبح فروشگاه ها را باز كرده اند و شروع به فروختن كرده اند. و حالا اين كتاب 13 ميليون تيراژی از راه رسيده، كتابی كه فروشگاه اينترنتی آمازون فقط يك ميليون نسخه از آن را از طريق پيش فروش آن فروخته كه خودش آمار بی سابقه ای است. ما هم مشتاقانه منتظريم كه زودتر يك مترجم حرفه ای كه هم زبان نوجوانان را بلد است و هم طنز می شناسد اين كتاب را ترجمه كند و مزه خواندنش زير دندان ما برای چند سال بماند.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو