Persian Archive

• حسن نيت عجولانه
• دست و پا زدن در باتلاق
• قاتل ها مهربان بودند
• همان آشنای هميشگی
• صيد لحظه های شهری
• پاتوق آغازی ديگر
• بنياد گلشيری و جوانان افغان
• دعوت با پست سفارشی
• طلسم چاپ دوم شد
• دو مجموعه شعر از شريفی
• ويرجينيا وولف و جشن سمرقند
• سومين فيلم بلند امينی
• صدرعاملي؛ ديشب باباتو ديدم آيدا
• ساخت فيلم مقصد بيضايی


الهام خاکسار: فريدون جيرانی از آغازگران سينمای حرفه ای پس از انقلاب و از واضعان و شارحان اصطلاح «سينمای بدنه ای» (به عنوان بخش اصلی جريان رايج سينمای صنعتی / تجاری) و از اعضای فعال آن بوده است. پيش از آن سال ها روزنامه نگار (عمدتا سينمايی) و از فعالان سينمای آزاد بود. فيلم كوتاه هشت ميلی متری «اجازه هست آقای فلينی؟» نشان می داد كه اشتياق به فيلمسازی دارد. اما شايد تقدير در دو دهه اول پس از انقلاب، نقش يك فيلمنامه نويس پركار را برای او تعيين كرده بود. جيرانی در دهه 1330 كوشيد به روياهايش تحقق بخشد. اما «صعود» (1367) به عنوان نخستين فيلم بلندش يك شكست تمام عيار بود كه باعث شد او تا ده سال بعد هم نتواند فيلم ديگری بسازد. او به عنوان سينماگر آشنا به مناسبات اقتصادی و حرفه ای سينمای ايران خوب می دانست كه با آن شكست بايد سال ها تلاش كند تا بتواند به عنوان يك فيلمساز خود را به بدنه سينما بقبولاند؛ هرچند جزو حرفه ای ترين و پركارترين فيلمنامه نويسان اين سينما به شمار آيد.

در واقع «قرمز» آغاز دوره تازه ای در كارنامه جيرانی بود كه تقريبا بدون افت و خيز و با برنامه ادامه يافت و حالا می شود به او عنوان فيلمساز مولف اطلاق كرد. عنوانی كه فارغ از هر نوع ارزيابی كيفی فقط يك ويژگی است و تنها می توان از آن نوعی تداوم حرفه ای را استنباط كرد و حالا و در اين روزها و پس از آن سال ها، اگر بخواهيم موج سينمای زن گرايانه سينمای ايران را كه تابعی از متغيرهای اجتماعی موجود بوده، جريانی جدی به حساب آوريم، ناچار به اين اعتراضيم كه فريدون جيرانی در صف مقدم فيلمسازانی ايستاده كه گويا با الزام يك فيلمساز متعهد، اصل را بر اين گذاشته اند كه بايد همواره درباره زنان فيلم ساخت و به آنها حق داد. در مجموعه فيلم های اخير اين فيلمساز آنچه محور و نقطه اتكای داستان به حساب می آيد قربانی شدن زن است. او قربانی شدن زن را در فضای خانوادگی رقم می زند و معمولا شوهر را مجری مستقيم مناسبات ظالمانه قرار می دهد. مثلا هيچ گاه تسلط پدر يا برادر يا حاكميت مسلط مردانه اجتماعی به عنوان اصل قضيه در آثار او موضوعيت نداشته (هرچند به آن گريز زده شده) و تمركز فيلمساز معطوف به روابط ناهنجار درون خانوادگی و مغبون شدن زن در اين مناسبات بوده است.

جيرانی با همدلی تام و تمام زنان فيلم قرمز و شام آخر را در موقعيت فرودستانه ای ترسيم می كند. اما اين قربانيان قهرمان با طی فرايند اجتماعی شدن مترصد تغيير اوضاع خويش اند. هديه تهرانی (هستی مشرقی) در قرمز پرستاری است گرفتار در چنگال شوهری ساديست و پارانوئيك. جدال او در فيلم برای كسب حق و حقوق پيچيده و آرمان خواهانه و مترقی نيست و فقط احقاق بديهی ترين حق ـ حق حيات است. كتايون رياحی (مهين مشرقی) در شام آخر نيز به دليل فاصله های فكری عاطفی فراوان با همسرش، اين بار نوع مواجهه اش با مجموعه مشكلات داخلی زندگی، رها كردن خانه، رها كردن حرفه و اشتغال، رها كردن نقش مادری و پشت پا زدن به همه داشته هاست. اما اين شمشير بستن كه واقعا معلوم نيست بتوان بر آن نام شجاعت نهاد، از آبشخوری عاشقانه نشأت می گيرد كه در مبانی فرهنگی ما قابل دفاع نيست. زن فيلم پا را از مرزهای مجاز و تعيين شده اخلاقی برای زن / مادر فراتر می گذارد و به درخواست عاشقانه دانشجويی كه می توانست داماد او باشد، پاسخ مثبت می دهد. درگيری های زناشويی در آب و آتش هم هست، همانطور كه در فصل افتتاحيه صورتی. . . در اولين سكانس هر دو فيلم جز مرافعه پرتنش زناشويی، عامل پيش برنده ديگری وجود ندارد.

اما موضوع مهمی كه در مجموعه فيلم های جيرانی، به جز قرمز، می توان طرح كرد و به خصوص در همين صورتی از آن به عنوان ضعف ياد كرد، نگاه فاصله دار و بيرونی او با مشكلات زنان است. بحث حضانت و حق طلاق به عنوان مشكلات بغرنج و فوری اعم زنان ايرانی، البته در اين فيلم ها مورد توجه بوده و در صورتی حتی به بند و ماده قانونی و تاريخ توليد و تاريخ مصرف آن نيز استناد شده است. اما بعد از قرمز كه گويا تحقيق مفصلی دست مايه نگارش فيلمنامه اش بوده، رفته رفته موضوع پژوهش به عنوان يك ضرورت گويا ديگر كم اهميت به حساب آمده و فراموش شده است. در صورتی حدود آشنايی مولف با گرفتاری های ملموس زنان واقعا بيش از زمان ساخت قرمز به نظر نمی رسد. به اين ترتيب دردهای زنان صورتی عميق و قابل انتقال نيستند. اما تأسف آور اين است كه گه گاه شيوه دفاع در فيلم های جيرانی از مبانی ابتدايی مورد توافق صاحبنظران مسائل زنان دور می افتد،جيرانی مسلما به دليل موضوع فيلم هايش خود را فيلمساز مدافع زنان می داند اما معضل سنجيدگی باعث شده دريچه ای به دنيای زنان بگشايد كه مشرف نباشد و گزينه های پيشنهادی اش برای حل مشكلات زنان راديكال و پر از تندروی و باورنكردنی به نظر آيد.

در نوع فيلمسازی جيرانی، حتی اگر بخواهيم بحث روايت و فرم را كه بر معدل زيبايی شناسی تماشاگر متوسط استوار شده تا آنجا خوش بينانه دنبال كنيم كه بپذيريم در چارچوب روايی مورد نظر او بده بستان و تأثيرگذاری به تماشاگر حاصل می شود، باز هم بايد تأكيد كنيم كه اين تأثيرگذاری می تواند در عمل چندان به نفع زنان نباشد. در شام آخر رابطه عاشقانه خانمان برانداز زن كه به فاجعه می انجامد ممكن است در جهت عكس اهداف فيلمساز كه نيك انديشانه و به نفع آزادسازی زنان بوده عمل كند، محدوديت ها را در نهادهای عمدتا سنتی موجود ما چندبرابر كند و در عمل و در شرايطی كه زنان برای خروج از خانه و اشتغال و. . . هنوز وابسته و نيازمند مساعدت مردان هستند مشكلات زيست اجتماعی آنها را از همان لحظه خروج از خانه چندبرابر كند. اما در صورتی ماجرا از قرار ديگری است. مجموعه وقايعی كه فقط در يك خانواده (نهاد) مدرن ممكن است محقق شود، باعث نزديك شدن دوباره زن و شوهر و خانواده ای از هم گسيخته می شود. روابط اين زوج از ابتدا به اين دليل دچار گسست شده كه طرفين (سحر و شهرام) هر دو هنرمند و آزاديخواه و استقلال طلب و به عبارتی يك زن و شوهر مدرن هستند.

تأكيد بر زندگی در آپارتمان، نوع اشتغال زن و مرد، تأكيد بر غذا خوردن در رستوران و نشانه های بسيار ديگری موكد بحران های موجود زندگی در عصر مدرن است. اما در واقع ماجرای صورتی گذشته از اين حرف ها چيزی بيشتر از دعوای دو زن بر سر يك مرد نيست. در فيلم نكات فراوانی وجود دارد كه ضد و نقيض هستند و در بحث سينمای زن گرايانه جيرانی قابل تأمل به نظر می رسند. مثلا در انتهای فيلم، ليلا مشرقی به اين دليل به عنوان «زن خوب» نزد تماشاگر ارتقا پيدا می كند كه از موضع «نخواستن» و «صرف نظر كردن از خواست قلبی خود» به هويت می رسد و اين يعنی همان تفكر قديمی ارزش دادن به زن با گذشت؛ همان ايده قديمی تقديس زن از خود گذشته. . . البته اين تصميم زن به ازخودگذشتگی رويكردی انتقادی و دوسويه نيز هست. ليلا با ترك كردن شهرام به نفع سحر، از يك طرف به روح جمعی مسلط اجتماعی مردانه ای كه قوانين را عليه زنان می نويسند انتقاد می كند و از سوی ديگر در مقابل، مردی كه مترصد استفاده از جنسيت خود برای به دست آوردن فرزند است ايستادگی می كند. . .

تناقض ديگر صورتی در نحوه ورود ليلا به فيلم است. در واقع چيزی كه او را به عنوان يك زن قوی امروزی به ما می باوراند مساوی است با يك درخواست: او نقش سياه نمايش را می خواهد. در اينجا باز هم می توان معضل نسنجيدگی و آشنا نبودن فيلمساز با مولفه های آشنا و مورد توافق صاحبنظران مسائل زنان را مطرح كرد. درخواست ليلا ظاهرا درخواستی جسورانه است. زن توانا مايل نيست در نمايش حضوری حاشيه ای و كمرنگ داشته باشد او مركزيت و محوريت را می خواهد. اما اين درخواست در واقع چيزی جز به شكل جنس مخالف درآمدن و هيأت و كسوت مردان را پيشه كردن نيست و اين طور است كه با زدودن فرعيات می بينيم كه صورتی چيزی بيشتر از دعوای دو زن بر سر يك مرد را در چنته ندارد. همين هسته گسترش پيدا كرده در فيلمنامه، وقتی به نظم و نظام و قاعده سينما درمی آيد و فرم و صورت می پذيرد و رنگ و خصلت طنزگونه به خود می گيرد، بازهم از ويژگی چشمگير ممكن و متصوری كه فيلم ظرفيت هايش را داشته، خالی به نظر می رسد. در حالی كه نگاهی تفننی به برنامه های طنزآميز تلويزيون گه گاه نشان از كشف و پيدا كردن ظرفيت های تازه و غيرمنتظره از مقوله طنز دارد، صورتی در بحث فرماليسم چه چيز جالب و نكته سنجانه ای را ارائه می دهد؟ به گمان من صورتی بيش از هر چيز به عنصر تكرار ـ چه تكرار گفتار كميك دوبه دوی بازيگران ـ و چه تكرار موقعيت های خنده دار متكی است.

در جايی از فيلم شهرام و ليلا و اميرحسين و دوستانشان قرار است برای شام به رستوران بروند، اما چون اميرحسين از غذای بيرون خسته شده به خانه می روند تا غذای دلخواه بچه ـ خورش فسنجان ـ را كه بايد دست پخت ليلا باشد، بخورند. در حالی كه شب است و مواد غذايی در خانه موجود نيست. در نهايت غذايی چنان خوشمزه ارائه می شود كه پسربچه بهانه گير را مجاب می كند و می فهمد كه ليلا همه فن حريف است. . . خوب اين ايده برای تصوير كردن توانايی ليلا در آشپزی ايده بدی نيست. فقط ای كاش به جای خورش فسنجان، غذا، غذای ديگری بود، چون تمام كسانی كه با آشپزی آشنايند می دانند كه محال است فسنجان خوشمزه، فسنجان سريع السير و فسنجان در اسرع وقت باشد. فسنجان خوب بايد ذره ذره و با طول زمانی زياد پخته شود. فسنجان را حتی نمی توان در زودپز پخت. چون می بايد دائما آن را هم زد و به جز اين راه ديگری وجود ندارد! شايد مشكل جيرانی اين باشد كه در نوع فيلمسازی زن گرايانه اش، كه پر از همدلی با جنس مونث است هم به همين سياق همه چيز را زود و تند و سريع می خواهد.


مهدی يزدانی خرم: ريموند كارور، نويسنده ای كه تاكنون ده ها و شايد صدها مقاله، يادداشت و نقد درباره اش خوانده ايم. كارور نويسنده ای است كه به نوعی حلقه اتصال نويسندگان افسانه ای آمريكا مانند فاكنر و همينگوی به نسل جديد و معاصر ادبيات آمريكا شده است. او تمام ويژگی هايی را كه می توان برای يك نويسنده مطرح مينی ماليست به حساب آورد، در داستان هايش به تصوير كشيده است. نويسنده ای جزيی نگر كه به دنبال خلق و شايد انعكاس اتفاق درونی آدم ها است. مجموعه داستان «پاكت ها» ترجمه جديدی از برخی نوشته های ريموند كارور است كه توسط مصطفی مستور ترجمه و منتشر شده است.

اين مجموعه داستان شامل قصه هايی چاپ نشده (در ايران) از برخی مجموعه های معروف اين نويسنده است. پاكت ها خواسته و يا ناخواسته قصه هايی را در خود پذيرفته كه با آثاری كه از كارور خوانده ايم تفاوت هايی قابل توجه دارد. ظهور مضامينی مانند طنز، قصه پاروديك و يا داستان های خاطره محور از مهم ترين ويژگی های ادبيات و جهان داستانی كارور در اين مجموعه به شمار می آيد. در اين روزها كه تب ادبيات كارور كم كم فروكش می كند، پاكت ها مجموعه ای است كه با اتكا به آن می شود آن سوی روح اين نويسنده را نيز مشاهده كرد. مفهوم و معنايی كه به دليل جو كاروردوستی اين چند سال اخير ناديده گرفته شده بود. ريموند كارور در سال 1938 به دنيا آمد و پنجاه سال بعد يعنی به سال 1988 از دنيا رفت. او در طول زندگی خود علاوه بر نبردی دائمی با فقر، توانست تيپ و نمونه ای نو از داستان كوتاه را به وجود بياورد كه اصول آن بر طبق باورهای زندگی آمريكايی شكل يافته اند. كارور با دور شدن از اسلوب و ميراث انتقادی پيشينيان خود از مهم ترين نويسندگان رئاليسم كثيف به حساب می آيد. او هيچ گاه رمانی ننوشت و كل نوشته های او شامل قصه های كوتاه هستند. در ايران كارور از يك دهه گذشته تا به امروز مورد علاقه و توجه عموم دوستداران ادبيات قرار گرفته است.

ترجمه درخشان فرزانه طاهری يعنی «كليسای جامع» (نشر نيلوفر) و ترجمه هايی از مصطفی مستور (فاصله) و همچنين اسدالله امرايی موجب ترجمه اعم نوشته های قابل توجه اين نويسنده به زبان فارسی شد. به طوری كه تاثير اين نويسنده بر ادبيات داستانی ايران بسيار چشمگير و قابل توجه است. به هر حال پاكت ها كه شامل چند قصه چاپ نشده است، اشتياق من را برای نوشتن نقدی دوباره بر تفكر كارور بر انگيخت. تفكری كه دو محور اصلی را پيشنهاد و اجرا می كند. 1 - روزمرگی و آدم هايش. همه مخاطبين اين نويسنده می دانند كه او از جهانی می نويسد كه چراغ های رابطه خاموش شده و جبری ناتوراليستی اين سيستم را به حركت وامی دارد. در اعماق اين حركت، اتفاقی عموما درونی می كوشد تا تحقير و ازهم پاشيدگی اين انسان را پر رنگ تر به نمايش در آورد. در مجموعه داستان پاكت ها، قصه هايی در كنار هم قرار گرفته اند كه با يك تفاوت اصلی پروسه اين روزمرگی را به نمايش در می آورند. اين تفاوت، تلاش «عملی» انسان كارور برای گريز از اين فضا است. اگر در داستان های قبلی و پيشينی كه از كارور خوانده ايم دقت كنيم، در می يابيم كه عموما تلاش انسان كارور برای تكان دادن زندگی و ايجاد اتفاق يك تلاش «ذهنی» است. تلاشی كه در نطفه خفه شده و قصه به پايان می رسد. اما در داستان های اين مجموعه آدم های او از انفعال ذهنی به طرف فاعليت عملی كشانده شده اند. مردی كه می خواهد عشق خود را فراموش كند و برای اين كار دست به هر كاری می برد (داستان تب) و يا زن و شوهری كه تحت تاثير زندگی دوستان خود بچه دار می شوند (داستان پرها) و. . . اين كنش با توجه به رخوت زندگی آمريكايی كه او به ما معرفی كرده است جالب به نظر می رسد. در واقع انسان كارور در مراحلی می تواند خود را از حصار خاطره، خواسته و يا هر آنچه كه آن را خستگی می ناميم دور كرده و رو به سوی روايتی حادثه محور و يا حتی قهرمان محور بياورد. اين ويژگی زيرساخت های خود را با دو كنش اصلی بنا می كند. نخست توجه او به موقعيت هايی است كه در روال زندگی او مهم و اساسی محسوب می شوند.

او در درك اين موقعيت ها ديگر به يك اشتراك در منافع فكر نمی كند بلكه او توانسته اندكی خودخواهی سركوب شده اش را نجات دهد. مستور در مقدمه كتاب در نقدی از «ايروينگ هاو» می آورد: «شخصيت های داستان های كارور فاقد درد مشترك يا هر چيز مشترك ديگری هستند كه بتوانند به كمك آن تسكين يابند. » اين گفته كه دقيقا با آدم های او جور در می آيد، در مجموعه پاكت ها رنگ و لعاب ديگری پيدا می كند. حالا اين انسان باور كرده كه درد مشتركی وجود ندارد و ديگر به دنبال يافتن اين اشتراك هم نمی رود بلكه با حفظ ويژگی های انسانی خود در مفهوم موجودی خودخواه، ترسو و همچنين نيازمند، از ايجاد رابطه ای از پيش شكست خورده جلوگيری می نمايد. انسان او صاحب حافظه ای شخصی است. حافظه ای كه فروريختن ها را پيش روی خود دارد، خاطراتش به وضوح روشن هستند اما هويت فردی اش به دليل برتری بنيادهای اجتماعی به طور دردآوری نابود شده است. پس اين انسان تلاشی برای بر هم زدن نظم عمومی حافظه جمعی نمی كند. او «خيانت» را به راحتی می پذيرد و خود نيز در اين خيانت سهيم است. پس از آنارشيسم و اعتراض به واقعيت ها خبری نيست. بعد از اين نگره او می كوشد تا روزمرگی خود را تلطيف كند و اين حركت عموما در يك پروسه كوتاه و كاملا عملی شكل می بندد. می توانم آدم های مجموعه پاكت ها را با كابوهای بی نام و نشان اما دوست داشتنی سرجيو لئوونه مقايسه كنم. آدم هايی كه از مه بيرون می آيند و در آن سوی خط راه آهن گم می شوند. دغدغه كارور همين موقعيت و برهه خاص زمانی است. موقعيت هايی كه در آن آدم هايی ميانسال و عموما از قشری متوسط حضور دارند.

با تلاش انسان كارور، اتفاقی به وجود می آيد: كودكی شكل می گيرد، پدری از خيانتش ياد می كند و يا يك پستچی مهم ترين خاطره زندگيش را برملا می كند. آدم هايش تمام تلاش هايشان را برای متفاوت بودن و داستان گو بودن انجام می دهند، روزمرگی فردی كمی قابل تحمل تر می شود و مهم ترين نتيجه به دست می آيد. ما می توانيم انسان های مجموعه پاكت ها را به ياد بياوريم، چيزی كه در آثار قبلی او ديده نمی شد. جنگ كارور و پرهيز او از سركوب شدن انسانش عيان می شود. او می كوشد تا اين انسان هم مفاهيم متعدد را تجربه كند، بتواند بخندد و يا بخنداند و قوه انفعالش تبديل به سبك و سياقی فاعلی شود. البته او در روايت فاعلی خود باز هم جهان و گستره ای كلان را بازنمايی نمی كند بلكه جزييات و ريزنگاری های او به يك پايان قطعی كه همان گم شدن در مه است منجر می شود اما او بالاخره توانسته ماجرايی فيزيكی و عملی را به وجود بياورد و راوی فاعل داستان خود باشد. دومين نكته ای كه زيرساخت های روزمره زدايی او را بنا می كند توجه نويسنده به ديالكتيك ديالوگی است. اگر در داستان های قبلی نويسنده ديالوگ و يا كلام پوششی برای نهان كردن سيلان و درونيات ذهنی آدم ها به شمار می آمد، در اين مجوعه ديالوگ عين آدم های قصه است. در اين داستان ها آدم ها با هم حرف می زنند و اين ارتباط كلامی تلاشی برای ساختن يك رابطه نيست بلكه از طريق آن می كوشند تا فرديت كمرنگ شده خود را بيان كنند. اين فرديت در جايی شكل می گيرد كه حادثه و يا اتفاق وجود داشته باشد.

وقتی در متن محور ديالوگ شكل می گيرد، تمام ويژگی های پنهانی انسان كارور آشكار می شود. او در دوره ای به سر می برد كه هم كلام هنوز ارزش خود را دارد اما اين هم كلام عموما با تو تشريك مساعی نمی كند. هنگامی كه گفت وگو شكل می گيرد ما تمامی تحقيرها، لگدمال شدن ها و يا آرزوهای انسانی را می بينيم كه به خود جرات سخن گويی را داده است. او چيزی برای پنهان كردن ندارد و اصولا انسانی ترس خورده و پارانوئيك است. حس عدم امنيت وهم ترسی ناشناخته وی را به سخن گفتن وا می دارد. در حين اين سخن گفتن مفاهيم و آدم ها به عريانی هر چه تمام تر در مقابل هم می ايستند و با يكديگر رابطه ای ناخواسته را پيدا می كنند. 2 - ريشه های اين رابطه عجيب در كجاست؟ می توان اين طور گفت كه انسان مجموعه پاكت ها به دليل روح جديدی كه پيدا كرده دچار حافظه ای قوی شده است، حافظه ای كه می گذارد او درباره ديگری فكر كند، نفرت ورزد و يا دوست بدارد. اين حافظه تصاوير ديگران را به دليل ويژگی های عملی شان ضبط كرده و سايه محو ارتباطی ذهنی و يا كلامی را منعكس می نمايد. شاهكار كارور در اينجا است كه در لحظه بارور شدن اين ارتباط يعنی خواستن كمك از ديگری و يا احساس عدم امنيت و توقع پشتيبانی از ديگری، قصه تمام می شود. پدری از فرط درد وجدان برای پسرش قصه می گويد، او انتظار خاصی ندارد تنها و تنها يك بازتاب كلامی را می طلبد مثلا برو به درك و يا اشكالی ندارد و. . .

اما پسر بدون هيچ اظهارنظری دور می شود. تمام تلاش های انسان او در ارتباط، فردی بودن و شكستن روزمرگی در اين نقطه نابود می شود و تنها خاطره لحظاتی كه او حرف زد و متفاوت بودن را تجربه كرد باقی می ماند. نكته مهم بعدی به توجه نويسنده به همسو شدن و يكسان نمايی اشيا و انسان است. او همان طور كه برای انسان اين قصه ها ماجرا ساخت، اشيايی را روايت می كند كه در كنار انسان نقش مهم و محوری خود را حفظ كرده اند. يك جاروبرقی جديد و يا يك صندوق پست، وانتی اسقاطی كه با سيم روشن می شود و... صدها نمونه از اين نوع اشيا و لوازم در كنار انسان كارور او را دچار توجه به ايشان كرده اند. اين اشيا در كنار اين انسان به واسطه حضور متفاوت خود او را به نوعی ريشخند می كنند. در جايی كه اين انسان می خواهد خشن، متفاوت و فردگرا باشد، نقش هميشگی اشيا، نيز عوض شده و او را تحقير و تكذيب می كنند.

در تفكر كارور يك شی می تواند بر هم زننده روال زندگی يك انسان شود. او به دليل وسواس جزيی نگری خود، هر چيزی را كه در كنارش وجود دارد درك می كند و می كوشد تا بر كليت نسبی موجود احاطه داشته باشد. با تحول او محيط اطرافش نيز متحول می شود و او را در موقعيتی پاروديك قرار می دهند. اين اشيا كه موجودات هم جزيی از آنها به حساب می آيند در داستان زيبای پرها تبديل به يك طاووس پير می شوند. حيوانی كه نه تنها فرديت انسان را تحقير می كند بلكه به واسطه شكل گيری حافظه مذكور او را تحت تاثير خود قرار داده و روال بودن و زندگی كردنش را تغيير می دهد. طنز در قصه كارور شكل می گيرد و تمام مفاهيم موجود را زير سلطه خود در می آورد. باز هم اين انسان زمين خورده و به ذهنش پناه می برد.

شايد ريموند كارور در قصه هايی از اين دست عمل گرايی انسان آمريكايی را نشانه رفته باشد. تنها فرصتی كه می توان خود را اثبات كرد و در اين فرصت هم جهان اشيا و پيرامون اجازه قهرمان بودن را به او نمی دهد. در مجموعه داستان پاكت ها، پس از عوض شدن مفاهيم هميشگی نويسنده و اجرايی متفاوت از اين مفاهيم، باز هم انسان او شكست می خورد و در برزخ جبری خود باقی می ماند. قصه ها با وجود فضاهايی بيشتر و انسان هايی آشناتر، باز هم در دستگاه تفكری نويسنده، دچار ياس و تنش هستند. وقتی مجموعه را می بنديم در می يابيم كه نه تنها چيزی عوض نشده است بلكه هذيان و ركود وحشتناك تری بر ذهن ما سايه انداخته است. در پايان: اين نگاه كوتاه كوشيد تا اهميت كارور به عنوان يكی از برجسته ترين نويسندگان آمريكايی بعد از دهه پنجاه را در سايه چندگانگی اجرای روايت آشكار كند. به هر حال كابوس كارور با ما است. كابوسی كه انسان خود را زنده نگه می دارد و او را به بازی می گيرد.


علی الله سليمی:‌ «تقديم به كسی كه قاتلم نبود» عنوان مجموعه داستان تازه فرخنده حاجی زاده است كه توسط نشر ويستار اخيرا به بازار كتاب راه يافته است. حاجی زاده از زنان فعال در عرصه های فرهنگ و ادب در سال های اخير بوده است كه در كنار نويسندگی به كارهای اجرايی در اين زمينه نيز دست زده است. مدير مسئول نشريه ادبی «بايا» و مديريت انتشارات «ويستار» از جمله اين فعاليت های اجرايی است كه همزمان صورت گرفته. فعاليت های نوشتاری حاجی زاده بيشتر در زمينه ادبيات داستانی بوده و تا به حال كتاب های متعددی در اين زمينه منتشر كرده است كه از آن جمله می توان به داستان بلند «خاله سرگردان چشم ها»، مجموعه داستان «خلاف دموكراسی»، رمان «از چشم های شما می ترسم» و گزارش قصه «سينه سهراب» اشاره كرد.

كتاب اخير نويسنده «تقديم به كسی كه قاتلم نبود» نسبت به ساير آثار وی از فضاهای معاصرتری برخوردار است. حوادث داستان های اين مجموعه بيشتر در زمان های حال می گذرد و نوع نگاه حاجی زاده به وقايع مرز بين واقعيت و دنيای داستانی را كم رنگتر كرده است. در بيشتر داستان های كتاب شخصيت های واقعی از كاراكترهای انتخابی نويسنده محسوب می شوند. در هر هفت داستان كتاب چشم انداز داستانی از منظر نگاهی زنانه نگريسته شده و در بيشتر موارد راوی داستان خود نويسنده (فرخنده حاجی زاده) است كه شبه خاطرات خود را در قالب داستان روايت می كند. در اين شبه خاطرات داستانی وجه مشتركی نهفته است كه همانند نخی نامريی خرده حوادث را به هم مرتبط می كند. و آن عنصر دلهره و ترس است كه پيرامون زندگی راوی (نويسنده) حضوری ملموس دارد. اين عنصر ويژه در داستان های كوتاه «تقديم به كسی كه قاتلم نبود» و «حكومت نام خانوادگی» وجه غالب را تشكيل می دهد.

اين دو داستان بر كل كتاب سايه انداخته است و بقيه داستان ها از وحدت عناصر مشترك آنچنانی برخوردار نيستند. داستان اول كتاب «ولدالزنا» كلا بر پايه ديالوگ استوار است. در اين داستان حكايت زنی روايت می شود كه در بيمارستانی در حال به دنيا آوردن نوزادی است كه پدر ندارد. زن دچار پريشان گويی است و از مردی به نام «فلق» اسم می برد كه گويا پدر نوزاد است اما آنها را رها كرده است. كادر بيمارستان نوزاد را «ولدالزنا» می نامند و با توجه به شرايط غيرعادی نوزاد خواهان از بين بردن آن هستند. اما زن در دنيای ديگری سير می كند. نويسنده در اين داستان دنياهای ذهنی متفاوت را در كنار هم قرار می دهد و به نقد باورهای اجتماعی می پردازد كه با عنوان پرطمطراق «عرف» جای هر گونه نقد و نظر را اشغال كرده است. «مانع» داستان ديگر كتاب گوشه ای از شبه خاطرات نويسنده را در قالب روايتی فشرده توصيف می كند. فراز و فرودهای شكل گيری شخصيت راوی (نويسنده) در اين داستان نشان داده می شود، بدون هيچ گونه گره افكنی های لازم كه كشش داستانی را ايجاد كند. داستان سوم «تقديم به كسی كه قاتلم نبود» از نظر مضمون از جنس ديگری است.

راوی (نويسنده - ح) از طرف شخصی به نام سرهنگ به مكانی فرا خوانده می شود. اين فراخونی نويسنده از طرف شخص ناشناس از نظر زمانی بعد از وقوع قتل های سلسله ای شاعران و نويسندگان است. از طرفی برادر راوی (نويسنده) كه شاعر بوده به همراه فرزند خردسالش در شهر كرمان توسط افراد ناشناس به قتل رسيده اند. اين داستان برخلاف داستان قبلی از طرح و توطئه لازم برای ايجاد كشش در داستان برخوردار است، توصيف های نويسنده چنان است كه مخاطب سايه ترس در لابه لای سطرهای داستان را حس می كند. اما اين ترس از جنس توهم زای آن است و نشانه هايی بر قطعی بودن عنصر ترس وجود ندارد. نويسنده تنها براساس شنيده های خود سايه ترس و دلهره و در نهايت توهم را برجسته می كند. گويی وقتی فضای پيرامون آغشته به ترس و دلهره است برخورداری از آن عناصر در صورت توهم زای آن هم امری عادی است. توهم ترس و دلهره در داستان ديگر كتاب «حكومت نام خانوادگی» كاركردی مشابه دارد. نويسنده برای ايراد چند سخنرانی در دانشگاه های آمريكا به اين كشور سفر كرده است. بعد از برپايی يكی از سخنرانی ها زوجی جوان او را به منزل خود دعوت می كنند. نويسنده به خانه آنها می رود. مشابه موقعيت داستان قبلی برای نويسنده ايجاد می شود. ترس و دلهره از حضور در مكانی كه نمی شناسد، قبول دعوت از جانب آدم هايی كه نمی شناسد. در هر دو داستان پايان خوش و مشابهی رقم می خورد.

كسانی كه از منظر نويسنده قرار بوده نقش قاتلان وی را بازی كنند به دوستان صميمی نويسنده تبديل می شوند. البته اين اتفاقات و پايان های خوش فقط در دنيای داستان های نويسنده به وقوع می پيوندد و آنچه بر ذهن و انديشه نويسنده حاكم است، امكان وقوع فجايعی بزرگ تر از آنچه در دنياهای داستانی اش خلق كرده است. از منظر نويسنده امكان وقوع فجايع توسط افرادی ناشناس هنوز وجود دارد و اين خطر همواره اين قشر را تهديد می كند: «روی يكی از مبل ها روبه روی آقای ب نشست. آقای ب مشغول توضيح دادن در مورد زندگی آن طرف مرز شد و زن چنان سرش گرم شد كه بی دلهره فنجان چای را كه آقای ... بغل دستش گذاشته بود تا ته سر كشيد. فنجان را كه زمين گذاشت يادش آمد كه تصميم گرفته در دفتر كار او چيزی نخورد. از مرگ در بی خبری خوشش نمی آمد. شكنجه را هم در بی خبری نمی پسنديد. اگر به هوش بود باعجز و لابه شكنجه كنندگانش را كه لابد آقای محمود و ... بودند به رحم می آورد. شايد هم موفق می شد تا قرار بعدی سرشان را شيره بمالد...» (ص 64)

قرارهای بعدی كه نويسنده از آنها ياد می كند سلسله وار گذاشته می شود و در تمامی آنها توهم طرح توطئه از جانب افرادی ناشناس از جانب نويسنده و مخاطب حس می شود. آنچه باعث شده اين توهم، همواره به عنوان يك عنصر ويژه و پررنگ توجه مخاطب را به خود جلب كند، نشانه های پراكنده آن است كه در لابه لای داستان توسط نويسنده تنيده شده است. حوادث داستان به گونه ای است كه مخاطب در يك حالت حسی با راوی (نويسنده) همذات پنداری می كند. گويی مخاطب با قرائت داستان پيشاپيش وقايع را به شكلی كه نويسنده در توهم خود مجسم كرده، حس می كند.

نويسنده مدام حوادث مشابهی را كه در ذهن خود برای خود ترسيم كرده، روايت می كند. آدم های با موقعيت راوی همواره در معرض تهديد قرار دارند، قتل هايی كه صورت گرفته از نظر زمانی هنوز موضوع تازه ای هستند و از اين بابت همواره ذهن راوی (نويسنده) را به خود مشغول كرده اند. نويسنده با هر اقدام خود را يك قدم به حوزه تهديد خود نزديك تر می بيند: «قيافه شهريار مندنی پور از توی لابی هتل گلاريچ دوبی كه می گفت: «فراموش نكنين شما بايد برگردين ايران، بنويسين، كار كنين.» نشست توی صورت دختر. مندنی پور جعبه را به طرفم دراز كرد: «لطفا اينم بدين به زهره، زهره آدم خوبيه.» (ص 93)

نويسنده بی محابا از شخصيت های واقعی در بافت داستانی خود استفاده می كند، همچنين مكان های مورد استفاده نويسنده در بسترهای داستانی اغلب واقعی و مستند هستند: «باور كنين كارم خيلی زياد بود. پايان ترم بود، جواد هم جوان و پرانرژيه. تا صبح بشينی حرف می زنه. ولی شنيدم شما رفتين. خوب كردين خيلی خوشحالشون كردين. گلشيری هم مهمون اونا بود. جای قشنگی دارن، نه؟» (ص 101) آدم های داستانی فرخنده حاجی زاده به شدت واقعی و از جنس امروز هستند آدم هايی كه به شخصيت واقعی نويسنده نزديك هستند، نويسنده با آنها زندگی كرده، دردها و دلهره هايشان را می شناسد و خطرهايی را كه آنها را تهديد می كند خود نويسنده لمس كرده. در طول داستان های كتاب هيچ گونه قتلی صورت نمی گيرد. اما سايه قاتلان با توجه به بستر و زمينه های فراهم آمده از جانب نويسنده همواره به رخ مخاطب كشيده می شود. در جهان داستانی حاجی زاده قاتل های خيالی نويسنده سرانجام مهربان می شوند اما سوال اصلی نويسنده بی پاسخ می ماند: آيا همه قاتل ها مهربانند؟


نسيم نجفی: نام رامبد جوان در عنوان بندی فيلم همواره همان قالب هميشگی را به ياد می آورد كه او در آن ايفای نقش می كند. اگرچه خاطرات بيننده از او نقش های طنز سينما و تلويزيون است اما او كاری چون نقش اول سريال كت جادويی «عماد» را نيز در كارنامه دارد كه طنز به شمار نمی آيد اما دارای خصوصيات مشتركی با ساير نقش های اوست. قالب هميشگی او، ناآرامی و ريتم تند حركات و ديالوگ هايش و استفاده همزمان از اين ويژگی ها به همراه ميميك خاص چهره و لحن صداست. اين ويژگی ها تاكنون در جهت ايجاد جذابيت های ديداری و شنيداری به كار گرفته شده اند. همچون بازی او در خانه سبز كه مكملی برای ساير آيتم های سريال در جهت ايجاد فضايی شاد و موعظه گر بدون حساسيتی بر خصوصيات كاراكتری نقش بود. صورتی شايد نخستين كاری است كه ويژگی های بارز بازی او در آن، در جهت خلق شخصيتی به كار گرفته می شود كه اين علائم می تواند علائم آن گونه شخصيت باشد. سهل انگار و بی مسئوليت و حتی شلخته. می توان به صحنه ای اشاره كرد كه مادر برای بردن بچه آمده اما پدر تازه از خواب برخاسته و هيچ چيز آماده و روبه راه نيست. ويژگی های بازيگری او در چنين صحنه هايی تبديل به ويژگی های شخصيتی كاراكتر شده اند و تنها ترفندهايی برای خنداندن تماشاگر نيستند.

نقش های او نقش هايی هستند كه بر القای شخصيت صرفا توسط واكنش های ديناميك و بيرونی به بيننده متكی اند كه از آن با عنوان بازی برون گرا ياد می شود. الگويی كه جوان برای بازی از آن پيروی می كند نيازی به فرو رفتن در شخصيت قصه و بروز آن به شكلی طبيعی (بازی درون گرا) ندارد. كار او همانند طراحی حركاتی برای يك عروسك است كه بايد شامل هماهنگی موزونی بين اعضای بدن، صورت و كلام باشد، به صورتی اغراق شده تر از موقعيت طبيعی انسان و به شيوه ای كه كاملا و عمدا به چشم بيايد. آنجا كه خصوصيت های بازيگر در ايفای نقش، با سبك كارگردان در متبلور ساختن قصه ای به شكل تصاوير فيلم گره می خورد، گاهی تشخيص پيروی كارگردان از سبك بازيگر و يا پيروی بازيگر از سبك كارگردان دشوار است. ريتم تندنماهايی كه مربوط به رامبد جوان است نشان از تحت تاثير قرارداشتن تدوين از ريتم بازی او دارد. از طرفی، طنز صورتی، طنزی كلامی است. گذشته از شوخی های فيلمنامه، بيان جويده و سريع جوان به هر ترتيب لحن جدی را از فيلم می گيرد. شايد بتوان گفت كارگردان با انتخاب او از چنين ويژگی هايی بهره جسته تا يك كمدی بر مبنای ارتباط كلامی افراد با يكديگر بسازد. شوخی های دو دوست، طعنه های زوجی از هم سير شده و دلبری های زوجی تازه به هم رسيده. اين موارد در سينمای ايران جزو اصلی ترين موارد استفاده در توليد سينمای كمدی به شمار می رود و از اين رو بازيگران اين نوع سينما نيز بيشتر در اين زمينه تقويت شده اند. چنانكه می دانيم طنزهای اين چنينی با بازيگران مخصوص به خود از دوره ای در سينما و تلويزيون باب شد كه شكل اغراق آميز و نه چندان موفق آن را می توان در نيما فلاح يافت. رامبد جوان موقعيت كنترل شده تری دارد. از تكيه كلام های جا افتاده امروزی كه عنوان طنز را به جای لودگی از آن خود كرده اند پرهيز كرده و به هر حال تا حدودی سبك خود را از طنزهای تلويزيونی جدا نگاه داشته است.

در «صورتی» دونمای نزديك در دو صحنه مجزا از رامبد جوان وجود دارد كه تغيير حس سريع او را از مردی كودك صفت كه هيچ چيز را جدی نمی گيرد به مردی رمانتيك طلب می كند. در نمايی از تمرين سياه بازی ليلا، دوربين دقيقا به نگاه جوان نزديك شده و تاكيد می كند و در جايی ديگر، در نمايی از تمرين نمايش، او نزد صندوقی كه ليلا در آن نشسته می رود و ما كلوزآپی از نگاه رمانتيك و نافذ او داريم كه با ديالوگ بعد از آن همخوان است. اين صحنه ها معدود نمونه هايی هستند كه در آنها شاهد برداشت های طولانی با وجود حضور رامبد جوان هستيم. اين گونه لحظات می تواند در نشان دادن يك بعدی بودن يا نبودن استعدادهای او موثر باشد و اينكه چرا بازيگری در قالبی خاص برای هميشه جای می گيرد. در صحنه هايی كه او در نقش پدر، اميرحسين را سرزنش می كند تشخيص موفقيت او در اجرای آن لحظه ها آسان نيست. می توان گفت او در نقش پدری است كه نمی تواند چندان جدی و سخت گير باشد (چنانكه نيست) و شيوه تربيت او نيز شكل عجولانه و كودكانه ای دارد. اين با حال و هوای فيلم هماهنگی بيشتری دارد تا اينكه بگوييم او بايد كاملا عصبی می شده و از پس آن برنيامده است. درباره تاثير نقش جوان بر بيننده از لحاظ كيفيت بازيگری او می توان گفت، بخش اعظم ويژگی های او در ايفای نقش، خصوصيات شكل گرفته و آشنای اوست كه از گذشته در ذهن تماشاگر جای دارد. از اين رو اگر چه پس از خاطره كار ضعيف سيندرلا، «صورتی» جهش روبه جلو محسوب می شود اما به عنوان چندمين كار طنز او، تنها تجربه ای خوشايند در قالبی تكراری است.


محمود معتقدی: گفتنی است كه كوتاه نويسی و برش های داستانی در فضای «پاره كوچك» در فضای تكنيك با مينی ماليسم دلچسبی همراه است. در فضای «پاره كوچك» حس روايی و زنده كردن خاطره ها، از ديروز تا به امروز، خود دارای برجستگی های تاريخی است. تهران قديم، بوی اشرافيت مادربزرگ، جنوب شهر، كودكی ها، دنيای سياست و. . . خود دستمايه هايی هستند كه نويسنده را به تاملاتی مردم شناسانه كشانده است. به عبارت ديگر، هر يك از پاره ها، نوعی فلاش بك به درون گذشته ها و ديروزهای تلخ و شيرين است. زنی در فضای ميانسالی، بازمانده پدری نظامی و با خاطره شوهری كه ديگر در ميانه نيست. او با تنها بازمانده زندگی مشتركشان، كه پسری است نوجوان، پيوسته در جدال و زندگی است.

اما فضای كهنه گورستان برای اين زن، حكايت ديگری است. سهيلا بسكی، ناكامی و مسئوليت زن اين روزگار را در قالب تمثيل هايی به يادماندنی در بخش دوم با شفافيت بيشتری به تصوير می كشد. در اين فضا، روايت ها مربوط به دو دهه اخير می شود كه بوی توفان و سياست زدگی در آن همواره به مشام می رسد. گفتنی است كه زاويه ديد و نقطه های عزيمت نويسنده به سمت واقعيت ها، با لطافت و نرمی خاصی همراه است. فضاسازی ها با رنگ های دلپذيری از اشيا و طبيعت همراه است. نويسنده، بحران آدم ها را در فضاهايی خاص به نمايش می گذارد. به خصوص بحران كسانی كه دارای خاستگاه های روشنفكری و مدعی سياست هستند. اما حكايت خريدن آينه از زن روسی تبار، خود فضايی تراژيك و تكان دهنده ای است. گفت وگوها به اينجا می انجامد كه صاحب آينه از خريدار آينه قدی می خواهد، تا سيزده عيد صبر كند. تا او بتواند تصميم نهايی را بگيرد. پايان بندی اين بخش بسيار دلچسب و شنيدنی است:

«به او نگاه می كنيد. نحيف، خرد و خسته، هراسان، مجروح. به دختربچه رها شده ای می ماند كه خود را به شكل مادرش آراسته است. با اندوهی به شما كه برخاسته ايد می نگرد. اصرار می كند، بمانيد. با شتاب خداحافظی می كنيد، بی آنكه يك بار ديگر به آينه بنگريد. فراموش می كنيد چراغ راهرو را روشن كنيد و تصوير او با لباس قرمز بی آستين، هراسان و غمگين در آپارتمان كوچك آكنده از بوی سركه رقيق و ستن، در راهرو تاريك در پی شما می آيد. » (ص 59)

در «پاره های كوچك تر» در اغلب اوقات، گويی دوربينی در گوشه ای تعبيه شده، برای صيد لحظه های شهری با حوادث ريز و درشت و معماری های هندسی. به اين سكانس صبحگاهی توجه كنيد: «سحر از مشرق می دمد. خنكای سپيده دم بدن را می لرزاند. خيابان ها خلوت و خاموشند. رديف چراغ های كنار خيابان كه در ميان اشباح تيره درخت ها می درخشند، از مقابل چشم می گريزند و خروسی با صدای خواب آلود و گرفته فرياد برمی آورد. رهگذران تنهای سحرگاهی، اتوبوس های پر از كارگران كارخانه های دوردست كه ايستاده يا نشسته چرت می زنند، از خيابان های خالی، از مقابل طباخی هايی كه نئون های سبز و صورتی درخشانی را روی درخت های مقابل مغازه نصب كرده اند و گرمابه هايی كه صبح سحر در را به روی مومنان سحرخيز گشوده اند، می گذرند. سينماهای خاموش، با آفيش های رنگی سردرشان، در پرتو سرد چراغ های خيابان، خسته و بيمناك از گناهان شبانه می نمايند، گوينده راديو با صدای سرد و آرام آياتی را از قرآن ترجمه و تفسير می كند. » (ص 96)

«پاره كوچك» تجربه كوتاه اما غنی ای است كه با ذهن و زبانی زنانه نوشته شده است و علاوه بر دانستگی ها، جنس كلمات و جمله ها از شكل و معناهايی دلنشين حكايت دارند. نويسنده در مرزهای نه چندان لغزنده به روی برش هايی از زندگی پيش می راند كه جذابيت و حركت در فضاهای آن موج می زند. او از زندگی و از هستی می گويد: هستی ای كه سايه كسی يا مردی، يا پدری، يا مادری و يا زنی و معشوقی را در خود پنهان دارد. عرصه های داستانی در اين فضاهای به ظاهر گسيخته، اما كاملا درونی، گره خوردگی انسان با خاطره هايش را تداعی می كند. اين تداعی ها، همواره می آيند و می روند و تنها زنی است كه به صبوری هر چه تمام به واگويی اش نشسته است. پيكره های خانواده، اداره، خيابان، شهر، روستا و از همه مهم تر آدم ها در اين فضای روايی، هر كدام در تكميل هويت «پاره كوچك» سهم فراوانی دارند. سهيلا بسكی، همه را فرا خوانده است، تا برش هايی از عشق، حسرت و درس شاعرانگی را به مخاطبان يادآور شود. «پاره كوچك» به گمان يك اتفاق دلنشين در حوزه ادبيات داستانی امروز است. اما جامعه اهل نظر، از كنار آن به راحتی عبور كرده است. در اين متن سهيلا بسكی با مهارت فراوانی به تصوير زندگی آمده است.


پاتوق آغازی ديگر

پاتوق فرهنگی تهران كه مرداد ماه سال گذشته توسط اداره اماكن نيروی انتظامی تهران تعطيل شده بود، فعاليت خود را با مديريت جديد آغاز كرد. پاتوق فرهنگی حدود چهار سال پيش به همت شهلا لاهيجی راه اندازی شد اما در دوره جديد بدون حضور او برنامه های فرهنگی و هنری خود را ادامه خواهد داد. اين پاتوق يك فروشگاه كتاب نسبتا بزرگ است كه خريداران كتاب، در كنار خريد كتاب می توانند آنجا بنشينند و كتاب بخوانند. پاتوق سمينارها و برنامه ها، جنبه ای ديگر نيز دارد كه محلی است برای تعامل و گفت وگو بين هنرمندان و نويسندگان با مخاطبان خود.

بنياد گلشيری و جوانان افغان

دومين دوره از اولين كلاس داستان نويسی برای جوانان مهاجر افغان مقيم تهران در خانه هنرمندان ايران برگزار گرديد. در اين دوره، بيش از 50 تا 100 جوان مهاجر افغان با مهارت های نويسندگی آشنا می شوند و هزينه برگزاری اين كلاس ها از سوی بنياد گلشيری كه يك سازمان غيردولتی ايرانی است پرداخته می شود. آقای فيروز، مدرس و مجری طرح كمك به برگزاری دوره های آموزش داستان نويسی برای جوانان مهاجر افغان می گويد: در اين مورد بنياد گلشيری كه پس از مرگ هوشنگ گلشيری، نويسنده نامی ايران تاسيس گرديد، قبول كرده است تا حق تدريس مدرس دوره دوم اين كلاس ها را بپردازد. وی می گويد: «اميدواريم كه همكاری بنياد گلشيری و انجمن هنرمندان و فرهنگيان افغان موجب كمك به نزديكی دو فرهنگ فارسی زبان ايران و افغانستان شود، يعنی افق ديد ما اين است كه ما فراتر از تهران ايران بتوانيم در شهرهای مختلف در افغانستان مثل كابل، هرات و شهرهای ديگر حضور داشته باشيم و فعاليت های فرهنگی متمركز بر زبان فارسی انجام دهيم. » «انجمن هنرمندان و فرهنگيان افغان» دو سال پيش در تهران تاسيس شد و در يك سال اخير نيز برنامه های قابل توجهی انجام داده است از جمله برگزاری دوره های داستان نويسی و برگزاری هفته همبستگی كودكان ايران و افغانستان كه چند ماه پيش در فرهنگسرای خاوران يا جوان در تهران برگزار گرديد.

دعوت با پست سفارشی

مجموعه قصه تازه ای از فرزانه كرم پور با عنوان «دعوت با پست سفارشی» منتشر شد. نشر كاروان ناشر اين مجموعه است. از كرم پور قبل از اين مجموعه های «كشتارگاه صنعتی»، «توفان در پوست» و «ضيافت شبانه» به چاپ رسيده است.

طلسم چاپ دوم شد

داستان بلند «طلسم» نوشته شهلا پروين روح به چاپ دوم رسيد. اين كتاب در سال گذشته از سوی نشر آگه منتشر شد و در رديف كانديداهای بنياد گلشيری و پكا قرار گرفت. از اين نويسنده همچنين مجموعه قصه «حنای سوخته» منتشر شده است كه موفق به دريافت عنوان بهترين مجموعه قصه سال از سوی منتقدان مطبوعاتی شد.

دو مجموعه شعر از شريفی

محمد شريفی قصه نويس دو مجموعه شعر آماده چاپ دارد، شريفی در اوايل دهه هفتاد با مجموعه قصه «باغ اناری» مورد توجه اهالی ادبيات قرار گرفت. اين مجموعه را در سال 1371 نشر گردون به چاپ رساند. «باغ اناری» نزد علاقه مندان به قصه های اين نويسنده كرمانی به يك خاطره تبديل شد. پس از آن اثر ديگری از اين قصه نويس منتشر نشد. شريفی گويا در اين سال ها پايان نامه دوره فوق ليسانسش را با عنوان «بررسی تطبيقی مفهوم مرگ، ابديت در آثار خيام و اميلی ديكنسون» ارائه داده است. شنيده ها هم حاكی از آن است كه شريفی در اين سال ها به سرايش شعر روی آورده است و در حال حاضر دو مجموعه شعر آماده چاپ دارد.

ويرجينيا وولف و جشن سمرقند

جشن رونمايی انتشار فصلنامه سمرقند در محل نشر كارنامه شهر كتاب نياوران برگزار شد. روز جمعه سی ام خرداد طی مراسمی كه در محل نشر كارنامه شهر كتاب نياوران برگزار شد، اولين فصلنامه سمرقند با مديريت و سردبيری «طوبی ساطعی» منتشر شد. شماره اول اين فصلنامه به ويژه نامه «ويرجينيا وولف» اختصاص يافته است. در اين شماره آثار، مقالات و ترجمه هايی از شاهرخ مسكوب، علی محمد حق شناس، صفدر تقی زاده، فرزانه طاهری، ناهيد طباطبايی و صفورا نوربخش، صالح حسينی، خجسته كيهان، روناك افشار، مينو مشيری و. . . به چاپ رسيده. در اين مراسم ابتدا علی دهباشی، سردبير مجله بخارا به حضار خيرمقدم گفت. سپس رضا سيدحسينی ضمن برشمردن اهميت مطبوعات ادبی، هنری از فصلنامه سمرقند به عنوان يك حادثه ادبی نام برد و اظهار داشت: «بنا به روشی كه سمرقند انتخاب كرده است پس از يك دوره ما يك مجموعه از اصيل ترين نمونه های ادبيات جهان را در اختيار خواهيم داشت. » سپس صفدر تقی زاده در جايگاه قرار گرفت و ضمن گزارشی از انتشار مهم ترين مجلات و نشريات ما در يكصد سال اخير به مطبوعات ادبی ايران در 50 سال اخير پرداخت و يك به يك اهميت آنها را برشمرد و در خاتمه اظهار داشت: «سمرقند كه امروز تولدش را جشن می گيريم سخن تازه ای دارد كه اميدواريم بپايد. » آنگاه خانم توران شهرياری سروده خود را به مناسبت انتشار سمرقند قرائت كرد و سرانجام «طوبی ساطعی» سردبير سمرقند درباره چگونگی انتشار اين فصلنامه سخن گفت و از تمام همكارانش تشكر كرد. در اين نشست سه نسل از مديران، نويسندگان و مطبوعاتی ها حضور داشتند، چهره هايی همچون مسعود فرزين، دكتر علی بهزادی، سيمين بهبهانی، هوشنگ ابتهاج، اسماعيل جمشيدی، كريم امامی، دكتر عزت الله فولادوند، دكتر محمدعلی موحد و...

سومين فيلم بلند امينی

عليرضا امينی فيلمبرداری سومين فيلم بلند خود را به پايان رساند. امينی پس از دو فيلم نامه باد و دانه های ريز برف سومين فيلم بلند خود را در كردستان جلوی دوربين برد. فيلمبرداری اين فيلم در طول سه هفته در كردستان به پايان رسيد و شنيده ها حاكی از آن است كه فيلم به تهيه كنندگی بهمن قبادی ساخته شده است. تورج اصلانی برای دومين بار پس از دانه های ريز برف، اين فيلم را برای امينی فيلمبرداری كرده است.

صدرعاملي؛ ديشب باباتو ديدم آيدا

رسول صدرعاملی در تدارك ساخت و نگارش فيلمنامه فيلم جديدش، «ديشب باباتو ديدم آيدا»، براساس داستانی از مرجان شيرمحمدی است. فيلمنامه «ديشب باباتو ديدم آيدا» با همكاری حبيب رضايی و براساس داستان «بابای نورا» از مجموعه داستان «بعد از آن شب» نوشته خواهد شد. «بعد از آن شب» اولين مجموعه داستان مرجان شيرمحمدی، بازيگر سينما است و سال گذشته جايزه بنياد گلشيری را به خود اختصاص داد. به گفته صدرعاملی، پس از نگارش اوليه فيلمنامه، عباس كيارستمی نظر نهايی را درباره آن خواهد داد، اما سبك و تكنيك ساخت فيلم همانند آثار قبلی خودش، «دختری با كفش های كتانی» و «من، ترانه، 15 سال دارم» خواهد بود. «ديشب باباتو ديدم آيدا» داستان دختری هفده ساله است كه دوستش يك شب، پدر او را با خانمی در خيابان می بيند. رابطه عاطفی آنها از يك درگيری و دعوا آغاز شده و به دوستی می رسد.

ساخت فيلم مقصد بيضايی

يك كارگردان جوان قصد دارد فيلمنامه ای از بهرام بيضايی را بسازد. به گزارش خبرنگار سايت فيلم اند سينما، يك كارگردان جوان ايرانی (كه هنوز نام آن اعلام نشده) مذاكراتی با بهرام بيضايی انجام داده تا حقوق ساخت يك فيلم بلند از فيلمنامه مقصد نوشته او را خريداری كند. براساس شنيده های خبرنگار ما مراحل ساخت اوليه انجام شده و اين كارگردان جوان كه سينما را در آمريكا آموخته، چند بازيگر نيز برای بازی در نقش های اصلی اين فيلمنامه انتخاب كرده است. تاكنون چندين كارگردان جهت ساخت مقصد اعلام آمادگی كرده اند و برخی از آنها تا مرحله توليد نيز پيش رفته اند كه به دلايل گوناگون توليد آن به سرانجام نرسيده است.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو