|

ترجمه ليلا نصيری ها: المرلئونارد نام عجيبی دارد اما عجيب تر آن كه او را ديكنز ديترويت (شهری كه لئونارد در آن سال ها زندگی و فعاليت كرده) می نامند· لئونارد خودش را مديون ارنست همينگوی می داند و او را بانی نويسنده شدن اش· لئونارد از آن دسته نويسندگانی است كه آثارش مورد توجه فيلمسازان است، فيلمسازانی كه در كارنامه حرفه ای شان به خاطر ساختن آثار خاص كاملاً جلب نظر می كنند· «جكی براون» و «خارج از ديد» از جمله رمان های لئونارد است كه كوئنتين تارانتينو و استيون سودربرگ آن را به فيلم تبديل كرده اند· مقاله ای كه می خوانيد از جمله مقالاتی است كه نويسندگان مطرح و امروز آمريكا به دعوت روزنامه نيويورك تايمز در مورد نوشتن تأليف می كنند· عنوان كلی اين مقالات «نوشتن از نگاه نويسنده» است·
اين قوانين را از آن جهت جمع آوری كرده ام كه وقتی كتابی می نويسم كمك كنند حضور من به چشم نيايد· برای اينكه به من كمك كنند آنچه را در داستان اتفاق می افتد بيشتر از آن كه بگويم نشان بدهم· اگر در استفاده از زبان و صور خيال مهارت داريد و آهنگ صدايتان راضی تان می كند به چشم نيامدن آن چيزی نيست كه بهش احتياج داريد پس می توانيد از قوانين صرفنظر كنيد· اما شايد بخواهيد به اين قوانين نگاهی بيندازيد·
1ـ هيچ وقت كتاب را با جمله ای در مورد آب وهوا شروع نكنيد·
مگر برای فضاسازی و نه به عنوان عكس العمل يكی از شخصيت ها كه البته در اين شرايط هم نبايد طول و تفصيل اش داد· اگر قرار است بری لوپز ديگری باشيد، كه در مورد يخ و برف هم از اسكيموها بهتر می تواند حرف بزند، آن وقت می توانيد هر چه قدر كه می خواهيد در مورد آب وهوا گزارش بدهيد·
2ـ از مقدمه نويسی بپرهيزيد·
مقدمه آدم راكفری می كند، مخصوصاً مقدمه ای كه بعد از سرآغاز و سرآغازی كه بعد از ديباچه آمده باشد· نوشتن يك چنين چيزهايی در جهان غيرداستانی معمول است· مقدمه در رمان فقط يك جور پيش درآمد است و شما می توانيد هر جا كه دل تان خواست بيندازيد· «پنج شنبه شيرين» جان اشتاين بك مقدمه جالبی دارد؛ چون يكی از شخصيت های كتاب نظری دارد كه همه قوانين من بر آن استوار است· می گويد: «من از حرف زيادی زدن تو كتاب ها خوش ام می آيد و خوش ام نمی آيد كسی به من بگويد فلانی كه دارد حرف می زند چه جور آدمی است· من دل ام می خواهد خودم از حرف زدن اش بفهمم كه چه جور آدمی است· · · از طريق حرف زدن اش بفهمم كه به چی فكر می كند· از كمی توضيح بدم نمی آيد اما زيادی اش هم خوب نيست··· گاهی وقت ها دل ام می خواهد كتاب يك كمی پياز داغ اش زياد باشد·· · نويسنده چند تا لغت خوشگل از خودش دربياورد يا با زبان بازی كند· اين خوب است· اما ای كاش می شد از دست شان خلاص شد تا ديگر مجبور به خواندن شان نباشم· دل ام نمی خواهد اين پيازداغ ها با اصل داستان قاطی بشود· »
3ـ هيچ وقت از فعلی به جای «گفت» برای ديالوگ ها استفاده نكنيد·
ديالوگ به شخصيت داستان تعلق دارد، استفاده از فعل مثل آن است كه نويسنده موی دماغ شود· اما «گفت» خيلی كمتر از «غرغركنان گفت»، «نفس نفس زنان گفت»، «گوشزد كرد» و «دروغ گفت» اذيت می كند· يك بار ديدم كه مری مك كارتی ديالوگی را با چنين چيزی تمام كرده، «تصريح كرد»، مجبور شدم از خواندن دست بكشم و سراغ لغت نامه بروم·
4ـ هيچ وقت از قيدی برای توصيف فعل «گفت» استفاده نكنيد·
· · · خيلی جدی هشدار داد· استفاده از قيد به اين روش (يا تقريباً به هر روش ديگری) گناهی نابخشودنی است· نويسنده به اين شكل با جديت هر چه تمام تر خودش را به نمايش می گذارد، با استفاده از واژه هايی كه حواس خواننده را پرت می كند و می تواند ريتم گفت وگو را دچار وقفه كند· شخصيتی در يكی از كتاب هايم دارم كه می گويد چه طور رمانس های تاريخی مملو از تجاوز و قيد می نوشته·
5ـ علامت های تعجب را كنترل كنيد·
اجازه نداريد كه در ميان 100 هزار كلمه از بيش از دو يا سه علامت تعجب استفاده كنيد· اگر قلق بازی با مسئله تعجب را می دانيد، همان جور كه تام ولف بلد است، فقط به اندازه يك مشت ازش استفاده كنيد·
6 ـ از كلمات «ناگهان» يا «آسمان به زمين آمد» استفاده نكنيد·
اين قانون احتياج به توضيح ديگری ندارد· دقت كرده ام نويسندگانی كه از واژه «ناگهان» استفاده می كنند كنترل كمتری روی استفاده از علامت های تعجب دارند·
7ـ از لهجه ها و گويش های محلی كمتر استفاده كنيد·
گاهی وقت ها كه آدم شروع می كند به نوشتن كلمه ها با آواهای خاص می بيند كه ديگر نمی تواند جلوی خودش را بگيرد·
8 ـ از توضيحات پرطول و تفصيل در مورد شخصيت ها اجتناب كنيد·
همان كاری كه اشتاين بك می كرد· در داستان «تپه هايی مثل فيل سفيد» ارنست همينگوی، «آمريكايی و دختر همراهش» چه طور به نظر می رسند؟ «دختر كلاهش را برداشت و گذاشت روی ميز· » اين تنها اشاره در توصيفات فيزيكی داستان است و با وجود اين ما اين زوج را می بينيم و آنها را از طريق لحن صدای شان می شناسيم، حتی يك قيد هم در تيررس وجود ندارد·
9ـ وقت تان را صرف شرح جزييات مكان ها و اشيا نكنيد·
مگر مارگارت اتوود باشيد و بتوانيد صحنه ها را با زبان ترسيم كنيد يا چشم اندازها را به سبك و سياق جيم هريسون بنويسيد· اما حتی اگر در اين كار مهارت داريد كاری نكنيد كه حركت ـ جريان داستان ـ را دچار وقفه كنيد·
و بالاخره:
10ـ سعی كنيد بخشی را كه خوانندگان تمايل به رج زدن آن دارند حذف كنيد·
اين قانونی است كه در سال 3891 به ذهن ام رسيد· به همان چيزهايی فكر كنيد كه خودتان موقع رمان خواندن رج می زنيد: پاراگراف های طولانی پر از لغت· كاری كه نويسنده انجام می دهد، می نويسد، توجه به پياز داغ است، شايد يك نگاه ديگر به آب و هوا، يا توی مخ يكی از شخصيت ها رفتن و خواننده هم می داند كه اين بابا چی فكر می كند يا اهميت نمی دهد· شرط می بندم كه البته هيچ ديالوگی را جا نمی اندازيد·
مهم ترين قانون من حاصل جمع اين ده قانون است· اگر اين كار شبيه نوشتن باشد، خب آن را بازنويسی می كنم· اگر كاربرد صحيح در مسير داستان قرار بگيرد، اشكالی ندارد· نمی توانم اجازه بدهم آنچه در نگارش انگليسی به ما ياد داده اند آهنگ و ريتم روايت را خدشه دار كند· تلاش من اين است كه به چشم نيايم، نه اين كه خواننده را با بديهيات از مسير داستان منحرف كنم (جوزف كنراد درباره واژه هايی صحبت كرده است كه موقع نوشتن شما را در مسير داستان قرار می دهد)· اگر از صحنه های مختلف می نويسم و از زاويه ديد يك شخصيت خاص - كسی كه بهترين تعريف را از زندگی ارائه می دهد ـ پس می توانم روی صدای شخصيت های ديگر داستان هم تاكيد كنم؛ شخصيت هايی كه می گويند كی هستند، درباره آنچه می بينند و آنچه اتفاق می افتد چه نظری دارند و همين جا است كه من ديگر به چشم نمی آيم· كاری كه اشتاين بك در «پنج شنبه شيرين» انجام داد عناوينی بود كه به عنوان نشانه های هر چند پنهان برای فصل های كتاب اش انتخاب كرد· «آنهايی كه خدا دوست شان دارد خل می شوند» و «چهارشنبه بد» از اين دسته هستند· فصل سوم كتاب «پياز داغ 1» و فصل سی و هشتم «پياز داغ 2» هشداری به خواننده است، درست مثل اين كه اشتاين بك بگويد: «اين جا همان جايی است كه بال های خيال من به پرواز درآمده، از ميان سطور نوشته هايم و اين پرواز در مسير داستان نيست· پس اگر بخواهيد می توانيد رج بزنيد·» «پنج شنبه شيرين» در سال 4591 منتشر شد، همان وقتی كه من تازه می خواستم اولين كارم را چاپ كنم و هيچ وقت آن مقدمه را فراموش نكردم·
آيا فصل پياز داغ ها را می خواندم؟ كلمه به كلمه·
نيويورك تايمز - 16 ژوئيه 2001 |