Persian Archive

• بی خيال پياز داغ
• اين صدای توپ بود يا صدای قلب من
• زندگی فقط يک لحظه است
• سرعت من او
• ميم های پريشان
• جذابيت پاره های يک متن
• يادداشت هايی برای دورا
• باغ بلور فرانسوی
• داستان از اين قرار است
• يك آمريكايی مرموز


ترجمه ليلا نصيری ها: المرلئونارد نام عجيبی دارد اما عجيب تر آن كه او را ديكنز ديترويت (شهری كه لئونارد در آن سال ها زندگی و فعاليت كرده) می نامند· لئونارد خودش را مديون ارنست همينگوی می داند و او را بانی نويسنده شدن اش· لئونارد از آن دسته نويسندگانی است كه آثارش مورد توجه فيلمسازان است، فيلمسازانی كه در كارنامه حرفه ای شان به خاطر ساختن آثار خاص كاملاً جلب نظر می كنند· «جكی براون» و «خارج از ديد» از جمله رمان های لئونارد است كه كوئنتين تارانتينو و استيون سودربرگ آن را به فيلم تبديل كرده اند· مقاله ای كه می خوانيد از جمله مقالاتی است كه نويسندگان مطرح و امروز آمريكا به دعوت روزنامه نيويورك تايمز در مورد نوشتن تأليف می كنند· عنوان كلی اين مقالات «نوشتن از نگاه نويسنده» است·

اين قوانين را از آن جهت جمع آوری كرده ام كه وقتی كتابی می نويسم كمك كنند حضور من به چشم نيايد· برای اينكه به من كمك كنند آنچه را در داستان اتفاق می افتد بيشتر از آن كه بگويم نشان بدهم· اگر در استفاده از زبان و صور خيال مهارت داريد و آهنگ صدايتان راضی تان می كند به چشم نيامدن آن چيزی نيست كه بهش احتياج داريد پس می توانيد از قوانين صرفنظر كنيد· اما شايد بخواهيد به اين قوانين نگاهی بيندازيد·

1ـ هيچ وقت كتاب را با جمله ای در مورد آب وهوا شروع نكنيد·

مگر برای فضاسازی و نه به عنوان عكس العمل يكی از شخصيت ها كه البته در اين شرايط هم نبايد طول و تفصيل اش داد· اگر قرار است بری لوپز ديگری باشيد، كه در مورد يخ و برف هم از اسكيموها بهتر می تواند حرف بزند، آن وقت می توانيد هر چه قدر كه می خواهيد در مورد آب وهوا گزارش بدهيد·

2ـ از مقدمه نويسی بپرهيزيد·

مقدمه آدم راكفری می كند، مخصوصاً مقدمه ای كه بعد از سرآغاز و سرآغازی كه بعد از ديباچه آمده باشد· نوشتن يك چنين چيزهايی در جهان غيرداستانی معمول است· مقدمه در رمان فقط يك جور پيش درآمد است و شما می توانيد هر جا كه دل تان خواست بيندازيد· «پنج شنبه شيرين» جان اشتاين بك مقدمه جالبی دارد؛ چون يكی از شخصيت های كتاب نظری دارد كه همه قوانين من بر آن استوار است· می گويد: «من از حرف زيادی زدن تو كتاب ها خوش ام می آيد و خوش ام نمی آيد كسی به من بگويد فلانی كه دارد حرف می زند چه جور آدمی است· من دل ام می خواهد خودم از حرف زدن اش بفهمم كه چه جور آدمی است· · · از طريق حرف زدن اش بفهمم كه به چی فكر می كند· از كمی توضيح بدم نمی آيد اما زيادی اش هم خوب نيست··· گاهی وقت ها دل ام می خواهد كتاب يك كمی پياز داغ اش زياد باشد·· · نويسنده چند تا لغت خوشگل از خودش دربياورد يا با زبان بازی كند· اين خوب است· اما ای كاش می شد از دست شان خلاص شد تا ديگر مجبور به خواندن شان نباشم· دل ام نمی خواهد اين پيازداغ ها با اصل داستان قاطی بشود· »

3ـ هيچ وقت از فعلی به جای «گفت» برای ديالوگ ها استفاده نكنيد·

ديالوگ به شخصيت داستان تعلق دارد، استفاده از فعل مثل آن است كه نويسنده موی دماغ شود· اما «گفت» خيلی كمتر از «غرغركنان گفت»، «نفس نفس زنان گفت»، «گوشزد كرد» و «دروغ گفت» اذيت می كند· يك بار ديدم كه مری مك كارتی ديالوگی را با چنين چيزی تمام كرده، «تصريح كرد»، مجبور شدم از خواندن دست بكشم و سراغ لغت نامه بروم·

4ـ هيچ وقت از قيدی برای توصيف فعل «گفت» استفاده نكنيد·

· · · خيلی جدی هشدار داد· استفاده از قيد به اين روش (يا تقريباً به هر روش ديگری) گناهی نابخشودنی است· نويسنده به اين شكل با جديت هر چه تمام تر خودش را به نمايش می گذارد، با استفاده از واژه هايی كه حواس خواننده را پرت می كند و می تواند ريتم گفت وگو را دچار وقفه كند· شخصيتی در يكی از كتاب هايم دارم كه می گويد چه طور رمانس های تاريخی مملو از تجاوز و قيد می نوشته·

5ـ علامت های تعجب را كنترل كنيد·

اجازه نداريد كه در ميان 100 هزار كلمه از بيش از دو يا سه علامت تعجب استفاده كنيد· اگر قلق بازی با مسئله تعجب را می دانيد، همان جور كه تام ولف بلد است، فقط به اندازه يك مشت ازش استفاده كنيد·

6 ـ از كلمات «ناگهان» يا «آسمان به زمين آمد» استفاده نكنيد·

اين قانون احتياج به توضيح ديگری ندارد· دقت كرده ام نويسندگانی كه از واژه «ناگهان» استفاده می كنند كنترل كمتری روی استفاده از علامت های تعجب دارند·

7ـ از لهجه ها و گويش های محلی كمتر استفاده كنيد·

 

گاهی وقت ها كه آدم شروع می كند به نوشتن كلمه ها با آواهای خاص می بيند كه ديگر نمی تواند جلوی خودش را بگيرد·

8 ـ از توضيحات پرطول و تفصيل در مورد شخصيت ها اجتناب كنيد·

همان كاری كه اشتاين بك می كرد· در داستان «تپه هايی مثل فيل سفيد» ارنست همينگوی، «آمريكايی و دختر همراهش» چه طور به نظر می رسند؟ «دختر كلاهش را برداشت و گذاشت روی ميز· » اين تنها اشاره در توصيفات فيزيكی داستان است و با وجود اين ما اين زوج را می بينيم و آنها را از طريق لحن صدای شان می شناسيم، حتی يك قيد هم در تيررس وجود ندارد·

9ـ وقت تان را صرف شرح جزييات مكان ها و اشيا نكنيد·

مگر مارگارت اتوود باشيد و بتوانيد صحنه ها را با زبان ترسيم كنيد يا چشم اندازها را به سبك و سياق جيم هريسون بنويسيد· اما حتی اگر در اين كار مهارت داريد كاری نكنيد كه حركت ـ جريان داستان ـ را دچار وقفه كنيد·

و بالاخره:

10ـ سعی كنيد بخشی را كه خوانندگان تمايل به رج زدن آن دارند حذف كنيد·

اين قانونی است كه در سال 3891 به ذهن ام رسيد· به همان چيزهايی فكر كنيد كه خودتان موقع رمان خواندن رج می زنيد: پاراگراف های طولانی پر از لغت· كاری كه نويسنده انجام می دهد، می نويسد، توجه به پياز داغ است، شايد يك نگاه ديگر به آب و هوا، يا توی مخ يكی از شخصيت ها رفتن و خواننده هم می داند كه اين بابا چی فكر می كند يا اهميت نمی دهد· شرط می بندم كه البته هيچ ديالوگی را جا نمی اندازيد·

مهم ترين قانون من حاصل جمع اين ده قانون است· اگر اين كار شبيه نوشتن باشد، خب آن را بازنويسی می كنم· اگر كاربرد صحيح در مسير داستان قرار بگيرد، اشكالی ندارد· نمی توانم اجازه بدهم آنچه در نگارش انگليسی به ما ياد داده اند آهنگ و ريتم روايت را خدشه دار كند· تلاش من اين است كه به چشم نيايم، نه اين كه خواننده را با بديهيات از مسير داستان منحرف كنم (جوزف كنراد درباره واژه هايی صحبت كرده است كه موقع نوشتن شما را در مسير داستان قرار می دهد)· اگر از صحنه های مختلف می نويسم و از زاويه ديد يك شخصيت خاص - كسی كه بهترين تعريف را از زندگی ارائه می دهد ـ پس می توانم روی صدای شخصيت های ديگر داستان هم تاكيد كنم؛ شخصيت هايی كه می گويند كی هستند، درباره آنچه می بينند و آنچه اتفاق می افتد چه نظری دارند و همين جا است كه من ديگر به چشم نمی آيم· كاری كه اشتاين بك در «پنج شنبه شيرين» انجام داد عناوينی بود كه به عنوان نشانه های هر چند پنهان برای فصل های كتاب اش انتخاب كرد· «آنهايی كه خدا دوست شان دارد خل می شوند» و «چهارشنبه بد» از اين دسته هستند· فصل سوم كتاب «پياز داغ 1» و فصل سی و هشتم «پياز داغ 2» هشداری به خواننده است، درست مثل اين كه اشتاين بك بگويد: «اين جا همان جايی است كه بال های خيال من به پرواز درآمده، از ميان سطور نوشته هايم و اين پرواز در مسير داستان نيست· پس اگر بخواهيد می توانيد رج بزنيد·» «پنج شنبه شيرين» در سال 4591 منتشر شد، همان وقتی كه من تازه می خواستم اولين كارم را چاپ كنم و هيچ وقت آن مقدمه را فراموش نكردم·

آيا فصل پياز داغ ها را می خواندم؟ كلمه به كلمه·

نيويورك تايمز - 16 ژوئيه 2001


ترجمه فرناز اشراقی: در روزهای آغازين نوامبر 1942 ، نيروهای انگليسی موفق شدند «رومل» را در «العلمين» مصر شكست دهند.چندی بعد در دوران «دوايت آيزنهاور» گروه های متحدين و آمريكايی هايی كه با كشتی به شمال غرب آفريقا منتقل شده بودند، در منطقه «كازابلانكا» و نواحی اطراف آن مستقر شدند و با سقوط اين شهر مراكشی، نيروهای متحدين بر سر دوراهی دشواری قرار گرفتند. هنگامی كه مسئولان استوديو فيلمسازی برای ساخت فيلم كازابلانكا اقدام به بازسازی اين شهر در «بربانك» آمريكا كردند، به زحمت می توانستند موفقيت عظيم آن را پيش بينی كنند.حتی عده بسياری به كارآيی طرح اوليه كه با نام «همه به كافه ريك می آيند» تهيه شده بود، شك داشتند. كار با مشكلات جدی هم در فيلمنامه و هم در ميزان دلبستگی بازيگران اصلی نسبت به نقش هايشان مواجه بود.مردم از خود می پرسيدند: «آيا اين يك داستان جنگی است يا عاشقانه؟ پايان آن چگونه بايد شكل بگيرد؟ اين گزينه يا آن يكی؟ و تمام اين پرسش ها پاسخ مناسب خود را در زمان مناسب خود دريافت كردند·در آخرين روزهای پيش از پخش فيلم، در استوديو «وارنر» گفت وگوهای زيادی بر سر امكان گنجاندن يك صحنه پايانی برای نمايش شكست كامل نيروهای آلمانی به دست آمريكايی ها انجام گرفت و در نهايت «جك وارنر» با اعتماد به غريزه حرفه ای اش چنين نتيجه گيری كرد: «هيچ گونه تغييری در روند اين فيلم و در داستان اصلی كه روايت می كند، امكان پذير نيست.» او در يكی از يادداشت هايش چنين می نويسد: «صنعت فيلمسازی دنيا به خاطر در دست داشتن فيلمی باعنوان «كازابلانكا» به ما غبطه می خورد و بدون شك بايد از مزايای اين موفقيت عظيم تا حد امكان استفاده كنيم.»

اما اين تازه شروع ماجرا بود و موفقيت های افسانه ای فيلم تا مدت ها ادامه يافت.كازابلانكا برای اولين بار در روز «شكرگزاری» در نيويورك (اواخر نوامبر 1942 ) به روی صحنه رفت و در بيست و سه ژانويه 1943، همزمان با اخبار برگزاری كنفرانسی محرمانه با حضور «وينستون چرچيل»، «روزولت» و رهبر فرانسه آزاد «شارل دوگل» در كازابلانكا، نمايش بين المللی اش را آغاز كرد· حقايق كنفرانس تنها پس از آنكه رهبران سياسی شركت كننده، شهر را ترك گفتند منتشر شد.اما امروز كمتر كسی آن قدر ساده و خوش باور است كه بپذيرد هيچ گونه ارتباط و همكاری پنهان بين برادران وارنر و رهبران دنيای آزاد وجود نداشته است.به ويژه آنكه همه شواهد از وقوع پيوندی آسمانی خبر می دهد: همسويی اغراق آميز يك جنگ بی ريا با سينمای متعهد و روشنگر.و با اين حال شما می توانيد از كازابلانكا به خاطر موفق بودن و يا حتی دروغگويی اش منتفر باشيد.در سال های 34 - 2491 برخی افكار ساده انگارانه، ايده جنگ بی ريا را همراهی می كردند.جنگی كه می توانست جای زخمی ساختگی بر چهره جذاب و بيشتر مغرور «هنريد» باقی بگذارد و بگويد: «نگاه كنيد «ويكتور لازيو» مدتی را در اردوی تمركز گذرانده است.» من «هنريد» را كه تنها يك بازيگر بود سرزنش نمی كنم.حداقل می دانيم كه او در تريسته متولد شده است و پسر يك وينی ثروتمند است و بدون شك لهجه اصيلی دارد و زيبايی واژه «اصيل» را تنها هنگامی درمی يابيد كه آن رابا لهجه «راينر» در نقش كاپيتان رنو مقايسه كنيد كه بيشتر شبيه مردان با شخصيت كلوپی در لندن صحبت می كند تا آدم های طوطی آبی يا «كافه ريك»· در سال های 1942 و 1943 جنگ هنوز از نوعی حقانيت برخوردار بود كه می توانست بازيگران سينمای سراسر دنيا را مجاب كند.

همچنان كه در موسيقی زمينه ساخت آثاری متعالی چون زمانی كه می گذرد را فراهم كرد.با تاملی گذرا بر گذشته حقيقتاً خدا را شكر می كنيم كه تشكيلات نظامی «رونالد ريگان» را از فيلم حذف و «هنريد» را انتخاب كرد.بازی «ريگان» در نقش «ويكتور لازيو» به معنای طولانی كردن همه چيز است و با اينكه بازی «همفری بوگارت» قوی تر از «هنريد» است اما هر دو در نقش هايشان قابل قبول و تحسين برانگيز ظاهر شده اند.رفتار «بوگی» و شيوه برخورد او كه نوعی سرسختی و مردانگی را به نمايش می گذارد مثل برگ برنده ای تضمين كننده موفقيت اش در جايگاه يك آمريكايی جدی و كم حرف است. «رونالد ريگان» هم يونيفورم نظامی اش را پوشيده و روانه «فورت ماسون» در سان فرانسيسكو، شد تا در يك مسئوليت بی دردسر برای ساخت مستندهايی درباره شهامت و تعهدپذيری آمريكايی های نظامی كمك كند.ريگان سال ها بعد در حالی كه بازيگری را كنار گذاشته و به مسيرها و مشاغلی كه هرگز فكرش را نمی كرد، كشيده شد برخی از اين حكايات و داستان های جالب را تعريف می كرد.گاهی چنان از آنها ياد می كرد كه گويی همگی حقيقت محض هستند و گاهی هم چنان با چشمان گرد و بهت زده تعريف می كرد كه گويی همه اين اتفاقات برای خودش پيش آمده است و به راستی چطور می توان فهميد كه مرز بين «فراموشكاری» او و خيال پردازی هايی كه جايگزين واقعيت كرده بود، كجاست؟ من نمی خواهم كازابلانكا را (بهترين فيلم در ميان فيلم های منتخب آكادمی) انكار كنم.اما لحظاتی هست كه چشمانتان به روی واقعيت ها باز می شود و می بينيم كه يگانگی حيرت انگيز «تبليغات» و «تاريخ» چگونه می تواند شيوه نگرش و برخورد مردم را تحت تاثير قرار دهد.فيلم در عين حال كنايات خاص خودش را دارد.مثل راهی كه «كنراد ويد» (و بسياری افراد گشتاپوی هاليوودی) در 1933 برمی گزينند تا سرزمين اجدادی اش را به دليل يهودی بودن همسرش ترك كند و با كمی دقت درمی يابيد كه «استراسر» دردرآورترين چهره ای است كه در فيلم به تصوير كشيده شده است.


نگار جواهريان: ··· «ايت مايل» هم يكی از فيلم های پر سروصدای اين مدت محسوب می شود· «كرتيس هنسن» كه می خواهد فيلمی راجع به يك ستاره رپ بسازد (كه اتفاقاً نقش پيچيده ای هم هست و حضور يك بازيگر با استعداد و حرفه ای را می طلبد كه كارش را خوب بداند و البته با قابليت شناخت اين ژانر موسيقی) به سراغ يك استعداد درخشان و محبوب در عرصه موسيقی رپ می رود· «امينم» كه تا به حال به عنوان آهنگساز، شاعر و خواننده توانايی ذاتی اش را به اثبات رسانده، اين بار پشت دوربين «هنسن» به عنوان بازيگر نقش اصلی فيلم ظاهر می شود و گذشته از اينكه نام «هنسن» و فيلم هايی كه در پرونده اش ثبت شده اند، بی شك ما را ترغيب به ديدن «ايت مايل» می كند· بايد گفت حضور «امينم» در فيلم تنها دوستدارانش را مشتاق ديدار فيلم نمی كند، بلكه هر كس با نام او (كه در عرصه «رپ» البته بسيار مشهور است) آشنا باشد كنجكاو ديدن بازی او در فيلم است· بازی او در نقشی كه از خيلی جهات خودش است درواقع «جيمی اسميت» فيلم (كه بانی ربيت لقب داده شده است) خود «امينم» است با همان سرنوشت البته با كمی تغيير· كسی كه می كوشد كليشه های موجود را برهم بزند· مبارزه با كليشه هايی كه در روابط نژادی و اجتماعی جا افتاده اند هميشه سخت بوده و هست·

جاده «ايت مايل» حكايت تمثيلی عجيبی دارد· جاده ای مرزی ميان شهر ديترويت (كه فيلم های زيادی در آن ساخته شد) و حومه آن· جاده ای مرزی كه سياه پوستان و سفيد پوستان را از هم جدا می كند· سياه پوستانی كه دنيای موسيقی رپ را در دست گرفته و آن سوی مرز سفيدپوستان كه دور از اين دغدغه و رقابت های داغ به آرامی مشغول كار و زندگی اند· موفقيت سياه پوستان در عرصه رپ يكی از آن نُرم های نژادی، اجتماعی را به وجود آورد كه شايد فقط و فقط استعدادی مثل «امينم» می توانست آن را برهم زند· بازيگر بودن «امينم» قبل از «ايت مايل» در ويديوهايش كشف شده بود· عموماً خواننده های «رپ» فقط خواننده نيستند، اما در مورد «امينم» و كارهايش، اين قضيه چندين برابر شده است· اين شايد برمی گردد به صداقت غريبی كه در آثار «امينم» وجود دارد· اين صداقت گذشته از خلاقيت و شناخت موسيقايی او از ديگران به شدت متمايزش می كند و می گويد كه يك اتفاق نو به وقوع پيوسته· بازيگری او در اين فيلم جای صحبت بسيار دارد اما شايد بتوان با اشارت بالا به همين بسنده كرد كه همين صداقت اش روحيه ای در او به وجود آورده است كه «كرتيس هنسن» برای قهرمان اش به دنبال اش می گشته است· معصوميتی كه گويی يك خشونت پنهان را دربردارد و آرامشی كه هر لحظه ممكن است تبديل به يك توفان ويرانگر شود· كنترل خودآگاه يا ناخودآگاه روی ميميك در به وجود آوردن يك چهره سرد، همه و همه باعث شده اند بازی قابل قبولی از «امينم» ببينيم· «هنسن» در فيلم های قبلی اش بازيگرانی را وارد عرصه سينما كرده كه بعدها هر يك تبديل به يك چهره شده اند و اما در مورد «امينم» بايد صبر كرد و ديد· موفقيت «هنسن» در سكانس های داخلی خانه «ربيت» (امينم) و به تصوير كشيدن وضعيت دلخراش خانوادگی اش تحسين برانگيز است كه البته بايد به بازی «كيم بسينگر» در نقش مادر «ربيت» اشاره كرد·

«هنسن» در كل فيلم در بازسازی محيط موفق بوده و توانسته فيلمنامه «اسكات سيلور» را با احيای تمام فضاهای اجتماعی نابسامان ديترويت به تصوير بكشد· فيلم كه در مورد موسيقی هم است و موسيقی در آن ركن اساسی محسوب می شود از موسيقی همراه بهره می برد· فيلم از لحاظ شخصيت پردازی از فيلمنامه ای قوی برخوردار است كه به خوبی توانسته پروسه ای را كه هر يك از شخصيت های فيلم طی می كنند به تصوير بكشد و به نگاهی انتزاعی نسبت به اجتماعی غمزده كه در حال ويران شدن است، دست يابد· شخصيت ها غير قابل پيش بينی هستند، درست مانند اتفاق ها كه جايی رخ می دهند كه اصلاً نمی توان حدس زد· برای رويدادها و درگيری ها زمينه چينی نمی شود· دقيقاً مخاطب همان طور كه شخصيت های فيلم از مواجهه با اتفاقات غافلگير می شوند، عقب می كشد و دچار هيجان می شود· اينها همان نكاتی هستند كه در همه فيلم های «هنسن» وجود دارند· «ايت مايل» تصوير فرسوده شهری است پر از اصوات و درگيری و رقابت ها· شهری كه پر از استعداد است اما در حال ويران شدن· در چنين شهری جوانی می خواهد جايگاه و مسير خود را پيدا كند و در برابر واقعيتی كه برايش رقم خورده است بجنگد· به هر حال تصويری كه «هنسن» از ديترويت ارائه كرده است متفاوت با تمام فيلم هايی است كه ديترويت را به تصوير كشيده اند···


احمد غلامی: فيلم «سرعت شخصی» (Personal velocity) ساخته ربكا ميلر دختر آرتور ميلر محصول سال 2002 يك فيلم كاملاً زنانه است. يعنی به بيان تغيير احساس و وضعيت زن ها در شرايط گوناگون می پردازد. نمی دانم اگر بگوييم سرعت شخصی فيلمی فمينيستی است كه گرفتار ناهنجاری نمی شود درست گفته ايم يا نه؟ فيلم به دنبال عقده گشايی های زنانه و رفتارهای مردستيزانه نيست. فيلم به دنبال مفهوم يا احساس فراموش شده ای است كه زنان در طول زندگی با گرفتاری های روزمره يا در سيطره قدرت مردها آن را از ياد برده اند. اين فيلم سه اپيزودی، اقتباس از يك مجموعه داستان است. جيمز براردينلی در نقد خود اشاره زيبايی دارد به عنوان اين فيلم. او می گويد: «سرعت شخصی، مفهوم جالب توجهی است، اين مفهوم به اين نكته اشاره می كند كه هركس با آهنگ و با سرعت خاص خودش زندگی می كند و زوج هايی كه با سرعتی يكسان زندگی می كنند، می توانند اميدوار باشند كه با هم بمانند. »

 

«سرعت شخصی» از داستان های جداگانه ای كه زمان همه آنها۳۰ دقيقه است شكل گرفته است. اگرچه به ظاهر هريك مستقل هستند و به يكديگر ربطی ندارند اما درونمايه آنان يا گرايش كارگردان به احساس زنانه به طور نامحسوس اين فيلم ها را به يكديگر پيونده زده است و در شكلی كاملاً محسوس ربكا ميلر در هر سه اپيزود اخبار تصادفی را از يك شبكه تلويزيونی نشان می دهد. در اپيزود اول «دليا» (كيراسدويك) دچار يك سكون و انزوا شده است. دليا ايام تجردش يا زمانی كه دختر بوده شخصيت پرقدرت و بانفوذی داشته است. او نه تنها به خودش مسلط بوده بلكه ديگران را نيز می توانسته تحت سيطره خود درآورد. اما زندگی زناشويی و سه فرزند او را گرفتار سكون كرده و او از شخصيت اصلی خودش كه آدمی با سرعت تند است دورافتاده. دليا ناگزير است توهين، تندی و كتك های شوهرش را تحمل كند. شوهر او نماد پدرش است. پدرش نيز آدمی خشن و عصبی بوده. اما «دليا» نمی تواند اين شخصيت جديد را كه شرايط برايش به ارمغان آورده تحمل كند. او در پی آخرين كتكی كه از شوهرش می خورد، فرزندانش را برمی دارد و از خانه فرار می كند.

 

كار در يك رستوران و اداره فرزندانش او را به سرعت شخصی و اقتدار خود بازمی گرداند و اوج اين قدرت زمانی است كه با پسر جوانی روبه رو می شود و در يك موضع كاملاً برتر خواسته او را برآورده می كند، و به خانه و پيش فرزندانش بازمی گردد. اپيزود اول نوعی بازگشت به قدرت است، قدرت درونی آدم هايی كه از بين نمی رود. فقط روی آنها سرپوش گذاشته می شود و اين سرپوش بالاخره در شرايطی برداشته خواهند شد. طغيان همين است. دليا نيز محافظه كاری را كنار می گذارد و به اصل خود بازمی گردد. اين طغيان سرانجام مثبتی دارد، حتی اگر سرانجام مثبتی هم نداشت يا پسنديده بود. اگر اين طغيان بروز نمی كرد، هرگز از بين نمی رفت فقط در شكل های مختلفی خودش را نشان می داد و مسائل او را پيچيده تر می كرد. اپيزود دوم داستان گرتا (پاركر بوزی) است. زن ويراستار كتاب های آشپزی در نشری در نيويورك است. او احساس خوشبختی می كند. رابطه يكنواختی با همسرش دارد و نگران اين نيست كه شوهرش او را تنها بگذارد. شوهرش همواره سرگرم كار است و شايد كمتر نيز به او می رسد. از اين رو زن گاه به مردان ديگر نيز توجه دارد. اما آن اتفاقی كه سرعت شخصی گرتا را افزايش می دهد، موفقيت روزافزون او در حرفه اش است. او پس از به دست آوردن موفقيت در حرفه اش احساس می كند يا به اين نتيجه غم انگيز می رسد كه عاقبت بايد از شوهرش جدا شود. چون ديگر هيچ تناسب و هماهنگی در سرعت زندگی آنان وجود ندارد. اينجا ديگر عشق كفايت نمی كند. با اينكه عشق وجود دارد اما در اين نيز انكارناپذير است. حتی اگر آنها با يكديگر زندگی كنند، چيزی به نام سرعت شخصی يا قدرت شخصيت آنها را از يكديگر جدا خواهد كرد. با اينكه گرتا هنوز عاشق شوهرش است اين واقعيت تلخ نيز گوشه ذهنش جا خوش كرده و از اين رو است كه اشكش بر روی گونه اش می غلتد، اين نما از خاتمه يك رابطه خبر می دهد.

 

داستان سوم داستان «پائولا» (فيروزا بالك) است. او از حادثه مرگباری فرار كرده است. در حادثه تصادف دوست تازه يافته اش را از دست داده. اين حادثه می توانست برای او اتفاق بيفتد. اما دوستش جايش را با او عوض می كند و كشته می شود. «پائولا» به اين نتيجه می رسد، كه انگار نشانه هايی در زندگی وجود دارد كه او را راهنمايی می كند. اين زن تنها كه از حادثه مرگباری گريخته و از خانواده اش نيز دل كنده است در يك روز بارانی پسر نوجوانی را سوار بر ماشين خود می كند. نوجوانی كه سخت تنبيه يا مورد آزار قرار گرفته. پائولا به او عشق می ورزد، مرهمی بر زخم هايش می گذارد، در هتلی اقامت می گيرد تا او استراحت كند. اما پسر نوجوان در يك لحظه غافلگيركننده ماشينش را می دزدد و فرار می كند. پائولا ناراحت می شود. اما اين ناراحتی ديری نمی پايد و خنده رضايتی روی لب هايش می نشيند. او پی می برد اين نوجوان نيز نشانه ای از عشق مادری است به كودكی كه او در شكم خود دارد و او در تلاش بود از شرش خلاص شود. اپيزود سوم «پائولا» به احساس كاملاً زنانه می پردازد. احساسی كه از دسترس مردان كاملاً دور است. احساسی كه می تواند تمام خطرها و مصلحت انديشی ها را در ذهن زن كنار بزند و آن احساسی نيست جز احساس مادری. حتی اگر اين فرزند، فرزند ميهمانی ناخوانده باشد. فيلم «سرعت شخصی» در مفهومی كه می خواهد ارائه دهد كاملاً موفق است.


حامد صفايی تبار: «چون كتف ها بديدند همه انكار كردند. پس پشت به پشت صدای سم اسبان خاكستر بر سر و روی ريختند و باد شد و بر هر كتفی چشمی روييد و خاكسترها را بلعيد. پس زمين دهان گشود و زبانی از دل آن برخاست كه بر آن تمامی پيام ها نبشته بود. چون اسبان رسيدند نبود مگر صخره هايی چند. » يكی از مسائلی كه از زمان نيما تا به حال در شعر فارسی حل نشده باقی مانده و هميشه شاعران را در گرداب های سختی فرو برده مسئله منطق نثر و منطق شعر و تمايز اين دو در كلام شاعرانه است. شايد علت اين عدم تمايز به تاريخ شعر فارسی برگردد. يعنی وجود نظم و منظومه های طولانی در كنار شعر كه بدل شعر انگاشته شده اند و تمايز بين آن دو ناديده گرفته شده. به طوری كه ابياتی كه به حوزه شعر تعلق داشته و با منطق شاعرانه نوشته شده اند و ابياتی كه در حوزه نظم بوده و با منطق نثر گفته شده اند چنان درهم تنيده شده كه با گذر چند قرن يا چند دهه هنوز اين درهم آميختگی در شعر امروز فارسی به چشم می خورد.

 

دفتر شعر «ميم» سروده افشين دشتی يكی از نمونه هايی است كه شايد شاعر هم به صورت خودآگاه يا ناخودآگاه بر اين قضيه در شعر خود واقف است اما نمی تواند از اين بند و دام رها شود. «دشتی» با آنكه اشعاری را عنوان «متن» می دهد و سعی دارد كه منثور بودن آنها را به نوعی به خود و خواننده بقبولاند اما اشعار بسيار ديگری نيز دارد كه از همين منطق پيروی می كند. اما ظاهراً خود او به آن آگاه نيست. به طوری كه حتی شعر «ميم» كه به نظر می رسد شعر مركزی و اصلی كتاب بوده و نام دفتر هم از نام همين شعر گرفته شده به گونه ای بسيار شديدتر از آنچه كه عنوان «متن» گرفته اند در زبان و در منطق زبان از نثر پيروی می كنند. اگر چه شاعر در اين شعر حتی سعی می كند تقطيع سطور را هم به گونه ای ديگر به تصوير بكشد.

 

در متن از تركيب های شاعرانه ای استفاده كند اما حكومت منطق نثر بر شعر كاملاً آشكار است. شعر را می توان به مثابه يك روايت خطی بدون هيچ كشف جديدی در عرصه زبان يا تخيلی بديع يا هرگونه كشف و شهودی كه جنبه شاعرانه بگيرد دانست و اين در صورتی است كه شاعر سعی می كند كليت شعر را چيزی شبيه يك مكاشفه يا يك سفر درونی يا شاعرانه بسرايد، اما صرف نگاه مكاشفه وار به شعر لزوماً شعر نمی سازد و اين موضوع در جايی بيشتر نمود پيدا می كند كه شاعر علاوه بر چنگ انداختن بر منطق نثر اسير منطق زبان هم هست و اسير منطق وزن هم هست و آنجا كه سعی می كند كلمه را پاره پاره كند و از تكه های يك كلمه استفاده كند حالتی شاعرانه به خود نمی گيرد. چرا كه پيشتر تمام ساختار منطقی در شعر وارد شده و حتی شاعر از پايان بندی و به پايان رساندن مكاشفه خود هم نمی تواند دست بردارد.

در آنچه كه در ابتدای مطلب از شعر «كو؟» آورده شده علاوه بر ساختار دستوری متن و زبان منثور «دشتی» حتی يك فعل را نمی تواند حذف بكند، نه برای آنكه زبان شاعرانه شود حداقل برای آنكه ايجاز و كشفی شاعرانه روی دهد، او حتی نمی تواند از «پس» كه نتيجه سطرها هستند، صرف نظر كند. اين جديت و كوشش در ايجاد و پياده كردن زبان و منطق نثر را اگر در كنار تجربه هايی از او كه شكلی جديد از رفتار با زبان يا تقطيع شعر را می گيرد و در كنار استفاده های گاه و بی گاه او از افاعيل عروضی و در كنار استفاده هر از چند گاه از كلمات و زبان آركائيك و در كنار روايتی كه او به آن می پردازد و از آن گريز ندارد، بگذاريم؛ آن وقت بايد تمام دفتر شعر او را يا تجربه هايی در حوزه های متفاوتی از شعر بدانيم و يا بگوييم كه شعر او دچار اغتشاش و تشويش است، اغتشاش و تشويشی كه درونی و خواست شعر نيست، بلكه بيرونی و حاكم بر شعر است. در اين دفتر حتی شيوه نگارش سطور و تقطيع آنها می تواند آن گونه كه شاعر ايجاد كرده نباشد. در پايان دفتر، شعری آمده به نام «ژنه» كه در توضيح می نويسد: «متن زير به عنوان تك گفتاری برای نمايش سياها نوشته شد. » گذشته از اينكه با اين چه قدر می توان به قرار دادن آن در اين مجموعه شك كرد؛ با خواندن اين بخش بيشتر پی می بريم كه بسياری از اشعار اين دفتر از نوع همين «تك گفتار» است و ادبيات مسلط در اين مونولوگ ادبيات مسلط در كل دفتر شعر است.

بخشی از دفتر شعر «عاشقانه ها» است كه در ۱۰ شماره سروده شده و در اين بخش آرامش و راحتی ديگری بر شعر مسلط است، زبان آرامش بيشتری دارد و منطق ليريك به سود منطق شاعرانه در حركت است به طوری كه می توان اين بخش از دفتر شعر را بخش بهتری دانست چرا كه تجربه های زبانی و فردی اصالت بيشتری داشته و ديگر از واژگان نامربوط به فضای شعر، حكومت زبان و منطق نثر و پرتاب شدن ناگاه كلمات آركائيك به زبان خبری نيست. در اين بخش هم تكليف شاعر با مفاهيم به گونه ای روشن است و هم خواست شاعر از شعر نيز مشخص، در نتيجه فضای عاشقانه برای شكستن مفاهيم اختيارات بيشتری را به او می دهد و شعر سروده شده از پستی و بلندی های كمتری برخوردار است.


محمود معتقدی: در داستان بلند «پاره كوچك» برش هايی از زندگی با ساختاری زيباشناسانه، به گفت وگو گرفته شده است· معماری كلمات ساده، اما عميق و پر از سر زندگی و طراوت است· گسست های زمانی و مكانی، كمتر حس می شود· گويی نخی نامرئی اين پاره ها را از درون به هم می دوزد و مخاطب با هويتی اصيل از پاره های زندگی روبه رو است· آنچه در اين متن می گذرد، ايستادن، نگاه كردن و خم شدن به درون يك زندگی است كه راوی آن زنی است كه ديگر در ميانسالی خود، گذشته ها را به روزگار روز وصل می كند، گويی وی عشقی پنهان و از دست رفته را در گذر زمان همچنان مرور می كند· در پاره كوچك عناصر داستانی در روندی ساده و طبيعی، اغلب در جای خود قرار دارند و آنچه روايت می شود، بر بستر «واقع نمايی» مخاطب را به درون بازمانده های خود نيز می كشاند· در اينجا و آن جای «متن» تصويرها آنچنان روشن و شفاف نشان داده می شوند، كه گويی هر لحظه اش سكانسی از گره خوردگی انسان عناصر پيرامونش را در قالب يك اثر هنرمندانه به خاطر می آورد· در پاره كوچك نقطه عزيمت راوی، همواره از دل زندگی و در برابر عناصری از طبيعت و رفتارهای آدمی شكل می پذيرد· سهيلا بسكی، مترجم توانای «زندگی نامه ويرجينيا وولف» اين بار خود وارد ميدان داستان نويسی شده است و در صيد آناتی از زندگی، با سادگی و عمق خاصی لحظه ها را شكل می دهد· وی قبل از اينكه معمار فضاهای شهری باشد در محاسبه زيبايی های محيط داستانی از دانش قوی ای برخوردار است· به گمان من، شكل بندی و انتخاب لحظه های داستانی از ساختار هدفمندی تبعيت می كند· با اين همه شور فرديت، دامنه متن را به سرچشمه های يك رمان تمام عيار نمی رساند· فضاهای تك صدايی، لحن روايت را به شدت در خدمت خود گرفته است· اما هستی و رابطه های درونی متن از زبانی يكدست و پرتصوير سود می جويد· پاره كوچك به خصوص در بخش دوم (پاره های كوچك تر) از موقعيت انسانی قوی تر برخوردار است·

در اين متن روايت از دو زاويه مطرح می شود نخست از زبان زن (اول شخص) و در مرحله بعدی، از زبان دانای كل (سوم شخص) كه هر كدام در جايگاه خود، از عناصر و تكنيك ماندگاری بهره دارند· پاره های كوچك به خاطر جذابيت لحن و موضوع، پيوند مخاطب را به گذشته ها آسان تر می كند و نويسنده با وسواس و مهارتی خاص، دست به نوعی بازآفرينی روزگار رفته زنی می زند كه به لحاظ دانش و منش، چهره ای به ياد ماندنی دارد· راوی (زن) از هر زاويه ای كه حركت می كند، با شاخك های قوی خود در دراماتيزه كردن فضاهای انسانی، مخاطب را پيوسته به همدلی با خود فرا می خواند· سهيلا بسكی، دريافتن و ورز دادن فضاها و برش های داستانی، با نوعی روانشناسی اجتماعی همراه می شود· چرا كه همواره انسان و محيط را در موقعيت های درگيرشان، به تصوير می كشد· نگاه جامعه شناسی در حوزه های شهری و مردم شناسانه، همواره در داوری های نويسنده جايگاه ويژه ای دارد· بنابراين واقع گرايی و واگويی گذشته های تلخ و شيرين در درون «متن» همواره زنده و جاری است· بی آنكه چهره ای محوری در سراسر اين پاره ها وجود داشته باشد، اما روند كار، همه را برجسته می كند· به جز چند نام، بقيه همچنان در سايه ايستاده اند· نگاه گردشگرانه راوی نسبت به خرده ريزهای زندگی، خبر از يك حسرت و يك شكست دائمی می دهد· همسر بودن و مادر بودن همواره در هاله ای از ترديد ديده می شود· اما مخاطب چندان كنجكاو عمل نمی كند و در سفيدخوانی ماجراها، به كمك نويسنده می آيد· چرا كه اين برش ها و پاره ها می توانست گسترده تر از متن حاضر باشد· «پاره های كوچك» حكايت و شكايت زنی است كه با تيزبينی خاصی از محيط اداره تا درون خانه، همه چيز و همه كس را عميق و شفاف می بيند· اما نشانه های تلخی حسرت و شكست با نرمی و زبان دلنشينی به مخاطب ارائه می گردد·

«پاره كوچك» بی آنكه ادعای فمينيست بودن داشته باشد، در شمار ادبيات فمينيستی است، چرا كه زن، همواره در كانون وقايع قرار گرفته است البته ستم های جاری با ظرافت خاصی در آن پنهان است· سهيلا بسكی، در اولين تجربه داستانی، با دانش و نگرشی پروپيمانه به ميدان آمده است· زبان و عناصر داستانی در «پاره كوچك» با مهارت فراوانی حضور دارند· چنان كه در پيوند با مقوله زبان، سادگی نثر و جملات كوتاه يادآور نثر همينگوی و آل احمد است: «در خانه مثل هميشه باز بود· با شتاب از حياط كوچك گذشتم· باغچه باريك كنار ديوار، كه مادربزرگ اصرار داشت قبل از عيد چند بنفشه در آن بكارد و درخت لاغر گوشه ديوارش نه گلی می داد، نه باری می داد و نه خشك می شد، خالی بود· · · » (ص 19) در فضای «پاره كوچك» فضاهای جوانی تا پيری، تا خلوت های پيش آمده، تا جدايی ها، تا مرگ، تا سفر، تا كشف حيله های زنانه، هر كدام بازتاب های متناسبی را به نمايش می گذارند و از سوی ديگر برجستگی توصيف اشياء و طبيعت و نگرش آدم ها، در اين «متن» با زيبايی خاصی، خبر از شناخت نويسنده از فضاهای پيرامون خود دارد و اينكه چگونه توانسته است به عمق چنين موقعيت هايی سفر كند·

«ابر خاكستری نرم بر زمين نشسته است· زير چادر ابر، در هوايی كه ايستاده است، حركت نمی كند، مقاومت نمی كند، همه چيز آرام، نزديك، مشخص و زيباست· پرنده ای غوطه ور در هوا ايستاده از بالای سر می گذرد· سوتی می كشد· اتوبوسی خالی آرام از خيابان خلوت می گذرد· تك رهگذران، بی شتاب، با گام های كند رها شده در سطح خالی مانده، گويی اندوهگين از رهاشدگی می گذرند· » (ص 111) در بخش «پاره های كوچكتر» اصل غافلگيری و هجوم تصويرهای داستانی با مهارت فراوانی در اينجا و آنجا ديده می شود· «و حالا يك بار ديگر چشم فرو می بنديد· بوی خاك را به مشام می كشيد و ناگهان حضور سمج چيزی را احساس می كنيد· حضوری سنگين و سرد را آغشته به بوی خاك كه غلبه دارد، چيزی كه اشيای نظيف و با دريغ گردگيری شده اتاق را به باغچه علف های هرز، آب شير قهوه ای استخر و درختان زردآلو بی برگ و بار مربوط كرده است و ناگهان در می يابيد كه اتاق يك آرامگاه است· » (ص 125)


يادداشت هايی برای دورا

 

«يادداشت هايی برای دورا» رمانی از حميد صدر نويسنده ايرانی مقيم اتريش است كه در دو دهه اخير بيشتر به زبان آلمانی می نويسد. اين رمان كه به واپسين روزهای زندگی كافكا می پردازد، تلفيقی از واقعيت و تخيل است.كافكا در هفته های پايانی عمرش به سبب تشديد بيماری سل ريه، از سوی پزشكان از سخن گفتن منع شده بود و به وسيله يادداشت هايی با اطرافيان خود ارتباط ايجاد می كرد· رمان حميد صدر براساس همين يادداشت های كافكا و شرح حال روزهای پايانی او فراهم آمده است و به لحاظ سبك و ساختار و نثر در زبان نيز حال و هوايی كافكايی دارد. رمان ياد شده در كشورهای آلمانی زبان با اقبال فراوانی از سوی خوانندگان و منتقدان روبه رو شد و به زبان های ديگر نيز ترجمه شد.شايد يكی از دلايل اقبال منتقدان از اين اثر آن باشد كه نويسنده روايتی ديگر از كافكا ارائه می دهد.كافكا را همواره پيامبر بدبينی و ياس و پوچی دانسته اند.صدر در اين رمان انتظار كافكا برای رسيدن بهار، اميد به بهبود و فرجام عشق تراژيك اش به دورا ديمانت كه كتاب نام او را بر خود دارد، به تصوير می كشد. اين رمان جوايزی معتبر از طرف نهادهای ادبی و دولتی دريافت كرده است.از او در قبل از انقلاب آثار داستانی نيز به چاپ رسيده است.

 

باغ بلور فرانسوی

باغ بلور نوشته محسن مخملباف كه توسط «كلمان لووی» در پاييز 1381 در پاريس منتشر شده بود، در بهار سال 1382 به چاپ دوم رسيد. انتشار بين المللی رمان باغ بلور در اختيار كلمان لووی ناشر فرانسوی است و طبق اطلاع ترجمه ايتاليايی و يونانی رمان باغ بلور در ماه ژوئن در ايتاليا و يونان منتشر خواهد شد· پس از كتاب «بودا در افغانستان تخريب نشد از شرم فرو ريخت» در فرانسه، اين دومين كتاب از محسن مخملباف نويسنده و فيلمساز ايرانی است كه به زبان فرانسوی و توسط ناشر فرانسوی منتشر شده است. همچنين كلمان لووی حقوق انتشار بين المللی قصه های كوتاه محسن مخملباف را در نظر گرفته و قرار است مجموعه ای از 20 قصه كوتاه از محسن مخملباف را در پاييز امسال در كشور فرانسه منتشر كند.

داستان از اين قرار است

يك سال پيش، «وودی الن» نابغه كمدی سينمای آمريكا، زمانی كه با فيلم آخرش «پايان هاليوودی» در كن حاضر شده بود، در يك كنفرانس مطبوعاتی، حرف هايی زد كه آن موقع فقط خنده حاضران را در پی داشت.«وودی الن» گفته بود فرانسوی ها به دو دليل فكر می كنند كه او روشنفكر است، اول به خاطر اينكه عينك به چشم می زند و دوم به خاطر اينكه كسی فيلم های او را نمی فهمد.اما حالا بعد از گذشت يك سال، حرف های «الن» يك جورهايی تعبير شده است.داستان از اين قرار است كه «وودی الن» احتمالاً سفير آشتی فرانسه و آمريكا می شود و بايد كاری كند كه رابطه اين دو كشور بعد از يك دعوای سياسی دوباره به روال سابق برگردد.موقعی كه «بوش» و سياستمداران آمريكايی گفتند كه قصد حمله به عراق را دارند و هر كس به آنها كمك نكند دشمن آمريكاست، فرانسوی ها اعتراض كردند و گفتند كار آمريكايی ها خيلی احمقانه است.اين جوری بود كه رابطه شان كم كم تاريك شد و حالا معلوم نيست چه جوری «وودی الن» پايش به اين ماجرا باز شده است.خود «الن» در يكی از آخرين گفت وگوهايش راجع به اين قضيه گفته: «می دانيد، ما مردم آمريكا وامدار اروپايی ها هستيم، آنها خيلی مودبانه به همه چيز دست پيدا كردند و ما كه ديديم داريم عقب می مانيم، حمله كرديم و گفتيم بايد سهم مان را بگيريم.واقعيت اين است كه سهمی در كار نبود اما ما آمريكايی ها كه اين حرف ها را نمی فهميديم.می دانيد، ما آدم های لجبازی هستيم و فقط در صورتی معامله می كنيم كه چيز به درد بخوری گيرمان بيايد.» اين «الن» هم چه حرف هايی می زند!

 

يك آمريكايی مرموز

فيلم تازه «ايست وود» به اسم «رودخانه مرموز» در جشنواره كن امسال به نمايش در آمد و خيلی ها از ديدنش كيف كردند و برايش كف زدند.آنها كه فيلم را ديده اند می گويند بهترين كار «ايست وود» است خيلی جلوتر از «نابخشوده» می ايستد.يك روز بعد از اعلام جوايز جشنواره كن «ايست وود» گفت وگويی انجام داده بود.حرف هايی زده بود كه خواندن شان خالی از لطف نيست: «حضور در كن خيلی خوب است.آدم دوستانی را می بيند كه ممكن است در طول سال ديگر آنها را نبيند.می دانيد، كن يك مهمانی بزرگ است، يك جشن باشكوه سينمايی با مهمان هايی خاص.واقعيت اش را بخواهيد همين كه در كن حضور داشتم خودش كلی است و اينكه برنده هيچ جايزه ای نشده ام، هيچ ايرادی ندارد.» درست می گوييد آقای «ايست وود»!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو