|

اسماعيل آزادی: فروپاشی نظام دو قطبی، فروريختن برج های دوقلو آمريكا، جنگ افغانستان و عراق و تهديد حيات گروه های تروريستی، همگی نشان دهنده تحول عميق در روابط بين الملل و استقرار ترتيبات جديد امنيتی در منطقه و جهان است. آمريكا به دنبال «دكترين كنترل جهان» و گسترش هژمونی خويش بر جهان است. روابط و مناسبات جهانی تحت تأثير اين حركت قرار دارد. در اين ميان جهانيان با تعارض هايی قابل تامل مواجه اند. برخی جنبش های آزاديبخش تررويسم خوانده می شوند و در عين حال برخی گروه های تروريستی مورد حمايت آمريكا قرار می گيرند يا از برخورد با آنها صرف نظر می شود. ايران خود قربانی ترويسم است اما مورد اتهام قرار می گيرد. مبانی تروريسم در عصر جديد و شرايط ايران در چنين فضايی موضوع گفت وگو با دكتر عبدالعلی قوام استاد در روابط بين الملل دانشگاه شهيد بهشتی است كه درپی می آيد.
• • •
• همان طور كه می دانيد تعريف مفاهيم در عصر جديد روابط بين المللی «تغيير يافته» به نظر می رسد كه مفاهيمی چون «جنبش های آزاديبخش» از جايگاه حقوقی و سياسی برخوردار نباشند. مثلا اگر سازمانی چون سازمان آزاديبخش فلسطين و ديگران در دوران نظام دوقطبی دارای جايگاه ويژه ای بودند، در شرايط كنونی اين گونه سازمان ها از سوی آمريكا به عنوان «سازمان های تروريستی» تعريف می شوند و اين روند در نظام سلسله مراتبی جديد در جهان در حال نهادينه شدن است. حالا به اعتقاد شما چه اتفاقی در روابط بين الملل موجب چنين فرآيندی شده است؟
در دوران جنگ سرد و سيستم دوقطبی قواعد بازی بين المللی به صورتی بود كه هم آمريكا و هم شوروی هر دو به نحوی از يكسری جنبش ها حمايت می كردند. برحسب اينكه ايدئولوژی و ديدگاه آن جنبش مربوطه حالا جنبش آزاديبخش ملی بود يا جنبش های اجتماعی، قومی و يا جنبش هايی در جهت تقويت ناسيوناليسم بودند و يا حالت جدايی طلبانه داشتند، به نحوی مورد حمايت ابرقدرت ها بودند. عمدتا جنبش هايی كه گرايشات چپ وماركسيستی مورد حمايت شوروی بودند. آنهايی كه تا اندازه ای گرايشات مذهبی داشتند آمريكا به عنوان «سدی در مقابل كمونيست» و به عنوان ايجاد موانعی برای رشد حركت های كمونيستی از اين نوع جنبش ها حمايت می كرد. بنابراين، می توان گفت كه از يك جهت هم آمريكا و هم شوروی سعی داشتند با حمايت از اين نوع جنبش ها به اصطلاح موازنه قدرت رابه نحوی به نفع خودشان تمام كنند. البته اين خارج از موازنه قدرتی بود كه به بحث سلاح های استراتژيك مربوط می شد. چون يك بخش از اين موازنه قدرت در چارچوب بازدارندگی و بازدارندگی متقابل و به صورت «موازنه وحشت» بين شرق و غرب و در چارچوب سلاح های هسته ای بود. اما بخش ديگر اين موازنه، در حقيقت خارج از مسائل استراتژيك و نظامی بود كه به صورت حمايت از يك گروه يا گروه ديگر سعی می شد تامين شود. بنابراين می شود گفت كه هنجار نظام بين الملل آن موقع و قواعد بازی به گونه ای بود كه اين جنبش ها به اصطلاح يك جا و مكانی در عرصه سياست بين الملل داشتند ولی با فروپاشی نظام دوقطبی در حقيقت می شود گفت كه مقدار زيادی از اين جنبش ها به حال خود رها شده اند و حتی بعضا محو شده اند. جنبش هايی كه در كشورهای آمريكای لاتين و آفريقا وجود داشت و بيشتر حالت های قوم گرايانه داشتند كه بيشتر اطراف شوروی تحت عنوان «جنبش های آزاديبخش ملی» حمايت می شدند، با فروپاشی نظام دوقطبی تعداد زيادی از اينها از صحنه خارج شدند. در مقابل، جنبش هايی كه دارای ريشه اجتماعی بودند و به نيازهايشان پاسخ داده نشده بود، باقی ماندند، كه از آن جمله، می توان به گروه های مختلف اسلامی اشاره كرد.
• تكليف آن انرژی ای كه در كشورهای آفريقايی يا آمريكای جنوبی جمع شده و با از بين رفتن نظام دوقطبی وجود داشت، چه شد؟
مقدار زيادی از اينها عملا فلسفه وجودی خودشان را از دست دادند. يعنی به طور كلی آن فضای مفهومی خودشان را از دست داده بودند. بنابراين، مقدار زيادی از اين انرژی كه قبلا صرف تقويت اين جنبش ها می شد، عملا مستحيل شد در يكسری NGOها. به اصطلاح يكسری نهادهای غيرحكومتی كه برحسب موارد كاركردهای مختلفی داشتند ازقبيل مسائل زيست محيطی، محروميت هايی كه در جاهای مختلف وجود داشت و گروه هايی كه به اصطلاح درصدد احقاق حقوق طبقه محروم بودند.
• پتانسيل های موثر در تغيير نظام های خاص چه سرانجامی پيدا كرد؟
معمولا اينها از بيرون حمايت می شدند و به اصطلاح يك ورودی (input) داشتند اينها را تقويت می كرد. اگر اين نيرو از بيرون وارد نمی شد، احساس می كردند كه بدون پشتيبان هستند و به اصطلاح به نوعی پشت شان خالی می شد. بعد از فروپاشی شوروی، هيچ حمايتی نه از نظر مالی و نه از نظر سياسی و نه از نظر تسليحاتی از آنها نشد و در نتيجه اين گروه ها احساس كردند كه اين روند باعث می شود كه دولت ها هم تحت تاثير نيروهای فراملی قرار بگيرند . اين موقعيت ضعف موجب می شود كه اين گروه ها كه گروه های تروريست ناميده می شوند، خودشان راسا اقدام كنند و تحت اين شرايط چون آن كاركرد دوران جنگ سرد را از دست داده بودند به صورت گروه های بدون حمايت قدرت های بزرگ در آمدند و لذا خودشان سعی كردند به صورت شبكه ای فعاليت هايی را انجام بدهند. فروپاشی نظام دوقطبی عملا باعث شد كه اينها جايگاه مناسبی نداشته باشند. يعنی نتوانند در سازمان های بين المللی به رسميت شناخته شوند و نه در آنجا كرسی ای داشته باشند و نه اينكه مورد حمايت قدرت های بزرگ قرار بگيرند. به همين دليل ملاحظه می كنيم كه بعد از حادثه 11 سپتامبر، آمريكا رسما مبارزه عليه تروريسم را اعلام می كند. البته بعد از فروپاشی نظام دوقطبی كارشناسان مختلف آمريكايی و رهبرانشان در سطوح مختلف در وزارت خارجه و دفاع گهگاهی اشاره به افزايش نقش گروه های تروريستی در دنيا می كردند. ولی بعد از 11 سپتامبر و بعد از آنكه شورای امنيت دو قطعنامه عليه تروريسم تصويب كرد مشروعيت لازم برای مبارزه با تروريسم از سوی قدرت های بزرگ و عمدتا آمريكا به دست آمد.
• در واقع يعنی حذف نظام دوقطبی و ايجاد يك نظام سلسله مراتبی موجب حذف جنبش های آزاديبخش شد؟
بله، موجب حذف جنبش های آزاديبخش و يا جنبش های ناسيوناليستی شد. در هر صورت اگر بخواهيم ريشه ها را مورد بررسی قرار دهيم می بينيم مقدار زيادی از اين گروه های ناراضی كسانی هستند كه در روند مدرنيزاسيون سريع در بسياری از كشورهای دنيا از جمله كشورهای خاورميانه دچار احساس بی هويتی و ناامنی شدند و در حاشيه قرار گرفتند. بنابراين تحت اين شرايط ملاحظه می كنيم به صورت يكسری گروه های بالقوه ناراضی در آمدند. آنها احساس كردند كه اين مدرنيزاسيون يك نوع «غرب گرايی» است. بنابراين مقدار زيادی از موضع گيری آنها بر عليه روند غربی شدن بود. در ايران و كشورهای اسلامی هم، آنها احساس كردند كه يك تقابلی بين سنت های اسلامی و مدرنيته به وجود آمده و در نتيجه، در برابر مدرنيته واكنش نشان دادند.
• مبانی اين تروريسم در نظمی كه آمريكا می خواهد در دنيا ايجاد كند و جنبش های آزاديبخش را حذف كند، چيست؟ يعنی چه عواملی موجب شد تا در تصميم گيری آمريكا، اين نيروها به عنوان تروريست قلمداد شوند؟
علت اينكه اينها به عنوان تروريست محسوب می شوند اين است كه آمريكا احساس كرد كه در نظم نوين بعد از فروپاشی نظام دوقطبی و دوران پايان جنگ سرد كنترلی بر روی گروه هايی كه خارج از دولت ها عمل می كردند ندارد و در نتيجه درصدد بود كه به نحوی اين گروه های لجام گسيخته را كه ديگر مثل گذشته تحت كنترل ابرقدرت ها نبودند و يا بنا به مصالح ابرقدرت ها در جاهايی نمی توانستند مورد استفاده قرار بگيرند، از ميان بردارد. اين اقدام تحت عنوان «اقدامات ضدتروريستی» آغاز شد.
• يعنی در زمان نظام دوقطبی به گونه ای كليه جنبش های آزاديبخش در دنيا تحت كنترل يكی از موضع های قدرت بودند و حالا بخشی از اينها فاقد كنترل هستند؟
بله، همين طور است. قبلا با توجه به ماهيت جنبش ها و با توجه به ايدئولوژی ای كه دارا بودند مورد حمايت بلوك های شرق و غرب قرار می گرفتند. ولی با تحولات جديد اينها مثل گذشته جای مشخصی نداشتند و موردی نبود كه بتوانند هدف های قدرت های بزرگ را دنبال كنند. در واقع، پس از فروپاشی شوروی، بحث موازنه قدرت بين شرق و غرب منتفی بود و نمی توانست حمايت آمريكا از يك جنبش برايش امتياز مثبت محسوب شود. ضمن اينكه اين گروه ها در خيلی از موارد سدی شده بودند برای تامين سياست ها، هدف ها و منافع آمريكا. يعنی آمريكا آنها را مانعی برای تامين هدف های خود می ديد. در حالی كه در گذشته اين جنبش ها می توانستند در راستای اهداف آمريكا حركت كنند. بنابراين هم از نظر ايدئولوژيكی و هم از نظر مسائل امنيتی و هم از نظر موضوع موازنه قدرت و از نظر سياسی كاركرد خود را از دست داده بودند. علت عمده ای كه آمريكا درصدد بر آمد كه با اين گروه ها مقابله كند اين بود كه احساس كرد دارد وضعيتی پيش می آيد كه از كنترلش خارج می شود. استدلال آمريكا اين است كه علت گرايشات تروريست ها به خاطر نارضايتی هايی از حكومت های موجود است و سركوب هايی كه در اين مدت شده اند. لذا سران كاخ سفيد درصدد برآمدند كه بحث «دموكراتيزه كردن» دولت ها را مطرح كنند.
• قبل از اينكه به بحث دموكراتيزه كردن بپردازيم اين سوال پيش می آيد كه برخی جنبش ها بوده اند كه با تكيه بر آمريكا عمل می كردند، تكليف اين جنبش ها چيست؟
اين جنبش ها از لحاظ اينكه ايدئولوژی ای آنها اغلب اعتقادات مذهبی بود و طبيعتا گرايشات مذهبی در تقابل با كمونيسم تلقی می شود، تا زمان فروپاشی شوروی مورد تاييد بود. ولی با فروپاشی نظام دوقطبی اين گروه از جنبش ها چون حالت مبارزه جويانه و راديكال داشتند، آمريكا شديدا به مقابله با آنها پرداخت.
• اين گروه ها فقط اسلامگرا بودند يا ايدئولوژی های ديگری هم داشتند؟
چون اين جنبش ها در خاورميانه بودند و مذهب غالب در اين منطقه هم اسلام بود، ايدئولوژی آنها هم اسلام بود. در عين حال، اغلب اين جنبش ها از يك قرائت راديكال از اسلام تاثير می گرفتند. به همين دليل، آمريكا سعی كرد بين اين جنبه های اسلام افراطی و راديكال و اسلام سنتی تفكيك قائل شود و به اين صورت مطرح كند كه «ما به هيچ وجه مخالف با اسلام نيستيم، بلكه مخالف نيروهای تروريسم و افراطی هستيم. »
• با وقوع انقلاب اسلامی در اين فرآيند تغييراتی ايجاد شد يا در مورد انقلاب اسلامی هم همين طور بود؟ چون يكی از ويژگی های انقلاب اسلامی در ايران هم، وجه «ضدآمريكايی» اين حركت است؟
آمريكا، جمهوری اسلامی ايران را به عنوان يك دولت در تقابل با خويش ديد و در حالی كه ما كشورهای محافظه كاری مثل عربستان سعودی، اردن و امارات را داشتيم كه در آنها بنيادگرايی وجود داشت كه می توانست در تقابل با منافع آمريكا باشد، ايالات متحده بيشتر نگران ايران بود. چون در اينجا گرايش اسلامی در چارچوب يك دولت مطرح بود. نگرانی آمريكا آن بود كه با پيروزی انقلاب در ايران، گروه هايی هم كه در خارج از دولت درا ين منطقه عمل می كردند ولی به زعم آمريكايی ها، ايدئولوژی افراطی داشتند به خصوص گروه هايی كه كاملا با اسرائيل مخالف بودند، موضع گيری شان در قبال سياست های آمريكا تقويت شود.
• در واقع ما می توانيم اين موارد را مطرح كنيم كه با فروپاشی ايدئولوژی ماركسيسم كه يك نوع انديشه آزاديبخش را ارائه می كرد و دوران طولانی ای كليه مبارزات در دنيا متكی بر آن بود، اين نگرانی برای آمريكا وجود داشت كه يك انديشه ديگری به نام «اسلام بنيادگرا» مبنای اين جنبش آزاديبخش شود؟
دقيقا همين طور است. در حقيقت آمريكا از اين وحشت داشت كه يك ايدئولوژی جايگزين ماركسيسم به صورت اسلام مبارزه جو و بنيادگرا ايجاد شود كه بتواند نقش يك آلترناتيو ديگر را در مقابل غرب ايفا كند. بنابراين، اين نوع اسلام كه خواستار تغيير وضع موجود بود و وضع موجود را به طور كلی در جهت عدالت و انصاف تلقی نمی كرد و آن را «سركوبگرايانه» می دانست، با اين وضعيت به مقابله برخاست.
• اصولا جنبش های آزاديبخش مردمی در عصر جديد روابط بين الملل چه جايگاهی دارند؟ تكليف اين جنبش های آزاديبخش به عنوان يك پتانسيل در روابط بين الملل با توجه به اينكه آنها «تروريست» شناخته شده اند، چيست؟
در دوران جنگ سرد و نظام دوقطبی جنبش های آزاديخواه در تقابل با آمريكا بودند. اكثر قريب به اتفاق متحدين آمريكا در كشورهای جهان سوم را عمدتا ديكتاتورها تشكيل می دادند و در نتيجه بسياری از اين جنبش های آزاديخواهانه عمدتا در كشورهای جهان سوم دارای نظام های ديكتاتوری فعال بودند. ولی آمريكا نه تنها از آنها حمايت نمی كرد بلكه در خيلی از موارد با طبقه حاكم به سازش بر عليه اين توده به پا خاسته و استقلال طلب برمی آمده. لذا بحث حقوق بشر را آمريكا مطرح می كرد، ولی ما ملاحظه می كنيم كه هرگاه اين جنبش ها با ماركسيسم آميخته می شدند حساسيت آمريكا هم بيشتر می شد. بيشتر درصدد سركوب آنها از طريق دولت های دست نشانده برمی آمد. امروزه آمريكا اين موضوع را تحت عنوان دموكراتيزه شدن، و دفاع از حقوق بشر مطرح می كند. در حالی كه يك موضوع پارادوكسيكال و متناقض وجود دارد. يعنی آمريكا از طرفی بحث حقوق بشر را مطرح می كند و از طرف ديگر اقداماتی را پيش گرفته كه بر ضد حقوق بشر است. تا قبل از يازدهم سپتامبر آمريكا فشارهايی را به عنوان نقض حقوق بشر به كشورهايی از روسيه گرفته تا چين وارد می كرد. اما بعد از حادثه يازدهم سپتامبر می بينيم اقليت هايی كه در بعضی كشورها هستند مثل چچنی ها در روسيه، مورد حمايت آمريكا قرار نمی گيرند، بلكه حمايت آمريكا به سمت روسيه است. . .
• با توجه به اين پتانسيل كه همواره عده ای از مردم مخالف نظام هايشان هستند، اين ضرورت در روابط بين الملل به وجود نخواهد آمد كه جنبش های مردمی در قالب جديد روابط بين الملل بتوانند حقوقشان را پيگيری كنند؟
با از بين رفتن نظام دوقطبی در جهان و تسريع در روند جهانی شدن، ناظر به ظهور تعداد زيادی از NGOها در اقصی نقاط جهان هستيم و عمدتا فعاليت اين NGOها در جهت تامين حقوق مدنی و آزادی های مدنی برای مردم است. لذا اين جنبش ها طبيعتا فشارهايی را به دولت ها می آورند.
• اين جنبش ها نهادينه شده اند؟
بله، چرا كه سيستم دوقطبی كه روابط بين الملل را در قالب Nation-State تعريف می كرد دچار تغيير و دگرگونی شده و جهانی شدن هم شرايطی را به وجود آورده كه تشكيل چنين جنبش هايی را اجتناب ناپذير كرده است. حتی در خود كشورهای توسعه يافته غربی هم كه مردم دچار سرخوردگی هايی از حكومت های قبلی شان شده اند مثل اروپا آنها هم به سمت تشكيل NGOها متمايل شده اند. چون احساس می كنند در قالب اين جنبش ها بهتر می توانند خواسته هايشان را مطرح كنند. منتها نقش يا خواسته های افراد در NGOها در جوامع مختلف به يك شكل نيست. يعنی نمی شود گفت كه يك شبه در تمام دنيا NGOها تشكيل شده اند و حالا مردم می توانند خواسته هايشان را مطرح كنند. در واقع بايد گفت كه NGOها برحسب حركت اين جوامع در راه جهانی شدن رشد و توسعه پيدا كرده اند. اين هدف البته شعار ليبرال های كلاسيك بود. آنها معتقد بودند كه بايد به اقليت ها توجه كرد و اصل اراده انسان ها در تعيين سرنوشتشان را دنبال می كردند. به غير از آن يك سنت ويلسونی هم در روابط بين الملل داريم كه بر پايه آن وقتی می توانيم در دنيا صلح را برقرار كنيم كه جهان در راه دموكراتيزه شدن حركت كند و از اقتدارگرايی و ديكتاتوری فاصله بگيرد. آمريكا هم دارد از همين تز استفاده می كند اما بايد به اصالت اين تز شك كرد. چون قبل از هر چيز بايد ديد كه اين جوامع تا چه حد آمادگی دموكراسی را دارند و در ثانی آيا چنين اراده ای وجود دارد يا نه؟
• همان طور كه می دانيد آمريكا گروه حزب الله را يك گروه خشونت طلب می داند و درصدد حذف آن است. از طرف ديگر سازمان مجاهدين خلق (منافقين) را هم به همين ترتيب تروريست ناميده و آنها را در ظاهر خلع سلاح كرده است. اما اين امكان وجود دارد كه آنها را به عنوان يك اهرم فشار بر ايران برای كاهش تاكيد بر شيعه گری در عراق به كار ببرد. به عقيده شما آيا آمريكا دست به چنين كاری خواهد زد؟ در حالی كه اين هم، يكی از همان پارادوكس هاست.
بله. واقعا ما اين پارادوكس را در مورد مواضع آمريكا ديده ايم. موارد خيلی نادری بوده كه آمريكا برخلاف منافعش عمل كرده و تنها به حقوق بشر ارج گذاشته باشد. اين وضعيت پارادوكسيكال در سياست خارجی آمريكا هست. مثل همان موضعی كه در برابر چچن و روسيه داشتند كه يك زمانی به روس ها خرده می گرفتند و زمانی ديگر آنها را ترغيب به قلع و قمع چچن های استقلال طلب می كردند. در مورد مسئله مجاهدين خلق (منافقين) هم همين وضعيت صادق هست. آمريكا از اين گروه به عنوان اهرم فشار استفاده می كند. در حالی كه در دستگاه حكومتی آمريكا عده ای مخالف و موافق نسبت به اين وضعيت وجود دارند. گروهی معتقدند كه آمريكا بايد از اين گروه ها برای تحت فشار قراردادن دولت ها استفاده كند و گروهی ديگر معتقدند كه اين مسئله با برنامه مبارزه با نقض حقوق بشر آمريكا در تعارض است. اين مبارزه را بين دو گروه دستگاه حكومتی آمريكا می بينيم، البته در اروپا هم وضع به همين منوال است.
• حمايت ايران از حزب الله لبنان از سوی آمريكا به عنوان حمايت از تروريسم تعبير شده، در حالی كه حمايت آمريكا از بعضی از جنبش های مردمی در زمان صدام، حمايت از احمدشاه مسعود و استفاده از مجاهدين خلق (منافقين) اين تعبير را در ذهن ايجاد می كند كه جنبش هايی به رسميت شناخته می شوند كه از سوی آمريكا مورد حمايت قرار بگيرند. به نظر شما اين تعبير درست است؟
به طور كلی وقتی وضعيت خاورميانه را بررسی كنيم و گروه های راديكال و خط مقدم را در برابر اسرائيل مورد توجه قرار دهيم، به اين نتيجه می رسيم كه وضعيت در اين منطقه با ديگر مناطق فرق می كند. در اين منطقه تعريف و جايگاه تروريسم بر حسب برخورد با اسرائيل متفاوت است. طبيعتا حزب الله هم كه مخالف سرسخت اسرائيل و موافق آرمان های فلسطينی است به عنوان تروريست شناخته خواهد شد. اما در مورد گروه های ديگر كه گفتيد به آنها كمك می شود، چون در ارتباط با اسرائيل نبوده اند و برای از بين بردن يك حكومت ديگر فعاليت می كردند، مورد حمايت آمريكا قرار می گيرند و به نوعی از بين رفتن طالبان و صدام به نفع اسرائيل است و اين خط كشی ها بر مبنای منافع اسرائيل مشخص می شود.
• به نظر شما منافع ملی ايران در حال حاضر در مورد حمايت از حزب الله لبنان چه حكمی می كند؟
به طور كلی بايد بگويم كه قطعا آمريكا با هر گونه راديكاليسم اسلامی برخورد خواهد كرد، به خصوص هر نوع راديكاليسمی كه باعث به خطر افتادن اسرائيل شود. در حال حاضر آمريكا در حال ورود به پروسه صلح خاورميانه است و مسئله «نقشه راه» را مطرح می كند. بنابراين تحت اين شرايط در برابر موانع به وجود آمده واكنش شديدی نشان خواهد داد. لذا تحت اين شرايط اين گروه ها نبايد گزك به دست آمريكا بدهند و نقطه ضعفی برای استفاده آنها باقی بگذارند. به هر صورت بعد از يازدهم سپتامبر برخورد بسيار جدی با گروه های راديكال اسلامی و دولت هايی كه از اين گروه ها حمايت می كنند، متصور است.
• روسيه هم در اين موقعيت و با توجه به قدرت اتمی به نظر می رسد چند سالی است سر به درون خود فرو برده و كوچك ترين مخالفتی را با آمريكا ندارد. آنها حتی در مورد عراق كه رابطه نزديكی با آنها داشتند اعتراضی نكردند. به نظر شما اين ضرورت احساس نمی شود كه كشورهايی مثل ما هم برای مدتی به مسائل داخلی بپردازند و اجازه بدهند اين مسئله به طور طبيعی طی شود؟
حالا ما برای اولين بار در همسايگی آمريكا قرار گرفته ايم و در عين حال همسايگی با آمريكا در عين ايجاد يك فرصت جديد برای بهره برداری دستگاه ديپلماسی ما، می تواند چالش هايی را هم ايجاد كند، تاكنون سابقه نداشته كه ما هم در مرزهای غربی و هم در مرزهای شرقی در همسايگی آمريكا قرار بگيريم. ما وارد چالش هايی شده ايم و قاعدتا موضع گيری هم خواهيم داشت. همان طور كه گفتم بعد از يازدهم سپتامبر، حملات به افغانستان و حمله به عراق عملا باعث شده كه قدرت چانه زنی دولت ها كاهش پيدا كند. بنابراين توانايی گذشته عملا وجود ندارد. ايران بايد در جاهايی كه لازم است و می تواند مثل موضوع عراق همكاری و از فرصت ها استفاده كند. در واقع بايد تهديدها را به حداقل برساند و به نحوی اين تهديدات را تبديل به فرصت كند نه بالعكس. |