Persian Archive

• ميخ های تابوت تو را من می کوبم
• پرهيز از آشپزخانه نويسی
• تجربه وقايع عينی همراه با تخيل
• من جزئی از سينما هستم
• بد و خوب فيلمی به نام تيک
• ترجمه يعنی بيان عقايد با زبانی زيبا
• وقتی از ترجمه حرف می زنيم از چی حرف می زنيم
• يوسا و يك كتاب ديگر
• فرهنگ بعد از هيچكاك
• جشنواره مترسك
• نمايش فيلم های خارجی امسال
• «فرش باد» مرداد اكران می شود
• هوای تازه در خانه هنرمندان
• كمدی ابراهيم حاتمی كيا
• شست های تخصصی سينما در اصفهان


مهدی يزدانی خرم: ورق پاره های يك روزنامه با تاريخی كه قديمی تر از هستی تو است. زنی كه خاطراتش را بالا می آورد، قی می كند شايد بر او دل بسوزانی، فضايی كه آدم ها را به دو دسته تقسيم می كند، قاتل و مقتول و در آخر اين كه فاصله يك پل تا عمق رودخانه چيزی است كه تنها ادبيات و كلمه می تواند تخمين بزند. سقوط. . . بگذريم .مارگارت اتوود نويسنده بزرگ كانادايی به سال 1939 به دنيا آمده است. او در طول زندگی خود با سفر به نقاط متعدد جهان و درك تجربه های گوناگون نوشتن را آغاز می كند. اتوود نويسنده ای است كه با توجه به لحن و شيوه روايی ادبيات پليسی اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيستم انگليس، خود را در زمره نويسندگان كتاب های سياه و يا پليسی قرار داده است. اين نويسنده كانادايی علاوه بر حجم بالای آثارش و نوشتن رمان های متعدد موقعيت و نقش روشنفكری خود را نيز از ياد نبرده است. او به عنوان نويسنده ای زنده و با اقبال وسيع بين المللی دغدغه های اجتماعی و گاه سياسی خود را نيز آشكار می نمايد. اين نويسنده بزرگ در ايران به تازگی شناسانده شده است. اولين اثر ترجمه شده از وی در سال 1380 منتشر شده: «عروس فريبكار» با ترجمه شهين آسايش. بعد از اين رمان نشر نيلوفر يكی از شاهكارهای او يعنی «چهره پنهان يا گريس ديگر» را با ترجمه جلال بايرامی به بازار عرضه كرد. سومين و آخرين رمان منتشر شده از اتوود «آدمكش كور» نام دارد كه در نمايشگاه بين المللی تهران توسط نشر ققنوس عرضه شد. مارگارت اتوود تاكنون بيش از سی اثر در حوزه های شعر و داستان و مجموعه مقاله منتشر كرده است. آثار او به سی و چهار زبان دنيا ترجمه شده و جوايز متعددی را از آن خود كرده اند. آخرين اثر او كه منتشر شده همين رمان «آدمكش كور» است كه جايزه ارزشمند بوكر را در سال 2000 به خود اختصاص داد.

آخرين نوشته او بعد از آدمكش كور گويا در شرف انتشار قرار گرفته است. اتوود شصت و چهار ساله و ساكن تورنتو است. ترجمه آثار اين نويسنده مهم در صورت استمرار شايد بتواند اتوود را به نويسنده ای عام پسند و همچنين خاص پسند تبديل كند زيرا ادبيات او چنين ويژگی منحصر به فردی را دارا است. همان طور كه گفتم اتوود تحت تاثير قصه پليسی اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيستم بريتانيا است. با توجه به اين نكته بافت و نوع ساخت قصه اتوود ناخودآگاه ريشه در يك سنت اشرافی دارد. اين سنت اشرافی يعنی تسلط راوی بر قصه خود و بيان گره كور يك داستان در جهان داستانی اتوود نيز به چشم می خورد. «آدمكش كور» رمانی متفاوت و در عين شامل مولفه های ذكر شده است. سه روايت از فضای يك داستان. زنی به گذشته می رود و می نويسد برای تنها نوه اش، نوه ای كه او را ترك كرده است. روايات گزارشی روزنامه ها از خانواده او و جريان هايی كه طی بيش از نيم قرن برخانواده اش سايه افكنده است و خود قصه آدمكش كور كه يك زن ناشناس از مردی ناشناس می شنود. قصه شهری عجيب و كم و بيش شرقی، قصه ای كه رابطه اين دو را مجاب می كند و ناگهان مرد برای هميشه می رود. رمان آدمكش كور شاهكاری از هندسه روايت خطی و زمان مند است كه در هم می تنند و در آخر خواننده با آن تنها می ماند. طبق معمول سه محور پيشنهادی برای خوانش متن:

1 - مارگارت اتوود برای ايجاد يك راوی هوشيار، مطرود در عين حال قصه گو زنی را می آفريند كه می نويسد تا زمان را راحت تر تحمل كند. او با يادآوری مرگ خواهر نويسنده اش «لورا» می كوشد تا رفتارهای او و خودش در مقابل جهان را كالبدشكافی نمايد. برای اتوود به دليل وابستگی فرهنگی و ذهنی به سنت انگليسی انسان مساوی با تاريخی ملموس است. يعنی راوی او برای كشف لحظات و بازآفرينی آنها بايد به بايگانی صوری ذهنش يعنی زمان به تصوير در آمده و يا زمان تصويری بازگردد. در عين حال در كنار همين قصه به شدت آشنا و خواندنی يك شاهكار آبستره با حداقل تصوير و كلام اطلاع رسان روايت می شود. قصه ای كه در اواخر رمان روايت كلان پيرزن راوی را قطع می كند و اصلا از آن گذر می كند. قصه ای كه شايد همان رمان خواهر ناكام راوی «لورا» باشد. تقابل دو سنت مهم ذهنی يعنی قصه زمان مند و خالی از آشنازدايی در كنار يك نوشته مدرن كليت رمان را دچار دوآليته يا دوپارگی زيبا می كند. رفت و آمد از جهانی غربی و تاريخ مند به دنيايی افسانه پرداز و در عين حال به شدت رازآلود، وضوح و شفافيت انسان اتوود را دچار خدشه می كند. اتوود از موقعيتی خاص می نويسد: «تنها بودن». اين تنهايی راوی را نه به ماليخوليا و نه به نهيليسم تجربه شده دهه های پنجاه و شصت دچار می كند بلكه بيانگر نوعی خلاء افسانه برای زندگی انسان غربی او است. راز خواهر كوچك او برملا می شود و به قولی گره اين قصه شبه كارآگاهی باز می شود اما آنچه كه كاركردهای پليسی اثر را زير سوال می برد حمل يك تاريخ ذهنی بر تاريخ صوری و زمان مند است. وقتی عناصر نشان دهنده و سازنده يك اصل توسط مولفه هايی از جنس تخيل و وهم در معرض فروپاشی قرار می گيرد، كاركردهای اكشن قصه پليسی كمرنگ می شود. در واقع رئاليسمی كه سازنده روايت كارآگاهی است تاب همزيستی با قصه آبستره كنارش را نمی آورد و با آن در تضادی ساختاری قرار می گيرد. اين تضاد ساختاری از حقانيت راوی می كاهد و ترديد باورپذيری عناصر درون متنی را موجب می گردد. مارگارت اتوود در رمان آدم كش كور دو جنس مختلف از يك روايت كاملا عادی را در كنار هم قرار می دهد و باعث می شود تا جهان بينی متن كه بر درام استوار است فرو بريزد. او تمام قصه رئاليستی را روايت می كند اما قصه «آدمكش كور» معلق باقی می ماند و سايه خود را بر سر هر دو اثر باقی می گذارد. در اينجا است كه ما دچار يك كاركرد پليسی می شويم يعنی به دنبال زيرساختی می گرديم كه ريشه های اين همه سياهی و تلخی را به ما نشان دهد. انگشت اشاره راوی اصلی را متهم می كند. او كيست؟

2 - راوی اثر را می توان يك شيزوفرن ناميد فردی كه چندگانگی ذهن خود را استادانه پنهان و دقايق و لحظات متفاوت درونش را با قصه هايی متفاوت روايت می كند. اتوود با آن فضای ريشخندآميزی كه كليت اثر را در بر گرفته هر نوع پيشامدی را می گنجاند و تنها در لحظاتی اجازه روايت «من گويه» به قهرمانش می دهد كه او قصه كلاسيك خود رانقل می كند. راوی او يك ذهن چند پاره است كه به خاطر علاقه ای عجيب و مرموز به خواهرش نقش او را هم بر عهده می گيرد. من قصه گو تبديل به او، شنونده و يا نويسنده می شود. تغيير هويت های متعدد تنها با توجه به يك كليد آشكار می شود، مولفه ای به نام «دانای كل». اگر در بافت رمان دقيق شويم در می يابيم كه دانای كل در دو لحظه به روايت اثر می پردازد يكی لحظات آغازين و پايانی رمان و دوم اخبار روزنامه ها و چينش اين اخبار در جای مناسب خود. اين دانای كل زيرك به نوعی آن ضعف مفرط شخصيت راوی است توجيه پذير كردن يك قصه طولانی. در اينجا است كه در می يابيم ما با اثری متفاوت روبه رو هستيم. رابطه ای كه هارمونی رفتاری در دل متن را نشانه رفته. انفجار اصلی در پايان اثر صورت می گيرد. مرگ راوی: مرگ كل اثر. در واقع راوی تنها می تواند تا زمانی كه زنده است قصه مرموز خود را روايت كند و آن تعليق ذكر شده و باقی مانده به دليل مرگ راوی است. اتوود باورهای يك دروغ گويی منحصر به فرد را تثبيت می كند. نوعی دروغ پردازی كه واقعيت پيش آمده را تحريف نمی كند بلكه با تفصيل آن چهره اصلی انسان را دچار خدشه و ترديد می كند. از نظر اتوود انسان موجودی به شدت خطرناك، غيرقابل اعتماد و در عين حال قابل ترحم است. او می كوشد نقش سه انسان را بازی كند و برای آنها ذهن بسازد. اين هذيان شايد به دليل زوال قوه تمايزدهنده او باشد: جنگ. چيزی كه با تمام تلاش راوی برای عبور از آن، وی را در پشت حصار زمان محبوس می كند.

راوی از لحاظ ذهنی درگير مدرنيته بعد از جنگ می شود و نمی تواند آن را تحمل كند پس به ديوانگی روی می آورد. يك ديوانگی خاص كه اصلا معادل آنارشيسم نيست. كليت متن با وجود حضور قطعی راوی جايی برای او نمی گذارد. او زياد عمر كرده و هيچگاه موجب برجسته شدن مولفه ای در متن نشده است. او همواره نفر دوم و يا سوم بوده است. او رازی ندارد. پس اين راز را در ساختار نوشتن خود می آفريند. فريب مخاطبش كه در صورت داستانی نوه او و به صورت كلی مخاطبش است می تواند او را از احساس پوچی و از همه مهم تر «شی وارگی» نجات دهد. ريشه های اين شی وارگی و مرگ تدريجی در كجا است: اتوود در آثار خود نوعی جهان بينی واضح را بيان كرده به اين معنی كه راوی بودن مساوی با ذهن اثر و يا قهرمان اثر بودن نيست. از طرفی همين انسان نمی تواند نوستالژی خلق كند و يا به جهان اعتراض كند. او در كشوری زندگی می كند كه با تمام بزرگی اش نقشی در جهان ندارد و سياست های كلان آن توسط قدرت های ديگری تعيين می شود. پس اين كنش به يك مفهوم و يا باور ملی تبديل می شود. اين كه فكر كنی نفر دوم هستی و نقش تو را تعيين كرده و بالاخره فراموشت خواهند كرد. با دانستن اين نكته دردناك اتوود انسانی را می سازد كه با تمام تلاش برای ارائه چهره ای اصلی و فاعلی از خود باز هم مفعول متن است. او نخست قصه ای را روايت می كند كه صرفا در كل آن يك قهرمان فرعی و به نوعی سياهی لشكر است، هيچ نقش مهمی ندارد و تنها می بيند و می بيند و در راستای اين ديدن باز هم اعمال ديگران قصه او و اصلا موقعيت او را مشخص می كنند. او به تدريج ذهن خلاقش را كه مهم ترين بازتاب «هويت »انسانی او است از دست داده و متوسل به فضای تنفس آدم های ديگر می شود. برای اثبات اين مسئله می توان نوع روايت او را دليل آورد. روايتی كه اصلا قادر به تك گويی نيست و تنها و تنها می تواند احوال روزمره خود را گزارش دهد. او تاب تك گويی درونی را ندارد و به سرعت به سراغ قصه ديگران می رود. از طرفی ديگر در قصه دوم رمان كه گويا رمان خواهرش است باز هم زن قصه شنونده و مفعول متن قصوی است و با گم شدن راوی مرد او نمی تواند فضای خود را ترك كرده و اصلا قصه را پايان دهد. با اين تعاريف رمان آدم كش كور روايت «ديگری» و يا «ديگران» است. من انديشنده و روايتگر هيچ نقش خاصی در اين دنيا ندارم و تنها می توانم ديگران را در جای خود قرار دهم: شيزوفرنی از روايت اتوود.

3ـ به عنوان نكته پايانی اين بحث كوتاه، بايد به كاركرد درون متنی «مردن» توجه داشت. مردن در اثر اتوود يك ويژگی خاص شخصی است يعنی نوع مردن و زمان مردن برای راوی او اهميت دارد. او در لحظات پايان عمر به ياد قهرمان بودن می افتد و می كوشد با خلق قصه ای متناقض خود را نفر اول يك متن جلوه دهد. او مرگ را تنها و تنها در پرتاب از پل به رودخانه باور دارد. ذهن بيمارش با جايگزين كردن مولفه های ذهن خواهر و اصلا رفتارشناسی دقيق او وی را اسير اين باور كرده است. اتوود اين انسان را انسانی فاقد شرايط ويژه و يا موقعيت های مهم و تعيين كننده می انگارد. او «پير» شده است و صدای كهنسالی كه مترادف با شی وارگی است او را به زندگی وابسته كرده است. اين كهنسالی اصلا زيبا نيست و برای راوی به منزله نوعی شرمساری از زنده بودن است. اگر با نگاهی كم و بيش انديشه ای به اين رويكرد دقت كنيم در می يابيم كه مارگارت اتوود از حجم وحشتناك روزهای سپری شده به انبوهی از زمان های فراموش شده پل می زند اما فشار دوطرفه و دوسويه اجازه تنفس به او را نمی دهد. در يك سمت تو با جنازه هايی خاطره انگيز روبه رويی و از سمتی ديگر زمان ناشناخته و روزهای غيرقابل پيش بينی وجودت را متزلزل می كنند. اين موقعيت هولناك انسان او است. در ضمن روح بوميت كه مترادف با ايدئولوژی واصول و رفتار است در انسان او وجود ندارد. پس در واقع مفهوم ميان دو هيچ بودن در اينجا اتفاق افتاده و راوی بين اين دو دوزخ گرفتار می شود. پس می نويسد تا آن جنازه ها را از ذهنش دور ريخته و فضايی برای قصه دوم كه دليل اصلی اين همه فريب است پيدا كند اما باز هم دچار جعل شخصيت می شود. روايت حلزونی اين ذهن ما را به نگاه فوئنتس رهنمون می كند. او می گويد: «مرده نمی داند كه مرگ چيست، اما زنده ها هم نمی دانند. »

انسان مارگارت اتوود در رنگ و لعاب باورهای ادبيات انگليسی دفن می شود و مرگ او و ديگران مساوی چند خط خبر روزنامه ای محلی است كه در گرد و غبار آرشيو شده اند. او نيازمند كسی است كه بر گورش گل بگذارد اين تنها تسلای درونی او است. فرم محكم روايی ما را از يك فرض محتمل اصلی به چند فرض ترديدانگيز شخصی رهنمون می كند نوعی شبكه عنكبوتی كه روايت توسط آن ساخته شده است. در پايان: رمان آدم كش كور يك نگاه جديد به مردن است. نگاهی كه مرگ را مترادف با نيستی همه چيز قرار می دهد حتی روايت و قصه ای كه تمام نمی شود. اين رمان را آسايش ترجمه كرده و توسط نشر ققنوس منتشر نموده است.


رضا آشفته:ليلی فرهادپور پيش از آنكه يك روزنامه نگار بشود، به قصه نويسی علاقه مندی نشان داده است. او اين روزها اولين مجموعه قصه خود تحت عنوان «پنجره با شيشه های آبی رو به كوچه پشتی» را در دسترس علاقه مندان گذاشته است. اين قصه ها در دهه 70 در مجلات تكاپو، بايا، روزنامه نشاط و. . . چاپ شده اند و او با بازنويسی مجدد آنها را در اين مجموعه قرار داده است. فرهادپور در 11 سالگی اولين قصه خود را نوشته كه در 500 نسخه در مدرسه توزيع شده است و به طور حرفه ای قصه نويسی را از كارگاه قصه نويسی تكاپو (منصور كوشان) شروع كرده است. ليلی فرهادپور معتقد است كه نگاه اجتماعی در تمامی كارهايش غالب است. در واقع اگر هم سعی كرده است قصه ای روان شناختی بنويسد، اين نگاه غالب بوده است. برای آنكه او نمی توانسته به فضای بيرون از خود چشم بپوشد و به درونياتش اتكا كند. فرهادپور دليل پذيرش اين نوع نگاه را در دغدغه ها، تيپ شخصيتی و حرفه اش (روزنامه نگاری) می بيند.

قصه های اجتماعی ـ سياسی

ليلی فرهادپور وقتی اجتماعی ـ سياسی می نويسد، قصه هايش يك سر و گردن بالاتر از بقيه قصه هايش قرار می گيرد. مثلا در اولين مجموعه خود قصه های «آنها، كلاغ ها» و «پنجره با شيشه های آبی. . . » به لحاظ تكنيكی قوی تر به نظر می آيند. در «آنها، كلاغ ها» حذف شدن آدم ها بنا به دلايل نامعلوم اشاره ای به اتفاقات سياسی امروز ما دارد. البته فرهادپور به عنوان نويسنده هيچ نگاه و تحليل سطحی را پشت اين وقايع نمی گذارد، بلكه به عنوان يك ناظر درصدد است كه قصه اش را طوری بنويسد كه مورد قبول و باور مخاطبانش قرار بگيرد. فرهادپور چون دغدغه اش پرهيز از روزمرگی و شعارزدگی بوده است، در خلق اين آثار دچار شك شده است كه اين آثار سياسی تاريخ مصرف دار باشند. وی می گويد: يك نفر حرف خيلی قشنگی زد. گفت كه واقعيت خيلی تكان دهنده است. آن قدر تكان دهنده كه كسی نمی تواند آن را منعكس كند، به خصوص روزنامه نگارها. حتی فيلمسازها و مستندسازها هم از انعكاس واقعيت عاجز هستند. فقط ادبيات و رمان تكان دهنده بودن واقعيت را منعكس می كند، برای آنكه به نحو احسن می تواند آن را رقيق كند.

وقتی فرهادپور می خواست به اين قضيه پی ببرد كه آيا ارزش دارد كه به مسائل سياسی در ادبيات بپردازد و از مصرف زدگی آثارش جلوگيری كند، به ميلان كوندرا و ونه گات فكر كرده است. اينها هم دغدغه های سياسی داشته اند اما آثار بدون تاريخ مصرف خلق كرده اند، بنابراين يك نويسنده ايرانی هم می تواند آثار سياسی بنويسد. او با استادانی كه نويسندگان را از پرداختن به مسائل سياسی منع كرده اند، مشكل داشته است و می گويد: به دليل آنكه داستان های سياسی در تاريخ ادبيات ما مصرفی بوده اند، نمی توان اين ژانر ادبی را كنار گذاشت. در صورتی كه خودمان در تمامی جزئيات زندگيمان تحت تاثير مسائل سياسی هستيم. بدون هيچ تفكر غالبی می توان به نوشته های فراگيرتر رسيد. بی طرفی در قصه «پنجره با شيشه های آبی. . . » موج می زند و فرهادپور از آدم ها فقط تصوير واقعی ارائه می كند. فرهادپور هم می پذيرد كه اين قصه را تحت تاثير قتل های زنجيره ای نوشته است ولی اين بی طرفی به انتخاب راوی بی طرف برمی گردد. يك كودك معصوم كه راوی اين قصه است، می تواند نمادی از نسل سوم باشد كه خيلی از آن حرف می زنند.

قصه های روان شناختی

فرهادپور در اين مجموعه چند قصه دارد كه به شيوه سيال ذهن نگارش شده است. موضوع اين قصه تقريبا تكراری است، اما نوع نگاه و استفاده از تكنيك باعث توجه خواننده می شود. او اين قصه ها را با ته مايه ای از نگاه اجتماعی و سياسی تلقی می كند. «مثلا در قصه «جيرنگ» يك مادر كه فرزندانش منافق بوده اند او را ترك كرده اند، حالا صدای دلشكستگی او را می شنويم. فقر، له شدن زن در حيطه سنت و مواجهه اش با مدرنيسم از جمله دغدغه های من است. حتما يك اتفاقی در بيرون رخ داده است كه من آنها را نوشته ام». فرهادپور خود را مقيد به يك ديدگاه زنانه و فمينيستی در آثار روانشناختی اش نمی داند، و در اين باره می گويد: برای آنكه راوی قصه شخصيتی دارد كه من بايد از ديدگاه او قصه را بنويسم و نه از ديدگاه يك روشنفكر يا فمينيست. او خود را در راوی حل می كند تا از ديدگاه او بی طرفانه به قصه نوشتن بپردازد. اما در «شكارچی تپه های عباس آباد» اين اتفاق كم رنگ است، برای آنكه مرد قصه ظالم به نظر می آيد. اين در حالی است كه شرايط اجتماعی و سنت های محيط روستايی می طلبد كه يك مرد دهاتی چنين رفتارهايی را نسبت به همسرش داشته باشد. فرهادپور در اين باره معتقد است كه وقتی قرار باشد او مقاله ای را بنويسد، حتما با يك نظريه غالب دست به قلم می برد اما در موقع قصه نوشتن فقط قصه می نويسد.

از سوی ديگر اين آدم ها را در اجتماع ديده و می پذيرد كه رفتار مرد روستايی كاملا طبيعی بوده است، چون اگر او همسرش را نزند، شايد غيرطبيعی جلوه كند. در هر صورت علت های شكل گيری روابط اين زن و مرد روستايی در قصه كم رنگ است، و بنابراين اعتبار و ارزش قصه پايين می آيد. يا خواننده احساس می كند كه نويسنده يك جانبه به قضيه نگاه می كند. به هر حال مردسالاری يك سنت عمومی است كه زن ها هم به اندازه مردها در شكل گيری و تداوم آن دخالت داشته اند. فرهادپور شش ماه پيش قصه «شكارچی تپه های عباس آباد» را نوشته و می گويد كه احتمال دارد اين قصه هنوز در مرحله طرح باشد، و در نگارش های بعدی تبديل به يك قصه كامل بشود. او بی اغراق می گويد كه برخی از داستان هايش را از 5 تا 20 بار بازنويسی كرده است تا مورد قبولش واقع شود، شايد هنوز هم در برخی از آنها دچار شك و شبهه باشد.


سعيد قطبی زاده: ميان دو دوره فيلمسازی بهمن فرمان آرا وقفه ای 20 ساله است. از اين منظر سينمای او به دو دوره زمانی تقسيم می شود. گذشته از اين شازده احتجاب و سايه های بلند باد (با چشم پوشی از خانه قمر خانم) هر دو برداشت هايی هستند از دو داستان زنده ياد هوشنگ گلشيری (شازده احتجاب و معصوم اول). هر چند فيلم دوم اقتباس آزادتری است بر مبنای داستان كوتاه نويسنده. در حالی كه دو فيلم بوی كافور، عطرياس و خانه ای روی آب را خود فرمان آرا نوشته و كارگردانی كرده. در فيلم اول از دوره دوم (بوی كافور، عطر ياس) فرمان آرا متاثر از رخدادهای روز و حتی شرايط واقعی زندگی شخصی خود (تولد نوه اش، تلاش برای ساختن فيلم) فيلمنامه ای اتوبيوگرافيك را می نويسد. بايد در نظر داشت كه اين ماده های خام دارای ما به ازای عينی، نعل به نعل به فيلم منتقل نشده اند و فيلمنامه اتوبيوگرافيك لزوما ترجمه ادبی سينمايی تمام وقايع روزمره از حيات يك هنرمند نيست. بونوئل در نوشتن كتاب سرگذشت خود (با آخرين نفس هايم) از «دانسته ها، ترديدها، تكرار و خطاها و حقيقت ها و دروغ هايش» به عنوان اصلی ترين پشتوانه های متنی ياد می كند. پس دانستن اين كه بهمن فرجامی، بهمن فرمان آرا نيست، چرا كه شخصيتی است همسر مرده و ساكن در خانه ای رعيتی، خلاف كارگردان واقعی كه همسر گرامی اش را در كنار دارد و در موقعيت اقصادی متفاوتی زندگی می كند، كار دشواری نيست. اين تجربه وقايع عينی همراه با تخيلات فيلمساز، دراماتيزه و به فيلمنامه و فيلم برگردانده شده است. اما در خانه ای روی آب آسيب های كلی اجتماعی در بستری كاملا مستقل جاری می شوند. هر دو فيلمنامه، اجتماعی، انتقادی و دارای مشابهت های ساختاری فراوانی در داستان گويی هستند با اين تفاوت كه اولی اتوبيوگرافيك است و وقايعی خاص را مورد اشاره و تاكيد دارد و دومی ماجرايی فرضی را روايت می كند.

شكل كلی روايت در هر دو فيلمنامه اخير يكسان است. فرمان آرا ترجيح داده تا برخلاف شازده احتجاب، روايتی كاملا خطی را با رعايت همان شيوه كهن: مقدمه، متن، نتيجه، دنبال كند. معرفی شخصيت محوری در فصل آغازين هر دو فيلم براساس شوكی است كه به تماشاگر وارد می شود. در واقع مقدمه داستان، اتفاق بی مقدمه ای است كه موقعيتی ايجاد می كند برای معرفی شخصيت. در اولی بهمن فرجامی دراز به دراز افتاده و با صدای زنگ تلفن به خود می آيد و خبر بارداری عروس اش را از زبان پسرش می شنود. در دومی پس از شعر مولوی با صدای ميخكوب كننده احمد شاملو (كه ارتباط چندانی با فيلمنامه ندارد) صحنه تصادف دكتر را در حالت مستی می بينيم كه اتومبيل اش با دختر بچه ای برخورد می كند. اين مقدمه چينی علاوه بر دعوت مخاطب، دارای ويژگی وحدت در كثرت نيز، هست. يعنی فرجامی كه دراز كشيده (مرگ) و با صدای فرزندش اميدوار می شود (زندگی)، چكيده كل داستانی است كه می خواهد از مرگ معنوی هنرمندی سخن بگويد كه نمی تواند يا نمی گذارند كه كار كند اما در ادامه به زندگی برمی گردد، يا دكتر فيلم دوم كه همان اول، شخصيت ولنگار خود را آشكار و در اثر تصادفش اولين نشانه وجود نيرويی خارج از اراده را تجربه می كند.

بعد از اين افتتاحيه به سرعت وارد زندگی دكتر سپيدبخت می شويم. خانه مجلل، نوكر، شمارش اسكناس و اتومبيل مرسدس بنز. سپس به بيمارستان می رويم و ماجراهای مربوط به بيماری پسربچه حافظ قرآن را می بينيم. همچنين زن ديگری در ارتباط با دكتر. نتيجه اين كه با فيلمنامه ای روبه روييم كه شامل چند داستان اصلی كه همگی در ارتباط با تقويت شخصيت دكتر سپيدبخت آشكار می شوند و اين روند تا نيمه اثر ادامه دارد و از نيمه به بعد اين داستان ها و شخصيت ها يا به سرانجام می رسند و يا رها می شوند مثلا پدر ژاله پس از آگاه كردن دكتر و سركيسه كردنش، از جريان داستان حذف می شود يا سر زا مردن خانم محمدی عملا او و داستان اش را از روند اصلی باز می دارد. از سوی ديگر سرنوشت ژاله و كيفيت رابطه اش با تعقيب كنندگان دكتر و مهم تر از آن هويت اين افراد روی هوا می ماند. تاكيد فيلمنامه روی توطئه ژاله و ارتباطش با سه تبهكار، توجيه منطقی قتل دكتر توسط اين سه تن نيست، هست؟ نمای سوبژكتيو بازجويی از نصب كننده دزدگير، جز منحرف كردن ذهن مخاطب كاركردی ندارد. فردی كه صدايش در اين نما خارج از كادر شنيده می شود، آيا يكی از سه رابط ژاله است؟ و اگر هست لابد آدم دم كلفتی است كه طرف را مجبور به اين می كند كه رمز دزدگير را بگويد. از اينها گذشته صدای آژير دزدگير در سكانس آخر خنده دار نيست؟

مجروح شدن دست دكتر در ابتدای فيلم اولين گره داستانی فيلمنامه است. اما بايد توجه داشت كه ساختار كلی فيلمنامه در حالتی قرينه ای، از يك سكانس عجيب (سوررئال؟) شروع و به سكانسی عجيب تر ختم می شود. در اين فاصله وقايع روزآمد داستان، واقع نما هستند اما منطقا به دليل زخم روی دست دكتر، نمی شود حكم كلی صادر كرد. حضور اين گره (زخم) در داستان (زندگی دكتر)، دلالت بر حضور عناصر فرا واقعی دارد و به بيان بهتر حضور اين عناصر را توجيه می كند. در فيلم دليلی برای وضعيت بحرانی دكتر نيست و جالب اين جاست كه دلايلی چند نيز با بی تفاوتی محض او بی اعتبار می شوند. مثلا اعتياد پسر از منظر پدر به مثابه رخدادی عادی به حساب می آيد. همچنين اصرار دكتر بر ماندن پدرش در آسايشگاه سالمندان چندان باورپذير نيست؛ مگر نه اينكه پدر و پسر هر دو اهل بخيه اند؟ واضح است كه بحث مربوط به انتقام جويی هم بيشتر به شوخی می ماند. ظاهرا اين يك گروه دراماتيك و حلقه رابط ميان دختر اول فيلم كه گره افكنی می كند (با مجروح كردن دكتر) و پسربچه پايان فيلم (با مداوای دكتر) است. اصرار فرمان آرا و تمركز او روی اين مسئله (شكايت های مكرر دكتر از وضعيتی كه در آن قرار دارد) در خدمت تلقين نگاه تقديرگرای اوست كه به واسطه برخی شتابزدگی ها در فيلمنامه، ناكام می ماند. از خود می پرسيم چرا سپيدبخت به مداوای دست مجروحش نمی پردازد، به ويژه پس از توصيه دكتری كه نقش اش را جمشيد مشايخی بازی می كند؟ پاسخ ساده است: فيلمساز می خواهد با كشاندن اين ماجرا تا سكانس ماقبل آخر، ضمن تاكيد برحضور معنوی پسربچه يك پارادوكس ساده به وجود آورد: مداوای «دكتر» توسط «بيمار». فايده اين زخم اين است كه می شود با وجود آن از صادق هدايت و جمله معروف اش «در زندگی زخم هايی هست كه مثل خوره. . . » برای نشان دادن وجوه روشنفكرانه فيلم هم استفاده كرد. همين.

درباره شخصيت پردازی در فيلم بايد يادآور شد كه گاه اين مهم تدريجا براساس ضرورت های يك داستان محقق می شود (مثل ديالوگ، پوشش، رفتار) كه اجتناب ناپذير است (اتفاقا اين شيوه درباره دكتر بيشتر از همه مصداق دارد: يك آدم لاابالی خرپولی كه آن قدر تيز هست كه وسط بگومگوی خاله زنكی مادر و دختر، هشتصد هزار تومان ويزيت كند و آن قدر هالو هم هست كه می شود مثل ژاله سرش را با پنبه بريد يا مثل پدر ژاله به سرعت او را تيغ زد. گاهی نيز آدم ها در موقعيت ها تعريف می شوند. در توضيح مورد دوم دكوپاژ دو سكانس را با هم مرور كنيم: سكانس اول - در صحنه ای داخلی از خانه دكتر سپيدبخت، دوربين دقايقی را صرف نمايش اغراق گونه خانه ای اشرافی می كند؛ پلكان آنچنانی، ظروف باارزش، تابلوهای قيمتی و. . . با توجه به اين كه مخاطب ديگر فهميده كه صاحب اين خانه چه دن ژوانی است و چقدر ثروت و مكنت و موقعيت اجتماعی و. . . دارد. اما قهرمان ما كه حتی نام اش هم سپيدبخت است، وسطه همين خانه بی خود و بی جهت می گريد. اين يعنی شخصيت پردازی خامدستانه. برای نشان دادن اين كه اين همه وسايل آسايش لزوما عامل آرامش و سعادت كسی نيست، راه های ديگری هم هست. سكانس دوم - ژاله در غياب دكتر وارد اتاق كار می شود و با مكث و تامل بر صندلی او می نشيند. لحظه ای بعد مادرش تماس می گيرد و ژاله در برخورد با او به پرخاشگری می پردازد و تلفن را قطع می كند ژاله به مادرش اين نكته را يادآوری می كند كه ديگر آن آدم سابق نيست و مادرش حق ندارد با او رابطه ای داشته باشد.

ابتدا بايد گفت كه اندكی بعد، وقتی سر بزنگاه، پدر ژاله با دكتر روبه رو می شود، تماشاگر می فهمد كه ژاله به او (دكتر) دروغ می گفته. اما با دقت در جزييات همين سكانس ذكر شده - حتی صرف نظر از مكالمه ژاله با مادرش - می شود فهميد كه دختر در حال جهش طبقاتی است (نشستن بر صندلی دكتر با فيگوری حساب شده كه فقط از خانم تهرانی برمی آيد) و اصلا به همين دليل - و نه عشق - با دكتر رابطه برقرار كرده و چه زيباست تقابل اين هويت باختگی با از دست دادن نيروی باروری. موتيف فيلم تصوير پيرزنی است در سه نوبت (با سه ميزانسن)، در حال بافتن يك بافتنی در محاصره كامواهای رنگارنگ. در جای جای فيلم هم می شود نشانه هايی از اين موتيف (كلاف نخ) را آشكارا ديد: جلوی در اتاق پدر در آسايشگاه، روی تخت در بيمارستان و جلوی اتاق محل كار دكتر. اين تصاوير مشابهی است از مونولوگ های مرد روحانی در فيلم بوی كافور عطر ياس (در نسخه اصلاح شده، اين مونولوگ ها توسط يك مرد غيرمعمم ادا می شود). در جايی از فيلم مورد بحث دكتر خطاب به پدرش از ماجرای كامواها سوال می كند و پدرش در جواب از پيرزنی حرف می زند كه در همسايگی اوست: «اصلا معلوم نيست چی می بافه. » در جايی ديگر در اوايل فيلم ژاله خطاب به دكتر می گويد: «اگه می دونستم سرنوشت ما رو كی می بافه ازش می خواستم مال منو كلا بشكافه. » در سكانس مربوط به قتل دكتر، ابتدا كامواهايی را می بينيم كه روی زمين قل می خورند و چيزی شبيه تار عنكبوت تشكيل می دهند. نام فيلم، خانه ای روی آب است. در آيه چهل و يكم از سوره شريفه العنكبوت، می خوانيم: «مثل الذين اتخذوا من دون الله اولياء كمثل العنكبوت اتخدت بيتا و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لوكانوا يعلمون.

«مثل آنان كه غير از پروردگار دوستانی اختيار كردند، مانند عنكبوتی است كه برای خود خانه ای ساخته و به راستی كه سست ترين خانه ها خانه عنكبوت است. اگر باشند كه بدانند.» كه فيلم بدان نظر دارد. در يك جمع بندی می شود اين عناصر تكرار شونده را طبق گفته ژاله، سرنوشتی دانست كه طبق آيه شريفه در انتظار كسانی است كه غير از خدا دوستانی ديگر گرفته اند. از اين نظر باز هم وجه تقديرگرای فيلمنامه عمده می شود چرا كه ژاله قادر نيست سرنوشت اش را تغيير دهد و دكتر نيز متوجه نيرويی فراتر از اراده اش در زندگی شده. نام خانمی كه پدر دكتر از او به عنوان بافنده نام می برد، «خانم زمانی» است و اين نشانه ها همگی در سامان دادن به يك معنا همداستانند. در نمايی از فيلم دكتر را می بينيم كه به قصد اطلاع از وضعيت خانم محمدی عازم سلطان آباد می شود. ابتدا در يك نمای عمومی دوربين روی شهرك پن می كند؛ شهری محروم و فقرزده. اتومبيل دكتر از بالای كادر خارج می شود. در نمای بعد او پياده می شود و با كت و شلوار سراغ زن را از مردی كه به آمبولانس تكيه داده می پرسد. مرد می گويد كه خانم محمدی ديشب سر زا مرد و اين آمبولانس برای بردن جنازه اوست. در همين حين ناگهان جماعت سوگوار در حال تشييع جنازه سر می رسند و محمدی با دكتر گلاويز می شود. مشكل فيلم خانه ای روی آب همين است؛ بهمن فرمان آرا همه چيز را شيك و لوكس می بيند. اولا كه دكتر را با چنان هياتی به اين منطقه می فرستد و ثانيا تمام ماجراها را پشت سر هم رديف می كند. در فصل مكالمه پدر دكتر با نوه اش می بينيم كه او از پس ترجمه واژه دشوار «انتقام» برمی آيد اما وقتی پسر می پرسد What for? عاجز از فهم آن است. و از همه مهم تر سكانس پايانی كه به رغم كوتاه شدن، باز هم آزاردهنده و ناهمخوان است با كل اثر. خانه ای روی آب پس از ديدن دوباره، به دليل تيكه هايی كه كيانيان می پراند يا رفتار دريده دكتر در قبال زنان و. . . جذاب نيست. حتی اگر به حذفيات اين نسخه نيز آگاه باشيم، باز در اصل مسئله تفاوتی ايجاد نمی شود؛ گذشته از امتيازهای متعدد فيلم، خانه ای روی آب اتفاق تازه ای در فيلمنامه نيست.


مريم افشنگ: مجموعه بازيگران شما غيرحرفه ای هستند. مهران رجبی هم در اين فيلم كه باز می توان گفت حرفه ای تر از ديگران است نسبت به محمود بازی بهتری دارد.

خب، مهران رجبی بازی می كند ولی اين آدم قرار است خودش باشد. من می خواستم اين گونه باشد. برای اينكه اين كنتراست، اين تضاد باعث می شود كه تمركز شما بر ليلا حاتمی (مهتاب) بيشتر شود. عمد من در اين بود. اگر هر دو آدم های پرقدرتی بودند، يعنی ما يك رنگ سرد را در كنار يك رنگ سرد ديگر در يك تابلو قرار می داديم، هر دو همديگر را خنثی می كردند. همه اينها برای اهدافی بود كه من در فيلم دنبال می كردم.

يكی از اين كنتراست ها همان ديالوگ مهران رجبی با محمود در وانت راجع به بچه است كه رجبی با وجود روستايی بودنش اهميت زيادی به بچه دار نشدن نمی دهد ولی محمود كه تحصيلكرده فرنگ است، بچه را شيرينی زندگی می داند.

كليد فهم فيلم همين است. تاكيد بر جزئياتی كه در زندگی عادی فراموش شده است. چون به قدری ضرورت های غيرعادی وارد زندگی ما شده كه ما از نگاه كردن و مكث كردن بر جزئياتی كه ممكن است واقعا مسير زندگی را تغيير بدهند، دوری كرده ايم.

شما در فيلم بيشتر از لانگ شات استفاده كرده ايد تا كلوزآپ. يعنی نه تنها در جاهايی قصد نشان دادن فضا را داشتيد بلكه در ديالوگ ها هم از لانگ شات استفاده كرده ايد. فكر نمی كنيد همين قضيه باعث شده تماشاگر ارتباط زيادی با بازيگران برقرار نكند.

دقيقا درست است. چون اين فيلم طرح يك موقعيت است و برای رسيدن به اين هدف من بايد تمام فضايی را كه برای طی كردن اين مسير لازم است نشان بدهم. هم زمينه های بصری، هم آن لوكيشن خاص، هم برهوت بودن ماجرا و هم قصه به ظاهر ساده. همه اينها برای طرح يك موقعيت است به روايت يك داستان. تعريف اين نوع سينما با اين نگاه و اين زاويه بندی و اين دكوپاژ معنی پيدا می كند. از آنجا كه همه فيلم چند ساعت در يك روز است با آدم ها با فاصله مشخصی روبه رو می شويم. بنابراين نمی توانيم به كنه همه آدم ها برويم و از ظاهرشان به درونشان رسوخ كنيم. يك موقعيت چند ساعته بود كه بايد تمام می شد ولی اثر اين موقعيت ممكن است يك عمر برای بيننده باقی بماند.

نماهای طولانی و بلند در جاهايی مثل نشان دادن جاده و يا بازی قطار ريتم فيلم را كند كرده است. همان طور كه گفتيد فيلم چند ساعت يك روز است. در اين چند ساعت اتفاق خاصی نمی افتد كه ضرباهنگ فيلم را تند كند بنابراين فكر نمی كنيد طولانی بودن نماها در بعضی جاها تماشاگر را خسته می كند.

اختلافات نظر من با شما در اين راستا در اين است كه اين نوع فيلم را بايد همين گونه ساخت و اگر با نگاهی كه شما می گوييد فيلم بسازم بايد حتما نوع ديگری باشد.

يك طرف قضيه حرف شماست. طرف ديگر تماشاگری است كه به سينما آمده تا فيلم را ببيند.

اگر تماشاگر اين فيلم ذائقه اش با سينمای هاليوود انباشته شده باشد كه در هر 15 ثانيه نمای روی پرده عوض می شود اين فيلم ممكن است برايش قابل تامل نباشد اما اگر تماشاگری دنبال يك نگاه متفاوت در مدل سينمايی باشد شايد خيلی هم لذت ببرد. چون تا اينجا با وجود اينكه اكران عمومی نداشته در هر جا كه به صورت خصوصی اكران شده (مثل سينما تك چند وقت گذشته) جمعيت زيادی در سالن حضور داشته و حتی پس از فيلم برای جلسه پرسش و پاسخ هم مانده اند. اگر تماشاگری به اين سينما گرايش دارد موقعيتی برايش فراهم شود كه فيلم را ببيند می توان تمام اين ظرفيت ها را تجربه كرد. تماشاگر اين فيلم قطعا تماشاگر روز سينمايی هاليوود نيست. در عين حال تماشاگر فيلم های خيلی شخصی هم نيست.

تكرار بيش از اندازه نماهای پايانی داستان كه نماهای زيبا و تاثيرگذاری هم بود حس تماشاگر را از بين می برد.

شايد بخشی به ضعف من برگردد و بخشی به عادت های شما. شايد اين نوع فيلم ها خيلی در عادت فيلم ديدن شما وجود ندارد وگرنه اين سينمايی نيست كه من اختراع كرده باشم. اين طور نيست كه من خيلی عادت به اين گونه فيلم ديدن نداشته باشم. چيزی كه می گويم اين تكرارها تاثيرگذاری صحنه ها را از بين می برد. چون ايستگاه متروك صحنه های تاثيرگذار دارد. اگر فيلم در جاهايی حتی دو سه صحنه تاثيرگذار باشد قطعا راه خودش را رفته چون هيچ فيلمی نيست كه در تمام حالت ها و لحظه ها درخشان و سرشار از لحظه های ناب سينمايی باشد. اما در مدل اين فيلم اگر تماشاگر عادت به ديدن اين فيلم پيدا كند می تواند مراوده ای برقرار كند و اين نوع فيلم ها را بطلبد. وودی آلن می گويد من اين شانس را دارم كه هر سال يك مقدار تماشاگر ثابت دارم و هر سال اين امكان را به من می دهد تا يك فيلم بسازم. تنها كارگردان حرفه ای مطرح دنيا است كه هر سال فيلم می سازد. اگر ما به اين روش در ايران دست پيدا كنيم كه سينماهايی را برای اين فيلم ها اختصاص بدهيم من شايد دو سال يك بار فيلم بسازم تا تماشاگر بتواند مرتب برود و فيلم هايی را كه دوست دارد ببيند. اشكالی كه وجود دارد اين است كه خلاء اشكال اكران به قدری بزرگ است كه ما هيچ وقت نمی فهميم چه كسانی اين فيلم ها را می بينند و با آن رابطه برقرار می كنند.

كی می توانيم منتظر فيلم بعدی تان باشيم؟

در حال حاضر مشغول كار كردن روی يك طرح هستم. پيشنهاد ديگری هم هست كه روی آن هم مطالعه می كنم. آنچه مسلم است اگر فضای لازم برای اين نوع سينما به وجود بيايد، فكر می كنم يكی از راه حل های مهم برای سينمای ايران در آينده پرورش اين نوع سينما باشد.


محمدرضا باباگلی

محتوا

بد ـ موضوع فيلم «تيك» كاملا آشناست. مردی كه با زنی، به عنوان همسر دوم، ازدواج كرده است، متوجه بارداری همسرش می شود اما نمی خواهد بچه به دنيا بيايد. اين، آغاز جبهه گيری و اختلاف آنها و تبديل شدنشان به دو قطب مخالف يكديگر است. اين موضوع آشنا بارها در سينما تكرار شده است و نمونه سال های اخيرش هم فيلم «شوكران» است. بنابراين در «تيك» با موضوعی تكراری مواجهيم. از اين منظر، فيلم فاقد جذابيت لازم برای جلب مخاطب و ورود به فضايی متفاوت (به واسطه داستان) است.

مضمون

خوب ـ اما موضوع تكراری فيلم «تيك» به مدد گسترش شاخ و برگ های روايت و ورود به مسير تازه ای در روايت از طريق مضمونی نو، به نتايجی ـ تا اندازه ای ـ متفاوت دست يافته است. اين مضمون نو، پرداختن به مسئله «قدرت» است. در نوع روايت فيلم، اختلاف ميان حبيب پورسعيد (با بازی ابوالفضل پورعرب) و همسر دومش سپيده بديعی (با بازی هيلدا اكرانی) از حد اختلاف خانوادگی يك فرد با فردی ديگر در می گذرد. در واقع، حبيب به عنوان كسی كه رسيدن به قدرت برايش در صدر تمايلات و اهدافش قرار دارد، هر چيزی را كه بر سر راهش قرار بگيرد نابود می كند. حبيب پورسعيد، نماينده آن بخش از نيروهای درون آدمی است كه نشئگی قدرت را با هيچ چيز ديگری عوض نمی كنند. هم از اين روست كه حاضر است جنين موجود در شكم همسرش را قربانی مطامع قدرت طلبانه خود كند. حتی، بر سر پدرزنش هم كلاه بگذارد و برای رسيدن به قدرتی مطلق و مستقل، او را دور بزند و از راه ميان بر مسيرش را كوتاه تر كند. از اين منظر، مضمون فيلم «تيك» در جايگاه متفاوتی قرار می گيرد. در حقيقت طرح داستانی فيلم، بهانه ای می شود برای پرداختن به وجوهی از موقعيت حبيب پورسعيد كه می تواند بخشی از اقشار جامعه را نمايندگی كند.

ساختار

الف: عنوان بندی

خوب و بد ـ عنوان بندی فيلم «تيك» نسبت به بسياری از آثاری كه در سال های اخير ـ و البته سال های متاخر ـ ديده ايم، كاملا متفاوت است. اين نكته، نشان از حسن سليقه فلاح پور دارد. در اين عنوان بندی، دوربين از روی اجزايی از يك تابلوی نقاشی غيرمتعارف كه بيشتر به نقاشی های اكسپرسيونيستی شباهت دارد، عبور می كند. نام های افراد به صورت كشيده و دارای اعوجاج ظاهر و ناپديد می شوند. موسيقی نيز حالتی وهم انگيز دارد. مجموعه اين عناصر موجب می شود تا حسی غريب و غيرقابل پيش بينی كه فضايی هول انگيز را نويد می دهد در مخاطب به وجود بيايد. اين عنوان بندی زيبا گويای اين نگاه است كه با فيلمی وهم انگيز، رازآلود، دلهره آور و حتی پسيكودرام مواجه خواهيم شد. با شروع فيلم و گسترش رويدادها اين تصور رنگ می بازد و درمی يابيم كه عنوان بندی چندان با مضمون فيلم همخوانی ندارد.

ب: فرم بصری

خوب ـ فيلم «تيك» از نظر فرم بصری، نمونه ای به اصطلاح شسته رفته است. به لحاظ صحنه پردازی ـ با توجه به فضای داستان ـ فيلم در مكان هايی شيك و مناسب با موقعيت اجتماعی شخصيت ها روی می دهد. كوشش ملك جهان خزاعی نيز صرف ملموس بودن همين مكان ها شده است. همچنين حضور غيرمستقيم تابلوهايی كه به سبك اكسپرسيونيست نزديكند بر در و ديوار چند مكان، تاكيدی بر وجوه درونی شخصيت اصلی است. از نظر دكوپاژ (نمابندی) نيز كوشش اسماعيل فلاح پور معطوف به ايجاد فرم بصری متفاوتی بوده است. در اين فرم، استفاده از زوايای تا اندازه ای غيرمتعارف به اين متفاوت بودن كمك كرده است. همچنين، استفاده از تصاوير حركت آهسته (اسلوموشن) در نماهايی كه چندان هم كليدی نيستند (نظير عبور مرد ژوليده و حركات دست او حين پخش پوسترهای انتخاباتی و يا عبور سپيده در نمايی از جلوی ديواری كه پوسترهای مختلف بر آن چسبانده شده) فيلم را از حالت يك روايت داستانی صرف با الگوهای روايی معمول، دور كرده و به آن ويژگی تازه ای بخشيده است.

پ: فيلمنامه

فريدون فرهودی در «تيك» موفق می شود منطق درست روابط علت و معلولی حوادث را سازماندهی كند بی آنكه به اصطلاح «گاف»ی وجود داشته باشد. بله می دانيم كه اين نكات جزو بديهيات فيلمنامه نويسی است اما نگاهی به انبوهی از توليدت سال های اخير بيندازيد تا ببينيد كه در ده ها صحنه از يك فيلم، توجيه يك حركت، يك عمل و يك نگرش در بديهی ترين حالات ناديده گرفته شده است. فرهودی در فيلمنامه «تيك» انصافا ديالوگ های خوبی نوشته. نمونه اش فصل گفت وگوی محضردار با حبيب است كه كاملا دراماتيك، اطلاع دهنده، افشاكننده و تا اندازه ای پينگ پنگی است.

د: بازی ها

بد ـ به گمان من، متاسفانه انتخاب نابجای بازيگران نقش های اصلی لطمه ای جدی به فيلم زده است. نه ابوالفضل پورعرب و نه هيلدا اكرانی قانع كننده به نظر نمی رسند. پورعرب، نشانی از آن شور و انرژی پيشين را ندارد؛ نه فقط در اين فيلم كه در بسياری از ديگر بازی هايش. خانم اكرانی هم كه چيزی از پيشينه شان نمی دانم اصلا بازيگر به نظر نمی رسد. به برخی صحنه ها كه دستانش در كادر ديده می شوند دقت كنيد، كف دست راستش باز است و انگشتانش را به شكلی غيرحرفه ای و در حالتی غيرطبيعی از يكديگر باز نگاه داشته است. عدم توانايی در بيان درست، لحن مصنوعی و ايجاد كشيدگی های غيرطبيعی در آواها از ديگر ايرادهای بازی او در «تيك» است.

خوب ـ در مقابل، بازی رويا تيموريان و عباس اميری به قدر كافی قانع كننده است. تيموريان همچون هميشه با موفقيت از پس ايفای نقش برمی آيد و عباس اميری هم گرچه دقايق كوتاهی در فيلم ديده می شود، اما در نقش جا می افتد. البته ساير بازيگران نقش های فرعی نيز به همين گونه موثرند. نمونه اش هم بازيگر نقش محضردار.


سهيلا قاسمی - محسن آزرم: اصولا آثار ترجمه شده نقد هم می شوند؟ اين نقدها در روزنامه ها و مجلات به شكل عام است يا جنبه آكادميك دارد؟

بله در روزنامه هايی مثل «لوموند»، «فيگارو» و «ليبراسيون» صفحه های ادبی وجود دارند. گاهی حتی شش تا هشت صفحه به ادبيات اختصاص داده می شود. نشريات تخصصی و هفته نامه هايی هم وجود دارند كه به معرفی آثار منتشر شده در همه زمينه ها ادبی، فلسفی و. . . اختصاص دارند و گاهی كيفيت ترجمه را هم مورد نقد قرار می دهند. برخی روزنامه ها مسائل را سطحی بررسی می كنند و گاهی فقط به خاطر روانی يك ترجمه آن را خوب ارزيابی می كنند. اما روزنامه های ديگری هم هستند كه نظرات متخصصان مختلف، مثلا متخصص ادبيات ژاپنی يا آمريكايی در آنها نوشته می شود. به عنوان مثال «ميشل گرسه» كه مترجم بسيار توانايی است و ادبيات آمريكا را هم كاملا می شناسد، گاهی نقدهای بسيار تندی می نويسد. اگر اين نوشته ها جنبه انتقام يا تحقير نداشته باشند، بسيار مفيد هستند. برخی آثار بسيار تخصصی از مشكلات ترجمه می گويند. مثلا در مجله من بيشتر به چنين مسائلی پرداخته می شود اما در مورد خوبی و بدی اثر نظری نمی دهيم. معمولا متن اصلی و ترجمه آن را با هم مقايسه می كنيم و مشكلات را نشان می دهيم.

آيا اصولا مجله ای در حوزه نقد و معرفی ادبيات آمريكا در كشور فرانسه وجود دارد؟

مجله ای كه مختص ادبيات يك كشور خاص باشد وجود ندارد و تا جايی كه من می دانم معمولا مجله های تخصصی دانشگاهی كه مخاطب عام ندارند، به اين مسائل می پردازند. البته مجله های ادبی مثل «مگزين ليتر» (Magaaice Litteraire) يا «لير» (Lire) گاهی به مناسبت خاصی يك شماره خود را به ادبيات كشوری خاص اختصاص می دهند. البته سياست خاصی هم برای شناساندن ادبيات كشورهای ديگر به عموم مردم وجود دارد. در اين شرايط متخصصين ادبيات كشورهای مختلف دعوت به همكاری می شوند. اين فرصت برای چاپ چكيده آثار منتشر نشده يك نويسنده بسيار مناسب است. اطلاعات كامل و بيوگرافی نويسنده هم در اين شماره چاپ می شوند.

آيا ترجمه ادبی رشته ای است كه بتوان آن را به شكل آكادميك تدريس كرد و آيا در كشور فرانسه ترجمه ادبی در سطوح مختلف تدريس می شود؟

بله در فرانسه برخی دانشگاه ها اين كار را می كنند. در واقع ترجمه ادبی به شكل رشته ای جداگانه و در دو سطح در اين دانشگاه ها تدريس می شود و برای كار حرفه ای مترجمين ادبی تربيت می شوند. اين رشته در دانشگاه های «پاريس»، «استراسبورگ» و «بوردو» وجود دارد. در برخی دانشگاه ها نيز ترجمه عملی به علاوه ترجمه تئوری تدريس می شود و معمولا در اين دانشگاه ها بيشتر دانشجويان روی تزهای ترجمه كار می كنند. مثلا اخيرا تزی در مورد - خود - ترجمه ای در آثار «ژولين گرين»، «ولاديمير ناباكوف» و «ساموئل بكت» ارائه شده است. همچنين ترجمه های خاصی نيز مورد بررسی قرار می گيرند. مثل ترجمه های موبی ديك يا ترجمه ادبيات كودك و ترجمه های «تام ساير. »

فرآيند ترجمه به زبان فرانسه از زبان ديگر اصولا به چه شكل است؟ وفاداری به كل متن را در نظر می گيريد يا حفظ دقيق امانت می كنيد؟ يعنی آيا زبان فرانسه اين امكان را در اختيارتان قرار می دهد كه جزء به جزء و دقيق شبيه به متن اصلی و مادر بنويسيد؟

نه ترجمه كلمه به كلمه سيستم را به هم می ريزد. من از واژه وفاداری استفاده نمی كنم، چون اين وفاداری مشخص نيست. وفاداری به واژه، زيبايی متن، ايدئولوژی، گرامر يا ساختار؟ نمی دانم. به نظر من بايد زبان را به عنوان عامل اصلی فراموش كنيم. بايد عقايد را حفظ كرد و با زبانی زيبا آنها را بيان كرد. سبك و در واقع حفظ «ادبيت» متن برای من مهم ترين مسئله است. پس از اين مسئله تطبيق كلمه به كلمه اهميت پيدا می كند.

در حال حاضر ادبيات كدام كشورها برای ترجمه در فرانسه مدنظر است؟

ناشران دست به نوآوری های بسياری می زنند. مترجمينی هم هستند كه نويسندگان مختلف را معرفی می كنند. همان طور كه گفتيد فرانسوی ها چيزهای متفاوت را دوست دارند. به همين دليل آثار آفريقايی هر چند به مقدار كم ترجمه می شوند، می توانند حائز اهميت باشند. من با ناشرانی همكاری كرده ام كه در حد بسيار كم به زبان انگليسی ترجمه داشته اند. برخی ناشران هم هستند كه كار خود را روی اروپای مركزی و به ويژه نويسندگان بالكان و آلبانی متمركز كرده اند. همه اينها برای معرفی آثار متفاوت است. حدود 15 سال است كه فرانسوی ها به ادبيات ژاپنی گرايش پيدا كرده اند. در حالی كه بين فرهنگ اين دو كشور هيچ وجه اشتراكی ديده نمی شود. اين اواخر از آنها آثار بسياری ترجمه می شود. می گويند فرانسوی ها زياد اهل مطالعه نيستند اما اگر به فرانسه و به خصوص پاريس بياييد می بينيد كه در مترو افراد زيادی مشغول مطالعه هستند و معمولا كتاب بيش از روزنامه خوانده می شود. آنها رمان را بيش از هر چيز ديگری دوست دارند.


ليلا نصيری ها: با يك نگاه اجمالی به حرف های كريستين راگه بوار، استاد ترجمه دانشگاه سوربن هم، می توان به همه آن اختلافات و تشابهاتی پی برد كه دو فرهنگ را از هم متمايز يا به هم نزديك می كند. در ميان اين صحبت ها به نكاتی اشاره شده كه بازخوانی آنها خالی از لطف نيست.

1. در فرانسه مجمعی به نام مجمع مترجمين ادبی وجود دارد كه مترجمان حرفه ای اين كشور عضو آن هستند و وقتی ناشرين كتاب خاصی را در نظر دارند به فهرست مترجمين خود رجوع می كنند و با توجه به ويژگی مترجم و اثر فرد مورد نظر خود را پيدا می كنند. طبيعی است كه مثل خيلی چيزهای ديگر چنين مجمعی در ايران وجود ندارد و مترجمان ادبی ما هم اصلا به فكر تأسيس چنين مجمعی نيستند. در واقع، موضوع اصلا سنديكايی برخورد كردن نيست، بلكه تأسيس چنين مجمعی اين امكان را در اختيار علاقه مندان اين رشته قرار می دهد كه دور هم جمع شوند، از نظرات هم بهره مند شوند و شايد يكی از مهم ترين و اصلی ترين مشكلات ترجمه ادبی اين سال های اخير را برطرف كنند: بحث چند ترجمه ای شدن آثار را. چنين مجمعی اين امكان را در اختيار مترجمان قرار می دهد كه در حداقل شكل ممكن بانك اطلاعاتی درست كنند و آثار را ثبت كنند.

2. حضور افرادی به نام كارگزاران ادبی كه مسئوليت معرفی نويسندگان و ناشران خارجی را به عهده دارند. فعاليت اين افراد چون به خصوص برای خريد حق نشر است كه شايد در ايران اين كاركرد ويژه را نداشته باشند، اما می توان در جهت اهداف كاملا متناسب با فرهنگ ترجمه در كشورمان آن را ايرانی كرد؛ يعنی افرادی را انتخاب نمود كه در حوزه ادبيات كشورهای مختلف جهان صاحبنظر باشند و آثار را جهت معرفی و ترجمه آنها به مترجمان يا به ناشران يا به همان مجمع معروف ارجاع دهند. ناگفته اثرات مثبت چنين اتفاقی پيدا است و بهتر است كه ما هم نيمه پر ليوان را در نظر بگيريم.

3. با توجه به اشارات و صحبت های راگه بوار می توان به تنوع آثاری پی برد كه در فرانسه از آنها استقبال می شود. خاورميانه، بالكان، مناطق انگليسی زبان، ژاپن، آفريقا. در واقع اين طور به نظر می رسد كه فرانسه در يك برنامه كاملا مشخص قصد دارد با ترجمه چنين آثاری بر غنای ادبی فرهنگ خود بيفزايد. درست است كه در ايران نيز آثار نويسندگانی از سراسر دنيا ترجمه می شود، اما گرايش غالب مترجمان و ناشران به آن دست آثاری است كه امتحان خود را پس داده باشند. از اين جهت اغلب آثار حوزه ادبيات آمريكای لاتين در ميان ناشران پرطرفدارتر بوده و ذائقه مخاطب ايرانی نيز به آن عادت كرده است. بديهی است منظور كاستن از ارزش چنين آثاری نيست، بلكه منظور تنوع ترجمه آثاری است كه خواندنشان به هر حال بر غنای هر فرهنگی می افزايد.

4. وزارت فرهنگ و مركز ملی ادبيات فرانسه تحقيقی را در مجمع فرانسوی مطالعات ادبيات آمريكا انجام داده كه طی آن از تمام دانشجويان ادبيات آمريكا خواسته بودند تا برخی آثاری را كه به نظرشان در ادبيات آمريكا كليدی هستند و به فرانسه ترجمه نشده اند نام ببرند. نمی دانيد خواندن چنين چيزی چه داغی را بر دل آدم می گذارد. فقط غبطه می خوری از اينكه اين كارها همين جا درايران خودمان هم شدنی است و متأسفانه. . .

5. نكته ديگری كه در صحبت های راگه بوار بسيار جالب به نظر می رسيد اين بود كه مجمع مترجمين ادبی فرانسه با اين مسئله كه نام مترجم داخل جلد كتاب نوشته می شود كاملا مخالف است و اين بحثی است كه در داخل ايران هم گاهی وقت ها مطرح می شود. ايرادی كه خانم راگه بوار گرفته اين است كه در كشور فرانسه هيچ مترجمی نمی تواند مشهور شود. شايد در حيطه كار مشخص شود كه چه كسی موفق تر است، اما مردم مترجم ها و سطح كارشان را نمی شناسند. موضوع آن است كه مترجم نه در حوزه انديشه بلكه در حوزه زبان می تواند كاملا خلاق باشد، چنان كه نمونه های درخشان اين نوع خلاقيت ها را می توان سراغ گرفت، از جمله گريگوری راباسا و هلن آر. لين كه ميزان خلاقيتشان بر هيچ اهل فن پوشيده نيست.

6. و اما مسئله بسيار مهم ديگری كه هميشه بحث برانگيز و بر سر آن بحث و جدل بوده آن است كه آيا ترجمه ادبی رشته ای است كه بتوان آن را به شكل آكادميك تدريس كرد و پاسخ بسيار روشن راگه اين است كه ترجمه ادبی در دانشگاه ها تدريس می شود و برای كار حرفه ای مترجمين ادبی تربيت می شوند. ترجمه عملی و از جمله بررسی ترجمه آثاری مثل موبی ديك، هرمان ملويل كه البته نشان می دهد جدا از اصل ضروری و بسيار مهم داشتن ذوق و قريحه و مطالعه پيگير و مستمر ادبيات كلاسيك و مدرن چيزی به نام تدريس ترجمه آن هم از نوع ادبی وجود دارد كه در كنار داشتن چنين ذوقی می تواند چنان فنی را به علاقه مندان اش بياموزد.

7. و اما نكته آخر آنكه اين شانس در كشور ما وجود دارد كه در ايران مترجمان كاملا آزادند اثری را كه دوست دارند و می شناسند انتخاب و ترجمه كنند؛ شانسی كه از بسياری از مترجمان فرانسوی دريغ شده؛ چرا كه اغلب درآمد چندانی عايد مترجم نمی كند و پيدا كردن ناشری هم كه اهل خطر باشد كار ساده ای نيست.


يوسا و يك كتاب ديگر

ماريو بارگاس يوسا آدم پركار و قطوری است. چندين رمان در كارنامه حرفه ای خود دارد كه قطر بعضی هايش سر به فلك می زند. اما اين قطر آدم ها را نمی ترساند كه هيچ بعضی ها را كشته مرده خودش كرده است. آقای نويسنده عزيز قرار است كتاب قطور ديگری منتشر كند كه «بهشت جای ديگری است» نام دارد و سرگذشت فلوراتريستان نقاش و مادر پل گوگن، پسر معروف تر از مادر، است. از آن جا كه نوشتن رمان های قطور از نوع يوسا به كلی پژوهش و تحقيق نياز دارد يوسا برای نوشتن اين كتاب هم كلی در تاريخ پرو تحقيق كرده است تا اين رمان را بتواند درست از آب و گل در بياورد. ظاهرا تريستان از پدری پرويی و مادری فرانسوی زاده شده است.

فرهنگ بعد از هيچكاك

داريوش فرهنگ به زودی ساخت يك سريال تلويزيونی با عنوان طلسم شده را آغاز می كند. فرهنگ پس از بازی در سريال معصوميت از دست رفته (داوود ميرباقری) قصد دارد به زودی ساخت يك مجموعه تلويزيونی را با عنوان طلسم شده را آغاز كند. فيلمنامه اين مجموعه تلويزيونی را جابر قاسمعلی نوشته است و تهيه كننده آن ايرج محمدی است. قاسمعلی و فرهنگ پيش از اين در فيلم روانی با هم همكاری كرده اند. طلسم شده نام فيلمی از هيچكاك است.

جشنواره مترسك

روز چهارشنبه در يك اقدام نوآورانه در دانشگاه اميركبير جشنواره مترسك برگزار خواهد شد، اين لحظه نزديك به 50 فرم تقاضای ثبت نام برای ارائه كار در آن برنامه پر شده است كه انتظار می رود بخش اعظمی از اين تعداد در اين جشنواره شركت كنند. روز چهارشنبه كه روز فرهنگ و هنر در دانشگاه نام گرفته است برنامه هايی از طرف كانون های مختلف دانشگاه انجام می گيرد. گفتنی است اين برنامه با حضور بابك احمدی و رضا كيانيان انجام خواهد شد.

نمايش فيلم های خارجی امسال

بعد از اكران فيلم «بولينگ برای كلمباين» ساخته مايكل مور، فيلم «پينوكيو» به كارگردانی روبرتو بنينی محصول سال 2002 ايتاليا، فرانسه، آلمان از 28 خرداد تا 31 تيرماه در سينما فرهنگ، سانس ويژه و سينما كريستال، به نمايش درمی آيد. برنامه نمايش فيلم خارجی تا پايان سال، در دو سينمای فرهنگ سانس ويژه و كريستال (1) به قرار ذيل است:
• اول مرداد تا 4 شهريور ماه فيلم «سيزدهمين سلحشور» به كارگردانی مايكل كراتين، جان مك تيرنان
• 5 شهريور تا اول مهرماه فيلم «بی خوابی» به كارگردانی كريستوفر نولان محصول سال 2002 آمريكا
• 2 مهر تا 6 آبان فيلم «شهرك پليس» به كارگردانی جيمز منگولد محصول سال 1997 آمريكا
• 7 آبان تا 27 آذرماه فيلم «مشيت الهی» به كارگردانی اليا سليمان محصول سال 2002
• 28 آذر تا 2 دی ماه فيلم «چهارمين فرشته» به كارگردانی «جان ايروين» محصول سال 2001 انگلستان، كانادا
• 3 دی تا 10 بهمن ماه فيلم «ك 19: دام مرگ» به كارگردانی كاترين بيگلو و محصول سال 2002
• 23 بهمن تا 26 اسفند ماه فيلم «صاعقه» به كارگردانی گوردون چان محصول 1995 هنگ كنگ.

«فرش باد» مرداد اكران می شود

«فرش باد» به كارگردانی كمال تبريزی، مردادماه در گروه عصر جديد به نمايش درمی آيد. اميدفيلم پخش كننده «فرش باد» قصد دارد همزمان با ايران فيلم را در كشور ژاپن نيز اكران كند. در اين فيلم رضا كيانيان، ناكاكی انيوكی، فريبا كامران، فريد احمدجو به ايفای نقش می پردازند.

هوای تازه در خانه هنرمندان

فيلم مستند هوای تازه به كارگردانی رضا آسايش در خانه هنرمندان به نمايش در می آيد. هوای تازه يك مستند اجتماعی درباره ترافيك و آلودگی هوای تهران است. در ادامه اين برنامه بحث و گفت وگو با كارگردان فيلم برگزار می شود. هوای تازه روز پنج شنبه 8 خرداد ماه ساعت 6 بعدازظهر به نمايش در می آيد.

كمدی ابراهيم حاتمی كيا

ابراهيم حاتمی كيا قصد دارد به زودی ساخت جديدترين فيلم خود را آغاز كند. به گزارش خبرنگار سايت فيلم اند سينما، آخرين فيلم ابراهيم حاتمی كيا فيلمی هيجان انگيز با مضمون اجتماعی و كمدی است و شخصيت اصلی آن يك سارق حرفه ای است كه با روش های منحصر به فردی دست به سرقت می زند. يكی از فيلمنامه نويسان حرفه ای سينما و تلويزيون در حال حاضر مشغول نگارش طرح اين فيلمنامه است و حاتمی كيا اميدوار است كه ساخت آن را تابستان امسال آغاز كند.

شست های تخصصی سينما در اصفهان

نشست های تخصصی، نخستين جشنواره فيلم های كوتاه اصفهان با حضور صفدر تقی زاده، انسيه شاه حسينی، اصغر هاشمی و همايون قنواتی در زمينه های بررسی سينمای دهه 30 ايران، فيلمنامه نويسی، سينمای اجتماعی در فيلم كوتاه و قابليت های فيلمسازی در استان خوزستان با حضور منتقدين و داوران اين جشنواره در سالن آمفی تئاتر دانشگاه سوره برگزار شد. زاون قوكاسيان دبير اين جشنواره ضمن معرفی سخنرانان اين جلسه اين گونه همايش ها را امری موثر در گسترش سينمای انديشمند دانست. در ادامه انسيه شاه حسينی به سخنرانی پرداخت و گفت: ساخت فيلم كوتاه مشكل تر از فيلم بلند است و فيلمنامه بايد از دغدغه های فيلمساز شكل پذيرد و با واقعيت ها هماهنگ باشد. اصغر هاشمی نيز درباره سينمای اجتماعی سخنرانی كرد و گفت: سينمای اجتماعی يك سينمای گسترده است و از منظرهای گوناگون می شود به آن پرداخت. بررسی موارد اجتماعی، سياسی و رابطه فرد در جامعه از گونه های اين منظرها است. همايون قنواتی نيز در آخر استان خوزستان را متنوع ترين استان كشور از لحاظ قومی و اقليمی دانست و گفت: شهرهايی با بافت اقتصادی و صنعتی فعال ترين بخش خوزستان در توسعه هنرهای مدرن و فيلمسازی هستند و فيلم های اين بافت به دور از موارد فرماليستی و ذهنی و مسائل اجتماعی در اين بافت پر رنگ است. او همچنين فيلمسازی در دو بخش ديگر اين استان را با نگاهی به مسائل اخلاقی و قومی ذكر كرد.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو