|

ترجمه محمدعلی عسگری: هر بار كه می آيی تا از وحشت جرايمی كه رژيم صدام حسين مرتكب شد نفسی تازه كرده و آرامشی به دست آوری، خبر افشای يك جنايت ديگر چون سيلی تندی تو را در وحشت و هراس تازه ای فرو می برد. به اين ترتيب از دالانی به يك دالان ديگر و از سردابی به سردابی ديگر می روی. با چشمانی كه از حدقه در آمده گويی فيلمی ترسناك و طولانی را ـ به درازنای چهل سال ـ به تماشا نشسته ای. صدها هزار قرباني؛ زن، مرد، كودك؛ مهندسان، پزشكان، كارگران، دانش آموزان و روحانيون. از شمال عراق گرفته تا جنوب اين كشور. به خصوص در مناطق ميانی اين كشور كه شاهد ابدی فجيع ترين جنايت ها و جرم ها بوده است.
جنايت در تاريكی
آن روز دردی منفجر شد و در اشك ها طلوع كرد تا اين شهر و ساكنانش، حتی تمام ساكنان عراق را در توفانی از حزن و اندوه غرق سازد. خبر مربوط به كشف يكی از گورهای دسته جمعی بود كه صدها دختر و پسر جوان را در برداشت. كسانی كه رژيم فاشيستی صدام آنها را كشته و در تاريكی اجسادشان را در اين گورهای دسته جمعی دفن كرده بود. گورهايی كه اينك بر چهره تاريخ فرياد می زند و اذعان می كند كه در روی اين كره خاكی و در ارتكاب جنايات وحشيانه هيچ كس به پای صدام نمی رسيد. ابر اندوه با خبرهای مربوط به اين فاجعه فرو می بارد و آدمی را در حيرت فرو می برد. هيچ مرد و زن و بچه ای نيست كه امروز از اين فاجعه حرف نزند. هر كس با مشاهده اين گورهای دسته جمعی شهادت خواهد داد كه واقعا صدام قصد كرده بود با كشتن تمام عراقی ها بدون هيچ مانع اخلاقی يا انسانی بر اجساد پاره پاره آنها برقصد. چه كسی بود كه مرا به اين گورها هدايت كرد؟ خبرها در همه جا پخش بود. گفته می شد در نزديكی آسياب های كنار جاده نجف به كربلاست. به آنجا رفتم ولی چيزی پيدا نكردم. گفته شد نزديك منطقه (الشو ملی) در شمال نجف است. آنجا هم پيدا نكردم. برای لحظه ای تصور كردم ممكن است شايعه بوده باشد. پس از مدتی انديشه، گفتم بهتر است به داخل شهر بروم شايد آنجا كسی را پيدا كنم كه مرا مطمئن ساخته و ترديدم را به يقين تبديل كند. در راه نجف به كوفه، چشمانم به ساختمانی افتاد كه بر روی تابلوی آن نوشته شده بود «مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق». به افرادی كه در كنار درب اصلی ايستاده بودند سلام كردم و ماموريتم را به عنوان خبرنگار القبس برايشان توضيح دادم. يكی از آنها به شتاب رفت تا مسئولين مربوطه را خبر كند. اجازه ورود دادند. مردی نجفی بود كه لباسی عربی پوشيده بود. او را می شناختم، حاج اسعد ابوكل بود. از من به گرمی استقبال كرد، بعدا معلوم شد كه مدير روابط عمومی مجلس اعلاست.
جنايت چگونه اتفاق افتاد
فورا از او پرسيدم آيا موضوع گورهای دسته جمعی درست است؟ پاسخ داد: «بله، اگر عجله نكنی خودم تو را راهنمايی می كنم، چون من اولين كسی بودم كه از اين مصيبت مطلع شدم.» ابتدا بايد يادآوری كنم كه دو نفر هستند كه يكی از آنها خود را علی رحم معرفی می كند. ديگری به خاطر ترسی كه هميشه از رژيم در گور شده صدام دارد، نام خود را نمی گويد. آنها مزرعه سيب زمينی دارند. سال ها پيش برای من تعريف می كردند ماشين های بزرگی را ديده اند كه افرادی زنده را با خود آورده بود. سربازان آنها را پياده و سپس به طرف آنها شليك كردند. بعد آنها را به طور دسته جمعی در نزديكی مزارع منطقه (الكفل) در نزديكی نجف دفن كردند.
اهالی نجف سال ها بود از وجود گورهای جمعی در شهرشان حرف می زدند. تا اينكه رژيم صدام سقوط كرد. اين دو نفر پيش من آمدند تا بر وجود چنين گورهايی تاكيد كنند. من با آنها به طرف آن مزارع رفته و شروع به حفر كرديم. روز اول بقايای بيست و پنج نفر را پيدا كرديم كه با لباس، پس از شليك گلوله در سرشان، آنها را دفن كرده بودند. دست های همه از پشت بسته شده كه ظاهرا از استان های مختلف عراق بودند. ما آنها را از طريق بعضی نشانه هايی كه داشتند شناسايی كرديم. مثل جنسيت، كيف های شخصی و غيره. ما خودمان آنها را كفن كرديم و تمام مداركی را كه همراه داشتند در گوشه كفن هايشان گذاشتيم. سپس بعد از شماره گذاری برای هر يك، آنها را دفن كرديم تا خانواده هايشان بتوانند آنها را شناسايی كنند. بعد دوباره برگشتيم به حفاری تا تعداد بيشتری از اين قربانيان را پيدا كنيم. اجساد نه نفر ديگر را پيدا كرديم و اميدوار بوديم كه عصر بقيه جاها را جست وجو كنيم. در اين فاصله مردی وارد شد كه خسته، به نظر می رسيد. سر و صورتش خاك آلود بود. او به حاج اسعد خبر داد كه اجساد تعدادی را كه در آن گورها پيدا كرده آورده است. پس اشاره كرد كه آنها را كفن كرده و با وانت به حياط دفتر مجلس اعلا آورده است. فورا پريدم تا اين صحنه دهشتناك را شاهد باشم. اجسادی كفن پوش كنار هم در وانت چيده شده بودند. اسامی بعضی از آنها برای شناسايی بر كفن ها نوشته شده بود. نام بعضی ها را يادم مانده است: 1ـ طالب جاسم محمد، نام مادر نجيبه موسی از استان بصره، 2ـ محمد سالم ساهی الفرحان، نام همسر ناديه حسن رمضان، نام مادر صفيه سوادی، بصره، محله الرباط بزرگ.
فاجعه ای بزرگ تر
بايد بر اين ترسی كه مرا فرا گرفته بود مسلط می شدم و به اين مسير سراسر فاجعه ادامه می دادم. از حاج اسعد خواستم فردی را به همراه من برای ديدن آن گورها بفرستد. او گوركنی را صدا كرد تا مرا همراهی كند. نامش عباس بلاش بود. برخلاف تصوری كه درباره آنها می رود بسيار خونسرد بود. شايد از من مزد بيشتری می خواست. به او فهماندم كه حاضرم مزد بيشتری به او بدهم مشروط بر آنكه تعداد بيشتری از جرايم صدام در حق عراقی ها را نشانم دهد. پذيرفت و به طرف گوری در شمال نجف راه افتاديم كه موسوم به قبرستان جديد شده است. هنوز به آنجا نرسيده بوديم كه ديدم تعدادی از گوركن ها مشغول كفن پيچ كردن اجسادی هستند و آنها را بر زمين دراز كرده اند تا يكی پس از ديگری دفن شوند. برای هر يك قبری آماده شده بود. سپس گوركن همراهم از من خواست تا به بيابانی در حاشيه تعدادی از منازل بروم كه چند توده خاك كوچك در اطراف آن به چشم می خورد. بعد فهميدم كه اين خاك ها نشانگر قبرهای تازه ای بود كه چند ساعت پيش صاحبانش را در همان گورهای دسته جمعی شناسايی كرده بودند. گوركن ها، بعد خواهند آمد تا اين توده های خاك را به سيمان تبديل كرده و بر روی هر يك اسم قربانيان را حك كنند.
احساس عجز و ناتوانی داشت نفسم را بند می آورد. آرزو می كردم ای كاش قلبم را هرگز به ميهمانی اين اندوه گسترده نياورده بودم. در چنين حالتی، از گوركن همراهم پرسيدم: ديگر چه رفيق؟! مرا در اين سفر كه گويی در آن قلب بر لبه خنجر كشيده می شود به كجا خواهی برد؟ پاسخ داد: تو را به جايی می برم كه هرگز فكرش را نمی كردی. من قبر آيت الله العظمی سيدمحمدباقر صدر را به تو نشان می دهم. باورم نمی شد. آهسته گفتم: «مجنون شده ای؟ تو از كجا می دانی، عراقی ها تا همين چند روز پيش در كربلا جمع شده و فرياد می زدند: ای وای ای وای صدر كجاست... قبر او را هم از ما پنهان كردند.» من تنها از چند هفته پيش بود كه فهميدم سرنوشت محمدباقر صدر اوج فاجعه ای را نشان می دهد كه بر سر شيعيان عراق در طول رژيم صدام آمده است. اين مرجع در سال 1980 ميلادی پس از دستگيری به همراه خواهرش بنت الهدی اعدام شد. می گويند صدام خودش اين مرجع دينی را كشت. همچنين گفته می شود معاونش عزت الدوری اين ماموريت پست را انجام داد. روايت سوم می گويد صدام شخصا تير خلاص را در حضور الدوری بر او زد.
همچنين گفته می شود صدام دستور داد ريش او را بسوزانند و چشمانش را از كاسه در آورند. سپس پيش از شليك تير، ميخی را در سر او فرو كردند. در بين مردم اين طور شايع بود كه هيچ اثری از پيكر امام صدر نيست و قبری هم ندارد. همه اينها در ذهنم مرور می شد و در عين حال حرف گوركن هم بود. او با اصرار تاكيد داشت كه: به زودی خواهی فهميد! چند دقيقه بعد به جايی رسيديم كه برای خاك كردن جسد صدر آماده كرده بودند. پيكر او را از جای ديگری آورده بودند كه به نظر بعضی تحت نظارت نيروهای امنيتی صدام در بين قبوری دفن شده بود. يعنی جايی نزديك به دفتر اطلاعات گورستان وادی السلام در كنار ورودی غربی. از يكی از كسانی كه جسد او را از قبر قديم ـ پس از سقوط صدام ـ در آورده بودند پرسيدم چيزی هم پيدا كرديد كه وابسته به صدر باشد، پاسخ داد بله. و در توضيح آن گفت: «انگشتر او را پيدا كرديم كه در انگشت كوچك دست راست می كرد و بر روی آن به خاطر تيمن به رسول خدا(ص) نام «محمد» حك شده بود.» پرسيدم: آيا می توانم آن را ببينم؟ گفت: هرگز. چون آنها را نگه داشته ايم تا پسرش آقای جعفر صدر از شهر قم بيايد و آنها را تحويل بگيرد. پرسيدم: چه طور جسد او را پيدا كرديد، چون همه می گفتند هر چه تلاش كرده اند بی فايده بوده است؟ اين سوال را از گوركن همراهم پرسيدم. گفت: داستانی دارد كه بايد برايت تعريف كنم. پرسيدم: آيا واقعا داستانش را می دانی ؟ پاسخ داد: آری، چون برادر بزرگ ترم او را يك روز پس از كشته شدنش دفن كرده بود. هم او بود كه جای قبر را به ديگران نشان داد. از او خواستم داستان را مفصل برايم تعريف كند.
«آوريل سال 1981 بود كه ساعت يازده و نيم شب در خانه ما را زدند. جبار سعد حميد مامور امنيتی و فاضل صاحی فرز علی بودند. آن دو از برادرم خواستند با آنها به گورستان قديمی برود چون جنازه ای دارند كه می خواهند آن را دفن كنند. وقتی به آنجا رسيدند از او پرسيدند اين جنازه را می شناسد؟ گفته بود: «بله، او محمدباقر صدر است.» ماموران گفته بودند: «ما ماموران امنيتی هستيم و اين موضوع را به هيچ كس نمی گوييم. پس اگر اين موضوع افشا شد فقط تو مسئول آن هستی و تو خبر داده ای. برای همين بايد اين تعهدنامه را امضا كنی كه اگر ما خبر دفن او را بشنويم تو را اعدام كنيم.» برادرم چاره ای جز امضای آن تعهدنامه نداشت و در طول دوران حكومت صدام جرات افشای اين مسئله را پيدا نكرد. حتی از اين ترس داشت كه يكی از ماموران موضوع را افشا كند و مسئوليت را به گردن او بيندازند. مسئول امنيتی شهر نجف طی اين چند سال، هر شش ماه يك بار از برادرم می خواست تا بيايد و مجددا تعهدنامه را امضا كند. سال ،1986 دوران جنگ عراق و ايران، برادرم به خدمت احتياط فرا خوانده شد. می ترسيد كه در جنگ كشته شود و قبر صدر مجهول بماند. برای همين پيش دو نفر ديگر رفته و به آنها خبر داده بود. برای اطمينان، آنها را برده بود حرم امام علی(ع) تا قسم بخورند كه اين راز را به هيچ كس نخواهند گفت. پس از قسم خوردن، شبانه آنها را برده و نشان شان داده بود. او گفته بود كه انگشتر صدر را از انگشت كوچك دست راستش درآورده و در كفن پيچيده است تا علامتی باشد برای جنازه و قبر او. سال ،1991 در دوران قيام شيعيان بر ضد رژيم در گور شده صدام، ماموران امنيتی برادرم را از منطقه (خان المخضر) در نجف گرفته و با خود برای تحقيق و بازپرسی بردند تا مبادا به كسی گفته باشد كه قبر صدر كجاست. او موضوع را رد كرده و پس از بازجويی و انواع شكنجه او را آزاد كردند.»
عباس بلاش ـ گوركن همراهم ـ گفت: «برادرم مجبور بود اين حقيقت تلخ را مخفی نگه دارد.» وی اضافه كرد: اما پس از آن قيام ديگر نمی توانست اين راز را به تنهايی حمل كند. بنابراين قرار گذاشتيم موضوع را به اطلاع تعدادی از ياران نزديك صدر برسانيم. حتی ما به طور عمدی، يك شب در تاريكی جسد او درآورده و چند متر آن طرف تر خاك كرديم. حدس ما درست بود. چون ماموران امنيتی پس از تسلط دوباره رژيم صدام به شهر آمدند و جای اول قبر را ويران كردند. فكر می كردند كه جسد او در آنجاست. موضوع همين طور مخفی بود تا زمان نجات از رژيم صدام فرا رسيد. برادرم رفت و اين راز را با تمام جزئياتش افشا كرد. رازی كه سال ها آن را در سينه نگه داشته بود. چند نفر از دوستانش دوباره جنازه را در آورده و كفن كردند و بعد در اين جای تازه دفن كردند كه مزار اوست.» اندوه و غم بيابان های اطراف نجف را به مويه در می آورد تا در ميان آن شن های جنايت پوش، چهره صدام و باند جنايتكار او را جست وجو كند.
منبع: القبس |