Persian Archive

• آخرين آرمان
• فيلمنامه يعنی جزئيات
• ماموريت: غيرممکن
• دارم از کجا حرف می زنم
• حقوق بشر ور دشمنان آن
• معذرت می خواهم آقای ريمی
• تغيير چهره به شيوه كيدمن
• گوشه و كنار همايش


حميدرضا ابك: دومين همايش بين المللی حقوق بشر به همت دانشگاه مفيد در تاريخ بيست و هفتم و بيست و هشتم ارديبهشت ماه امسال در شهر قم برگزار شد. موضوع اين همايش كه با همكاری برنامه عمران سازمان ملل متحد، كميسيون ملی يونسكو، مركز اطلاعات سازمان ملل، مركز بين المللی گفت وگوی تمدن ها و وزارت علوم، تحقيقات و فناوری بر پا شده بود، «مبانی نظری حقوق بشر» بود. همايش قبلی، دو سال پيش، در تهران برگزار شده بود. 180 طرح مقاله به زبان انگليسی، 30 طرح به زبان عربی و 138 طرح به زبان فارسی به دبيرخانه دومين همايش بين المللی حقوق بشر ارسال شده بودند كه از ميان آنها 56 مقاله انگليسی، 3 مقاله عربی و 35 مقاله فارسی برای چاپ در مجموعه مقالات همايش انتخاب شدند. از ميان اين مقالات تاييد شده، 54 مقاله در اين دو روز ارائه شدند.

خدا را شكر كه قم فرودگاه نداشت وگرنه من هم مجبور بودم گزارشم را با لعن و نفرين به توپولوف های آقای خرم شروع كنم؛ گرچه پژوسواری در جاده تهران ـ قم هم دست كمی از افتادن در چاله های هوايی آسمان عسلويه و بوشهر ندارد. وقتی رسيدم، يك ساعت به آغاز همايش مانده بود. فرنگی ها آمده بودند و كارت هايی كه در دالان ورودی سالن تحويل گرفته بودند، به سينه نصب كرده بودند. كارت كذايی را گرفتم و بنا به يك عادت مرسوم ايرانی، آن را در جيبم گذاشتم. كم كم ايرانی ها هم آمدند: محقق داماد، داوری اردكانی، مهرپور كه قرار بود پيام رئيس جمهور را بخواند و منوچهری استاد علوم سياسی دانشگاه تربيت مدرس. قرار بود مراسم ساعت نه آغاز شود و ما از دقايقی قبل به سالن اصلی همايش رفته بوديم تا شاهد مراسم افتتاحيه باشيم. در رديف جلو هم آيت الله اردبيلی و آيت الله منتظری نشسته بودند. مراسم راس ساعت نه آغاز شد. ناخودآگاه خنده ام گرفت. با خودم گفتم شروعش را سفت و سخت گرفته اند تا جبران عقب ماندگی های پايان و بی برنامگی های ميان مراسم شود. شما جای من بوديد چه فكری می كرديد: يك همايش ايرانی كه قرار بود يك مشت سخنرانی كسالت آور فلسفی در آن برگزار شود.

روالش اين است كه اولا تنی چند از اساتيد محترم به دليل فوت والده و كسالت صبيه تشريف نخواهند آورد؛ ثانيا آنهايی كه اسم و رسمی دارند و به همايش آمده اند، شأنشان اجل از اين است كه بگويند می خواهند درباره چه چيزی صحبت كنند تا بتوانند خلق الله را سورپريز كنند؛ ثالثا آن هايی كه حرفی برای گفتن دارند، چون اصولا به سختی می توانند همان گونه كه می نويسند، حرف بزنند، تمام وقتشان را صرف مقدمه چينی می كنند و بعد هم در ميان بهت و حيرت شنوندگان از پشت تريبون كنار می روند؛ رابعا خرابی ميكروفون، ترجمه چپ اندر قيچی همزمان و صدای زنگ موبايل حاضران و جابه جا شدن برنامه های اعلام شده چنان مته ای به اعصابتان می كشد كه دل و دماغ گوش كردن به سخنرانی برايتان نماند. بعد هم در پايان برنامه، برگزاركنندگان گزارشی از آنچه می خواستند انجام دهند ارائه می دهند و از هر آنچه كرده اند پوزش می طلبند و جايزه ای و شامی و فاتحه مع الصلوات. پس به من حق بدهيد كه كمترين عكس العملم خنديدن باشد.

آقای مهرپور پيام رئيس جمهور را خواند؛ گرچه پيش از آن دقايقی را به ذكر اهميت تحقيقاتی كه شخصا در حوزه حقوق بشر انجام داده گذراند و كمی هم درباره آخرين مقاله ای كه در باب حقوق بشر نگاشته است گفت. رئيس جمهور نوشته بود كه جامعه امروز، قرن بيست و يكم را با بيم و اميد آغاز كرده است و اين بيم و اميد برخاسته از تجربه هايی است كه بشر از قرن گذشته به همراه خود آورده است. به همين دليل است كه تاكيد بر شرافت انسانی و طرح حقوق بنيادين بشری به عنوان مبنايی برای آزادی، عدالت و صلح مهم ترين ويژگی قرن اخير است. پس از مهرپور، افتخارعلی و پس از آن هم محمد توكل به روی صحنه رفتند تا به ترتيب پيام های كميسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد و پيام مديركل يونسكو را قرائت كنند. افتخارعلی شعر مشهور سعدی را مبنايی برای هر گونه حقوق انسانی برشمرد و توكل هم به جهانشمول بودن حقوق بشر تاكيد كرد و گفت هدف يونسكو مشاركت در ايجاد صلح و امنيت از طريق آموزش فرهنگی است. توكل گفت كه دو سال پيش يونسكو اعلاميه جهانی تنوع فرهنگی را امضا كرده و از طريق آن بر تسامح و گفت وگو به عنوان بهترين عامل برای دستيابی به صلح جهانی تاكيد كرده است. آخرين سخنران مراسم افتتاحيه هم فردريك ليونز بود كه به عنوان هماهنگ كننده مقيم سازمان ملل در ايران به ارائه گزارش می پرداخت. ليونز نظارت بر رعايت حقوق بشر را مهم ترين وظيفه سازمان ملل دانست و البته به كنوانسيون هايی مثل رفع تمام اشكال تبعيض عليه زنان و رفع شكنجه، كه ايران تعهدنامه های مربوط به آنها را امضا نكرده است هم اشاره كرد. پايان بخش جلسه افتتاحيه هم نقل قولی از كوفی عنان بود كه: «هر يك از ما، چه در دولت و چه در جاهای ديگر، به عنوان انسان وظيفه داريم از حقوق همنوعانمان دفاع كرده، از ايجاد رنج جلوگيری كنيم. »

احتمالا باز هم به صورتی كاملا اتفاقی مراسم افتتاحيه راس ساعت 10 پايان يافت و حضار پس از بيست دقيقه استراحت به سالن های همايش بازگشتند. مقالات همايش به صورت موازی در سه محور و سه سالن ارائه می شد. محور اول فلسفه حقوق بشر، محور دوم حقوق بشر و دين و محور سوم هم جهانشمولی و تنوع فرهنگ ها بود. نخستين سخنران روز نخست در محور اول لوئيس ولچر از دانشگاه واشنگتن، در محور دوم رضا داوری اردكانی رئيس فرهنگستان علوم و در محور سوم مايكل فريمن از گروه حكمت دانشگاه اسكس بود. محور سخنرانی داوری نسبت ميان حقوق بشر و تاريخ بود. به زعم داوری حقوق بشر به جهان متجدد تعلق دارد و به معنايی حقوق بشر متجدد است. به همين دليل است كه بايد آن را امری تاريخی دانست و داوری معتقد است كه در همبستگی اين مجموعه با جهان متجدد تا آنجا می توان پيش رفت كه اگر اهمال و سستی در رعايت اصول اعلاميه جهانی حقوق بشر پيش بيايد، اركان جهان متجدد دستخوش تزلزل خواهد شد. مايكل فريمن هم در باب نسبت حقوق بشر با دين و سكولاريسم صحبت كرد. او پس از مقدماتی كه درباره نسبت ميان دين و حقوق بشر گفت ادعا كرد كه برخلاف تصور بسياری از فيلسوفان غربی امكان سازش و آشتی ميان حقوق بشر و احكام دينی بسيار بيشتر از آن چيزی است كه معمولا تصور می شود. گرچه به زعم فريمن دلايلی هم وجود دارد كه نشان می دهد دستيابی به سازش كامل ميان اين دو مجموعه بعيد به نظر می رسد.

اصولا سالن مربوط به محور حقوق بشر و دين طرفداران بيشتری داشت. تعداد زيادی از حاضران اين سالن را روحانيونی تشكيل می دادند كه معلوم بود مطالعاتی بسيار جدی در زمينه علوم انسانی دارند (اين موضوع را می شد به راحتی از سوال هايی كه مطرح می كردند، فهميد) پس از سخنرانی داوری در اين سالن، ماشودای. بادرين از دانشگاه وست آو انگلند انگلستان پشت تريبون رفت تا درباره اسطوره ناهمخوانی حقوق بشر و حقوق اسلامی سخنرانی كند. بادرين در سخنرانی اش گفت: «ارتباط ميان حقوق بشر و حقوق اسلامی، بعد مهمی از مناقشه جهانشمولی / نسبيت فرهنگی در محدوده گفتمان حقوق بشر بين المللی را شكل می دهد. اين مسئله ناشی از جاذبه عام و فراگير انديشه حقوق بشر در رابطه با اقتدار مشروع حقوق اسلامی در ميان ملل اسلامی و در بسياری از دولت های اسلامی است. يكی از ديدگاه های موجود در هر دو گفتمان اسلامی و حقوق بشر اين است كه حقوق بشر و حقوق اسلامی، ناسازگار می باشند. من اين طرز تلقی را «ديدگاه ناهمخوانی» حقوق بشر و حقوق اسلامی در گفتمان اسلام گرا می نامم. اين «ديدگاه ناهمخوانی» را در گفتمان انديشمندان و مدافعان حقوق بشر بين المللی هم می توان يافت. اين ديدگاه را نمی توان به صرف نظری بودن ناديده گرفت؛ بلكه ديدگاهی است كه لوازم اساسی عملی در رابطه با اجرای حقوق بشر در دولت هايی دارد كه حقوق اسلامی را به عنوان حقوق داخلی به كار می بندند.

مدعای من اين است كه مفهوم ناهمخوانی ميان حقوق بشر و حقوق اسلامی، مخل گسترش حقوق بشر در جوامع اسلامی است و بايد با آن به معارضه پرداخت. من سعی می كنم با تحليل نظريه حقوق بشر، موضوع و هدف آن، اثبات نمايم كه مفهوم ناهمخوانی ميان حقوق بشر و حقوق اسلامی اسطوره ای ساده انگار و كلی است كه تاب تحليلی نظام مند در رابطه با حقوق اسلامی را ندارد. در حالی كه به وجود برخی تفاوت ها در دامنه شمول و تفسير حقوق بشر بين المللی و حقوق اسلامی اذعان دارم، مدعی ام كه اين امر آن گونه كه مدافعان نظريه ناسازگاری ترسيم می كنند موجب تعارض و ناسازگاری كلی ميان اين دو نظام حقوقی نمی شود. » سخنرانی سيد صادق حقيقت هم كوششی بود برای دست يافتن به دركی جديد از مبانی حقوق بشر براساس ادله و مبانی درون دينی و برون دينی. اين مقاله مناقشات و بحث هايی را برانگيخت كه عمدتا از سوی سخنران بعدی همايش يعنی سيد محمد قاری سيد فاطمی از دانشگاه شهيد بهشتی هدايت می شد. قاری بر جهانشمول بودن حقوق بشر تاكيد كرد و نشان داد كه حقوقی چون حق حيات، آزادی، پناهندگی، مذهب، بيان، ازدواج و غيره ريشه در انسان بودن انسان دارند و مستقل از متدين بودن انسان به يك دين خاص مطرح می شوند. به نظر قاری مسلمان ها بايد بپذيرند كه غربی بودن و مدرن بودن حقوق بشر به معنای غيرانسانی و غيردينی بودن آن نيست. وظيفه اصلی اجتهاد به نظر قاری اين است كه در هماهنگ كردن هر چه بيشتر منابع سنتی اسلام با اين حقوق جهانشمول بكوشد. چرا كه بنيادی ترين هدف اسلام عدالت است و هماهنگ كردن منابع با هدف اصلی ضروری و لازم است. توصيه ديگر قاری تلاش برای شفاف سازی مفهوم عقلانی عدالت برای دست يافتن به درك صحيحی نسبت به آن است. سخنرانی قاری با بحث های فراوانی مواجه شد. برخی به قاری انتقاد كردند كه او هم همچون بسياری روشنفكران درصدد عقب راندن دين از عرصه هايی است كه در آن حضور دارد. به زعم آنها توصيه های قاری منجر به سلطه هر چه بيشتر فرهنگ غرب بر مسلمانان خواهد شد و در نهايت چيزی از دين باقی نخواهد گذاشت. (يعنی همان انتقاداتی كه همواره از سوی سنت گرايان نسبت به سكولاريسم، البته به معنای دقيق آن، ارائه می شود).

يكی از سخنرانی های مورد توجه همايش از آن احمد قابل بود. قابل در پی يافتن يك مبنای كلامی جديد، از داخل متون اسلامی، برای حقوق بشر چنين گفت: «حقوق بشر در دو بخش حقوق فطری و طبيعی و حقوق قراردادی و تشريعی در حوزه مسائل دينی را بايد مورد بررسی قرار داد. بخش اول در محدوده باورها و تحت عنوان جهان بينی مورد توجه قرار می گيرد و نگاه دين به انسان و توانايی های او را تبيين می كند. بخش دوم پس از پذيرش شريعت لوازم پيروی از مرام و آيين خاص را بررسی می كند. حقوق تشريعی براساس همراهی و هماهنگی با شريعت و متشرعان تدوين شده و از سوی انديشمندان دينی كشف و تقرير می شود. مبانی كلامی در شكل گيری گرايش يا واكنش نسبت به آنچه امروزه به عنوان حقوق بشر مطرح است كاملا موثر است. انديشمندانی كه اصل اولی عقلی را اصاله الاباحه عقليه می دانند به نتايجی هماهنگ تر از انديشمندان متكی بر اصاله الحظر می رسند و حقوق فطری را می پذيرند، در حالی كه مخالفان ايشان چنين حقوقی را برای بشر به رسميت نمی شناسند و همه چيز را در گرو تشريع اباحه می دانند. عده ای از متكلمان از اظهارنظر در خصوص اولی عقلی پرهيز می كنند كه از آن به اصاله التوقف می توان ياد كرد. ولی نتيجه عملی چنين رويكردی چيزی جز نتايج اصاله الحظر را در پی ندارد. هر چند در نگاه اين گرايش اتهام مخالفت صريح با شرع به مخالفان زده نمی شود و تنها نوعی بی احتياطی به آنان نسبت داده می شود. حقوق تشريعی در ديدگاه فقيهان و مذاهب مختلف از نظر كمی و كيفی تفاوت هايی پيدا می كنند و البته مواردی هم هست كه خارجا به عنوان حقوق انسانی بر آن توافق شده است. عمده ترين مبانی تشريعی حقوق بشر را در احكامی چون حرمت ظلم و ستم، وجوب عدالت در كليه رفتارها و وجوب وفای به عهد و پيمان می توان ديد. نقض پيمانی كه با ديگران و حتی با پيروان ساير انديشه های دينی يا مجامع لاييك بسته شده بر مسلمانان جايز نيست و جزو گناهان كبيره است. »

اما شايد بهترين مقاله ای كه از سوی خارجی های همايش ارائه شد همانی بود كه جك دانلی، حقوقدان مشهور دانشگاه دنور آمريكا آن را ارائه كرد. او كه به همراه همسر ايرانی اش در همايش حاضر شده بود به مسئله ليبراليسم و اجماع متداخل بين المللی در حوزه اعلاميه جهانی حقوق بشر پرداخت. به رغم تمام اختلافات سياسی كه مباحث حقوق بين المللی بشر را فرا گرفته و با وجود تنوع آشكار فرهنگی، دينی و فلسفی در جهان معاصر، اكثر صاحب نظران، اعلاميه جهانی 1948 حقوق بشر را بيانی معتبر از هنجارهای بين المللی حقوق بشر می دانند. دانلی هم ضمن ابراز اعتقاد به چنين موضوعی گفت: «من با اذعان به نقش «هژمونيك» قدرت ايدئولوژيكی غرب، معتقدم اعلاميه جهانی درست تر از آن است كه آن را مصداقی از آنچه جان راولز «اجماع متداخل» می نامد بدانيم. اين اعلاميه را می توان «مفهوم سياسی راولزی» از عدالت تلقی كرد كه طيف قابل توجهی از آموزه های جامع نگر با وجود تفاوت های اساسی آنان در سطح اصول اوليه، پيرامون آن به توافق رسيده اند. اين اجماع، با آنكه متداخل است و نه كامل و سياسی و نه فلسفی يا دينی اهميت نظری و عملی بسيار عظيمی دارد. اين نوع تحليل، در زمينه موضوع بسيار بحث شده نسبيت گرايی فرهنگی در برداشت ها از حقوق بشر نيز بسيار راهگشا است.

بخش دوم صحبت های من به يكی از شركت كنندگان مهم در اجماع فوق يعنی ليبراليسم می پردازد و با گذر از مسائل مورد توافق به موضوعات معاصر محل اختلاف می رسد. در ميان ابعاد اختلافی و نزاع انگيز اعلاميه جهانی، اين واقعيات قرار دارد كه حقوق بشر را (تقريبا انحصارا) به منزله حقوق فردی می نگرند و اينكه اين حقوق (تقريبا انحصارا) بايد به وسيله دولت ها برای اتباع خود آنان به اجرا درآيد. من دفاعی ليبرال از تاكيد بر حقوق فردی عرضه می كنم و مقاله را با بحث از نظام دولتی اجرا و تنفيذ به پايان می برم. جهت گيری كلی اين بحث عبارت از اين است كه برداشتی از حقوق بشر كه در اعلاميه جهانی منعكس شده، هم به لحاظ ماهوی دارای جذابيت است و هم مبنای استواری برای اقدامات ملی و بين المللی فراهم می آورد. » سخنرانی محسن كديور در روز دوم سمينار ويژگی خاصی داشت. عنوان مقاله او مسئله برده داری در اسلام معاصر بود. به همين خاطر برای بسياری افراد اين سوال پيش آمده بود كه مگر سخن گفتن از مسئله برده داری در جهان امروز اصلا وجهی هم دارد. به همين دليل بود كه كديور پيش از آغاز متن اصلی سخنرانی اش به اين پرسش پاسخ گفت. درست است كه امروز در جهان اسلام چيزی به نام برده وجود ندارد اما هنوز هم در كتب فقهی جديد و قديم ما احكام فراوانی درباره «عبيد» و «اما» وجود دارد. درست است كه امروزه كسی وجود ندارد كه بر ضرورت الغای هرگونه برده داری تاكيد نداشته باشد اما بالاخره جهان اسلام بايد يك بار برای هميشه تكليف خود را با احكام برده داری روشن كند. جالب اينكه ارجاعات دقيق كديور به نوشته های متفكران بزرگ شيعی نشان داد كه گويا مسئله، چندان موضوع فراموش شده ای هم نيست و در جديدترين متون معتبر فقهی نيز درباره آن سخن رانده می شود. به نظر كديور درباره نسبت بردگی با دين اسلام دو ديدگاه كاملا متفاوت قابل ارائه است.

ديدگاه اول: احكام «عبيد» و «اما» از احكام مسلم شريعت اسلامی و از ذاتيات كتاب و سنت است و هر اعلاميه و ميثاق معارض با آن خلاف شرع و فاقد اعتبار است. ديدگاه دوم: احكام «عبيد و اما»، از احكام تاسيسی اسلام نيست، بلكه پس از تعديل، در شرايطی از سوی شارع امضا شده است و با توجه به انتفای آن شرايط، اين احكام امروز غيرعقلانی، غيرعادلانه و به تبع غيرشرعی است. حتی اگر مسلمانان قدرت لازم هم بيابند شرعا حق ندارند ديگران را به عنوان غلام و كنيز برده كنند. ديدگاه اول نظر سنتی مسلمانان است و ديدگاه دوم نظر اجتهادی جديدی است كه كديور آن را دنبال می كند. وی پس از بررسی سير بردگی در گستره تاريخ، احكام بردگی در اسلام از زوايای كتاب، سنت و فقه را بررسی كرد و بعد از تقرير و نقد ادله ديدگاه اول به تبيين استدلال های خود درباره ديدگاه دوم پرداخت. كديور در همايش قبلی هم به ارائه ديدگاه مشابهی درباره يكی ديگر از احكام فقه سنتی پرداخته بود (قبل از شروع سخنرانی اش به او گفتم اگر خدا بيست سال ديگر به شما و دانشگاه مفيد عمر بدهد احتمالا بايد شاهد اتفاقات بزرگی در عرصه فقه اسلامی باشيم. ) مقاله نيكلاس كراوسون دفاعيه ای بود عليه مقاله اخير ريچارد رورتی، فيلسوف شهير آمريكايی با عنوان «حقوق بشر، عقلانيت و احساس گرايی». رورتی در اين مقاله با مبناگرايی حقوق بشر مخالفت كرده و ادعا كرده است كه كار واقعی حقوق بشر با توسل و بهره گيری از عواطف و احساسات انجام می شود.

كراوسون كه دانشجوی دكترای فلسفه از دانشگاه جورج تاون است در مقاله اش به نزاع با اين ادعای رورتی برخاسته بود. او در اين زمينه توجيهی پراگماتيستی از حقوق بشر دفاع می كند؛ به اين معنا كه دعاوی و مطالبات واقعی نسبت به حيات، آزادی، آزادی بيان و غيره و اسنادی كه حاوی آنهاست، مثل اعلاميه جهانی حقوق بشر، ارزشی عمل گرايانه دارند و اگر بخواهيم تالمات بشری را كاهش دهيم ضروری هستند. كراوسون گفت: «من مدافع مبنايی برای حقوق بشر نيستم بلكه می خواهم آن را همسو با سنت پراگماتيسم آمريكايی كه از ويليام جيمز و جان ديويی نشات گرفته، توجيه كنم. اميدوارم اثبات كنم كه حتی از فردی منكر وجود مبنايی برای حقوق بشر باشد، اين حقوق، بدان سان كه در ميثاق ها، معاهدات و اعلاميه های بين المللی تدوين شده، كاركردی عمل گرايانه دارد و نمی توان آن را، چنان كه برخی (مثل ريچارد رورتی) گفته اند با دعاوی مربوط به عاطفه گری و احساس جايگزين ساخت. مشكلی كه تا به امروزه در توجيهات حقوق بشر وجود داشته، اين است كه اين توجيهات، كم و بيش، مقوله حقوق بشر را چون حقايقی ضروری، يا عينی دانسته اند و در پی يافتن «مبنايی» بی چون و چرا برای حقوق برآمده اند. هر تلاشی دريافتن چنين مبنايی، با سيلی از حملات روبه رو شده است. برای آنكه اثبات شود حقوق بشر را می توان به لحاظ عمل گرايی، درست و واقعی دانست.

كراوسون اشاره كرد كه به نظر او در اين زمينه بايد دو مطلب اثبات شود: 1) حقوق بشر با تجربه های ما انطباق دارد. و 2) حقوق بشر، به كار می آيد به اين معنا كه حقوق بشر ابزار مفيدی برای انجام كار ويژه های معينی در جهان است. می خواهم نشان دهم (دست كم) دو شيوه متفاوت برای كار كردن حقوق بشر وجود دارد بنابراين حقوق بشر انديشه هايی سودمند برای زندگی ماست. اول، حقوق بشر به ما امكان می دهد مطالباتی در خصوص نحوه خاصی از رفتار مطرح كنيم. دوم، حقوق بشر را می توان به عنوان ابزاری تعليمی به كار گرفت؛ آنها می توانند به افراد بياموزند كه چگونه بايد با آنان رفتار كرد. به طور كلی سوالاتی كه در مقالات محور مطرح شد، پرسش هايی از اين دست بود: آيا می توان فهرست دقيقی از حقوق بشر ارائه كرد؟ اين فهرست كدام است؟ آيا ديدگاه های ما درباره حقوق بشر بايد حداقلی باشد يا حداكثری؟ مناسبت حقوق بشر با مسئوليت های بشر چيست و چرا نبايد اعلاميه جهانی مسئوليت های بشر تدوين شود؟ در محور حقوق بشر و دين تقريبا اكثر مقالات دغدغه بررسی تعارضات ميان اديان و مسئله حقوق بشر را داشتند. آنها می خواستند بدانند آيا اساسا می توان از زاويه مذاهب به حقوق بشر نگريست و آيا اساسا می توان قائل به جمع جامع احكام مذهبی و اعلاميه جهانی حقوق بشر بود؟ مشروعيت حقوق بشر از كجا می آيد و نسبت احكام اسلامی به عنوان يك دين خاص با اين پديده ای كه ادعای مدرن بودن و جهانشمولی دارد چيست؟ مهم ترين پرسشی هم كه در عرصه حقوق بشر و جهانشمولی و تنوع فرهنگ ها مطرح می شد اين بود كه نسبت ميان جهانشمولی حقوق بشر و نسبت فرهنگی جوامع مختلف بشری چيست؟ عده ای از سخنرانان با تاكيد بر مسئله حقوق طبيعی به اثبات عدم تعارض جهانشمولی حقوق بشر و نسبيت فرهنگی پرداختند و عده ای هم مدعی بودند كه بايد ويژگی های مختلف و متنوع اين نسبيت را در حقوق بشر لحاظ كرد.

همايش راس ساعت 18 روز يكشنبه به پايان رسيد. همه مقالات راس ساعت مقرر ارائه شدند، همه سخنرانان مدعو در زمان مقرر برای ارائه سخنرانی حضور داشتند. نه بلندگوها خش خش كردند و نه برق سالن رفت. همگی مقالات ارائه شده از استاندارد بالايی چه در محتوا و چه در فرم برخوردار بودند. پرسش های صورت گرفته كاملا عالمانه بودند و به همين دليل فضای نقد و مباحثه ايجاد شده بعد از هر سخنرانی، جالب توجه و مثال زدنی بود. هيات های رئيسه به خوبی جلسات را اداره كردند و از به بيراهه رفتن بحث ها جلوگيری كردند. دومين همايش بين المللی حقوق بشر، هيچ شباهتی با همايش های عريض و طويل مشابهی كه سال هاست در سرزمين ما برگزار می شدند و می شوند نداشت و نمونه ای عالی از يك كار عالمانه و مديريتی كارشناسانه بود. به همين دليل بود كه وقتی نمايندگان سخنرانان خارجی در انتهای مراسم به روی صحنه رفتند و از برگزاری چنين همايشی با چنين كيفيتی آن هم در يك كشور در حال توسعه، رسما اظهار تعجب كردند، همگی ما احساس غرور كرديم.


ترجمه محسن آزرم: تكليف ديالوگ اين آدم ها چيست؟ آنها چه جوری می توانند با هم حرف بزنند و لحن شان يكی نباشد؟

همين جور كه ما الان داريم با هم حرف می زنيم (می خندد) من هلاك بازی تنيس هستم، هر وقت فرصتی پيش بيايد، كارم را ول می كنم و می روم سراغ بازی. حتی گاهی وسط فيلمنامه نوشتن احساس می كنم منجمد شده ام و به تنيس نياز دارم. برای همين هم موقع ديالوگ نوشتن به بازی تنيس فكر می كنم، ظرافتی در اين بازی هست كه به فيلمنامه نويسی شبيه است. همان جور كه توپ در رفت و آمد است، ديالوگ هم بايد در رفت و آمد باشد. در عين حال، درست مثل توپ تنيس فشرده و موجز است. اين نظر شخصی من است، اما به لحاظ آكادميك فكر می كنم گفت وگوی خوب بايد طرز برخورد و كشمكش را القا كند و به جای بيان مستقيم چيزی درباره شخصيت ها، آنها را برملا كند. اين درست به عكس ديالوگ های بدی است كه سعی می كنند شخصيت ها را پيچيده نشان دهند، اما آنها را ساده می كنند. وظيفه ديالوگ افشای شخصيت است و اين افشاگری كم كم بايد اتفاق بيفتد، نه اينكه يك دفعه و به شكل كاملا سرراست هر فكر و احساسی را بگويد، اين كار ديالوگ نوشتن نيست.

آيا شما هم به ديالوگ های واقعی گوش می دهيد؟ به نظرتان ديالوگ نويس بايد حرف مردم را ضبط كند و روی كاغذ بياورد؟

نه، نه. اين كار درستی نيست. خيلی هم خطرناك است. آدم ها در زندگی واقعی فقط حرف می زنند، مكالمه می كنند. آنها ديالوگ ندارند. ايرادی هم ندارد، اما ديالوگ نويسی اين جوری نيست. يك ديالوگ حتی اگر واقعی نما باشد و به نظرمان واقعی بيايد، مكالمه نيست. حرفی كه مردم می زنند با حرفی كه شخصيت های فيلمنامه می زنند تفاوت دارد. ديالوگ نوشتن يك كار هنری است، بايد مصنوعی باشد، دراماتيك باشد، وگرنه چرا نوشته می شود؟ يكی از وظايف ديالوگ در فيلمنامه توصيف است، ضمنا فشرده بودن اش هم نبايد فراموش شود. اما در مكالمه هيچ فشردگی در كار نيست. فكر نمی كنم لزومی به واقعی بودن ديالوگ باشد، همين كه ذره ای به واقعيت شبيه باشد و طعم واقعيت را تاحدی منتقل كند به نظرم كافی است. خود من ديالوگ نويسی را خيلی دوست دارم، چون به شناخت خودم كمك می كند. در طول نوشتن ديالوگ بخش هايی از ذهن خودم را كشف می كنم، گوشه هايی از ذهن ام كه پنهان هستند و دستيابی به آنها اصلا كار آسانی نيست.

هنوز پاسخ من را درباره لحن آدم ها و ديالوگ هايشان نداده ايد. . .

فكر كردم از خيرش گذشته ايد، چون سوال ديگری پرسيديد. اما ايرادی ندارد، پايه ديالوگ نويسی پرورش لحن است، اگر فيلمنامه نويس طرز برخورد شخصيت را درست از آب در آورد، ديالوگ اش آن قدر مشكل نيست، چون لحن فقط در گفت وگو نيست و بيشتر به طرز برخورد شخصيت ها مربوط می شود. بايد اول گشت دنبال آن لحن و آن طرز برخورد. شخصيت را اگر درست بشناسيد لحن حرف زدن اش را هم می شناسيد، تازه همين هم كفايت نمی كند، بايد شخصيت ها را در موقعيت های مختلف بگذاريد و امتحان شان كنيد. در مدرسه های فيلمنامه نويسی تمرين قديمی ای هست كه به نظرم در اين جور موارد خوب جواب می دهد. آنجا می گويند كه اول يك موقعيت خاص را بسازيد و بعد هر چند نفر آدم را كه می خواهيد در اين موقعيت بگذاريد. البته اين آدم ها بايد شناسنامه داشته باشند، يعنی دست كم برای خودتان بايد مشخص باشد كه اسمشان چيست، از كجا آمده اند و چه كاره اند. اگر اين چيزها را بدانيد، شخصيت هايتان شروع می كنند به حرف زدن و حرف هايشان با هم تفاوت دارد. پله پله جلو می روند و داستان را هم پيش می برند. فقط بايد مراقب باشيد كه شما را كنار نزنند وگرنه داستان تان خراب می شود.

آيا تا به حال شخصيت هايی كه نوشته ايد برايتان مسئله ساز نشده اند؟ آيا شده كه درك شان نكنيد و به مشكل بر بخوريد؟ در اين صورت چه می كنيد؟

خب، اين چيزها گاهی پيش می آيد. اما اگر مشكل زيادی بزرگ باشد از خير آن شخصيت می گذرم و ول اش می كنم. می دانيد، گاهی ممكن است شخصيت را درك نكنيم، چون آن بخش نفرت برانگيزش، قسمتی از وجود خود ماست و طبيعی است كه واكنش نشان دهيم. چاره كار اين است كه با آن بخش نفرت برانگيز يكی شويم تا شخصيت درست شكل بگيرد. آن بخش را بايد دوست داشت و ايرادی هم ندارد، چون به هر حال تكه ای از وجود خود ماست و دوست داشتن خودمان هم هيچ اشكالی ندارد. اين البته يك بخش ماجراست چون ممكن است درك نكردن شخصيت دلايل ديگری داشته باشد، مثلا اينكه درباره او چيزهای زيادی نمی دانم و خبر ندارم كه با شخصيت های ديگر چه رابطه ای دارد. يادم است يك بار يكی از فيلمنامه نويس های سن و سال دار به من گفت كه در چنين مواقعی بهتر است دو شخصيت اصلی را در يك موقعيت خاص كه ربطی هم به فيلمنامه ندارد بگذارم و ببينم چه می كنند. حتما اتفاقی می افتد، درباره اش حرف می زنند، جروبحث می كنند، درگير می شوند و راه را نشان می دهند. اما يك راه ديگر هم هست. می توانيد شخصيت را تا حدودی با يكی از آدم هايی كه می شناسيد منطبق كنيد، اگر آن آدم الگوی شخصيت فيلمنامه شما بشود كارتان خيلی آسان شده است.

فكر نمی كنيد اين جور نقشه كشيدن كار سختی است؟

شايد سخت باشد، اما چه ايرادی دارد؟ اگر من نتوانم و بلد نباشم كه دست شخصيت هايم را باز بگذارم تا خودشان داستان را بسط بدهند، چه جور فيلمنامه نويسی هستم؟ شخصيت ها حتما در ذهن شان نقشه هايی دارند، من بايد به آنها اجازه دهم كه نقشه هايشان را به زبان آورند، شايد عملی شدن نقشه های آنها حسابی كمك كند تا داستان را در مسير درستش بيندازم. در چنين مواردی حتی خود شخصيت بهتر از هر كس ديگری می تواند موانع درونی اش را آشكار كند و اين كمك بزرگی به فيلمنامه نويس است.

می شود اين مورد را با هم با مثال توضيح دهيد؟

خب، به نظرم می شود از شخصيت «راجر تورنهيل» در «شمال به شمال غربی» مثال بياورم. «ارنست لمن» در فيلمنامه اجازه داده تا «راجر» وابستگی به دخترك پيدا كند. تازه اين همان دختری است كه اول كار فكر می كنيم دارد زيرآب «راجر» را می زند و قرار است او را سر به نيست كند. به خاطر اين وابستگی عاطفی است كه «تورنهيل» دست به انجام بعضی كارها می زند.

فكر می كنيد آينده فيلمنامه نويسی در آمريكا چگونه باشد؟

نمی دانم. چون پيش گويی بلد نيستم نمی توانم جواب كاملی به شما بدهم (می خندد) اما دوست دارم پله پله جلو برود و به جاهای بهتری برسد. به نظرم بايد داستان را جدی تر گرفت و به فيلمنامه نويس های جوان تر هم گفت كه اصل كار داستان است، در داستان می شود همه جزئيات را پيش بينی كرد و جای درست شان را ديد و كاری كرد كه كنار هم قرار بگيرند. واقعيت اين است كه فيلمنامه نويسی همان داستان نويسی است، فرق چندانی ندارد، فقط رسانه اش فرق می كند. خيلی دوست دارم زنده بمانم و ببينم كه فيلمنامه نويسی دوباره سال های طلايی اش را تكرار می كند. . .


عليرضا آشوری: فيلم «دارودسته يازده نفره اوشن» در كارنامه فيلمسازی «استيون سودربرگ» فيلم تثبيت كننده ای است علی الخصوص كه قبل از آن از او فيلم اسكاری قاچاق را ديده ايم. «دارودسته يازده نفره اوشن» مشخصا در ادامه روند فيلم خارج از ديد حركت می كند؛ بازيگران مشهور، يك داستان جذاب در قالب تريلری پيچيده با ساختاری خوش آب و رنگ و در عين حال مثل «خارج از ديد» كاملا برتر از نمونه های مشابه. از سوی ديگر دوباره سازی فيلم های قديمی هاليوود مدت ها است كه به عنوان راه حلی برای مشكل تكراری بودن سوژه ها و عدم وجود خلاقيت به كار می رود. ولی اغلب شاهد بوده ايم كه اين دوباره سازی ها از نمونه های كلاسيك خود ضعيف تر باشند اما در مورد «دارودسته يازده نفره اوشن» قضيه فرق می كند. اين فيلم به جز يكسری كليات تقريبا ربط خاصی به فيلم همنام خود ساخته «لوئيس مايلستون» ندارد و بنابراين مقايسه اين دو فيلم با هم اساسا سوال برانگيز است. فيلم، داستان پيچيده و حوادث پرپيچ و خمی دارد و به لحاظ مضمونی به شدت يادآور «ماموريت: غيرممكن» ساخته «برايان دی پالما»است.

وقتی با فيلم هايی همچون «دارودسته يازده نفره اوشن» روبه رو هستيم يك مسئله از اهميت به سزايی برخوردار است و آن شخصيت پردازی و چگونگی حضور افراد همرده در فيلم است، علی الخصوص كه نقش اين افراد را بازيگران مشهور بازی كنند. اگر روی اين شخصيت پردازی و نقش و نحوه عملكرد به طور صحيح و دقيق كار نشده باشد به طور قطع يك مسئله اجتناب ناپذير اتفاق می افتد. تماشاگر به طور ناخودآگاه نسبت به يكی از شخصيت ها احساس سمپاتی بيشتری خواهد داشت و ارتباط حسی بهتری با او برقرار می كند؛ اتفاقی كه به طور مثال در مورد فيلم «هفت سامورايی» (آكيرا كوروساوا) يا «ريوبراوو» (هاوارد هاكس) رخ نمی دهد و تماشاگر همه را همانقدر دوست دارد كه بايد داشته باشد يعنی همه در عرض هم و در جای خود. اين قضيه در مورد فيلم دسته يازده نفره اوشن هم صدق می كند. سودربرگ با ذكاوت و هوشياری شخصيت های فيلم را طوری كنار هم می چيند كه علاقه تماشاگر دقيقا و به طور مساوی بين شخصيت های اصلی پخش می شود. البته در اين بين «سودربرگ» اين گروه 11 نفره را به دو بخش تقسيم كرده است كه اعمال افراد يك بخش شايد بيشتر به چشم بيايد ولی ميزان سمپاتی ای كه تماشاگر نسبت به افراد دو بخش دارد تفاوت قابل ملاحظه ای با هم ندارند چرا كه هر كدام از اين شخصيت ها آنچنان نقش موثری در داستان دارند كه خواه ناخواه علاقه تماشاگر را جلب می كنند. به طوری كه لطمه ای به وضع سمپاتيك ساير نقش ها وارد نمی شود.

از سوی ديگر در بسياری از فيلم ها شاهد حضور ستارگان بزرگی هستيم كه در نقش های اصلی ظاهر می شوند. صرف حضور و ديدن اين ستارگان در كنار هم به حد كفايت جالب توجه و تشويق كننده است ولی در اغلب فيلم هايی از اين دست ستارگان يكديگر را تخريب می كنند مثل فيلم «صخره» (مايكل بی) كه تقابل «شان كانری» و «نيكلاس كيج» به تخريب كامل حضور كيج متنهی می شود.در اين زمينه نمونه های بسياری را می توان برشمرد. اين قضيه چندان ربطی به بهتر بازی كردن، ندارد بلكه به جاذبه صرف بازيگری و پرداخت نقش ها مربوط می شود كما اينكه در فيلم هايی مثل «اسپارتاكوس»، «اينديانا جونز و آخرين جنگ صليبی»، «بتمن»، «مخمصه» و. . . اما در مقايسه با فيلم های قبلی «سودربرگ» علی الخصوص «خارج از ديد» بايد گفت «سودربرگ» به ساختار روايی كلاسيك تر و ساده تری روی آورده است و از آن ساختارشكنی روايی و تدوين انفجاری فيلم های قبلی او كمتر نشانی می بينيم. البته بعضا می توان ابتكارهای جالب و خاص «سودربرگ» را در تقطيع و ساختار فيلم مشاهده كرد مثل فلاش بك ها يا برش های موازی بسيار دقيق و عالی در صحنه گفت وگوی «برد پيت» و «اندی گارسيا» يا در صحنه جيب بری «مت ديمن» يا فلاش بك هايی كه به سرقت های موفق! از كازينو اشاره دارد و با آهنگ معروف فيلم «تاپ گان» هم شوخی می كند.

البته مسئله كارگردانی قوی و دكوپاژ سنجيده در كارهای سودربرگ نكته تازه ای نيست و او در تمام فيلم هايش اين توانايی بی نظير خود را اثبات كرده است. ولی به هر حال «دارودسته يازده نفره اوشن» فيلمی است صددرصد داستانی كه، جذاب ترين شكل ممكن هم روايت می شود. «دنی اوشن» در همان ابتدای فيلم نشان می دهد كه به هيچ وجه قصد كنار كشيدن ندارد. معرفی تك تك افراد دارودسته او ساده، موجز و بدون كمترين تكلف و البته بسيار سريع برگزار می شود كه البته اين سرعت بعضا حالتی شتابزده به اين قسمت های فيلم می بخشد مثل معارفه آن بندباز چينی يا آن متخصص دست و پا چلفتی مخابرات. اما معرفی موجز و بی نظير مت ديمن در نوع خود واقعا جالب توجه است. از سكانس توضيح نقشه سرقت كه به سكانس مشابهی در فيلم «ماموريت: غيرممكن» پهلو می زند كاملا مشخص می شود كه قرار است در ادامه چه نوع فيلمی ببينيم؛ فيلمی پيچيده و سنگين و پرحرف و مملو از تعليق های با دليل و بی دليل مثل تغيير سيستم برق در مجرای فاضلاب يا بازيگوشی احمقانه «مت ديمن» و. . . فيلم كاملا تمام اين انتظارات را برآورده می كند و نكاتی نظير گره غافلگيركننده معامله گروه با «گارسيا»، كتك خوردن و زندانی شدن «كلونی» و. . . در عين بالاتر بردن سطح فيلم در مقايسه با اكشن های آبكی روز هاليوود، شايد نشانه شيطنت «سودربرگ» برای به هم ريختن ساختار تثبيت شده تريلرهايی از اين دست باشد. اوج اين شيطنت سكانس انتهايی فيلم است كه آن دو مزدور غول پيكر سوار بر خودرو «اوشن» همسرش را تعقيب می كنند و حس پيروزی و پايان خوش فيلم را به ميزان قابل ملاحظه ای تخريب می كنند.


ترجمه فرناز اشراقی: اين روزها فعالان صنعت فيلمسازی در آمريكا و اروپا با پرسش جديدی روبه رو هستند: «وقوع جنگ در عراق تا چه حد بر فروش فيلم های روز تاثيرگذار بوده است؟» گزارش ها از كاهش تعداد تماشاگران فيلم در هر دو سوی اقيانوس اطلس خبر می دهد. بر طبق آخرين آمار، ميزان فروش باجه های سينمای آمريكا در مقايسه با سال گذشته در همين زمان، 20درصد كاهش داشته و در انگلستان اين رقم به 45درصد هم رسيده است. همچنين بنا به آمار منتشر شده، پخش تلويزيونی مراسم اسكار در سال اخير با داشتن كمترين تعداد تماشاگر، ركورد تازه ای برای خود ثبت كرد. در سال جديد فيلم های اندكی موفق شده اند توجه تماشاگران را به خود جلب كنند و آن طور كه گزارش ها نشان می دهد، نمايش برخی فيلم های آماده پخش (از جمله فيلم جديد «مگ رايان» به نام Against The Ropes) به تعويق افتاده است، چرا كه توزيع كنندگان آنها بر اين باورند كه در چنين شرايطی شانس اندكی برای موفقيت شان وجود دارد. آمار فروش در كشورهای فرانسه و آلمان كه از جمله مخالفان جدی جنگ محسوب می شدند نيز در مقايسه با سال گذشته از سقوطی آشكار خبر می دهد. به علاوه با طغيان غرور ملی و خشم عمومی، مستندهای پيشرو و كم هزينه محلی، به گونه ای دور از انتظار، جايگاه برتر را در جداول فروش به خود اختصاص داده اند. در آلمان، كمدی انتقادی «ولفگانگ بكر» با نام «خداحافظ لنين» (داستان يك سوسياليست آلمان شرقی كه همزمان با فروپاشی ديوار برلين به حال اغما رفته و چند ماه بعد بدون هرگونه دركی از شرايط تغيير يافته به هوش می آيد) در رقابت با فيلم های مطرح هاليوود به موفقيت چشمگيری دست يافت. و در فرانسه «Chou Chou » (فيلمی كمدی درباره مردی از آفريقای شمالی كه در پاريس لباس های زنانه می پوشد) به گونه ای مشابه، رقبای آمريكايی خود را پشت سر گذاشت. بر طبق تئوری های موجود، شمار جمعيت سينمارو در جريان بحران های داخلی و بين المللی افزايش می يابد. چنانكه در دوران جنگ جهانی دوم در آمريكا و انگلستان مردم تمايل بی سابقه ای برای تماشای فيلم در سينماها از خود نشان دادند. تا جايی كه در سال 1945 هر هفته هشتاد و دو ميليون آمريكايی و سی ويك ميليون انگليسی به سينما می رفتند و انگيزه اصلی همه آنها «واقعيت گريزی» بود. نتايج تحليل بين المللی «رابرت مايكل» در مورد وضعيت فروش فيلم ها، امروز هم با وجود كاهش كلی تعداد تماشاگران، صادق است: «فيلم های كمدی با قاطعيت از درام های كاملا جدی، پيشی گرفته اند. »

استقبال همگانی از فيلم جديد «ديسنی» با عنوان Bringing Down the House و با هنرنمايی «استوين مارتين» و كوئين لطيفه به عنوان اولين فيلم سال جديد كه موفق شد در پايان چهارمين هفته نمايش به ركورد صد ميليون دلاری دست يابد، بسياری از اهالی سينما را شگفت زده ساخت. و البته اين روند، ساير فيلم های روز را نيز تحت الشعاع قرار داد. از جمله فيلم جنگی «بروس ويليس» به نام «اشك های خورشيد» و فيلم پرجنجال «ويليام فردكين» با نام شكار را می توان نام برد كه در آن «تامی لی جونز» يك سرباز پارتيزان (بنيچيو دل تورو) را كه به دنبال كشتار دسته جمعی آلبانيايی ها در كوزوو به يك جنايتكار روانی تبديل شده است، تعقيب می كند. «Head of State » پرفروش ترين فيلم هفته آمريكا (با بازی «كريس راك»). نيز فيلمی كمدی بود كه با فروش چهارده ميليون دلاری اش در مقايسه با «اتاق وحشت» كه يكسال پيش در همين موقع از سال در پايان اولين هفته نمايش، سی و پنج ميليون دلار فروش كرد، كاملا ناموفق به نظر می رسد «مايكل» بر اين باور است كه شايد فيلم های به نمايش درآمده در اين دوران، به واقع فيلم های خوبی نيستند. «بن رابرتز» مسئول امور سرمايه گذاری «مترودام» (شركت پخش فيلم در انگلستان) با نظريه آنهايی كه معتقدند تماشاگران انگليسی به موجب جنگ عراق خانه نشين شده اند، موافق نيست و چنين برداشتی را نوعی ساده انگاری می داند. او با اشاره به اين نكته كه كشور انگلستان در ماه مارس امسال گرمای بی سابقه ای را تجربه كرد، می گويد: «آب و هوای آفتابی كه همواره يكی از دلايل اصلی مردم برای سينما نرفتن بوده است، امسال با حضور پيش از موعدش همه را غافلگير كرد. آفتاب در انگلستان پديده باارزشی است و در هر حال جنگ عراق نمی تواند انگيزه قانع كننده ای برای مردم باشد كه در خانه هايشان بنشينند و به اخبار گوش دهند، چرا كه در حقيقت خبر خاصی داده نمی شود. افكار عمومی بر اين باور است كه پوشش خبری جنگ چندان توجه برانگيز نبوده است. »

با اين همه «رابرتز» تصديق می كند كه دليل اصلی تصميم گيری اش در مورد پخش كمدی مستند «Spellbound » (داستان هشت كودك كه در ماموريتی برای بردن جايزه National Spelling Bee شركت می كنند) در نظر گرفتن سليقه احتمالی تماشاگران برای تماشای فيلمی سبك و با نشاط بوده است. او می گويد: «Spellbound فقط مردم را می خنداند و هيچ هدف پشت پرده ای را دنبال نمی كند. يكی از دلايل اصلی ما برای خريد فيلم اين بود كه حدس زديم اگر جنگ ادامه يابد تنها فيلم هايی از اين قبيل می تواند مردم را به سينماها بكشانند. » در اين ميان هاليوود هم نمی تواند چندان خونسرد باقی بماند. اگر چه هرگونه عكس العمل خود بيانگر حالات عصبی پنهان مسئولين استوديوهای فيلمسازی است. به گفته يك سخنگوی انجمن سينمای بروكسل «اين بار هم مثل هميشه موضوع تجارت در ميان است. ما روی اين مسئله متمركز نيستيم» و البته همانطور كه انتظار می رود هيچگونه دسترسی به آقای والنتی برای انجام مصاحبه وجود ندارد. با اين همه كسی نمی داند كه اگر جنگ ادامه می يافت و فروش فيلم های آمريكايی در داخل و خارج همچنان در مسير سقوط پيش می رفت، «والنتی» و افرادش برای چه مدت می توانستند ظاهر خونسرد خود را حفظ كنند.


علی معظمی: 1 ـ رايج ترين استدلال عليه حقوق بشر، به عنوان حقوقی فراگير و جهانی، استدلال كسانی است كه دقيقا همين فراگير بودن و جهانی بودن آن را هدف می گيرند. اين ها همان كسانی هستند كه به قول آمارتيا سن فيلسوف و اقتصاددان هندی تبار مانند ديكتاتورهای شرق دور بر مقوله های خامی چون «فرهنگ آسيايی» تأكيد می كنند و معتقدند كه مسائلی چون آزادی... و برابری... و... كه همه را با پسوند «غربی» همراه می كنند چيزهايی هستند كه دست بالا برای همان غرب خوب هستند نه برای جوامعی با فرهنگ متعالی شرقی. اگرچه برای اتمام كلام معمولا اين را هم اضافه می كنند كه اين گونه «بی بندوباری»ها برای غرب هم فاجعه بار بوده است. چيزی كه در پشت چنين استدلال هايی ـ از هر سوی جهان كه ابراز شوند ـ می توان يافت تمايل مصرح و غيرمصرح به حفظ سلسله مراتب پايگانی موجود آن جوامع يا تمايل به بازگرداندن جامعه به ترتيبات پيشين است؛ ترتيباتی كه مدافعان آن را بهترين حافظ منافع خود می يابند. اينان در استدلال های خود بر مستحدث بودن بحث حقوق بشر انگشت می گذارند و در مقابل آن ارزش هايی را می نهند كه می خواهند آنها را به حكمت و خردی جاودان و برين منتسب دارند. در اين تقابل از دو حقيقت عمده تغافل می شود نخست آنكه ملاك حقيقت گزاره ها قدمت باور به آنها نيست و دوم اينكه اين ها بر اين واقعيت چشم می پوشند كه خود متعلق به سنتی هستند با تاريخی از تطورهای طولانی كه در هر عصر و مصری معانی ارزش ها در نزد معتقدان و متعلقان آن تغيير كرده است: اين چيزی است كه متعلقان به اين سنت ها با تأكيد بر همان جاودانی دانستن ارزش هايشان و با چشم پوشی از واقعيت ناسازگاری ها و نزاع ها در بين صاحبان عقايد مختلف و مفسران گوناگون در درون سنت از آن می گذرند؛ چرا كه در ميان همگنان نيز تنها خود را بر حق می دانند.

2 ـ تصور كنيد در جامعه ای زندگی می كنيد كه پدران، دختران خردسال خود را زنده به گور می كنند. شما هر ماه آمار ده ها مورد از اين جنايت ها را می شنويد اما كسی جانيان را به مجازاتی درخور نمی رساند و فرجام كار به قيامت می ماند كه از كشتگان معصوم پرسيده شود «به كدامين گناه كشته شدند؟» جانيان به مجازاتی درخور نمی رسند و به همين سبب كسی هم از تكرار امثال آن جنايت ها پروايی ندارد و از آن هم «مهم تر» اينكه در فرهنگ جاهلی اين جامعه كه متكی بر سنت پدرانشان است چنين كاری به هر روی موجه است. خب هرچه باشد سنت و فرهنگ اينها هم برايشان مهم است. كسی هم كه می خواهد آنها را از چنين كاری منع كند اگر بخواهد موفق باشد نمی تواند برموادی از درون همين سنت انگشت بگذارد تا رويه موجود را تضعيف كند؛ احتمال شكست اين راه بسيار زياد است چرا كه هرچه باشد رسم حاضر از درون همين سنت و با پشتوانه مواد و موارد آن رشد كرده است. راه اساسی جلوگيری از اين جنايت و تبعيض رجوع به اصولی فراگير و جهان شمول است كه از درون اين سنت قابل نقد و نقض نيست اصولی كه مبتنی بر استدلال هايی باشند كه از اعتقاد به آن فراتر می رود. كسی كه به پشتوانه اين اصول بر فرهنگ و سنت جاهلی جامعه فرضی خرده می گيرد برای اينكه معتقدان به اين جاهليت را نسبت به جهالت خود آگاه كند سوای برهان آوردن برای اصول خود به شهود تجربی مشتركی اشاره می كند كه توجه به آن، مقدمه توجه به برهان های او است، و آن اينكه پيش گرفتن اين رويه جنايت بار و تبعيض گونه با هر توجيهی كه باشد زندگی مردمان آن قوم را نكبت آلوده كرده است. او به حس مشتركی ارجاع می دهد كه همه می توانند به آن رجوع كنند مگر آنكه خود به دست خود آن را بپوشانند و كفر بورزند: اينكه كشتن و تبعيض و در بند كردن آدميان به نحو عام و كلی نكوهيده است و همه می توانند اين را بفهمند چون می توانند خود را در موقعيت ذهنی مظلوم اين ستم ها بگذارند و ظلم بودن اين ظلم ها توجيه نمی شود. از ظالمانه بودن كه بگذريم آنچه كه اين استدلال كننده دارد بر آن انگشت می گذارد در حداقلی ترين سطح ناكارآمد بودن وضعيت حقوقی اين جامعه است كه قاتلان خردسالان بی گناه را بی مجازات می گذارد.

3 ـ اما چه چيز باعث می شود كه چنين سنت فرضی جاهلی ای توانسته باشد دوام آورد؟ دو چيز، نخست ناآگاهی و سپس منافع قدرتمندان. به قول يكی از فيلسوفان معاصر آزادی زمانی برای يك عامل ممكن می شود كه او به مفهوم آن دسترسی داشته باشد. امكان دسترسی به اين مفهوم را ذاتی بدانيم يا اكتسابی، هنگامی كه به دست آمد ديگر به دست آمده است. كسی كه فهميد حق دارد آزاد باشد، حق دارد با ديگران برابر باشد، حق دارد كه جانش از آسيب آنان محفوظ باشد و بی گناه كشته يا در بند نشود ممكن است نتواند حقوق خود را احقاق كند اما تصور اينكه بتواند آگاهی خود را به دور بيندازد بسيار سخت است. فهم اينكه شخص بايد حداقلی از حقوق را داشته باشد فهم اين است كه برای رفتن به هر مقصدی و رسيدن به هر هدفی، شادخواری باشد يا رفتن به سوی تعالی موعود اديان و مكاتب، بايد آزادی و امنيتی حداقلی را داشته باشد تا بتواند اختيار كند و بتواند به هر راهی كه انتخاب و اختيار كرد برود. داشتن حداقلی از حقوق به اين معنا است كه هر كس بتواند بی ترس از دست اندازی ديگران هر راهی را برود و هرگاه كه خواست در وضعيت خود تجديدنظر كند و يا راه عوض كند و اين حداقل حقوق، شرط انسانيت او است.

4 ـ در جوامعی مانند استبدادهای شرق دور بحث بين معتقدان به حقوق جهان شمول بشر و قائلان به اسطوره هايی چون فرهنگ آسيايی در فضايی آزاد و برابر برای دو طرف صورت نمی گيرد. در اين جوامع قدرت اگر خود مستقيما طرف دوم بحث نباشد دست كم حامی قوی اين طرف است. رعايت حقوق بشر و قائل شدن به حريمی خصوصی از حقوق فردی كه بايد مصون از دست اندازی شمرده شود دقيقا به معنای محدود كردن حاكميت دولت ها است. اما چالشی كه امروز پيش روی خواستاران حقوق بشر در جوامع استبدادزده قرار دارد اين است كه آنان ديگر فقط با حاكمان خود طرف نيستند. كسانی كه هرگونه اظهار نظر مجامع بين المللی در مورد وضعيت حقوق بشر در كشورهايشان را دخالت خارجی تلقی می كنند و برای اينكه دهن كجی كرده باشند هر بار كه به آنها خرده گيری شود مثلا چند تاكسی ران بيچاره را هم به دار می كشند كه كرايه بيشتری از مشتری گرفته، امروز بيش از پيش قيافه حق به جانب به خود می گيرند و با اشاره به جولان دادن های محافظه كاران نوين آمريكا در جهان به بهانه اعاده دموكراسی و حقوق بشر چنين وانمود می كنند كه گويی شواهد بيشتری بر مدعای سست خود يافته اند و همان گونه كه از قبل هم می گفتند اين حقوق بشر جز بهانه ای برای دخالت بيگانگان نيست آنها مدعی حفظ امنيت شهروندان خود هستند و ساده ترين نشانه های بروز آزادی بيان را به بهانه مخدوش كردن اين امنيت، كه در وضع كنونی جهان بيشتر هم در مخاطره است، گويندگان را به بند می كشند گويی كه مردمان آن جوامع به ياد ندارند كه اين بهانه امنيت چيز جديدی نيست كه با دست اندازی های واقعی آمريكايی ها به رخ كشيده می شود: مردم اين جوامع همواره به بند كشيده می شوند تا در امان باشند به قول شاملو «امنيت بلال شير دانه ای است كه تنها در قفس به نصيب می رسد. »

اما دو چيز ديگری كه اين سركوبگران آزادی چون صدام باز هم مردم را نسبت به آن غافل می پندارند نخست اين است كه آنها به ديده نمی گيرند كه مردم می فهمند كسی كه بيش از هر كسی امنيت آن كشورها را به خطر می اندازد همين زورگويان هستند كه با نقض حقوق شهروندان آنان را از حيثيت انسانی شان ساقط و در دفاع از كشورشان ناتوان می كنند و خود بيش از هر كس بهانه به دست قدرتی می دهند كه باز هم خود بهتر از هر كس می دانند كه با فسادی كه گرفتار آنند و با دوری ای كه از مردم مظلوم خود گزيده اند تاب مقابله با آن قدرت را ندارند و تازه بعيد نيست كه فردای تاريخ معلوم شود كه صدام خود او با اين همه شعارهای ضدآمريكايی خودفروخته ای بيش نبوده كه در آخرين لحظات با تبانی اشغالگران گريخته است. نكته ديگری كه چنين حاكمانی مردم را از آن غافل می پندارند اين است كه همگان می بينند كه دست اندازی های امروز آمريكايی ها از جنس تجاوزات همين مستبدان به حقوق بشر است. امروز آمريكا به اسم امنيت خود و به اسم حقوق ديگران همين كاری را با مردم دنيا می كند كه اينها كردند. بهانه آمريكا حقوق بشر است، در حالی كه با مداخله های خود به ساخت های بين المللی ای كه برای محافظت از اين حقوق شكل گرفته بودند بيش از هر زمانی ضربه زده است. محافظه كاران جديد امروز آمريكا به اسم حقوق بشر در خارج مداخله می كنند و برای گردن ننهادن به ضوابط سازمان های بين المللی و حافظ حقوق بشر دقيقا همان استدلالی را می كنند كه ديكتاتورهای جهان سوم برای كنار گذاشتن حقوق بشر می كنند يعنی تاكيد بر برتری فرهنگ آمريكايی ـ آنگلوساكسون خود بر عقل جمعی ای كه اساس آن ساخت های بين المللی است و تاكيد بيمارگونه بر امنيتی موهوم كه حفظ آن مستلزم گرفتن جان هزاران نفر است.


معذرت می خواهم آقای ريمی

قضيه از اين قرار است كه «سام ريمی» تصميم می گيرد در ادامه موفقيت تجاری «مرد عنكبوتی» قسمت دوم آن را بسازد و طبيعی هم هست كه سراغ «مگواير» می رود، اما اين جوان ساده انديش جواب منفی می دهد و «ريمی» دل شكسته داستان را ول می كند و می گويد سراغ يكی ديگر می رود. واقعيت اين بوده كه «توبی مگواير» همان وقتی كه «ريمی» دوباره سراغ اش رفته به صورت تمام وقت سركار «سی بيسكويت» بوده و آقای كارگردان از او می خواهد يك مرحله اسكن را انجام دهد تا ببينند برای قسمت دوم چه تمهيدات ويژه ای را لازم دارند. «مگواير» پيش خودش فكر می كند كه هفته ای شش روز و روزی پانزده ساعت دارد جان می كند و اگر روز استراحت اش را هم صرف كار ديگری كند بی عقلی كرده، چون آن اسكن هم دست كم هشت ساعت طول می كشيده. «مگواير» گفته كه اصلا فكر نمی كرده كه اين كار برای «ريمی» اين قدر ارزش داشته باشد و تازه مهم تر از همه اين كه بايد پيش آقای كارگردان می رفته و برايش توضيح می داده. جای شكرش باقی است كه «توبی مگواير» فهميده كارش اشتباه است. خدا كند «سام ريمی» هم او را ببخشد!

تغيير چهره به شيوه كيدمن

در مراسم اسكار امسال «استيو مارتين» بازيگر و كمدين درجه يك آمريكايی كه اجرای مراسم را به عهده داشت به شوخی گفت «نيكول كيدمن» در همه فيلم هايش از يك دماغ مصنوعی استفاده می كند و فقط در «ساعت ها» كار «استيون دالدری» است كه او دماغ مصنوعی ندارد! البته ناگفته نماند كه تغيير چهره «كيدمن» در «ساعت ها» خيلی خوب بود و شباهت اش به «ويرجينيا وولف» نازنين كه طاقت زندگی در اين دنيا را نداشت، آن قدر زياد شده بود كه خيلی ها واقعا تعجب كردند. حالا هم خبر رسيده كه «كيدمن» قرار است در فيلم ديگری بازی كند و باز هم سر و شكل اش را عوض كند و قيافه اش حسابی تغيير كند. در اين فيلم كه «جاناتان گيلرز» كارگردانی اش می كند، «كيدمن» بيوه ای است كه با يك پسر ده ساله آشنا می شود و آن پسر ادعا می كند روح شوهر مرده اين زن در او حلول كرده و اين حرف، بيوه را حسابی تكان می دهد.

گوشه و كنار همايش

در ابتدای همايش خلاصه ای از همه مقالاتی كه قرار بود در همايش ارائه شوند به حضار تحويل داده شد. اين مسئله باعث شده بود كه حاضران بتوانند با كسب يك پيش زمينه قبلی به محلی بروند كه مقاله مورد نظرشان در آنجا ارائه می شد.

احسان نراقی در پايان برخی از سخنرانی های روز اول همايش از ميان حاضران شروع به صحبت كرد؛ گرچه صحبت های او بيشتر جنبه توضيحی و تشريحی داشت. بالاخره در يكی از سخنرانی ها لگنهاوزن، كه رياست جلسه را بر عهده داشت، از سخن گفتن نراقی جلوگيری كرد و گفت شما به جای سوال كردن سخنرانی می كنيد!

يكی از حاضران در سالن شماره دو همايش خصوصيت عجيبی داشت. او كه گويا دارای درجه دكترا و استاد دانشگاه بود، در پايان هر كدام از مقالاتی كه به نحوی اسم امانوئل كانت، فيلسوف آلمانی، در آنها به كار رفته بود، بی برو برگرد بلند می شد، بلندگو را به دست می گرفت و می گفت «كانت آلمانی در حوزه اخلاق عملی پژوهش كرده است و علاقه ای هم به فلسفه آن هم به صورت نظری نداشته است. » بعد هم می نشست. هيچ كس، هيچ وقت نفهميد منظور او از اين كار چيست و چرا او كانت را اين قدر واژگونه شناخته است.

وضعيت پذيرايی چه در زمان های استراحت ميان سخنرانی ها و چه در زمان ناهار و شام هايی كه در هتل سرو می شد بسيار دور از انتظار بود. نظم و ترتيب موجود و كيفيت غذاها با توجه به سمينارهای مشابه، تقريبا بی نظير می نمود.

تنها مشكل اصلی همايش مسئله ترجمه همزمان بود. اين مشكل كه تقريبا در تمام سمينارها و همايش ها وجود دارد، با توجه به سطح امروزين تكنولوژی، تنها يك راه حل دارد. آن هم اينكه سخنرانان، متنی را كه برای سخنرانی آماده كرده اند، و نه متن مقاله ارائه شده را يك روز قبل به مترجمان تحويل بدهند و خود را نيز به اين موضوع مقيد كنند كه يك كلمه بيشتر از آنچه بر روی كاغذ آمده نگويند.

يكی از نكات قابل توجه همايش، ماهيت سوالاتی بود كه از سوی مدعوين كشور عربستان سعودی مطرح می شد، گويا آنها منتظر بودند در يكی از مقالات از حقوق بشر يا سازمان ملل تمجيد شود تا پس از ذكر مرثيه ای دردناك، هر چه در دلشان دارند بر سر اين حقوق لعنتی بشر نثار كنند. مهم نبود استدلال سخنران چيست؛ چرا كه آنها بيشتر به دنبال فرصتی بودند تا حرف خودشان را بزنند.

كيفيت بالای مقالات داخلی ارائه شده، يكی از ويژگی های بسيار مهم همايش بود. شايد در بسياری از موارد تفوق محتوايی مقالات داخلی نسبت به مقالات مشابه خارجی، حتی آنها كه از سوی انديشمندان اروپايی و آمريكايی ارائه می شد، قابل مشاهده بود. مقاله محسن كديور، سيد محمد قاری، سيد فاطمی، محمد راسخ و محسن جوادی از اين حيث قابل توجه بود.

نام اوليور ليمن مشهور و آلن گيورت پرطرفدار هم در ميان كسانی كه مقاله ای برای سمينار ارسال كرده بودند اما مقاله شان در سمينار ارائه نشد به چشم می خورد.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو