Persian Archive

• لايحه انتخابات مهم تر است
• سندرم ابرقدرت بودن
• مکانيسم های نظارتی بر حقوق بشر
• شريعتی تاريخی تر می شود
• افول فواره
• ادعای «نقش تحريك آميز» نمايندگان
• موی «عبدی» سفيد شد
• ماجرای دستگيری «سعيد عسگر»
• 15 هزار تلفن
• آمريكا و شهروندان مسلمان
• فعالان صلح و درگيری با اسرائيل


رامين رادنيا: سال 82 مقطعی حساس در تحولات سياسی ايران به شمار می آيد. از يك طرف با نزديك شدن به انتخابات مجلس هفتم كه زمستان امسال برگزار می شود، مجلس ششم كه از آن به عنوان مجلس اصلاحات نام برده می شود تلاش می كند تا در فرصت باقی مانده شرايط را برای تداوم اصلاحات فراهم آورد اين در حالی است كه نمايندگان بايد خود را برای حضور در رقابت انتخابات هفتم آماده نمايند. از سوی ديگر دولت نيز در انتظار تاييد نهايی دو لايحه اصلاح قانون انتخابات و قانون افزايش اختيارات رئيس جمهوری به سر می برد. دو لايحه ای كه تحليلگران معتقدند سرنوشت اصلاحات به تاييد نهايی آن از سوی شورای نگهبان بستگی دارد.در عين حال تحولات منطقه به ويژه پس از سقوط صدام حسين در عراق و افزايش مواضع تند آمريكا عليه ايران به پيچيدگی شرايط افزوده است. احزاب و جريان های داخل نيز دوره حساسی را به خصوص بعد از انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا در اسفند ماه سال گذشته طی می كنند و در حال سنجش نحوه حضور خويش در انتخابات آينده هستند. در اين ميان رخدادهای ديگری نيز در جريان است كه در مجموع نشان دهنده حساس بودن سال جاری در عرصه تحولات ايران است. در گفت وگو با مرتضی مبلغ معاون سياسی وزارت كشور به بررسی تحولات جاری در عرصه های مختلف پرداخته ايم. اين گفت وگو در پی می آيد.

لوايح دوگانه بحث روز محافل سياسی و افكار عمومی است. اهميت اين لوايح در چيست؟ و سرانجام لوايح چه خواهد شد و چگونه بين وزارت كشور، دولت و مجلس شورای نگهبان توافقی حاصل می شود تا نظر رئيس جمهور برای ادامه اصلاحات تامين شود؟

همان طور كه بارها از سوی رياست محترم جمهور و نيز وزارت كشور و ساير شخصيت های حقوقی و حقيقی مرتبط با اين لوايح گفته شده است،اين دو لايحه به دنبال اعمال دو موضوع است كه به كف و حداقل انتظار دولت برای انجام وظايف خويش در مقابل تعهدی كه به مردم دارد باز می گردد. يعنی رئيس جمهور بايد بتواند وظايف خويش را در مقابل سوگندی كه برای مردم ياد كرده و تعهدی كه به آنها داده انجام دهد. بنابراين موضوع لوايح مسئله ای ساده و عادی مثل ساير موضوعات نيست. موضوع بسيار مهمی است كه به هر حال بايد تكليف آن در اين مقطع و شرايط امروز جامعه روشن شود. اگر به موضوع اصلی لوايح نگاه كنيم به خوبی درمی يابيم كه چرا اين دو لايحه پايه ادامه اصلاحات هستند. لايحه اصلاح قانون انتخابات مجلس كه به وظايف وزارت كشور باز می گردد در حقيقت به حاكميت ملی، يعنی سنگ بنای اعمال حاكميت ملی در جمهوری اسلامی كه همان رای مردم و انتخابات است باز می گردد و طبعا تامين و تضمين كننده مشاركت آزاد مردم است. اين لايحه به دنبال اين است كه هرگونه نگرانی و اعمال سليقه در روند انتخابات - روند اعمال حاكميت ملی - را برطرف كند و شرايط شفاف و قانونمند و پاسخگو و اطمينان بخش برای اعمال حاكميت ملی توسط مردم را ايجاد نمايد. اگر اين روند مخدوش شود طبيعی است كه مبنای جمهوری اسلامی می تواند آسيب پذير شود.

در بحث لايحه تبيين اختيارات رياست جمهوری نيز بايد دقت كرد كه در قانون اساسی رئيس جمهور مسئول اجرای قانون اساسی است. اين مسئول بودن يك اصل است، اصلی بسيار مهم در قانون اساسی كه منشور ملت ايران است، اگر اين اصل اساسی بخواهد اجرا شود بايد سازوكارهای اجرايی آن مشخص باشد. در غير اين صورت به اين معنا است كه قانون اساسی در اجرا مشكل و ابهام دارد و دچار خلل است چرا كه اين اصل تضمين اجرای قانون اساسی است. با تبيين صورت مسئله مشخص می شود كه چرا آقای خاتمی اين لوايح را به معنای كف و حداقل نياز خود برای انجام وظايف رياست جمهوری توصيف كرده است. بنابراين موضوع بسيار جدی است و معتقدم ما بايد از تمام سازوكارهای ممكن كه ناقض مصلحت عمومی و ملی نباشد استفاده كنيم تا دو هدف اساسی تامين شود.

با اين وجود به نظر می رسد از يك طرف مخالفت با لايحه اصلاح اختيارات رياست جمهوری كاهش يافته است و ممكن است با توجه به زمان باقی مانده برای انتخابات آينده رئيس جمهوری در نهايت اين لايحه تصويب شود از طرف ديگر به نظر می رسد كه خود آقای رئيس جمهور هم بيشتر روی اين لايحه تاكيد دارند. بنابراين ممكن است موافقتی صورت گرفته باشد و لايحه اختيارات رياست جمهوری تصويب اما لايحه اصلاح قانون انتخابات تصويب نشود و به رضايت نسبی منجر شود.

اينكه رئيس جمهور اخيرا روی لايحه اصلاح اختيارات تاكيد داشتند به تاخير زمانی اين لايحه باز می گردد. همان گونه كه می دانيد آقای خاتمی موقعی كه لايحه اصلاح انتخابات رد شد، مواضع روشن و شفاهی را اعلام كردند اما چون در مقطع بعدی، لايحه تبيين اختيارات رياست جمهوری نيز توسط شورای نگهبان رد شد طبيعی بود كه در آن زمان چنين تاكيدی می كردند و اين به هيچ وجه به اين معنی نيست كه آقای خاتمی بين اين لوايح يكی را بر ديگری مقدم می دانند. ضمن اينكه اگر بخواهيم بين اين دو ميزان اهميت را مشخص كنيم، لايحه اصلاح قانون انتخابات از جهتی مهم تر است به خاطر اينكه مبنای حاكميت ملی با انتخابات و قانون شفاف و روشن تضمين می شود. اما در مورد اينكه ممكن است توافقی برای تصويب يكی از لوايح و رد ديگری صورت گرفته باشد چنين توافقی صورت نگرفته است. البته مذاكره برای تصويب لوايح صورت گرفته و می گيرد. چون يكی از سازوكارهايی كه برای برون رفت از اين بن بست و مشكل مطرح شده است بحث رايزنی و مذاكره با شورای نگهبان است تا دو طرف به يك نقطه قابل قبولی برسند. در آنجا ممكن است سر بعضی از موارد امكان انعطاف مطرح شود اما بر سر اصول اين دو لايحه انعطاف معنی ندارد. در لايحه اول اصل اساسی اين است كه هر گونه اعمال سليقه و هرگونه دخالت غيرقانونی در انتخابات يا هرگونه فرآيندی كه منجر به محدوديت انتخاب مردم شود، منتفی شود. در بحث تبيين اختيارات هم باز به هر حال تعيين سازوكار حداقلی برای رئيس جمهور - هر شخصی كه می خواهد باشد گرايش و جناح مهم نيست ـ كه تضمينی برای اجرای قانون اساسی باشد اصل است. يعنی رئيس جمهور اگر ديد جايی قانون اساسی نقض می شود بايد بتواند با آن سازوكار جلوی آن را بگيرد و اينها مواردی نيست كه بشود سر آن مماشات كرد و كوتاه آمد.

لايحه انتخابات با توجه به انتخابات مجلس هفتم كه امسال قرار است برگزار شود، از اهميت بسياری برخوردار است. اين لايحه چه تاثيری می تواند در انتخابات داشته باشد؟

آنچه كه مهم است تصويب اين لايحه يك فضای اطمينان بخش و اعتمادآوری را در فضای عمومی جامعه ايجاد می كند و همه گروه ها و جريانات سياسی و اقشار مختلف مردم می توانند در چارچوب قانون و فارغ از هر گونه اعمال سليقه وارد فرآيند مشاركت و رقابت سياسی شوند. البته يك دغدغه عمومی هم مطرح است و آن بحث ميزان مشاركت مردم در انتخابات آينده است. مشاركت مردم برای تمامی حكومت های مردمسالار به خصوص برای نظام جمهوری اسلامی كه تاكيد برجسته تر و عميق تری بر حضور و مشاركت مردم دارد، امری ضروری است به خصوص بعد از انتخابات شوراها كه تا حدی مشاركت مردم به دلايل مختلف با كاهش مواجه شده به طور طبيعی بايد نگران باشيم كه عوامل منجر به كاهش مشاركت و دلسردی مردم توسعه نيابد. نبايد مردم احساس كنند كه رای آنان اثر لازم را ندارد. در انتخابات مجلس هفتم يكی از اقدام های مهم آن است كه مسئولان و نخبگان جامعه با يك اراده و تصميم ملی در شناسايی عوامل كاهش مشاركت و رفع آن تلاش نمايند.

به اهميت مشاركت مردم در انتخابات آينده اشاره كرديد و اينكه هر چه قدر نظارت قانونمند و شفاف باشد مشاركت مردم بيشتر می شود. اما در اسفند سال گذشته يعنی انتخابات شوراها با وجود اينكه نظارت شورای نگهبان در كار نبود و انتخابات با تنوع چهره ها، افراد و احزاب مختلف برگزار شد، مشاركت گسترده مردم تحقق نيافت. بنابراين بايد عوامل ديگری مطرح باشد. اين رويكرد مردم را چگونه تحليل می كنيد.

عوامل كاهش و افزايش مشاركت مردم متنوع است و دلايل عديده ای دارد. قانون انتخابات تضمين كننده برگزاری انتخابات به صورت سالم، اطمينان بخش و اعتمادآور است و قانون انتخابات تا حدی می تواند زمينه مشاركت مردم را ارتقا دهد. اين قانون بايد از قابليت جلب اطمينان مردم برخوردار باشد. در كنار اين نكته عوامل ديگری مانند شرايط اجتماعی، مناسبات حكومت و مردم، ميزان رضايت يا نارضايتی عمومی، شكاف های اجتماعی، نگاه حكومت به مردم، احساس عمومی مردم نسبت به سرنوشت خويش، احساس مردم نسبت به رای شان و ساير عوامل ديگر در ميزان مشاركت مردم موثر است. بررسی های انجام شده و در دست انجام از انتخابات شوراها نشانگر آن است كه عوامل متعددی در كاهش مشاركت مردم موثر بوده است. البته كاهش مشاركت در اين انتخابات سراسری نبود، بلكه در بعضی از نقاط به خصوص در كلان شهرها كاهش مشاركت مردم چشمگير بود ولی اين موضوع اهميت دارد و به عنوان يك هشدار تلقی می شود. در آنجا عوامل متعددی دخيل بودند. شرايط اجتماعی و سياسی نيز در عملكرد شوراها در برخی بخش ها و نحوه انعكاس فعاليت شوراها موثر بود. به خصوص نوعا توسط رسانه های جمعی جنبه های منفی شوراها و ناكارآمدی های آنها بيشتر مطرح می شد و به جنبه های مثبت شوراها كمتر توجه می شد. توقعی در رسانه ها از شوراها در افكار عمومی ايجاد شد و براساس آن مردم توقع داشتند در همين دور اول شوراها كارهای بسيار چشمگير و گسترده ای انجام شود. يعنی توقع مردم متناسب با توان و ظرفيت شورا در دور اول تبيين نشد. به هر حال در بحث مشاركت مردم عوامل مختلفی موثر است كه يكی از آنها موضوع قانون اطمينان بخش و اعتمادآور است.

كاهش مشاركت مردم را نوعی هشدار توصيف كرديد، اما با اين وجود برخی از مقامات، شخصيت ها و احزاب چنين تلقی ای ندارند. آيا آنها به اين هشدار بی توجه اند؟

فكر می كنم كم توجهی به اين هشدار يك مقدار ناشی از آن است كه برخی جريان ها اصولا به رای مردم و توسعه مشاركت اعتقاد واقعی ندارند و آن را بيشتر به عنوان جبر زمانه تلقی می كنند و آرزو می كنند با تغيير شرايط داخلی و خارجی، از مضرات آن خلاص شوند و مقداری هم ناشی از سياست زدگی جامعه است كه ما به آن مبتلا شده ايم به اين معنی كه متاسفانه فضای سياست زده به گونه ای است كه گروه ها به خصوص گروه هايی كه كمتر رای مردم را برمی تابند به سرعت به مسائل جامعه صبغه جناحی و گروهی می دهند و اين مسائل را به ويژه مباحث ملی را در حد مسائل قشری تقليل می دهند. متاسفانه خيلی از موارد را در جامعه شاهد هستيم كه به راحتی قربانی منافع و مطامع جناحی می شود. در اين ميان اصل اعتماد عمومی و اينكه مردم بايد به طور مستمر احساس كنند كه صاحبان اصلی اين نظام و اين كشور هستند فراموش و مخدوش می شود. حتی در مسئله مهمی مانند سياست خارجی شاهد مخدوش شدن منافع ملی هستيم. رفع خطر از دشمن سراپا مسلح گاهی به مسيری می افتد كه قربانی مطامع گروهی و جناحی می شود و بيش از پيش بهانه به دست دشمن می دهد.

برگزاری رفراندوم موضوعی جنجالی شده كه به صورتی در داخل و به نحوی ديگر از سوی اپوزيسيون خارج از كشور مطرح می شود. طرح همزمان اين بحث به دو شكل متفاوت در داخل و در خارج كشور، به اختلافات جناح ها دامن زده است و برخی می گويند منظور اصلاح طلبان از رفراندوم همان رفراندوم مورد نظر آمريكا است. اساسا جايگاه رفراندوم در قانون اساسی كجاست و در صورتی كه نمايندگان مجلس برگزاری رفراندوم را تصويب كنند آيا وزارت كشور آمادگی برگزاری رفراندوم را دارد. آيا قانون فعلی جوابگوی انجام رفراندوم است؟

در بحث رفراندوم متاسفانه مغالطه ای اتفاق افتاد كه رسانه های خارجی و متاسفانه بعضی از رسانه های داخل كشور به آن دامن زدند و رفراندوم را نسبت به اصل قانون اساسی و اصل نظام معرفی كردند. در حالی كه منظور گروه ها و افراد داخلی از بحث رفراندوم و همه پرسی تغيير قانون اساسی يا اصل نظام نيست. بلكه منظور اجرای يكی از اصول قانون اساسی است. همه حرف اين است كه مجلس و رياست جمهوری بر سر حل مسائل اساسی و مهم كشور براساس قانون اساسی از سازوكار پيش بينی شده در آن استفاده نمايند. مثلا در بحث لوايح رياست جمهوری هم يك بحث جدی آن است كه اگر بن بست ها باز نشد بتوان آنها را به عنوان مسائل مهم كشور به همه پرسی گذاشت و اين فرصت را ايجاد كرد كه مردم نظراتشان را بيان كنند. همه پرسی يك راه برون رفت از مشكلات وبن بست ها است كه در قانون اساسی پيش بينی شده و جزو ظرفيت های بسيار ارزشمند قانون اساسی است.

اين شيوه ای بسيار عادی و طبيعی است و هميشه هم می تواند مورد استفاده قرار بگيرد. فكر می كنم علت مغالطه هايی كه توسط برخی افراد و رسانه های داخلی مطرح می شود آن است كه از اين ظرفيت پيش بينی شده در قانون اساسی و از نتايج احتمالی آن احساس خطر می كنند و احتمال جدی می دهند كه مردم برخلاف نظر آنان رای دهند وگرنه هيچ دليلی برای تخطئه همه پرسی وجود ندارد و اين نوع گره زدن نظريات دلسوزان كشور با آنچه در راستای مخالفت با نظام است يك حركت خطرناك است كه توسط اين رسانه ها دنبال می شود. تاكيد می كنم كه اگر رايزنی ها برای برون رفت از بن بست ايجاد شده در لوايح به نتيجه مطلوب نرسيد يكی از راه های ضروری برای حل مشكل، همه پرسی است و ما هم به عنوان وزارت كشور آمادگی برگزاری همه پرسی را داريم و مجلس هم اقدام به اصلاح آيين نامه داخلی خود در اين زمينه كرده است.

بعضی از منتقدان برگزاری رفراندوم می گويند ممكن است برگزاری رفراندوم برای مسائلی كه مستقيما با منافع مردم مرتبط نيست و انگيزه كافی را در تمامی قشرها ايجاد نمی كند، می تواند مشاركت مردم در انتخابات را پايين بياورد. يعنی نتوان انگيزه لازم را در مردم ايجاد كرد كه حضور گسترده ای در انتخابات داشته باشند و به پای صندوق های رای بيايند. آيا اين موضوع مطرح است؟

موضوع لوايح امر ساده ای نيست كه با منافع مردم مرتبط نباشد. بلكه به يك معنی بيشترين ارتباط را با منافع آنان يعنی حق تعيين سرنوشت و تضمين اجرای قانونی اساسی دارد. البته در مورد احتمال حضور كمرنگ مردم در انتخابات همه پرسی مسئله ای نيست كه قبل از وقوع آن بتوان قضاوت كرد. مردم مصلحت خودشان را در هر زمان تشخيص می دهند و قانون اساسی نيز مشخص كرده كه برای همه پرسی چگونه بايد عمل شود. مجلس و رئيس جمهور ممكن است بر سر موضوعی تشخيص بدهند كه بايد همه پرسی انجام شود بنابراين بايد همه پرسی برگزار شود، اينكه مردم كم شركت كنند و يا استقبال كنند، بحث ثانوی است. اگر كم شركت كردند بايد تحقيق كرد و دليل را شناخت و يا از قبل بايد فكر كرد كه دلايل كاهش احتمالی شركت مردم چه می تواند باشد و مشكلات منجر به كاهش مشاركت برطرف شود. اصلا خود اين فرآيند به جريان های سياسی كشور و نهادهای كشور درس می دهد كه عملكرد خودشان را تنظيم كنند و ببينند كه مردم چه می خواهند و مصالح ملی چيست كه در همان راستا حركت كنند. اين ربطی به جناح بندی ها ندارد. هر جناحی در كشور با اين فرآيندها می تواند وزن و جايگاه خود را تشخيص بدهد و بر اين اساس خود را تنظيم كند. اينها نوعی بازخورد عملكرد در جامعه است.


ترجمه عباس فتاح زاده: رابرت جی ليفتون از دهه پنجاه سرگرم تحقيق پيرامون موضوعاتی نظير سوءاستفاده از قدرت، اعمال خشونت و كشتارهای جمعی است. وی اين موضوعات را از ديدگاه روانشناسی مورد بررسی قرار می دهد. اين روانشناس آمريكايی از جمله بنيانگذاران سازمان «پزشكان بين المللی محافظت كننده در مقابل جنگ هسته ای» است. او در مورد پزشكان دوران نازيسم، اشخاص زنده مانده از اردوگاه های نازی، سربازان حاضر در جنگ ويتنام، تهديدات هسته ای و وضعيت روحی تروريست ها تحقيق كرده است. ليفتون كه 84 سال سن دارد، در حال حاضر به عنوان استاد ميهمان در دانشگاه هاروارد تدريس می كند. وی را يكی از پديدآورندگان رشته «تاريخ نگاری روانشناسانه» می دانند. در قالب اين رشته برای درك بهتر روندهای تاريخی، محقق خود را به آنها نزديك كرده و اشخاص فعال در هر روند را با استفاده از ابزار روانشناسی زير ذره بين می برد. ليفتون اخيرا در گفت وگويی با مجله اشپيگل به تبيين بيماری «ابرقدرت بودن» و جنگ شبه آخرالزمانی جورج بوش پرداخته است.

جنگ عراق چقدر آمريكا را تغيير داده است؟

لشكركشی اخير جامعه ما را عميقا تغيير داده است ـ آن هم در جهت اصول گرايی ويران گرانه. البته سوءتفاهم نشود؛ من به كشورم عشق می ورزم. اما معتقدم وطن پرستی به معنای حفظ نگاه انتقادی نسبت به دولت و سوءاستفاده آن از قدرت است. لذا با نگرانی احساس می كنم كه اكنون روح آمريكايی در معرض خطر بزرگی است. ما ممكن است اصولا خويش را از دست بدهيم، اصولی كه موجب شده بسياری از ما نگاه خاصی به اين سرزمين داشته باشيم. به عنوان مثال به رسميت شناخته شدن دموكراسی واقعی زير سوال رفته است. در عوض ما بدل به گروهی ظالم می شويم. خيلی از كشورها ما را به چشم يك قدرت خطرناك می نگرند. چنين چيزی قابل درك هم هست.

دقيقا چه اتفاقی بر سر «روح آمريكا» آمده است؟

بسياری از آمريكايی ها ـ چه سياستمداران و چه مردم ساده ـ درگير چيزی شده اند كه من آن را سندرم ابرقدرتی می نامم. به سبب قدرت عظيم تكنولوژيكی و نظامی آمريكا، رهبران ما احساس می كنند كه به قدرت مطلق بدل شده اند. اين احساس با نوعی اصول گرايی مسيحی به هم آميخته است. سندرم موجود نوعی احساس نادر را پديد آورده كه براساس آن فرد خويش را دارای حق آسيب ناپذير شدن می داند. مطابق چنين برداشتی ما می توانيم به هر كسی كه آن را تهديدی برای مصونيت و آسيب ناپذيری خويش تلقی می كنيم، حمله نماييم.

آيا سندرم ابرقدرتی چيزی فراتر از غرور ساده يك مركز قدرت است؟

ما با عناصر جديدی سروكار داريم. تفوق نظامی ما فوق العاده زياد است، بسيار فراتر از توان يك ابرقدرت تاريخی. آمريكا با امپراتوری بريتانيا تفاوت دارد، زيرا ايالات متحده نمی خواهد در كشورهای مختلف مانده و خود آنها را اداره كند. آمريكا از راه دور حكومت می كند و بعضی مواقع هم سلطه خويش را با حمله سريع نظامی ديكته می كند ـ مثل جنگ عراق. نمی توان بر قدرت طلبی آمريكا برتری جست. حتی من می گويم آمريكا می خواهد خود بر تاريخ حكم براند.

با چه هدفی؟

هسته سندرم ابرقدرت بودن مبارزه دائمی برای ايجاد امنيت كامل است. بسياری از زياده روی های ما در جنگ عليه تروريسم ناشی از اين می شود كه می خواهيم تمامی تروريست های دنيا را بكشيم. دولت ما محكوم به شكست است، زيرا دستيابی به وضعيت آسيب ناپذيری غيرممكن می نماياند. مثل موشی شده ايم كه درون يك حلقه دور می زند (كنايه از عمل بيهوده). يك ابرقدرت هيچ گاه نمی تواند بياسايد.

آمريكا چه مدت می تواند اين وضعيت را تحمل كند و در مقابل آن دوام بياورد؟

دولت فعلی آمريكا چه در سطح ملی و چه در سطح بين المللی شكست خواهد خورد. تنها سوالی كه مانده اين است كه اين دولت تا زمان شكست خويش چقدر خسارت در دنيا و آمريكا ايجاد خواهد كرد. آنچه كه اكنون در عراق اتفاق می افتد روشن می سازد كنترل مطلق داشتن غيرممكن است ـ فرقی هم نمی كند كه ما در بعد سياسی پيروز ميدان باشيم يا نباشيم. آمريكايی ها برای حكومت در عراق و يا ايجاد دموكراسی در آن كشور با دشواری های زيادی روبه رو هستند. در اينجا مشكلات واقعی سندرم ابرقدرت بودن رخ می نمايند. بيماری مذكور موجب می شود تا يك ابرقدرت بيش از حد خود را بزرگ جلوه دهد.

آيا اين بيماری قابل علاج است؟

به هيچ عنوان. هيچ چيز آن را نمی توان تغيير داد. با وجود اين ملت آمريكا قادر است تحولی اساسی را پديد آورد. قشر متعصب و سرسخت تقريبا غيرقابل تغيير است و مسير خويش را تغيير نمی دهد، اما می توان قشر مذكور را منزوی كرد. فشارهای بين المللی می تواند در اين زمينه موثر باشد. مقاومت آلمان، فرانسه، روسيه و چين در مقابل ايالات متحده موضوع بسيار مهمی در جريان جنگ عراق بود. آمريكا اكنون بيش از هر زمان ديگری در طول تاريخ خود منزوی شده است. شايد اين وضعيت از نقطه اوج مقتضيات و ظرفيت تحمل آمريكا هم فراتر رفته باشد.

آيا فكر می كنيد اگر ايالات متحده از نقش رهبری جهانی خويش عقب بكشد، درمان می شود؟

خير. آمريكا صرفا بايد قدرت خويش را با احتياط بيشتر و به شيوه ای معقولانه تر به كار گيرد. اگر آمريكا مرزهای قدرت خود را تشخيص دهد، به اعتقاد من بايد اين امر را نشانه ای از بلوغ دانست. البته ترديد دارم كه دولت كنونی قادر به چنين كاری باشد.

چرا برای آمريكايی ها اين قدر سخت است كه آسيب پذير بودن خويش را بپذيرند؟

ما ضربه پذير بودن خويش را به صورت شوكی دردناك در روز يازده سپتامبر تجربه كرديم. تا قبل از آن آمريكايی ها به آسيب ناپذيری خويش اعتقاد راسخ داشتند. اين اعتقاد تا حدودی ناشی از وضعيت جغرافيايی ايالات متحده و محفوظ بودن آن در ميان دو اقيانوس (اقيانوس های آرام و اطلس) می شد. يك علت ديگر آن نيز تلقی كردن آمريكا در مقام يك سرزمين منحصربه فرد بود. گفته می شد آمريكا مكانی است كه بسياری از رنج های ساير كشورها به هيچ عنوان به آنجا راهی ندارد.

آيا يك ابرقدرت زخم خورده الزاما پرخاشجو می شود؟

يك ابرقدرت زمانی كه از ضربه ای بزرگ جان سالم به در می برد و متعاقب آن نمی تواند با آسيب پذيری خويش كنار بيايد، غالبا دنيا را به چشم دشمن خويش می نگرد. من اشخاصی را كه از اردوگاه های مرگ نازی و بمباران های هيروشيما و ويتنام جان سالم به در برده اند مورد تحقيق قرار داده ام. ميان تمامی آنها برخی اشتراكات مشاهده كرده ام. ترس از مرگ نوعی احساس خاص را به وجود می آورد. بعضی ها خود را لعنت می كنند و می گويند چرا ما نتوانستيم وقايع را متوقف كنيم؟ چرا به مردم كمك نكرديم؟ در پی اين وضعيت نهاد يا فرد آسيب ديده ای كه از ضرر وارد آمده جان سالم به در برده سعی می كند با همراهی سايرين نوعی معيار «اهميت سنجی» خاص را تدارك ببيند. در نگرش جديد غالبا قضايا با درجه اهميتی بالا در حد مسائل مربوط به مرگ و زندگی ارزيابی می شوند. بوش و مشاورانش اين نوع از مفهوم دادن به وقايع را در ميان آمريكايی ها تقويت كرده اند. دولت ايالات متحده تفسيری پرخاش جويانه را از شرايط شيوع داده كه همانا «جنگ عليه تروريسم» است.

آيا می توان بوش را كسی دانست كه در قالب آنچه كه شرح داديد از ضربه ای بزرگ جان سالم به در برده است؟

همه آمريكايی ها افرادی محسوب می شوند كه از ضربه بزرگ يازده سپتامبر جان سالم به در برده اند، ولو اينكه مستقيما هم مورد تهديدی قرار نگرفته باشند. تا قبل از حمله به ساختمان مركز تجارت جهانی در آمريكا جورج بوش يك رئيس جمهور كم اهميت تلقی می شد، رئيس جمهوری كه مدت چندانی را در دفتر كارش سپری نمی كند. با بروز حوادث يازده سپتامبر بوش مأموريت زندگی خود را كشف كرد و به صورت تمام و كمال به دنبال آن افتاد. «جنگ عليه تروريسم» به هدف زندگی وی بدل شد. تقسيم دنيا به خير و شر هم بخشی از اين مأموريت بود. او مذهب مداری اصول گرايانه را به عنوان عاملی برای تقويت مسيحيت و سندرم ابرقدرت بودن به كار گرفت. اين تركيب خطرناك اكنون در مقابل جهانيان قرار گرفته است.

شما معتقديد نوعی نيروی جديد در جورج بوش وجود دارد. همچنين تعلق خاطر به «خشونت آخرالزمانی» را در وجود وی تشخيص داده ايد. در اين مورد توضيح بدهيد.

منظور من از خشونت آخرالزمانی آمادگی برای ايجاد ويرانگری های عظيم جهت پاكسازی های روحی است. در اين چارچوب يك دنيا بايد حيات خود را متوقف كند تا جا برای دنيايی بهتر باز شود.

اما با اين تعريف به نظر می رسد خشونت آخرالزمانی در درجه نخست تخصص بن لادن است؟

نمونه عينی آن نزد وی وجود دارد. او می خواهد نابود كند تا دنيا پاك شود، تا آمريكا ضعيف شود و دنيا از شر كفار خلاصی پيدا كند. روند فعاليت های «شبه آخرالزمانی» در دولت بوش به اندازه بن لادن شكل آشكار ندارد. رهبران دولت ما خود را منطقی و مشروع نمايش می دهند و به دنبال دموكراسی در دنيا هستند. اما عملكرد آنها نشانگر نوعی طرح آخرالزمانی است.

بيشتر توضيح بدهيد.

بخشی از تناقض كار را می توان با پيروی از اصول منطق دريافت. بوش سخن از «محور شرارت» می راند و می گويد قصد دارد شر را در دنيا از ميان ببرد. «جنگ عليه تروريسم» هيچ گونه مرز زمانی يا مكانی نمی شناسد و بی پايان است. آن گونه كه بوش می گويد هدف جنگ مذكور نابودی هرگونه تروريسم در دنياست. وقتی همه بميرند در آن صورت دنيا از «شر» عاری می شود. روشن است كه چنين ادعايی بی معنی است. اگر كسی در دنيا بگردد تا تروريست ها را بكشد و سياست های پرخاش جويانه اجرا كند، تعداد تروريست ها را بسيار بالاتر از وضعيت موجود می برد.

آيا شما وضعيت موجود را چيزی فراتر از منطق يك رئيس جمهور هيجانی می دانيد؟

بله، البته. روندهای مذكور در جاهايی نظير «سند استراتژيك امنيت ملی» كه در سال 2002 تهيه شد، نمود پيدا می كند. سند مذكور حامی سلطه طلبی نظامی مطلق توسط آمريكا در تمامی نقاط دنياست. بر اين اساس هيچ كشوری حق ندارد جايگاه ما را به بحث بكشد و يا حتی آنقدر بلندپرواز باشد كه خودش را با ما مقايسه كند. اين بخشی از ديدگاه كلی كنترل دنيا و حتی تاريخ است. سند فوق بسيار صريح است. در سند مذكور تأكيد می شود كه بايد به كشورهای ديگر ولو در قالب اقدامات يكجانبه حملاتی صورت گيرد. در متن سند اصرار زيادی بر اين موضوع به عمل آمده كه بايد در تمام دنيا دموكراسی برقرار شود بدين ترتيب نسخه ای مادی از ايده «نابودی دنيا برای نجات آن» ارائه شده است.

آيا نمونه های ديگری در طول تاريخ برای اين نوع خشونت وجود داشته است؟

تاريخ سرشار از چنين مواردی است. ناسيونال سوسياليست ها نيز نوعی نمونه مادی از جنبش های مذكور بودند. آنها می كوشيدند دنيا را به شيوه ای بيولوژيكی پاك كنند و برای اين كار يهودی ها را می كشتند تا بدين ترتيب به باور خويش از شر ژن ها و نژادهای بد خلاص شوند. كمونيست ها نيز قصد داشتند دنيای بورژوازی را نابود كنند تا بر ويرانه های آن كمونيسم ايده آل را بنا نهند. سال ها قبل از آن جنگجويان صليبی به بيت المقدس رفتند تا در جريان «جنگی مقدس» مسلمانان، يهودی ها و كلا غيرمسيحيان را به قتل برسانند. خشونت آخرالزمانی تمايلی بسيار گسترش يافته در ميان انسان هاست. اين خصوصيت ربطی به يك دين يا گروه خاص ندارد.

چه چيزی موجب جلب توجه انسان ها به چنين نگرشی می شود؟

خشونت مذكور بخشی از اسطوره شناسی انسانی در جهان به شمار می رود كه در آن تولد و تولد دوباره، نابودی و نوآوری و مرگ به عنوان راهی به جاودانگی بررسی می شود. تمامی اينها به آغاز تاريخ برمی گردد و ناشی از «پديده» بودن انسان ها می شود. انسان به عنوان يك پديده می داند كه بايد بميرد.

عاملان اين خشونت چه نفعی از آن می برند؟

خشونت مورد نظر دو نياز قوی را ارضا می كند: ارزشمند شدن به لحاظ روحی و تمايل به در خدمت گرفتن اصل مطلق بودن.

آيا فرهنگ هايی وجود دارند كه در مقابل تفكر مذكور مصون باشند؟

خير. شوكو آساهارا، رهبر فرقه آوم (AUM) يعنی همان فرقه ای كه در متروی توكيو گاز سمی پخش كرد، متعلق به يك محفل بودايی بسيار صلح دوست بود. حمله به متروی توكيو از نگاه وی آغاز يك نوآوری روحی بشر بود. او به داستان آرماگدون اشاره داشت، داستانی كه پررنگ ترين داستان در زمينه مبارزه خير و شر است.

شما كتابی پيرامون شخصيت آساهارا نوشته ايد و در آن هشدار داده ايد كه در جهان فرهنگ ها زيرمجموعه هايی با افكار خشونت آميز فوق شكل می گيرند. آيا با اين كار حوادث يازده سپتامبر را پيش بينی كرديد؟

طبيعی است كه من نمی توانستم حادثه مذكور را پيش بينی كنم. اما گفتم تعداد تركيب های موجود ميان متعصبين بالفطره و سلاح های بالفطره در حال افزايش است. گفتم اين گروه ها می توانند موفق تر از فعاليت های آساهارا باشند. اين ارزيابی همچنان به قوت خود باقی است.

اگر شما بخواهيد برای رفتار دولت بوش نوعی درمان تجويز كنيد، چه سفارشی می كنيد؟

نمی توان با بن لادن پشت يك ميز نشست، زيرا او يك متعصب است. اما می توان تلاش كرد تا وی منزوی شود و با اطرافيان وی تماس های خوبی برقرار كرد. اطرافيان وی را می توانند اشخاصی خاص و يا برخی كشورها تشكيل دهند. ما بايد به نيازهای اطرافيان او احترام بگذاريم و به آنها آلترناتيوهايی ارائه دهيم. اين بهترين راه مبارزه با تروريسم است. خشونت ممكن است در برخی مواقع لازم باشد ـ اما خوددار بودن و رعايت چارچوب های بين المللی پيش شرط آن است.

به زودی صدها هزار سرباز از عراق به خانه هايشان بازمی گردند. آيا فكر می كنيد آنها می توانند دوباره در جامعه حل شده و با آن ارتباط برقرار كنند؟

كسانی كه از جنگ ويتنام برگشتند با استقبال خوبی مواجه نشدند، اما من می ترسم كه اين جنگ محبوب جلوه داده شده باشد. اين مشكل هم طبيعتا وجود دارد كه ما غيرنظاميان را برای جنگ به صورت يك قاتل درآورده ايم. آنها بعد از بازگشتن به خانه مجبورند به يكباره آدم كشتن را كنار بگذارند.

حداقل چهار نفر از سربازانی كه در جنگ افغانستان حضور داشتند تاكنون زنان خود را كشته اند.

كشتار آگاهانه غيرنظاميان در جنگ، پيامدهای وحشتناكی در افراد پديد می آورد، چه در افغانستان و چه در عراق. بسياری از سربازانی كه از عراق برمی گردند زخم های روحی با خود دارند.

آيا اين هم يكی از نشانه های سندرم ابرقدرت بودن است؟

بله؛ سربازان چنين روحيه ای را پذيرا می شوند: آنها می توانند بدون احساس تأسف و رنج آدم بكشند. آنها ترسی را كه در ديگران پديد می آورند، احساس نمی كنند. با توجه دادن سربازان به اينكه آنها مأموريتی مقدس را انجام می دهند، بی احساس بودن پررنگ تر می شود. اين دقيقا همان چيزی است كه دولت آمريكا سعی بر آن دارد. ملت بی احساس می شود و روزبه روز رنج ها و نيازهای ملل ديگر را كمتر جدی می گيرد. در اين حالت به راحتی می توان مردم را به خشونت ترغيب كرد. لذا من می گويم كه نگران روح كشورم هستم.


ترجمه عليرضا دباغی: در نظام نظارتی سازمان ملل متحد، دو نوع مكانيسم نظارتی بر حقوق بشر وجود دارد. يكی از اين مكانيسم ها «قراردادی» است و به كميته های خاصی اشاره دارد كه به طور رسمی توسط معاهدات اساسی بين المللی راجع به حقوق بشر ايجاد شده اند. اين كميته ها ـ كه ناشی از معاهده هستند ـ بر اجرای كنوانسيون های مربوط به حقوق فردی توسط دولت ها، نظارت می نمايند. پس از سال ها، سازمان ملل متحد «نظام تحقيق» را به عنوان يك نظام مستقل و ويژه و خارج از چارچوب قراردادی (مكانيسم خارج از قرارداد يا آيين ويژه)، توسعه داد. در اين روش كارشناسان مستقل با توجه به توانايی های فردی خود، به عنوان گزارشگر ويژه يا اعضای گروه های كاری به ارائه گزارش می پردازند.

1 ـ كميته های ناشی از معاهده (مكانيسم قراردادی)

كميته های ناشی از معاهده به منظور نظارت بر تلاش دولت های عضو شش معاهده اصلی حقوق بشری سازمان ملل و به منظور اجرای مقررات اين اسناد بين المللی ايجاد شده اند.

1 ـ 1 ـ كميته حقوق بشر (HRC): اين كميته بر اجرای «ميثاق بين المللی حقوق مدنی و سياسی» نظارت می نمايد. كميته حقوق بشر از 18 كارشناس مستقل با صلاحيت های شناخته شده ای در موضوع حقوق بشر تركيب يافته و در سال 1976 ميلادی و پس از لازم الاجرا شدن ميثاق ايجاد گرديد. اولين پروتكل اختياری كه همزمان با ميثاق حقوق مدنی و سياسی لازم الاجرا شد به كميته اجازه داد تا ادعاهای مطروحه توسط افراد در خصوص نقض حقوق مدنی و سياسی آنها را بررسی نمايد. اين كميته همچنين در ارتباط با «پروتكل اختياری لغو مجازات اعدام» (دومين پروتكل اختياری) فعاليت می نمايد.

2 ـ 1 ـ كميته حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی (CESCR): اين كميته بر اجرای «ميثاق بين المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی» نظارت می كند و مركب از 18 كارشناس مستقل شناخته شده بين المللی در اين حوزه است. كميته حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در ،1985 و پس از گذشت نه سال از لازم الاجرا شدن ميثاق مذكور، ايجاد شد. برخلاف ساير كميته ها، كه اعضای آنها توسط كشورهای عضو انتخاب شده و به مجمع عمومی سازمان ملل متحد گزارش می دهند، اعضای كميته حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی توسط شورای اقتصادی و اجتماعی ملل متحد (ECOSOC) برگزيده و به اين شورا گزارش می دهند.

3 ـ 1 ـ كميته محو تبعيض نژادی (CERD): اين كميته بر اجرای «كنوانسيون بين المللی محو همه اشكال تبعيض نژادی» نظارت دارد و از 18 كارشناس مستقل تركيب يافته است. اين كميته در 1969 و پس از لازم الاجرا شدن كنوانسيون شروع به كار كرد و از قديمی ترين «كميته های ناشی از معاهده» محسوب می گردد.

4 ـ 1 ـ كميته رفع تبعيض عليه زنان (CEDAW): اين كميته از 23 كارشناس مستقل تشكيل شده است و بر اجرای «كنوانسيون رفع همه اشكال تبعيض عليه زنان» از 1981 به بعد، نظارت می كند.

5 ـ 1 ـ كميته مقابله با شكنجه (CAT): اين كميته از 10 كارشناس مستقل، و در ،1978 به منظور نظارت بر «كنوانسيون مقابله با شكنجه و ساير مجازات ها و رفتارهای ظالمانه، غيرانسانی يا تحقيرآميز» تشكيل گرديد.

6 ـ 1 ـ كميته حقوق كودك (CRC): اين كميته در 1991 به منظور نظارت بر اجرای «كنوانسيون حقوق كودك» تشكيل گرديد و مركب از 10 كارشناس مستقل است.

۲ـ روش های ويژه كميسيون حقوق بشر (مكانيسم های خارج از قرارداد)

اين نوع مكانيسم كميسيون حقوق بشر دارای ماهيت ويژه ای است و نسبت به مكانيسم پيشين، در قبال نقض های جدی حقوق بشر، انعطاف بيشتری دارد. در اين قالب، به كارشناسان مأموريت داده می شود تا با توجه به قابليت های فردی شان، در يك زمينه خاص حقوق بشری اقدام نمايند. آنها به عناوين مختلفی از جمله: «گزارشگر ويژه»، «نماينده»، «كارشناس مستقل» و يا هرگاه چندين كارشناس در يك مأموريت شركت كنند، «گروه كاری» ناميده می شوند. آنها وضعيت های حقوق بشری در كشورها و سرزمين های معين و يا پديده های جهانی كه موجب نقض های جدی حقوق بشر در سطح بين المللی می شوند، را بررسی و بر آنها نظارت می نمايند و به طور علنی به كميسيون حقوق بشر گزارش می دهند. همچنين مأموريت های خاصی به دبير كل سازمان ملل و يا نمايندگان ويژه او واگذار می شود. در حالی كه هرگز نمی توان [اين مكانيسم را] به عنوان يك سيستم در نظر گرفت، [ليكن] ايجاد مكانيسم های كشوری و موضوعی (تقريبا 50 مورد) بيانگر استقرار سيستمی موثر به منظور حمايت از حقوق بشر است.

1 ـ 2 ـ مكانيسم های خارج از قرارداد در كشورها: اخيرا نزديك به 20 مورد مأموريت نظارتی از وضعيت حقوق بشر در كشورهايی از جمله افغانستان، بروندی، كامبوج، جمهوری دموكراتيك كنگو (زئير سابق)، گينه استوايی، هائيتی، ج. ا. ايران، عراق، ميانمار، نيجريه، روندا، سومالی، سودان و يوگسلاوی سابق انجام گرفته است.

مجمع عمومی سازمان ملل متحد، كميته ويژه ای را به منظور تحقيق از اقدامات ناقض حقوق بشری مردم فلسطين و ساير اعراب سرزمين های اشغالی توسط اسرائيل (رژيم اشغالگر قدس) ايجاد كرده است.

2 ـ 2 ـ مكانيسم موضوعی: مجمع عمومی سازمان ملل راجع به موضوع «كودكان در مخاصمات مسلحانه» يك نماينده ويژه دبير كل تعيين كرده است. كميسيون حقوق بشر، نماينده ويژه دبير كل را در امور آوارگان منصوب نموده و تعدادی از مأموريت های موضوعی ويژه را در امور زير واگذار كرده است: بازداشت های خودسرانه، اشكال جديد نژادپرستی، تبعيض نژادی، تنفر از بيگانگان و روابط تعصب آميز، آثار بدهی های خارجی بر بهره مندی كامل از حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، ناپديدشدگان تحميلی يا غيرارادی، آزادی عقايد و ابراز آن، حقوق بشر و فقر شديد، استقلال قضات و وكلا، تعصب مذهبی، حق توسعه، حق تحصيل، خريد و فروش، فاحشگی و تصاوير مستهجن كودكان، سياست های اصلاح ساختار، شكنجه، به كارگيری مزدوران و حق مردم در تعيين سرنوشت خويش، خشونت عليه زنان.

ادامه دارد


دكتر «عبدالكريم سروش» جمعه شب هفته گذشته در دانشگاه وست مينيستر در لندن به مناسبت سالگشت وفات دكتر «علی شريعتی» انديشمند اسلامی سخنرانی داشت. به عقيده دكتر سروش، شريعتی به تدريج تاريخی تر می شود. تاريخی شدن به اين معنا كه آثارش بسط پيدا می كند و در اثر اين بسط می توان او را بهتر ديد. سروش بر اين باور است كه حوادث را در پرتو بسط تاريخی آن بايد ديد كه گذشت زمان آنها را به حرف درمی آورد و باطن شان را آشكارتر می كنند.دكتر سروش، شريعتی را «بانگ بلندی در طول حيات ايرانيان» می داند. از نظر او موضع گيری عموم گروه ها و طبقات جامعه درباره شريعتی چه در دوران حيات و مبارزه او و چه پس از وفات وی دستخوش تغيير شده است الا موضع گيری روحانيون درباره وی كه همواره نگاهی ثابت درخصوص وی داشتند. از طرف ديگر، گروهی كه در دوران حيات و مبارزه او از وی ستايش می كردند پس از انقلاب اسلامی تحليل خود را تغيير دادند و گفتند كه آن حركت از اصل معيوب و فاسد است.

چون نتيجه و ميوه ای فاسد داده است. گرچه گروهی ديگر اصل آن حركت را حركتی درست می دانستند اما سروش برای هيچ يك از اين تحليل های تاريخی بهای چندانی قائل نيست از آن رو كه به زعم وی «هيچ فاعلی را به خاطر آثاری كه از كار او بعدها پديد می آيد و از پيش نمی توان ديد نمی توان مورد ملامت يا تحسين قرار داد. هر كسی را بايد در پرتو داده های خود او مورد داوری قرار داد. كسی كه به اندازه خاصی می داند و می بيند، كارش را بايد در همان شعاع مورد داوری قرار داد و بيش از آن رفتن خلاف انصاف و خلاف علم و دانايی است».

شريعتی به گمان سروش كسی بود كه چشم خود را از جهان فروبست و چشم های زيادی را گشود و از سخن اقبال لاهوری مدد جست كه: ای بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد / چشم خود را بست و چشم ما گشاد. از نظر سروش، شريعتی مسائلی را طرح كرد كه مردم را از پرداختن به مسائل خرد و حقير رهانيد. از نظر او مهم هم نيست كه آيا به سوالاتی كه طرح كرد پاسخی داد يا نداد و يا پاسخ های او درست بود يا نبود. كار شريعتی از نظر سروش تغيير دادن سطح پرسش ها و نجات دادن جوان ها از اشتغال به سوال های تكراری و بی اهميت بود.


محمدجواد روح: می گويند فواره چون بلند شود، سرنگون شود. ظاهرا اين سرنوشتی است كه لوايح پر حرف و حديث و مسئله برانگيز خاتمی نيز با آن مواجه شده است. لوايحی كه وقتی مطرح شد و رئيس جمهوری در كنفرانس خبری خود، تداوم اصلاحات را موكول به تصويب آنها ساخت، اصلاح طلبان در موقعيتی فعال و مخالفان آنها در وضعيت انفعال قرار گرفتند. چنان كه مخالفان اصلاحات به هر شيوه ای از تبليغات منفی گرفته تا تلاش برای به تاخير انداختن تصويب لوايح در مجلس و يا مرتبط ساختن اين دو لايحه به سازمان سيا دست زدند تا به نحوی از انحا از پيشبرد حركت خاتمی و همراهانش جلوگيری كنند. بخش مهمی از اين مخالفت ها ناشی از خسرانی بود كه مخالفان اصلاحات در تحقق «انتخابات آزاد» و «دفاع رئيس جمهوری از حقوق شهروندی» برای خود می يافتند، چنان كه گويی حيات سياسی خود را منوط به تداوم وضع موجود در اين دو حوزه و به ويژه «نظارت استصوابی» می دانستند. با اين حال، مهم تر از نفس لوايح دوگانه و پيامدهايی كه بر اصلاح ساختار سياسی كشور داشت، «ويژگی خاص» حركت خاتمی و حمايت كليت گروه های اصلاح طلب درون حاكميت از آن بود. اين ويژگی خاص را می توان «استراتژيك» بودن اين لوايح دانست.

خاتمی با طرح اين لوايح و موكول ساختن اصلاحات به تصويب آنها، خواسته يا نخواسته در راس يك حركت استراتژيك اصلاح طلبانه قرار گرفت كه خود نقش اعلام كننده، طراح و هدايت آن را برعهده داشت. همين جايگاه خاتمی بود كه باعث شد هم گروه های راديكال تر دوم خرداد كه پيش از اين تنها راهكار پيش رو در مقابل وضع موجود را «خروج از حاكميت» يافته بودند و هم گروه های محافظه كارتر اين جبهه كه تداوم وضع موجود و بقای عرصه سياسی در مجادلات كهنه «چپ ـ راست» را می پسنديدند، به حمايت از لوايح دوگانه برخيزند و بر تصويب آنها پای فشارند. اين حركت استراتژيك در صورتی محقق می شد كه دو ضابطه رعايت می شد. نخست آنكه در هنگام به بن بست خوردن لوايح دوگانه، راهكارهای از پيش تعيين شده ای چون «رفراندوم» و يا «خروج از حاكميت» توسط اصلاح طلبان پيگيری می شد.

دوم آنكه سمت و سوی تحولات سياسی و اجتماعی به سمتی بود كه از زمان طرح موضوع لوايح توسط خاتمی تا زمان به سرانجام رسيدن آنها در چرخه بوروكراتيك، اين لوايح و موضوعات موجود در آن همچنان بتواند پاسخگوی مطالبات اجتماعی و پرسش هايی باشد كه جريان اصلاحات و نيروهای اصلاح طلب با آنها مواجه بودند. 9 ماه پس از اعلام موضوع لوايح از سوی خاتمی به نظر می رسد هيچ يك از دو ضابطه ضروری برای توصيف حركت استراتژيك نيروهای اصلاح طلب محقق شده باشد. در مورد ضابطه نخست، چندگانگی موجود و نبود يك محوريت دموكراتيك در ساختار جبهه دوم خرداد و نيز فراكسيون آن در مجلس مانع از آن بود كه اين حركت استراتژيك به فرجام مشخص و از پيش تعيين شده ای دست يابد. اختلاف گسترده ميان دو جناح راديكال جبهه دوم خرداد به رهبری جبهه مشاركت و روحانيون مبارز كه در هفته های اخير خود را به نمايش گذاشته، حاصل همين ساختار غيردموكراتيك در جبهه دوم خرداد است. اين ساختار، هژمونی و تصميم گيری نهايی را به گروه هايی می دهد كه از نظر پايگاه اجتماعی در اقليت قرار دارند و در نتيجه كليت جبهه دوم خرداد از همراهی با خواست و مطالبات اجتماعی عقب می ماند و اگر هم زمانی اقدامی استراتژيك نظير لوايح دوگانه در دستور كار قرار گيرد، باز در گام های آخر «اجماع گروه های عضو جبهه دوم خرداد» حاصلی متفاوت از آنچه كه پيشبرد اصلاحات می طلبد، به دست می دهد.

اما مشكل بزرگ تر ضابطه دوم بود. آنچه كه در انتخابات شوراهای شهر در شهرهای بزرگ كشور در نهم اسفند ماه رخ داد، آشكارا نشان داد كه شهروندان به تحقق اصلاحات درون ساختار سياسی اميدی ندارند و از همين رو، مشاركت خود در تداوم روند 6 سال گذشته و حمايت از اصلاح طلبان را كنار گذاردند. فراتر از اينها، درخواست هايی كه در تجمعات و بيانيه های گروه های اصلاح طلب اجتماعی در مورد ضرورت كناره گيری اصلاح طلبان از قدرت مطرح می شود، به خوبی نشانگر فاصله آشكاری است كه ميان مطالبات اجتماعی با روند كنونی اصلاحات پديد آمده است. اين فاصله بعيد كه در صندوق های رای 9 اسفند آشكارا خود را نشان داد، در اعتراضات و تحركات گروه های راديكال تر اجتماعی، تا آنجا پيش می رود كه حتی در كارآمدی «شيوه اصلاحی» نيز تجديدنظر می كند و راهكارهايی ديگر را مدنظر و مبنای عمل قرار می دهد. در چنين شرايطی، بحث ها و گفت وگوهای داغ نيروهای اصلاح طلب درون حاكميت پيرامون تصويب لوايح دوگانه و رايزنی ها و مجادله های آنان با نيروهای رقيب برای حذف يا تغيير چند واژه و ماده در مفاد اين دو لايحه بيشتر به يك كاريكاتور طنزآميز شباهت پيدا می كند. كاريكاتوری كه در آن دو فرد ذی نفوذ بر سر فيلتردار بودن يا نبودن صندوقی مجادله می كنند كه علاقه ای به رای ريختن در آن از سوی شهروندان وجود ندارد.

شكل گيری چنين تصاويری از سرنوشت لوايح خاتمی است كه نشان می دهد حركتی كه پس از مدت ها فترت، اصلاح طلبان درون حاكميت را در موضع فعال و همچون نقطه اوج يك فواره قرار داده بود، اينك و پس از گذشت 9 ماه به افول و سكون افتاده است. هر چند اين وضعيت ممكن است شادمانی مخالفان را به دنبال داشته باشد، اما واقعيت آن است كه آنها مدت ها است فواره شان به چنين وضعيتی دچار شده و حال نزديك ترين نيروی سياسی به خود را نيز، به همان حال دچار كرده اند.


ادعای «نقش تحريك آميز» نمايندگان

اخبار موجود از وجود تلاش هايی برای مرتبط ساختن برخی نمايندگان مجلس با ناآرامی های اخير حكايت دارد. اين تلاش ها در واكنش هايی كه به نطق پيش از دستور «فاطمه حقيقت جو» نماينده تهران صورت گرفته، آشكارتر شده است. حقيقت جو در اين نطق با «وحشيانه» خواندن حمله لباس شخصی ها به خوابگاه دانشجويان دانشگاه علامه، از نيروی انتظامی و دستگاه های امنيتی به خاطر جلوگيری نكردن از اين تهاجم و باز گذاشتن دست گروه های فشار به شدت انتقاد كرده بود. نطق حقيقت جو چنان صريح بود كه نمايندگان اصلاح طلب مجلس با هدف ممانعت از حمله برخی نمايندگان تندرو به تريبون، به نزد آنها رفته و از اين كار بازداشته شدند. اما پس از پايان جلسه، برخی اعضای فراكسيون اقليت در گفت وگوهايی به انتقاد از حقيقت جو پرداختند كه مهم ترين آنها، طرح موضوع «نقش تحريك آميز برخی نمايندگان مشاركتی» از سوی «علی ياری» نماينده ايلام بود. وی در گفت وگو با «رسالت» مدعی شد: «برحسب اطلاعات موثقی كه به مراكز امنيتی رسيده، متأسفانه نشان می دهد كه برخی نمايندگان به جای تلاش برای ايجاد آرامش در حوادث اخير نقش تحريك آميز داشته اند. » وی گفته كه نطق حقيقت جو «در دفاع از اغتشاش گران و وارد كردن اتهام به مدافعين نظام بود».

موی «عبدی» سفيد شد

خانواده «عباس عبدی» كه اخيرا با وی در محل زندان اوين ملاقات داشته اند، می گويند كه وی لاغر شده و موهای او به طور تقريبا كاملی سفيد شده است. عبدی از 7 ماه پيش تاكنون در زندان به سر می برد. در اين حال، خبرنگار پارلمانی «همشهری» كسب اطلاع كرد كه عبدی از محل پيشين خود به يك بندی در اوين منتقل شده كه پيش از آن «اكبر گنجی» در آن به سر می برد. گنجی نيز به همراه «احمد زيدآبادی» در بند مالی اين زندان به سر می برد.

ماجرای دستگيری «سعيد عسگر»

منابع پارلمانی می گويند كه علت دستگيری «سعيد عسگر»، درگيری لفظی شديد وی با سردار طلايی فرمانده ناحيه انتظامی تهران و دادن فحش ركيك به وی بوده است. ظاهرا سردار طلايی نيز پاسخ وی را با يك سيلی داده است. همين درگيری منشأ شكايت نيروی انتظامی از سعيد عسگر بوده است.

15 هزار تلفن

يك عضو كميسيون امنيت ملی مجلس به نقل از اظهارات وزير اطلاعات در جلسه اين كميسيون به خبرنگار «همشهری» گفت: «طی روزهای اخير 15 هزار تلفن از ايران به شبكه های تلويزيونی خارج از كشور زده شده است. » وزير اطلاعات پيش از اين نيز از نقش مهم شبكه های ماهواره ای فارسی زبان در سازماندهی ناآرامی های اخير تهران سخن گفته بود.

آمريكا و شهروندان مسلمان

خطر اخراج از آمريكا، هزاران مسلمان ساكن اين كشور را تهديد می كند. خطر اخراج از كشور تا به حدی است كه برخی از مسلمانان ساكن آمريكا خود اقدام به ترك اين كشور نموده اند. عده ای به كشورهای خود بازگشته اند و شماری نيز به كانادا رفته اند. روزنامه نيويورك تايمز در همين باره نوشته است كه مهاجرت مسلمانان از آمريكا شروع شده است. موج ترك آمريكا زمانی شروع شد كه وزير قوه قضاييه آمريكا جان اشكرافت اعلام كرد كه در مورد شهروندان 25 كشور مسلمان می بايست مقررات ويژه مربوط به اقامت اجرا گردد. بررسی های دولت آمريكا طبق اظهارات وی نشان داده است كه در حدود 13 هزار مسلمان به طور غيرقانونی در آمريكا به سر می برند. اين مسلمانان كه شماری از آنها اينك سال هاست در آمريكا زندگی می كنند، نمی توانند انتظار رحم و بخشش از سوی قوه قضاييه آمريكا داشته باشند. پس از حملات تروريستی يازدهم سپتامبر، دولت آمريكا سياست مهاجرپذيری بسيار سختی را به مورد اجرا گذارده است كه منجر به دستگيری و اخراج هزاران شهروند مسلمان شده است.

آنتونی رومرو، سرپرست انجمن دفاع از حقوق شهروندان اعلام نموده است كه مقابله با ترور و تروريسم در آمريكا به سرعت بدل به جنگ عليه شهروندان و ساكنين اين كشور شده است. و فشار نيروهای امنيتی و اداره مهاجرت به خصوص شامل حال مسلمانان ساكن آمريكا شده است. فائز رحمان عضو شورای مسلمانان در واشنگتن گفت: دولت آمريكا بر آن است تا از شمار مسلمانان ساكن آمريكا بكاهد. شمار خارجيانی كه از زمان يازدهم سپتامبر سال 2001 تاكنون دستگير شده و يا از آمريكا اخراج شده اند، روشن نيست. مقامات دولت آمريكا تاكنون آمار دقيقی در اين رابطه منتشر نكرده اند. تنها هفت هفته پس از حملات تروريستی يازدهم سپتامبر 1182 خارجی توسط قوه قضاييه دستگير شدند. اكثر اين افراد از آمريكا اخراج شدند. سخنگوی رئيس قوه قضاييه آمريكا، باربارا كومستوك اعلام كرد كه دولت آمريكا برای حراست از جان آمريكاييان در برابر حملات تروريستی، هر اقدامی را كه لازم بداند، انجام خواهد داد. اين در حالی است كه بسياری از منتقدين اشكرافت بر اين باورند كه وی به بهانه حفظ نظم دموكراتيك آمريكا، عملا به اين نظم آسيب می رساند و خود وی بسی خطرناك تر از هر مهاجری است كه دولت آمريكا دستگير نموده است.

فعالان صلح و درگيری با اسرائيل

حملات انتحاری چندی پيش در اسرائيل كه گفته می شود از سوی دو انگليسی انجام شده است بحث حضور فعالان صلح را در منازعه اسرائيل و فلسطينی ها افزايش می دهند. «جنبش همبستگی بين المللی» ISM يا فعالان صلح هرگونه مداخله در عمليات انتحاری فوق را رد كرده است. كاميلا ليلاند يكی از فعالان ISM كه در مراسم بزرگداشت يك هوادار 23 ساله آمريكايی جنبش كه با شليك سربازان اسرائيل كشته شد، شركت كرده بود، می گويد كه اسرائيلی ها در روزنامه هايشان عليه آنان مطلب می نويسند. ISM درگير به وجود آوردن يك سپر انسانی مقابل فلسطينی ها و عليه اشغالگران اسرائيلی است. به خصوص هرجا كه قرار است اسرائيلی ها علميات تلافی جويانه ای انجام دهند آنها حتما در آن منطقه حضور دارند و سعی می كنند مانع شوند. جنبش فوق چند سال پيش از سوی فلسطينی ها و اسرائيلی های طرفدار صلح بنا گذاشته شد. اعضای جنبش همواره با ساختن ديواره های امنيتی دور ساحل غربی مخالف بوده اند، راه تانك های اسرائيلی را مسالمت آميز سد كرده اند و مانع تخريب منازل فلسطينی ها به وسيله بولدوزرهای اسرائيلی شده اند.

سال گذشته شهرت آنان هنگامی به اوج رسيد كه آنها راه تانك های اسرائيل به سوی ساحل غربی را سد كردند. تانك ها به انتقام يك عمليات انتحاری می رفتند تا منازل فلسطينی ها را با خاك يكسان كنند. بعضی وقت ها بين سربازان اسرائيلی قرار می گيرند و ارتباط آنها را با هم قطع می كنند، گاهی موفق می شوند به مناطق ممنوعه وارد شوند. دوتا از اين مناطق كليسای مسيحيان در بيت اللحم و مقر عرفات در رام الله بود كه از سوی تانك ها محاصره شده بود. ISM خود را متعهد به مداخلات غيرخشونت آميز و براساس همان مدلی می داند كه گاندی اتخاذ كرد. اسرائيلی ها آنان را «مسئله ساز» می نامند زيرا آنان محدوديت هايی را كه اسرائيلی ها اعلام می كنند دور می زنند و خود را به هدف می رسانند. اسرائيلی ها می گويند آنها جان خود را به خطر می اندازند و غيرمسئولانه عمل می كنند. مارس گذشته دو فعال انگليسی و آمريكايی جنبش به شدت از سوی سربازان اسرائيلی مجروح شدند. اسرائيلی ها اظهار تأسف و نيز اقدام آنها را محكوم كردند.

مقام های اسرائيلی شكايت دارند كه اين خارجی ها عمليات ما را جدی نمی گيرند، به هشدارها توجه نمی كنند و به نحوی غيرخشن مانع انجام عمليات می شوند. دولت اسرائيل به دليل مسائلی كه اين مجموعه ايجاد كرده اند درصدد اتخاذ اقدامات سختگيرانه تری عليه آنها هستند. اسكورت فعالان جنبش ISM تا فرودگاه و اخراج آنها از اسرائيل و اراضی اشغالی مهم ترين اقدامات است. دكتر نانسی اسنو از فعالان جنبش می گويد: اسرائيلی ها با ما مخالفند زيرا ما در صحنه شاهد جنايات آنان هستيم هرچند از جانب فلسطينی ها هم احساس امنيت نمی كنيم. اسرائيلی ها تا آنجا پيش رفتند كه اين فعالان صلح را همدست تروريست ها می نامند و مدعی شده اند در يكی از آپارتمان های اين گروه در جنين ليست اعضای جهاد اسلامی را يافته اند. اسرائيلی ها حتی آنها را در به راه انداختن شورش و اغتشاش در ميان فلسطينی ها متهم كرده اند.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو