Persian Archive

• بهشت و قدرت
• فيلمسازی حرفه من است
• بازيگران بی نقش (داستان ۸۱)
• متارکه صورتی
• سرانجام گفت وگوی تمدن ها
• زبان حال؛ اسرارآميز يا شگرد ادبی
• تازه ترين فيلم يكتاپناه
• انتشار فيلمنامه دنيا
• جست وجو در شهر


دكتر محمود عبدالله زاده*: رابرت كگان (Robert Kagan) استاديار ارشد در بنياد كارنگی برای صلح بين الملل است. او در اين بنياد طرح «رهبری ايالات متحده» را مديريت می كند. به علاوه كگان در واشنگتن پست هم ستون ماهانه ای می نويسد و اگر به خاطر داشته باشيد در يكی از شماره های همشهری ويژه جنگ يكی از مقالات او را در واشنگتن پست ترجمه كرديم. در اين مقاله كگان نقدی بر موضع ضد جنگ مايكل والزر فيلسوف معاصر سياست آمريكا نوشته بود كه در آن می خواست با تكيه بر نظريه جنگ عادلانه خود والزر نشان دهد كه اين جنگ موجه است و والزر را برای اتخاذ موضع ضد جنگ متهم به ضعف كرده بود. آن چه می خوانيد نقدی بر كتاب اخير او با نام «بهشت و قدرت» است. او همچنين نويسنده كتاب هايی چون «شامگاه نبرد: قدرت آمريكا و نيكاراگوئه» بوده است.

بهشت و قدرت ظاهرا نمی تواند عنوانی چشمگير برای كتابی در مقوله سياست و روابط بين الملل باشد و چه بسا عنوانی مثلا نظير «برخورد تمدن ها، از نوعی ديگر» می توانست كنجكاوی بيشتری را برانگيزد. با اين همه، اين كتاب كوچك و كم حجم اكنون در فهرست پرفروش ترين كتاب های ماه های اخير در آمريكا و اروپا قرار گرفته است. بهشت و قدرت در واقع صورت تفصيل يافته از مقاله ای است با عنوان قدرت و ضعف كه رابرت كگان پژوهشگر ارشد موسسه كارنگی در شماره ژوئن ـ ژوئيه مجله پاليسی رويو (Policy Review) موسسه هوور در تابستان گذشته منتشر ساخت. در اين كتاب، نويسنده از فضا و فراغت كافی برخوردار بوده است تا نظريه خود را بسط دهد و تشريح كند كه تجارب آمريكا و اروپا در طول نيم قرن گذشته كاملا متفاوت بوده است. نظريه اصلی كتاب اين است كه «شكاف قدرت» بين آمريكا و اروپا اكنون آن قدر زياد شده كه ديگر بيهوده است آمريكا درباره اروپاييان به عنوان شريك در نظام نوين جهانی فكر كند. اين نظريه در دو سوی اقيانوس اطلس به اندازه ای بحث برانگيز بوده است كه برخی آن را به عنوان يك انتقاد تند يك سويه رد كرده اند ولی تعدادی از متخصصان سياست خارجی محافظه كار آن را با مقاله جورج كنان كه در 1947 در مجله فارن افرز (Foreign Affairs) انتشار يافت مقايسه می كنند كه خواهان مهار اتحاد شوروی شده بود. متخصصان ديگری از جمله هنری كيسينجر كتاب كگان را يك «رساله دوران ساز» توصيف كرده اند، ولی ليبرال های نظير گورويدال، كگان را به عنوان فردی «گرفتار ناپسنديده ترين جنون خود بزرگ بينی» وصف می كند «كه تنها از جانب كلاشان سياسی حاشيه نشين واشنگتن صحبت می كند. » معهذا، سبك و محتوای كتاب يادآور كتاب قديمی والترليپمن با عنوان سياست خارجی ايالات متحده: سپر جمهوری ( the Republic U.S Foreign Policy:Shield of) است كه در 1947 به چاپ رسيد، هر چند كه كگان به نتيجه گيری بسيار متفاوتی درباره اصول سياست خارجی و رابطه آينده آمريكا يا اروپا می رسد.

كگان معتقد است كه اختلاف و نابرابری كنونی و روبه رشد قدرت آمريكا و اروپا، به ويژه قدرت نظامی، موجب شده است كه آنها دنيا و تهديدها و خطرات را به گونه ای متفاوت از يكديگر مشاهده كنند. اما اين اختلاف قدرت در عمقی ژرف تر نشان دهنده ديدگاه های بسيار متفاوتی درباره روابط بين الملل است و نيز بيان كننده علت طرفداری اروپاييان از سياست چندجانبه گرايی و متهم شدن آمريكايی ها به اعمال سياست يك جانبه است. اكنون اروپايی ها، پس از قرن ها جنگيدن، بر اين باورند كه سرانجام در حال حركت به ورای سياست مبتنی بر زور و ورود به دنيايی خودكفا از قوانين و مقررات و گفت وگوها و همكاری های فراملی هستند. اروپا وارد بهشت پساتاريخی صلح شده است، آنچه را كه كانت «صلح دائمی» می ناميد. دراين ميان، ايالات متحده لاجرم در تاريخ گرفتار مانده است و بايد در اين دنيای هرج ومرج طلب هابزی كه به قوانين بين المللی اعتمادی نيست و امنيت و ترويج نظام ليبرالی هنوز به داشتن و استفاده از نيروی نظامی متكی است اعمال قدرت كند. كگان می نويسد، «به اين دليل است كه در مورد مسائل استراتژيكی و بين المللی امروز، آمريكايی ها از مريخ می آيند و اروپايی ها از زهره، يعنی توافقی اندك با يكديگر دارند و كمتر همديگر را می فهمند و اين اوضاع موقتی نيست. يعنی محصول يكی از انتخابات آمريكا يا يكی از رويدادهای فاجعه آميز نيست. دلايل اختلاف در دو سوی اقيانوس اطلس بسيار جدی و تكوين آن مدت ها به طول انجاميده است و احتمالا ادامه می يابد. در تعيين اولويت های ملی، مشخص ساختن تهديدها، تعريف چالش ها، طراحی و اجرای سياست های خارجی و دفاعی، ايالات متحده و اروپا راه هايشان را از هم جدا كرده اند. » (ص 4)

آمريكايی ها همواره با ديده تحقير به اروپا نگريسته اند و مخالفت اخير كشورهای اروپايی مهم با جنگ در عراق تصورات منفی آمريكايی ها از اروپا را به عنوان تمدنی در حال مرگ كه به منزله آخرين اميد برای برخورداری از احترام جهانی به صلح چسبيده است توجيه می كند. با وجود اين، كگان می گويد كه اروپايی ها عمدتا موفق بوده اند و به رغم اختلافات سياسی پراكنده و اوباش گری در مسابقات فوتبال، اين قاره در صلح و صفا به سر می برد و اگر چه از نظر اقتصادی بالنده نيست، ولی توانسته است به كيفيتی حسادت برانگيز از زندگی برای شهروندانش دست يابد. اين شرايطی را كه اروپا پس از قرن ها خشونت كسب كرده طبيعتا بر سياست خارجی اروپا تاثير گذاشته است. از نظر اروپايی ها عراق و كشورهای نظير آن را می توان از طريق ديپلماسی و تجارت مهار و خنثی كرد، همان ابزاری كه اروپاييان برای غلبه بر گرايش های خشونت آميز خود به كار بردند، اما كگان خاطرنشان می سازد كه اروپا به اين دليل توانسته است به وضع كنونی خود برسد كه به مدت 50 سال به ايالات متحده و ارتش آن برای انجام كارهای كثيف متكی بوده است و حتی وقتی می خواهد مثلا اقدامی در بوسنی انجام دهد بدون رهبری آمريكا ناتوان است و اين مسئله پيامد سال ها ايستادن در سايه است. انسان به ياد داستانی می افتد كه فرمانده بزرگ سربازی را در مورد اخلاق و رفتار سربازانی كه از او در هنگام خواب محافظت می كنند مواخذه می كند. كگان می نويسد آمريكايی ها از همبستگی مشترك با اروپا كه موضوع اصلی جنگ سرد بود روی برتافته اند و به سوی سياست سنتی مستقل بودن بازگشته اند يعنی شكل منحصرا آمريكايی ملت گرايی مطلق. در واقع جهان گرايی آمريكا همواره ماحصل ملت گرايی آمريكا بوده است، يعنی وقتی آمريكايی ها برای اقدامات خود در خارج از آمريكا مشروعيت می طلبند، آن را از نهادهای فراملی كسب نمی كنند بلكه از اصول خودشان می گيرند.

با آنكه پيش بينی از ميان رفتن شكاف بين ديدگاه های اروپا و آمريكا درباره جهان امری دشوار است، ولی كگان نتيجه گيری می كند كه اين شكاف بيش از آنچه به نظر می رسد قابل كنترل است. نيازی به برخورد تمدن ها در داخل آنچه كه غرب خوانده می شود نيست. وظيفه اروپايی ها و آمريكايی ها، هر دو اين است كه واقعيت جديد يعنی هژمونی آمريكا و خواسته های اروپا را بپذيرند و خودشان را با آن وفق دهند. كگان اميدوار است كه اروپايی ها، به سهم خود، بتوانند از ترس و خشم خود فراتر روند و ضرورت حياتی داشتن آمريكايی نيرومند و حتی حاكم را دوباره درك كنند. داشتن يك آمريكای نيرومند قيمتی است كه اروپايی ها بايد برای حفظ بهشت خود بپردازند و آمريكايی ها بايد بپذيرند كه اروپای كنونی در واقع حاصل نهايی رويای بزرگ خود آمريكايی ها برای اروپا است كه به خاطر آن نيم قرن طی دوران جنگ سرد جنگيدند. مشكل ارزيابی كگان از اروپا اين است كه آن اروپای اسطوره ای كانتی (كگان اصولا اروپا را بر محوريت آلمان تصور می كند) هنوز به وجود نيامده است. تونی بلر، نخست وزير بريتانيا و بسياری از ديگر رهبران سياسی، يعنی آن رهبرانی كه به تعبير دونالد رامسفلد، وزير دفاع آمريكا «اروپای نوين» را شكل می دهند، همگی خواهان حفظ و بهبود مناسبات در دو سوی اقيانوس اطلس هستند. به علاوه می توان به تزوير و دورويی بيش از حد فرانسويان اشاره كرد كه زير لوای به اصطلاح اتحاد اروپا در عمل به دنبال حفظ و كسب منافع ملی تنگ نظرانه خود هستند و نيز هرگاه لازم بدانند از زور استفاده می كنند، مثلا در ساحل عاج. البته به رغم تمام اين واقعيات، اكثريت بزرگی از مردم اروپا و نخبگان باور دارند كه در عصر پست مدرن زندگی می كنند.

نكته ديگری را كه كگان به آن اشاره می كند اختلاف ديدگاه آمريكايی ها و اروپايی ها درباره سياست خارجی است. در واقع، اختلاف ديدگاه آنها درباره سياست است. ايالات متحده و اروپا، حداقل از زمان انقلاب فرانسه، استنباط های متفاوتی از معنای استقلال، ملت و حقوق فردی داشته اند. تاثير فلسفی آلمان در طول قرن نوزدهم اين اختلاف نظر را فراخ تر و بيشتر كرد، ولی در طول جنگ جهانی دوم و جنگ سرد اين اختلافات به دليل خطر توتاليتاريانيسم رنگ باخت. ولی پس از جنگ سرد اين تفاوت ديدگاه ها از نو، ظهور كرده است زيرا برنامه كنونی برای نيل به اتحاد، يا همبستگی اروپا در كنه خود با پروژه آمريكايی اتحاد متفاوت است. اما برنامه اروپايی ها، كه به نام حقوق بشر و صلح به اجرا در آمده است، دقيقا به دليل دشمنی اش با قدرت، ممكن است به چيزی كاملا مغاير با يوتوپيای پست مدرن منتهی شوند. به خاطر بياوريم كه ماكياولی از مسيحيت انتقاد می كرد. زيرا فضايل آن، از جمله فروتنی و ملايمت، عملا به شكلی از سياست منجر شد كه هم ضعيف بود و هم ظالمانه. با توجه به اين انتقاد، شايد بتوان گفت كه آن دنيای پست مدرن می تواند بيشتر نشان دهنده بينش سياسی ماكياولی باشد تا كانت.

نكته آزاردهنده در استدلال كگان، اهميت بيش از حد دادن به شالوده های نظامی قدرت است. او شايد درك نمی كند كه به كار بستن زور حيوانی هرگز به امنيت پايدار نمی انجامد. آمريكا، هرچه بيشتر به زور متوسل شود، بيشتر مورد تنفر واقع خواهد شد. «تغيير رژيم ها» از طريق زور كاری نسبتا ساده است. ولی آنچه كه دشوار است «ملت سازی» است. تاريخ به ما می آموزد كه گردن كلفت ها همواره گورشان را با دست خود می كنند. اين همان سرنوشتی است كه برای ناپلئون، هيتلر، استالين و اخيرا برای صدام حسين رقم زده شد. يكی از قديمی ترين قواعد تاريخ اين است كه قدرت، ضد قدرت برتر خود را می آفريند. جاناتان شل در كتاب خود با عنوان «دنيای تسخيرناپذير: قدرت، عدم خشونت و اراده مردم» كه در ماه گذشته (ماه مه) انتشار يافت می نويسد: «آن روزهايی كه بشريت می توانست انتظار داشته باشد كه خودش را با استفاده از زور در مقابل زور حفظ كند سپری شده است. هيچ يك از ساختارهای بين المللی زور ـ موازنه قدرت، موازنه وحشت، امپراتوری - نمی تواند دنيا را از سبعيت و انهدام نجات دهد. تنها ساختارهای مشترك و جمعی قدرت مبتنی بر ديپلماسی، رفاه اقتصادی و قانون بين الملل مايه دلگرمی خواهد بود. » (ص 13) معهذا، كگان در پايان كتاب خود نااميدانه به اروپايی ها توصيه می كند كه توانايی های نظامی شان را افزايش دهند و خشم و ترس خود را از آمريكا فرو نشانند و ضرورت حياتی داشتن يك آمريكای نيرومند و حاكم را برای دنيا و اروپا به خاطر آورند.

در مجموع «بهشت و قدرت» كتابی است متوازن، متنوع و به هنگام. اگر اين كتاب كوچك، به رغم طرح مسائل و نكات جنجالی و بحث برانگيز، بتواند موجب گفت وگو ميان اروپايی ها و آمريكايی ها شود، ارزش خود را به اثبات رسانده است، ولی از طرف ديگر ممكن است به صورت كاتاليزوری برای تبديل زمينه های كنونی ضد اروپايی در آمريكا به يك جنبش واقعی ضد اروپا در آيد.

* سردبير فصلنامه اقتصاد سياسی ـ ناشر دفتر پژوهش های فرهنگی


مريم افشنگ: قسمت اول اين گفت وگو هفته گذشته روز چهارشنبه 28 خردادماه به چاپ رسيد. متأسفانه «سفر به فردا» آخرين ساخته اين كارگردان همان روز از پرده سينماها برداشته شد. حقيقی در اين باره می گويد: «قراردادی 14 روزه برای پخش اين فيلم با سينماداران بسته بوديم». اين درحالی است كه اين فيلم بيش از 12 روز اكران نشد. همين 12 روز هم مصادف با درگيری های خيابانی و برگزاری مسابقه فوتبال بين دو تيم پرسپوليس و استقلال شد.

•••

در يك صحنه رحيم سرش را می تراشد و لباس سفيد می پوشد كه شايد نمادی از لباس احرام و سفر به مكه باشد. در صحنه ديگر سارا تمام وسايل كارش را از جمله لپ تاپ، دوربين و... از دست می دهد و تنها خودش می ماند. در حقيقت هر دو خالی از هر شی اضافی می شوند. در اين صحنه خواستيد ارتباطی بين نسل ها برقرار كنيد. رفع اتهامی از نسل سارا كنيد و يا نسل رحيم را نجات دهيد؟

موضوع بر سر آبرو و آينده يك نسل است. هم ناصر طرز تفكر و تلقی خاصی را پيگيری می كند و معتقد است كه قانون او است و می گويد سنت منم، هم محسن معاون سياسی استاندار كه به دنبال توسعه سياسی و گفتمان فرهنگی است برای آينده اين نسل تلاش می كند. اما مسئله هر دو اين است كه ادامه حيات نسل آينده را در ادامه حيات خودشان می بينند در صورتی كه رحيم تعلقاتی را رها كرده و پشت سر گذاشته و در مقابل نسل بعدی برای خودش حقی قائل نيست و می داند كه نمی تواند نسل بعدی را مثل خودش كند. سارا هم وقتی از اين بندها رها می شود به آن خلوصی می رسد كه می تواند مخاطب رحيم قرار بگيرد. آن اسباب و وسايل باعث می شود كه او به دنبال چيزهايی باشد كه خلاف فطرتش است و وقتی در مسير پيدا كردن حقيقت قرار می گيرد بايد يك سير مكاشفه بی واسطه ای قرار گيرد در پی مسير طبيعی و عادی. اين گونه است كه كسانی كه جانشان را برای ناموس اين مملكت و اينكه يك دختر خرمشهری سيلی نخورد گذاشته اند، ايستادند و هستی شان را فدا كردند الان اگر در برابر يك دختر بی حجاب روبه روی همين ساختمان قرار بگيرند و بدانند برای آن دختر هم ناموس يك مقوله ارزشی است با او گفتمانی مشترك خواهند داشت. بنابراين چرا اين فاصله ايجاد می شود؟ چرا اين تفاوت به وجود می آيد؟ چرا بدبينی و تصورات زشت از همديگر شكل می گيرد؟ رحيم فكر می كند سارا دخترش است و فكر نمی كند او زائده ای در جامعه است كه بايد با آن برخورد حذفی شود. سارا هم فكر نمی كند رحيم كسی است كه سرچهارراه می ايستد و با او برخوردی ناشايست می كند. در حال حاضر كسانی واسطه اين قضيه هستند كه بايد درست عمل می كردند خصوصا برخی از فيلمسازان نتوانستند اين ارتباط فرهنگی را ايجاد كنند بلكه خودشان وسط ماجرا قرار گرفتند.

من در اينكه اهداف اين افراد مقدس است شك ندارم ولی چون خودشان واسطه شدند اين اختلاف و از هم گسيختگی را دامن زدند. اتفاقی كه برای من زمان اكران فيلم در جشنواره افتاد بسيار جالب بود. يك جوان امروزی بعد از نمايش آمد مرا بوسيد و گفت: «من از رحيمت كيف كردم.» اين جمله برای من جالب بود. فكر می كنم اشتباهی كه اتفاق افتاده اين است كه ما با مقوله جنگ و با مقوله فرهنگ جنگ به واسطه معادلات سياسی و اقتصادی برخورد كرديم. در فيلم «ماه و خورشيد» ديالوگی وجود دارد كه يك بسيجی می گويد: «چرا فكر می كنيد ما آدم های بدون عيب و نقصی هستيم، ما هم عيب داريم، نقص داريم، دل داريم، عاشق می شويم.» من چيزی از خودم اختراع نكردم چيزی را كه مشاهده كردم بيان و نمايش دادم. همه آدمی را در جبهه ديدم. آدمی كه سيلی خورده، آدمی كه فحش ناموسی داده، آدمی بی ادعا، بی تكلف و بی سر و صدا هم ديده ام. فقط سعی كردم در اين ميان خودم واسطه نشوم. بعضی از فيلمسازان احساسات و خواسته های خودشان را به نمايش می گذارند بنابراين می بينيم كه ما در اكثر فيلم ها حتی يك دشمن واقعی نمی بينيم. شما اگر با اين رزمنده ها صحبت كنيد معتقدند اين چه تصويری است كه از ما ارائه می دهيد؟ نمی شود وقتی فرماندهی در محاصره دشمن است و درخواست نيروی كمكی دارد شاهنامه خوانی كسی را از پشت بی سيم گوش كند. مطمئن باشيد بلافاصله می گويد اگر نيرو نفرستی می گويم خائنی. چرا كه داری بچه ها را به كشتن می دهی.

من نمی دانم شما چقدر از نزديك با خبرنگاران آشنا هستيد ولی در فيلم به نوعی درباره سارا اغراق يا شايد بهتر بگويم تناقض وجود داشت. سارايی كه به نان شبش محتاج است مادر پيری دارد كه بايد خرج او را هم بدهد و... چطور می تواند يك لپ تاپ، يك دوربين Nikon و همچنين يك موبايل داشته باشد. اين امكاناتی است كه خبرنگاران ما حتی اگر از يك شرايط متوسط درآمد هم بهره مند باشند ندارند.

من فكر كردم شما می خواهيد بگوييد در مورد خود شخصيت سارا اغراق كرده ام.

در مورد خود سارا به نوعی ديگر سوال دارم كه آن هم باز به حرفه او برمی گردد ابتدای فيلم تماشاگر فكر می كند شما می خواهيد با توجه به شرايط فعلی رفع اتهامی از اين قشر به عمل آوريد ولی در جايی كه سردبير بدون رضايت و اجازه سارا خبرش را منتشر می كند اين تفكر از بين می رود. به نظر من شخصيت سارا اغراق شده نبود.

من از آخر به سوالتان جواب می دهم. من عين اين اتفاق برای خودم افتاد و به آن خانم خبرنگار گفتم من فيلمی ساخته ام كه خبرنگاری بدون آنكه بداند سردبيرش با او بازی می كند و از صداقتش استفاده می كند. شما به من كمك كرديد كه مثالی پيدا كنيم و مثالش خودتان هستيد. موضوع از اين قرار بود كه در جلسه ای در شورای شهر آقای عطريانفر استعفا كرد. آن خبرنگار از من با شرط عدم پخش مسئله را پرسيد و صادقانه به مسئولش گفت. او هم بدون هماهنگی با من و او آن خبر را چاپ كرد. متاسفانه در حال حاضر اصالت خبرنگاری قربانی بازار تيتر و جنجال و... شده است. درباره ابزاری كه سارا در دست داشت احساسم اين بود كه او بايد در شرايطی قرار بگيرد كه برای رسيدن به هدفی كه دارد هيچ بهانه و دغدغه ای نداشته باشد و در ضمن مسئله فيلم را به جای اينكه بخواهم بروم و مشكلات حرفه ای سارا را حل كنم با اين دستگاه ها آنها را ساده كردم. البته فكر نمی كنم همه اين دستگاه ها بيشتر از دو يا سه ميليون بشود. برای يك روزنامه ای مثل همشهری واقعا چيزی نيست. اگر به شما نمی دهند برويد به آقای عطريانفر شكايت كنيد. اين ها لوازم اوليه كار است. مشكل ما اين است كه تعريف ما از اين شغل مخدوش شده است. در ايران موبايل بين المللی يك وسيله عجيب است ولی همه جای دنيا خبرنگاران اين وسيله را در اختيار دارند. من قصد داشتم بگويم روزنامه ای كه سارا در آن كار می كند روزنامه كوچكی نيست. و اين امكانات را به راحتی در اختيار خبرنگارش می گذارد. در جريان فيلم هم متوجه می شويم كه او را برای همايش نفرستاده اند بلكه برای گزارش در مورد سيلو فرستاده اند حالا بايد به نوعی سر سارا را گرم كرد تا حاضر به انجام اين كار شود.

در همين رابطه در سكوت برگزار شدن فيلم های شماست. يعنی از ابتدا كه شروع به ساخت و توليد آن می كنيد تا زمان اكران بدون هيچ خبر و به دور از جنجال فيلم را می سازيد. آيا اين قضيه به بی اعتمادی شما از خبرنگاران ناشی می شود؟

در جامعه ای كه خبر مخدوش می شود و در بی هويتی بحران خبر هستيم در نتيجه به نظر من بهتر است كمتر توليد خبر داشته باشيم. من به اصولی در عرصه فيلمسازی معتقدم و آن اين است كه يا فيلم بايد با جنجال های تبليغاتی صدايش بلند شود يا خود فيلم بعد از نمايش صدايش بلند شود. من ترجيح می دهم فيلم بدون سر و صدا ساخته شود و بعد خودش سر و صدا ايجاد كند.

سينماگران خيلی اميدوار بودند كه شما به عنوان يك فيلمساز وقتی وارد شورای شهر می شويد مسائل عمرانی سينمای ايران را مطرح كرده و برای آن چاره ای بينديشيد. آيا جو بحرانی شورای شهر باعث شد كه دغدغه شما در آن حوزه سينما نباشد يا اتفاق ديگری افتاد؟

من ترجيح می دادم كه در مورد فيلم بيشتر صحبت شود ولی توضيح می دهم زمانی كه به شورای شهر رفتم نماينده مردم تهران بودم نه نماينده سينمای ايران. ولی از آن جا كه به سينما علاقه داشتم به مجموعه فرهنگی اين شهر حساسيت داشتم و سعی كردم برای فرهنگ اين شهر از جمله سينما كاری انجام دهم. زمانی كه رئيس كميسيون فرهنگی شورای شهر بودم، تلاشم اين بود مسئله فرهنگ، هنر و ورزش اين شهر رشد پيدا كند. تا حدودی هم اين كار را كرديم. دليل صورت نگرفتن اين اتفاق چندين مسئله بود. شايد يكی از اين دلايل درگيری های شورای شهر بود ولی مشكل اصلی عدم تمكين شهرداری از مصوبات شورای شهر بود يا حداقل دير تمكين كردند برای روشن شدن. يكی از دلايلی كه سينما در بافت فعلی قابل دسترس نيست اين است كه برای ساختار جمعيتی سی سال پيش طراحی شده است. ما پيشنهاد ساخت 5 سالن سينما و 22 سالن تئاتر در نقاط مختلف شهر را داديم. شورا هم اين طرح را بدون هيچ مشكلی تصويب كرد. ولی شهرداری اجرا نكرد. جدای از اين مسائل، مسئولين سينمايی كشور بودند كه نخواستند نيازهايشان را برطرف كنند.

ما درباره مسائل عوارض كار كرديم و به دنبال اين بوديم كه كل عوارض فرهنگی را حذف كنيم. اما همكاری نشد. شورا درباره ساخت كاخ جشنواره دو طرح داشت. برای جشنواره فيلم فجر كلی طرح داشتيم. ولی آن بده بستان مناسبی كه بايد با وزارت ارشاد صورت می گرفت در جاهايی با نقصان مواجه بود. در جاهای ديگر در نشستی كه با خانه سينما داشتيم مثلا گفتيم شايد كاخ جشنواره را بسازيم و مكانی به خانه سينما بدهيم متاسفانه شما دوستان مطبوعاتی نوشتيد كاخ جشنواره در حال ساخته شدن و تحويل به خانه سينما است. خوب وقتی اين مسائل به اين شكل مطرح می شود ما در زير مجموعه شهرداری دچار مشكل می شويم. از جمله كارهای ديگری كه انجام داديم صدور مجوز واگذاری ساختمان بسيار مرغوبی در خيابان مقصودبيك به خانه سينما و پرداخت هزينه اجاری ساختمان مناسب تا آماده شدن آن ساختمان برای استقرار خانه سينما صورت گرفت. من اگر بخواهم به عنوان يك شهروند كارنامه شورای شهر را درباره فرهنگ و خصوصا سينما نگاه كنم به آن نمره قبولی می دهم ممكن است نمره ممتاز نباشد ولی نمره قبولی است. چرا كه هيچ گاه اكثريت شورا مخالفتی با طرح های فرهنگی نداشت.

آقای افخمی قبل از ورود به مجلس نسبت به سينما اميدوارتر بودند. در حالی كه اين روزها از فضای مرده و نااميدكننده سينما صحبت می كنند و جای اميدی برای آن نمی دانند. چه می شود كه وقتی شخصی مثل افخمی كه فيلمساز موفقی هم هست وقتی وارد نهاد دولتی چون مجلس می شود از سينمای ايران به طور كل نااميد می شود؟

يعنی چون افخمی نماينده شده است اين حرف را می زند مگر ديگران اين حرف را نمی زدند. يا چون آقای افخمی وارد پارلمان شده حق ندارد اين حرف را بزند. اين حرفی است كه خيلی از سينماگران می گويند، تهيه كنندگان و بعضی از مسئولين سياسی حتی می گويند.

شما اين فضا را چگونه می بينيد؟

من با زيرساخت اين بحث مشكل دارم. ما نمی توانيم درباره سينمای ديروز صحبت كنيم سينمای ديروز مرده است. بايد بياييم و درباره سينمای امروز صحبت كنيم.

همين سينمای امروز هم دچار مشكل است. چندين سينما سال گذشته در شهر تهران بسته شده اند.

اين طور نيست. من نمی گويم وضع سينما خوب است. می گويم ما بايد در شرايطی سالم و منطقی و با توجه به مقتضيات روز با آن مواجه شويم. با توجه به شرايط ملی، امكانات جوی، وضعيت معيشتی مردم، درصد هزينه های فرهنگی در كنار اقتصادی و عوامل ديگری كه می تواند تعريفی از روند كلی توليد سينما به ما بدهد و به ما بگويد چه بايد باشد. آن زمان می توانيم بگوييم آن هايی كه بايد باشند الان كجا و در چه شرايطی هستند. متاسفانه ما تعريفی از هويت سينمای ملی برای امروز نداريم. سينمای ديروز قطعا مرده و اين حرف جديدی نيست. سينمای سال 68 مرده و مربوط به همان سال بود ما بايد درباره سينمای امروز صحبت كنيم.

شما فيلم های امسال جشنواره را ديده ايد؟

من در اين بحث قصد قضاوت سينما را ندارم. فقط می گويم شيوه بحث غلط است. ما بايد اول بگوييم توقعمان از سينماگر امروز چيست. وضع مطلوب را با وضع موجود مقايسه كنيم. بعد بگوييم مرده يا در شرف احتضار است. چطور می شود گفت سينما مرده است بعد حدود 60 فيلم توليد پارسال بوده است.

اين فيلم ها توليد می شود ولی آيا مخاطب دارد؟ اصلا من يك سوال دارم كه آيا شما با ورود فيلم های خارجی موافق هستيد؟

اين ربطی به بحث ندارد.

من می گويم هزينه ای كه توليد فيلم دارد مقايسه شود با هزينه ورود يك فيلم خارجی.

شما با حرف من كه می گويم بايد به تعريف درستی برسيم مخالفيد؟

به هيچ عنوان.

پس بياييد در مورد همين قضيه صحبت كنيم و بياييد به دنبال اين بگرديم كه از نظر اقتصادی چقدر برای يك سينمادار بايد منفعت اقتصادی و يا حتی منفعت فرهنگی از كار اقتصادی داشته باشد. مثلا بگوييم بايد سالی صد ميليون تومان سود داشته باشد به اين نتيجه برسيم بعد ببينيم چقدر است. در گردونه توليد فيلم هر سال چقدر فيلم توليد می شود؟ چطور می شود كه اين ميزان فيلم توليد می شود و همه جای دنيا می چرخد همه هم می گويند مرده. من اين تناقض را نمی فهمم. سينمای ما تعريف ندارد. بحران هويت دارد. شايد مهم ترين مسئله تعريف هويت سينما است و اين تعريف بايد با توجه به شرايط امروز باشد. من ممكن است مخالف ورود بی رويه فيلم خارجی باشم ولی با اين مسئله مشكل دارم كه چرا وقتی اين همه CD فيلم های خارجی زيرنويس شده و بدون سانسور دست جوانان می چرخد صدای كسی بلند نمی شود ولی همه معترض سينمايی هستند كه با سانسور فيلمی به پرده می رود و درآمدش هم به جيب كسانی می رود كه فعاليت اقتصادی آشكار دارند. بياييد فكر كنيم اين سينما برای بقايش به چه چيزهايی احتياج دارد. يك روز به من گفتند راجع به تعطيلی سالن سينماها صحبت كن. گفتم من نمی دانم چرا اين سينماها با توجه به حرف های شما باز هستند. اين سالن ها هزينه آب، برق و... دارد. بعضی هايشان می گويند ده سال است كه ضرر می دهند خوب چرا باز هستيد، ببنديد. آن زمان كه در فارابی بودم گفتيم ما اين سينماها را كه می گويند ضرر می دهد اجاره می كنيم و حتی می خريم. مگر نمی گوييد ده سال است ضرر می دهد خوب بفروشيد، چه كسی اين را از شما خواسته، از چه حوزه فرهنگی سوبسيد می گيريد؟ چرا به خودتان ظلم می كنيد؟ من به اين گروه هم حق می دهم هم نمی فهمم شان. چون هيچ كدام از مخاطبان من آن روز فروشنده نبودند. من فكر می كنم در حال حاضر هوچی گری بيشتر از حقيقت جويی شده است.

در حال حاضر شما با ورود فيلم خارجی به ايران موافق هستيد يا نه؟

فيلم خارجی هميشه به ايران وارد می شده. درصد آن و ميزان مخاطبش مهم بوده و هست. فيلم های پرمخاطبی زمان آقای بهشتی هم وارد شد. مهم ورود آن نيست مهم بحثی است كه ما درباره هويت سينما داريم. اگر ما بتوانيم پيكره سينما را درست كنيم مشخصات، ابعاد و ميزان حضور مشتريان و توليدكنندگان رقيب خودمان را پيدا كنيم آن زمان می توانيم بگوييم ورود اين فيلم ها درست است يا غلط. ما در حال حاضر بحران هويت داريم و گرفتار مسائل حاشيه ای شده ايم.

يك روز شما وقتی از مديريت بنياد سينمايی فارابی استعفا داديد گفتيد كه دغدغه اصلی تان سينما است نه مديريت. امروز به نظر می رسد شما مديری هستيد كه گاهی سری به سينما می زنيد.

آن جمله درست است و هنوز هم همان گفته سابق را تكرار می كنم و اين جمله بايد به آن اضافه شود كه من عجله ای برای فيلم ساختن ندارم. در واقع من فيلمسازی هستم كه گاهی مديريت می كنم. من از پارسال كه شورای شهر منحل شد ديگر مسئوليت مديريتی قبول نكردم و مشغول نگارش فيلمنامه ای هستم كه مدت يك سال است كه دارم روی آن كار می كنم، عجله ای برای فيلم ساختن ندارم. من در فاصله بين ساختن براده های خورشيد و سفر به فردا بيكار نبودم. بايد به تمامی ابعاد شخصيت دقيقا می رسيدم تا آن را می ساختم وگرنه همان موقع يك طرح مقدماتی داشتم كه می شد كار كرد ولی ديدم آماده نيست با اينكه تلويزيون می خواست ولی روی آن مدت ها كار كردم. كار مهندسی هم می كنم البته به نظر خودم كار اصلی من فيلمسازی است.


احمد غلامی: ستون مرور داستان 81 به نقد و بررسی داستان های تاليف و ترجمه اين سال می پردازد. اين بار «آبی های غمناك بارون» نوشته اصغر عبداللهی بررسی می شود.

«آبی های غمناك بارون»، داستان كوتاهی است از اصغر عبداللهی كه در يك كتاب كوچك چاپ شده است. اگرچه نويسنده مجموعه داستان «سايبانی از حصير» آثارش را كمتر به دست چاپ می سپرد، اما داستان هايش قابل تامل و اعتنا هستند. سايبانی از حصير در دوره و زمان خودش كه ادبيات تحت الشعاع مسائل سياسی و ايدئولوژيك بود و فضای مناسب برای داستان نويسی نبود، مورد توجه منتقدان و نويسندگان قرار گرفت. «آبی غمناك بارون» عنوان هوشمندانه ای دارد، درواقع بارون لقب «بارون بغوسيان» است اما اين بارون شكسته باران نيز خوانده می شود، البته واژه های شاعرانه آبی و غمناك نيز به اين ايهام و تداعی كمك می كند و هر دو عنوان كه صفت چشم های «بارون بغوسيان» نيز هستند، دلالت معنايی درستی نيز دارند. داستان در شهريور 1320 اتفاق می افتد و فضای آن خيابان لاله زار است و آدم ها، آدم های آن سال ها. در كنار هم قرار گرفتن اين عناصر می توانست سوژه ای تكراری را به خواننده القا كند. اصغر عبداللهی با آگاهی از اين فضاهای نوستالژی و تكراری داستانی بديع خلق می كند. او با انتخاب راوی در زمان حال و با نگرش فلسفی نسل امروز و مفاهيمی كه دغدغه ذهن اوست بازی طنزآميز را با گذشته و حال آغاز می كند و به نوعی در اين بازی می خواهد همان فضاهای بسته، ياس آور و مغموم آن روزها را به دوره و نسل امروز پيوند بزند و زندگی را چرخه ای بگيرد كه نو می شود اما در ذاتش نوعی تكرار، اجتناب ناپذير است. او مفاهيمی چون مدرن و پست مدرن را به شوخی می گيرد به زمان گذشته می برد و برمی گرداند. اين شوخی و طنز برفضای نوستالژيك داستان سايه می اندازد.

اصغر عبداللهی با ايجاد فضای نمايش نشان می دهد از به كارگيری اين فضا در داستان در آن زمان و در پيوندش به اين زمان كاملا آگاه بوده است. اين برخورد زمانی افشا می شود كه برای راوی نيز نقشی در نظر می گيرد. نقشی كه چندان مهم نيست و بازيگر - راوی - نيز هرگز موفق نمی شود، نقش اش را بازی كند. نوجوان 15 ساله آن روز نقش اش را بازی نمی كند، چون شرايط سياسی و اجتماعی اجازه بازی چنين نقشی را به او نمی دهد، اما مهمتر از همه اينكه خود او نيز آگاهی چندانی از نقشی كه به عهده اش گذاشته اند ندارد. داستان آبی غمناك بارون، داستان ناگفته هاست. نويسنده می كوشد، هيچ چيز نگويد و همه چيزهايی كه خواننده به آن پی می برد، چيزهايی است كه در داستان وجود ندارد و حذف شده. حتی شخصيت پردازی ها نيز از اين قاعده مستثنی نيستند. شخصيت های داستان را آن چيزهايی شكل می دهد كه از داستان حذف شده اند. اصغر عبداللهی داستانش را بر مبنای چيزهايی به زبان نيامده می چيند و تكيه اش بر حافظه تاريخی خوانندگانش است و جالب اينكه او از اين حذف و تكيه جواب می گيرد. داستان موقعيت آدم های واخورده و ترس زده و فضای تيره آن سال ها را به خوبی نشان می دهد و دو ويژگی به خوبی شخصيت اصلی داستان «بغوسيان» را نمايان می كند. اول آنكه از سفری آمده و پاسپورت ندارد و دوم آنكه چشم هايش آبی غمناكی است. اين شخصيت به جز كاركرد شخصيتی خود، بيانگر نسلی از دست رفته است.

انتخاب راوی داستان كه اينك از زمان حال، گذشته را روايت می كند دو احساس متفاوت در خواننده برمی انگيزد، اول آنكه گيجی و بی نقشی نسلی را بيان می كند كه بازيگرانی بدون نقش بوده اند و دوم آنكه اين راوی در زمان حال بدون هيچ چشم انداز روشنی گذشته ای را روايت می كند كه با زمان حال او هيچ مقايسه ای نمی شود. تنها چيزی كه در زمان حال عوض شده است، شرايط يا آدم ها نيستند، بلكه مفاهيم هستند كه اين مفاهيم گويا در زمان گذشته نيز می توانسته كاربرد جدی تری داشته باشد. در پس داستان آبی غمناك بارون يك راز نيز نهفته است و آن راز چيزی است كه كسی آن را به زبان نمی آورد، مثل راز بارون. آيا بارون عاشقی دلباخته و يار گريخته است يا سودای آرمانی بزرگ را دارد، يا داشته است؟ آيا عشق سطحی و باسمه ای قنبرپور به ماه جهان نشان از فرهنگ تازه به دوران رسيده های آن دوره است و يا فروريزی فرهنگ شازده ها؟ آيا گرايش ماه جهان به نوجوان 15 ساله عشق لطيف غيرممكنی است برای گريز از اين فروريزی و عشق های باسمه ای؟ آيا راوی اكنون كه در زمان حال ايستاده است حسرت عشقی را می خورد كه شايد ته دلش بود و به زبان نمی آورد؟ همه اينها در پس داستان كوتاه اصغر عبداللهی نهفته است. آبی غمناك بارون زبان شسته و پاكيزه ای دارد با روايت دقيق و مناسب. اما به اعتقادم داستان با جمله ای مناسب تمام نمی شود و قبل از اينكه به اين جمله برسد داستان تمام شده است: «تهران اشغال شده بود. » اين جمله خبری است و صراحتش تناسبی با كل داستان ندارد.


نسيم نجفی: «حضور راوی، بار سنگين فضاسازی و شخصيت سازی تأثيرگذار را از شانه كارگردان برمی دارد» اين يك قانون نيست اما نخستين نكته ای است كه با ديدن فيلم صورتی به ذهن می رسد و علت آن در يك مورد، پرش های زمانی است كه با يك جمله از راوی به راحتی و بدون پرداختن به مسئله گذشت زمان ميسر شده است. با توجه به اينكه قصه فيلم پنج سال طول می كشد زمان در پيش چشم بيننده تنها با صدای روی تصوير است كه تغيير می كند. جملاتی با آغازهايی مانند مدتی گذشت... و يا: يكسال گذشت.... در اين ميان، ماجراهای مهم از ديد راوی نقطه گذاری می شوند مثل دعواهای پدر و مادر و يا آشنايی پدر با ليلا. اما گذشت زمان محسوس نيست و ماجراها پيوسته به نظر می رسند. دومين مورد كه حضور راوی و صدای روی تصوير به فيلم تحميل كرده، عدم پرداخت شخصيت هاست. چنانكه، آنچه بايد در روند فيلم به وسيله بازی و تصوير به بيننده منتقل شود را صدای راوی آسان كرده و در اختيار می گذارد. پدر در تمرين تئاتر عاشق ليلا می شود. در آخرين نمای اين سكانس، موسيقی آرامی روی تصوير ليلا می آيد و دوربين با حركتی آرام، به چهره پدر و نگاه رمانتيك او نزديك می شود. صدای اميرحسين روی تصوير می گويد: «از آن روز به بعد پدر خوشحال تر و مهربان تر شد و ديگر با پدر سابق فرق داشت.» اين تصوير كات می شود به جشن تولد شلوغ و موسيقی شاد و پدری كه می رقصد و خوشحال است.

در واقع خوشحالی پدر اين گونه تصوير می شود. سكانس جشن تولد هيچ كاركرد ديگری ندارد. زيرا تلفن پس از لحظه ای پدر را به اتاق می كشاند پس به طور كلی جمله اميرحسين روی تصوير و كات به چهره شاد پدر در حال رقصيدن يعنی: پدر در اثر عشق به ليلا خوشحال و مهربان شد. عشق تازه در شهرام شباويز به همان اندازه قابل باور است كه كنار گذاشتن ناگهانی ليلا و مسئوليت پذيری پدرانه او در فصل پايان بندی. بايد گفت خصوصيات بازيگری رامبد جوان دقيقا در راستای تشديد چنين مواردی است. بازی برون گرای او صحنه های مربوط به خود را پر و شلوغ می كند و تكيه گاه اصلی فيلم (ديالوگ) را با پرحرفی ها و ريتم تند صحبت و حركات خود تقويت می كند. جيرانی، تاكنون (گذشته از قرمز) شيوه قصه گويی را برای روايت فيلم هايش برگزيده است و فلاش بك به خاطرات راوی در دو فيلم آب و آتش و شام آخر، اساس پرداخت او به ريشه يابی حوادث است. فيلمنامه صورتی نيز با در بر داشتن قاب داستانی از زمان حال در ابتدا و انتهای فيلم، با فلاش بك به زندگی پنج سال گذشته اميرحسين می رود. راوی، كودك است. اين مشخصه تازه و متفاوتی به فيلم می بخشد. نگاه به موضوعی تنش آميز همچون طلاق از ديد كودكی نه ساله بايد فاصله دو قاب ـ داستان ابتدا و انتهای فيلم را متفاوت با فيلمی همچون شام آخر ارائه دهد يعنی كودكانه. در عين حال جيرانی قصه خود را در قالب طنز نوشته است. بنابراين اصرار دارد التهاب و تنش فضای يك زندگی از هم پاشيده را (برخلاف قرمز، آب و آتش و شام آخر) حذف كند.

برای داشتن نگاه كودكانه به موضوع، مسلما آيتم انتخاب بازيگر نقش اميرحسين بسيار مهم است. اينكه فيلم تا چه اندازه موفق بوده نگاه كودكانه به ماجرا داشته باشد به ساختار فيلم بازمی گردد (كه معمولا ساختاری فانتزی می طلبد در صورتی كه در فيلم، جز صحنه ای از بالا و پايين پريدن اميرحسين كه آن هم خوب درنيامده، ساختار فانتزی ديگری نداريم. ) اما گذشته از آن، بازيگر نقش كودك در مقايسه با رامبد جوان و حتی ميترا حجار بيش از حد جدی و ناهماهنگ است. لحن صدای او روی تصوير سعی می كند شاد و دلچسب باشد اما با بازی و چهره پسربچه ای كه در فيلم می بينيم همخوانی ندارد. طنز فيلم در درجه اول متكی به ديالوگ و شوخی های كلامی است و سپس، جای دادن نمايش سياه بازی. ويژگی فيلم جيرانی اين است كه پيشبرد آن كاملا به عهده كلام است. از اين رو، طنز فيلم او نيز، اتكای اصلی اش بر حاضرجوابی ها و لج بازی زن و شوهر و نيز زمينه تكراری شوخی های بی حد دو دوست بسيار صميمی است. به ويژه، آغاز فيلم كه نكته مهمی به نام معرفی موقعيت و حال و هوای فيلم را بايد در بر داشته باشد، در معرفی فضای كميك بسيار شتابزده عمل می كند. نمايش روحوضی سياه بازی كمكی برای كارگردان در جهت آسان تر كردن ايجاد فضايی شاد محسوب می شود و در نوع خود موفق است. برای رسيدن به اثر هجوآميز، جيرانی ردپايی از آثار گذشته را در صورتی نهاده است كه مشخص ترين آنها صحنه دادگاه است و سپس طرح مسئله كتاب قانون مدنی كه مشكل زن در گرفتن حضانت بچه را بسيار عجولانه بيان می كند از آنجا كه اين تشابهات هجوآميز هستند انتظار آن نيست كه صورتی به عنوان فيلمی شاد ما را به حس دردناك هديه تهرانی در رفت وآمدهای پياپی به دادگاه و ناتوانی در گرفتن حق خود برساند. اما ضعف عمده فيلم كه نقص موقعيت سازی است را نمی توان ناديده گرفت.

شايد برخورد ليلا و سحر در خانه شهرام را بتوان يك موقعيت سازی نسبتا موفق دانست كه با طنزی در حركات سحر و اشارات شهرام آغاز می شود و به نرمی به برخورد جدی سحر با ليلا و بردن اميرحسين می انجامد. درست عكس تلاشی كه كارگردان در جايی ديگر نمی تواند آن را به نتيجه برساند. موقعيتی كه برای ايجاد رابطه دوستانه بين سحر و ليلا در نظر می گيرد: معده درد مشترك و قرض دادن قرص سايمتيدين. فيلم اصرار دارد به پايانی اخلاقی و موعظه گرانه برسد. معمولا پايان بندی قصه های كميك اگر هم اخلاقی باشد اين همه رو و ناگهانی نيست. در واقع ضعف اصلی، در شكل پايان گيری قصه نيست. بلكه در اين است كه آيا آن شخصيت ها گنجايش نگاه رمانتيك و مبهوت و تلألو آنی حس مسئوليت پذيری انتهای فيلم را دارند؟ تغيير روحيات بسيار ناگهانی و توجيه ناپذير است. نگوييد كه كمدی نيازی به توجيه و منطق ندارد.


سرانجام گفت وگوی تمدن ها

گفته می شود رئيس جمهور بالاخره پس از اصرار فراوان آقای مهاجرانی با استعفای او از رياست سازمان گفت وگوی تمدن ها موافقت كرده است. همچنين شنيده می شود كه برای جانشينی ايشان دكتر محمود بروجردی در نظر گرفته شده است. به نظر می آيد سياست تقليل حوزه های فعاليت اين سازمان كه دست كم در اواخر فعاليت آقای مهاجرانی در جريان بود از اين پس با صراحت بيشتری ادامه يابد. آنچه مويد اين نظر است وضعيتی است كه سازمان گفت وگوی تمدن ها قرار بود بر زمينه آن كار كند؛ يعنی از درون فضای كشوری كه گفت وگوی شفاف نيروهای رسمی سياسی اش بی تنش و خشونت ممكن نمی شد، اگر اصلا گفت وگويی می شد، قرار بود كه با ديگر «تمدن»ها گفت وگو شود و گفت وگوی بين ديگر تمدن ها تئوريزه و تبليغ شود. با ملاحظه همين وضعيت و بستر داخلی بود كه بسياری از روشنفكران و حتی مسئولان بر اين باور بودند كه سازمان گفت وگوی تمدن ها به دليل گسيختگی تئوريك از واقعيت موجود و در جريان جامعه كنونی ايران نهادی غيرنهادينه است كه اگر هم تاسيس آن با دستور و آيين نامه ميسر شده است. ادامه آن به اين نحو ميسر نخواهد بود. حيات فعلی موسسه اگرچه با خدماتی قابل توجه همراه بوده است اما مسلما در ابعاد نظريه و شعار آن نبوده است. در مدت حيات اين موسسه اين حرف را به جد و طنز بسيار شنيده ايم كه مملكتی كه در داخل خود آن امكان گفت وگو وجود ندارد چگونه می خواهد با تمدن ها گفت وگو كند؟

زبان حال؛ اسرارآميز يا شگرد ادبی

«زبان حال» چه مفهوم و كاربردی دارد؟ متفكران و شاعران قرن های پنجم و ششم كه تعبير «زبان حال» را به كار می بردند معمولا اين زبان را به معنای شگردی ادبی می دانستند، يعنی گوينده سخن را خود نويسنده يا شاعر می دانستند كه سخن خود را به اصطلاح در دهان موجودات ديگر، اعم از جماد و نبات و حيوان، و حتی انسان و فرشته و بخت و اقبال و عشق و عقل و فلك و خداوند، قرار می داد، نه اينكه گمان كنند كه موجوات ديگر به راستی دارای زبانی اسرارآميزند و فقط عده ای خاص قادر به شنيدن و درك آن هستند. شاعران و نويسندگانی چون ناصرخسرو، خيام، ابوحامد غزالی و فريدالدين عطار كه از اين شگرد ادبی استفاده يا به آن اشاره می كردند همين برداشت را از زبان حال داشتند. بسياری از شعرا و نويسندگان نمی توانند درست تشخيص دهند كه معنی تعبير «زبان حال» چيست. آيا زبانی اسرارآميز است يا شگردی ادبی؟ دكتر نصرالله پورجوادی در هشتادونهمين نشست كتاب ماه ادبيات و فلسفه به همين پرسش می پردازد. اين نشست قرار است در روز سه شنبه سوم تيرماه ساعت 17 در خانه كتاب برگزار شود.

تازه ترين فيلم يكتاپناه

حسن يكتاپناه دومين فيلم خود را كليد زد. يكتاپناه كه پيش از اين فيلم «جمعه» را كارگردانی كرده بود؛ اولين پلان های فيلمش را در بازی فوتبال استقلال و پيروزی فيلمبرداری كرد. اين فيلم درباره يك سری آدم است كه می خواهند از ايران خارج شوند. در اين ميان يك فيلمساز نيز آنها را همراهمی می كند. پلان هايی كه از تماشاگران مسابقه فوتبال استقلال و پيروزی گرفته شده قرار است برای تيتراژ فيلم استفاده شود. هنوز درباره عوامل فنی و بازيگران آن اطلاعی در دست نيست.

انتشار فيلمنامه دنيا

فيلمنامه دنيا جديدترين كتاب انتشارات توفيق آفرين نوشته فرهاد توحيدی انتشار يافت. اين كتاب شامل: يادداشت امير روحانی مدير فرهنگی انتشارات، يادداشت نويسنده (از فكر فيلمنامه)، شخصيت های اصلی فيلم، پوستر اختصاصی كتاب، فيلمنامه، عوامل فيلم به روايت تصوير، تيتراژ فيلم، اطلاعات جنبی، يك نگاه به عكاس، فيلم به روايت تصوير، آلبوم عكس ها، يك نگاه به كارگردان، فعاليت های ادبی نويسنده، يادداشت كارگردان، يادداشت نويسنده، يادداشت تهيه كننده و... است.

جست وجو در شهر

آخرين مراحل فنی فيلم سينمايی «جوجه اردك من» به كارگردانی امير فيضی و مونتاژ سريال «جست وجو در شهر» به كارگردانی «حسن هدايت» در استوديو رسانه پويا در حال انجام است. جعفر فاطمی مدير استوديو پويا با بيان مطلب فوق به ايسنا افزود: همچنين مونتاژ ادامه مجموعه مستند «اينجا آفريقا است» به كارگردانی رامين حيدری فاروقی در حال انجام است. در اين مجموعه مستند رويا نونهالی بازی می كند و نريشن فيلم نيز با صدای او شنيده می شود. فاطمی، همچنين به ادامه مونتاژ سريال تلويزيونی بشارت منجی به كارگردانی نادر طالب زاده و انجام مراحل فنی فيلم كوتاه بهمن كيارستمی در استوديو رسانه پويا اشاره كرد.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو