|

آرش غفوری: فوتبال ايران در گستره تاريخ به كجا می رود؟ سهم بورژوازی بزرگ كه در جای جای ديگر جهان، فوتبال و مناسبات درون آن را در خود غرق كرد در اين فوتبال تا چه اندازه است؟ مدرنيسمی كه آمده بود هر آنچه سخت و استوار است دود كند و به هوا بفرستد در كدامين گردنه تاريخی فوتبال ايران به مبارزه با اين فوتبال برخواسته است؟ فوتبالی پيوند خورده با محافظه كاری و روابط خويشاوندی و مملو از مناسبات درون خانوادگی و ميراث داری يك اشرافيت تاريخی كه به هزاران دليل با هر آنچه نخبه پروری است به ستيز برمی خيزد و هراسان و ترسناك از بر باد رفتن تمام آنچه كه در طول ساليان متمادی توشه خود كرده، كمر به قتل نخبه ها می بندد. نه آنكه بپنداريم اين نخبه كشی فقط در فوتبال است. نه، اما اگر در سياست تاراج نخبه ها با قتل نفس همراه باشد همان طور كه بر «قائم مقام» بود و بر «اميركبير» و بر بسياری ديگر از وارثين مشروطه، نخبه ها اساسا در فوتبال اجازه پرورش نمی يابند تا اين گونه به محاق بروند. كدامين نخبه را اينك در اين فوتبال سراغ داريم؟ مگر نه اين است كه بازيگران اصلی امروزين عرصه فوتبال همه يا به نوعی سروسری با اشرافيت تاريخی فوتبال دارند و يا به وسيله همگام شدن با اين اشرافيت تودار و مرموز به مناسبات همان ها طی طريق می كنند؟ به همين دليل هم هست كه طبقه ای در اين فوتبال به ناگاه زاده می شود كه نخبه نيست اما ستاره نام دارد. ستاره ها البته در همه جای جهان هستند اما ستاره های ايرانی در يك رويكرد مضحك از جهان پيرامون روی بر می گردانند. تنها خود را می بينند و آن تعداد نه چندان اندك هوادارانی را كه تشويقشان می كنند. اين هواداران بی شمار البته اين ها را به حاشيه هم می برند. بسياری از اين ستاره ها گمان دارند شور و هياهوی هواداران هميشه و در هر حال همراهشان است. خيال باطلی كه تنها از ذهن كم مايه اين ها سرچشمه می گيرد و مثالش هم انتخابات است و آن ها كه از اين ستاره های پوشالی عروسكان تبليغاتی می سازند. غافل از آنكه اين هواداران كه به تقديس ستاره ها مشغولند نه از آن ها جايگاهی در حد تاييد يك كانديدای سياسی طلب می كنند و نه اميدوار به كسب تكليف از سوی اينانند. اين ستاره ها ذاتا از محتوا تهی هستند. باطن را به كناری نهاده اند و تنها ظاهر را می بينند. طغيان توده ها را درك نمی كنند و در دوران سركشی توده ها به خوشگذرانی مشغول هستند. استدلال هايشان همه تهی و خالی است و با اندك پرسش عميقی جا می زنند.
ايدئولوژی فوتبال ايرانی تا اواخر دهه 60 از ستاره ها هم گريزان بود. شايد از آن رو كه می پنداشت توانايی كنترل ستاره ها را تحت هر شرايطی ندارد و البته نداشت. از اين رو يك ستاره بازمانده از دوران ماقبل را به عاريت گرفت و جامه نو به تنش دوخت. شايد می خواست با واگذاری يك نقش جديد به اين ستاره عاريتی خوش پوش و زيبا نشانش دهد. از اين رو به دنبال تاريخ رفت كه در آن همه جامه ها نگهداری می شود. ناتوان از قبول اين واقعيت كه به قول يك منتقد مدرنيسم انسان مدرن هرگز نمی تواند خوش پوش به نظر آيد. زيرا در عصر مدرن هيچ نقش اجتماعی نمی تواند كاملا اندازه و برازنده آدمی باشد. اين البته ديالكتيك اين انتخاب هم بود. واگذاری يك نقش مدرن با صفات بورژوايی به يك شبه ستاره سنتی با خلق و خوی محافظه كارانه و روابط فئودالی. اين ستاره همانند يك بت در مركز قرار گرفت و به تمام افتخارات يك بازيگر عرصه فوتبال دست يافت. بهتر، قرار بود كه دست يابد. اين سرنوشت را بازی تقدير به حكم يك خواست ايدئولوگ گرا برايش محقق كرد. هر چند بعضی از اين افتخارات محصول دوران گذار قبل تر بود، اما به هر حال در دمی، مرهمی می گذاشت و شفايی می داد. هافبك مركزی تيم باشگاهی و ملی، كاپيتان سرافرازی كه جام قهرمانی به دست می گيرد و شنل امپراتوری به تن می كند و در مهم ترين واقعه هر چهار سال فوتبال جهان بازوبند نمايندگی يك ملت را بر دست می بيند. زمان هم كه می گذرد باز هم درون زمين است و به دنبال توپ می دود. اما هدايت بيرونی محبوب ترين تيم ايران را هم در اختيار خود دارد. برای سال ها مايملك باشگاهی را كه قصه هزاران عشق و آرزو است در صندوق عقب اتومبيل خود به اين سو و آن سو می برد و در انتها هم به مربيگری تيم ملی انتخاب می شود. كدام افتخارات از اين ها بالاتر؟ با اين حال در محاسبات پيش روی مشكل بزرگ ديالكتيكی وی بروز می كند كه البته حل اين مشكل هم در توان ستاره نيست. آن ها كه در اين مسيرش رانده اند بايد مشكل گشايند كه البته هم نمی توانند. البته چندان هم ناتوانی حل اين مشكل عجيب به نظر نمی رسد. ذهنيت خط دهنده به اين فوتبال، از درك فوتبال نوين عاجز بود. از همين رو هم در مقام رقابت با فوتبال مدرن مرتكب آن اشتباه ديالكتيك شد. البته مادامی كه مناسبات ستاره های عروسكی در درون تحولات داخلی و ستيزه خواهی هايی ايدئولوژيك و رها و جدا از محيط و مناسبات بيرون خلاصه می شد، مشكلی نبود. چون اساسا حتی محور بحث فوتبال نبود.
فوتبال تنها بهانه بود و بس. از اين رو در برخورد با پديده های داخلی يك فوتبال وجود داشت كه بازيگر صحنه بود و هزاران عامل ديگر كه دست اندركاران پشت صحنه بودند. اما هنگامی كه اين فوتبال در تعامل با دنيای بيرون قرار می گرفت به يكباره رنگ می باخت. تكيه اين فوتبال بر ستاره هايی بود كه در درون و مناسبات داخل عنوان پرطمطراق ستاره گرفته بودند. ستاره هايی كه در بيرون اندكی از آن هيبت پوشالی را هم نداشتند. تازه اين تنها يك روی قضيه است. نگاه به اين فوتبال هم، غيربهداشتی و پالايش نشده بود. مديری از مديران قبلی اين ورزش در گرماگرم بحث حضور در جام جهانی آمريكا گفته بود: «برای برافراشته شدن پرچم ايران در آمريكا هر كار كه لازم است خواهد كرد و به هر ميزان كه لازم است خرج می كند. » او البته اندك تلاشی كرد تا اين آرزو محقق شود. اما از فهم اين نكته عاجز بود كه در كنار تمام حواشی فوتبال اين تنها ذات فوتبال است كه اصالت دارد، نه خواست سياستمداران. كودكانه است كه البته فوتبال را تنها در ذات آن ببينيم. اما به همان نسبت هم قابل قبول نيست كه ذات فوتبال را به هيچ انگاريم. هر چند اين كج فهمی مناسبات ورزشی تنها در فوتبال خلاصه نمی شد. ايدئولوژی ورزشی هرگز پيروزی عليرضا سليمانی بر بوريس بومگاتنر آمريكايی را در مسابقات جهانی كشتی در مارتينی سوئيس فراموش نخواهد كرد. نه از آن رو كه در يك هم ذات پنداری ورزشی، ذات ورزش ايران به پيروزی رسيده است. بلكه بيشتر و بسيار بيشتر از آن رو كه بازنده رقابت يك آمريكايی است. هيچ چيز نمی توانست به اندازه برافراشته شدن پرچم ايران بالاتر از پرچم آمريكا مايه مباهات اين ايدئولوژی باشد. اين مباهات البته دوچندان هم شد آن هنگام كه پرچم ديگر ابرقدرت آن روز جهان يعنی شوروی نيز همسو با پرچم آمريكا در زير پرچم ايران قرار گرفت. اين ايدئولوژی افراطی از اين پيروزی حماسه ساخت. غافل از اين كه در هنگام شكست لاجرم تنها بايد سكوت كند و بس.
فوتبال ايران قصد داشت با همياری اين ايدئولوژی به نبرد جهانی برود. از اين رو اين ستاره چند چهره را به ياری طلبيد. اما نبرد جهانی در توانش نبود. از آن رو كه دوران سنت های پيشين فوتبال به سر آمده بود اما در ايران دوران بالينی را طی می كرد. مدرنيته فوتبال، سنت ايرانی را در كام خود بلعيد و نماد آن را چند سالی خانه نشين كرد. تازه آن هم با چه چهره ای؟ به همراه چهره زردپوستان خاور دور، سياهان عرب كه در سنت های جاهلی و قبيلگی هنوز هم غوطه ور هستند، با نوآوری در اين جدال پيروز شدند. پيروزی كه سال ها است ادامه دارد. فوتبال ايران بعد از اين شكست ضرورت مدرنيسم را حس كرد. اندك مربيان غيرايرانی هم حصول فهم همين ضرورت هستند. اما در اين روند كج دار و مريز نوگرايی دچار يك مشكل بنيادين ديگر شد. اشرافيت تاريخی فوتبال در لباسی نو و با شعار برتری مربی ايرانی به جنگ اين نوگرايی آمد. مربيان ايران هراسان از حضور همتايان خارجی شان كه تمام ميراث اين ها را به يكباره عهده دار می شدند با تمام توان به مخالفت بر خواستند. با اين حال اگر به آموخته های قبلی خود، تنها، تكيه نمی كردند باكی نبود. اما در يكی از كلاس هايی كه برای ارتقای سطح دانش مربيان ايرانی تدارك ديده شد اكثر آن ها كه بر مربيان خارجی ايراد می گرفتند، غايب بودند. ابايی هم نداشتند كه عدم رغبت خود را نشان دهند. بسياری شان مربيان خارجی را دسته دوم و سوم ناميدند كه هيچ افتخار جهانی ندارند. اما در قبال افتخارات و سوابق خودشان هم سكوت كردند. جالب بود حتی، افرادی مانند بلاژويچ و ايويچ كه در دنيای فوتبال شناخته شده هستند هم از اين بهتان رهايی نداشتند. وارثين سنت كهنه فوتبال ايرانی از انقلاب اين فوتبال گريزانند. نه از آن رو كه در شبيه سازی با تحولات اجتماعی، انقلاب را عامل هرج و مرج و آشوب دانند. بل بدان رو كه از كاهش نقش ديرين خود در فوتبال هراس دارند. می ترسند بدلی عصيانگر و سركش جانشين آن ها شود كه بر تمام مناسبات ظاهری، روابط مافيايی درون گروهی، اشرافيت موروثی و سنت های قديمی پا بنهند و آنها را به يكباره فرو ريزد. مناسبت ها را بشكند و روابط دروغين را آشكار كند و در انتها بر ويرانه خاكی كه محصول همين انقلاب است طرحی نو دراندازد.
طرحی كه اگر از يكسو واجد همپوشانی مدرنيته فوتبال جهانی با مناسبات فوتبال ايران است از ديگر سو فاش كننده تمام آن رسوبات كهنه قديمی هم خواهد بود. پيروزی محتمل اين بدل تاج و تخت امپراتوری را از وارثين كهنه می ربايد و به سلسله ای از دودمان ديگر می دهد. سلسله ای كه ديگر همانند نمونه تاريخ گذشته اش، فوتبال را نه در لاشه های حرافی های بيهوده بلكه در صحنه عمل مدرن به تصوير می كشد و با بازخوانی دوباره و دوباره تاريخ فوتبال، مدل جديد فوتبال ايرانی را ارائه می دهد. اين امر هم البته مستلزم آن است كه ايدئولوژی در قالب فوتبال ايرانی ضرورت اين مدرن شدن را درك كند. پيوند نانوشته اما ملموس ايدئولوژی غالب فوتبال با اشرافيت موروثی كه از سويی هم با يكديگر به يك خويشاوندی تاريخی دست يافته اند در نگاه اول مهم ترين دليل سرپا ماندن اين سنت كهنه فوتبال است كه در مناسبات داخلی جواب هم می دهد. با اين حال اما اگر ايدئولوژی، سيطره اندام وارش را بر اين فوتبال كم كند و پيوندهای نسبت های تاريخی اش را با آن بگسلد اين آرزوی پروتستانتيسم در فوتبال خيالی خام و باطل نخواهد بود. اميدوارم اين اتفاق مبارك به وقوع افتد و استراتژيست های اين ايدئولوژی در مانيفست بخش مربوط به فوتبال خود اندك تجديد نظری كنند. فهم ضرورت اين تجديدنظر هم سخت نيست. رقابت در سطح فوتبال جهانی ديگر تنها باتكرار همان مناسبت های پيشين جوابی نخواهد داشت. در حالی كه حضور در عرصه مناسبات جهانی در هر وجه آن به همراه فرايند فوتبال يك عامل تاثيرگذار مثبت خواهد بود. عاملی كه در دو سوی خود نيز گستردگی آشوب های خيابانی تا حد مخالفت جدی سياسی و شادمانی ورزشی برای به رخ كشيدن همدلی ملی را در بر می گيرد. |