Persian Archive

• چه كسی ما را از دست خودمان نجات خواهد داد
• من عکاس نيستم
• بودا همچنان تخريب می شود
• چند اشتباه متداول در ترجمه
• برنارد ويليامز مرد
• بيانيه مشترك هابرماس و دريدا
• مرگ جامعه شناس
• كنفرانس پاريس
• بعد از آتش سوزی، خنديدند
• اشتياق عليرضا قربانی
• اولين نفر
• پروانه ونيز
• گمشده پيدا شد
• داوينچی و چنگيز مغول
• «چونی بی من» منتشر می شود
• گران ترين عكس


محمد قائد: گرفتاری هايی هست كه درباره آنها كار چندانی نمی توان كرد؛ گرفتاری هايی كه اگر هم رفع شوند در حيات ما نخواهد بود. در كوتاه مدت، گره از معدود گرفتاری هايی گشوده خواهد گشت اما بسياری از اينها چندان مورد توجه ما و مسئله ما نيستند. بحث حقوق مؤلف (كپی رايت) سال ها جسته گريخته در ايران جريان داشته بی آنكه اتفاق نظری، اگر نه وسيع، دست كم در ميان اهل قلم و نشر فراهم آيد، يا حتی دامنه موضوع روشن شود. كليت موضوع حكايت از آن دارد كه بجاتر می بود اهل قلم به اهل كسب رهنمود بدهند، اما عملا كار به اين ترتيب پيش می رود كه مقام های اداری برای اهل قلم تعيين تكليف می كنند. در گروه اخير، ظاهرا همه ترجيح می دهند به انتظار قوانينی كه ناگزير و به حكم روابط بين المللی تصويب خواهد شد بنشينند.

تا يكی دوسال پيش، يك انتظار اين بود كه در بحث حقوق مؤلف، ما با نويسندگان خارجی طرف شويم، يعنی گرفتاری در ترجمه كتاب های خارجی باشد. در عمل چنين نشد. هيچ نويسنده و ناشری از كشورهای ديگر تاكنون علنا وارد بحث با ما در زمينه حقوق خويش به سبب ترجمه نشده است (گرچه در نمايشگاه های كتاب در آلمان، ناشران ايرانی را تحقير كرده و رنجانده اند). ترجمه يك كتاب در مواردی به اندازه تأليف آن وقت می برد و مؤلف خارجی يقينا توجه دارد كه فردی برای برگرداندن كتاب او به زبانی ديگر ماه ها وقت صرف كرده است، در همان حال كه حاصل كار مؤلف خارجی در چندين ده هزار نسخه، هركدام به سی دلار، منتشر شده، و ثمره كوشش مترجم ايرانی در چند هزار نسخه هر كدام به سه دلار.

نخستين شاكيان دست اندازی ايرانيان به حقوق آثار هنری ديگران ناشر نبودند؛ پخش كننده فيلم بودند. خارجی هم نبودند؛ ايرانی بودند. از همه غيرمنتظره تر، از خارج به داخل ايران اعتراض نكردند؛ از ايران برای اعتراض به آمريكا رفتند. بسياری در ايران فكر می كردند يك روز ناشران خارجی عليه ناشران ايرانی وارد دعوای حقوقی خواهند شد. در واقعيت تاريخی، ايرانی هايی از ايستگاه تلويزيونی شان در آمريكا فيلم ايرانی را بدون اجازه و خريد حقوق قانونی پخش كردند. صاحب فيلم ناليد كه اين ظلم بزرگی است زيرا حق پخش فيلم در آمريكا، در قياس با درآمدها در داخل ايران، رقمی است هنگفت (گرچه گرداننده ايستگاه متخلف تلويزيون ايرانی در آمريكا گفت او هم به همين اندازه ندار است). تا اين جای بازی تعدادی از پيش بينی های اكثر ما درست از آب در نيامده است. اجازه می خواهم با احتياط پيش بينی كنم كه به احتمال زياد بقيه هم غلط از كار در خواهد آمد. می گويم با احتياط، چون پيش بينی، از هر نوع كه باشد، بايد غلط از آب در آيد (از جمله، همين پيش بينی نگارنده). تحولات جهان همواره غافلگيركننده بوده اند و تا غافلگيركننده نباشند توجهی جلب نمی كنند و كسی به آنها اهميتی نمی دهد. در اينجا وارد بحث حقوق مؤلف به عنوان مبحثی قانونی تجاری نمی شويم و به جنبه هايی ديگر می پردازيم.

وقتی نويسنده ای ايرانی در كشوری ديگر اعلام می كند كه ميل دارد كتاب خويش را شخصا به فارسی ترجمه كند، در نهايت حيرت می شنويم مترجم و ناشر ايرانی به او يادآوری می كنند كه دولت ايران قانون حقوق مؤلف را امضا نكرده است (گرچه در موارد ديگر دولت ايران مانع است، در اين مورد خاص مقتداست). وقتی بپرسيم چرا امضا نكرده است، گربه روی چهار دست و پای هميشگی پائين می آيد: «آنها» نفت ما را برده اند و خورده اند، پس ما نبايد زير بار قراردادهای تركمانچايی برويم. اما مؤلف ايرانی چه دخالتی در اين قضيه تخيلی يا واقعی نفت داشته است؟ می بينيم كه افراط در رندی سر از كجا در می آورد.

استدلال رايج در ميان ما نه تنها از جنبه روابط حقوقی بين ملت ها، بلكه از نظر مشروعيت اخلاقی ميان خودمان هم سست است. يكی از جنبه های بحث كپی رايت، اگر جدا و واقعا درمی گرفت، تقويت جنبه های روحی و اخلاقی حرفه نشر ما بود. بسياری از ما دوست داريم فكر كنيم از نظر توان روحی كمبودی نداريم؛ ماهيانی هستيم سالم و سرحال كه هرگاه به دريايی ژرف و زلال برسيم با چالاكی به غواصی می پردازيم و مشكل ما كمبود درياست، نه ناشيگری در فن شنا. و بسياری از ما متقاعد شده ايم كه از نظر اخلاقی كارمان درست است؛ هرگاه بقيه مردم از رفتارهای خلاف اخلاق دست بردارند، ما نخستين كسانی خواهيم بود كه به اشاعه اخلاق والای انسانی خواهيم پرداخت. اووهوم م.

در جامعه فرهنگی ايران نه تنها مرسوم نيست از كسی بپرسند آيا راضی به چاپ دوباره مقاله يا عكس يا شعرش در جايی هست يا نه، بلكه حتی نسخه ای از اثر بدون اجازه چاپ شده فرد را برايش نمی فرستند. فرض ناگفته بر اين است كه وقتی مطلب نويسنده و هنرمند مهم خارجی را هم می توانيم به ميل خودمان چاپ كنيم، نويسنده ايرانی بهتر است خودش را زياد جدی نگيرد. اما اگر نويسنده خارجی دستش به غارت نفت گرانبهای ما آلوده است، نويسنده ايرانی كه در اين مظلمه دخالتی ندارد.

در دنيای اينترنت كار از اين هم پيچيده تر است. اگر در حيطه چاپ كاغذی می توان رد پای چاپ كننده را سرانجام به طريقی يافت، در دنيای نشر الكترونيك چنين كاری بسيار دشوارتر و بلكه ناممكن است. ارسال ويروس و دستكاری در سايت های ديگران امروز جهان را گرفتار كرده است. تمدن كيفيتی است ظريف كه وقتی زرورق روی آن برداشته شود، رفتارهای انسان كه از پشت آن لايه درخشان بی عيب به نظر می رسيد تبديل به پديده ای غريب می شود. شايد قضيه را بتوان به اين شكل ديد كه پهنه اينترنت همانند سرزمينی است تازه كشف شده كه تاكنون پای بشر به آن نرسيده است، و در چنين برهوتی نمی توان انتظاری جز تنازع داشت.

طبق قوانين حاكم بر اقاليم مرزبندی شده ای مانند تجارت، روی بسته بندی هر كالايی بايد مشخصات محتوا، نام سازنده و محل ساخت به وضوح اعلام شود؛ و طبق قوانين حيطه چاپ، تشابه عمدی و فريبنده با نشريه ای ديگر جرم است. از جمله گرفتاری های نشر الكترونيك، يكی اين است كه كسانی چنين اصولی را به رسميت نمی شناسند. سايت های اينترنتی كه انگار در جنگلی بر پا شده اند در دوردست ها و به شهرهای جهان متمدن ربطی ندارند، برخلاف نشريه كاغذی، نه مشخصات محتوا را اعلام می كنند و نه نام توليدكننده را.

در جامعه مدنی، مزاحمت تلفنی جرمی است قابل تعقيب. به همچنين مالكيت مشكوك و بدون مدرك كه اصطلاحا «مال خری» خوانده می شود. گرداننده سايت اينترنتی نام و نشانی شما را به صورت كالايی فله و دست چندم از جايی نامعلوم فراهم كرده است. وقتی استدعا می كنيد دست از سر شما بردارد و برايتان تصاوير و مطالبی كه مورد علاقه شما نيست نفرستد، نام و نشانی شما را می پرسد. درست مانند اينكه ولگرد مزاحم، در برابر اجابت تقاضای رهگذر به رهاكردن يقه او، با وقاحت تمام، نشانی منزل و شماره تلفن قربانی را به خط خود او بخواهد.

تقريبا همه اين وقاحت ها از ناحيه جوامعی است كه برای حراست از رهگذران در برابر مجرمان شرور، دفاع از كودكان در برابر افراد ناهنجار، حفاظت از خريداران در برابر اهل تقلب در كسب، و حمايت از شهروندان در برابر تعرض ها قوانينی گذرانده اند و پيشينه رويه قضايی دارند. قياس كنيد وقتی در جامعه ای استدلال شود كه چون خارجيان نفت ما را برده اند پس ما حق داريم هر فرهنگ لغتی را كه در خارج منتشر شده است، بدون اجازه صاحب مال و در صدها هزار نسخه، چاپ افست كنيم اوضاع بر چه منوال خواهد بود. بحثی فرهنگی ـ روشنفكری بايد بر پايه ای محكم تر از اين حرف ها استوار باشد.

برای مثال، وزارت ارشاد نام لوح را رسما برای يك نشريه ثبت می كند و مدرك قانونی می دهد. اين نام در مركز ثبت نشريه و كتاب در پاريس هم ثبت می شود و شماره بين المللی می گيرد. چندی بعد خبر می رسد كه سايتی فارسی در اينترنت همين عنوان را (با تغييری مختصر در املای لاتين آن) بالای صفحه خود گذاشته است. هويت باعث و بانيان سايت مشخص نيست، اما گويا در ايران زندگی می كنند و اتباع اين كشورند. درهرحال، كسانی كه مشتاقند ادبيات و انديشه به جهان صادر كنند بايد توجه داشته باشند كه سرقت نام نشريه به معنی شاكی خصوصی است و انديشه ورزان ياغی و اهل ناخنك زدن را، انديشه شان هراندازه هم كه تابناك باشد، اگر شاكی خصوصی داشته باشد كسی جدی نخواهد گرفت. درهرحال، در اين وضعيت چند نكته می توان ديد.

اول، در سپهر اينترنت، ته رنگی از بازگشت به روحيه انسان جنگل نشين ديده می شود: هرچه به دستت افتاد غنيمت است و می توانی آن را متعلق به خويش تلقی كنی. دوم، مجوز نشر در ايران هم بی مورد است. سوم، كلمات و اسامی و عناوين را هم می توان مانند شكار از چنگ ديگران قاپيد. چهارم، معيار تمايز و تشخيص كلمات و نام ها املای لاتين آنهاست و خط فارسی در سپهر اينترنت محلی از اعراب ندارد. اين نكات را از آخر به اول باز كنيم. نظر تلويحی گردانندگان آن سايت از پيش بينی هايی است كه شايد استثنائا درست از آب در آيند: در آينده خط فارسی در اينترنت به حاشيه رانده خواهد شد. امروز می بينيم حتی فارسی زبان هايی كه برای نوشتن نامه الكترونيك به يكديگر از زبان انگليسی استفاده نمی كنند، كلمات فارسی را به خط لاتين می نويسند زيرا ما هنوز خط الكترونيك استانداردی برای فارسی نداريم. از آنجا كه حاضر نيستيم امتياز شركت های بزرگ نرم افزارساز را به رسميت بشناسيم و كار اساسی خرج دارد، شركت های كوچك چيزهايی از اينجا و آنجا كش می روند و سر هم می كنند و هركس ساز خودش را می زند. يكی از تازه ترين تحولات در عرصه نرم افزار اين است كه شركت مايكروسافت در نظر دارد خط فارسی استانداردی به نام ام. اس. اويغور به جريان بيندازد. بله، درست خوانديد: خطی برای زبان اويغوری. قابل پيش بينی است كه تكه پاره هايی از اين خط نسخ هم، كه به اعتقاد صاحب نظران بسيار زيبا از كار درآمده، وارد خط الكترونيك ما شود، مايی كه می پنداريم زبانمان ستاره تابان ادبيات جهان است. از مديران مايكروسافت نقل كرده اند كه گفته اند نمی دانند چرا فارسی زبان ها پول روی هم نمی گذارند تا برای خودشان خط استانداردی درست كنند. جان كلامشان اين است: ايرانی ها نشسته اند تا ما چند سال روی فونتی كار كنيم و بعد آنها به يغما ببرند. دروغ می گويند؟ اين است نتيجه سر به دنيی و عقبی فرونياوردن و حق مؤلف را به رسميت نشناختن. جای ترديد است با خط های الكترونيك شكسته بسته ای كه تمام عالم می داند مسروقه اند بتوان ادبيات ملتی را جهانی كرد.

بعد: روحيه مصادره چنان در ما قوی است كه گويی از هر چيزی به اندازه كافی وجود داردـ آدم فقط بايد از آب كره بگيرد و ميوه های رسيده را از شاخه بچيند. نه تنها ثروت، بلكه علم، اطلاعات، هنر، سناريوی فيلم، مقاله در هر زمينه ای، و عكس از اشخاص و اشيا در دنيا به وفور ريخته است. لازم نيست زحمت بكشی و جوجه پرورش بدهي؛ دست دراز كن و ران مرغی بردار، و به جای گشتن در فرهنگ لغت برای ابداع نام نشريه و فيلم، از همين هايی كه منتشر شود يكی را انتخاب كن. مال توست. اينترنت، اين جهان نو و كبير، چنان روحيه پخته خواری را در اشخاص تقويت كرده است كه در لندن، قديمی ترين قطب گردآوری اطلاعات در جهان، مقاله دوازده سال پيش دانشجوی دانشگاه درباره جنگ افزارهای عراق را از اينترنت كپی كرده اند و به دست زمامدارانی داده اند كه قرار است برای كل دنيا تصميم بگيرند. ظاهرا حتی بعضی از جواسيس هم كه زمانی شوق اكتشاف داشتند ديگر لازم نمی بينند پرده را كنار بزنند و دستشان را از پنجره بيرون ببرند تا ببينند باران می آيد يا نه. به جای اين كار، كامپيوتر را راه می اندازند و روی «هواشناسی» كليك می كنند. آيا حقوقی كه كاركنان آن سازمان های جاسوسی از بيت المال كفار می گيرند حلال است؟

از نظر مجوز انتشار، اگر در بر همين پاشنه بچرخد و روزی اينترنت به همان اندازه در دسترس همگان باشد كه تلفن عمومی و تلفن همراه، شايد در آينده برای بيرون دادن نشريه نيازی به ارائه گواهی عدم سوءپيشينه و اخذ مجوز ممهور به مهر وزارتخانه نباشد. اما اولين نكته، يعنی روحيه بدويت در برابر سازوكار جامعه مدنی، جای بحث بيشتری دارد. در سال های اخير چند صد كتاب سطح بالا در ايران انتشار يافته كه واژه «خردورزی» در عنوان آنها يا بخشی از مضمون آنها بوده است. گرچه حتی ناشران بسياری از اين كتاب ها از ترجمه ای كه بيرون داده اند راضی نيستند، همه از همديگر می پرسند چرا اين كتاب ها را به اندازه كافی نمی خوانندـ يا به بيان رايج در نتيجه رواج ترجمه های تحت اللفظی، چرا اين كتاب ها به اندازه كافی خوانده نمی شوند؟ گرچه معياری برای «اندازه كافی» در دست نيست، می توان سؤال ديگری مطرح كرد: تصور می فرماييد اين همه خردورزی نتيجه ملموسی هم داشته است؟ اگر اين همه متن خردورزانه كسالت بار ترجمه نمی كرديم، به چاپ نمی داديم و نمی خوانديم، امروز طرز فكر ما تا چه اندازه ممكن بود متفاوت باشد؟ ما پيشاپيش تصميممان را گرفته ايم: چون كسانی نفت ما را برده اند، پس كل جهان به ما مديون است. خواندن يا نخواندن متن خردورزانه تأثير چندانی در تغيير اين طرز فكر نداشته است. و در حيطه عمل، چون نتوانسته ايم دامنه مسئله را تعيين كنيم، كنار نشسته ايم تا قضيه حقوق مؤلف به نحوی به خودی خود فيصله يابد و ما بتوانيم با نتايج آن، هرچه باشد، با خيال راحت مخالفت كنيم.

بالاتر از اين، وقتی ما، به عنوان انسان های بيگناهی كه جهانخواران حقشان را خورده اند، اموال فرهنگی نويسندگان مكزيكی و اسپانيايی و فنلاندی و بلغار و يونانی و مصری را به يكسان مصادره می كنيم، دشوار بتوان اموال فرهنگی نويسنده و ناشر ايرانی را از اين چپاول مستثنا كرد. جان كلام اين دو نكته است: انسان وقتی صفتی را به ديگران نسبت داد، مشكل بتواند متقاعد شود كه بهتر است صفت انتسابی را پس بگيرد و به خويش برگرداند. دوم، اگر در گيرودار تنازع، عادت كرديم كه ادعای برحق بودن را عين حقانيت بگيريم، آن گاه درك اين نكته كه ادعا را بايد از برهان تفكيك كرد به همان اندازه دشوار خواهد بود.

هزارها متن خردورزانه را به فارسی برگردانده اند، از كتاب به جزوه، از جزوه به مقاله روزنامه، و از مقاله روزنامه به پايان نامه دكترا برده اند، و در بايگانی راكد ريخته اند. دست آخر، آنچه تعيين می كند ما تا چه حد انسجام فكری داريم، گفته ما تا چه اندازه با عمل مان يكی است، و چه مقدار برای حق الناس احترام قائليم، شرايط موجود و برآيند تنازع محيط پيرامون ماست. همه ما به عنوان نويسنده و متفكر و شاعر و فيلسوف وظيفه خود می دانيم كه در غمناله هايمان، چه روی كاغذ و چه در سايت (به مصداق ما همه شيران ولی شير علم/حمله مان از باد باشد دم به دم) يك تنه طرف دعوايی در سطح جهانی باشيم و برای نجات بشريت اقدام كنيم. اينكه چه كسی به ما خواهد آموخت كه سپهر اينترنت را به جنگل تبديل نكنيم نكته ای است كه در قواعدی بين المللی و لازم الاجرا پاسخ داده خواهد شد. عجالتا عمده فروشان انديشه و واضعان خردورز قواعد بين المللی هم به دنبال يافتن راهی برای سامان دادن به جنگل اينترنت اند. پس شايد به ما بنكدارهای كوچولو و خرده خردورز حرجی نباشد.


ترجمه نوشين ديانتی: هنگامی كه هانری كارتيه - برسون ديد كه من دفترچه ام را بيرون آوردم، با وحشتی ساختگی پرسيد: «شما پليس هستيد؟» من گفتم نه و اگر آن شغل را انتخاب می كردم، پليس بدی از كار درمی آمدم، و او لبخند زد. با اينكه می دانستم علاقه ای به مصاحبه ندارد، ادامه دادم: «می دانم كه شما از سوال خوشتان نمی آيد...» اما او حرف ام را قطع كرد. «چرا خوشم نمی آيد؟ چون هيچ پاسخی وجود ندارد.» تازه فهميدم كه چرا روزنامه نگارانی كه با هر زحمتی با پدر عكاسی 94 ساله مصاحبه ای جور می كنند، پشيمان می شوند. ما در آپارتمان مارتين فرانك عكاس و همسرش در پاريس نشسته ايم. يك عيد پاك بارانی است، روزی كه او برای مصاحبه انتخاب كرده است زيرا او «يك آنارشيست» است - واژه ای كه خود او برای توضيح وقيحانه اش نسبت به آداب معاشرت به كار می برد. كنار پنجره های قدی مشرف به توييلری، لوور و سن نشسته ايم. مونه و سزان همين منظره را از آپارتمان زيری طراحی می كردند. حالا كارتيه - برسون آن را طراحی می كند؛ و نه عكسبرداری. در سی سال اخير، او به ندرت دوربين به دست گرفته است و ترجيح می دهد به جای آن جهان را با يك مداد و يك دسته كاغذ طراحی ثبت كند.

بله، او مردی است كه عملا در اوايل دهه 30 ميلادی عكاسی خيابانی را به وجود آورد و سپس برای برقراری استانداردی در عكاسی خبری تلاش كرد. او از اشغال چين توسط كمونيسم و سقوط انگليس در هند عكس گرفت. كمتر از يك ساعت قبل از آنكه گاندی مورد سوءقصد قرار گيرد، از او عكس گرفت. زمانی كارتيه - برسون از چيزها يا كسانی عكس می گرفت، كه ديگران احتمالا از آنها به عنوان سوژه صرفنظر می كردند: بهترين عكس، از مردی كه از روی يك چاله آب می پرد، بهترين پرتره از سارتر، بهترين تصوير از يك پيك نيك. فقط از كارتيه - برسون انتظار نداشته باشيد كه رضايت بدهد. او اصرار می كند: «من عكاس نيستم. من به عكاسی علاقه ندارم. از عكاسی نمی شود چيزی فهميد. فقط غريزه است. طراح بودن خيلی متفاوت است.» و همان طور كه انتظار می رود هيچ عكسی بر روی ديوارها نيست؛ فقط طرح ها و نقاشی هايی از هنرمندان ديگر.

كارتيه - برسون آشكارا می خواهد گذشته اش را فراموش كند و به همين وضوح بقيه دنيا با او همكاری نمی كنند. يك نمايشگاه بزرگ از آثار او - بيش از 600 عكس، به علاوه گزيده ای از فيلم های مستند و طراحی های او - به تازگی در كتابخانه ملی پاريس افتتاح شد. كاتالوگی جامع، به زبان انگليسی با عنوان «هانری كارتيه - برسون: بشر، تصوير و جهان» نمايشگاه را همراهی می كند. همزمان موسسه هانری كارتيه - برسون نيز در پاريس گشايش يافت كه علاوه بر آنكه آرشيو او را در خود جای می دهد، به عنوان فضای نمايشگاهی برای ديگر عكاسان نيز به كار می رود و از هنرمندان هنرهای تجسمی حمايت مالی می كند. هنگامی كه من اينها را برمی شمردم، كارتيه - برسون ابتدا خود را به كر بودن زد و سپس تظاهر به بی تفاوتی كرد. سرانجام، همسرش به او يادآوری كرد كه افتتاحيه موسسه فقط يك هفته ديگر است و او با نگرانی به بالا نگاه كرد و پرسيد: «بايد كراوات بزنم؟»

اين روزها فتوژورناليست جهانگرد، كسی كه نزديك بود در آفريقا از مالاريای بدخيم بميرد و سه بار از كمپ های اسرای جنگی نازی گريخته بود، معمولا در خانه است. فرانك می گويد: «ما مسافرت می كنيم، اما اغلب برای اينكه در نمايشگاه های آثار هانری حضور پيدا كنيم.» مشكلات جسمانی كارتيه - برسون هنوز در مقايسه با سنش قابل چشم پوشی هستند. عينك مطالعه می زند، هر دو گوشش سمعك دارند و به كمك عصا راه می رود يا به بيان دقيق تر آنچه كه عصای شكار ناميده می شود: دسته فلزی خميده ای كه دوشاخه می شود تا يك صندلی را تشكيل دهد. اينها برای اشراف زادگان شكارچی اختراع شده بودند، مثل همان هايی كه در فيلم سال 1939 ژان رنوآر «قانون بازی» بودند و كارتيه - برسون در آن دستيار كارگردان بود. او می گويد: «من می توانم روی اين بنشينم و نيم ساعت بدون خستگی طراحی كنم.»

ممكن است كه او به عنوان يك مرد جوان فرصت های خوب و بسيار واضحی را در عكس هايش از دست داده باشد. اما هيچ چيز از ذهنش دور نمی ماند. سوال ها را به سرعت و كوتاه و مختصر پاسخ می گويد - البته زمانی كه تصميم می گيرد به سوالی جواب بدهد. او بی حوصله و بداخلاق بزرگ شده است تا اينكه مسئله شغل اش به عنوان يك عكاس پيش می آيد. فقط يك بار، وقتی مرا در حال ورق زدن كاتالوگ نمايشگاه جاری ديد، داوطلبانه در مورد عكسی توضيح داد. عكسی از سال 1951 و از زنانی روی پله ها در يكی از شهرهای ايتاليا، يك زمين بسيار ناهموار. او می گويد: «آن صحنه را ديدم و فقط يك لحظه وقت داشتم. پس دل به دريا زدم.» اين توضيح ممكن است در مورد صد عكس ديگر كارتيه - برسون نيز صادق باشد، توازن كاملا ويژه ای از نبوغ در تركيب بندی، كنجكاوی بی انتها درباره مردم و واكنش غيرارادی در گرفتن عكس.

كارتيه - برسون در سال 1952 مقاله ای نوشت كه اكنون بسيار مشهور است. او در «لحظه سرنوشت ساز» لحظه ای را برای فشار دادن شاتر پيشنهاد می كند كه نقطه اوج عمل نيست، بلكه لحظه ای است كه خود تصوير آن را معين می كند و در آن همه چيز در كنار هم جمع شده است. اين توضيح به عنوان واقعيتی در كار خودش، مفهوم تمام عياری را به دست می دهد. اما به عنوان نصيحت برای ديگران كاملا بدون استفاده است. بنابراين هنگامی كه كارتيه برسون به من اصرار كرد كه «هر كسی با يك دوربين عكاسی در دست عكاس است» همسرش با عصبانيت گفت: «هانری، خودت می دانی كه اين طور نيست!» او دندان قروچه ای كرد، خوشحال از اينكه اين بلوف صدای همسرش را درآورده است. «می دانم، اما می توانم هر چه دلم می خواهد، بگويم.» شايد او فكر می كند كه می تواند كاری را انجام دهد كه ديگران نمی توانند. شانه اش را بالا می اندازد و می گويد: «شايد، من ديگر راجع به اين مسائل فكر نمی كنم.»

نزديك به آخر ملاقاتم او از همسرش خواست كه يك پيكره كنده كاری شده از آبنوس از يك زن به بلندی حدود يك فوت را بياورد. او گفت: «زمانی كه من داشتم از مالاريای بدخيم می مردم يك زن اين را به من داد. او با قدرت بود.» به اصرار از او پرسيدم آيا جادويی است؟ آيا شما فكر می كنيد كه اين زندگی شما را نجات داده است؟ او به آرامی گفت: «درباره اين صحبت نمی كنم. چيزهايی هست كه به آن توجه نداريم.» او پيكره را گرفت و ضربه ای به آن زد. انگار كه با خودش حرف می زند. گفت: «سفيدپوستان، با فرهنگ نابود شده اند. ما هنر را از فرهنگ جدا می كنيم. اما زندگی، هنر است.» دوباره پيكره را به من نشان داد: «به اين زيبايی نگاه كن، چطور نور را به خود می گيرد.» برای او بين هنر و زندگی هيچ گونه گسستگی وجود ندارد. بين دانشجوی هنر جوانی كه در سال های 1920 به خاطر عكاسی، نقاشی را كنار گذاشت و عكاس مسنی كه دوربين اش را كنار گذاشت و مداد و تخته طراحی به دست گرفت؛ و من پرسيدم اگر ديگر نتواند طراحی كند، چكار خواهد كرد؟ او بدون لحظه ای تامل گفت: «آن وقت در ذهن خود طرح می كشم. نمی توان چيزی را كه ذاتی است، در كسی كشت.»

Newsweek,June 9.2003


4 سال بود كه در محوطه ساختمان حوزه هنری، مجسمه هايی نظر مراجعه كنندگان را به خودشان جلب می كردند. اما چرا «بود»؟ خيلی ساده است، چون الان ديگر نيست. خراب كردن اش به مراتب راحت تر از ساختن اش است. البته ظاهرا به اين راحتی هم نبوده اين را كارگر ساده ای می گويد كه با كلنگ آنها را خراب كرده است. 4 سال پيش اين مجسمه ها توسط «ايرج اسماعيل پورقوچانی» ساخته شد. اين مجسمه ها در ژانر «Art Brut» قرار داشتند ـ مجبورم كه دائما از فعل ماضی استفاده كنم - Art Brut به فارسی به صورت های گوناگونی ترجمه شده است (هنر وحشی ها، نابلدها، ديوانگان و... ) اين شاخه از هنر برخلاف روش های هنر آكادميك است. پرداختن به اين موضوع كه «Art Brut» در حال حاضر در هنر ايران چه سهمی دارد و چه نقشی می تواند در اين آشفته بازار به عهده گيرد، خود مجال ديگری می طلبد.

اما ذكر اين نكته لازم است كه به زعم هنردوستان و هنرپروران امروزی الزاما هنری قابل قبول است كه در درجه نخست زيبا و سپس گران باشد. شايد به همين علل بود كه مجسمه ها خراب شدند. واقعا نمی دانم چرا هميشه كارهای مغرب زمين تاج سر هنرمندان ايران است و ملاك سنجش هر اثر داخلی، كاتالوگ ها و تصاويری است كه از آن طرف می آيد، با چشمانی از حدقه در آمده مشاهده می شود، سرهايی كه به نشانه تاييد دائما تكان می خورد و دست به دست می چرخد. شايد به زعم تخريب كنندگان، مجسمه ها چندان زيبا نبودند. البته اين دليل جای بحث و گفت وگو دارد، آنچه به نظر دليل حقيقی می رسد، جا گير بودن مجسمه ها است. مجسمه ها خراب می شوند تا جای آنها تنيس روی ميز بازی كنند. به هر حال ورزشی فرح بخش است و البته هر انسان عاقلی ورزش كردن را به مراتب بهتر از ديدن يكسری مجسمه های «زشت» می داند. از قديم گفته اند «عقل سالم در بدن سالم» و ما هم هرچه داريم از گذشته داريم و چقدر هم خوب به حرف های بزرگانمان گوش فرا می دهيم.

زمانی در افغانستان مجسمه های بودا تخريب شد. چه كردند كسانی كه مال همسايه را شريف تر از ميراث خود می دانند. فيلم ساختند، مصاحبه كردند، اعتراض نمودند، جارزدند كه ما حافظ ميراث فرهنگی تمام كشورهای مشترك فرهنگی هستيم. اما به راحتی دستور تخريب مجسمه هايی صادر می شود كه ريشه در فرهنگ حماسی ما دارند. نبرد رستم و ديو سفيد سينه به سينه، نسل به نسل روايت شده تا به امروز رسيده است و در مجسمه هايی تبلور يافته بود كه خالق اش سعی می كرد از منظر ديگری به آن نگاه كند. به هر حال اگر قبول كنيم كه حوزه هنری به اين نتيجه رسيد كه مجسمه ها تخريب شود، بهتر نبود با خالق آنها تماس گرفته می شد تا حداقل قطعاتی از آن را برای خويش بردارد. مطمئنا حجم های بتونی به ارتفاع 5 متر سالم جابه جا نمی شوند. نكته جالب ديگری كه در اين ميان وجود دارد اين است كه تخريب در مكانی صورت می گيرد كه مدعی فعاليت در بخش فرهنگی ـ هنری است. حوزه هنری در اين چند ساله داعيه دار جريان سازی در بخش هنری است. كافی است به پسوند اين مجموعه نگاهی كنيم، حوزه «هنری» و سپس به اين فكر كنيم كه شخصی در اين مجموعه تصميم گرفته است مجسمه ها را جابه جا كند ـ البته به تعبير خودشان ـ و بعد آنها را خرد كرده اند. اگر يك طرف اين معادله حوزه «هنری» باشد و طرف ديگر تساوی، عملكرد مسئولان اش، چه نتيجه ای بايد حاصل آيد؟

اگر اين اتفاق در يكی از ميادين شهر رخ می داد شايد توجيهی برای آن وجود داشت اما نكته جالب اينجا است كه از شهروندان هرگز چنين اعمالی سر نزده است. زمانی كه بی ينال مجسمه سازی در مجموعه نياوران افتتاح شد، آقای تناولی نويد دادند كه ايران بهشت مجسمه سازان خواهد شد. فكر می كنم احتياجی به توضيح اضافه نباشد. در حوزه هنری مركزی به نام پژوهشگاه فرهنگ اسلامی در حال فعاليت است كه باشگاه هنر پژوهان جوان به تازگی زير نظر آن شروع به كار كرده است. بايد پرسيد چگونه است كه شما می خواهيد اين باشگاه در مورد هنر پژوهش كند و جوانان در آن نقش به سزايی داشته باشند در صورتی كه در مجموعه حوزه هنری شاهد چنين عملكردهايی هستيم؟البته با نگاهی به مجموعه ارگان ها و سازمان هايی كه به نوعی زير نظر دولت فعاليت می كنند، به اين موضوع پی می بريم كه اين گونه تضادها ميان حرف ها و اعمالشان امری طبيعی است.

در دانشگاه ها رشته مجسمه سازی تدريس می شود و هرساله چندين هزار نفر در آزمون های گوناگون شركت می كنند تا موفق شوند در اين رشته تحصيل كنند. توضيح واضحات دادن دراين باره كار عبثی است. شايد بهتر باشد نتيجه گيری نهايی با خواننده باشد.


دکتر محمود بهزاد: در نشريه ها و رسانه های گروهی چند اشتباه بزرگ متداول است كه اينجانب آنها را به نويسندگان و مقامات ذی ربط اطلاع داده ام ولی به آنها توجه نشده است.

1 ـ به كار بردن جايگزين به جای جانشين. در فرهنگ های لغت جايگزين اين طور تعريف شده است: «كسی كه جايی برای خويش انتخاب كند. آنكه يا آنچه در جايی استقرار يابد». برای جانشين هم: «كسی كه به جای ديگری بنشيند و وظايف او را انجام دهد، قائم مقام، خليفه، وليعهد». مثلا به زنان يائسه هورمون های جانشين تجويز می شود نه هورمون های جايگزين!

2 ـ دو كلمه Bleeding و Hemorrhage به معنی خون روی است ولی عموما خونريزی به جای آن به كار می برند. در فرهنگ لغت خونريزی، كشتن و كشتار كردن تعريف شده كه عملی فعال است نه مثل خون روی منفعل.

3 ـ Study چند معنی دارد كه يكی از آنها مطالعه است ولی بررسی ها و پژوهش های علمی نيز مطالعه ترجمه می شوند، حال آنكه در فرهنگ ها آمده است: «مطالعه خواندن كتاب يا نوشته ای و فهميدن آن است».

4 ـ به جای تندرستی، بهداشت می گويند، تندرستی يعنی رفاه تن و روان و وضعيت اجتماعی، حال آنكه بهداشت علم حفظ تندرستی است. در تمامی رسانه های گروهی ايران و نيز خارجی World Health Organization را سازمان بهداشت جهانی می گويند و می نويسند، حال آنكه سازمان جهانی تندرستی است.

5 ـ Subspecialist به كسی می گويند كه در يك رشته خاص پزشكی مثلا تخصص در بيماری های قلبی، در يكی از انواع بيماری های قلبی آگاهی بيشتر و عميق تر دارد. Sub در زبان خارجی چند معنی دارد كه دو تا از آنها بسيار متداول است يكی زير، مثل Subway (راه آهن زيرزمينی) و ديگر شعبه، مثل Substation (ايستگاه فرعی). ولی در هيچ موردی فوق معنی نمی دهد و اصطلاح فوق تخصص نادرست است. اگر به جايش تخصص ويژه به كار رود كاملا درست است.

6 ـ در تمامی كشورهای پيشرفته وزارتخانه ای هست به نام وزارت تندرستی (فرانسوی Ministere de la Sante- انگليسی Ministry of Health ـ ايتاليايی Ministero del Sanitario ـ آلمانی Gesundheits Ministerium).

اما در كشور ما وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشكی نام دارد. از آنجا كه بهداشت و درمان و آموزش پزشكی برای تأمين تندرستی است، بهتر است به پيروی از جهان پيشرفته وزارت تندرستی ناميده شود.


برنارد ويليامز مرد

روزنامه نيويورك تايمز گزارش داد: سر برنارد ويليامز، يكی از تاثيرگذارترين فلاسفه قرن بيستم انگليس در سن 73 سالگی در آكسفورد درگذشت. برنارد ويليامز بيش از هر چيز به خاطر آثارش در زمينه فلسفه اخلاق، مسائل هويت شخصی و تاريخ فلسفه شناخته شده است. علت مرگ ويليامز هنوز اعلام نشده است. اما او در سال 99 گفته بود كه به بيماری سرطان مبتلا است. آثار ويليامز در طول 5 دهه انتشار يافت. او دو سوی اقيانوس اطلس دارای مشاغل دانشگاهی متعدد بود. از جمله در لندن، كمبريج، بركلی و آكسفورد. كتاب های او در برگيرنده مطالعات گسترده ای در زمينه دكارت و انديشه اخلاقی يونان باستان و تحليل اخلاق سودانگارانه و اخلاق كانتی است. برنارد ويليامز، خود، موضعی ليبرالی دارد و از اين موضع است كه ديگر آموزه های اخلاقی ليبرال را به نقد می كشد. او همچنين نويسنده و مجری مجموعه برنامه های «حقيقت چيست؟» كانال BBC4 بود. تحقيقات و مطالعات فلسفی برنارد ويليامز هنگامی بيشتر در عرصه عمومی نمود پيدا كرد كه او از طرف دولت به رياست هيأت سانسور تصاوير غيراخلاقی منصوب شد. دولت تاچر گزارش جنجالی ويليامز را مسكوت گذاشت، اما اين گزارش مبنايی شد برای اين حوزه مطالعاتی و آزادی های فردی. خوانندگان فارسی زبان می توانند برای مطالعه بيشتر به مصاحبه برايان مگی با برنارد ويليامز در كتاب مردان انديشه كه عزت الله فولادوند آن را ترجمه كرده است، مراجعه كنند. بررسی تفصيلی زندگی و آثار برنارد ويليامز را در هفته آينده بخوانيد.

بيانيه مشترك هابرماس و دريدا

يورگن هابرماس و ژاك دريدا هم نظر خود را درباره هويت اروپايی و لزوم اتخاذ سياست خارجی واحد اروپايی اعلام كردند. به گزارش شبكه دويچه وله و روزنامه نيويورك تايمز هابرماس و دريدا در يك اقدام ابتكاری با تنی چند از برجسته ترين انديشمندان اروپايی تماس گرفته و آنها را به ابراز نظر درباره اين دو مقوله در روزنامه های اروپايی فراخواندند. فيلسوف و رمان نويس ايتاليايی امبرتو اكو، نويسنده سوئيسی و رئيس آكادمی ادبيات و علوم انسانی آلمان آدولف موشگ، فيلسوف اسپانيايی فرناندو ساوانز، فيلسوف ايتاليايی جيانی واتيمو و فيلسوف آمريكايی ريچارد رورتی دعوت هابرماس و دريدا را پاسخ گفته و نظر خود را راجع به اين مقوله بيان داشتند. در مقاله ای به امضای هابرماس و دريدا كه در فرانكفورت الگماينه سايتونگ به چاپ رسيد، اين دو فيلسوف آلمانی و فرانسوی از كانون «آوانگارد» و پيشرو كشورهای اروپايی خواستند كه به ارزش های دوران روشنگری اروپا بازگردند. هابرماس و دريدا خاطرنشان كردند كه مقاله آنها پاسخی است به «نامه هشت» كه در آن هشت كشور اروپايی و در راس آنها بريتانيا و اسپانيا، بيانيه ای در حمايت از موضع آمريكا در قبال عراق منتشر كردند. هابرماس و دريدا می نويسند دو روز تاريخی را نبايد از ياد ببريم: روزی كه روزنامه های اروپا اعلاميه وفاداری «اروپای نو» به بوش را در جنگ عراق به اطلاع خوانندگان مات و مبهوت خود رساندند؛ آن روز تاريخی ديگر 15 فوريه 2003 است. هنگامی كه توده های مردم، در لندن و رم، مادريد و بارسلونا، برلين و پاريس به اين كودتا واكنش نشان دادند، هابرماس و دريدا اظهار می دارند كه تظاهرات اروپايی ضد جنگ چه بسا در تاريخ به عنوان نشانه ای از تولد «حوزه عمومی اروپايی» ثبت شود. هابرماس و دريدا شش مولفه مشترك را در اروپاييان بر می شمارند: بی طرفی قدرت حاكمه؛ جدايی كليسا از دولت؛ اعتماد به سياست به جای تكيه بر بازار سرمايه داري؛ خصيصه ای مشترك در مبارزه برای عدالت اجتماعي؛ اعتبار زياد برای قوانين بين المللی و حقوق افراد و حمايت از نقش نهايی و تعيين كننده دولت. هابرماس و دريدا در نظر دارند با به صحنه كشاندن روشنفكران اروپايی اين بحث را همچنان زنده نگه دارند.

مرگ جامعه شناس

دوروتی نلكين، جامعه شناس دانشگاه نيويورك، بر اثر سرطان در سن 69 سالگی درگذشت. خبرگزاری AP می افزايد: اعتبار خانم نلكين بابت آثاری است كه درباره نوع نگاه جامعه به علم تجربی است. نلكين همواره هشدار می داد كه پيشرفت های برق آسا اگر با عمومی سازی علم در متن اجتماع توأم نشود، جامعه با خطرهای بالقوه ای روبه رو خواهد شد. از اين رو بسياری از آثار او طی سال ها بر همين گسست معرفتی ميان علم و تكنولوژی و عامه مردم متمركز بود. نلكين در سال 1932 در بوستون به دنيا آمد. وی ليسانس فلسفه خود را از دانشگاه كرنل دريافت كرد. اگرچه او هيچ گاه مدركی بيش از ليسانس در فلسفه اخذ نكرد، اما توانست به يكی از بالاترين رده های دانشگاهی دست يابد.

كنفرانس پاريس

اين هفته به همت يونسكو كنفرانس سه روزه ای در پاريس برگزار می گردد كه به ميراث فرهنگی افغانستان اختصاص دارد. به گزارش بی بی سی در اين كنفرانس 40 كارشناس به بررسی استراتژی مرمت ميراث فرهنگی افغانستان می پردازند. از اولويت های اين كنفرانس بازسازی موزه كابل و حفظ بقايای مجسمه های بودا در باميان است.

بعد از آتش سوزی، خنديدند

ايسنا، گزارشی از آتش سوزی كارگاه مجسمه سازی دانشكده هنرهای زيبا تهيه كرده است. در قسمتی از اين گزارش آمده است: دانشجويان رشته مجسمه سازی اين دانشگاه اعلام كرده اند كه تا زمان تعمير نشدن اين كارگاه، دست به تجمع زده و در امتحانات پايان ترم شركت نخواهند كرد. در ادامه اين گزارش به چگونگی وقوع اين حادثه اشاره شده است: آقای رضايی استاد اين دانشكده برای روشن كردن كوره، به سمت آن می رود كه ناگهان كوره آتش می گيرد و دانشجويان برای خاموش كردن كارگاه به دليل نبودن كپسول آتش از سطل های زباله پر از آب استفاده می كنند! دانشجويان اين دانشكده می گويند كه درباره قديمی و فرسوده بودن كارگاه قبلا به مسئولان هشدار داده اند. دانشجوی ديگری گفته است: بعد از وقوع اين حادثه مدير گروه و بقيه مسئولان فقط می خنديدند.

اشتياق عليرضا قربانی

«اشتياق» آخرين اثر عليرضا قربانی، خواننده اركستر موسيقی ملی است كه از سوی انتشارات سروش وارد بازار شده است. آهنگسازی آخرين اثر عليرضا قربانی توسط فرهاد فخرالدينی و اركستر موسيقی ملی انجام شده است. در اين اثر قطعات «چه بد كردم» و «اشتياق» قطعاتی هستند كه قبلا توسط اركستر موسيقی ملی اجرا شده اند.

اولين نفر

نشريه كتاب هفته به مناسبت انتشار كتاب «پيوند شعر و موسيقی آوازی» گفت وگويی را با حسين دهلوی منتشر كرده است. او در اين مصاحبه گفته است: من هميشه معتقد بودم كه بچه های ما هم به موسيقی در حد خودشان نياز دارند، مثل تمام اقشار جامعه و ما هيچ وقت نمی توانيم شعر حافظ را برای بچه ها استفاده كنيم و برای بچه ها بايد از كلام ديگری استفاده شود. دهلوی افزوده است: شاعر بايد از بعضی نكاتی كه باعث بدآموزی و يا ترس و يا چيزهای مشابه در بچه ها می شود، دوری كند. وی با ارائه مثالی گفته است: مثلا شعر «فيل اومد گذر كند افتاد و يك بزغاله شد»، خب اين يك مقدار خشن است و يا «يك بزی افتاد تو آتيش از سر تا پايش جزغاله شد» و يا نكته ای ديگر كه از نظر بهداشتی مشكل دارد، مثل «يك گربه ای دارم كه خيلی ملوسه / دست و پای منو اين گربه می بوسه» بوسيدن يك حيوان ارتباط سالمی بين يك بچه با حيوان نيست. يا چيزهايی گفته می شود كه بدآموزی فكری و ذهنی دارد. مثلا «الهی الهی گربه موشو نگيره / گر بگيره بميره» ما در اينجا داريم از بچگی به بچه نفرين كردن را ياد می دهيم كه اين اصلا خوب نيست. دهلوی در بخش ديگری از گفت وگوی خود گفته است: بعضی از افراد اهل موسيقی ما به علت كم تجربگی يا چيزهای ديگر، گاهی اوقات شعرهای خيلی خوب را در ميزان بندی يا ريتم های خيلی سبك به كار می برند و باعث لطمه زدن به موسيقی ما می شوند و مفهوم شعر هم غنای فرهنگی خودش را از دست می دهد. مثلا شعر «گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم / شبنمی بودم ز دريا غرق در دريا شدم». اين شعر بسيار زيبا را عطار گفته است ولی وقتی اين شعر با يك ريتم تند و تيز رقص گونه خوانده می شود، حاصل كار خيلی قشنگ نمی شود. او در بخش ديگری از سخنان خود با انتقاد از وضعيت نشر در زمينه موسيقی گفته است: من اولين نفر هستم كه در زمينه موسيقی جمعی، كار چاپ كرده ام، ببينيد چه قدر در زمينه موسيقی ما كار نشده است كه من بايد اولين نفر باشم.

پروانه ونيز

شاهرخ اكبری ديلمقانی مجسمه ساز در گفت وگو با خبرنگار ايسنا با اشاره به حضور هنرمندان ايرانی در بی ينال ونيز گفته است: حضور مجسمه سازان در عرصه های جهانی همچون بی ينال ونيز و چين [همانند] خارج شدن [پروانه] از پيله و پرواز است.

گمشده پيدا شد

صدها تابلوی نقاشی باارزش از ترنر، هنرمند مشهور انگليسی كه گمان می رفت گم شده اند طی يك طرح تحقيقاتی درباره آثارش كشف شدند. اين كشف زمانی رخ داد كه متصديان گالری «تيت» گزارش مستندی از تمام آثار «ترنر» را در يك وب سايت منتشر كردند. اكثر اين آثار در كلكسيون های خصوصی كشف شد. اين در حالی است كه پاره ای از اين آثار، در اتاق های زيرشيروانی يا در گنجه های كمد انبار شده بود. اكثر صاحبان تابلوهای نقاشی «ترنر» از ارزش بالای اين تابلوها، آگاهی نداشتند، چرا كه «ترنر» اغلب نامش را در زير تابلويش ثبت نمی كرد.

داوينچی و چنگيز مغول

يك نقاش اهوازی به ايسنا گفته است: زمانی كه كمال الملك توسط رضاشاه تبعيد شد، نقاشی ايران به مرگ مقطعی دچار شد. وی همچنين افزوده است: علت پايين بودن سطح هنر نقاشی ايران نسبت به اروپا به علت دوران رنسانس است. زمانی كه اروپا امثال داوينچی را داشت، ايران چنگيزخان مغول را داشت!

«چونی بی من» منتشر می شود

كاست «چونی بی من» به زودی توسط شركت فرهنگی خانه تنبور شمس منتشر می شود. آهنگسازی و تنظيم اين كاست را كه دو قطعه از كار گروه تنبور شمس در هجدهمين جشنواره موسيقی فجر است طهمورث پورناظری به عهده داشته است. «چونی بی من» شامل هفت قطعه با كلام، يك آواز و دو تك نوازی است و با اركستر كامل زهی، سازهای ايرانی مثل تار، بربط، سنتور، كمانچه، دف و تنبك نواخته می شود و در آن خانم ها ابراهيم پور و تجدد همخوانی می كنند.

گران ترين عكس

عكس معبد زئوس آسمانی آتن كه مربوط به سال 1842 ميلادی است به گران قيمت ترين عكس در جهان تبديل شد. به گزارش روزنامه هنر، اين عكس در ميان 86 اثر عكاسی ديگر حراجی لندن كه در ميان آنها آثاری از جوزف دوبرانگری (1892-1804) ديده می شد به مبلغ 922/488 دلار به فروش رفت. در ميان رقابت شديد بين المللی برای خريد اين اثر هنری، شيخ سعودالثانی كه گفته می شود يكی از ثروتمندان قطر است، توانست ساير رقبا را شكست داده و اين اثر را خريداری كند.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو