|

مريم افشنگ: گفت وگو با محمدحسين حقيقی 43 ساله از چند جهت كار دشواری است. او پيش از اين كه به فيلمسازی روی آورد مدير توانايی بوده كه سال ها در مسئوليت های مهم فرهنگی فعاليت داشته است. بسياری از خصوصيات فيلمسازی او هم تحت تأثير وجهه مديريتی او قرار دارد. سال هاست عادت دارد در قرنطينه خبری فيلم بسازد و برخلاف ديگر فيلمسازان چنان با فاصله با سينما برخورد كند كه گاهی احساس كنيم او مديری است كه گاهی سری هم به سينما می زند. البته او اين مسئله را قبول ندارد و با قاطعيت آن را رد می كند. حقيقی چهار سال هم جزو نمايندگان مردم تهران در شورای شهر مشغول بود و به نظر می رسيد با اين انتخاب سهم سينماگران در اين نهاد مدنی بيشتر مطرح خواهد شد. اما بعدها از آن جا كه او متخصص در صنعت پتروشيمی بود و اكثر اعضای شورای شهر را مهندسان تشكيل می دادند او به مسئوليت و وظيفه قانون گذاری در اين نهاد بيشتر انديشيد تا نمايندگی هنرمندان، شايد هم اين فضای پرتلاطم جلسه های شورای شهر بود كه او را همراه خود برد. به هرحال حقيقی در تكامل تريلوژی خود بار ديگر به بررسی پيامد و تاثيرهای جنگ در دوران پس از جنگ پرداخته تا ما باور كنيم جنگ هنوز دغدغه مديران است.
• • •
• دليل طولانی شدن اكران فيلم چه بود؟
دليل اصلی آن مسئله پخش فيلم در سالن سينمای كشور است. اين يكی از مهم ترين مسائل سينماها است. در صورتی كه بايد سهل الوصول ترين قسمت از فرآيند توليد تا توزيع فيلم، پخش آن باشد، سريع به دست مصرف كننده برسد، با مخاطبش ارتباط برقرار كند و در شرايطی كه قابل كنترل است عرضه شود، متأسفانه اين مرحله از پروسه ارتباط با مخاطب در سينمای ايران يكی از پرمسئله ترين بخش های سينمای كشور است. ما در پروسه توليد هم مشكلات و مسائل زيادی داريم كه شايد يك دهم مشكلات پخش و مسائلی كه در زمان اكران پيش می آيد نباشد. به نظر من سخت ترين مرحله همين است. به خصوص اينكه بعضی از فيلم ها در زمان مشخصی می تواند با مخاطب ارتباط بهتری برقرار كند و اگر در آن زمان اكران نشود ضربه مالی به تهيه كننده و بقيه عواملش وارد می كند. متأسفانه اين فيلم با يك سال تأخير اكران شد. اين خسارتی است كه نمی دانيم چه كسی بايد آن راپرداخت كند. اين فيلم از آن جا كه بايد در سال گذشته اكران می شد قطعا با توجه به فرآيند سياسی روز آن موقع هم طراحی شده بود. بنابراين بايد از ارزش های هنری خيلی زيادی برخوردار باشد كه بتواند با گذشت يك سال مخاطب خود را باز پيدا كند. البته باز من از اكران فيلم خوشحالم. با وجود آنكه خرداد با توجه به سالگرد فوت امام و امتحانات دانش آموزان و دانشجويان زمان مناسبی نيست دو فيلم قبلی من هم در خرداد اكران شد. باز خدا را شكر می كنم شايد قسمت ما همين ماه خرداد باشد.
• از نوشتن فيلمنامه و روند توليد فيلم تا فيلمبرداری آن بگوييد.
من بعد از استعفا از مديريت فارابی تصميم داشتم يك سه گانه درباره جنگ بسازم كه يك شخصيت محوری داشته باشيم كه او را در جنگ، بعد از قطعنامه و در شرايط روز ببينيم و دنبال كنيم. اين سه گانه كه به سه گانه خورشيد معروف بود بر اساس فيلمنامه اوليه «براده های خورشيد» شكل گرفت و با هماهنگی شبكه دوم قرار شد سه گانه را كار كنيم. از اين سه گانه فيلمبرداری «ماه و خورشيد» كه شروع شد. در روند توليد آن، به اين نتيجه رسيديم كه اين شخصيت در سه فيلم يك نفر نباشد. بلكه سعی كرديم سه شخصيت را در سه فيلم طرح كنيم به ترتيبی كه اين شخصيت ها در امتداد هم باشند اما در سه فيلم مختلف با اين توضيح كه هر سه نفر از يك قطار پياده می شوند. «ماه و خورشيد» را كار كرديم بعد رفتيم سراغ «براده های خورشيد». در روند توليد «براده های خورشيد» عدم همكاری مسئولان نظامی منطقه ای كه در آن فيلمبرداری می كرديم و آن قصه تكراری امكانات، تجهيزات، مهمات و چاشنی ها باعث توقف فيلمبرداری شد. در نتيجه در برنامه ريزی اجرايی مان كه قرار بود بعد از «براده های خورشيد» ساخت فيلم «ابر و خورشيد» را آغاز كنيم عقب افتاديم. بعد از آن چندين بار دوستان در صدا و سيما و بخش خصوصی پيشنهاد كردند كه ابر و خورشيد را بسازم. دلم می خواست قصه اش متفاوت تر از بقيه می شد و برنامه های مختلفی هم برای آن داشتم. زمانی به دنبال ساخت مستندی از زندگی جانبازان شيميايی بودم به خصوص كسانی كه از نظر پزشكی مدت كوتاهی از زندگی شان باقی مانده و می دانند كه روزهای آخر عمرشان را سپری می كنند. در مسير اين مستند طراحی يك قصه بلند سينمايی را نيز كردم.
برای نگارش فيلمنامه آن به جنوب رفتم و با فرمانده منطقه ای درباره تفحص يك محل و پاكسازی و... صحبت كردم. ايشان استقبال كردند و گفتند بياييد و در مرحله تفحص حضور داشته باشيد در حالی كه خبر نداشتند يك ماه است كه تفحص به دليل مسايل جوی و جغرافيايی انجام نمی شد. بعد از آن برای دلجويی از ما پيشنهاد كردند كه از باشگاه گلف فيلم بسازيم. اين باشگاه مقر فرماندهی جنگ در جنوب بود. من از ايشان درباره سيلو و اينكه چرا فكری برايش نمی كنند پرسيدم و ايشان درباره سيلوی مخروبه ای كه در نزديكی آنجا بود صحبت كردند و اطلاعاتی مبنی بر تعداد بمب ها، مهمات و مواد منفجره آن دادند. پرسيدم چرا آن را خنثی نمی كنيد. چون در شرايطی است كه امنيت شهر را به مخاطره می اندازد؟ ايشان از بحثی با استانداری صحبت كردند كه بر سر آنكه چه كسی اين كار را با چه هزينه ای انجام دهد دعواست. اين سوال برای من پيش آمد كه چطور می شود در شهری مثل اهواز با آن موقعيت سياسی و با آن تعداد جمعيت از سال 16 تا پارسال بمبی به اين بزرگی عمل نكرده در كنار جاده ترانزيتی بين المللی وجود داشته باشد و سر خنثی كردن آن بحث و گفت وگو وجود داشته باشد. اين پديده قطعا بايد قبل از آنكه به يك اتفاق ناهنجار و يك فاجعه عظيم انسانی منجر شود برايش تدبيری انديشيده شود. اين حساسيت باعث شد فكرم را به اين سو سوق دهد كه در بين مناظرات سياسی موجود كه بيشتر زمينه های اقتصادی دارد همواره در جامعه ما مسائل و خطراتی در حال فراموشی است كه ممكن است هر روز فاجعه ای رخ دهد.
براساس اين موضوع قصه سوم از مجموعه ام را نوشتم كه تقريبا همان شخصيت پيچيده از جنگ را داشت و به تعبيری با اين معضل برخورد می كرد. در مسير بازنويسی فيلمنامه قصه خاص خودش را داشت ولی عنصر مشترك تمام آن ها سيلو و رحيم بود. رحيم هم فرد تنهايی است كه كارهای سنگين و خطرناك را او بايد انجام دهد. در كوران حوادث، توسعه و مسائل اقتصادی رحيم فراموش شده است. او روزهای آخر عمرش را می گذراند و بيماری اش آنقدر برای آنها كه بايد بدانند روشن نيست و مشكل او را اعتياد می دانند. او بدون هيچ ادعا و طلبكاری سعی دارد مشكل را حل كند و دغدغه اش اين است كه در جامعه عشق نبايد بميرد. نوشتن اين طرح دو سال طول كشيد. شهريور 79 پيش توليد را شروع كرديم. فيلمبرداری سيلو در اهواز صورت گرفت و قسمت های داخلی سيلو در تهران صورت گرفت. مجموعا فيلمبرداری 90 روز طول كشيد و كار مونتاژ آن از بهار 80 تا پاييز توسط زنده ياد مينويی انجام شد و بعد از آن صداگذاری و مراحل پايانی تا جشنواره فجر طول كشيد.
• چگونه رسول ملاقلی پور را برای طراحی صحنه انتخاب كرديد؟
ايشان از دوستان قديمی من هستند. يكی از كارهايی كه با ايشان انجام داده ام تهيه فيلم «هيوا» است و اظهار تمايل كردند در توليد اين فيلم با من همكاری داشته باشند. من از قبل يكی از دوستانم را برای طراحی صحنه اين فيلم انتخاب كرده بودم. يكی دو هفته مانده به فيلمبرداری ايشان بيمار شدند و اعلام كردند كه نمی توانند با ما همكاری كنند. آن زمان از آقای ملاقلی پور خواهش كردم اين كار را قبول كنند. ايشان پذيرفتند و اين كار كه از كارهای خوب سينمای ايران در زمينه طراحی صحنه است، انجام دادند.
• قبل از فيلمبرداری قرار بود از سعيد راد برای نقش رحيم استفاده شود. چه شد كه اين نقش را به جمشيد هاشم پور داديد؟
آشنايی با آقای راد برمی گردد به يك سفر كاری كه از طرف خانه سينما به كيش رفته بوديم. بعد از آن ايشان به دفتر من آمدند، من فيلمنامه ام را دادم و ايشان خواندند و بسيار خوششان آمد. به قدری اشتياق برای بازی در نقش رحيم از خود نشان دادند كه من نتوانستم بگويم كه اين نقش را برای آقای جمشيد هاشم پور نوشته ام. البته ناگفته نماند كه با نقش هم ارتباط بسيار خوبی برقرار كرده بودند و واقعا اگر من در تصميم گيری نهايی به جمع بندی می رسيدم حتما از ايشان برای اين نقش كمك می گرفتم. جدای از حرف هايی كه آن زمان در مطبوعات در مورد ممنوعيت بازی ايشان چاپ شد كه من آنها را قبول نداشتم. چون حرف های قانونمند و با ضابطه ای نبود و بيشتر سليقه ای بود.
با آقای راد صحبت كردم و مجموعه نظرم اين شد كه آقای هاشم پور اين نقش را بازی كند. متأسفانه در اين مجموعه جواب نداد بعد از آن ديدم صلاح نيست كه ايشان را برای نقش های ديگر انتخاب كنم و خودشان هم علاقه ای به ديگر نقش ها نداشتند. بنابراين با كمال حسن نيتی كه ايشان داشتند و علاقه ای كه من به حضورشان داشتم قرار شد در فرصتی ديگر با هم كار كنيم. در حقيقت رحيم «سفر به فردا» همان رحيم «هيوا» است و من از همان ابتدای نگارش اين نقش را برای آقای هاشم پور در نظر گرفته بودم.
• آنطور كه گفتيد رحيم «سفر به فردا» همان رحيم «هيوا» است. اين قضيه در ديگر شخصيت های فيلم های شما ديده می شود. به نوعی هركدام تكميل كننده فيلم قبلی هستند و در هر فيلم پخته تر می شوند. آيا فيلم ها و شخصيت های فيلم هايتان هركدام در ادامه ديگری آمده اند و دنباله فيلم قبلی تان هستند؟
من معتقدم فيلم های همه كارگردان ها همين گونه هستند. خصوصا كارگردانانی كه خودشان فيلمشان را می نويسند و براساس سفارش بازار عمل نمی كنند. من اين را قبول دارم و شايد رحيم همان استاد دوتار اولين فيلم من «سمفونی صحرا» باشد.
• چه شد كه از فيلمی چون «سمفونی صحرا» كه هيچ ارتباطی با جنگ ندارد وارد ژانر جنگ شديد و بقيه فيلم هايتان در ارتباط با جنگ شد؟
مضامينی كه در اين چهار فيلم وجود دارد مضامينی مشترك است. موضوع «سمفونی صحرا» جدا از قصه اش موضوعی است كه ادامه اش به ترتيب در فيلم های ديگر «براده های خورشيد»، «ماه و خورشيد» و «سفر به فردا» هم وجود دارد. حتی جمع بندی ای كه در انتهای سمفونی صحرا وجود دارد همان جمع بندی ای است كه در نهايت در فيلم «سفر به فردا» هم داريم. آهنگی كه در «سمفونی صحرا» آن باغشی می خواند اين است كه: «در سرزمينی كه عشق بميرد همه مردم آن خواهند مرد، عشق بهايش فديه می خواهد.» به نوع ديگری اين حرف را رحيم در «سفر به فردا» می زند: با نابودی عشق مردم زنده نخواهند ماند. در «سمفونی صحرا» استاد سال هاست دست به دوتار نزده و می داند اگر دست بزند چه اتفاقی می افتد، در «سفر به فردا» هم رحيم سال ها است كه دست به مين نزده است و می داند كه اگر دست بزند چه می شود. موضوع، موضوع فراموشی عشق است. آينده آنجا آبادی صحرا است. آينده اينجا برای روشنگری و تحول ذهن سارا است. هر دو يك حرف را دارند ولی در دو قالب اتفاق می افتند. |