Persian Archive

• نوعی اعتراض
• حضور از خلال غياب
• صبر بر زمستان
• فرودگاه: سی سال قبل
• بارينگتون مور و ديكتاتوری
• كنگره جهانی در استانبول
• معنای انقلاب
• تقويم تاريخ
• لطفا بی خيال شويد
• ايراد كار كجاست
• درباره يك غافلگيری


اميد مهرگان: انگيزش نخستين اين يادداشت، برگزاری نوآورانه جشنواره مترسك است كه چند هفته پيش در دانشگاه اميركبير به دست برخی دانشجويان برپا شد. اين رويداد، به منزله رويدادی نمونه وار، واجد سويه های انديشيدنی و بالقوه كارآمدی است كه بسط آنها نتايج مهمی در باب آينده جنبش دانشجويی خواهد داشت. گرايش نهفته در حركت هايی از اين دست را كه پيشتر كمتر وجود داشت می بايد به تراز آگاهی جمعی بركشاند و محتوای انتقادی آن را متجلی ساخت. درواقع نظريه پردازی درباره چنين كنش های زيبايی شناختی ای كه رسانه هنر را برای بيان تجربه روزمره به خدمت می گيرد، می تواند گفتمان اعتراض جديد را شكل دهد. درهمين راستا اين يادداشت كوششی است برای ارائه راهبردی جديد به مفهوم كنش اعتراضی در ميان دانشجويان و تئوريزه كردن آن. فروكاستن ماهيت اين اعتراض به وجوه صرفا سياسی، به منزله نقض آن است. جنبش دانشجويی را به مفهوم عام آن به كار می برم، زيرا به هر حال ترديد در اينكه جنبشی سامان يافته و هدفمند در ميان باشد، رواست. باری، انكار مطالبات هر چند ناآگاهانه و خام قشر وسيعی به نام دانشجو كاری ساده لوحانه است. من به عنوان دانشجو اعتراف می كنم كه چيزی به نام فرهيختگی ميان ما نادر است. به لحاظ تيپ شناختی، مرز ميان دانشجو و غيردانشجو در دهه اخير محو و نامشخص شده است.

البته اين خود به يك اعتبار پيامد سياستگذاری های نيم بند و غلط در عرصه آموزش عالی و اداره دانشگاه هاست. لمپنيسم و سطحی نگری و فقدان آگاهی تاريخی - طبقاتی در ميان توده مردم و دانشجويان تقريبا به يك اندازه وجود دارد. با اين حال نمی توان از تجربه دانشجو بودن به عنوان تجربه ای متمايز در حال حاضر ايران سخن نگفت. اين تجربه فعليت و تشخص بارزی دارد. از قضا ژرف نگری در همين تجربه مشخص است كه احتمال دستيابی به برون رفت از بحران فعلی را بيشتر می كند. ولی چنانكه پيداست و اميد آن نيز می رود نوعی، نه جنبش كه جنبيدن برای درك و بازانديشی اين تجربه و روبه رويی فعالانه با آن درحال تكوين است. دانشجوی ايرانی به همان اندازه كه به گمان خود نسبت به حوادث سياسی منفعل نيست، در برابر تجربه روزانه اش از زيست - جهان كاملا سياسی شده اش، منفعل است. احتمالا شكاف ميان اين دو است كه وضعيت دانشجو بودن را بغرنج تر و درك آن را دشوارتر می كند. زمزمه های رسانه ای دال بر اين است كه گويا جنبش اصلاحات شكست خورده است. خطا نيست اگر برجسته شدن حضور دانشجو در مقام كنشگر سياسی را با برآمدن جنبش اصلاحات بدانيم پس احتمالا افول اين جنبش نيز دانشجو را از كنش اجتماعی - اعتراضی ناتوان خواهد ساخت. اين حكم قابل بررسی است. (البته اين يادداشت مبتنی براين پيش فرض است كه دانشجو بودن می تواند محمل و آغازگر نوعی جنبش اجتماعی باشد. بررسی انتقادی اين پيش فرض در حوصله اين نوشته نيست. ) كم رنگ شدن احتمالی نقش دانشجو به موازات شكست ظاهری جنبش اصلاحات، از تناقض درونی رابطه دانشجويان و رهبران اصلاح طلبشان است.

در اين سال ها كتاب های زيادی درباره جنبش دانشجويی ايران چاپ شده كه برخی نيز حاوی گفت وگوهايی با به اصطلاح رهبران اين جنبش است. وجه مشترك اين كتاب ها ناديده گرفتن تجربه انضمامی دانشجو بودن و فقدان درك آن سطح اجتماعی است كه دانشجو در تماس روزانه با آن است. در هر نوع تاريخچه ای هم كه از جنبش دانشجويی ايران نوشته می شود فقط به فعاليت های سياسی و حداكثر صنفی دانشجويان پرداخته می شود. آيا دانشجوی ايرانی سوای تحرك نيم بند و آشفته در سنت سياسی، خود مبدع و برپا دارنده هيچ سنت فرهنگی يا زيبايی شناختی نبوده است؟ ظاهرا نه. باری، فاصله گرفتن از نزديك ترين سطح اجتماعی به دانشجو كه كنش او در آن سطح معنای فرافردی می يابد، كنش دانشجو را انتزاعی و ناكارآمد می كند. از دانشجو شبحی ساخته اند كه دارنده بالقوگی های عجيب غريب و ايده آليستی است. بنابراين آنچه در گفتمان تا به اكنون دانشجويی وجود داشته چيزی جز متافيزيك دانشجو بودن نبوده است. تقليل تجربه دانشجويی به ابزاری برای كنش های سياسی ايده آليستی، ماهيت سخن گفتن از دانشجو در ادبيات حال حاضر رسانه ای را تشكيل می دهد. البته جبهه محافظه كار نيز كه سخت نافی اين سويه دانشجو بودن است، با ترويج علم متعهد و شان معنوی آموختن و دانش جويی از گهواره تا گور واقعی، كاريكاتوری از دانشجو به دست است كه صرفا تامين گر مقاصد تكنوكرات های سنتی است. اين هر دو گفتمان دانشجوييت را دو پاره می كند و فهم تجربه ويژه آن را ناممكن. از ياد نبريم كه وضعيت دانشجويی بهترين بستر برای بررسی پروبلماتيك فرهنگ و قدرت و پول در ايران است.

اخيرا هفته ای به نام هفته خوابگاه های دانشجويی نامگذاری شده بود. البته نمی دانم در اين هفته چه مراسم يا احيانا چه تحولاتی در خوابگاه به وجود آمد. ولی اين را خوب می دانم كه وضع زندگی دانشجويان در خوابگاه ها دشوار و تاب نياوردنی است. تجربه زندگی روزمره در خوابگاه های دانشجويی بالقوه قادر است هر نوع اميدی به دانش آموختن و كسب علم و فردای به اصطلاح بهتر را به ياس بدل كند. اين ياس نه تنها از خلال آموزه های سياسی و مناسبات اجتماعی و سخنان مسئولان، بلكه دست بر قضا از بطن تجربه روزانه برخاسته است. تجربه ای كه پشت تريبون ها در حاشيه اخبار ژورناليستی جايی برای بيان آن نيست و شايد فقط از رهگذر ايده های زيبايی شناختی و ابزار هنری بتوان آن را بيان پذير و ملموس كرد. در چند سال اخير شبه گفتمانی برای بيان خواسته های سياسی - اجتماعی برخی احزاب به وجود آمده است. اين گفتمان را می توان ذيل عنوان اصلاح طلب خلاصه كرد. دانشجويان نيز در تريبون ها و بعضا بيانيه هايشان عمدتا از اصطلاحات و مفاهيم همين گفتمان استفاده می كنند. به عقيده من، آنها درواقع در حصار اين گفتمان و امكانات بيانی محدود آن محبوس شده اند. مفاهيمی نظير جامعه مدنی، دموكراسی، قانون مداری، عقلانيت، آزادی بيان و رفع انسداد سياسی و غيره كه فی نفسه ارجمند و ضروری اند، بدل شده اند به تنها مفاهيم دم دست برای سخن گفتن دانشجو. البته می دانيم كه قدرت اين گفتمان را تا حد زيادی مهار كرده است پس در نتيجه كنش دانشجويی نيز مهار و محدود شده است. دانشجوی ايرانی گويا نياز به قيم دارد ولی ديگر بايد بداند كه قيمی نخواهد داشت. او از نظر فرهنگی يتيم است. پس بارش را بايد به تنهايی بر دوش بكشد.

كانت روشنگری را چنين تعريف می كند: «به در آمدن از نابالغی به تقصير خويشتن. » اگر بخواهيم جنبش دانشجويی را در بهترين شكل آن در قالب نوعی خواست روشنگری به مفهوم كانتی كلمه متصور شويم، لاجرم نابالغی او را كه تقصيرش به گردن خود اوست می بايد در فقدان درك او از تجربه ملموس و انضمامی خودش جست. برای سخن گفتن از جنبش دانشجويی ايران رسم است كه اشاره ای هم به تجربه دانشجويان پاريس و برلين و پراگ در اواخر دهه شصت بكنند. ولی به چيزی كه چندان توجه نمی شود وجود تمايز ماهوی و كيفی ميان اين دو حركت است. جنبش دانشجويی دهه شصت درواقع اعتراضی فرهنگی بود عليه اشكال منجمد مدرنيسم نخبه گرا وعقلانيت حاكم بر آن (البته سال گذشته محمد قائد كتابی درباره جنبش دانشجويی آلمان ترجمه كرد كه در آن به همين وجوه پرداخته می شود. ) نكته اساسی اين است كه جنبش مذكور به ميانجی تجارب نوآورانه در هنر و زيبايی شناسی رشد پيدا كرد و توانست «حرف بزند». اصولا استتيك يا زيبايی شناسی از عناصر اصلی جنبش چپ نو و ماركسيسم غربی بود. بحث در باب ماهيت انقلابی هنر و تجربه زيبايی شناختی، بحث دراز و مهم و اكنونی است ولی در ايران، خاصه در ارتباط با جنبش های اجتماعی، به سكوت برگزار شده و من ضعف جنبش دانشجويی را همين امر می دانم. اثر هنری برای معترض بودن نيازمند شعار و ايده های انقلابی نيست بلكه به گفته هربرت ماركوزه، در مقام چهره برجسته جنبش دانشجويی آلمان، منطق درونی يك اثر زيبايی شناختی اصيل انقلابی و معترض وضع موجود است.

اين درس بزرگی است كه جنبش دانشجويی ايران سخت نيازمند آن است. می دانيم كه هنر حال حاضر جامعه ما هنوز تا حد زيادی زير سلطه افلاطون مابی و معنويت گرايی منجمد است. همين افلاطون مابی و عدم رويكرد تاريخی - انقلابی به دستاوردهای هنری، شكاف ميان انديشه و تجربه روزمره را بيشتر می كند. انتزاعی شدن و ناكارآمد گشتن گفتمان دانشجويی - اصلاح طلبانه نيز به زعم من ناشی از همين امر است. در ايران كاركرد و وجه اجتماعی هنر هنوز به جد گرفته نشده و از لاك محافظه كارانه خود به در نيامده است. موسيقی پاپ كه در ايران به زحمت و مشقت پا گرفت، می توانست محملی باشد برای بيان خواست ها و اعتراض های نسل جوان ولی در عمل باز توليدكننده ياوه های هميشگی شد. نهضت به انحراف كشيده شده شعر پست مدرن جوان های ايرانی نيز به واقع در حكم نوعی شورش عليه اشكال منجمد و مضامين ثابت و زبان قالبی حاكم بر شعر ايران بود. اين جنبش می توانست ابعادی اجتماعی به خود بگيرد ولی در بازی با امكاناتش به ابتذال كشيده شد.

عطف توجه و روی آوردن فعالانه به تجربه های زيبايی شناختی، دستاوردهای بديعی برای جنبش دانشجويی خواهد داشت. اين رويكرد قادر است گفتمانی نو و پويا را شكل دهد كه ذاتا خود ايستا و خودمختار است و نياز ندارد منتظر بيانيه فلان حزب و برگزاری فلان تريبون و سخنرانی فلان فعال سياسی باشد. رويكرد زيبايی شناختی، گذشته از آنكه می تواند حامل نوعی بی پروايی و آنارشيسم باشد، خود به خود مسيرش را پيدا خواهد كرد و به دور از ايدئولوژی های سياسی خواهد باليد. دانشجو به جای اينكه با شكمی خالی و اعصابی خرد، پشت تريبون ازموانع توسعه سياسی حرف بزند، می تواند به نحوی شكل مند و زيبايی شناختی، تجربه شكم خالی و اعصاب خرد داشتن را بيان كند. به ياد دارم كه در سال 1379 در دانشگاه اميركبير، دانشجويان در اعتراض به وضع نامطلوب غذاخوری دانشگاه، ظرف های غذا را در طول محوطه دانشگاه رديف هم روی زمين چيدند. اين تصوير يا ايماژ تماما به ياد خواهد ماند؛ همچون تكوين يك سنت اعتراضی - زيبايی شناختی، تصويری شكل مند يا فرمال از يك اعتراض كه مستقيما از تجربه روزمره برمی خيزد.

جشنواره ای به نام مترسك كه برخی از دانشجويان دانشگاه اميركبير با شركت گروه های هنری دانشگاه های ديگر برگزار كرد، نويدبخش شكل گيری تجارب زيبايی شناختی و بسط آن به مثابه كنشی اعتراضی است. تجربه زيبايی شناختی و تكيه زدن بر محتوای پويا و انقلابی آن، در حكم نوعی روشنگری برای جنبش دانشجويی خواهد بود. اين جنبش خواهد توانست لوازم نقد مناسبات قدرت و نيز نقد خود را از دل همين تجارب استخراج كند. تجاربی كه وابسته به منافع فلان گروه و بهمان حزب نيست، بلكه خود ايستايی و تهور و انتقاد ماهيت آن را تشكيل می دهد. هنرمندان همه دانشگاه ها متحد شويد!


ترجمه سعيد خاموش: امروزه جوهره وجود، هنر و علائق كريس ماركر، می تواند در يك كلام خلاصه شود: او وجود ندارد! خب، البته، او جايی در اين دنيا زندگی می كند و مثل هر كدام از ما، يكی از چرخ دنده های دنيای فعلی را حركت می دهد. بله، او نفس می كشد، كار می كند، فكر می كند و بی شك، چيزها و كسانی را دوست دارد. ولی در دنيای رسانه ای ما و در حالی كه همه هم قطاران و همكارانش دير يا زود قاطی بازی می شوند، اينجا و آنجا حرفی می زنند و خودی نشان می دهند، وجود ندارد. او خود را از دنيای «نمايانگرانه»، دنيای تصوير و ارتباط كنار كشيده تا در دنيايی معمولی و ساده، واقعی و حقيقی جا خوش كند: يعنی در واقع، در تنها دنيايی كه وجود دارد. قدرت و شدت چنين موضع گيری ای از سوی او، نگاه ما را از ويترين اين دنيای تصويری ارتباطی، كه دست آخر اسيرش شده و باورش می كنيم - می كند؛ و وجود آن دنيای ديگر را، كه به آن تعلق داريم، يادآورمان می شود.

كريس ماركر [رودررو] ارتباط برقرار نمی كند. او می نويسد، تامل می كند، بحث می كند و حرف می زند ولی از هيچ يك از كانال های رايج ارتباطی حرفه ای ها، استفاده نمی كند و يا بهتر گفته باشيم، فقط سفينه افكار شخصی خود را بر روی امواج اين كانال های ارتباطی به باد می سپارد و بدين ترتيب است كه حالا به وسيله e-mail به مصاحبه ها جواب می دهد - همان طور كه پانزده سال پيش، همين كار را به وسيله (فكس) انجام می داد. كريس ماركر خودش را از دنيای رسانه ای كنار كشيده ولی اين باعث نمی شود كه او را با نوعی بلانشو [Blanchot]ی عالم سينما اشتباه بگيريم. از لحاظ زيباشناختی، موضع گيری آنها به هم نزديك است: اين حالت كناره گيری از جمع، در هر دو يكی است. ولی اين مقوله را نزد بلانشو، خيلی بيش از ماركر، می شد بزرگ كرد و به آن بار دراماتيك داد. ماركر، برخلاف تصور، خيلی هم در دسترس است: بی سروصدا است، غايب است، در مجامع عمومی قابل رويت نيست. ولی نه آدمی است كه سكوت اختيار كرده باشد و نه كسی كه فعال نباشد و كاری نكند.

همين كه كريس ماركر از لحاظ رسانه ای ناشناس باقی مانده، اين حسن را هم برايش داشته است: نامريی بودن اش، اين مسئله را هم كه به چه وسيله و با چه ابزاری با ما ارتباط برقرار می كند، از درجه اهميت انداخته است. مسئله را به اين صورت نيز می توان مطرح كرد كه گويی ماركر با حذف خود به عنوان يك شخصيت رسانه ای، در عوض، به شدت به مصالح مجموعه آثارش انسجام و وحدت بخشيده است. اين مجموعه آثار به منزله تنها وسيله ای كه به صورت سمعی - بصری (زندگی و ديدگاه های) ماركر هنرمند را بيان می كنند، ناغافل، نوعی مشروعيت والا نيز پيدا كرده اند و بنابراين، نوع رسانه مورد استفاده قرار گرفته را هم علی السويه گردانده اند: فيلمی كه ديروز ساخته، به همان اندازه نسخه DVD فيلم اش امروز، موجوديت دارد. زيرا اين ها نمايانگر درخشش منحصر به فرد و ارزشمند مجموعه آثاری است يكتا، ضدسلسله مراتبی و بی زمان. اما فقدان چهره و حضور رسمی اش باعث نشده كه سايه ماركر بيش از پيش بر روی سينمای معاصر نيفتد.

سنگينی خلايی كه فقدان فيزيكی او ايجاد كرده، هم سنگ بار و اهميت نمادينی است كه مدام در خودآگاه علاقه مندان سينما پيدا كرده است. از «موج نو» به اين سو، در پس آن پاندول بزرگ و غريبی كه اسم اش را تاريخ سينما گذاشته ايم، ماركر در آن واحد، هم سازوكار اوليه اش بوده و هم دانه های شن و هم «كنترپوآن»اش. او در نهايت، شايد تنها كسی بوده كه می توانسته در برابر يك بار نمادين ديگر - يعنی سينمای ژان - لوك گدار، كه ماركر هميشه خود را سپر بلايش كرده - تعادلی به وجود آورد. عملا تنها مخاطب سينمای اين يكی، سينمای آن ديگری بوده است. اين دو به اتفاق دو آلترناتيو از «موج نو» ارائه داده اند و گرداگردشان برهوتی مدرن، خشك و بی آب و علف، رفته رفته پديد آمده است. با اين حال، تمامی پتانسيل و قابليت «موج نو» بين گدار و ماركر جای گرفته - در اين پهنه بی انتها و باشكوه، در اين بهشت بی سروته آزادی های بازيافته سينماتوگرافيك، كه به طرزی بی رحمانه و سرگيجه آور، هنوز خالی مانده است.

اوليويه سگوره

كريس ماركر يكی از بزرگ ترين سينماگران معاصر و يكی از بی سروصداترين آنها است. ماركر كه 82 سال دارد، هميشه ترجيح داده فيلم هايش به جای خودش حرف بزنند. تعداد عكس هايی كه از او وجود دارد، انگشت شمار و تعداد مصاحبه هايی نيز كه انجام داده، از آن هم انگشت شمارتر است. در ماه مارس 2003 به بهانه به بازار آمدن نسخه DVD فرودگاه و بدون خورشيد [كه در فرانسه يك اتفاق مهم هنری تلقی شد] ماركر قبول كرد كه به وسيله e-mail به پرسش های روزنامه ليبراسيون پاسخ دهد. چهار موضوع انتخاب و ده سوال درباره هر موضوع مطرح گرديد. ماركر به همه سوال ها جواب نداده ولی همان هايی را كه جواب داده شايد تا اندازه ای بتواند عطش علاقه مندان و كنجكاوان نسبت به سينمايش را فرونشاند.

ليبراسيون: سينما، فوتو - رمان، DVD,CD-Rom و...، آيا وسيله بيانی محبوب ديگری هم هست كه امتحان نكرده باشيد؟

ماركر: گوآش.

چطور شد كه به نشر DVD تعدادی از فيلم هايتان رضايت داديد و فيلم ها را بر چه معياری انتخاب كرديد؟

فرودگاه و بدون آفتاب به فاصله 20 سال از هم ساخته شده اند. از بدون آفتاب تا به حال نيز 20 سال می گذرد. در چنين شرايطی، صحبت كردن از طرف كسی كه اين فيلم ها را ساخته، ديگر اسمش مصاحبه نيست، احضار ارواح است و اما در مورد پرسش تان، راستش، نه رضايتی در كار بود و نه انتخابی. . . ؛ كسی صحبت اش را به ميان كشيد و انجام شد. خودم می دانستم كه ارتباطی بين اين دو فيلم وجود دارد ولی لزومی نمی ديدم توضيحی درباره اش بدهم. . . تا اينكه در بروشوری كه در توكيو چاپ شده، يادداشت كوتاهی خواندم به قلم فردی ناشناس: «به زودی سفر به پايان می رسد... فقط در آن صورت است كه درمی يابيم در كنار هم گذاشتن تصويرها، معنايی نيز داشته است. همچنان كه وقت زيارت يا شركت در مراسم ترحيم، يا در گورستان گربه ها، مقابل زرافه ای مرده يا در برابر «كاميكازه ای» قبل از پرواز و چريك هايی كه در جنگی استقلال طلبانه جان باخته اند، پی خواهيم برد كه همراه با او دعا كرده ايم... در فرودگاه تجربه جسورانه تقلا برای زنده ماندن در آينده، به مرگ می انجامد. 20 سال بعد ماركر با پرداختن به همان درونمايه به واسطه دعا، بر مرگ غلبه كرده است. » وقتی چنين چيزی را می خوانيد كه توسط كسی نوشته شده كه شما را نمی شناسد، از مبدا و منشا فيلم ها بی خبر بوده، احساس غريبی به آدم دست می دهد. اتفاقی بين تو و مخاطب افتاده، حسی منتقل شده است.

وقتی CD-Rom شما [تحت عنوان I Memory] در سال 1999 به بازار آمد، گفتيد كه در «مالتی مديا» وسيله بيانی ايده آل را پيدا كرده ايد. در مورد DVD چه فكر می كنيد؟

در CD-Rom، خود وسيله مهم نيست، آرشيتكتور، شاخه - شاخگی و بازی اش اهميت دارد. از اين پس DVD-Rom كار می كنيم. DVD طبيعتا خارق العاده است ولی باز سينما نمی شود. گدار حرف اول و آخر را در اين زمينه زده است: در سينما، چشم هايمان را بالا می گيريم، در مقابل تلويزيون يا ويدئو، آنها را پايين می آوريم، به اضافه نقشی كه «شاتر» در اين بين دارد. از هر دو ساعتی كه در يك سالن سينما گذرانده ايم، يك ساعت اش را در شب سر كرده ايم. همين بخش «شبانه ای» كه همراهی مان كرده، طوری خاطره ما را از فيلم در ذهن مان حك می كند كه با ديدن همان فيلم در تلويزيون يا روی مونيتور تفاوت دارد. ولی ضمنا، صادق و روراست باشيم: همين يك ساعت پيش اپيزود باله يك آمريكايی در پاريس را روی صفحه مونيتورم تماشا می كردم و همان لذتی را بردم كه در سال 1950 در لندن از تماشای آن می بردم: در آن سال همراه با (آلن) رنه و كلوكه موقع فيلم برداری مجسمه ها نيز می ميرند هر روز سانس 10 صبح به ديدن اين فيلم در سينمای لستراسكوئر می رفتيم و روز كاری مان را با بازبينی اين فيلم شروع می كرديم. شادی و لذتی كه (قبل از DVD و مونيتورهای جديد) فكر می كردم با نوار VHS برای هميشه از دست داده ام.

آيا سهولت دسترسی به ابزارهای فيلمسازی (ويدئوی ديجيتال، مونتاژ ديجيتال، پخش فيلم از طريق اينترنت و...) برای فيلمساز «متعهدی» مثل شما، جذاب است؟

خب، فرصت خوبی است كه اين داغ «متعهد»ی كه بر پيشانی ام زده اند، پاك كنم. برای خيلی ها، «متعهد» يعنی «سياسی»، و سياست، يعنی «هنر مصالحه و باج دادن»، و اين به شدت برايم كسالت بار است. چيزی كه مرا به شور می آورد، تاريخ است و سياست فقط به منزله «برشی از تاريخ در حال حاضر»، برايم جذابيت دارد. به شدت كنجكاوم [اگر بخواهم با يكی از شخصيت های كيپلينگ همذات پنداری كنم، همان بچه فيل داستان Just so stories به خاطر «كنجكاوی عطش ناپذيرش» است] من هم از خود می پرسم: آخر چه طور آدم ها در چنين دنيايی می توانند زندگی كنند و گليم خود را از آب بيرون بكشند؟ دغدغه خاطر هميشگی و سفرهايم به چهار گوشه دنيا نيز از همين جا سرچشمه می گيرد كه می خواهم بفهمم مردم در جاهای ديگر چه طور زندگی می كنند. آخر چه طور می شود كه مدت های مديد، آنهايی كه می توانستند بهتر از هر كس ديگری به اين سوال پاسخ دهند: ابزار لازم را برای شكل دادن به شهادت ها و حكايت های خود در اختيار نداشتند ـ و وقتی شهادتی به زبان نيامد و قصه ای حكايت نشد، از بين می رود. ولی حالا در يك چشم به هم زدن تمامی ابزارهای لازم مهيا شده و در دسترسند. اين درست است كه هدف آدم هايی چون من دقيقا رسيدن به همين نقطه بود. در بروشور DVD، مطلبی در اين باره نوشته ام: يك جور «اصلاحيه»، كه احتمالا جايی برای چاپ اش پيدا كنيد. [اين مطلب تحت عنوان «قابل توجه فيلمسازان جوان» ترجمه شده و در همين صفحه قابل مطالعه است].

يك توضيح لازم: «سهولت دسترسی به ابزارهای فيلمسازی»، بسياری از محدوديت های تكنيكی و مالی را از سر راه بر داشته ولی بار خود كار را از روی دوش مان برنمی دارد. مالكيت يك دوربين ويدئويی ديجيتال، به طور سحرآميز يك آدم بی استعداد - يا آدم بی رگی كه اصولا از خود سوال نمی كند آيا برای اين كار ساخته شده يا نه را با استعداد می كند وسايل كار را همين طور می توانند كوچك تر و سبك تر بسازند ولی ساختن يك فيلم، خيلی خيلی كار می طلبد؛ و همچنين دليلی برای كار. . .

از آنها هستيد كه تلويزيونشان را تماشا می كنند و فيلمشان را روی پرده سينما می بينند و خرده كاری هايشان را از طريق اينترنت انجام می دهند؟

من رابطه ای كاملا دوگانه با تلويزيون دارم. وقتی تنها هستم عاشق آنم ـ به خصوص از وقتی شبكه های كابلی راه افتاده حتی خيلی جالب است كه توجه كنيم چطور شبكه های كابلی، كاتالوگ پادزهرهای خود را در برابر برنامه های مسموم شبكه های معمولی به نمايش می گذارند. شبكه ای معمولی فيلم تلويزيونی احمقانه ای درباره ناپلئون پخش می كند و كانال را عوض می كنيد و روی شبكه كابلی، هانری گيمن را می بينيد كه چه قدر هوشمندانه و خارق العاده، پنبه ناپلئون را می زند. در اين گونه لحظات است كه قند توی دلم آب می شود و احساس می كنم توی دنيا تنها نيستم. ولی فراگيری و گسترش روزافزون حماقت و بلاهت و جهالت چيزی نيست كه فقط مرا آزار دهد. همه متوجه اين مسئله شده اند. كاری كه مجريان تلويزيونی انجام می دهند در رديف «جنايت عليه بشريت» قرار دارد و حالا بگذريم از تهاجم مدام و مكررشان عليه زبان فرانسه و بلايی كه دارند سرش می آورند. و خب، كار سينما در اين ميان به كجا كشيده؟ به دلايلی كه قبلا هم توضيح داده ام، من هم به پيروی از ژان ـ لوك (گدار)، سال ها می گفتم كه فيلم را ابتدا بايد در سالن سينما ديد ـ تلويزيون و دستگاه ويدئو فقط آنجا هستند كه اين فيلم ها را يادآوری تان كنند. اما حالا كه ديگر اصلا وقت سينما رفتن ندارم. شروع كرده ام به «ديدن فيلم ها با چشمان پايين افتاده» و به همين خاطر هر روز هم بيش از پيش احساس گناه می كنم: اما راستش ديگر زياد فيلم تماشا نمی كنم، مگر استثنائا فيلم های دوستان يا چيزهای عجيب و غريبی كه يكی از دوستان آمريكايی، از روی TCM برايم ضبط می كند. چيزهای ديدنی زيادی در خبرها و گزارش های تلويزيونی يا شبكه های موسيقی يا روی شبكه بی نظير «حيوانات» وجود دارد.

نياز سينمای داستانگو را با منبعی كه به نظرم خيلی كامل می رسد، برآورده می كنم: سريال های خارق العاده آمريكايی (روی شبكه های كابلی) در سبك و سياق سريالی چون the Practice در اينجا با آدم هايی روبه رو هستيم كه می دانند چه كار دارند می كنند، مفهوم روايتگری دستشان است، می دانند كه چطور موجز و مختصر حرفشان را بزنند، كجا با نگفتن بگويند، به علم قاب بندی و مونتاژ واردند، قصه گويی بلدند و بازيگران شان بازی هايی ارائه می دهند كه در هيچ كجا ـ به خصوص در هاليوود ـ نظيرشان را پيدا نمی كنيد.

فرودگاه الهام بخش ديويد بووی در ساختن كليپ موسيقی اش بوده، تری گيليام فيلمی ملهم از آن ساخته و حتی كافه ای به نام فرودگاه (Lajetee) در ژاپن وجود دارد. اين «كالت» چه فكری به ذهن شما می اندازد؟ قوه تخيل تری گيليام چه وجه اشتراكی با ذهنيت و قوه تخيل شما دارد؟

ذهنيت تری گيليام آن قدر غنی هست كه نيازی به چنين «مقايسه بازی»هايی نداشته باشد. مهم اين است كه به اعتقاد من دوازده ميمون (تری گيليام 1999) فيلم خارق العاده ای است [بعضی ها هستند كه فكر می كنند اگر بگويند «نه، فرودگاه خيلی بهتر است»، من خوشم می آيد. . . واقعا كه دنيای عجيبی است] و اين از همان استحاله های موفق و ارضاكننده ای است [از كليپ بووی گرفته تا كافه «شينجوكو»] كه سرنوشت نامتعارف اين فيلم را رقم زده است و حالا اما اين فيلم چطور در ذهن ام شكل گرفت. قضيه از اين قرار بود كه در سال 1962 در حال فيلمبرداری ماه می قشنگ بودم و كاملا غرقه در واقعيت پاريس آن دوران و كشف و تجربه سكرآور «سينمای بی واسطه (Le cinema-direct) سينمای بی واسطه [هيچ وقت موفق نخواهيد شد اصطلاح «سينما - حقيقت» را به من حقنه كنيد!] و بعد در روزهای استراحت عوامل فيلم، با دوربين از داستانی عكس می گرفتم كه از آن چيز زيادی سردر نمی آوردم و در واقع موقع تدوين بود كه قطعات پازل كنار هم چيده شدند و تازه اين من نبودم كه اين پازل را طراحی كرده بود ـ خلاصه دوست ندارم افسانه سازی كنم و قضيه را گنده كنم... در يك كلام، پيش آمد، همين.

سفرهای مكرر به چهارگوشه دنيا از ريشه گرفتن جزم انديشی در وجودتان جلوگيری كرده اند؟

فكر می كنم از همان بدو تولد عليه جزم انديشی واكسينه شده بودم، شايد هم قبل از تولد خيلی سفر كرده بوده ام...


محمدجواد ادبی: موسسه گفت وگوی اديان چونان پيشتر، در 31 ارديبهشت و 7 خرداد سال جاری دو جلسه پيرامون اين مهم تشكيل داد. «چگونگی گفت وگوی ميان اسلام و مسيحيت» موضوع سخن دكتر مصطفی محقق داماد بود. او كلام خويش را با اين سخن از قول راما كريشنای هندی آغازيد كه: «مطالعه اديان ديگر، مومنان را به هم نزديك تر می كند» و می گفت ما امروز به تبشير، موعظه و جدال نياز نداريم بلكه به درك اين امر محتاجيم كه حقيقت نزد ديگران چگونه است؟ ديالوگ يك ضرورت است، ما با ديالوگ به رشد يكديگر كمك شايانی می كنيم. دكتر محقق داماد در طول سخن خويش به نظرات و مباحث دو انديشمند غربی عطف عنان كرد كه يكی چهره معروف اسكاتلندی (مونت گومری وات) بود و ديگری فيلسوف دين معاصر انگليسی (جان هيك). وی اشاره كرد: وات در كتاب تقابل مسلمانان و مسيحيان تعصب را ناشی از جهل طرفين به حال يكديگر می داند و می گويد: پيروان مسيحيت بايد از عقيده سنتی خود مبنی بر اينكه آنها تنها ملت برگزيده اند دست بردارند و حقايق خاصی كه پيرامون مسيح و زندگی او در اديان ديگر مطرح است را بپذيرند و به آن احترام بگذارند. جان هيك نيز در سال 1937 در كتاب خدا و عالم ايمان ها می گويد: آيا ما راه مسيحيت را تنها راه رستگاری بايد بدانيم يا اديان ديگر هم در طريق نجات قرار دارند؟ سوال جان هيك را غزالی ده قرن پيش مطرح كرده است كه هر گروهی تنها خود را اهل نجات می دانند و اين صحيح نيست. استاد دانشكده حقوق به حكم حلاج اشاره كرد و گفت ما حتی در تاريخ تصوف خود نيز نمونه هايی از اين دست داريم كه در ماجرای قتل حلاج قاضی ای به نام «شريح» حكم به قتل حلاج را امضا نكرد و گفت من زبان حلاج را درنمی يابم، او از اصطلاحات باطنی سخن می گويد و من اهل ظاهرم.

دكتر داماد به روحيه سلفی گری اشاره كرد و آن را برای گفت وگو ميان اديان خصوصا اسلام با اديان ديگر بسيار خطرناك دانست. وی همچنين به اين ديدگاه علاقه نشان می داد كه در مسيحيت محبت خداوند به عنوان پدر به انسان ها مطرح است و در اسلام بالاتر از اين نكته مطرح شده كه ارتباط والايی ميان انسان و خداوند است. دكتر محقق داماد در برابر ديدگاه های مخاطبين كه به صورت پرسش هايی خويش را نمودار می كرد، گفت به نظر من امروز مسلمانان بهتر است به جای مسائل كلامی به موضوعات جديدتر و غير انتزاعی تری بپردازند مثل محيط زيست، نهاد خانواده و سرنوشت جامعه بشری، حقوق بشر، عرضه دين و مفاهيم دينی در عصر جديد. او در برابر سوال نسبتا صريحی گفت در سنت اسلامی پيامبر حتی در باب معرفی خدا، خدای نهادينه را مطرح نمی كند و خود را حتی كاريزما نمی داند، او می گويد در طريق من راه بياييد و از اينجا شروع كنيد كه (اذ قال ربه اسلم فاسلم). پيامبر خود را مذكر می داند نه مصيطر. با چنين سخنانی در پايان جلسه سخنرانی، مخاطبين به نظر می رسيد كه راضی شده اند به اينكه «تحصيل كام دل به تكاپوی خوشتر است». هفته بعد نيز دوباره موسسه گفت و گوی اديان در يك بعدازظهر نسبتا مطبوع شاهد نشستی با حضور جمعی از انديشمندان مسلمان و زرتشتی و حضور نسبتا زياد دانشجويان رشته اديان و عرفان دانشگاه های مختلف بود. سخنرانان عبارت بودند از: استاد شهرياری و دكتر رستم وحيدی از جانب هموطنان زرتشتی و حجت الاسلام صدوقی و دكتر جلالی مقدم از جانب هموطنان مسلمان.

پيش از حضور در جلسه در مسير موسسه به اين بيت شيخ اجل سعدی شيرازی فكر می كردم: «مغان كه خدمت بت می كنند در فرخار / نديده اند مگر دلبران بت رو را» زمزمه كنان وارد جلسه شدم كه ديدم جناب حجت الاسلام ابطحی رئيس موسسه جلسه را آغازيده و به عنوان سخن آغازين به وجه مشترك همه ما يعنی ايرانی بودن اشارت می كند كه افتخار همه ما ايرانی بودن است و تاثير به سزايی كه ما ايرانيان بر فرهنگ اسلامی نهاده ايم. جلسه با سخنان استاد شهرياری رسما آغاز شد كه می بايست در بررسی پيشينه همزيستی مسالمت آميز زرتشتيان و مسلمانان در ايران ايراد بيان می كرد اما همان حدود ده دقيقه ای كه سخن گفت از امور سياسی و موانع خاص مشاركت های سياسی سخن به ميان آورد. حجت الاسلام صدوقی امام جمعه يزد با موضوع جايگاه گفت وگو در دين اسلام و تجربه همزيستی مسالمت آميز مسلمانان و زرتشتيان ايراد سخنرانی كرد كه بيشتر درون سنت اسلامی به آيات و روايات پيرامون گفت وگو و منزلت آن پرداخت. وی به روايتی اشاره كرد كه حضرت امير(ع) در آن روايت برای دين زرتشتی منزلت و موقعيت خاصی قائل شده و می فرمايد: (انزل الله اليهم كتابا و بعث عليهم نبيا) يعنی هم اينان كتاب دينی خاصی از جانب خداوند دارند، هم پيامبر مبعوثی از سوی خدا. وی به تجربه خود در شهر يزد كه موقعيت استراتژيكی هم برای زرتشتيان دارد پرداخت و از بعضی مدارس ياد كرد كه هنوز نشان (فروهر) بر بالای آنها مشخص است.

او از سوشيانت سخن به ميان آورد و در اشتراك سخن معروف زرتشت و حكم اساسی دين او يعنی انديشه نيك، گفتار نيك و كردار نيك با روايات نبوی مطالبی را تقرير كرد و با مهربانی خاص چهره اش و تبسم شيرين عجين با لهجه يزدی سخنان خود را پايان داد. هنوز جو حاكم جو دانشگاهی محققانه آنچنان كه بايد نشده بود اما دكتر رستم وحيدی اين فضای آكادميك را به وجود آورد. او موضوع كلی رويكرد زرتشتيان نسبت به اديان ديگر را برنتافت و گفت واژگان (رويكرد) ناقص است زيرا ما رويكردهای فردی، خانوادگی، اجتماعی و غيره داريم. در عين حال ابتدا با مظاهر مسالمت آميز اجتماعی ميان مسلمانان و زرتشتيان مطالب خويش را آغازيد كه از قهوه خوردن و آش خوردن تا داد و دهش های اينچنينی حكايت داشت. دكتر جلال مقدم استاد دانشگاه و از مزداپژوهان معاصر آخرين سخنران اين جمع بود كه تا حد امكان فضای بحث را رنگ و بوی يك نشست علمی داد. او با اين سخن آغازيد كه چه ملاكی برای طبقه بندی اديان بزرگ در جهان وجود دارد؟ او معيار كميت پيروان يك دين را برای برگزيده شدن آن به عنوان دين بزرگ بسيار سطحی دانست. او گفت دين بزرگ بايد دو خصوصيت داشته باشد: اول اينكه بيشترين تاثيرات را بر بشريت داشته باشد و دوم اينكه از لحاظ اعتقادات و اصول عقايد از عمق و گسترش خاصی برخوردار باشد. با اين دو پيش فرض وی اظهار كرد اين كافی نيست كه يهوديت، مسيحيت، اسلام و آيين هندو را اديان بزرگ بدانيم بلكه بايد دين مزدايی و كنفوسيوسی را نيز بدان ها اضافه نماييم. دكتر جلالی مقدم در باب نفوذ دين مزدايی در اديان توحيدی به رئوس مطالبی مثل: انديشه های پيرامون خداوند، نظريه فرشته شناسی، زندگی پس از مرگ و انديشه مربوط به منجی آخرالزمان اشاره ای مختصر كرد و در عمق اين تاثير اشاره كرد كه جوامع ايرانی در همه جا وجود داشتند و مغان به عنوان رهبران دينی كه از توانايی انديشه بسيار بالا برخوردار بودند در همه جا پراكنده بودند. وی گفت دين مزدايی از قرن ششم پيش از ميلاد تا قرن هفتم پس از ميلاد در يكی از بزرگ ترين امپراتوری های جهان يعنی هخامنشيان جاری و ساری بود.

وی تلويحا بيان كرد از دوران اسارت بابلی و ارتباط مستقيم با ايرانيان در يهوديت تغييرات اساسی ايجاد شد. او اين تاثيرات را از طريق يهوديت در مسيحيت منعكس شده پنداشت و اظهار كرد از اين طريق تقريبا در سراسر جهان متمدن اين تاثيرات پخش شد. رئيس گروه اديان دانشگاه به منجی آخرالزمان يعنی آخرين (بودی ستوه) در دين بودايی اشاره كرد. كه برخی آن را همان ميترای پارسيان می دانند. وی در طول كلام با سخنان منطقی و البته كلی خود به جايگاه دين مزدايی در اديان جهان پرداخت و به موبدان و بزرگان دين زرتشتی از وضعيت رو به افول پيروان اين دين در جهان اظهار تاسف كرد. ساعت دقيقه دقيقه می گذشت و فرصت توقف نمی كرد. دكتر جلالی به همين اندك بسنده كرد، پس از اتمام سخنان وی اختتام جلسه اعلام شد و علمای اديان مختلف با هم به مهر شربتی و شيرينی ای تناول كردند و من كه با توقع بيشتری به اين جلسه آمده بودم به اخلاق گفت وگو و باز شدن فرصت فراخ گفت وگوی بين اديان فكر كردم و عطش سيراب نشده ام را با اين ديدگاه به پايان بردم كه تا جلسات گفت وگوی آكادميك و علمی بين الاديانی راه زيادی باقی مانده است.

كامجويان را ز ناكامی چشيدن چاره نيست
بر زمستان صبر بايد طالب نوروز را


كريس ماركر: شی عجيب و غريبی بود. يك قوطی فلزی كوچك با دريچه ای مستطيل شكل در وسط و روبه روی آن، عدسی كوچكی به اندازه يك سكه. می بايستی از بالای قوطی، قطعه فيلمی دندانه دار (فيلمی واقعی) را دور محوری كائوچويی پيچيد و با چرخاندن دسته ای كه به آن وصل بود، فيلم كذايی، نمابه نما از جلوی عدسی رد می شد و قابل رويت بود. در واقع هر تصوير، نمايانگر صحنه ای متفاوت بود ـ طوری كه نمايش را بيشتر شبيه به نمايش يك سلسله اسلايد می كرد تا يك سينمای خانوادگي؛ ولی به هر حال اين صحنه ها نماهای باشكوه فيلم های معروفی چون (فيلم های) چاپلين، بن هور يا ناپلئون ابل گانس بودند... اگر كسی پول داشت می توانست اين قوطی كوچك را در نوعی «فانوس سحرآميز» بگذارد و فيلم را روی ديوار (و اگر خيلی پولدار بود، روی يك پرده) نمايش دهد. من به هر حال می بايستی به حداقل بسنده می كردم؛ چشمم را روی عدسی بگذارم و نگاه كنم. اسم اين ماس ماسك ـ كه امروزه به دست فراموشی سپرده شده ـ «پاته اوراما» بود. اين (اسم) را می شد روی قوطی خواند كه با حروف طلايی روی زمينه ای سياه نوشته شده بود و در كنار مارك معروف كمپانی پاته ـ خروسی كه جلوی خورشيدی در حال طلوع می خواند ـ ديده می شد. اين لذت خودخواهانه كه حالا می توانم خودم به تنهايی تصاويری را نگاه كنم كه به قلم دست نيافتنی سينما تعلق دارند، در پس ذهنم هياهويی به راه انداخت. در حالی كه اصولا فكرش را هم نمی توانستم بكنم كه قرابت و اشتراكی با هنر فيلمبرداری داشته باشم (كه طبيعتا اصل و اساسش فراتر از فهم و ادراك من بود). اما می ديدم كه چيزكی از خود فيلم و سينما در دسترس ام قرار گرفته: يك تكه سلولوئيد كه چندان تفاوتی با نگاتيو فيلم كه از لابراتوار برمی گشت، نداشت.

چيزی كه می توانستم حس كنم، لمسش كنم، چيزی كه به دنيای واقعی تعلق داشت. بنابراين «جيمی كريكت» وجودم [شخصيت جيرجيرك در داستان پينوكيو] با حساب دو دو تا چهار تا تلويحا می گفت كه چرا نتوانم به نوبه خود چيزی در همان مايه بسازم؟ كافی بود ماده ای شفاف در اختيار داشته باشم كه دارای ابعاد درستی هم باشد. [سوراخ های كنار فيلم را برای قشنگی آنجا گذاشته بودند چون به هر حال، محوری كه می چرخيد كاری به آنها نداشت] بدين ترتيب بود كه به كمك يك قيچی، چسب و كاغذ شفاف، نواری درست كردم شبيه به فيلم «پاته اوراما». سپس با قاب بندی فيلمم، شروع كردم به نقاشی كردن حالت های مختلف گربه ام روی تك تك قاب ها و لابه لايشان هم «كاپشن»هايی گذاشتم مثلا برای توضيح ماجرا. و در يك چشم برهم زدن گربه من هم به همان دنيای شخصيت هايی چون بن هور يا ناپلئون تعلق پيدا كرده بود و من حالا رفته بودم به آن سوی آينه... بين همشاگردی هايم، جاناتان از همه سرشناس تر بود. شخصيتی خلاق داشت و به مسائل مكانيكی وارد بود؛ او باپرده های متحرك و چراغ های چشمك زن ماكت تئاتر درست می كرد و در حالی كه يك گرامافون دسته دار، مارشی پيروزمندانه می نواخت، اركستری مينياتوری هم از زير ماكت بالا می آمد و رخ نشان می داد. بنابراين طبيعی بود كه شاهكارم را اول به او نشان دهم. از نتيجه كارم خيلی راضی بودم و وقتی ماجراهای گربه ام را از جلوی چشمش عبور می دادم، با افتخار اعلام كردم: «اينم فيلم من!» جاناتان بلافاصله مرا از روی ابرها پايين آورد و گفت: «ولی احمق جون، سينما يعنی تصاويری كه حركت می كنند. . . با تصاوير ثابت و بی حركت كه نمی شود فيلم ساخت. » 30 سال گذشت و من فرودگاه را ساختم.

قابل توجه سينماگران جوان

كم و كاستی های ابزار كار كه ـ لااقل در مورد من ـ خودخواسته و عمدی نبوده و بيشتر به اوضاع و شرايط مربوط می شده ـ هيچ وقت باعث نشده فكر كنم اين فقر و محدوديت بايد يك چارچوب زيباشناسانه به وجود آورد و كار براساس آن پيش برود. [به همين جهت است كه اين قضايای «سينمای دگما» هميشه حالم را بد كرده] نكات تكنيكی زير را فقط جهت تشويق فيلمسازان جوانی كه دستشان از همه جا كوتاه است، می آورم: كل مصالحی كه در فرودگاه مورد استفاده قرار گرفته با يك دوربين عكاسی پنتاكس 36*14 خلق شده ـ تنها بخش «سينمايی» فيلم ـ همان لحظه باز و بسته شدن چشم ها ـ نيز با يك دوربين 35 ميلی متری آريفلكس گرفته شده كه برای يك ساعت كرايه كرده بوديم. بدون خورشيد (1983) به طور كامل با يك دوربين 16 ميلی متری «بوليو»، به طور صامت، فيلمبرداری شده (حتی يك دانه نمای سنكرونيزه در تمامی طول فيلم وجود ندارد)؛ توی هر كاست 30 متر فيلم داشتيم و با يك ضبط صوت نواری كوچك هم صدابرداری می كرديم ـ تنها ابزار پيچيده و مدرن مان ـ البته برای آن زمان ـ دستگاه مونتاژمان بود كه آن را هم برای چند روز كرايه كرديم.

اينها را آوردم تا گفته باشم كه ابزارهای اساسی اين دو فيلم دقيقا چيزهايی بودند كه در دسترس همه بود و هر كسی می توانست از آنها استفاده كند. مسئله، تعريف و تمجيد از كار خودم نيست، فقط اعتقاد دارم كه امروزه با امكان دسترسی آسان به كامپيوتر و دوربين های ويدئو ديجيتال كوچك، [تجليلی ناخواسته از ژيگاورتف] دليلی ندارد كه يك فيلمساز تازه كار سرنوشت خود را به دست تهيه كننده ها يا شبكه های تلويزيونی بسپارد: چنين آدمی می تواند با پيگيری ايده ها و افكار يا شور و علاقه اش، به جايی برسد كه شايد يك روز، همان چيزهايی را كه سر هم كرده، توسط افرادی جدی و فهيم، به صورت DVD پخش شود...


بارينگتون مور و ديكتاتوری

بارينگتون مور جامعه شناس سرشناس انگليسی سال ميلادی گذشته كتابی منتشر كرد با عنوان «ريشه های اجتماعی ديكتاتوری و دموكراسی: ارباب و رعيت». مور كه يك جامعه شناس نوماركسيست است در اين كتاب بررسی دقيقی بر روی تحولات اقتصادی، اجتماعی و سياسی عصر مدرن انجام داده است. در اين مطالعه مور جوامع مدرن را از انگليسی گرفته تا با ژاپن از نظر ساخت اقتصادی با تاكيدی بر لايه بندی طبقاتی در نظر داشته است. مور تحليل ماركسيستی پيچيده ای را پيش می گيرد تا وضعيت مطلوب برای دموكراسی و وضعيتی را كه به ديكتاتوری های فاشيستی و كمونيستی منتهی شد توضيح دهد. مور معتقد است كه در هر كدام از جوامع مورد بررسی انقلاب صنعتی روی داده است اما انتقال موفق به دموكراسی بر چگونگی اين انقلاب وابسته بوده است. اين كتاب را انتشارات «بيكن پرس» در سال 2002 به چاپ رسانده است.

كنگره جهانی در استانبول

هر پنج سال يك بار «كنگره جهانی فلسفه» در يكی از شهرهای جهان برگزار می شود. اواخر سال ميلادی جاری نوبت استانبول خواهد بود كه اين كنگره را برگزار كند. مضمون اصلی كنگره بيست و يكم كه در استانبول برگزار می شود «فلسفه در مواجهه با مشكلات جهان» خواهد بود. خانم يوانا كوچورادی رئيس اين كنگره گفته است كه او می خواهد همكارانش را در سراسر دنيا خصوصا در آمريكا متقاعد كند كه اين كنگره بايد در آگوست 2003 برگزار شود: مستقل از تحولات اخير جهان و يا هر اتفاق ديگری كه تا آن زمان بيفتد. آدرس اينترنتی كنگره از اين قرار است: www.wcp2003.org

معنای انقلاب

از همان هنگام كه در سياتل سلسله تظاهرات چند صدهزار نفری برپا شد، خط مشی سياسی چپ وارد فاز جديدی شد. حمايت عمومی در سراسر جهان از جنبش زاپاتيستا فزونی گرفت و حال و هوای اين تظاهرات الهام بخش انواع جديدی از جنبش های اعتراضی گرديد كه ريشه در ماركسيسم و آنارشيسم دارد. همه اين جنبش ها برای تغييرات بنيادين اجتماعی مبارزه می كنند و البته سودای قبضه قدرت را هم در سر ندارند. اين درحالی است كه نظريه سنتی ماركسيستی انقلاب، درصدد تسخير قدرت حاكمه است و بنابراين با هدف جنبش های نوين در تعارض آشكار قرار دارد. اين مسئله مضمون كتاب «تغيير جهان بدون قبضه قدرت: معنای امروزی انقلاب» به قلم جان هالووی است كه انتشارات پلوتو در سال گذشته ميلادی منتشر كرده است. در اين كتاب جان هالووی اين سؤال را مطرح می كند كه چطور می توان دركی نوين از انقلاب داشت: انقلاب مبارزه ای است عليه قدرت و نه برای قدرت. با گذشت يك قرن از تلاش های بی ثمر جنبش های انقلابی و اصلاح طلب، كه سودای تحولات بنيادی را در سر داشتند، واژه انقلاب خود دچار بحران است. امروز انقلاب را بايد در حكم يك پرسش دانست و نه پاسخ. ناسازگاری ما با وضع موجود از تجربه های گوناگون ناشی می شود. گاهی تجربه های مستقيم مانند بهره كشی در كارخانه، سركوبی در خانواده، فشار محيط كار، گرسنگی و فقر، خشونت يا تبعيض. و گاهی هم از طريق تلويزيون، روزنامه يا كتاب كه همه اينها می توانند در نهايت به طغيان ما بيانجامند. تغيير جهان از طريق حكومت ميسر نيست. هم تأملات نظری و هم يك قرن تجربه ناگوار اين را به ما می گويد. روابط و مناسبات اقتصادی آن چنان حكومت را در چنبره خود گرفته است كه حكومت ديگر نمی تواند ابزار تغيير باشد.

تقويم تاريخ

ماه جاری ميلادی (ژوئن) برای دانشجويان ايرانی يادآور خاطره ای است. در روز دوم ژوئن سال 1967 دانشجوی آلمانی، بنو انزرگ به دست پليس آلمان در تظاهراتی عليه ديدار محمدرضا پهلوی و همسرش فرح ديبا از برلين كشته شد. كشته شدن بنو انزرگ بر زمينه جنبش دانشجويی آلمان اتفاق افتاد. در سال های دهه 1960 اروپا و آمريكا را جنبش های صلح و عدالتخواه فرا گرفته بود. اين سری جنبش ها به جنبش 68 مشهور شدند، زيرا اوج آنها اعتصاب همگانی و بزرگ دانشجويان و كارگران در ماه مه 1968 در پاريس بود. ولی آغاز جنبش را بايد در جنبش دانشجويی عليه جنگ ويتنام در آمريكا جست، كه در سال 1964 برآمد و به زودی دامنه خود را در زمينه هايی چون مبارزه عليه تبعيض نسبت به سياهپوستان آمريكايی گسترش داد. بنو انزرگ، دانشجويی كه برای فعالان جنبش دانشجويی آلمان نيز ناشناس بود و مانند بسياری از دانشجويان ديگر در تظاهرات شركت كرده بود، سمبل قربانی گمنام دستگاه سركوب حكومت آلمان شد. اين فكر كه هريك از دانشجويان معترض می توانست به جای بنو در آن روز به قتل رسيده باشد در كيفيت فعاليت های دانشجويی دگرگونی ايجاد كرد و آنان را از حوزه بسته دانشگاه به ميان مردم كشاند. جنبش دانشجويی در آلمان اين ويژگی را داشت كه در آن نسل جوان به نسل پيری كه مسئول تبهكاری های فاشيستی بود اعتراض می كرد. جنبش 68 درواقع آغاز جدی انتقاد از خود جامعه آلمان بود.

منبع: دويچه وله

لطفا بی خيال شويد

«نيكول كيدمن» ستاره خوش اقبال سينمای آمريكا كه پشت سرهم دو جايزه معتبر اسكار و گلدن گلوب را برد، يكی از آنهايی بود كه تماشاگران كن، پيش از شروع جشنواره به برنده شدن او اميد بسته بودند. در طول جشنواره نيز، از آنجا كه عمده فيلم ها متوسط و حتی ضعيف بودند، اين اميد دو چندان شده بود. اما به رغم اين ها نه «كيدمن» و نه «داگويل»، يعنی فيلمی كه او در آن بازی می كرد جايزه ای نبردند و خيلی راحت كنار گذاشته شدند. «كيدمن» يك هفته بعد از تمام شدن كن و اعلام جوايز، گفت وگويی كرده و حرف هايش را درباره كن زده است. «كيدمن» گفته كه چه ما خوشمان بيايد و چه خوشمان نيايد كن وجود دارد و مركز سينمای هنری است و نظری كه آنجا داده می شود برای همه آنهايی كه در كار سينما هستند حجت است. روی همين حساب هم نمی شود از كن دلخور بود و گفت چرا هيأت داوران بازی من را نديده و به جای آن مثلا به بازی يك بازيگر ترك توجه نشان داده اند. اين چيزها طبيعی هستند. البته می شود بعدا از داورها پرسيد كه در بازی آن بازيگر چه چيزی را ديده اند كه به نظرشان جالب بوده، اما نمی شود بازخواستشان كرد و آنها را مورد پرس وجو قرار داد. «داگويل» هر چند جايزه ای نبرد اما تماشاگرانی كه بايد آن را می ديدند، تماشايش كردند و نظرشان را هم دادند. «كيدمن» گفته كه به خاطر بازی در «داگويل» فيلم های زيادی را رد كرده و حالا كه فكرش را می كند می بيند اصلا اشتباه نكرده و كارش درست بوده، چون اين سال ها كمتر موقعيتی برای آدم پيش می آيد كه در يك استوديو بازی كند و او به خاطر همين از «فن تری يه» ممنون است!

ايراد كار كجاست

«لارس فن تری يه» همان كارگردان دانماركی خوش قريحه ای كه سينمای دگما را پايه گذاشت و گفت كه سينما بايد بی پيرايه باشد، يكی از آنهايی است كه مسئولان جشنواره كن علاقه زيادی به او دارند و او با سه فيلم آخرش حضور موفقی در كن داشت. چه زمانی كه با «شكستن امواج» به آنجا رفت و كلی برايش كف زدند و چه زمانی كه «رقصنده در تاريكی» را به كن برد و داورها هم از ديدنش كلی كف كردند و نخل طلا را به او بخشيدند. امسال هم «فن تری يه» در كن حاضر بود و با فيلمی آمده بود كه حسابی همه را سر حال آورد. «داگويل» كار تازه او فيلمی است متفاوت و غريب كه طرفداران سينمای هنری آن را يك شاهكار می دانند. داستان «داگويل» در يك كوهستان می گذرد و همه اش در يك استوديو فيلمبرداری شده و همين باعث شده تا كمی تئاتری به نظر برسد. در «داگويل»، «نيكول كيدمن» و «لورن باكال» ستاره سينمای كلاسيك هاليوود و يكی از همسران «هامفری بوگارت» فقيد بازی می كنند. «فن تری يه» گفته است كه حضور در كن برايش يك جور شگفت زدگی را همراه می آورد، چون در كن هيچ كس نمی تواند تقلب كند و نمی شود دروغ گفت. او در مورد جايزه نبردنش گفته بايد خوش بين بود و اصلا فكر نكرد داوران چرا اين جوری رأی داده اند. «فن تری يه» ادامه داده كه «داگويل» يك فيلم عادی نيست تا در همه جشنواره ها به نمايش درآيد و مورد استقبال هم قرار گيرد و برای همين هم او هرچندفيلمش امسال دست خالی از كن برگشته اصلا ناراضی نيست، چون آن هايی كه مخاطبان اصلی فيلم هستند فيلم را ديده اند و همين هم كفايت می كند!

درباره يك غافلگيری

هيچ كس فكر نمی كرد كه روزی روزگاری «گاس ون سنت» آمريكايی نخل طلای كن و جايزه بهترين كارگردانی اين جشنواره را ببرد و در كمال حيرت خودش هم اعلام كرد كه از بردن جايزه شگفت زده شده است. البته «گاس ون سنت» قبل از اينها با دو فيلم «بيمار روانی آمريكايی» و «ويل هانتينگ خوب» اسمی برای خودش در كرده بود و خيلی ها می دانستند كه او فيلمساز بدی نيست، اما آنقدرها هم نابغه نيست و كار هنری هم راسته كارش نيست. خلاصه با اين وضعيت بود كه وقتی فيلم «فيل» ساخته او جزو فيلم هايی شد كه هيأت انتخاب جشنواره كن پذيرفتند، از تعجب خيلی ها شاخ درآوردند. اما اين تعجب زمانی بيشتر شد كه جايزه اصلی را به او دادند. «گاس ون سنت» همان موقع، وقتی جايزه را به او دادند خودش گفت كه فكر نمی كرده جايزه را به او بدهند، چون رقيب های زيادی داشته كه بعضی شان خيلی قدرتمند بوده اند، يكی از اين فيلم ها «داگويل» بوده كه «لارس فون تری يه» آن را كارگردانی كرده و در نوع خودش فيلم بی نظيری به حساب می آيد. «ون سنت» گفته كه خيلی ها به او گفته اند از «مايكل مور» تقليد كرده و سراغ موضوعی رفته كه كارگردان عظيم الجثه آمريكايی قبلا سراغش رفته بوده، اما واقعيت اين است كه او اصلا تقليد نكرده، چون فيلم «مور» مستند بوده و او يك فيلم كاملا داستان گو ساخته و تنها وجه شباهتشان اين است كه هر دو به مدرسه كلمباين پرداخته اند و اين تقليد به حساب نمی آيد!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو