|

دكتر حسين دهشيار: از كافه های روشنفكرانه منطقه ويلج در شهر نيويورك تا فضای خاك آلوده و بری از حيات روشنفكرانه در ميدلند تگزاس و از مراكز علمی و پژوهشی نظريه پردازی در شهر واشنگتن تا جلسات مذهبی درويرجينيا، در عين تمايزات همه جانبه، تبلور همسويی و در هم تنيدگی را در طول پنج دهه گذشته شاهد بوده ايم. تجسم اين تبلور امروزه به واضح ترين شكل آن در خانه شماره 1600 در پايتخت ايالات متحده آمريكا متجلی است. درختی كه در سال 1980 با به قدرت رسيدن رونالد ريگان شكوفه داد، با صعود جورج دبليو بوش به سرير قدرت در سال 2000 به باروری كامل رسيد. درخت محافظه كاری جديد با پيروزی رونالد ريگان، ستاره فيلم های درجه دوم هاليوود به ريشه دوانی پرداخت و با پيروزی غيرقابل انتظار و برخلاف منطق حاكم بر معادلات انتخاباتی آمريكا جورج دبليو بوش، كاسب نيمه موفق دنيای بيس بال و حفاری های نفتی، ريشه خود را محكم ساخت. توفيق رونالد ريگان در انتخاب مجدد در سال 1984 با كسب آرای 49 ايالت از پنجاه ايالت به مفهوم مشروعيت يابی تفكرات محافظه كاری جديد، كسب اكثريت در كنگره آمريكا در سال 1994 به وسيله محافظه كاران جديد بعد از نزديك به شش دهه به مفهوم ملی شدن تفكرات محافظه كاری جديد و گسترش حيطه نفوذ آمريكا به افغانستان و عراق به رهبری جورج دبليو بوش و به مفهوم بين المللی شدن آرمان های محافظه كاری جديد است. جورج هربرت واكر بوش چهل و يكمين رئيس جمهور، نماد و سمبل محافظه كاری سنتی و در حال زوال بود در حالی كه جورج دبليو بوش چهل و سومين رئيس جمهور، جانشين خلف و الگوبردار رونالد ريگان، پيشگام محافظه كاری جديد است.
وجه اشتراك رونالد ريگان كه از طبقه متوسط پايين غرب ميانه آمريكا به بالاترين مقام اجرايی رسيد و جورج دبليو بوش كه از طبقه مرفه شمال شرق آمريكا به كاخ سفيد قدم گذاشت در اين است كه هر دو با سياست های خود مرگ محافظه كاری سنتی را وظيفه خود و ظهور و قوام محافظه كاری جديد را در حيطه اجرايی و قانونگذاری ممكن ساختند. محافظه كاران جديد در دامنه آفتابی كوهستان سياست آمريكا مسكن گزيده اند در حالی كه محافظه كاران سنتی در دامنه سايه دار كوهستان سياست آمريكا اتراق كرده اند. آفتاب نشينان سياست آمريكا، آينده را پرفروغ و آمريكا را قدرتی در حال رشد و تعالی قلمداد می كنند و سايه نشينان سياست آمريكا، اين كشور را قدرتی می يابند كه قبلا قله های افتخار صعود كرده است. محافظه كاری سنتی كه ريشه در نگاه ايستا به سياست، اقتصاد و فرهنگ دارد و انزواگرايی را گزينه ای مطرح می داند با ظهور اقتصاد اطلاعاتی، عينيت يافتن جامعه چند فرهنگی و گستردگی وظايف دولت نشان داد كه الزامات جامعه آمريكا را جوابگو نيست و اين چنين است كه فضای ضروری و متناسب برای رشد محافظه كاری جديد شكل گرفت. ماهيت پويای محافظه كاری جديد درجامعه ای كه اساسا و خصلتا سنتی است، مطلوب ترين، بستر را برای رشد و نمو يافت. هر چند كه اين حركت به تدريج به سختی شكل و قوام يافت اما برای پس راندن محافظه كاران سنتی و تسخير برج و باروهای دژ تسخيرناپذير ليبراليسم حاكم بر حيات سياسی، اقتصادی و فرهنگی آمريكا اين كمترين هزينه متصور برای تحقق اهداف بود.
ايدئولوژی محافظه كاری جديد از انسجام، پيوستگی و ماهيت سيستماتيك برخوردار است و بدين روی است كه مفروضات و پيش فرض های آن از غنای روشنفكرانه و صلابت تحليلی برخوردار هستند. گزاره های محافظه كاری جديد با توجه به واقعيات، سنن، تلقيات، ظرفيت ها، ارزش ها و ويژگی های متمايز تاريخی آمريكا شكل گرفته اند و بدين جهت است كه درك، هضم، تحليل و توجيه آن برای اروپاييان مخصوصا روشنفكران اين قاره بسيار غامض و سوال برانگيز است. روزنامه های چپ اروپا از لوموند تا گاردين به جهت اين كاستی های روشنفكرانه بود كه سياست خارجی رونالد ريگان را كه مبتنی بر مبارزه با «امپراتوری شيطانی» از طريق سابقه تسليحاتی و به چالش كشيدن تمامی اقدامات شوروی در اقصی نقاط جهان را برخاسته از هذيان های ذهنی يك ستاره معمولی سينما قلمداد كردند. اينان همچنين سياست اقتصادی او را كه موسوم به «اقتصاد عرضه» بود در قالب های تحليلی كينزی به باد تمسخر گرفتند. چپ اروپايی و چپ ميانه آمريكايی متوجه اين نبودند كه چارچوب های تئوريك و توجيهات ارزشی، پشتوانه تمامی سياست ها شده است.
اين كوتاهی روشنفكرانه، چپ را در صحنه سياست، فرهنگ و اقتصاد اروپا عملا به مهاجرت از حيطه قدرت مجبور ساخت و چپ را در آمريكا كه در قالب حزب دموكرات فعاليت می كند به ورشكستگی فكری و اضمحلال آرمانی سوق داده است. تمايز و برجستگی محافظه كاری جديد كه از بسياری جهات آن را بسيار غيرمتعارف و بالطبع غيرقابل ارزيابی بر اساس معيارهای مرسوم می سازد اين نكته ظريف است كه پدران معنوی و رهبران فكری آن از غير قابل تصورترين حوزه های فكری و روشنفكرانه قد برافراشتند. اينان در قلمروهای فكری پرورش يافتند و حيات سياسی را آغاز كردند كه ابدا هيچ سنخيتی با نگرش های محافظه كارانه در تمامی وجوه و شكل های آن نداشت. بر روی طيف سياسی رهبران معنوی جنبش محافظه كاری جديد حيات سياسی خود را در متضادترين سمت و سوی اين طيف در مقام مقايسه با محافظه كاران آغاز و قوام دادند. نورمن پورهورتز و ايروين كريستول روشنفكران يهودی نيويوركی كه به سنت بسياری از روشنفكران دهه های 40 و 50 گرايش های چپی را مطلوب ترين گزينه برای حل معضلات جامعه آمريكايی قلمداد می كردند شديدا به سوی كمونيسم انقلابی گرايش داشتند. اينان به جهت سياست های تصفيه استالين و ديكتاتوری فردی رهبر اتحاد جماهير شوروی خواهان «انقلاب مداوم» و تاكيد بر رسالت حزبی به جای كيش پرستش شخصيت می نمودند. گرايش های ضد استالينی ضرورتا آنان را به سوی نگرش تئوريسين انقلابی بلشويسم يعنی لئون تروتسكی سوق داد. اينان به عنوان روشنفكران تروتسكيست در محافل فكری و روشنفكری نيويورك در مباحث عديده با ديگر منوران جامعه نيويورك از قبيل مارتين ليپست كه بعدها از مهمترين جامعه شناسان آمريكايی شد درگير می شدند كه اين بسيار در دگرگونی های روشنفكرانه آنها در سال های بعد تاثيرگذاشت.
ايروين كريستول و نورمن پورهورتز به جهت مواجه شدن با دو جريان متفاوت و متمايز به تدريج حركت از طيف چپ سياسی به راست را مطلوب و ضروری يافتند. تبلور كمونيسم به شكل ديكتاتوری فردی در اتحاد جماهير شوروی، كشور مادر انقلاب های كمونيستی و سوسيال - امپرياليسم شوروی در اروپای شرقی از يكسو و سياست های فرانكلين دلنو روزولت در راستای ايجاد دولت رفاهی بر اساس الگوهای اقتصادی كينزی از سوی ديگر منجر به اين گشت كه سرخوردگی و ياس اين دو تكامل يابد به گونه ای كه آنان با تكيه بر تجارب فكری و روشنفكرانه خود به سوی قوام دادن به شكلی متفاوت از محافظه كاری كه متاثر يافته از هويت پيشين چپ گرايانه آنان بود حركت نمودند. در حالی كه ويليام اف باكلی در دانشگاه ييل و بعد از آن در مجله نشنال ريويو درصدد دادن وجهه روشنفكرانه و امروزی به قالب های سنتی محافظه كاری بود، افرادی امثال ايروين كريستول و نورمن پورهورتز درصدد شكل دادن به قالب های جديد محافظه كاری با تأكيد گسترده تر به اهميت ايده و آرمان بودند.
تلاش های ويليام باكلی در نهايت به ظهور باری گلدواتر در صحنه سياست به عنوان سمبل محافظه كاران سنتی منجر شد. اما شكست قاطع و سخت او در دستان ليندول جانسون آخرين غول ليبراليسم رفاهی بيانگر اين بود كه محافظه كاری سنتی فاقد توجيه ارزشی و غنای مفهومی برای به سخره گرفتن گرايش های چپ گرايانه در حيات فرهنگی، اقتصادی و سياسی است. در بستر اين واقعيات است كه در بطن نگرش غالب ميراث فرانكلين روزولت درحيات جامعه آمريكا و حاشيه ای شدن هر چه وسيع تر محافظه كاری سنتی به تدريج تفكرات محافظه كاری جديد شكل می گيرد كه در نهايت منجر به انتخاب رونالد ريگان در سال 1980 به عنوان سمبل محافظه كاری جديد و تحول بنيادی در حيات سياسی آمريكا می گردد.
بيش از سه دهه فعاليت فكری كه بخش وسيعی از آن به وسيله منتقدان چپ گرا و تحقيركنندگان راست گرا بطالت روشنفكرانه تلقی می شد در نهايت به اين مهم توفيق يافت كه الگوهای ارزيابی و چشم اندازهای ارزشی را به شكلی نهادی متحول سازد. آنچه منجر به پويايی محافظه كاری جديد فراتر از انتظار منتقدان آن گشته اين واقعيت است كه اين جنبش ماهيتی چند بعدی دارد به اين مفهوم كه در حيطه های فرهنگی، سياسی و اقتصادی دارای مجموعه ای از گزاره ها و پيش فرض های منسجم است كه آكنده از غنای تئوريك است. اين بيش از هر چيز مديون پيشينه چپ گرايانه بانيان فكری آن است. به عنوان كسانی كه در بطن فرهنگ منتسب به لئون تروتسكی پرورش يافتند، ايروين كريستول و نورمن پورهورتز اعتقاد راسخ به اهميت ايده ها برای متحول ساختن جامعه داشتند. اين اعتقاد وجود داشت كه برای مقابله با قدرت حاكم نبايد از روش های خفقان آور و سركوبگرانه استفاده كرد بلكه می بايستی تست ها و ساختارهای حاكم را با استفاده از ايده و آرمان های متفاوت به سخره گرفت. به نظر اين روشنفكران سكولار - دنياگرا - ايده ها دارای پيامد هستند پس بيان و ترويج و اشاعه آنها در نهايت به مفهوم دستيابی به قدرت است، برخلاف نظر مائوتسه تونگ، اعتقاد رهبران فكری محافظه كار جديد اين بود كه قدرت از دامن انديشه ها و ايده ها شكل می گيرند. ساختارهای حاكم را نبايد نابود كرد بلكه بايد آنها را با توسل به ايده ها و انديشه های متعارض تضعيف و در نهايت از درون متلاشی ساخت. چرا كه در اين صورت توانايی مقاومت كمتر و امكان حفظ ساختارهای پوسيده كمتر است.
وجه تمايز محافظه كاری جديد با الگوهای متفاوت محافظه كار سنتی به جهت اجتماع پذيری رهبران و شكل دهندگان فكری آن در فضای روشنفكران چپی در دو ويژگی، متمايز و بسيار بارز است. ايروين كريستول و نورمن پورهورتز بر اين اعتقاد بودند كه حركت هايی به جنبش اجتماعی تبديل می شوند كه بر مفاهيم كاملا منسجم تئوريك و ايده ها و آرمان ها مبتنی باشند. اين ايده ها و آرمان ها هستند كه اعتقادات را شكل می دهند و اعتقاداتی كه مبنای ايده گرايانه داشته باشند قابليت بسيج و ماهيت همه گير می يابند. اين ايده ها هستند كه شفافيت ارزشی، قاطعيت تصميم و از خودگذشتگی مادی و معنوی را سبب می شوند. اين ايده ها هستند كه به واقعيات و حوادث پراكنده چه از نظر زمانی و چه از نظر مكانی، امكان قرائت همسو از سوی شهروندان و نخبگان را ميسر می سازد. همسويی قرائت ها به مفهوم افزايش و فزونی مداوم نقاط اتصال قشرهای اجتماعی متفاوت از يك سو، رهبران و شهروندان از سوی ديگر می گردد. ماهيت ارزشی محافظه كاری جديد اين امكان را پديد می آورد كه عملكرد رهبران مشروعيت بلامنازع به دست آورد حتی اگر چارچوب های قانونی و حاكم نقض و مقررات و مصوبات نفی شوند. با توجه به اين مسئله است كه رونالد ريگان موفق شد با وجود نقض قوانين مصوبه كنگره آمريكا كه كمك به گروه های مخالف رژيم ساندنيست ها را كه تحت عنوان كانترا فعاليت می كردند توجيه اخلاقی و ارزشی اعطا كند و با وجود چالش وسيع گروه های ليبرال و سرمقاله های بسيار گزنده روزنامه های معتبر آمريكايی از قبيل نيويورك تايمز و واشنگتن پست در هنگام پايان دوران هشت ساله رياست جمهوری با بالاترين ميزان محبوبيت در بين روسای جمهور تاريخ معاصر آمريكا صحنه سياست را ترك كند. جورج دبليو بوش با وجود مخالفت گسترده جهانی با توسل به مفاهيم ارزشی حاكم بر جنبش محافظه كاری جديد به اين مهم توفيق يافت كه مردم آمريكا را متقاعد كند كه قرائت او از شرايط جهانی و ضرورت حمله به عراق با توجه به آن شرايط از مشروعيت و اعتبار برخوردار است و در همين چارچوب شفافيت اعتقادی و ماهيت ارزشی گروه های مخالف متفاوت داخلی را در بسياری از موارد مجبور به سكوت و يا حمايت از سياست های خود كرد.
در پناه ايده ها و آرمان های شكل دهنده جنبش محافظه كاری جديد است كه جورج دبليو بوش با وجود اينكه مشروعيت پيروزی او در انتخابات سال 2000 به سخره گرفته شد به اين مهم توفيق حاصل كرد كه در صحنه داخلی بالاترين ميزان كاهش ماليات ها را در يكصد روز اول حكومت خود به تصويب كنگره آمريكا كه دموكرات ها در سنا از امكان خيلی بازتر برخوردار بودند برساند و بالاترين بودجه نظامی تاريخ آمريكا را امكان حيات بدهد. در كنار ماهيت ارزشی و ايده محور جنبش محافظه كاری جديد می بايستی به ماهيت مردمی آن اشاره كرد. بر خلاف محافظه كاری سنتی كه پايگاه طبقاتی خود را در گروه ها و قشرهای بالای جامعه آمريكا دارد، رهبران فكری محافظه كاری جديد به سبب پرورش در مكتب ماركسيسم بر اين اعتقاد بودند كه تنها ارزش ها و اعتقاداتی همه گير و فراگير می گردند كه پايگاه اجتماعی آن در بين قشرهای متوسط و كم درآمد جامعه قرار داشته باشد. با وجود اينكه قائدان فكری اين جنبش از طبقات بالا و روشنفكر و دنياگرای جامعه آمريكا هستند اما بيشترين ميزان حمايت از اين جنبش در بين طبقات غيرمرفه و مذهبی و با گرايش های غيرروشنفكری است. كسانی كه بيشترين سهم را در انتخاب رونالد ريگان به رياست جمهوری آمريكا داشتند گروه های كارگری غرب ميانه، دموكرات های مايوس از پيامدهای اجتماعی برنامه جامعه بزرگ ساكن در غرب آمريكا و قشرهای كم درآمد و مذهبی جنوب آمريكا بودند. تشكيلاتی كه تحت لوای «اكثريت اخلاقی» به رهبری جری فارول شكل گرفت و نقش عمده در بسيج مردم برای انتخاب رونالد ريگان بازی كرد،ريشه در طبقات مذهبی، كارگری و غيرمرفه آمريكا داشت و جورج دبليو بوش با اينكه از خانواده ای مرفه و اشرافی مقيم كنی بانك پورت است اما هميشه اعلام می دارد كه ريشه اعتقادی و اجتماعی او در تگزاس است سمبل آمريكای غير روشنفكر كه آمريكای مذهبی و آمريكای مردم عادی است.
بدين جهت است كه رونالد ريگان در تاريخ محاصره آمريكا بالاترين ميزان رای را به عنوان يك محافظه كار برای اولين بار در بين كارگران يقه آبی كه به طور سنتی به ليبرال ها رای می دهند به دست آورد و جورج دبليو بوش بيش از 80 درصد آرای كسانی را كه در آمريكا مذهبی قلمداد می شوند يعنی در ماه دو بار يا بيشتر به كليسا می روند به دست آورد. رونالد ريگان و جورج دبليو بوش با وجود اينكه دارای سابقه خانوادگی متفاوت و متمايز هستند به زبان واحدی صحبت می كنند و آن هم زبان مردم عادی آمريكا است و اين دليل مهمی است كه چرا رونالد ريگان با حضور سياست های به شدت نظامی و ضدشوروی با بالاترين آرای مردم برای بار دوم انتخاب شد و اينكه چرا جورج دبليو بوش با وجود نظارت توامان«بيل كلينتون» و معاون او «ال گور» بر بالاترين ميزان رشد اقتصادی و توليد كار و رفاه در آمريكا موفق به شكست ال گور گرديد.
حاكميت ايده ها و پايگاه اجتماعی مردمی محافظه كاری جديد به وسيع ترين شكل در انتخابات سال 2000 به نمايش گذاشته شد. ماروين اولسكی چپ گرای سابق به مانند اروين كريستول و نورمن پورهورتز به تدريج به سوی اين نگاه حركت كرد كه قالب های محافظه كاری در شكل مردمی آن می تواند بيشترين ميزان دگرگونی در اجتماع را در بطن توليد ثروت و تداوم سنت های پويا بدون ايجاد دگرگونی های بنيادی سبب شود. در اين راستا او كتابی به رشته تحرير در آورد تحت عنوان «محافظه كاری دل رحم» كه در آن توضيح داد كه چگونه می شود در چارچوب های مذهبی ـ سنت ها ـ به تحول جامعه و اصلاح جامعه پرداخت. جورج دبليو بوش در انتخابات سال 2000 در برابر ال گور كه صحبت از حاكميت اقتصاد اطلاعاتی، شبكه های كامپيوتری و رعايت حقوق حيوانات می كرد، عنوان كتاب ماروين اولسكی كمونيست سابق را شعار انتخاباتی خود كرد و اعلام كرد كه او نوع متفاوتی از محافظه كار است و سياست های او تحت عنوان «محافظه كاری دل رحم» است، محافظه كاری كه بر محوريت ارزش های سنتی پويا - بالاخص مذهب - آزادی های گسترده تر فردی، محدوديت قدرت دولت در تقليل آزادی ها از طريق دخالت در زندگی روزمره افراد، استفاده از سازمان های غيردولتی برای حل معضلات اجتماعی، كاهش ماليات ها در جهت امكان ايجاد ثروت برای طبقات كم درآمد از طريق تشويق كار بيشتر در قبال پرداخت ماليات كمتر و افزايش توانايی آمريكا در نمايش قدرت در صحنه جهانی است. جنبش محافظه كاری جديد كه يهوديان سكولار - دنياگرا ـ و روشنفكر كه غالبا از حوزه های فرهنگی شرق و شمال شرق آمريكا نقش وسيعی در شكل گيری آن داشته اند، قدرت خود را در پايگاه اجتماعی مردمی خود كه در غرب ميانه و جنوب آمريكا كه ضرورتا ماهيتی مذهبی دارد می يابد. اين ويژگی استثنايی است كه به اين جنبش اقتدار داخلی و اعتبار جهانی اعطا كرده است و بدين روی ضرورت ايجاب می كند كه برای درك وسيع تر آن گزاره ها و پيش فرض های اصلی اين جنبش را به طور مختصر بيان كنيم.
1 ـ سنت ها فی النفسه بد نيستند. سنت های غيرپويايی می بايستی فرصت حيات نيابند چرا كه جمود فكری و كم تحركی سازمانی را باعث می شوند در حالی كه سنت های پويا می بايستی به شدت تقويت گردند. سنت های پويا انسجام و همبستگی را در اجتماع فردگرا و آزادی محور در بطن مشروعيت تنوع و پيچيدگی پديد می آورد. بدين روی است كه مذهب در شكل پويای آن می بايستی از اولويت فراوان در قوام دهی به وفاق اجتماعی برخوردار گردد. مذهب بالاترين ارزش را از نقطه نظر قابليت های سازماندهی و بسيجی آن برخوردار است و بدين روی به عنوان يك ايده می بايستی برای حل معضلات اجتماعی و ضرورت همسويی بين رهبران و مردم به شكلی بهينه مورد استفاده قرار گيرد.
2 ـ انسان ها ذاتا خير يا شر نيستند. آنچه آنها را به سوی انتخاب يكی از اين دو گزينه هدايت می كند ميزان قدرتی است كه حامی خير و شر است. پس در جهت اينكه در صحنه داخلی و خارجی مردم و كشورها از دست يازی به اقدامات و رفتارهای غيرانسانی حذر كنند می بايستی بالاترين ميزان قدرت بدون توجه به هزينه های مادی آن تحقق يابد تا توسل به سياست های مبتنی بر شر غير عقلايی جلوه كند و در نتيجه مطلوب نيفتد.
3 ـ دولت ها می توانند عامل خير در جامعه باشند، محافظه كاران جديد برخلاف محافظه كاران قديم دولت را ذاتا مخرب آزادی های فردی و توليد ثروت نمی يابند بلكه اعتقاد دارند دولت می بايستی در جامعه نقش فعال در جهت بسترسازی تداوم حيات جامعه و مقابله با مشكلات و معضلات مطرح در جامعه داشته باشد، اما اين اقدامات حتی المقدور می بايستی از طريق نهادهای مدنی و غيردولتی با نظارت دولت و پشتوانه مالی دولت انجام گيرد. در همين راستا است كه جورج دبليو بوش در تشريح «محافظه كاری دل رحم» بيان داشت كه دولت او هرگونه فعاليت و اقدامی را كه در جهت حل معضلات اجتماعی از قبيل اعتياد و طلاق به وسيله سازمان های مذهبی و نهادها و تشكيلات دينی انجام شود تشويق و هزينه های آن را تقبل می كنند. تغييرات و دگرگونی ها می توانند بنيادی و همه گير باشند. برخلاف محافظه كاران سنتی كه از هرگونه تغيير بنيادی و به عبارتی انقلاب گريزان هستند، محافظه كاران جديد بر اين اعتقاد هستند كه هر زمان سازمان ها، قواعد و الگوهای حاكم در صحنه سياست داخلی و خارجی منجر به افزايش كارآيی حكومت و بهينه سازی بهره مندی مردم نمی گردد می بايستی بدون توجه به قدمت و يا علاقه مندی به آن متلاشی گردند. به دنبال به قدرت رسيدن محافظه كاران جديد در كنگره آمريكا در سال 1994 كه بعد از قريب شصت سال كنترل قوه مقننه را در اختيار آنان قرار داد، نوت گينگريج رهبر محافظه كاران جديد در مجلس نمايندگان آمريكا بسياری از قواعد و ضوابط را كه سال ها دنبال می شد، ملغی ساخت و انقلابی در رابطه بين رئيس جمهور و مجلس از يك سو و از سويی ديگر در عملكرد مجلس نمايندگان از طريق ناديده انگاشتن سنت ارجحيت براساس قدمت خدمت در قوه مقننه به وجود آورد.
4 ـ استبداد در هر شكل آن هميشه توسعه طلب است. برخلاف محافظه كاران سنتی اعتقاد بر اين است كه هر زمان امكان باشد می بايستی در برابر مستبدين در كشورهای ديگر ايستاد چرا كه مانعی در برابر اشاعه ارزش های فردی آزادی خواهی و گسترش سرمايه داری هستند. بنابراين ضرورت دارد كه متحدين مستبد و ديكتاتورمنش را به چالش گرفت و آنها را مجبور به ايجاد فضای باز در تمامی حيطه ها ساخت هرچند كه ممكن است در كوتاه مدت برخلاف منافع آمريكا باشد اما در بلندمدت موجب اقتدار وسيع تر ارزش های آمريكايی و الگوهای آمريكايی می گردد.
5 ـ دموكراسی در بطن قدرت نظامی امكان تداوم می يابد. دموكراسی هرچند ضرورتا و طبيعتا مطلوب است اما به جهت نياز به فضای باز برای قوام آن اين فرصت ايجاد می شود كه نيروهای ضد دموكراتيك با استفاده از ابزار خفقان و يا تهييج احساسات مردم آن را به جهت ماهيت غيرسركوبگرانه به راحتی درهم فرو ريزند. پس اين الزام است كه طرفداران دموكراسی و كشورهای حامی مفاهيم دموكراتيك از بالاترين ميزان قدرت در رابطه با كشورهای ديگر برخوردار باشند تا فرصت برای نيروهای دموكرات ستيز برای تخريب خصلت های دموكراتيك ايجاد نگردد.
6 ـ امنيت از طريق كمك به فرايندهای دموكراتيزه كردن فزونتر می گردد. هرچه روندهای دموكراتيزه شدن تقويت گردند و كشورهای وسيع تری به جرگه كشورهای دموكراتيك بپيوندند به مفهوم اين است كه امنيت آمريكا تشديد گرديده است.
7 ـ قدرت به تنهايی كافی نيست بلكه می بايستی اراده استفاده از قدرت هم باشد. آنچه به قدرت در تمامی اشكال آن اعتبار و حيات می بخشد ميزان آن و وسعت آن نمی باشد بلكه اين واقعيت است كه آيا رهبران و تصميم گيرندگان ميل به استفاده و اعمال آن را در جهت اشاعه آرمان های دموكراتيك و آزادی خواهانه و دفاع از منافع ملی دارند يا اينكه فاقد آن هستند. آنچه وجاهت و مشروعيت به قدرت می دهد چه در شكل سخت افزاری و چه در شكل نرم افزاری آن ميزان اراده رهبران برای اعمال آن است. اين اراده هم فقط در بطن اعتقاد به آرمان ها و ايده ها و يا به عبارتی آكندگی از ارزش ها است.
8 ـ فقر فی النفسه طبيعی نيست. برخلاف محافظه كاران سنتی كه فقر را ماهيتی فردی می دهند. محافظه كاران جديد بر اين اعتقاد هستند كه می بايستی شرايط مناسب برای كسب ثروت در اختيار افراد قرار گيرد و هركجا اين شرايط مطلوب وجود ندارد اين وظيفه دولت است كه از طريق سازمان ها و نهادها و گروه های غيردولتی و تنيده در جامعه مدنی به شكل دهی به اين شرايط اقدام كند. چرا كه تنها در بطن فرصت های برابر است كه بالاترين ميزان ثروت برای وسيع ترين قشرهای جامعه فراهم می گردد.
9 ـ جهان گرايی ـ بين الملل گرايی ـ يك فضيلت است. محافظه كاران جديد اين را وظيفه اخلاقی و تعهد اجتماعی آمريكا می دانند كه می بايستی در سرتاسر جهان حضور گسترده و همه گير داشته باشد. از نظر اينان انزواگرايی در هر شكل آن مذموم و نكوهيده است و آمريكا تنها از طريق به عهده گرفتن مسئوليت جهانی و بين المللی است كه می تواند تسهيل گر اشاعه آزادی ها و ارزش های آمريكايی از قبيل سرمايه داری گردد.
10 ـ صلح از طريق توازن قوا حادث نمی گردد. بيشترين ميزان صلح از طريق تفوق حادث می گردد هرچند كه ممكن است اين تفوق كوتاه مدت باشد اما تلاش بايد بر اين اساس باشد كه تفوق شكل بگيرد. عمده وظيفه رهبران ايجاد شرايطی است كه مناسب برای شكل دادن به تفوق ضروری است. تفوق است كه هزينه تجاوز را آنچنان سهمگين می سازد كه كشورهای توسعه طلب ضرورتا گرايش های صلح طلبانه پيدا می كنند. توازن قوا پذيرش وضع موجود است درحالی كه می بايستی اين امكان باشد كه هر زمان شرايط مطلوب گشت در جهت تحقق ارزش ها و آرمان های برتر وضع موجود را به چالش گرفت كه اين تنها از طريق وجود تفوق امكان پذير است.
11 ـ تاكيد بر كاستی های اخلاقی نبايد باشد بلكه توجه می بايستی به تجديد حيات اخلاقی باشد. برخلاف محافظه كاران سنتی كه تنبيه را به جهت توجه بيش از حد بر كمبودهای اخلاقی مطلوب می يابند، محافظه كاران جديد بر اين اعتقاد هستند كه تشويق اخلاق گرايی مبتنی بر ارزش های سنتی پويا از قبيل مذهب از اهميت وافر می بايستی برخوردار گردد.
12 ـ توجيه ارزشی در بعضی از موارد برتر از ضرورت های ژئوپلتيك است. برخلاف محافظه كاران سنتی كه كاملا نگاه استراتژيك به صحنه جهانی داشتند محافظه كاران جديد بر اين باور هستند كه الزامات ارزشی و اعتقادی درصورتی كه بنيادی و كليدی باشند حتی با تحمل هزينه های ژئوپلتيك می بايستی دنبال گردند. آنچه مهم است اين واقعيت است كه ضرورت دارد در بعضی از مناطق و شرايط به جهت ارزش های دارای دموكراتيك و مقوله های آزادی خواهانه ملاحظات ژئوپلتيك و ژئواستراتژيك قربانی گردند.
13 ـ اصول دموكراتيك ماهيت انقلابی دارند. بدين روی ضروری است كه از پرداخت بالاترين هزينه ها برای تداوم و حفظ اين اصول خودداری نشود چرا كه پويايی جامعه و تداوم قدرت جهانی تنها در بستر اين اصول امكان پذير هستند.
14 ـ تمايز بين خير و شر الزامی است. خير و شر دو مقوله جدی و حقيقی هستند به اين مفهوم كه بعضی از گروه ها و يا كشورها سياست هايی را دنبال می كنند كه از نظر اخلاقی و انسانی ايجادگر انقباض عدالت، برابری و آزادی است در حالی كه بعضی از كشورها خط مشی هايی را دنبال می كنند كه موجب انبساط مفاهيم كليدی آزادی، دموكراسی و سرمايه داری می گردند. پيش فرض های محافظه كاری جديد در عين توجه به استنباط های هابز، ماكياولی، والتر كه قدرت را در شكل غيرارزشی آن به تفسير و تعبير نشستند و به آن قديسيت دادند به ملاحظات ارزشی جان لاك و ماركس هم توجه كردند. بدين روی است كه در بطن ماهيت مذهبی طرفداران پياده نظام شاهد نگرش نخبه گرايانه به اهميت و الزام قدرت هم هستيم. |