|

هاله ارعاب هنوز هم بر قلمرو سياه حكمفرماست. در 30 كيلومتری غرب بغداد به فضايی باز و بزرگ در مجموعه ای به اضلاع تقريبا يك كيلومتر كه ساختمان هايی با ديوارهای بلند حداقل آن را به پنج ناحيه محصور می كنند وارد می شوم و از كنار برج های عظيم كه ديوارهای پنج متری قطور آن را در بر گرفته اند عبور می كنم. گام هايم را آرام و شمرده روی زمين می گذارم؛ خاك زير پايم گويی با من زمزمه می كند: «به «ابوغريب»، عالم نسيان خوش آمدی!» از سال 1968 به اين سو هيچ كس جرأت نزديك شدن به اين مكان را نداشته است. وسط محوطه می ايستم. در ميدان ديدم پنج ساختمان عظيم در محيط دايره ای قرار گرفته اند. ساختمان هايی مخصوص برای زندانيان محكوم به مرگ، زندانيان ويژه، زندانيان حبس های طولانی (محلقه)، زندانيان حبس های كوتاه و زندانيان خارجی مجموعه ای عظيم به گنجايش پانصد هزار نفر را تشكيل می دهند. دوباره به راه می افتم. زوزه سگ های گرسنه و ولگردی كه زمانی خوراكشان از لاشه های انسان های محبوس پشت اين ديوارها تأمين می شد لحظه ای قطع نمی شود. راهنما از پشت سر هشدار می دهد و مرا از پيش رفتن برحذر می دارد. به عقب می چرخم. تندی نگاهم باقی حرفش را در ميانه راه گلويش می خشكاند... |