Persian Archive

• نقاب برداشتن از چهره آمريکا
• تلاش کردن دروغ نگويم
• من در پی داوری نبودم
• دوباره به من نگاه کن
• تاريخ بی تاريخ ها
• وقتی آدم ها پير می شوند
• طبيعت در اشعار نديم محمد
• اكران «گاهی به آسمان نگاه كن»
• پايان دوئل تابستان امسال
• اكران زمانه در سينماهای تهران
• مطبوعات فرانسه و غيبت طلای سرخ
• جشن خانه سينما
• فيلم نگار تعطيل نيست
• پروانه نمايش برای 3 فيلم


كوشيار پارسی: فيليپ راث [شناخته شده به عنوان پيامبر ادبيات پست مدرن] هم مثل همه نويسندگان بزرگ آمريكا، درباره آمريكا می نويسد. در چند سال گذشته سه رمان (تريلوژی) نوشته است كه در آن فريبندگی و فريب «رويای آمريكايی» را به نقد می كشد. او از فريب رويای آمريكايی به مثابه «مبارزه ای غم انگيز و نوميدانه در برابر هستی طبيعت انسانی» پرده برمی دارد. فيليپ راث نويسنده آمريكايی تاكنون 24 كتاب منتشر كرده است. در آغاز نويسندگی و در 26 سالگی جايزه ادبی ملی آمريكا را دريافت كرده است. او تا امروز (70 سالگی) به يك موضوع در كارهايش پرداخته است: ناممكنی معصوميت. راث به عنوان نويسنده پركار و كثيف نويس شهرت يافته است. برای درهم شكستن قداست خانه محابا ندارد. به عمد برمی انگيزاند، مرزهای مجاز را لمس می كند و تابو را می شكند و گاه به برانگيختن دشمنی ها می رسد. جدايی و پاره پارگی بشر را پيش رو می آورد و بی رحمانه نيشتر می زند به هر چه كه متظاهرانه و جعلی است. قهرمان او يهودی سرگردان و ناكاملی است كه با خود و محيطش درگير است. زودخشم و عصبی كه ابايی ندارد در برابر همه چيز علامت سوال بگذارد. همه آثار راث نشان از اين درگيری با اسطوره های جعلی را دارند. بزرگ ترين خوبی قهرمانان او صداقت روشنفكرانه شان است. چيزی را پنهان نمی كنند، ترجيح می دهند به مشكل ترين جاها پای بگذارند، جاهايی كه با خشن ترين شكل زندگی روبه رو شوند تا به تصوير روشن اما گيج و دلخوركننده اش برسند.

اين يهودی آشفته در سه رمان آخر اين نويسنده پركار (سالی يك رمان) حضور دارد. اما به عكس رمان های ديگر كه ناآرامی بر زندگی خصوصی شخصيت ها تاثير می گذارد، اين بار تاريخ پس از جنگ جهانی دوم آمريكا (بدون در نظر گرفتن ترتيب زمانی) موضوع رمان ها است. در اين تريلوژی نشان داده می شود كه ايالات متحده به وعده آرمان شهری اش وفا نكرده است. آن كس كه به رويای آمريكايی باور دارد، آن كس كه باور دارد رفاه يا رواداری دموكراتيك آمريكا، او را در برابر بی عدالتی حمايت خواهد كرد، خود را فريب می دهد. غم انگيزی هستی بس ژرف تر از اين باور خوش خيالانه است. «شبان آمريكايی» (1997) نخستين كتاب از اين تريلوژی است كه تصوير استادانه ای از معصوميت به دست می دهد. شخصيت اصلی، سيمور لووف انباشته از صفا و اعتماد به نفس است. بدون زخم درونی زندگی می كند، اهل طنز است، بدبين نيست. او چشمه نظم است. از جوانی احساس مسئوليت قوی دارد. در نوجوانی توسط يهوديان ديگر به عنوان ورزشكار نمونه تحسين می شود. به دليل مبارزه جويی، پس از پايان دبيرستان به ارتش می رود. شركت تجاری خانوادگی را (كه پدرش با دست خالی آغاز كرده) به شركت تجاری بين المللی تبديل می كند. با زنی زيبا، ملكه زيبايی نيوجرسی و كاتوليك، ازدواج می كند. به عنوان يهودی بايد با واكنش های منفی در اين مورد بجنگد، با همان خشك مغزی كه يهودی بودن به همراه دارد. او آمريكايی بی توجه به ريشه های كهنی است كه در ميانه خرده بورژوازی مرفه آمريكا پذيرفته شده است. ظاهرش هم يهودی نيست: درشت اندام، موهای بور و چشم های سبز. خود را به گونه ای جا انداخته است كه در آمريكا «سوئدی» ناميده می شود. وقتی به دليل رفاه مالی قادر می شود، جايی در منطقه نيوجرسی خانه سنگی قديمی بخرد، خود را به خلوت آرام زندگی در آنجا می سپارد.

اما اين زندگی خوشبخت روستايی به پايانش می رسد؛ زيرا دختر نوجوانش در اعتراض به جنگ ويتنام ديناميتی در اداره پست محلی منفجر می كند و يكی از كاركنان كشته می شود. رمان پله پله پيش می رود. سوئدی در جريان دادگاه شكست می خورد. می آموزد كه زندگی شبانی خيالی است. دخترش اين زندگی را برهم می زند. بعد هم زنش و دوست اش به او خيانت می كنند و همين جا است كه به عنوان شخصيت داستانی جالب تر و پيچيده تر می شود. می فهمد كه زندگی در اساسش غم انگيز است و ضد سادگی. آشفته و بی نظم. چيزی كه پيوستگی ندارد. از اين راه به يهودی بودنش باز می گردد. با همه وجود آن چيزی را لمس می كند كه يهوديان در طول تاريخ لمس كرده اند: بلاتكليفی. هر لحظه می توان با بدی نفوذناپذير و غيرقابل پيش بينی مواجه شد. راث موفق شده است تا مشكل دانستن، مشكل بلاتكليفی و ترديد را كه «سوئدی» با آن درگير است در تاروپود خود رمان نيز ببافد. ناثان زوكرمان، راوی كتاب می كوشد تا زندگی (و زندگی درونی) سيمور لووف را ـ كسی كه در جوانی او را از دور ديده و شناخته است ـ بازسازی كند. ناثان اطلاعات اندكی در اين زمينه در دست دارد. چند موردی كه خودش از دوران دبيرستان به ياد می آورد، چند موردی كه برادر سوئدی برايش تعريف می كند، چند مورد ديگری كه می تواند از مطبوعات محلی به دست آورد. باقی را بايد به نيروی گمان و تخيل بسازد. می نويسد: «خواب وقايع واقعی را ديدم. » تخيل و واقعيت درهم تنيده اند. رمان می كوشد تا با شرح جزئيات واقع گرايانه و شرح قانع كننده محل ها، واقعی بنمايد.

جز اين شخصيت ها به گونه قابل باور آفريده شده اند. نوعی واقعی گرايی مستند و روانی. اما جهان زندگی لووف (با همه وفاداری به واقعيت) تخيل محض است. اين ناثان است كه راه تخيل را باز می گذارد. به زندگی سيمور، زندگی كسی كه در واقع پنهان می ماند، جان می بخشد و «به صحنه» می كشاند. وجود ناشناس بيگانه ای را مثل نمايش به تماشا می گذارد. به گونه ای كه زندگی اين ناشناس بالقوه قابل شناسايی شود. رمان نشان می دهد كه چگونه هر برداشتی، جزيی می شود از مواد دم دست راوی تا چشم انداز گسترده تری را نقش بزند. خود ناثان شخصيتی تنها است، به تمامی تنها. نگاهش به زندگی نيز از همين تنهايی است. از همين نگاه در زندگی سيمور پيش می رود و برداشت های خودش را ارائه می دهد. با آگاهی به اينكه از راه جعل كردن می توان قفل زندگی ديگری را گشود.

در «من با يك كمونيست ازدواج كردم» (1999)، كتاب دوم از اين تريلوژی، راث همه دستاويزهای پست مدرنيستی پرسش از خود را كنار می نهد. اين نكته كتاب را مبهم تر از كتاب قبلی می كند، اما از كشش آن نمی كاهد. زوكرمان اينجا شنونده دقيقی شده است. او به قصه معلم پير سابق اش مواری رينگولد، گوش می دهد. قصه ای درباره زندگی ايرا برادر جوان تر مورای. راث با استادی داستان را به هم تنيده است. او چهره ايرای خشن و عصبی را نقش می زند. و مورای معلم ستودنی و ناثان جوان را. اين كتاب رمانی تاريخی است و هم زمان رمان روانی، درباره ماجرای غم انگيز يك ازدواج و در عين حال كاری شاعرانه. ديالوگ ها به گونه شگفت آوری استادانه اند، مثل طرح داستان و البته با جزئيات قابل باور. رمان هم رمان نو پيشرفته است و هم واكنشی به تعقيب كمونيست ها در دوران مك كارتی (دهه پنجاه). در «شبان آمريكايی»، سيمور لووف نمونه هويت زير فشار بود؛ همراه موج رفتن و بی گناهی كسی كه به رويای آمريكايی باور دارد. ايرا رينگولد نقطه مقابل او است. ناآرام، خشن و هميشه در مرز انفجار احساسی. نام او در زبان لاتين به معنای «خشم» است.

با پدر و نامادری اش دعوا می كند، در چهارده سالگی مدرسه را كنار می گذارد و می شود چاه كن، كارگر معدن و سربازی كه زمان جنگ به ايران می رود. به يمن آشنايی هايش می شود هنرپيشه معروف راديويی (جای اين هنرپيشه ها را اكنون هنرپيشه های سريال های خانوادگی تلويزيونی گرفته اند. ) با هنرپيشه ای از هاليوود ازدواج می كند. پنهانی عضو حزب كمونيست می شود. زنش او را لو می دهد و نامش در ليست سياه می آيد. پيشرفت شغلی را بايد فراموش كند. با شكست و تلخی به معدن باز می گردد. راث در شبان آمريكايی به اسطوره رويای آمريكايی می پردازد. در من با يك كمونيست ازدواج كردم به شرح اين می پردازد كه چگونه حق آزادی بيان (حق اساسی ثبت شده در قانون اساسی آمريكا) در دهه پنجاه به دليل كوته بينی و جبن به كنار نهاده می شود. ايرا وراج است. بی ملاحظه، در هر جا به چرچيل و ترومن بد می گويد و از سياست روز انتقاد می كند. هر جا پا می گذارد، بدون فكر و ملاحظه به نژادپرستی بد و بيراه می گويد. به دليل انديشه سياسی اش مشت و لگد می خورد. پرشور است، اما در ميانه سنت انقلابی آمريكا ايستاده است كه قهرمانان سياسی چون توم پن، توماس جفرسون و ابراهام لينكلن نماينده اش هستند. (چوب لای چرخ گذاران بی شرمی كه راث را در سرگذشت ايرا با دقت به جنبه تاريخی اش وفادار مانده است. ) آنچه به سر ايرا می آيد، به معنای خيانت وطنش است به دوست داشتنی ترين سنت هايش.

ايرا قربانی خيانت زوجی به نام گرانت می شود. خانم گرانت با نوشتن رمان های آبكی عاشقانه به شهرت رسيده است و شوهرش با چاپلوسی و ريا در سياست پيشرفت می كند. اينكه همين گرانت از نواده اوليسس گرانت، ژنرال موفق جنگ های داخلی است و هجدهمين رئيس جمهوری آمريكا، نشان می دهد كه چگونه ايده آليسم مثبت به فرصت طلبی كثيفی منجر شده است و چگونه شهروند آمريكايی (كه گاهی قهرمان گرا و حاضر به ايثار هم هست) خود را به فرهنگ شهرت و شهرت طلبان و حرف های صد تا يك غاز رسانه ها می سپارد. من با يك كمونيست ازدواج كردم يك اثر معمول ضدآمريكايی نيست. راث «ليبرال» آمريكايی و مدافع سرسخت رواداری و فضای باز انديشه است. كمونيسم و ضدكمونيسم از نگاه او يك آبشخور ساده انگارانه دارند. بلندپروازی های ايرا به شكل معصوميت احمقانه ای نقش زده می شود كه رو سوی بهبود و تكامل دارد. او نمی تواند واقعيت را درك كند. او در اينكه حق با خودش است، ترديد ندارد و تصور می كند به تنهايی قادر به دگرگونی جهان و به سازی آن است. دلخوری هايش شكلی از جنون دارد و نابينايی (بيهوده نيست كه عينك سنگين و قطوری هم دارد). انديشه سياسی اش حاصل خشم بی امانش است و محروميت هايش در زندگی معمولی. به پافشاری اش ادامه می دهد. با طبيعت و چهره هايش اصلا آشنا نيست. زياده از حد در خود است و درك نمی كند كه در زندگی راه ميانه ای هم (برای ادامه) هست. دلخوری خشم آلوده سياسی اش شكلی از دلخوری از خود و عدم اعتماد به نفس است و انتقام جويی.

بزرگ ترين اشتباهش ازدواج با ايوفريم دختر شهرت جو و مرفهمی است كه در منهتن و با جماعت مرفه برو و بيا دارد. راث استاد نوشتن روان شناسی ازدواج است. در رمان های گذشته و در خودزندگی نامه اش به بازی غريب جذب و دفع ميان زوج هايی - كه به هم نمی خورند ـ بسيار پرداخته است. ايرا سطح پايين است، ايوسطح بالا. ايرا با معصوميت صادقانه به هم بستگی آدم های تحت فشار اعتقاد دارد در صورتی كه ايو زن يهودی متنفر از خودی است كه دست به هر كاری می زند تا با افراد سطح بالا - و اكثرا پروتستان ـ رابطه بگيرد. ايرا ساده لوحانه می كوشد تا به قيمت در خطر انداختن خودش، زندگی را به درستی درك كند. ايو به عنوان هنرپيشه می كوشد تا با استفاده از استعدادش از زندگی بگريزد. با همه پس زدن های اطرافيان، به زندگی در جهان نمايشی اش ادامه می دهد. برای سرپا نگه داشتن خانواده خوشبخت، تن به شانتاژ دختر خودخواه خودش می دهد. ضعف ها و هيستری هايش با شور ايرا در تضاد قرار می گيرند. مرد به زنش خيانت می كند، زن به مردش با لو دادن اش به شكارچيان كمونيست ها خيانت می كند. زن و شوهر زندانی رويای آرمان شهری خود، گور يكديگر را می كنند.

كسی كه در آشفتگی نتواند زندگی كند، كسی كه تاب تناقض های خودش را ندارد، كسی كه به دنبال هستی ناب است، در جهان فيليپ راث هيچ بختی ندارد. بهترين آرمان ها به بدترين فاجعه ها منتهی می شوند. آخرين كتاب از اين تريلوژی تاريخی، «ننگ انسانی» به همين می پردازد. از عنوان كتاب پيداست انسان بودن، لكه دار بودن است؛ داغ ننگ داشتن است. شخصيت اصلی، كولمان سيلك فكر می كند كه می تواند آينده اش را به عنوان يهودی سفيد تامين كند، در حالی كه پوست تيره دارد. خانواده و نسب اش را پرده پوشی می كند تا در آمريكای نژادپرست به زندگی اش ادامه دهد. پايه پيشرفت های درخشان آكادميك را می گذارد و آن قدر پيش می رود كه سقوطش بدهند. اين رنگين پوست به ناحق متهم به نژادپرستی می شود. كولمان نقشه كشيده، سنجيده و پيش رفته است. از هيچ كوشش و زحمتی فروگذار نكرده است. اما در برابر غيرقابل پيش بينی بودن آشفته زندگی ناتوان و تنهاست.

طنز سرنوشت ساختمان اين رمان را تشكيل می دهد. اما سرنوشت، هم دستان انسانی دارد. داستان در تابستان 1998 می گذرد، تابستان مونيكا لوينسكی، تابستانی كه همه آمريكای محافظه كار به سكندری می افتد. كولمان قربانی كوته بينی سرداران اخلاق در ميان همكاران خودش می شود. جبن دوستان سابقش، خشك مغزی جمعی. اما خودپسندی و ناتوانی خودش در نسبی ديدن نيز بی تاثير نيست. راث اينجا كاری می كند كه تواناترين و بااستعدادترين رمان نويسان از عهده اش بر می آيند. چند جنبه بودن تجربه انسانی و همراه آن شكست قضاوت های از پيش انديشيده را نشان می دهد. منطق ديدگاهش او را وادار می كند تا داستانی چندلايه بپردازد كه در آن جبن و دروغ هم قابل باور شوند. هم سردسته ها و مخالفان سرسخت، بنده جزم نگری هاشان هستند و هر استراتژی به نظر منطقی می آيد و ناگزير و هم زمان اشتباه. كولمان هم درست مثل ايرا در رمان پيشين، خيانت می كند و به خودش خيانت می شود. مادر سياه اش را از خودش می راند تا به عنوان سفيد خود راجا بيندازد. فرزندانش در مراسم به خاكسپاری اش می كوشند از او چهره آدم نجيب و مطيعی ارائه دهند. هيچ كس نمی خواهد لكه ننگ انسانی را ببيند. هيچ كس نمی خواهد بپذيرد و بداند كه ما آميزه ای هستيم از خوبی و بدی.

تراژدی كولمان سيلك اين است كه نمی خواهد چند جنبگی پنهان در نامش را بشناسد. جامعه هم بسيار كم تر حاضر است به اين شناسايی تن دهد. او تنها است در مرز ميان سياه (كولمان) و سفيد (سيلك = ابريشم). او نيز آميزه پيچيده ای است از خوبی و بدی، ايثار و خودپسندی، حقيقت و دروغ. مبارزه تلخش برای فراتر رفتن از نژاد خودش (با پوشاندن آن) كوششی است برای انكار خود، پاك كردن تاثير طبيعت. او نيز همچون لووف سوئدی و ايرا رينگولد، درگير با انگاره اش از نابی و خلوص است. آمريكا (اين گونه كه فيليپ راث در تريلوژی اش نقش زده) چشمه انتظارهای آرمانی است. انتظار رسيدن به طبقه متوسط (لووف سوئدی)، انتظار از بين بردن اختلاف طبقاتی (ايرا)، انتظار زيستن در رفاه به مثابه سفيدها (كولمان). راث جذابيت اين انگاره ها را می شناسد. او تلاش برای هستی بی مشكل را می شناسد. او می فهمد كه افراد زير فشار سعی دارند از آن نجات يابند. نبوغ او در نقاب برداشتن از چهره رويای آمريكايی است. رويای آمريكايی كه چيزی نيست جز نوميدی و مبارزه غم انگيزی عليه طبيعت انسانی.


ترجمه حامد صرافی زاده: سميرا مخملباف قصه ای غم انگيز و دردناك، ولی آموزنده، از اولين سفرش به كابل بعد از سقوط طالبان برايمان تعريف می كند. فيلمساز 23 ساله ايرانی، تازه وارد هتل شده بود كه متوجه نگاه خيره پيرمردی به خودش می شود. او يادش می آيد كه «وقتی او صورت مرا ديد، به سمت ديوار چرخيد و چشم هايش را بست»، او برقع نپوشيده بود. آن پيرمرد، يك بنيادگرای سرسخت و دوآتشه، حتی نتوانسته بود نگاه كردن مستقيم به چهره او را تاب بياورد. «واقعا دلم برايش سوخت. او حالا چگونه زندگی می كند؟ او از ته قلب به تمام آن چيزهايی كه طالبان به آن اعتقاد داشتند، ايمان داشت. پيش از اين او بر همه چيز سلطه داشته و اختيار همه چيز با او بوده است، او می توانست مرا وادار به پوشيدن برقع بكند.» با وجود اينكه فيلم جديد مخملباف « در ساعت پنج عصر» نگاه بدبينانه و بی انداز متأثركننده ای دارد، اما از خبيث و شيطانی جلوه دادن بنيادگراهای مذهبی، كسانی كه در افغانستان زنان را از جامعه محو كردند، پرهيز می كند. به جای اين، او به شدت تلاش دارد تا آنها را بفهمد، مثل اثر قبلی اش، «سيب» اين فيلم نيز داستان دختری است كه به مقابله با پدرش می پردازد.

دختر، نقره، افق های انديشه ای وسيع تر و جهان شمول تری دارد: او رويای رياست جمهوری را در سر می پروراند. او كفش های سفيد، شيك و مدل غربی دارد و فقط وقتی كه پدرش نيست آنها را می پوشد ـ گويی كه پوشيدن آنها برای او نوعی آزادی به ارمغان می آورد. از سوی ديگر، پدر (بخشی از شخصيت او الهام گرفته از پيرمرد داخل هتل بوده) آدمی متعصب است كه اعتقاد دارد زن هايی كه كفش های ناجور می پوشند و صورت هايشان را نمايان می كنند «راه بهشت را ترك كرده اند» و حالا به طرز ناگهانی، در دوران بعد از طالبان (post-Taliban)، او عاجز و ناتوان شده است. در ابتدا هيچ كس حاضر نبوده نقش دختر را بازی كند، مخملباف به مدرسه ای رفته و از زن ها (كسانی كه برای مدت زيادی از تحصيل محروم بوده اند) اين سوال را پرسيده (چيزی كه اوايل فيلم هم آن را می شنويم): «كسی اينجا هست كه بخواد رئيس جمهور بشه؟» زن ها سوال او را شوخی و مسخره بازی تلقی كرده اند و متوجه نشده اند كه مخملباف قصد دارد به اين وسيله ديدگاه آنها را درباره جايگاه زن افغانی در جامعه جديد افغانستان دريابد.

او می پرسد كه چرا رئيس جمهور شدن يك زن آنقدر خنده دار به نظر می رسد. اولين بازيگر انتخاب شده او، از مخملباف خواهش می كند كه تصاويرش را نشان ندهد. سرانجام او «عاقله رضايی» را پيدا می كند. زنی 23 ساله، صاحب سه فرزند و كسی كه همسرش را در جنگ های افغانستان از دست داده است. در فيلم، با آنكه پدر و دختر شيوه زندگی كاملا متفاوتی دارند، اما در برخورد با همديگر مهربانند و رفتارشان با يكديگر محبت آميز و سرشار از همدردی است. سميرا افغانستان را به زندانی تشبيه می كند كه در آن زندانبان (پدر) و زندانی (دختر)، به يكديگر وابستگی متقابل دارند، او می گويد بديهی است رابطه و پيوند بين آنها بسيار قوی است.

چيزی كه مخملباف بارها و بارها در گفت وگو با من بر آن تأكيد داشت اين بود كه طالبان فقط يك فرقه يا گروه نبودند: «كسانی كه برای چند سال در افغانستان حكومت كردند و رفتند، آنها در ذهن مردم جا خوش كرده اند، در فرهنگ افغانستان و در فرهنگ بيشتر كشورهای شرقی. طالبان زخمی سطحی نيست كه بتوانی آن را بپوشانی. آنها ريشه دارتر از اينها هستند. طالبان مثل سرطان است برای تغيير اين نوع تفكر، به زمان زيادی نياز داريم. » خواهر 14 ساله سميرا، حنا (كه يك بار هنگامی كه در كابل بوده دزديده شده بود) فيلمی مستند ساخته با نام «لذت ديوانگی» (The joy of madness). اين فيلم درباره چگونگی ساخته شدن «در ساعت پنج عصر» است. سميرا اصرار دارد كه فيلم خواهرش از فيلم خودش و فيلم پدرش (قندهار) بهتر شده است. به نظر او حنای نوجوان توانسته با استفاده از دوربين ديجيتال، بدون ناراحتی و بی هيچ دغدغه خاطری در سرتاسر شهر پرسه بزند و به آدم ها نزديك شود.

گروه زيادی از منتقدان حاضر در جشنواره كن از حزن انگيزی «در ساعت پنج عصر» شگفت زده شدند. عنوان فيلم برگرفته از يكی از اشعار لوركا درباره مرگ است. سميرا می گويد: «سعی كردم تا واقعيت را به تصوير بكشم و فقط چيزی كه خودم می خواستم نسازم، تلاش كردم اصلا دروغ نگويم. » او از پايان غم انگيز قصه اش می گويد و به شدت رسانه های غربی را زير سوال می برد و عقيده دارد تصويری كه آمريكا از فتوحات لشكر آزاديبخش خود در عراق و افغانستان ارائه می دهد، همان اندازه سطحی و گمراه كننده است كه فيلم رمبو 3.

تصويری كه سميرا از كابل نشانمان می دهد اندكی يادآور خرابه های برلين پس از جنگ يا رم ويرانی است كه روسولينی در دو تا از بهترين آثار نئورئاليستی اش، برلين سال صفر و رم شهر بی دفاع، به تصوير كشيده بود. كاملا حس می كنيد زندگی در اين شهر با اغتشاش، هرج و مرج و نااميدی گره خورده است اما با وجود تمام اين حرف ها، كابل با ساختمان های قديمی و باشكوهش و خانه هايی كه بر فراز تپه ها قرار دارند، هنوز دراماتيك به نظر می رسد و به طرز عجيبی تأثيرگذار است. به نظر مخملباف «زيبا و دردآور» واژه های مناسبی هستند، او اضافه می كند: «برقع فرم زيبايی ايجاد می كند و خيلی ساده است. اما همزمان بدترين پوشش دنيا برای زنان است، بله آن لوكيشن جای زيبايی است، اما سوررئال هم هست. » در يكی از سكانس های پايانی فيلم چيزی شبيه نمايشنامه های بكت را می بينيم. پيرمردی (يك بنيادگرا مثل پدر) را می بينيم كه در صحرايی گم شده و همراهش زنی است كه در آستانه مرگ قرار دارد. او بدون اينكه از پايان جنگ آگاه باشد، به طرف قندهار می رود و در اين آرزو به سر می برد كه ملاعمر را ببيند. مخملباف می پرسد: «او چه كار می تواند بكند؟ او كجا می رود؟» در آستانه نااميدی، بدون اينكه اصلا بداند كجاست، تصميم می گيرد تا در صحرا بنشيند و بميرد.

در فيلم «در ساعت پنج عصر» در جای خودش طنز هم وجود دارد. نقره شخصيتی استثنايی و بازيگوش است كه از تحميل كردن انگليسی دست و پا شكسته اش به سرباز فرانسوی در خيابان لذت می برد. در شخصيت پدر او هم لايه هايی از طنز لحاظ شده است (مدام به اسبش از عوض شدن كشورش غرولند می كند) با تمام اين حرف ها تصاويری كه در ذهن ما ماندگار می شود فقر، گرسنگی و هرج ومرج است. مخملباف ملتی را به تصوير كشيده كه در برزخ گرفتار شده اند و هنوز برای آزاد كردن خود از انديشه های طالبانی در تقلا و مبارزه به سر می برند و هنوز كه هنوز است از هويت جديدشان مطمئن نيستند. او اذعان دارد كه صحبت كردن درباره چنين فيلمی كنار يك استخر شنای يك هتل گران قيمت در كن خيلی غيرعادی و نامأنوس است «فيلمسازی در افغانستان در آن اوضاع وحشتناك و آمدن به چنين جايی، تضاد وحشتناكی دارد، اين قضيه واقعا مرا عذاب می دهد، اما با خودم فكر می كنم، حداقل [تماشاگران] می توانند صدای مردمان افغانستان را بشنوند و خب من می توانم سعی كنم نماينده آنها باشم. »


دختر استثنايی و زودشكوفای كارگردان شهير ايرانی، با آخرين فيلمش در كن تمام نگاه ها را مسحور خودش كرده است. اما آيا واقعا اين كارگردان 23 ساله آن قدر كه به نظر می رسد با محدوديت مواجه است؟ فيونامورو با او ملاقات كرده و سعی در پايان دادن به هياهو و شايعاتی است كه در اطراف او برپاست.

سميرا مخملباف در حال گفت وگو است. خب، البته شايد «از بر جواب دادن» كلمه بهتری باشد. او شق ورق به صندلی تكيه داده و چهره اش را به من نشان می دهد: چانه اش را بالا گرفته، با دست هايی كه آستين های آن را بالا زده و جلوی صورتش قرار گرفته اند، آنچنان پر حرارت سخن می گويد كه گويی دنيايی منتظر شنيدن حرف های او هستند. حالت او واقعا يادآور ژستی شاهانه است. اما بانوی سينمای ايران و خانواده اش مدت ها است كه رقابت و هماوردی با خانواده های بزرگ سينمايی را آغاز كرده اند. فقط به خانواده فوندا و داگلاس فكر كنيد. پدر او، محسن؛ كارگردان مشهور و زندانی سابق سياسی، نويسنده، تهيه كننده و تدوين گر آخرين فيلمش است. خواهر 14 ساله اش، حنا، فيلمی مستند را كارگردانی كرده است (او فيلمی را نيز در سن 8 سالگی ساخته). برادرش، ميثم، نيز سابقه كارگردانی دارد و فيلمی ساخته با نام «چگونه سميرا تخته سياه را ساخت. » ظاهرا استعدادها و تبارگماری (Nepotism) اين خانواده پايان ناپذير است.

اما سميرا در ميان فرزندان اين خانواده، در سن 23 سالگی با ساختن سه فيلم (سيب، تخته سياه و «ساعت پنج عصر» در جشنواره كن) باسابقه تر است و با به دست آوردن جوايز متعدد در جشنواره های مختلف، طبيعی است كه زودتر از خواهر و برادرش كشف شده باشد. در يك بعدازظهر ابری ريوی يرا او را با پوششی سياه كه از فرق سر تا نوك پای اش را در بر گرفته بود، ملاقات كرديم: مانتو، شلوار، صندل های پاشنه بلند به همراه روسری بلندی كه موهای بسته شده اش را به تناوب پوشانده بود. او كوچك اندام است اما بعد از بتی بوپ منحصر به فردترين چشم ها را دارد. چنان لايه ضخيمی از ريمل روی مژه های او قرار گرفته كه به نظر می رسد بيش از هر چيزی اين مژه ها هستند كه در صورت او خودنمايی می كنند. البته خود اين صورت هم زير لايه ضخيمی از پن كيك پنهان است. اين سبك آرايش او سنش را بالاتر برده اما نه در حد يك زن بالغ؛ درست مثل دختربچه ای كه جعبه لوازم آرايش خواهر بزرگ ترش را زير و رو كرده است. با وجود همه اين ها، مخملباف هنگام سخن گفتن، تمام توجه تان را به خودش معطوف می كند و وادارتان می كند تا با او همراهی كنيد: در چهره او هيچ شرم و خجالتی ديده نمی شود و با لبخندی تصنعی مدام اعتماد به نفس فوق العاده اش را به شما يادآوری می كند. به راستی او سرچشمه انديشه های جوشان و خروشانی است كه برای جاری شدن فقط نيازمند اشاره ای است. اولين پرسش من، پاسخی يازده دقيقه ای را در پی داشت. «اعتماد نفس» تنها بخش كوچكی از آن چيزی است كه مخملباف را محبوب جشنواره ها كرده است.

«در ساعت پنج عصر» بعد از بمباران افغانستان و حمله به آنجا فيلمبرداری شده است. در جايی كه بيشتر خانه ها همراه با سقوط طالبان ويران شده اند: سقوط اجتماعی به مراتب بيشتر خودنمايی می كند. نقره، زنی بيست ساله، بالاخره وارد مدرسه می شود ـ اگر چه پدر سنتی اش از اين موضوع خبر ندارد. نقره در خانه كفش های پاشنه بلند سفيد رنگ و برقع بلند بالايی می پوشد و فقط در زمانی كه تنها است آن را از روی صورتش كنار می زند. با وجود زندگی در خرابه های كشورش، او به جمع كثيری از بی خانمان ها پناه می دهد و خود و اعضای خانواده اش به افرادی بی سرپناه مبدل می شوند. اگر چه اوضاع آنها بحرانی است ـ برادر نقره همسرش را ترك كرده و ناپديد شده و همسر پريشان حال او نمی تواند به نوزادش شير دهد ـ اما ذهن نقره درگير مسائل بزرگ تر و اساسی تری است: او می خواهد دريابد چگونه انديشه مبهم و تحميلی دموكراسی می تواند بيشتر هم ميهنان او را به كمال برساند و وضعيت آنها را بهبود ببخشد؟ و چرا يك زن نمی تواند در جايگاه رياست جمهوری قرار بگيرد.

مخملباف در حالی كه روسری اش را جلو و عقب می برد، با من حرف می زند: «افغانستان همسايه ماست، هر دو ما به يك زبان حرف می زنيم. وقتی پدرم «قندهار» را ساخت، من شاهد مشكلات، مصائب، فقر، بی خانمانی و حضور سنگين مردها در زندگی زنان بودم. » او يك بار ديگر هم مصائب افغانستان را به تصوير كشيده بود. در فيلم چند اپيزودی «يازده سپتامبر» در انتهای اپيزود مربوط به او ما شاهد گفته های گيج كننده بچه مدرسه ای های افغانی بوديم كه درباره تخريب برج های دوقلو حرف می زدند. او واقعا به چه چيزی اشاره می كرد؟ البته در آن فيلم احساس نوعی آزردگی خاطر وجود دارد اما خودش تاكيد دارد كه هيچ نگاه انتقادی خاصی وجود نداشته است: «وقتی آنها از من خواستند كه درباره يازده سپتامبر فيلمی بسازم، به اين فكر افتادم كه تمام دنيا در اين فيلم حاضرند و نماينده ای دارند به جز افغانستان، خب تصميم گرفتم نماينده آنها باشم و قصه ام را از ديدگاه آنها روايت كنم. » اما من فكر می كنم، ديدگاه بچه های هفت ساله كارايی چندانی نداشته باشد. او به اين گفته من واكنش نشان می دهد و می گويد: «من چندان در پی داوری و قضاوت نبودم، می خواستم از طريق چشم های كودكان، بی گناهی شان را به تصوير بكشم.» البته چنين زاويه ديدی در سينمای ايران غيرمعمول نيست - و بيشتر اوقات اين نوع نگاه، شيوه مناسبی برای دورزدن قوانين سانسور است. اما در نگاه مخملباف، اين شيوه با جوانی او نيز گره خورده. شايد روش او در بيان قصه اش چندوجهی، آگاهانه و چيره دستانه به نظر برسد اما از طرف ديگر اين شيوه، كم تجربگی طبيعی اش را نيز پنهان می كند.

جدای از حساسيت های سياسی، هنوز هم كمتر جوان بيست ساله پرشوری حاضر می شود مثل او خود را سخنگوی ملتی استثمار شده، عقب مانده و از مد افتاده نظير افغانستان معرفی كند و به همين دليل، او شايستگی اعتباری را كه كسب كرده است، دارد. او همچنان به صحبت هايش ادامه می دهد و می گويد: «می خواستم واقعيت درون افغانستان را ببينم. آمريكا، درست عين رمبو، به آنجا رفت و مردم را از دست حكومت طالبان نجات داد. به ما گفته شد طالبان ديگر وجود ندارد، ديگر از فاشيسم خبری نيست، از امروز به بعد ديگر در افغانستان با دموكراسی مواجيهم. اما من می خواستم شان و منزلت آدم هايی را كه در اين دوران جديد زندگی می كردند كشف كنم. می خواستم به نظرات خود آنها درباره وضعيت فعلی زندگی و موقعيت جديدشان پی ببرم.» مخملباف به عنوان يكی از مخالفين حجاب مورد نظر طالبان، می پذيرد كه او می بايست در فيلم اعتقادات شخصی اش را كنار می گذاشته است: «سعی نكردم در قضاوتم نسبت به آن هايی كه به نوع تفكر طالبانی اعتقاد دارند عجله كرده و شتاب زده عمل كنم. » او عقايدش را با صداقت تمام به زبان می آورد: «پيش از اين فكر می كردم تفكرات و عقايد زنان افغانی شبيه به هم است ـ كه پوشاندن چهره هايشان باعث شده عقايدشان را نيز مخفی كنند ـ اما وقتی به آنجا رفتم متوجه شدم «حجاب» سمبل يك زن افغانی است.

قدرت، توان و احساس مسئوليت او نيز از همان بر می خيزد. زندگی تحت شرايط اين چنينی و با اين محدوديت چيز خوبی نيست اما واقعيت اين است كه حجاب به آنها منزلت و اعتبار می بخشد.» سميرا مخملباف بايد به اين نكته واقف باشد كه: او باعث شده كارگردانی برای زن های ايرانی ديگر هم امری كاملا پذيرفته شده و قابل قبول به نظر آيد، از خودم می پرسم آيا او اين موفقيت را بزرگ تر از خود فيلم هايش می داند و او قبل از اينكه سرش را به نشانه تاييد جزيی حرف های من تكان دهد، ابروهايش را با ناباوری بالا می كشد. «فكر می كنم در ابتدا، يكی از مهم ترين چيزها خود من بودم، قصه من ـ دختری از يك كشور اسلامی كه فيلمساز است ـ و در ابتدا اين خيلی خوب بود. برای اينكه اين موضوع با نگاه كليشه ای و متحجرانه ای كه وجود داشت مقابله می كرد. » سميرا تصميم می گيرد، ديگر پاسخ چندان جدی به بقيه سوال ها ندهد، خب من هم سعی می كنم سوال هايم را عوض كنم: به فكرم رسيد بپرسم چه هنگام قصد دارد فيلمی بدون حضور پدرش بسازد؟ آيا به اين آمادگی رسيده است كه خودش را از زير سايه پدرش رها كند؟

او با سخاوت، وقار و متانت دوچندانی چيزی كه از حد انتظارم فراتر بود به من پاسخ داد: «فكر می كنم كه بتوانم بدون حضور او هم فيلم بسازم. » بعد از چند لحظه ادامه داد: «بعضی وقت ها حس می كنم ايده های افراد ديگر را بيشتر دوست دارم به خصوص در تدوين. . . اما نمی توانم رابطه ام را با پدرم ناديده بگيرم: او معلم من و در عين حال همكار و دوست من نيز هست. بعضی وقت ها كه فكر می كنم به آن توانايی رسيده ام كه می توانم از او جدا شوم، به اين فكر می افتم در دنيايی كه همه از يكديگر جدا می شوند، در جايی كه شيفتگان فردگرايی در همه جا خودنمايی می كنند، خانواده ای با اين شكل و شمايل نمونه خوبی است. الگويی مناسب برای يك زندگی خوش و مطلوب. » درباره آينده كاری اش از او می پرسم و او خودش را فقط يك فيلمساز می داند. «ما به خاطر تجربه كردن در اين دنيا هستيم، اگر می دانستم قرار است چه چيزی اتفاق بيفتد، چطور می توانستم زندگی كنم؟ چه اميدی برای فردا داشتم؟ آن موقع ديگر چيزی برای فهميدن، درك كردن و يافتن وجود نداشت. كاری برای انجام دادن نبود. »

از او می پرسم، كه آيا هيچگاه در روياهايش خود را رئيس جمهور تصور كرده است و او در پاسخ، تعجب و ذوق زدگی اش را با صدای نازك دخترانه اش نشان می دهد. می خندد و می گويد: «نه. نمی خواهم رئيس جمهور باشم، نه، من سياستمداران را دوست ندارم. » در انتهای گفت وگو ژست و قيافه او به هم می ريزد و حال چهره او با زيبايی طبيعی جوانی برجسته شده و جلوه خاصی پيدا می كند. موقعی كه داشتم وسايلم را جمع و جور می كردم او متوجه شد كه محسن مخملباف همان لحظه به آنجا رسيده و چمدانی در دستش است. او با خوشحالی بارزی فرياد زد «پدرم» و بلافاصله به طرفش دويد تا او را در آغوش بگيرد. شايد او يك فيلمساز جهانی معتبر و مشهور باشد، اما سميرا هنوز دختر پدرش است.

منبع: اينديپندنت


مريم افشنگ: چندی پيش نخستين جشنواره فيلم های كوتاه اصفهان با همكاری اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامی در اين شهر برگزار شد. اين جشنواره به دور از جنجال های تبليغاتی و بی نظمی های متداول در ساير جشنواره ها كار خود را آغاز كرد. داوران ناصر تقوايی، عباس گنجوی، علی خدايی، صفدر تقی زاده و محمد تهامی نژاد بودند و جشنواره در چهار بخش فيلم كوتاه، مستند، فيلم كوتاه داستانی با گرايش اعتياد و اصفهان شناسی شكل گرفت. علاوه بر نمايش فيلم ها، بخش های ويژه و جنبی ای از جمله «دوباره به من نگاه كن» (مرور بر فيلم هايی درباره افغانستان) و مروری بر آثار سعيد منافی مستندساز مشهور ايرانی مقيم اتريش از ديگر برنامه های جشنواره فيلم كوتاه اصفهان بودند. زاون قوكاسيان دبير جشنواره درباره چگونگی شكل گيری آن می گويد: «حدود پنج سال پيش كانون فيلمی در اصفهان تشكيل شد كه به صورت منظم هر هفته برنامه داشت. بعدها برنامه های آموزشی نيز به آن اضافه شد و به مرور زمان تصميم گرفتيم هر سال فيلم های قابل نمايش بچه های اصفهان را در يكی از جلسات كانون نشان دهيم. آشنايی من با ناشران (به خصوص نشر آگاه) باعث شد تا جوايزی نيز برای آنان در نظر بگيريم. امسال پس از تعويض مدير ارشاد كه شخصی علاقه مند به سينما بود از اين موقعيت استفاده كردم و طرح اين جشنواره را مطرح كردم ايشان نيز موافقت خود را اعلام كردند.»

او درباره فيلم ها و بخش های مختلف جشنواره گفت: «جشنواره در دو تالار برگزار شد و برای نمايش فيلم های خارجی با جشنواره های خارجی ارتباط برقرار كرديم. حدود 25 فيلم خارجی برای اولين بار در ايران در اين جشنواره به نمايش درآمدند. بعضی از اين فيلم ها توسط دكتر خسرو نشان در سفری كه به ايتاليا داشتند تهيه شد. بعضی ديگر از طريق ارتباطات فرهنگی با فرانسه و چند فيلم هم جيفونی برايمان فرستاد. اين فيلم ها در بخش جنبی جشنواره نمايش داده شدند. سعی ما بر اين بود كه در بخش جنبی برنامه های متنوع ديگری نيز داشته باشيم. يكی از اين برنامه ها نمايش فيلم های سعيد منافی يكی از شاگردان شهيد ثالث و از فيلمسازان ايرانی مقيم اتريش بود. بخش ديگر مربوط به فيلم های غيرحرفه ای بودند با فيلمسازانی كه نه كاملا حرفه ای و نه كاملا آماتور هستند از جمله ملك نصر و شليله. برای بخش مسابقه حدود 400 فيلم به ما رسيد كه قصد داشتيم جشنواره در سطح استانی برگزار شود كه متاسفانه به دليل تعداد زياد فيلم ها نشد. در نتيجه يك هيأت 5 نفره انتخاب و در حدود سه هفته 65 فيلم را از بين اين فيلم ها برای نمايش انتخاب كردند. وزنه ادبی هيأت داوران اين جشنواره سنگين تر از وزنه سينمايی آن بود. محمد تهامی نژاد بيشتر از يك مستندساز يك محقق است. صفدر تقی زاده را همه به عنوان يك مترجم و علی خدايی را به عنوان يك نويسنده می شناسند.

قوكاسيان درباره انتخاب هيأت داوران و جنبه ادبی آن می گويد: من به يك تدوينگر و يك كارگردان احتياج داشتم. صفدر تقی زاده را به خاطر نگاه درستی كه به فيلم دارد و اين را در جشنواره آبادان متوجه شدم و علی خدايی را به عنوان يك نفر از اصفهان انتخاب كردم. ضمن اينكه خدايی صرفا ادبی نيست بلكه تاكنون فيلمنامه هم نوشته ولی به علت اينكه سخت حاضر به چاپ كارهايش است تاكنون فيلمنامه اش چاپ نشده است. تهامی نژاد را هم به عنوان يك فيلمساز و مدرس مستندسازی كه يكی از معدود محققان سينمايی است انتخاب كردم. صفدر تقی زاده يكی از داوران جشنواره درباره قبول كردن داوری اين جشنواره می گويد: «يكی از دلايل اين است كه در اين سال ها در خلال ترجمه هايم، مقاله هايی درباره سينما نيز ترجمه و منتشر می كردم و به عبارت ديگر ارتباطم را با سينما قطع نكرده ام.»تقی زاده درباره عدم استفاده از داستان های كوتاه برای ساخت فيلم های كوتاه در اين جشنواره می گويد: «بيشتر تماشاگران اين جشنواره دانشجويان بودند. همچنين اكثر فيلمسازان هم جوان و آماتور كه شايد هنوز آشنايی زيادی با ادبيات و داستان های كوتاهی كه بخواهند براساس آن فيلم بسازند ندارند. گذشته از آن فيلم های كوتاه اساسا نبايد براساس داستان كوتاه ساخته شود. چون از لحاظ زمانی ضوابطی برای فيلم های كوتاه وجود دارد. بيشتر فيلم هايی كه ما در اين جشنواره ديديم داستان فيلم را فيلمساز نوشته بود و جنبه روايتی فيلم ها خيلی ضعيف بود و به فكر اين كه يك روايت كامل را در يك فيلم كوتاه كامل بگنجانند هم نبودند.»

علی خدايی يكی ديگر از داوران جشنواره به عنوان يك نويسنده داوری خود در اين جشنواره سينمايی را اين گونه شرح می دهد: «قبول كردن اين داوری دليل اش اين بود كه احساس كردم فرصت خوبی است تا فيلم جوانان را ببينم و اينكه اين جوانان چه می كنند. مهم ترين نكته ای كه من دنبالش هستم اين است كه چگونه بيان می كنند؟ چگونه خودشان را بيان می كنند، دنبال چه هستند. اين كه چيزهايی كه سينمای آزاد در گذشته درباره اش حرف می زد آيا هنوز تاثيراتش در اينجا وجود دارد. اين بچه ها به چه عناصر جديدی دست پيدا می كنند كه به وسيله آن به دنيا وصل می شوند و حرفشان را می زنند آيا اين كليشه شده يا يك دستاورد است؟» خدايی دستاوردش را در اين باره مثبت می داند و می گويد:«داستانی وجود دارد كه شايد تكراری نباشد. در بعضی كارها اين اتفاق افتاده است كه من اين گونه می توانم صحبت كنم تو حالا به من نگاه كن. من خيلی فيلم در اين مجموعه ديدم كه امتياز گرفتند البته نكته ديگری كه دلم می خواهد اشاره كنم، حضور عناصر قديمی در بعضی از كارها است. درست است كه شكستن كاسه ماهی وجود نداشته باشد ولی آن تفكر هنوز هست.

البته بيشتر از شهرهای كوچك. اين نكته هم جالب است كه ما از شهرهای كوچك فيلم هايی داشتيم كه فكر نمی كرديم حتی سينما داشته باشند و اميدوارم مسئولان اصفهان بتوانند اين را گسترش دهند.» تقی زاده درباره سطح كيفی فيلم ها می گويد: «گرايشی در سينماگران جوان نسبت به فيلم های ذهنی يا پست مدرنيستی همچنين سوررئاليستی پيدا شده كه بسيار شديد در فيلم هايشان ديده می شود يعنی بيشتر به فرم توجه شده است.» اين مسئله درباره فيلم های اين جشنواره و سينماگرانش به وضوح ديده می شد. نكته ديگر فيلم های جذاب و تكان دهنده ای بود كه با مضمون اعتياد ساخته شده بودند و شايد بتوان گفت يكی از شگفت انگيزترين فيلم های اين جشنواره فيلمی درباره اعتياد بود كه از لحاظ ساختار سينمايی بسيار به قاعده و محكم ساخته شده بود. زاون قوكاسيان ضمن اميدواری به اين جشنواره در آينده درباره برگزاری جشنواره فيلم كوتاه و نوجوان در پاييز می گويد: «من مطمئن هستم يعنی دلم می خواهد كه مطمئن باشم اين جشنواره در اصفهان برگزار می شود. تا اين لحظه هنوز وضعيت شهرداری اصفهان و مديران جديد آن مشخص نشده است. اميدوارم اين جشنواره در اصفهان بماند حتی اگر كمی محدودتر شود. حتی اگر شهرداری حاضر نشد بتوانيم اسپانسرهای ديگری را پيدا كنيم مثل وزارت ارشاد كه خيلی مايل به برگزاری اين جشنواره است».


حسين ياغچی: در ابتدا و انتهای رمان تاريخ، دو نقل قول وجود دارد كه به نظر می رسد كليد ورود به بحث های پيرامون اين رمان باشد. نقل قول ابتدای كتاب از انجيل لوقا است: «آنچه از فرزانگان و خردمندان دريغ داشتی بر كودكان عيان ساختی. . . چرا كه مشيت تو چنين بود» و نقل قول انتهای كتاب از روی يك كارت شناسايی جنگی نوشته شده: «تمام بذرها سترون بودند، غير از يكی كه نمی دانم چيست، شايد اين يكی گل باشد. » اين نقل قول ها از آن جهت اهميت دارد كه ما را در شناسايی قهرمان رمان «تاريخ» ياری می رساند. قهرمان رمان، كودكی به نام «اوزپه» است كه كل رمان به شرح تولد و زندگی كوتاه او اختصاص يافته است. مورانته، اوزپه را پادزهر شرايطی دانسته (جنگ جهانی دوم) كه در آن عده ای به مرحله ای رسيده اند كه به چيزی جز جان انسان ها رضايت نمی دهند. او اين جهان واقع را در تقابل با جهان «اوزپه» و مادرش «ايدا» و برادرش «نينو» قرار داده است. اما خصوصيت بارز اين سه چيست كه آنها را به پادزهر شرايط اطرافشان تبديل می كند؟ در تمام وقايعی كه اين سه شخصيت از سر می گذرانند، يك خصوصيت از همه مشهودتر است و آن، تسامح آنها در وفق دادن خود با شرايط سخت (در عين اميدواری) است. به نظر می رسد اين خصوصيت، برعكس شرايط حاكم بر جوامع درگير با جنگ جهانی دوم باشد.

اين تفاوت و تقابل در جای جای رمان تاريخ نمود دارد و اصلا تبديل به مضمون اصلی داستان می شود. رمان به بخش هايی تقسيم شده كه در هر بخش، يك سال از زندگی شخصيت های داستان مورد بررسی قرار می گيرد. در ابتدای هر بخش خلاصه ای از وقايع تاريخی - سياسی اتفاق افتاده در آن سال را می خوانيم. علت اين كار چيست؟ آيا چون مورانته از آن جهت كه نام رمانش را «تاريخ» گذاشته، مجبور بوده كه اين خلاصه تاريخی - سياسی را در ابتدای هر بخش بياورد؟ به نظر می رسد كه او هدفی مهم تر از اينها مدنظرش بوده است. هنگامی كه در هر بخش، ابتدا خلاصه وقايع آن سال را می خوانيم و سپس به سراغ ادامه ماجراهای شخصيت های داستان می رويم، متوجه می شويم كه اين دو قسمت، ارتباط چندانی با هم ندارند و شايد تنها وجه اشتراكشان اين باشد كه در يك زمان و در يك سال اتفاق می افتند. مورانته، با اين تمهيد می خواسته به مقايسه اين دو قسمت بپردازد. در يك طرف، تاريخ كشورگشايی ها و خونريزی ها قرار دارد و در طرف ديگر خانواده كوچكی را می بينيم كه مهم ترين دغدغه سرپرست اين خانواده (ايدا) سير كردن شكم پسر كوچك اش «اوزپه» است.

رمان با صحنه ای آغاز می شود كه در آن يك سرباز آلمانی، مشغول گشت وگذار در خيابان های رم است و در حالی كه از برخورد سرد اهالی آنجا عصبانی شده، تصميم می گيرد كه به آزار و اذيت اولين زنی كه در سر راهش قرار داشت بپردازد. اين زن، همان «ايدا» است و مابعد از اين صحنه، وارد زندگی گذشته او می شويم. اما آنچه در اين صحنه ابتدايی رمان، جالب توجه است، احساس «ايدا» در هنگام مواجهه با سرباز آلمانی است. او به گمان اينكه، سرباز آلمانی قصد دارد هويت يهودی او را مورد پرس وجو قرار دهد، از دست او می گريزد. اما سرانجام هنگامی كه می فهمد سرباز آلمانی قصدی جز آزار و اذيت او ندارد، آرام می شود و به ناچار تن به اين آزار و اذيت می دهد. اين صحنه، توضيح چگونگی تولد «اوزپه» است و در همان آغاز، با ساختار و لحن به كار رفته در رمان، ما متوجه خصوصيت بنيادين او می شويم. اينكه او نيامده كه جای كسی را تنگ كند يا باعث بی آبرويی مادرش شود، بلكه آمده كه مانند ديگران از موهبت زندگی لذت ببرد. اين جنبه، در ساير ماجراهای رمان هم نمود دارد. به طور مثال، هيچ كس از بارداری «ايدا» و همچنين وضع حمل او با خبر نمی شود و اين طور القا می شود كه انگار كودك، عمدا می خواسته كسی متوجه حضور او در شكم مادرش نشود يا در هنگام قحطی به وجود آمده در رم، در زمان اشغال آلمانی ها، اين طور توضيح داده می شود كه «اوزپه» با كمترين لقمه غذا سير می شده و مادرش را از لحاظ پيدا كردن غذا در تنگنا نمی گذاشته است.

سير ماجراهای رمان، بعد از پايان جنگ جهانی دوم، به سمتی می رود كه ما احساس می كنيم كه سه شخصيت اصلی داستان، در واقع فرشتگانی بوده اند كه در آن روزگار گرسنگی و مرگ، پيام اميد و زندگی می داده اند و پس از پايان اين سختی ها، مسئوليت شان به اتمام رسيده است و بايد به جای اولشان باز گردند. «نينو» (برادر بزرگ «اوزپه») كه در زمان جنگ، جزء پارتيزان ها بوده و با اشغالگری آلمانی ها مبارزه می كرده، بعد از پايان جنگ در يك حالت سردرگمی و بلاتكليفی به سر می برد و در نهايت هم در هنگام حمل اجناس قاچاق، تصادف می كند و می ميرد. بيماری صرع «اوزپه» هم، درست بعد از پايان جنگ، عود می كند كه در پايان رمان به اوج خود می رسد و موجب فوت اش می شود. «ايدا» هم از غم از دست دادن دو فرزندش، ديوانه می شود و 9 سال در آسايشگاه روانی بستری می گردد و سپس می ميرد. انگار كه اصلا اين سه نفر در جهان حضور نداشته اند و اثری از آثارشان باقی نمی ماند.

نحوه داستان پردازی مورانته هم در نوع خود جالب توجه است. او در اين رمان سرگذشت وار، از عنصر غافلگيری استفاده فراوان كرده است. مثلا در انتهای رمان، هنگامی كه خواننده، منتظر مرگ «اوزپه» است، خبر فوت «نينو» به مادرش می رسد و در ادامه «اوزپه» برای مدتی از شر بيماريش خلاص می شود يا در هنگامی كه «اوزپه» و سگ اش «بلا» در خيابان های رم پرسه می زنند، نامزد «نينو» و كودك به جا مانده از او را می بينند كه اين صحنه، در ساختار كلی رمان، غافلگيركننده است. در اين ميان نمونه های بی شمار ديگری هم می شود ذكر كرد كه هر كدام شان بر جذابيت رمان «تاريخ» افزوده اند. نام رمان هم مويد يكی ديگر از تمهيدات مورانته، برای مقايسه جهان قهرمان های داستانش با جهان پيرامونشان است. با خواندن نام رمان، احساس می كنيم كه می خواهيم رمانی در مورد اشخاص موثر در جريان جنگ جهانی دوم بخوانيم. اما پس از خواندن رمان متوجه می شويم كه به تنها چيزی كه توجه نشده، همين ها هستند و در واقع، ما در رمان، شرح احوال افراد «بی تاريخی» را می خوانيم كه مطمئنا نامی از آنها در هيچ يك از صفحات تاريخ نخواهد آمد. اما با همه اينها، مورانته نظر ديگری دارد و معتقد است كه اين اشخاص از تاريخ سازان بزرگ روزگار ما هستند.


وقتی آدم ها پير می شوند

آدم ها وقتی پير می شوند، چه بخواهند چه نخواهند، شكل زندگی و نوع تفكرشان تغيير می كند. به چيزهايی می انديشند كه هرگز در جوانی به ذهن شان خطور نكرده است و دست به اعمالی می زنند كه با انديشه و هوشمندی بيشتری همراه است كه بعضی وقت ها جوان ترها از آن با عنوان محافظه كاری ياد می كنند. بعضی وقت ها اگر اين آدم پير نويسنده باشد وضعيت ممكن است جور ديگری شود؛ يعنی ممكن است آدم به همه آن موضوعاتی فكر كند و آنها را به رشته تحرير درآورد كه در آثار ديگرش يا به آنها نپرداخته يا كمتر به آنها توجه كرده است. حالا قضيه از چه قرار است؟ قضيه از اين قرار است كه نادين گورديمر معروف، نويسنده آفريقايی و برنده جايزه نوبل ادبيات، مجموعه داستانی را به نام «غارت» منتشر كرده و سعی كرده در هر كدام از داستان ها به يكی از موضوعات مهم جهان بپردازد. خب بدك هم نيست. بدك كه چه عرض كنم، از به هم بهتر است. بالاخره نادين گورديمر كم نويسنده ای نيست و ما هم دوست اش داريم. اميدواريم اين كتاب زودتر ترجمه شود و دعا می كنيم اين ترجمه از آن ترجمه های خوب باشد.

طبيعت در اشعار نديم محمد

با گذشت تقريبا يك دهه از درگذشت نديم محمد، شاعر بزرگ سوری، كه سمبل برجسته و بی نظيری از شاعران معاصر عرب به شمار می آيد، نام او همچنان در بين مردم اين سرزمين زنده مانده است. او توانست با حفظ تمام جوانب و ابعاد فنی قصيده عمودی در سرودن اين نوع اشعار گام بردارد و نام خود را در كنار شاعرانی مثل «بدوی الجبل»، «عمر ابوريشه» و «نزار قبانی» به عنوان شاعر برجسته مكتب كلاسيك جديد سوريه قرار دهد. اين مكتب شعری با گسترش و تحول الفاظ و جملات شعری، خلق صورت جديدی از شعر و ايجاد رمز و رازی كه بر فضای شعر حاكم می گردد، فضای شعری مناسبی را برای سرودن قصايد عربی فراهم آورد. در اين مكتب دقت در گزينش الفاظ، درخشش معانی و طنين قافيه ها و نيز ساير ويژگی های فنی قصيده عمودی به نحو بارزی نمايان است. نديم محمد، در عوالم متعدد شعری حركت كرده و دنيای شعر او آميزه ای از رويا، نگرانی، سركشی، مستی، ملی و ميهنی، هجو و. . . است، اما اشعار رمانتيك او آن قدر كامل است كه تمام ويژگی های خاص اين مكتب را در خود جای داده است. خواننده ای كه اشعار نديم محمد را می خواند می تواند از لابه لای ابيات و قصايد او صفحاتی از طبيعت را ورق بزند و وارد دنيای زيبايی شود كه از عناصری چون گل، پرنده و طنين زيبای آبشارها و. . . نشأت گرفته است.

اكران «گاهی به آسمان نگاه كن»

«گاهی به آسمان نگاه كن» تابستان اكران می شود. به گزارش خبرنگار ما «گاهی به آسمان نگاه كن» آخرين ساخته كمال تبريزی تابستان ماه امسال در سينماهای تهران اكران می شود. در حال حاضر تيزر تلويزيونی اين فيلم را احمد مرادپور ساخته و سيدعلی ميرفتاح پوستر آن را طراحی كرده است. شنيده می شود در اكران عمومی فيلم «گاهی به آسمان نگاه كن» نسبت به نمايش جشنواره ای اش تغييراتی توسط كارگردان داده شده است. گويا به دليل سريع رساندن فيلم به جشنواره فجر، مراحل فنی آن به طور كامل انجام نشده است. «گاهی به آسمان نگاه كن» هشتمين فيلم بلند كمال تبريزی در مورد مفقودالاثرانی است كه تا زمانی كه جسدهايشان پيدا نشود در بين ما حضور دارند. در اين فيلم رضا كيانيان، آتيلا پسيانی، احمد آقالو، حميد امجد، هانيه توسلی، هوشنگ حريرچيان، اصغر نقی زاده، محمد بهرامی و اسدالله يكتا بازی می كنند.

پايان دوئل تابستان امسال

فيلمبرداری دوئل تابستان امسال به پايان می رسد. به گزارش خبرنگار سايت فيلم و سينما، فيلمبرداری پروژه عظيم «دوئل» به كارگردانی احمدرضا درويش پس از 9 ماه فيلمبرداری در تهران، آبادان و ماهشهر تابستان امسال به پايان می رسد. براساس شنيده های ما هنوز زمان دقيق پايان اين پروژه مشخص نيست چرا كه با توجه به نوع كار و گستردگی حجم جلوه های ويژه آن زمان پايان پروژه بين تاريخ پايان تيرماه تا اواخر شهريور ماه تخمين زده می شود. دوئل را مصطفی خرقه پوش تدوين می كند و بهرام بدخشانی فيلمبرداری آن را انجام می دهد. سعيد راد، پژمان بازغی و پريوش نظريه بازيگران اصلی آن هستند.

اكران زمانه در سينماهای تهران

«زمانه» به زودی در سينماهای تهران اكران می شود. زمانه اولين ساخته بلند حميدرضا صلاحمند كه سينما را با دستياری محسن مخملباف و بهرام بيضايی آغاز كرد از هفته آينده در سينماهای تهران اكران خود را پس از 3 سال آغاز می كند. در زمانه، محمدرضا گلزار، هديه تهرانی و گل شيفته فراهانی حضور دارند. زمانه سال گذشته در بخش ميهمان بيست و يكمين جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد. اين فيلم را بهرام بيضايی تدوين كرده است.

مطبوعات فرانسه و غيبت طلای سرخ

مطبوعات فرانسوی نسبت به غيبت فيلم طلای سرخ ساخته جعفر پناهی در بخش مسابقه پنجاه و ششمين جشنواره بين المللی فيلم كن اعتراض كردند. به گزارش خبرنگار سايت فيلم و سينما، روزنامه های فرانسوی لوموند، اومانيته و ليبراسيون طی مقالاتی كه پس از پايان برگزاری جشنواره فيلم كن 2003 منتشر كردند، نسبت به عدم انتخاب فيلم ايرانی طلای سرخ ساخته جعفر پناهی در بخش مسابقه اعتراض كردند. نويسندگان اين مقالات، هيأت انتخاب بخش مسابقه به خاطر چشم پوشی از اين فيلم كه آن را بهترين اثر موجود در بخش نوعی نگاه توصيف كرده اند، سرزنش كرده اند. برخی از كارشناسان و نويسندگان و منتقدان، كن 2003 را به لحاظ انتخاب آثار شاخص از ضعيف ترين سال های كن توصيف كرده اند.

جشن خانه سينما

21 شهريور ماه توسط شورای فرهنگ عمومی به عنوان روز ملی سينما نامگذاری شده است. سيمون سيمونيان افزود: فيلم های زير با تكميل مراحل فنی و دريافت پروانه نمايش در جشن خانه سينما شركت داده می شوند: آواز در باران / اين زن حرف نمی زند / بوتيك / پروانه ها بدرقه می كنند / توكيو بدون توقف / جنايت / چشمان سياه / دختر ايرونی / رويای تلخ / شكلات / عطش / غوغا / ملاقات با طوطی و هفت ترانه.

فيلم نگار تعطيل نيست

به دنبال انتشار شايعه تعطيلی ماهنامه فيلم نگار به دليل تغييرات مديريتی در معاونت سينمايی، جانشين مدير مسئول اين نشريه دليل تاخير انتشار را مشكلات مالی ذكر كرد. نصرت الله تابش در اين باره به خبرنگار سايت فيلم و سينما گفت: آقای حيدريان به اين نشريه علاقه دارند و كار ما را تاييد كرده اند. به لحاظ سياست گذاری مشكلی پيش نيامده، بلكه مسائل مالی باعث تاخير در انتشار فيلم نگار شده است. او بروز چنين مشكلاتی را برای سازمان های دولتی در اوايل سال طبيعی دانست و خاطرنشان كرد با قول مساعد مسئولان معاونت سينمايی به زودی بودجه برای انتشار اين نشريه تامين می شود.

پروانه نمايش برای 3 فيلم

شورای صدور پروانه نمايش فيلم های 35 ميليمتری، مجوز اكران عمومی 3 فيلم سينمايی را صادر كرد. براساس اعلام اداره كل نظارت و ارزشيابی پروانه نمايش عمومی فيلم های سينمايی زير صادر شد:«قطار كودكی» / كارگردان: سيروس حسن پور /انيميشن «خورشيد مصر» / كارگردان: بهروز يغماييان و شهرام خوارزمی / «پينوكيو» / كارگردان: روبرتو بنينی .



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو