Persian Archive

• عقل افسرده
• لطفا حرف نزن
• وقايع نگاری يک مسابقه افسانه ای
• منطق موجهات و جهان های ناممکن
• دو جهان در برابر هم
• اسكندريه و سنت های شرق و غرب
• كج راهه روشنفكری
• نامه ای به جورج بوش
• باز هم رابرت دونيرو
• قاتل زنجيره ای


تنظيم مهرنوش محمديان: به همت حوزه هنری اصفهان و اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی «سفر خرداد» از مجموعه «اسفار سال» كه متعلق به نقد و بررسی كتاب عقل افسرده نوشته مراد فرهادپور بود، برگزار گرديد. جلسه نقد و بررسی شامل دو بخش بود. در بخش اول ابتدا فرهادپور در رابطه با كتاب عقل افسرده و ايده كلی پنهان شده در پس مقالات سخن گفت و بعد از آن چهار گفتار كوتاه در رابطه با اين كتاب بيان گرديد. دكتر محمد جواد صافيان و دكتر يوسف شاقول اساتيد فلسفه دانشگاه اصفهان، شهريار وقفی پور و هوشيار انصاری فر در رابطه با كتاب «عقل افسرده» به ايراد سخنانی پرداختند. بخش دوم جلسه به پرسش و پاسخ با نويسنده كتاب اختصاص داشت. نويسنده كتاب عقل افسرده در ابتدا ترديد خويش را نسبت به تاليف نظری در ايران قبل و بعد از چاپ كتاب را مجموعه ای از مقالات با مضامين مختلف و گوناگون دانست و نكاتی را در رابطه با كل مجموعه و به ويژه مقدمه آن ذكر كرد. فرهادپور عضو شورای نويسندگان فصلنامه ارغنون در رابطه با كتاب خود گفت: «من اين مقالات را عمدتا در دهه هفتاد نوشته ام. ديدگاه واحدی در پشت اين مقالات وجود دارد كه همين ديدگاه واحد سبب جمع آوری آنها در يك مجموعه گشته و آن نظريه انتقادی و سنت مكتب فرانكفورت است. من سعی كرده ام به بيان ايده اصلی آنها بپردازم. ايده ای كه بر طبق آن فلسفه گونه ای از تفسير است. تفسير هر موضوعی، از مسائل اجتماعی گرفته تا مسائل فلسفی و هم چنين نقدنظريه های ديگر. فلسفه بر طبق اين ديدگاه از نظر موضوعات گسترده است. من سعی كرده ام نشان دهم كه چگونه تفسير انتقادی از هر موضوعی در چارچوب اين نظريه می گنجد.»

مترجم كتاب تجربه مدرنيته مارشال برمن در ادامه سخنان خود به دليل عدم اشاره صريح به اين ايده كلی اشاره كرد و افزود: «من سعی كردم كه اين ديدگاه را به طور ضمنی مطرح كنم و هرگز اشاره صريحی به اين ديدگاه و اين نظريه نكردم. تلاش من بر اين بود كه اين ديدگاه خود را از طريق تنوع مقالات بروز دهد و حضور خود را از طريق كاربردها و اعمال خويش در حوزه های مختلف جامعه شناختی و ادبی نشان دهد. » فرهادپور خود را معتقد به تاليف خلاقانه دانست. تاليف خلاقانه در مورد نظريه ها و پرداخت مستقيم به نظريه ها را به طور مستقيم امكان ناپذير بيان كرد و دليل آن را عدم امكانات، از امكانات زبانی گرفته تا امكانات مفهومی و حتی نبود زمينه ای كه بشر براساس آن بتواند با نظريه پيچيده ای مانند نظريه انتقادی درگير شود قلمداد كرد. وی تاليفاتی كه در اين زمينه نوشته شده، چه تاليفاتی كه به نظريه انتقادی پرداخته اند و چه تاليفاتی كه پديدارشناسی موضوع آنها است را مبتنی بر كتاب هايی دانست كه در غرب در اين رابطه نوشته شده اند و در ادامه افزود: «از ديدگاه من دو راه برای معرفی نظريه ها وجود دارد. يكی ترجمه آثار دست اول كه متعلق به خود واضعان نظريه هاست و ديگری ترجمه آثار كسانی است كه پيرامون اين نظريه ها نوشته اند. كسانی كه سال ها اين نظريه ها را تدريس نموده اند و با آنها درگير بوده اند. »

وی تاليفاتی كه اكنون وجود دارد را گواه مدعای خود دانست و بيان كرد كه آثار و تاليفات موجود يا ترجمه اند و يا آن قدر ضعيف و دست پايين اند كه حتی موفق به شناساندن خود نظريه هم نشده اند. فرهادپور اذعان داشت كه هيچ عنصری در اين مقالات وجود ندارد كه ريشه در ترجمه نداشته باشد. «اين نكته ای است كه بايد شكافته شود تا ايده كلی كتاب و ديدگاه واحدی كه من مستقيما به آن نپرداخته ام روشن شود. من سعی كردم دو مفهوم متفاوتی را كه از ترجمه وجود دارد در كنار هم پيش ببرم و تا حدی در مقدمه از نظر مفهومی رابطه اين دو سطح را مشخص كنم. اين دو مفهوم دو مفهوم گسترده و محدود از امر ترجمه هستند. يكی ترجمه به معنای خاص آن كه برگردان متون از فرانسه، انگليسی، آلمانی و... است و ديگری ترجمه به مفهوم هرمنوتيكی آن است كه همان انتقال فرهنگ است كه از حوزه متون خارج می شود. اين انتقال می تواند از طريق سينما، موسيقی، زندگی روزمره و بسياری چيزهای ديگر باشد. ترجمه را مفهوم عام انتقال فرهنگی از غرب به داخل مملكت دانسته اند. در همين راستا پای ترجمه به مفهوم خاص هرمنوتيكی آن كشيده می شود. اينكه چه متنی را انتخاب كنيم و يا برگردان جملات از حد صرف برابرسازی و معادل ها خارج شود. در واقع مجموعه ای از امكانات مفهومی فلسفی را به كار می گيريم تا يك متن را ترجمه كنيم. مفهوم ترجمه ديالكتيكی دارد كه ما را از حد قلم و كاغذ و ديكشنری و برگردان جملات از زبانی به فارسی فراتر می برد. »

فرهادپور مجددا به ريشه ای كه نوشته هايش در ترجمه دارند اشاره كرد و منظور خود را از اين صحبت همان فرآيند انتقال نظريه ها از يك حوزه فرهنگی به حوزه فرهنگی ديگر دانست. او خود را يك عنصر انتقال دهنده كه در عين حال می تواند خلاق هم باشد معرفی كرد. پس از آن سه سويه ای كه فهم نظريه بر آن استوار است را براساس نظر خويش و نظر گادامر بيان كرد. «فهم نظريه واحد سه سويه است. فهم، تفسير، ترجمه. كه اين سه گسست ناپذيرند. ما نه تنها برای فهم نظريه های غربی بلكه برای فهم خويش و موقعيتی كه در آن قرار گرفته ايم و حتی شناخت خود از طريق ديگری بايد به اين سه سويه توجه كنيم. من اين سه سويه را براساس توصيف گادامر از سه سويه تجربه هرمنوتيكی باز می كنم. گادامر در «حقيقت و روش» می خواهد نشان دهد كه مفهوم فهم با مفهوم تفسير و كاربرد گره خورده است. گادامر تجربه هرمنوتيكی را تجربه ای می داند كه در آن هم ديگری شناخته می شود هم نفس. اين ديگری می تواند متن باشد، فرهنگ و يا گذشته تاريخی خود ما باشد. از ديدگاه او افق تازه ای كه در امتداد با افق معنايی ما قرار دارد و اين امتداد اجازه شناخت و فهم ديگری و متقابلا فهم نفس و بازگشت به خود را به ما می دهد دارای سه سويه است كه از هم جدا نيستند. فهم تفسير و كاربرد. مثال گادامر برای برجسته كردن اين سه سويه مثال قاضی و كارگردان است.

گادامر می گويد موقعيت ما برای فهم يك نظريه موقعيت يك كارگردان است. كارگردانی كه می خواهد نمايشنامه ای از شكسپير يا بكت اجرا كند، او در ابتدا نمايش نامه را می فهمد و سپس براساس اين فهم تفسيری از آن ارائه می دهد. اين فهم و تفسير در هوا معلق نيستند. ما فهم و تفسير كارگردان از نمايش نامه را فقط و فقط از طريق اجرا است كه می توانيم ببينيم. فهم و تفسير مبتنی بر اجرا هستند و متقابلا هم اجرا بر آنها مبتنی است. كارگردان تا نمايشنامه را نفهمد و تفسير نكند نمی تواند اجرای خاصی از آن ارائه دهد. قاضی نيز در هرمنوتيك قضايی در رابطه با قانون چنين وضعيتی را دارد. من از فهم، تفسير و ترجمه صحبت می كنم گادامر از فهم، تفسير و كاربرد. در واقع در اينجا ترجمه نقش سويه كاربردی را ايفا می كند. ما در تقابل با فرهنگ غربی يا به عبارتی آن ديگری چه بايد بكنيم؟ ترجمه يك سويه اساسی و ضروری از فهم است. فهم و تفسير از آغاز در جهت ترجمه حركت می كنند و ترجمه همان سويه اجرايی و كاربردی است. به قول گادامر فهم ريشه در يك وضعيت تاريخی معين دارد. ريشه در ايستادن در كوران تاريخ موثر و زنده. هيچ كس از موضع بی طرف و از خارج از اين جهان چيزی را نمی فهمد بلكه فهم براساس وضعيت و سنت شخص و موقعيتی كه فرد با آن درگير است روی می دهد. فهم به تاريخمندی من، سنتمندی من و تعلق من به يك وضعيت بر می گردد. گادامر مفهوم فهم و كل سيستم هرمنوتيكی اش را از معرفت شناسی و روش شناسی جدا می كند. وی نمی پرسد چه روشی برای رسيدن به فهم خوب است، ملاك های عينی برای رسيدن به فهم چيست و يا پيش فرض های معرفت شناسانه فهم چگونه است. گادامر قصد دارد بيان كند فهم به مثابه يك رخداد چگونه روی می دهد وی يك ديدگاه آنتولوژيك در اين رابطه اتخاذ می كند و با مسائل روش شناسانه و معرفت شناسانه كاری ندارد و عنوان كتابش هم به همين دليل حقيقت و روش است و وی بيان می دارد كه حقيقت را نمی توان به مفهوم روش فروكاست.

فهم را يك رخداد می داند كه در وضعيت معينی روی می دهد و اين چيزی نيست كه ما انتخاب كنيم. ما از درون وضعيت می فهميم پس الزامات وضعيت همراه با درك و تفسير ماست. سويه سوم (كاربرد) در ديدگاه گادامر جزء ضروری فهم است. فهم نظريه مستقل از كاربردش نيست. فهم اگر متكی به وضعيتی باشد از آغاز سويه كاربردی در آن مستتر است و با توجه به همين سه سويه مطرح شده از ديدگاه گادامر من معادل ترجمه را برای آن (كاربرد) به كار بردم. ترجمه به معنای عام آن جزء ضروری برخورد ما با نظريه هاست. ترجمه به معنای انتقال فرهنگ بعد ضروری فرآيند و فهم و تفسير است. ما در شرايط تاريخی خاصی قرار داريم كه سويه كاربردی خود را به شكل ترجمه نشان می دهد. اين انتخاب من نيست. جزو الزامات وضعيتی است كه فهم در آن رخ می دهد. اگر اين مقتضيات را نديده بگيريم يعنی الزامات وضعيتی است كه فهم در آن رخ می دهد. اگر اين مقتضيات را نديده بگيريم يعنی الزامات را نديده گرفته ايم و در اين صورت به درك ناقصی از فهم خواهيم رسيد. در اين شرايط هرگز نظريه پا نمی گيرد و حرف ها و نقدها حالت شخصی پيدا می كند. در چنين شرايطی است كه از فهم تعريفی انتزاعی ارائه می دهند. شخص در برج عاج خود با خروارها كتاب در يك فضای افلاطونی به فهم می رسد. نظريه پردازی می كند و يا نظريه ها را می شناساند. همين تعريف انتزاعی نشان دهنده اين است كه چرا ما زمينه عينی برای فهم نداريم. چرا كتبی كه تاليف می گردد معنا پيدا نمی كند. چرا تفكری از پشت آنها ايجاد نمی شود و چرا مسائل در حد درگيری های شخصی و سليقه ای باقی می ماند و به همين خاطر است كه به وضعيتی كه از درونش می توانيم غرب را بفهميم تن نداده ايم. افراد خودآگاه يا ناخودآگاه در حال ترجمه اند. چون اين وضعيت خود را به همه تحميل می كند. اگر ناخودآگاه ترجمه می كنند به تاليفات ترجمه ای می رسيم.

تمام تلاش من اين است كه ترجمه را برجسته كنم و تفسير هرمنوتيكی از آن ارائه بدهم تا بتوانيم به فرآيند خودآگاه ترجمه برسيم. به يك جريان انتقال فرهنگ خودآگاه؛ بدانيم نقشمان چيست و كجا ايستاده ايم. فهم من در شرايط فرهنگی خاص خود را به شكل ترجمه و انتقال فرهنگ نشان می دهد و از اينجا است كه می توانم امر ترجمه را با امر خلاقيت پيوند دهم. در واقع خلاقيت فهم همراه با كاربرد است. نظريه ها را از بيرون می گيريم ولی هر نظريه هر چه قدر هم عينی باشد بازيك سويه ذهنی دارد. من بايد نظريه را براساس وضعيت خود درك كنم. حتی اگر كار من صرف تكرار باشد. مسئله خلاقيت به ترجمه خودآگاه بر می گردد و اين تنها راه برون رفت از اين بحران نظری است كه ما فعلا با آن درگير هستيم. » فرهادپور در پايان سخنان خود به وضعيت خلاقيت و ابتذال پيوند خورده با آن در دهه هفتاد اشاره كرد. دهه ای كه كتاب و مقالات آن در آن نوشته شده است. او حركت های به راه افتاده در آن دوران را چه در جنبه سياسی و چه در جنبه فرهنگی مبتنی بر خلاقيت گره خورده با ابتذال دانست، دو مسئله ای كه به صورت ديالكتيكی گره خورده اند و نمی توان آنها را از هم جدا كرد. وی در ادامه به مقايسه دهه 60 و اواخر دهه 70 و اوايل دهه 80 با دهه 70 پرداخت. دهه شصت را فاقد خلاقيت و ابتذال و دهه ای ايستا دانست و اواخر دهه هفتاد و اوايل دهه هشتاد را دهه ای شمرد كه در آن با فروكش خلاقيت و فوران ابتذال مواجهيم.

پرسش و پاسخ

پس از پايان سخنان فرهادپور، دكتر صافيان استاد فلسفه دانشگاه اصفهان در رابطه با كتاب عقل افسرده به ايراد سخنانی پرداخت. وی در ابتدا در رابطه با مقاله يادداشتی بر گفتار روشنفكری نكاتی را بيان كرد و گفت در اين مقاله از عنوان اگزيستانسياليسم در موارد متفاوتی استفاده شده و اين كاربرد را دارای ابهام دانست و گفت: «چرا بايد طيفی از انديشه با برچسب خاصی ناميده شود. ما عنوان جامعی مگر در كاربردهای عاميانه تحت عنوان اگزيستانسياليسم نداريم. كسانی را كه با اين نام خوانده می شوند مانند ياسپرس و هايدگر هرگز اين عنوان را برای خود نمی پذيرند. فقط سارتر و دبوآر اين عنوان را پذيرفته اند. ما وقتی با مجموعه ای از انديشه ها مخالفيم، آنها را در مقوله خاصی می گنجانيم تا بتوانيم بهتر آنها را از صحنه به در كنيم. » مسئله بعدی كه دكتر صافيان به آن اشاره كرد مسئله مرگ بود وی خطاب كردن فيلسوفانی را كه از مرگ سخن گفته اند با عنوان مرگ انديش اشتباه دانست و گفت صرف شرايط اجتماعی جنگ و ناامنی نيست كه كسی از مرگ سخن می گويد. نبايد انديشه را صرفا به شرايط اجتماعی خاصی كه در آن رشد می كند تنزل داد. سپس به كتاب وجود و زمان هايدگر اشاره كرد و اينكه هايدگر در اين كتاب چگونه از نسبت انسان با مرگ سخن می گويد. وی نازی دانستن هايدگر را بی مهری به وی و تفكرش قلمداد كرد و گفت: «زمانی كه فيلسوفی راجع به مرگ صحبت می كند نبايد با آن برخورد سياسی كرد. بسياری از انبياء، علما، عرفا و انديشمندان در رابطه با اين مسئله سخن گفته اند. در اين مقاله فلسفه هايدگر زبان ايدئولوژی آلمان نازی خوانده شده و صحبت وی از مرگ را به دليل تشويق افراد برای رفتن به جبهه های جنگ دانسته اند.

اين گونه برخورد با انديشه صحيح نيست. » دكتر صافيان در ادامه به ارتباط ميان انديشه با شرايط اجتماعی پرداخت و انديشمند را كسی دانست كه از شرايط اجتماعی خود پا فراتر نهد و با ديدی فعال به شرايط نگاه كند نه ديدی منفعل. وی سخنان خود را با بحث پيرامون مقاله گفتاری در باب ماهيت تاريخی مشرق زمين ادامه داد «ايشان در ابتدای اين مقاله در رابطه با ديدگاه دو گروه راجع به غرب صحبت كرده اند كسانی كه معتقدند غرب ماهيت واحدی دارد و كسانی كه معتقدند ماهيت ندارد. » سپس به تشريح ديدگاه اول پرداختند ديدگاهی كه بيانگر جوهر متافيزيكی تغييرناپذير غرب است و با توجه به آشنايی اش با اين ديدگاه آنها را قائل به تغييرناپذيری ندانست و غرب را دارای ماهيتی در حال تحول دانست. ماهيت به معنای هگلی و افلاطونی آن. علاوه بر اين افزود كه اين گروه به ماهيت متافيزيكی به معنای موجود به ماهو موجود است قائل نيستند و به اينكه ماهيت غرب ماهيتی ماورای اين عالم باشد اعتقادی ندارند. صافيان در بخش بعدی سخنانش به هرمنوتيك معتدل و افراطی اشاره كرد و گفت: «در اين كتاب دو توصيف از هرمنوتيك شده. يكی معتدل كه هرمنوتيكی است كه مسائل را به صورت تاريخی نگاه می كند، ديدانتقادی دارد، نگرش عقلی آن نگرشی انضمامی است و هر چيز را در بستر تاريخ مورد توجه قرار می دهد. هرمنوتيك افراطی به جای اينكه ماهيت و جوهر تاريخی را مورد توجه قرار دهد تاريخ جوهری را مورد توجه قرار می دهد. » صافيان در ادامه از هرمنوتيك افراطی دفاع كرد و اين پرسش را مطرح كرد كه اگر قرار است ديد هرمنوتيكی داشته باشيم چرا نبايد افراطی باشد؟

دكتر يوسف شاقول يكی ديگر از اساتيد فلسفه دانشگاه اصفهان نيز نكاتی را در رابطه با كتاب عقل افسرده مطرح ساخت. وی در ابتدا نقد خود را يك نقد كلی مطرح كرد نه نقد محتوايی. وی عنوان كتاب را با محتوای آن در تضاد ديد و بيان كرد كه عنوان از ديدگاه وی با محتوا سنخيت ندارد. از اين عنوان انتظار می رود كه به وضعيت عقل در دوران مدرن و پست مدرن بپردازد ولی چنين نيست. نكته بعدی كه دكتر شاقول به آن اشاره كرد گسستگی مطالب كتاب بود كه انسان را دچار سردرگمی می كند «نبودن سيستم جالب نيست چون انسان را با معضلی مواجه می كند كه شما هم با آن مواجهيد. نوشته های نقدناپذير.» دكتر شاقول در ادامه صحبت های خود به حمله فرهادپور به گفتار ايدئولوژيكی اشاره كرد و خود او را دارای گفتار ايدئولوژيكی دانست. شاقول در پايان به مطالبی در رابطه با سينما در يكی از مقالات اشاره كرد و اينكه مخاطب عام و مخاطب خاص در اين گفتار با يك چوب رانده می شوند را اشتباه دانست. در بخش دوم جلسه در ابتدا فرهادپور به انتقاداتی كه در چهار گفتار كوتاه بخش نخست شد پاسخ داد و سپس به سوالات ساير حضار. فرهادپور ابتدا در بحث برگشتن تفكر به شرايط اجتماعی در رابطه با ديدگاه تاريخی صحبت كرد و بيان كرد كه اين ديدگاه ادعای رسيدن به حقيقتی كه از اكنون تا ابد سر جای خودش ايستاده باشد را ندارد.

وی با اشاره به سخنی كه از والتر بنيامين در مقدمه كتاب آورده است گفت: «اگر بخواهيم به فلسفه از ديد ماركسيستی نگاه كنيم نقض تفكر زيربنايی و روبنايی است. بنيامين می گويد تاريخ است كه ما محتواهای فكری را مانند ليوان رويش می چينيم. اگر بخواهيم با مثال بيان كنم قضيه برعكس است. اگر ليوان حقيقت است تاريخ آبی است كه در ليوان است نه ميزی كه روی آن ليوان چيده شده و قرار است تا ابد به عنوان حقيقت ثابت از انظار عموم نگه داشته شود. تاريخ جوهر درونی حقيقت است و اين همان چيزی است كه حقيقت را از بی زمانی در می آورد. » وی با اشاره به همين بحث در انتقاد دكتر شاقول نسبت به مخاطب عام و خاص در سينما گفت: «منظور من از سينمای خواص سينمای تاركوفسكی و فضاهای معنوی و عرفانی بود و تقابل آن با سينمای عوام و تخمه بشكن. اين مسئله در حال حاضر می تواند كاملا متفاوت باشد. آب درون ليوان ريخته شده و چيز ديگری جايگزين آن شده است. بسياری از حرف هايی كه من زده ام الان می تواند تغيير كرده باشد. » نويسنده كتاب عقل افسرده در ادامه بحث مجددا به ايده كلی پنهان شده در پشت كتاب اشاره كرد. وی فلسفه را نوعی تفسير دانست و گفت كه فلسفه هيچ چيزی از خودش ندارد. موضوعش هم می تواند هر چيزی باشد. در، ديوار، زندگی روزمره، فلسفه هگل، الهيات و حتی ليوان من. وی در دنباله بحث خود با اشاره به همين مطلب در پاسخ دكتر شاقول در رابطه با ساختمند نبودن نوشته هايش گفت: «من انكار نمی كنم كه در نوشته هايم پرش وجود دارد ولی اين گونه هم فكر نمی كنم كه بهتر شدن فكر من در گرو كم شدن اين پرش هاست. وقتی به ايده نقد مخرب اشاره می كنم دليلش اين است كه بتوانی اين تناقضات را بيرون بكشی شايد پرسش های جديدی اضافه كنی. »

فرهادپور ادعای ارائه يك حقيقت را كه حلال همه مشكلات باشد يك ادعای متافيزيكی و غيرتاريخی خواند كه هستی شناسی بنيادين هايدگر هم بر آن استوار است؛ وی می گويد خواننده بايد آشفته شود. نبايد در خود به لذتی از درك حقيقت برسد. فرهادپور در ادامه راجع به پست مدرنيسم صحبت می كند و تمايزی را كه بين گفتار پست مدرنيستی و نظريه پست مدرنيستی قائل است تشريح می كند و اشاره می كند كه در مقاله ای در باب گفتار روشنفكری سر و كارش با گفتار پست مدرنيستی است. گفتاری كه در انگليسی تحت عنوان any Thing goes از آن ياد می شود. ديدی كه هر انسانی كه نسبتی با فرهنگ دارد نسبت به پست مدرن دارد يعنی آشوب. در جايی ديگر فرهادپور در پاسخ به دكتر صافيان در رابطه با مسئله مرگ گفت: «مسئله اين نيست كه چرا فيلسوفان راجع به مرگ حرف زده اند مسئله اين است كه چرا مرگ در آن دوره تاريخی نقشی مهم و بنيادين در گفتمان فلسفی اشغال می كند. چرا مرگ با حمايت رازآميز و عرفانی و تقديس و حتی رمانتيزه شدن همراه می شود. حضور مرگ در اين فضا برای من يادآور كتاب كوه جادوی توماس مان است. اروپای بحران زده و مريض كه نمايندگانش در يك آسايشگاه بيماران مسلول در كوهی در فضای رقيق كوهستان هستند در واقع من می خواهم نقد كنم كه چه طور مرگ به شكل خاص در آن گفتمان فلسفی ظهور و بروز پيدا می كند و ارتباطش با چيزهای خارج از اين گفتمان چه می تواند باشد. »

فرهادپور در ادامه با بيان ديدگاه خود در رابطه با هايدگر ساختار تفكری را با ساختار فاشيسم يكی دانست. وی در ارتباط با هرمنوتيك معتدل و هرمنوتيك افراطی گفت كه اين يكی از تنش هايی است كه برای من حل نشده «منظور من از هرمنوتيك افراطی دقيقا همان بعدی بود كه خود اين گفتار را كه گفته های تاريخی هستند، تاريخی می كرد. هرمنوتيك گادامر كه می گويد همه چيز مشروط به يك تاريخ مندی است خود از تاريخ خاصی می آيد كه تاريخ غرب است و اگر اين را در رابطه با مفهوم عقل و حقيقت جلو بريم به ديدی راديكال می رسيم كه بيان می كند حقيقت فقط در همين تاريخ وجود دارد و بيرون از آن بی معناست. اين مقاله در دورانی نوشته شد كه بحث های سروش و داوری مطرح بود. عده ای معتقد بودند می شود يك تكه از غرب را آورد وعده ای ديگر معتقد بودند همه آنچه در غرب است منحط و فاسد است. غرب خود غرب زده و دچار انحطاط است. بحث هايی كه در گفتمان فرديدی مطرح بود. » در پايان محمدرنجبر مدير نشر پرسش در اعتراض به بخشی از صحبت های فرهادپور گفت: «آن هايی كه غرب را كليت می بخشند و می گويند غرب يكپارچه است هيچ وقت نگفته اند غرب فاسد است. شما با مدرك بيان كنيد كه كجا آقای فرديد تفسير عرفانی كرده اند. » فرهادپور در پاسخ گفت: «صحبتی كه راجع به كل غرب می كردند اين بود كه ماهيت غرب ثابت است. بحران را طوری به غرب نسبت می دهند كه يعنی فروپاشی شب تاريك. در حالی كه بحران جزيی از پويايی تمدن غرب است.

اگر غرب انتقادی است دليل اش اين است كه بحران زده است. سنت خود را می شكند. سنت شكنی فرم قابل تداوم سنت است. رنجبر مجددا گفت: «فرديد از غرب با نام طوفان ياد می كند. طوفانی كه بايد از سر بگذرد. تنها چيزی كه نصيب ما شده بحران است. كدام نقطه را ديده ايد كه در تمنا و سودای مدرنيته به مدرنيته رسيده باشد. ما به كجای غرب رسيده ايم.» فرهادپور پاسخ داد: «غرب جايی نيست كه ما بخواهيم به آن برسيم. غرب خودش هم به جايی نرسيده. اين ديد غيرتاريخی من و شما است كه فرض می كنيم مدرنيته جايی است كه ما بايد به آن برسيم. مدرنيته به معنای شيرجه زدن در تلاطم است. همان طوفانی كه شما قصد گريز از آن را داريد. به قول مارشال برمن هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود در حالی كه گفتمان داوری و فرديد مبتنی بر چيزهای سخت و استوار است.»


ترجمه اميد نيك فرجام: در سراسر سال هايی كه در هاليوود به عنوان فيلمنامه نويس كار كردم، مرتب می ديدم و می شنيدم و می خواندم كه كارگردان ها همه اعتبار آثار را به خود اختصاص می دهند، و منتقدان لعنتی نيويورك فيلمنامه های مرا به نفع تهيه كننده ها و كارگردان هايی ناديده می گرفتند كه هميشه روی صحنه موقع گرفتن جايزه اسكار از همه تشكر می كردند، الا نويسنده؛ و همين باعث شد كه كم كم و به تدريج احساس بی عدالتی در من به پاشنه آشيلم تبديل شد ـ و اين نهايتا به صورت يك جور فلج انقباضی بيرون زد. دكترهای بيمارستان بهم توصيه كردند زن و بچه هايم را ول كنم، آن چيزی كه داشت مرا می كشت يعنی هاليوود را پشت سر بگذارم، و دنيا را فراموش كنم. اين بود كه نهايتا خود را در كنار دريا در تاهيتی يافتم با آن نگرانی درونی هميشگی ام كه كجا هستم؟ چرا اينجا هستم؟ چه بلايی سر من آمده؟ و كی می توانم برگردم. ده هزار مايل دور از همه چيز كنار دريا نشسته ام و به همسفرانم نگاه می كنم كه شاد و سرحال و راحت به نظر می رسند. اينها چه مرگشان شده؟ چرا اينها پر از هراس و درد نيستند و دچار بحران عصبی نمی شوند؟ مرد جوان تقريبا 30 ساله ای را می بينم كه زن زيبايی به همراه دارد، و آنقدر سرحال و دل به نشاطند كه هوس می كنم مشتی توی صورتشان بكوبم و حالشان را جا بياورم. به آنها رو می كنم: «شما واسه چی اين قدر خوشحالين؟» مرد شادمانه جواب می دهد: «سلام، من بيل هستم. »

همراهش می گويد: «من كارولينم. شما كی هستين؟» جواب می دهم: «ارنی. » بيل با دلخوری می گويد: «ده هزار مايل سفر كرديم كه آمريكايی نبينيم و حالا اينجا تو ساحل تاهيتی يه آمريكايی جلومون سبز شده. »جواب دادم: «عين كار نمايش و سينما. » كارولين می پرسد: «ا ،شما تو كار نمايشی؟» می گويم: «آره، اما هيچ وقت منو نمی بينن.» بيل می پرسد: «مثلا چه كار می كنی؟» «فيلمنامه می نويسم. » گور پدر هر دوشان! بيل به من زل می زند: «ارنی. . . ارنست: ارنست لمن. . . سوئيت مديران. . . من و سلطان. . . سابرينا. . . طعم شيرين موفقيت. . . » حيرت زده به او نگاه كردم: «شما؟» لبخند می زند: «ويليام زينسر، منتقد سينمايی هرالد تريبون.» «خدای من!» می گويد: «الان فهرست ده فيلم برتر روی ميزم است و به خانه كه برگردم بايد بفرستمش برای چاپ، و بذار بهت بگم كه يك نفر آنجا مرا دوست دارد و حتما توی فهرست است، بيشتر به خاطر فيلمنامه اش، و تو لياقتش را داری. تو تنها فيلمنامه نويسی هستی كه لياقتش را دارد. » دكترها گفته بودند حداقل دو ماه بايد در تاهيتی بمانم تا حالم خوب شود، اما من سه هفته ای خوب شدم و به هاليوود برگشتم تا فيلم ديگری را شروع كنم. من و كارگردان ـ تهيه كننده اسمی پيدا نكرديم كه هر دو از آن خوشمان بيايد، بنابراين فيلم با همان اسم اوليه خودم اكران شد، شمال از شمال غربی.

اين قضيه را چند بار، هر جا كه فكر كرده ام مخاطبانم حال و حوصله طولانی بودن و پيچ ها و احتمالا غيرقابل باور بودنش را دارند تعريف كرده ام. به هر حال، در ميانه دهه 1960 هستيم و دارييل اف. زانوك تازه در نبرد بر سر كمپانی فوكس قرن بيستم پيروز شده و به رياست آن رسيده است، به رياست كمپانی ای كه در شرف ورشكستگی بود، دفاتر و صحنه هايش خالی بود، كافه ترياهايش بسته، و چند طرح و فيلمنامه در مالكيت كمپانی در قفسه ها خاك می خورد. زانوك پسر جوانش، ريچارد را با يك ميز و يك تلفن در يكی از خانه های ويلايی استوديو گذاشت و خود در هتلی در نيويورك به كارهايش رسيدگی می كرد. تمام شهر، اين آدم های بخيل و حسود و حرامزاده، بی صبرانه منتظر بودند كه دعاهايشان مستجاب شود و درهای فوكس رسما و برای هميشه بسته شوند. اما من در همان زمان سفری به نيويورك رفتم و نمايشی موزيكال را در دومين هفته نمايشش در برادوی ديدم، و به رغم نقدهای بی تفاوت مطبوعات موقع آنتراكت به همسرم گفتم، «كاری ندارم بقيه چه می گويند، ولی يك روز از اين نمايش فيلم خيلی موفقی می سازند. » و وقتی به خانه برگشتيم، اين حرف را برای ديگران هم تكرار كردم، از جمله برای ديويد براون مدير كه دوست صميمی من بود و حرف مرا به رده های بالای كمپانی فوكس رساند. هنوز مدتی نگذشته بود كه ديك زانوك مرا به ويلايش دعوت كرد و گفت: «می دانی، ارنی، فوكس حق و حقوق كامل موزيكال های راجرز و همرستاين را زمانی كه من و سلطان را توليد كرد به دست آورد، و به همين دليل ما الان آوای موسيقی را داريم كه دارد روی قفسه خاك می خورد. »

«منظورت اين است كه آوای موسيقی مال فوكس است؟» «يك و نيم ميليون بابتش پول داده اند. » «من همه جا حرفش را زده ام، اصلا فكر نمی كردم كه. . . » «از ديو براون شنيده ام. » (از آن مكث هايی كه زندگی آدم را اين رو و آن رو می كند. ) «می خواهی فيلمنامه اش را بنويسی؟» «اما همه می گويند استوديو دارد جمع می شود. » ديك گفت: «بگذار بگويند. می خواهی فيلمنامه اش را بنويسی؟» «معلوم است كه می خواهم، ولی می شود اول با كارگزارم حرف بزنم؟» «البته، و به نشانه حسن نيت دو و نيم درصد سود فيلمم را هم به تو می دهم. » پس از برگشتن يكی از كارگزارانم گفت: «نبايد قاطی اين كار بشوی، ارنی. » «می دانم. خودم ديدم. ولی به هر حال می خواهم موافقت كنم. » كارگزار تو لب رفت و گفت: «باشد. زندگی خودت است. » اين طوری بود كه دو روز بعد ورايتی روزانه و هاليوود ريپورتر اين خبر بزرگ را با تيتر درشت اعلام كردند كه فوكس قرن بيستم قرار نيست برچيده شود: «فوكس با لمن قرارداد فيلمنامه آوای موسيقی را امضا می كند. » از كارگزارانم خواستم يك شرط غريب در قرارداد بگنجانند: اخبار مربوط به امضای قرارداد را فقط بايد خودم می نوشتم. فوكس هم طبيعتا قبول كرد. من هم در مقابل تصميم گرفتم همه چيز را بزرگ جلوه بدهم، مخصوصا امضای قرارداد را، تا ارادتمندتان بزرگ جلوه داده شود. برای همين در اخبار مفصلی كه برای مطبوعات نوشتم ذكر كردم كه با «ريچارد دی. زانوك، نايب رئيس، با حفظ سمت مدير توليد كمپانی فوكس قرن بيستم» قرارداد امضا كرده ام. دوست داشتم با يكی از «روسای استوديو» قرارداد ببندم، نه با پسركی كه در يك ويلا پشت ميز می نشيند. و اين طوری من حقير تبديل شدم به فيلمنامه نويسی تنها بدون كارگردان و تهيه كننده، با يك دفتر و يك ماشين تحرير و يك نمايش برادوی ای پرحرف و گزافه گو. چه كار كنم و چه كار نكنم؟

رابرت وايز كه انتخاب اول برای كارگردانی بود و به عنوان تهيه كننده و كارگردان داستان وست سايد دو جايزه اسكار گرفته بود در كمال تأسف پيشنهاد زانوك را رد كرد. او قرار بود در تايوان فيلم دانه های شن را با استيو مك كويين خشن بسازد. تكرار می كنم، تنها مانده بودم، نويسنده ای بيكار كه نقش تهيه كننده ای بيكار را بازی می كرد و دنبال كارگردانی می گشت كه ظاهرا وجود نداشت. و در عين حال هم به كارگردان و هم تهيه كننده بدجوری نياز داشتم. به استنلی دانن در گشتاد سوئيس زنگ زدم كه با لحنی مودبانه جوابم كرد: «مرسی، اما نه، مرسی. تا اينجا هم به اندازه كافی روی اين نمايش سرمايه گذاری كرده ام. فكر نمی كنی ديگر بس است؟» به جورج روی هيل زنگ زدم: «من خيلی دوستت دارم، ارنی، اما اين كار كار من نيست. » يك شب با زحمت رفتم به خانه جين كلی در بورلی هيلز. جين بعد از بازاريابی های من دستم را گرفت، از خانه بيرون برد، و در همين حال گفت: «ارنست، برو يك نفر ديگر را پيدا كن اين آشغال را كارگردانی كند. » روز بعد به برت لنكستر برخوردم كه برای صداگذاری يوزپلنگ از تسهيلات استوديو استفاده می كرد. پرسيد «تو اينجا چه كار می كنی؟» گفتم: «فيلمنامه آوای موسيقی. » بهم نگاهی انداخت و گفت: «خدای من، دخلت آمده. »

«چه كسی از ويرجينيا وولف می ترسد؟» اولين كار من به عنوان تهيه كننده بود (به علاوه نوشتن فيلمنامه)، و به دلايلی كه الان به ياد ندارم يك خط ديگر تلفن در خانه نصب كردم. خلاصه، دنبال هنرپيشه ای برای نقش جورج می گشتم كه يكهو صدای زنگ تلفن جديد را شنيدم. تلفن جديد برای اولين بار زنگ می زد! اما مأمور مخابرات كه تازه رفته بود! صدايی خشن گفت: «ارنی؟» «بله، كی به تو. . . » تقريبا عصبانی گفت: «برت لنكسترم. » در حالی كه دستم می لرزيد گفتم: «اين شماره را از كدام گوری آوردی؟» «به آنش كاری نداشته باش. فقط می خواستم بدانی كه می خواهم در فيلم ويرجينيا وولف باشم!» «شوخی می كنی، برت؟ من اينجا نشسته ام و تو. . . » «می خواهم در ليستت باشم!» «برت، شوخی می كنی؟ معلوم است كه در ليست هستی!» «خوبه!» و گوشی را گذاشت. و من با دستی لرزان اسم ديگری را به ليست اضافه كردم.

قرار بود نسخه سينمايی داستان شكايت پورتنوی، اثر فيليپ راث، را بنويسم و تهيه و (برای اولين بار) كارگردانی كنم. ريچارد بنجامين قبلا برای بازی در نقش پورتنوی انتخاب شده بود، و من مشغول مصاحبه با هنرپيشگان زن برای نقش مقابلش بودم. ديك بنجامين التماس كنان گفت كه از زنش، پائولا برنتيس، استفاده كنم. محكم و قاطع جواب دادم كه نه؛ او به درد آن نقش نمی خورد. ديك شب به خانه ام آمد و كلی التماس فوق برنامه هم آنجا كارسازی كرد. باز هم گفتم نه. بالاخره روز مصاحبه زنش از راه رسيد. او كف دفترم ولو شد و زار زد كه اگر نقش را به او ندهم از آنجا نمی رود. هنگامی كه به بيرون هدايتش می كردم داشت به تلخی زار می زد. در تمام كشور، انجمن های منتقدان اين فيلم را به عنوان بدترين فيلم سال انتخاب كردند. سی سال از آن زمان گذشته و پائولا و ديك بنجامين جزو خوشبخت ترين زوج های هاليوود هستند.


حسين ياغچی: به اعتقاد خيلی ها در دو دهه اخير، داستان گويی در سينما مشكل شده است. چرا كه اغلب موقعيت های جذاب داستانی در فيلم های دهه های قبل مورد استفاده قرار گرفته و مستعمل شده و اگر در ساليان اخير فيلمسازی بخواهد «طرحی نو دراندازد» بايد حداكثر خلاقيت را از خود بروز دهد. جز اين هم چاره ای ندارد. چرا كه تماشاگران طی ساليان سال از بس موقعيت های داستانی مختلفی را بر پرده سينما و صفحه تلويزيون ديده اند، خودشان يك پا فيلمساز شده اند و حتی می توانند با ديدن صحنه اول يك فيلم، كل داستان آن را پيش بينی كنند. فيلم «بی رقيب» ساخته «والتر هيل»، به وقايع نگاری يك مسابقه بوكس در زندانی در صحرای موجاوه آمريكا می پردازد. شايد در نگاه اول، اين فيلم هم از آن فيلم هايی باشد كه تماشاگر با اطلاع از طرح كلی آن، بلافاصله برچسب تكراری بودن بر آن بزند و از ديدن آن صرف نظر كند. اما با ديدن فيلم تا انتها، شايد نظری غير از اين پيدا كند و اين امر، مرهون روايت جذاب فيلمنامه نويسان فيلم از اين ايده احتمالا تكراری و مستعمل است. فيلم با صحنه ای از يك مسابقه بوكس در زيرزمين زندان «سوئيت واتر» آغاز می شود و در حين مسابقه توضيح داده می شود كه اين رقابت مربوط به مسابقاتی است كه هر ساله، ميان زندان های ايالات مختلف برگزار می شود و طی چند سال گذشته، تنها كسی كه در كسب عنوان قهرمانی بی رقيب بوده، فردی به نام «هاچمن» است. در همين صحنه اول، كنجكاوی زيادی در بيننده ايجاد می شود. اينكه شاهد يك رقابت بوكس واقعی، در يك زندان، در وسط صحرای موجاوه است، خود به خود جذابيت های دراماتيك توليد می كند.

اما در همان صحنه اول، نكته ديگری هم گفته می شود كه در واقع، شروع داستان فيلم از همان جاست. در آنجا گفته می شود كه قرار است قهرمان بی رقيب بوكس آمريكا، فردی به نام «آيس من»، به دليل محكوميت به زندان «سوئيت واتر» بيايد. اين حضور باعث می شود تا او به طور اتوماتيك، رقيب قهرمان بدون شكست زندان، يعنی «هاچمن» شود. بلافاصله بعد از اين صحنه، توضيحات زنی را در يك مصاحبه تلويزيونی می شنويم كه مدعی است كه مورد آزار و اذيت «آيس من» قرار گرفته و متعاقب اين صحنه، مصاحبه تلويزيونی «آيس من» پخش می شود. حضور اين دو صحنه در كنار هم، كنجكاوی تماشاگر را برای پی بردن به علت حضور اين قهرمان بوكس آمريكا در زندان، تحريك می كند. در واقع در همين دو ـ سه صحنه ابتدايی فيلم، شاهد يك ايجاز روايی هستيم. يعنی در حداقل صحنه ها و حداقل ديالوگ ها، كشمكش اصلی داستان شكل گرفته و سپس در صحنه های بعد ادامه می يابد. اين ايجاز روايی به نحو جالبی در معرفی شخصيت ها هم نمود پيدا كرده است. تمهيدی كه در فيلم برای معرفی شخصيت ها به كار رفته، اين است كه با استفاده از نوشته هايی كه در گوشه تصوير حك می شود، نام شخصيت ها و همچنين جرم هايشان عنوان می شود. اين نحوه معرفی، موجزترين و البته بهترين شيوه معرفی شخصيت های فراوان اين فيلم است. برای اثبات اين مدعا، به كتاب «گفت وگو با بيلی وايلدر» رجوع می كنيم. در جايی كه «كمرون كرو» به «وايلدر» انتقاد می كند كه در 5 دقيقه ابتدای فيلم «سابرينا» شاهد روايت اول شخص هستيم و سپس در ادامه، فيلم به صورت روايت دانای كل در می آيد، «وايلدر» در جواب انتقاد او می گويد كه نمی توانسته صحنه های خسته كننده زيادی را جهت معرفی شخصيت ها و روابطشان با هم بنويسد و بنابراين تصميم گرفته كه نوع روايت را در 5 دقيقه اول فيلم، از نقطه ديد «سابرينا» بازگو كند تا به اين طريق با ايجاز كامل به معرفی شخصيت ها و روابطشان با هم بپردازد.

به نظر می رسد در فيلم «بی رقيب»، از اين تمهيدات استفاده فراوان شده است. علاوه بر معرفی شخصيت ها، به صورت نوشته های حك شده بر تصوير، در انتهای فيلم هم زمانی كه دستيار «ريسپين» (بانی اصلی برگزاری مسابقه) به شرح ماوقع مسابقه می پردازد روايت از شيوه دانای كل به اول شخص تغيير جهت می هد و درواقع، مضمون اصلی فيلم، در اين نريشن بروز می يابد. همان طور كه گفته شد فيلم به وقايع نگاری يك مسابقه بوكس می پردازد و واقعا هم فقط واقعه نگاری می كند. چرا كه در طول فيلم له يا عليه هيچ كدام از شخصيت های اصلی موضع گيری نمی شود و به همين علت، تماشاگر در انتهای فيلم، در حين تماشای مسابقه بوكس، به هيچ وجه نمی تواند حدس بزند كه در نهايت كدام يك از دو بوكسور، برنده از رينگ خارج خواهد شد. استفاده از اين شگرد در بيان داستان، دليل اصلی موفقيت فيلم «بی رقيب» است. اگر فيلم به موضع گيری مثبت يا منفی عليه شخصيت های اصلی داستان می پرداخت، آن وقت تا حدود زيادی، پايان آن قابل حدس در می آمد و باعث می شد كه كل فيلم از دست برود.

نكته جالب ديگری كه در فيلم وجود دارد، لحن به كار رفته در آن است. در فيلم، شاهد لحنی مختص داستان های افسانه ای هستيم و اين در فيلمی كه شخصيت های اصلی آن قاتلين و آدمكش های زندانی هستند، جالب توجه است و البته در آوردن اين لحن در كليت فيلم، با توجه به خصوصيات شخصيت های اصلی آن، كاری بس مشكل بوده است. اما اين لحن تا 5 دقيقه پايانی فيلم، نمود چندانی ندارد و در 5 دقيقه انتهايی است كه آشكار می شود و مضمون فيلم را هم شكل می دهد. بعد از پايان مسابقه بوكس بين «آيس من» و «هاچمن» كه به برنده شدن «هاچمن» می انجامد، نريشن دستيار «ريسپين» روی تصوير می آيد و او توضيح می دهد كه بعد از اين مسابقه، «آيس من» عفو مشروط گرفته و از زندان خلاص شده و پس از آزادی، منكر برگزاری چنين مسابقه ای شده و انجام اين مسابقه را شايعه محض دانسته است. در صحنه پايانی فيلم هم زمانی كه تلويزيون زندان، قهرمانی «آيس من» درليگ بوكس آمريكا را نشان می دهد، زندانيان را می بينيم كه اين قهرمانی او را باور نمی كنند چرا كه معتقدند «آيس من» در زندان آنها از قهرمان واقعی بوكس يعنی «هاچمن» شكست خورده است. البته خودشان هم می دانند كه هيچ كس در خارج از ديوارهای زندان حرف آنها را باور نخواهد كرد چرا كه علاوه بر انكار «آيس من» مسئولان زندان هم برگزاری چنين مسابقه ای را انكار می كنند و شايد افراد خارج از زندان، داستان آنها را به عنوان يك داستان افسانه ای كه در زندانی در صحرای موجاوه اتفاق افتاده، باور كنند. داستانی افسانه ای از يك مسابقه افسانه ای. . .


بعدازظهر سه شنبه دكتر ضياء موحد به دعوت جهاد دانشگاهی دانشكده ادبيات و علوم انسانی دانشگاه تهران در اين دانشكده سخنرانی ای درباره «منطق موجهات و جهان های ممكن» انجام داد. او در سال گذشته كتابی درباره منطق موجهات تاليف كرده است.بخش هايی از سخنرانی موحد را كه ايلنا گزارش كرده است می خوانيد.

موحد با بيان اينكه جهان های ممكن در مركز دلالت شناسی منطق موجهات قرار دارد، سخنرانی خود را آغاز كرد و گفت: جهان های ممكن به صورت عام در زبان روزمره وجود دارد، چرا كه تاسف خوردن، پشيمان شدن و آرزوی اينكه ای كاش جهان آن طوری بود كه دلم می خواست، نشان دهنده اين است كه ما می توانيم جهان ديگری را نيز تصور كنيم. وی سپس با اشاره به مسئله «شرطی های خلاف واقع» اضافه كرد: مسئله امكان در ذات زبان تنيده شده است. ما جملات متعددی را به اين نحو بيان می كنيم؛ «اگر هيتلر به روسيه حمله نمی كرد، جنگ را می برد» يا «اگر او آرسنيك بخورد، می ميرد. » براساس منطق عام جملات، اگر مقدم شرطی های كاذب باشند، خود شرطی صادق می شود؛ اما ما در زبان روزمره نمی توانيم بپذيريم كه جمله «اگر آرسنيك خورده بود، نمی مرد»، با اينكه مقدم كاذبی دارد، صادق است. موحد سپس با اشاره به تاريخ مفهوم جهان های ممكن گفت: لايب نيتس اولين كسی است كه در تاريخ فلسفه به طور شفاف به مفهوم جهان های ممكن اشاره كرده است. به نظر وی جهان های ممكن بی شماری می توانست موجود باشد و همه اين جهان ها در ذهن خدا وجود دارد. اما از بين آنها تنها بهترين آنها يعنی جهان واقعی موجود فعليت پيدا كرده است. او در ادامه بحث تاريخ منطق موجهات، به اين نكته اشاره كرد كه تا نيمه دوم قرن بيستم بحث جدی درباره منطق موجهات ارائه نشده بود، اما از نيمه دوم اين قرن منطق موجهات دوباره زنده شد و در مركز توجه منطقدانان قرار گرفت. او افزود: «بحث از جهان های ممكن از هر كجا كه شروع شود، به كريپكی خواهد رسيد.» كريپكی به علت نبوغ زودهنگامش شهرت بسياری دارد. وی در سن 16 يا 17 سالگی مقاله ای منتشر كرد كه جهان های ممكن را به مركز بحث های دلالت شناسی منطق موجهات كشاند.

نكته تاريخی جالبی كه دكتر موحد در انتهای سخنرانی به آن اشاره كرد اين است كه همگان كريپكی را به عنوان اولين نظريه پرداز دلالت شناسی منطق موجهات می دانند، اما دو منطقدان ديگر يعنی «كنگر» و «ياكو هين تيكا» اين نظريه را از آن خود می دانند و حتی دلايل موجهی نيز ارائه می كنند تا جايی كه يكی از اساتيد كريپكی اذعان كرده است كه نسخه ای از كتاب «كنگر» را پيش از آنكه كريپكی مقاله خود را بنويسد به او داده است. گذشته از اين بحث ها، شهرت كريپكی به دليل زبان روان او در ارائه بحث های منطقی است. كريپكی دلالت شناسی ارائه كرد كه توانست بين سيستم های مختلف موجهات تمايزی قائل شود. در دلالت شناسی لايب نيتسی مسئله اين بود كه همه جهان های ممكن به هم دسترسی داشتند، يعنی می توان از اين جهان به جهان ديگر نقل مكان كرد. طبق اين نظر، جمله ای ضروری است كه در تمام جهان های ممكن صادق باشد. بنابراين «امروز سه شنبه است يا سه شنبه نيست» ضروری است. طبق اين نظر تمام جملات حساب ضروری هستند. همين طور قضايای منطق كه در تمام جهان های ممكن صادقند. اما اين سوال پيش می آيد كه صدق چه گزاره ای ممكن است؟ پاسخ اين است: گزاره ای كه در حداقل يكی از جهان ها صادق باشد، مانند اينكه بگوييم «سعدی نويسنده گلستان است. » اين جمله صدقش ممكن است، چون می شود فرض كرد ما مداركی به دست آوريم كه نشان دهد سعدی نويسنده گلستان نيست. در دلالت شناسی لايب نيتسی تمام جهان ها با هم ارتباط دارند. كاری كه كريپكی كرد اين بود كه گفت دلالت شناسی ما بايد به گونه ای باشد كه هر جهانی به جهان ديگر ارتباط نداشته باشد. يعنی نسبت دسترسی پذيری، نسبتی دوتايی است كه حالت های متفاوتی را به وجود می آورد. به اين صورت كه يا a به b دسترسی دارد و b نيز همچنين. يا a خودش دسترسی دارد و الی آخر.

او در ادامه به روشن كردن مفهوم نسبت دسترسی پرداخت و گفت: نسبت دسترسی را به طور كلی به صورت رياضی تعريف می كنند كه بشود تعميم شان داد. مثلا اگر مسائل اخلاقی مطرح باشد كه منطق های بايايی به آن می پردازد، (منطق بايايی از شاخه های منطق موجهات است كه به بايد و نبايد می پردازد) نظير اين جمله كه «نبايد دزدی كرد» در چه صورتی صادق است؟ و اين سوال كه آيا از صدق «ضروری است كه نبايد دزدی كرد» صدق اين جمله كه «كسی دزدی نمی كند» برمی آيد يا نه؟ صدق جمله دوم از ضرورت جمله اول تنها در جهانی كه نسبت به ما برتری اخلاقی دارد، برمی آيد. نسبت دسترسی پذيری در اين نوع منطق به برتری اخلاقی تعبير می شود. اما اين جنبه در جهان ما صادق نيست. زيرا بسياری دزدی می كنند و نيز اينكه هيچ جهانی نمی تواند به خودش برتری اخلاقی داشته باشد. بنابراين می بينيم كه در منطق بايايی، يكی از اصول منطق موجهات به هم می ريزد. يعنی اين گونه نيست كه اگر ضروری است كه p صادق باشد، p نيز صادق باشد. در حالی كه در ضرورت های عادی اين گونه است. يعنی اگر ضروری باشد كه 4=2+2 آن گاه 4=2+2 صادق است. اما وقتی «بايد و نبايد» در كار است، نمی توان از اينكه «بايد دزدی نكرد» نتيجه گرفت كه «كسی دزدی نمی كند. » موحد سپس به آرای تنی چند از فيلسوفان پرداخت كه به نوعی به موضوع بحث او مربوط می شدند و اين بحث ها را به نظريه های مختلف درباره معناداری متن پيوند داد. وی در آخر به تبيين آرای كريپكی در كتاب «نامگذاری و ضرورت» پرداخت. او توضيح داد كه كريپكی در ابتدا می پنداشت چيزی كه در يك جهان ممكن نيست، می تواند در جهان ممكن ديگری وجود داشته باشد. مثال معروف كريپكی در اين باره «شرلوك هلمز»، يكی از قهرمانان داستان های پليسی انگليس، است. اما كريپكی نظر خود را تغيير داد و همان طور كه در كتاب «نامگذاری و ضرورت» بيان كرده است، اعتقادش اين گونه تغيير كرد كه تنها هر چه در اين جهان باشد، می تواند در جهان ممكن ديگری باشد. يعنی اشيای جهان های ممكن ثابتد. به عبارت ديگر ممكن نيست چيزی در جهان واقعی ما نباشد، اما در جهان ممكن ديگری باشد.


احمد غلامی: «ليام» (Liam) ساخته استيون فريرز يكی از بهترين فيلم های سال 2000 است. داستان فيلم در سال 1930 در شهر ليورپول می گذرد. ما از نگاه معصوم ليام (ديويد هارت) به كوچه های ليورپول می رويم. شهری كه در احاطه يهوديان، كاتوليك ها و فقر است. پدر (يان هارت) مغرور و كله شق است. كارش را از دست داده اما نمی خواهد عزت نفس اش پايمال شود. اما شرايط بی رحم تر از آن است كه او را نشكند. مادر (كلير هكت) آدمی دوست داشتنی و سرسخت است. او لباس و جواهراتش را گرو می گذارد تا غذايی فراهم كند. ليام روابط صميمانه ای با خواهرش (مگان برنز) ترزا دارد. فيلم دو جهان را به تصوير می كشد جهان اول آدم های ليورپول است، آدم های متعصب كاتوليك، يهوديان ثروتمند و كمونيست ها. كليسا ناظر اعمال مردم و وجوهات خيريه است. قدرت اقتصادی در دست دين است و مناسك دينی هر يكشنبه ها در كليسا سنت قطعی است. بيكاری و فقر، اختلاف طبقاتی نيز به وضوح ديده می شود. اختلافات آدم های ليورپول اختلافات ايدئولوژيك نيست بلكه اختلافاتی سليقه ای و شخصی است.

جهان دوم فيلم، جهان «ليام» است. پسرك 9-8 ساله دبستانی كه اين جهان خشن و انعطاف ناپذير او را احاطه كرده است. ليام فقر را در بيكاری پدر می بيند و طعم تلخ تعصب دينی را در مدرسه و كليسا می چشد. آنچه خواب را از او ربوده ترس از گناه است و عاقبت نيز ناخواسته و به زعم خيال كودكانه اش گرفتار گناه می شود. ليام برهنه مادرش را می بيند. او گناهكار است و گناهش را بايد اعتراف كند. اما ليام نمی تواند به چنين گناه سنگينی اعتراف كند، به خصوص زمانی كه هيجان زده می شود لكنت زبان می گيرد. ليام سنگينی جهان پيرامون خود را روی شانه های خود احساس می كند و در گناهی ناخواسته می سوزد. می داند اگر اعتراف نكند تا ابد در آتش جهنم خواهد سوخت تا تطهير شود. ترزا نيز دچار گناه ناخواسته ای است. او به راز زنی كه در خانه اش كلفتی می كند پی می برد و ناگزير می شود اين راز گناه آلود را حفظ كند. ترزا تنها نان آور خانواده است و تحمل اين گناه از حد شانه او خارج است و عاقبت او نيز برای رهايی از اين رنج و آزار نزد كشيش به اعتراف می نشيند. ليام نيز ناگزير به قدرت كليسا پی می برد و به گناهش اعتراف می كند.

اين دو جهان شانه به شانه يكديگر پيش می روند و هيچ كدام در جهان ديگر تداخل نمی كند. يك واقعيت بيرونی مربوط به دنيای بزرگسالی و يك واقعيت درونی از نگاه يك كودك 8-7 ساله. هيچ كدام از واقعيت های اين دو جهان در تصادم با يكديگر جنس خود را از دست نمی دهند. دنيای خشن و بی رحم جامعه ليورپول ملاحظه ليام را نمی كند و ليام نيز نگاهی خيالی و فانتزی به اطراف خود ندارد. در فيلم ليام، فضاسازی بی نظير است مكانی به درستی ترسيم می شود و در اين مكان ترسيم شده آدم های داستان به خوبی نقش خود را ايفا می كنند. آدم های فيلم ليام به قدری رفتاری واقع گرايانه دارند كه حتی ذره ای احساساتی نمی شوند و يا در رفتار آنان سانتی مانتاليسم ديده نمی شود. پدر مغرور عاقبت برای حفظ عزت نفس خود وارد آشوب های خيابانی می شود و در دارودسته های فاشيسم به يهودی آزاری می پردازد. حتی اين كار او نيز ثمره ای جز سوختن دخترش ندارد. پدر خانه يهودی ای را به آتش می كشد كه دخترش در آنجا كلفتی می كند.

در اين آتش سوزی اگرچه ترزا زنده می ماند اما سخت می سوزد و باريك ترين نخی كه پدر را به خانواده وصل می كند، قطع می شود. پدری كه مخارج خانواده اش را نمی تواند تامين كند و دخترش را براساس خشمی ناشی از غرور می سوزاند، جايی برای ماندن در اين سرپناه ندارد. در ليورپول گويا جا برای زندگی تنگ است. آنان نيز كه جايی يافته اند به دشواری زندگی می كنند. نوعی افسردگی بر شهر حاكم است. افسردگی ناشی از بيكاری، فشارهای دينی ـ كاتوليك ها و يهودی ها ـ و آشوب های خيابانی فاشيست های كمونيست با آن پيراهن های مشكی بر تن برای رهايی راه تازه ای نخواهند گشود. كودكی ليام در احاطه اين مسائل و شرايط می گذرد. اما او می تواند هنوز كودكی كند و با لحن كودكانه خود ما را به جهان زيبای خود رهنمون سازد. فيلم ليام دو تصوير مشابه زيبا دارد. اولين تصوير، تصوير ليام است كه موهای مادرش را شانه می زند. مادری كه زير بار رنج و درد چهره اش اندوهگين و فشرده شده و ديگر آنكه ليام موهای خواهر سوخته اش را به آرامی شانه می زند تا التيامی باشد بر دردهای او. آدم های فيلم ليام بد نيستند. آنها همانگونه هستند كه دنيايشان آنان را ساخته است: بدی و ظلم های آنان هرگز از حد درك ما بالاتر نمی رود و در خوشی های ناپايدار خود به همان اندازه كه لازم است مهربان و خوبند. اما آنچه بر سراسر فيلم احاطه دارد و راه ها را می بندد نفرت است. آدم هايی كه عرصه را بر يكديگر تنگ می كنند و هيچ اختلاف جدی ای نيز با يكديگر ندارند. . .


اسكندريه و سنت های شرق و غرب

گروه انديشه، الميرا اكرمی: دكتر حسين كلباسی روز ششم خرداد سخنرانی ای تحت عنوان «نقش حوزه اسكندريه در تعامل سنت های فكری شرق و غرب» داشت. اين سخنرانی از سوی گروه فلسفه مركز گفت وگوی تمدن ها برگزار شد. دكتر كلباسی در اين سخنرانی از اسكندريه به عنوان چهارراه تلاقی سنت های مختلف فكری، دينی، باستانی و عرفانی ياد كرد و سپس گزارش تاريخی مختصری از تمدن مقدونيه و اسكندريه ارائه داد. وی اسكندريه را مركز منتشركننده سنت يونانی و هلنی دانست و در برشمردن عوامل گوناگون موثر در اين مركزيت به سنت هرمسی يا غنوسيه، سنت های يونانی، سنت يهودی يا عهد عتيق، سنت نوافلاطونی و سنت مسيحی يا عهد جديد اشاره كرد. دكتر كلباسی سپس در مورد هركدام از اين سنت ها و چگونگی انتشار آنها در اسكندريه و تاثيرات متقابل اسكندريه در رشد و بالندگی آنها توضيحاتی داد. گزارش مفصل اين سخنرانی را در روزهای آتی در همين صفحه خواهيد خواند.

كج راهه روشنفكری

به گزارش خبرگزاری كار ايران، مرتضی مرديها، استاد دانشگاه علامه طباطبايی، روز پنج شنبه 22 خرداد ماه ساعت 10 صبح در موسسه معرفت و پژوهش درباره كج راهه روشنفكری سخنرانی خواهد كرد. علاقه مندان می توانند در تاريخ مقرر به ميدان انقلاب، خيابان 16 آذر، كوچه بهنام، پلاك ،36 طبقه دوم، موسسه معرفت و پژوهش مراجعه كنند.

نامه ای به جورج بوش

اينكه بزرگترهای ما بارها درباره قورمه سبزی و كله هايی كه اين بو را می دهند، حرف زده اند حتما حكمتی داشته است. بعد از حادثه يازده سپتامبر و حرف های تهديدآميزی كه رئيس جمهور آمريكا زد و گفت كه هرچه زور و قدرت دارد صرف نابودی دشمنانش می كند، صدای خيلی از آمريكايی ها درآمد. بعضی از اين آمريكايی ها كارگردان ها و بازيگرهای معروفی هستند كه حس كردند بايد بوی قورمه سبزی كله شان را يك جورهايی زير دماغ بوش ببرند و نشانش بدهند كه احمق نيستند. «شان پن» بازيگر و كارگردان درجه يك آمريكايی كه قبل از اينها يك بار نامه ای به «بوش» نوشته بود، اين بار هم نامه ديگری نوشته كه تقريبا چهار هزار كلمه است و به صورت آگهی در صفحه اول نيويورك تايمز چاپ شد. اين نامه كه سی ام ماه مه منتشر شد حيرت همه را دوباره برانگيخت. سخنگوی مطبوعاتی پن گفته كه آقای كارگردان همه حرف هايش را در آن نامه زده و چيز ديگری برای گفتن نمانده. شان پن نوشته كه احساس وطن پرستی باعث شده تا او انگيزه اصلی سياست مداران آمريكايی برای حذف صدام حسين از عالم سياست را زير سوال ببرد. به نظر پن صدام هيولايی بود كه بين آدم ها زندگی می كرد، اما رژيم آمريكا هم دلش برای عراقی ها نسوخته و به فكر منافعش است و قرار است كمپانی های نفتی آمريكا از آن استفاده كنند. بازسازی عراق فايده ای برای مردم آن كشور ندارد و سودش فقط به جيب سياستمداران آمريكايی می رود. شان پن گفته كه ديگر همه می دانند وزارت خارجه آمريكا مداركی دروغين را در اختيار رسانه ها قرار داده و حال حق هر آمريكايی است كه از خودش و از سياستمداران آمريكايی سوال كند كه حمله به عراق چه معنايی دارد. پن در آخر گفته كه بعد از سقوط صدام عراقی ها بايد ديكتاتوری آمريكا را تاب آورند. چه جرأتی دارد اين شان پن!

باز هم رابرت دونيرو

باورتان می شود كه «رابرت دونيرو»ی نازنين شصت سالش شده؟ شما هم حتما مثل خيلی های ديگر باورتان نمی شود كه اسطوره بازيگری سينمای آمريكا كه همه سينمادوستان يك جورهايی هلاكش هستند، سن و سالش به شصت رسيده. مدتی پيش «جورج كلونی» گفته بود كه قصد دارد بازيگری را كنار بگذارد چون می داند مثل «پل نيومن» نيست كه حالا در پيری هم به بازی اش می گيرند. اما آقای كلونی احتمالا يادش رفته كه «رابرت دونيرو» هم آينده ای مثل «نيومن» دارد و حالا حالاها بازارش گرم است و سكه اش خريدار دارد. احتمالا به خاطر همين شصت سالگی بوده كه موسسه فيلم آمريكا يعنی AFI تصميم گرفته امسال جايزه دستاورد عمرش را به اين اسطوره بازيگری بدهد. قرار است اين جايزه در ماه اوت به «دونيرو» داده شود و مهم تر از همه اينكه گفته شده كه جناب استاد مارتين اسكورسيزی اين جايزه را می دهد. واقعا فكر جالبی است، چون اسكورسيزی و دونيرو از سال های دور با هم آشنا هستند و گويا بخشی از دوره نوجوانی شان را هم با هم بوده اند. همكاری آنها در فيلم های «خيابان های پايين شهر»، «راننده تاكسی»، «گاو خشمگين»، «سلطان كمدی»، «تنگه وحشت» و «رفقای خوب» نتيجه های دلنشينی داشته. «دونيرو» در يك جمع خصوصی گفته كه وقتی به او گفته اند قرار است اسكورسيزی جايزه را به او بدهد حسابی ذوق كرده، چون جدا از استادهای بازيگری اش، بيشترين درس ها را از اسكورسيزی ياد گرفته و يك جورهايی هميشه مديون اوست. دونيرو گفته حالا كه فكرش را می كند می بيند كارنامه اش آنقدرها هم بد نيست و فيلم های به درد بخوری در آن پيدا می شوند و خب اين برای يك حرفه ای چيز كمی نيست. حق با شماست آقای دونيرو!

قاتل زنجيره ای

«ملكم مكداول» هم موجود عجيب و غريبی است. سال هاست كه دارد بازی می كند اما از بين نقش های مختلفی كه بازی كرده دو نقش بيشتر از همه باعث شهرتش شده اند، يكی نقشش در «پرتقال كوكی» ساخته استاد كوبريك و يكی نقش «كاليگولا» در فيلم «كاليگولا». هر دو نقش البته يك جورهايی جنجال برانگيز بودند و صدای خيلی ها را درآوردند، اما بيشتر از همه باعث شدند «مكداول» اسم و رسمی به هم بزند. از اين ها كه بگذريم می رسيم به اينكه «مكداول»، بريتانيايی قرار است نقش يك قاتل زنجيره ای روسی را بازی كند كه اسمش «آندری چيكاتيلو» بوده و چند سالی قبل از اين يعنی در سال 1994 تيربارانش كردند. فيلم كه قرار است نامش «اويلنكو» باشد، توسط يك كارگردان ايتاليايی كارگردانی می شود به اسم «داويد گری يكو» كه پيش از اين ها كتابی درباره «چيكاتيلو» نوشته بوده. اين جور كه می گويند اين قاتل زنجيره ای، قاتل خيلی مشهوری بوده و در طول دوازده سال، چيزی در حدود پنجاه و سه نفر را كشته و بعد تكه تكه شان كرده. قربانی های او زن ها، بچه ها و آدم های آواره بوده اند. نكته مهم اين است كه اين قاتل سنگدل در يك مدرسه تدريس می كرده و زندگی آرامی داشته. «مكداول» با يك نشريه چاپ «كی يف» گفت وگو كرده و گفته كه چيكاتيلو بيش از هر چيز يك انسان بيمار بوده كه در كودكی بدرفتاری های زيادی با او می شده. اين چيزها البته به معنای آن نيست كه او را يك آدم محق نشان دهيم، حتی نمی خواهيم با او همدردی كنيم يا بگوييم او يك جنايتكار رمانتيك است. «مكداول» گفته هيچ احساس مثبتی نسبت به او ندارد و بايد شخصيت را از اول ابداع كند! برای شما كه كاری ندارد آقای مكداول!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو