Persian Archive

• می خواهم درباره زيبايی بنويسم
• افسون زده شرق
• نگاهی به نمايش پل
• مهر هفتم: کيميای جان
• سروش حبيبی و هرمان هسه
• نويسنده راه های پيچيده
• معروفی و پرده آخر
• تاريكی جمع خوانی
• تلاش برای تفاهم زن و شوهر


ترجمه مجتبی پور محسن: با وجود آنكه ايزابل آلنده شركت در مصاحبه ها را خسته كننده می داند و اعتقاد دارد كه مصاحبه، او را از كار مهم نوشتن بازمی دارد، اما نشان می دهد كه با صراحت محبت آميزش، به خوبی از پس مصاحبه برمی آيد. به كوتاه ترين سوالات پاسخ های مفصلی می دهد چرا كه در هر كلمه دقت زيادی می كند. به نظر می رسد كه او جملاتش را با معيار يك نويسنده می سنجد. هر كلمه از لحاظ شفافيت، وضوح و ريتم اندازه گيری می شود. آلنده آنقدر راحت و در عين حال با دقت، انگليسی حرف می زند كه گاهی سخت است آدم باور كند كه او تنها به زبان اسپانيايی می نويسد. كارهای او تقريبا به تمام زبان های زنده دنيا ترجمه شده است. وقتی اولين كتابش «خانه ارواح» در سال 1982 در اسپانيا منتشر شد، ديری نپاييد كه شهرت آلنده مرزهای جغرافيايی را پشت سر گذاشت. ايزابل آلنده در سال 1942 در كشور پرو متولد شد. حداقل يكی از آثار او در كشورهای آلمان، شيلی، سوئيس و مكزيك به عنوان كتاب سال شناخته شده است. آلنده از دانشكده های بيتس، دومينيكن و كلمبيا و دانشگاه نيويورك دكترای افتخاری دريافت كرد. همچنين نشان شواليه هنر فرانسه نيز به او تعلق گرفته است. وی در سال 1994 از سوی بنياد اكثريت فمينيست به عنوان فمينيست سال برگزيده شد. در توصيف ميزان موفقيت آلنده بايد گفت كه او يك اتاق كوچك در خانه ای كه با شوهرش ويلی، شريك است و در كاليفرنيا قرار دارد، دست و پا كرده تا جوايز و نشان های افتخارش را در آنجا جای دهد. نشان هايی كه هريك به زبانی متفاوت نوشته شده است. آوازه بين المللی اين دختر روزنامه نگار كه هميشه با عرصه سياست در ارتباط بوده گستره وسيعی داشته است. او برادرزاده سالوادور آلنده، رئيس جمهور فقيد شيلی است كه اصلاحات راديكال سوسياليستی اش، شيلی را به سمت يك انقلاب سوق داد. انقلابی كه نهايتا به كودتای نظامی عليه او منجر شد. رئيس جمهور آلنده در جريان كودتا به قتل رسيد.

ايزابل آلنده، در زمان كودتا، روزنامه نگار بود. او درباره آن روزها می گويد: «من روزنامه نگار خوبی نبودم. واقعا كارم خيلی بد بود. » اما او دريافت كه به عنوان يك روزنامه نگار نمی تواند بی سروصدا در پشت صحنه محو باشد: «من تهديد می شدم. تمام بيست و چهار ساعت روزم را از دست می دادم. » ايزابل گمان می كرد كه مهاجرتش از شيلی به ونزوئلا تبعيدی كوتاه مدت و موقتی خواهد بود: «ما فكر كرديم ـ من و همسرم ـ كه من می توانم دو ماه خارج از كشور زندگی كنم و بعد بی سروصدا برگردم. » اما او متوجه شد كه چنين چيزی ممكن نيست بعد از دو ماه شوهر و دو فرزندش نيز به ونزوئلا رفتند تا بار ديگر خانواده شان شكل بگيرد. آنها هرگز فكر نمی كردند كه سيزده سال در ونزوئلا بمانند: «ما هميشه فكر می كرديم كه حكومت ديكتاتوری در شيلی، در كشوری كه پيشينه طولانی دموكراسی دارد دوام نمی آورد. ما فكر می كرديم كه امكان پذير نيست اما اين ديكتاتوری هفده سال دوام آورد.» با اين اوصاف شايد چندان تعجب برانگيز نباشد كه رمان های او پر از شخصيت های تبعيدی باشد: «كم اهميت ها». خودش اين شخصيت ها را با چنين عنوانی توصيف می كند: «حتی اگر آنها واقعا تبعيدی هايی نبودند كه مجبور بودند كشور را ترك كنند، آنها از چتر حمايتی دولت حاكمه محروم بودند. من آدم هايی را كه روی لبه پرتگاه می ايستند و احساس امنيت نمی كنند، دوست دارم. » شايد مثل خودش. مثل اليزا، قهرمان رمان آخرش «دختر بخت» كه در جريان گلدراش gold rush (انقلاب هجوم مردم به سوی كاليفرنيا در سال 1849 به خاطر كشف طلا) دختری باهوش، جسور و مجذوب كننده است. به محض آنكه اين كتاب در اكتبر سال 1999 به زبان انگليسی منتشر شد به سرعت در صدر ليست پرفروش ترين ها در دو كشور كانادا و ايالات متحده قرار گرفت. آلنده خالق شش اثر داستانی ديگر و يك اثر غيرداستانی نيز هست. او مصاحبه ای با مجله ژانويه انجام داده است.

اگر نويسنده نبوديد، آيا در خانه آشپزی می كرديد؟

نه، عاشق می شدم يا كار ديگری می كردم كه مطمئنا شستن ظرف ها نبود! با نوه هايم بازی می كردم. من عاشق نوشتن هستم. اين فرآيند را دوست دارم و هرگز به پيامدهايش فكر نمی كنم. من فقط عاشق ساعت هايی هستم كه در تنهايی خودم در اتاقم، كلمات را يكی پس از ديگری اضافه می كنم تا جهانی را خلق كنم كه مال من است و اين چيزی است كه دوست دارم. وقتی كتاب منتشر می شود يكسری درخواست ها و حرف های احمقانه شروع می شود. كتابم به زبان های مختلف ترجمه و منتشر می شود و هر ناشری می خواهد كه نويسنده در آنجا باشد تا بتواند كتاب ها را يكی يكی بفروشد و اين غيرممكن است چرا كه در اين صورت وقتی برای نوشتن باقی نمی ماند. برای نوشتن بايد در درونتان منبعی داشته باشيد و اين منبع هميشه بايد پر باشد. وقتی برای يك تور كتاب به جاهای مختلف می رويد همه چيز را افشا می كنيد و در نهايت خالی می شويد. زياد حرف زدن هم تبعاتی دارد. توضيح دادن درباره چيزی كه توضيح دادن نيست. چرا می نويسيم؟ چه كسی می داند چرا می نويسيم. معمولا توضيحاتی كه منتقدين يا اساتيد دانشگاه درباره كتاب می نويسند، هيچ ارتباطی به اينكه نويسنده چرا می نويسد، ندارد.

كدام كتابتان را بيشتر دوست داريد؟

كتاب خاصی را بيشتر از بقيه دوست ندارم چرا كه يك كتاب را محصولی مستقل نمی دانم. نوشتن تجربه ای در جريان است. كتاب من بازتاب چيزهايی است كه در زندگی من اتفاق می افتد. ولی مهم ترين كتاب در زندگی ام «پائولا» بوده است. چرا كه اين كتاب مرا از خودكشی و پائولا را از فراموشی نجات داد. به تعبيری «پائولا» برای گرامی داشت زندگی نوشته شده است. بزرگداشت چيزهايی كه برايم اهميت دارند، خانواده، زندگی، عشق. كتاب درباره مرگ نيست.

آيا شخصيتی در كتاب هايتان هست كه هنوز با او زندگی می كنيد و ذهنتان را مشغول خودش كرده باشد؟

من شخصيت هايی داشته ام كه در كتاب های مختلف آمده اند، نه در همه آنها بلكه در بعضی از آنها. نمی دانم آن شخصيت از كجا می آيد. در «اوالونا» يك بازرگان عرب بود. در دختر بخت او «تائوچی ان» است. شخصيتی كه در هيأت پدر يا برادر بزرگتر ظاهر می شد كه می تواند عاشق باشد يا نباشد. او هميشه منجی است. كسی كه به خاطر ابراز همدردی اش ناكام می ماند. كسی كه هر كاری برای كمك به ديگری انجام می دهد. حالا كجا پيدايش كنم؟ فكر می كنم اين شخصيت برگرفته از شخصيت عمويم در سنين نوجوانی ام باشد. عمويم پابلو، شبيه اوست. او در «خانه ارواح» دكتر است.

يكی از نكاتی كه در كتاب «دختر بخت» مرا به تعجب واداشت اين بود كه من چيزهای زيادی درباره دوره تاريخی سال های 1849 و هجوم به كاليفرنيا خوانده ام ولی اين اتفاق هرگز از چشم اندازی غيرآمريكايی نوشته نشده است. به همين دليل بسيار مضحك، خشك و فريبنده بوده است. هميشه از نگاه مردم سفيدپوست نوشته شده.

بله. اگر تاريخ آفريقا را كه محققان سفيدپوست نوشته اند بخوانيد با زاويه ای كاملا متفاوت نسبت به چيزهايی كه واقعا آنجا اتفاق افتاده مواجه می شويد. در مورد واقعه هجوم به كاليفرنيا همين گونه است. اولين چيزی كه بايد بدانيد اين است كه كاليفرنيا تا نه سال پس از كشف طلا هم متعلق به كشور مكزيك بود. مردم آنجا اسپانيايی حرف می زدند. آنجا تا قبل از آنكه مكزيك در جنگ با ايالات متحده شكست بخورد، و تگزاس، آريزونا، يوتا و نيمی از كلرادو، نيومكزيكو و كاليفرنيا را از دست بدهد، كاملا اسپانيايی بود. تا سال 1848 مردم آنجا معدن كار بودند تا اينكه يكسال بعد پذيرفتند كه جزو قلمرو آمريكا باشند. يكی از نوه هايم در كلاس چهارم درس می خواند. او در مدرسه چيزهايی درباره واقعه گلد راش ياد می گيرد. معلم او كتابم را خواند و از من خواست كه به مدرسه بروم. رفتم. معلم گفت كه آنها هرگز از چشم انداز يك مهاجر رنگين پوست ماجرا را نخوانده اند. هرگز از نگاه بازندگان ماجرا، نه مردمی كه پيروز شدند و منطقه را به دست آوردند با قضيه مواجه نشده اند. اما بسياری از كسانی كه آنجا بودند و شكست خوردند، شيليايی و پرويی بودند. سفيدپوستان، قوانين را عليه رنگين پوست ها وضع كردند. به ويژه عليه چينی ها. بدترين رفتارها عليه چينی ها اعمال می شد. من از كجا اينها را فهميدم؟ خب نيمی از آن را در شيلی. معدن كاران شيليايی كه به جست وجوی طلا آمده بودند پس از يكسال اخراج شدند. مهاجران شيليايی روی معدن ها كار كردند، طلاها را كسان ديگری بردند. بنابراين آنها برگشتند. اما آنها به خانه نامه می نوشتند. موضوع در مطبوعات منعكس شد. يكی از آنها كتابی در اين مورد نوشت. تحقيق از اين چشم انداز بسيار جالب است. همچنين نامه های معدن كارانی كه به گلد راش رفتند و از آنجا به خانه نامه نوشتند. اين نامه ها بسيار جالب است. به خاطر آنكه در اين نامه ها می خوانيد كه آنجا يك ليوان شير بسيار گران بود چرا كه كسی نمی توانست از گاوها شير بدوشد. يك قرص نان ارزشمندترين چيز بود، هيچ كس نبود كه نان بپزد.

چه چيزی باعث شد كه اين كتاب را بنويسيد؟

من در سال 1987 به آمريكا سفر كردم چرا كه عاشق كسی شده بودم. قضيه برمی گشت به دوازده سال پيش و پنج كتاب قبل.

زندگی هم به سوی نوشتنش می رفت؟

بله، من كتابی درباره زندگی اين شخصيت می نوشتم و می بايست تحقيق می كردم. چرا كه وقتی به كاليفرنيا می رفتم چيزی درباره آنجا نمی دانستم بعد فهميدم كه سان فرانسيسكو فقط صد و پنجاه سال قدمت دارد. فكر كردم چطور اين چنين جامعه ای با فرهنگ، زيبا، مخلوط و متناقض تنها در صد و پنجاه سال شكل می گيرد؟ فهميدم كه گلد راش، دليلی بود كه مردم را از هر جای دنيا به آنجا كشاند و در همان ابتدا نيز آنجا تنوع يك كلان شهر با تعاريف امروزی را داشت.

زمينه تبعيد هميشه در لابه لای كتاب های شما هست؟

قهرمانان بسياری از شخصيت های كتاب من «كم اهميت ها» هستند. حتی اگر در واقع آنها تبعيدی نباشند كسانی هستند كه بايد كشورشان را ترك می كردند. آنها از چتر حمايتی دولت حاكمه محروم بودند. من آدم هايی را كه لبه پرتگاه می ايستند و پناهگاهی ندارند، دوست دارم. وقتی كه تمام توان درونتان را بيرون می ريزيد، چرا كه احتياجی به آن نداريد در پناه هستيد. ولی وقتی در وضعيتی بحرانی مثل جنگ قرار می گيريد به همه آن نيرو احتياج داريد. اينجاست كه می فهميد آن منبع باورنكردنی انرژی را در درونتان داريد.

منظورتان از «كم اهميت ها» چه كسانی هستند؟

مثلا تمام قهرمان های كتاب های من خارجی هستند. مهاجران، تبعيدی ها، همجنس بازان، سارقين، بی سوادان، زنان فقير، يتيمان و آدم هايی كه در رفاه به دنيا نيامده اند. اگر هم مثل «خانه ارواح» در خانواده ای مرفه متولد شده باشند چيزهايی در زندگی شان هست كه آنها را به حاشيه می راند. آدم هايی كه سزاوار نيستند.

بنابراين در حاشيه جامعه هستند.

دقيقا.

درباره فيلمی كه از روی كتاب «خانه ارواح» ساخته شده چه نظری داريد؟

فيلم را دوست دارم. البته فيلم متعلق به فضای آمريكای لاتين نيست. فيلم خصوصياتی اسكانديناويايی دارد. ولی فيلم را می پسندم. جالب بود. از ديدنش لذت بردم. وقتی فيلم را تماشا می كردم. . . (می خندد) واقعا فكر می كنم قبل از ديدن فيلم نمی دانستم در بيشتر كتاب هايم ـ و به خصوص در كتاب اولم ـ چه كار كردم. برای من تمام داستان های كتاب از درجه اهميت يكسان برخوردار بودند. تمام شخصيت ها قهرمان بودند. نمی دانستم شخصيت اول يا دوم داستان كيست. نمی دانستم كدام داستان، داستان اصلی است ولی وقتی فيلم را ديدم و ديگران داستان اصلی را انتخاب كردند، گفتم خب حالا می دانم فيلم درباره چيست.

آيا بر پايه كتاب ديگری از شما هم فيلم ساخته شده است؟

براساس «از عشق و سايه ها» فيلمی ساخته شده، اين فيلم هم اكنون در شبكه ويدئويی است. عده ای در حال نوشتن فيلمنامه ای بر پايه كتاب «اوالونا» و برخی داستان های كوتاه ديگر هستند. دو پيشنهاد برای كتاب «دختر بخت» دارم اما فعلا نمی خواهم قبول كنم. تصميم دارم كمی صبر كنم.

در حال انجام كار خاصی هستيد؟

در حال حاضر كاری در دست ندارم. ولی اميدوارم كه در آينده نزديك دست به كار شوم.

شنيده ام كه كتاب اول شما از يك نامه شروع شد.

بله، نامه ای به پدربزرگم در شيلی كه در حال مرگ بود. من در ونزوئلا زندگی می كردم و آن موقع نمی توانستم به شيلی برگردم. بنابراين نامه ای برايش نوشتم اما خيلی زود فهميدم كه اولا او هرگز نمی تواند آن را بخواند ثانيا چيزی كه من نوشته ام اصلا نامه نيست و چيز كاملا متفاوتی است. چيزی كه سال ها و سال ها در درونم رشد كرده بود. اما من آماده نوشتن نبودم يا بهانه خوبی برای اين كار نداشتم. من شب ها می نوشتم تنها به اين دليل كه مشغول كاری روزانه بودم. در يك مدرسه كار می كردم. دو شيفت كار می كردم. از ساعت هفت صبح تا يك و از يك تا هفت بعدازظهر، كاری دوازده ساعته كه تمام روزم را می گرفت. حتی فرصت ناهار خوردن نداشتم. بنابراين فقط شب ها می توانستم بنويسم. وقتی دانش آموزانم گاهی می گفتند: «اوه، برا نوشتن وقت نداريم» می گفتم صبح زودتر بيدار شويد و شب ها ديرتر بخوابيد. شرايط مثل موقعی بود كه عاشق می شويد. به هر حال راهی برای با هم بودن پيدا می كنيد حتی اگر پشت يك در حبس شده باشيد.

داستان های شما از كجا سرچشمه می گيرند؟

نمی دانم چطور اتفاق می افتد. يك جورهايی بايد در ذهن شكل بگيرد. بايد منطبق با وجودی كه من هستم نوشته شود، با تجربياتی كه در زندگی ام داشته ام. با توجه به جهانی كه اطرافم را احاطه كرده و برايم جالب است. به طور مثال من نمی توانم رمان حادثه ای بنويسم چرا كه چنين فضاهايی برايم جالب نيست يا كتابی درباره جهان اشتراكی. من نمی دانم كه چنين جهانی اتفاق می افتد يا نه. چنين حالتی را بسيار ملموس حس كرده ام. پس از اينكه كتاب پائولا را نوشتم برای مدتی طولانی دچار بن بست شدم. هر روز جلوی كامپيوتر می نشستم و نمی توانستم چيزی بنويسم. داستان هايی در ذهن داشتم حتی طرح كلی داستان ها را می نوشتم اما نمی توانستم داستان بنويسم. به چه چيزی احتياج داشتم؟ نمی دانم. شايد كمی بازيگوشی يا خوشی، كه نداشتم. افسرده شده بودم و خيلی تلاش می كردم. چه كسی می داند؟

گفتيد كه دچار بن بست شده بوديد. برای چه مدت؟

سه سال.

زمان زيادی است. بعد چه شد؟

برای خودم يك موضوع دست و پا كردم. به ياد آوردم كه من يك روزنامه نگار تجربی هستم و اگر موضوعی داشته باشم و وقت كافی صرف تحقيق كنم می توانم هر چيزی بنويسم. بنابراين موضوعی انتخاب كردم كه تا حد ممكن از مرگ دور باشد. تصميم گرفتم درباره غذا و عشق بنويسم، برای تجليل از زندگی. درباره محرك های جنسی نوشتم. در جريان تحقيق فكر می كنم به خودم برگشتم. گمان می كنم اگر همين فردا هم دوباره به بن بست برسم يا چيزی به من الهام نشود و داستانی اتفاق نيفتد می توانم هميشه به ادبيات غيرداستانی بپردازم.


رضا آشفته: نغمه ثمينی، نمايشنامه نويس و منتقدی است كه سال ها در مجلات سينمايی قلم زده و آثاری از او در صحنه های تئاتر اجرا شده است. همچنين چند سريال برای كودكان و نوجوانان نوشته است. به او چندين جايزه نمايشنامه نويسی اعطا كرده اند و با يك نگاه تحليلی و زيبايی شناسانه می توان از ثمينی به عنوان يك نمايشنامه نويس موفق معاصر ياد كرد. در اين گزارش با يك دهه از تجربيات ثمينی در زمينه نمايشنامه نويسی آشنا خواهيد شد.

نغمه ثمينی در سال 70 وارد دانشكده هنرهای زيبا شد و در آنجا ادبيات نمايشی خواند و از سال 72 به طور جدی نمايشنامه نويسی را شروع كرد. ثمينی موفق شد كه از سال 74 متن هايش را از جشنواره های دانشجويی به سوی جشنواره فجر و كارگردان های حرفه ای سوق دهد. او برای اولين بار يك نمايشنامه به نام «سركش كردن زن رام» را نوشت كه يك فضای فانتزی و اپيزوديك داشت. ثمينی به ياد دارد كه در سال های اول نمايشنامه نويسی مبهوت برتولت برشت شده بود و مدل نگارش برشت خيلی برايش جذاب بود. او در اين باره می گويد: شيوه برشت بی قيد و بی مرز است كه با تعويض مكان و با شگردهايی كه به فانتزی تنه می زد، نويسنده می توانست هر كاری را انجام بدهد. بنابراين اولين كارهايم به شيوه برشت بود. مدلی پيدا كرده بودم كه بعدها فهميدم اين مدل اسطوره ای سفر است. بعد به اين شيوه علاقه مند شدم. يك نمايش به نام «پينوكيو، علامت سوال شايد، علامت تعجب» كه در آن پينوكيو تبديل به يك دختر شده بود و از خانه بيرون می آمد، دو، سه مرحله را طی می كرد و در طی اين مراحل جنگ را می شناخت، ساختارهای اقتصادی آلوده را می شناخت و باز می خواست كه به بهشت آغازين (خانه اش) برگردد كه درها به رويش بسته بود. اين كارها در حد كلاس های دانشكده اجرا شد.

در سال 74 نمايشنامه «وصيت نامه» را بر اساس يك قصه غربی نوشت كه شكوفه ماسوری آن را در اولين دوره جشنواره تئاتر بانوان اجرا كرد. اين نمايشنامه در آن سال برنده رتبه دوم اين جشنواره شد. ثمينی «تابوت ساز خيابان چهل و پنجم» را كه به لحاظ اسمی شباهتی به اسم يكی از قصه های سالينجر دارد، در سال 74 نوشت. اين متن هم در فضايی تيره و تلخ می گذشت. در اين سال ها همچنين چند متن دانشجويی و عروسكی ويژه كودكان و نوجوانان نوشت. كچلك (به كارگردانی آزاده انصاری)، زال و رودابه و سياهپرك (به كارگردانی شيوا مسعودی)، اگر رومئو چند دقيقه ديرتر می رسيد و. . . از جمله اين متن ها است. ثمينی خيلی دوست دارد كه تئاتر عروسكی و كودك را جدی بگيرد، اما اين نوع تئاتر فضای لازم را ندارد. به نظرش موفقيتی كه برای يك نمايش ويژه بزرگسالان هست، در رابطه با آثار كودك و نوجوان اتفاق نمی افتد. جشنواره عروسكی هر دو سال يك بار برگزار می شود، يعنی يك گروه بايد وقت بيشتری برای كار نكردن سپری كنند. اما جشنواره تئاتر فجر گروه ها و نمايشنامه نويس ها را مجبور می كند كه هر سال حداقل يك كار را انجام بدهند.

خاله اوديسه

ثمينی در سال 74 «خاله اوديسه» را نوشت كه آن را در سال 78 بازنويسی كرد و اين نمايش توسط بابك توسلی در سال 80 در تئاتر شهر اجرا شد. بعد از آن «تلخبازی قمر در عقرب» را نوشت كه به عنوان پايان نامه ارائه شد و شهره لرستانی آن را در جشنواره نوزدهم تئاتر فجر اجرا كرد و همين جا پرونده اين اجرا بسته شد. اين دو نمايشنامه در يك مجلد چاپ شد كه هر دو متاثر از هزار و يك شب هستند. ثمينی درباره اين تاثيرپذيری می گويد: از همان سال های اول دانشگاه يك كار تحقيقی را شروع كردم، متل ها و قصه های عاميانه و افسانه های ايران برايم خيلی جذاب بودند. مطالعه آثاری مثل هزار و يك شب و اساطير تاثير خود را بر خاله اوديسه گذاشته اند. تلخبازی قمر در عقرب هم نتيجه تحقيقی بود كه من روی هزار و يك شب انجام می دادم. اين تحقيق هم در كتابی تحت عنوان «عشق و شعبده» نگارش و چاپ شده است. راستش را بخواهيد، تاثير هزار و يك شب هنوز كه هنوز است، از من بيرون نرفته است. او درباره علت علاقه اش به اساطير، افسانه ها، متل ها و فرهنگ می گويد: اين علاقه از دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تشكيل شده است. درباره علت خودآگاه بايد بگويم كه فكر می كردم به ادبيات كهن ما خيلی ظلم شده است. ادبيات كهن ايران پر از قابليت است و همه اين قابليت ها را به خوبی مطرح نمی كنند.

همه فكر می كنند كه اقتباس از ادبيات كهن يعنی اينكه شاهنامه را بردارند و عينا شعرهای آن را در دهان شخصيت ها بگذارند و روی صحنه بياورند. فكر نمی كنند كه به جای بيرون كشيدن ديالوگ بايد ساختار را بيرون بكشند. ناخودآگاهش اين بود كه واقعا هزار و يك شب مرا افسون كرد. يعنی من خيلی ساده سروقتش رفتم و با آن مثل يك كتاب معمولی برخورد كردم. بعد چشم باز كردم و ديدم كه من دو سال است هزار و يك شب را می خوانم. اگر بخواهم قبل ترش را بگويم، كسانی بودند كه برايم افسانه می گفتند. همان هايی كه هميشه وظيفه افسانه گويی روی دوششان است. پدربزرگ ها و مادربزرگ ها، پدرها ومادرها. بنابراين علاقه اش قطعا از قبل بود و از قبل رمز و رازش برايم جذاب بود. من هم مثل همه بچه های ايرانی با همين چيزها بزرگ شدم. موقعی كه تلويزيون اين قدر سيطره نداشت. اما بعدا مسئله برايم تئوريك و مهم شد؛ به دلايل خودآگاه و ناخودآگاه. «خاله اوديسه» يك برداشت آزاد از خاله سوسكه است كه با يك نگاه جديد به مسئله زن می پردازد. آن موقع خيلی درگير اين جور مسائل بودم، بعد از آن ديگر مسئله ام «زن» نيست. تلخبازی قمر در عقرب هم درباره يك شاهزاده جوان و تلخكی است كه با هم به سفر می روند تا شاهزاده عشق قديمی اش را پيدا كند. وقتی برمی گردند، شاهزاده می فهمد كه معشوق ناديده اش همان تلخك است كه تمام مدت با او در سفر بوده است. بن مايه اين اثر بيانگر بازگشت به ارزش های شرقی است كه در هند، چين و عربستان می چرخد و برمی گردد و ساختار افسانه گونه ای دارد. شباهتی بين عملكرد ثمينی با برشت در مراجعه به منابع كهن و شرقی هست.

«دايره گچی قفقازی» و «زن نيك ايالت سچوان» دو اثر برشت هستند كه از نمايشنامه های محبوب ثمينی به شمار می آيند. به خاطر اينكه اين دو نمايشنامه مملو از قصه های جذاب است. در اين دو اثر برشت دست خود را باز گذاشته است كه به هر مكان و فضايی كه می خواهد برود؛ فقط با تعويض اپيزودها همه چيز می تواند رنگ عوض كند. در زمان دانشجويی، برشت برای ثمينی مجرايی برای رسيدن به تئاتر شرق بود تا موقعی كه احساس كرد، می شود واسطه برشت را كنار بگذارد و خودش درباره تئاتر شرق فكر كند. او همچنين شانس می آورد و يكی دو سفر به شرق دور می رود. بنابراين بی واسطه و مستقيم با فرهنگ شرق روبه رو شد و آن وقت متوجه شد كه جذابيت اش خيلی بيشتر است. او با نگارش نمايشنامه «شب مويه ها» درصدد برآمد كه يك دفعه سبك اش را عوض كند. اين متن كاملا رئال و ايرانی است كه در جشنواره دفاع مقدس به كارگردانی عباس غفاری اجرا شد. داستان درباره دو زن جنگ زده است كه زير يك پل زندگی می كنند، مردی هم پيش آنها می آيد كه يك اسير و آزاده جنگی است.

افسون معبد سوخته

نغمه ثمينی آشنايی با گروه نمايش «تجربه» را برای خود يك شانس تلقی می كند. تا قبل از اين زمان تجربيات مطلوبش را با شيوا مسعودی برای كودكان و نوجوانان انجام داده بود و در بخش بزرگسال هيچ وقت از اجراهايش راضی نبود، به جز يكی دو مورد. مانند نمايش «وصيت نامه» - هميشه اين عذاب را داشت كه كارگردان كار خودش را می كند و هيچ توجه ای به متن ندارد. آشنا شدن با كيومرث مرادی يك شانس خوب برای ثمينی است، زيرا در همان قدم اول پی می برند كه زبان يكديگر را می فهمند. مثلا زمانی كه بعضی از افراد، نمايشنامه «افسون معبد سوخته» را می خواندند، می گفتند كه مگر چنين چيزی هم ممكن است، يا اين نمايشنامه قابل اجرا نيست. تنها كسی كه بعد از خواندن نمايشنامه «افسون معبد سوخته»، آن را برای اجرا انتخاب كرد، كيومرث مرادی بود. پس از اجرا همه می گفتند كه ما هم بدمان نمی آمد كه اين متن را كار كنيم. اين اجرای موفق به اين معنا بود كه مرادی خيلی خوب متن را فهميده است. بنابراين ثمينی بودن در كنار كارگردانی همانند مرادی را جدی تر گرفت و اين همكاری به دو نمايش ديگر منجر شد. در «افسون معبد سوخته» كه در سال 79 نوشته شد، داستان يك زن از زبان سه نفر روايت می شود. اين زن زندگی و عشق اش را باخته است، فقط به خاطر اينكه به آرمان های شمنيسم (و بوديسم) وفادار بماند.

در واقع در پايان می فهمد كه تمام زندگی اش را باخته است. يك مرد در كنار اين زن است كه به خاطر نفرت زندگی اش را باخته است و يك جوان نيلوفری هست كه می خواهد خودش و اين جمع را نجات بدهد. او خودش را نابود می كند و معبد را به آتش می كشاند تا همه مجموعه نجات پيدا كنند. در اين متن تقابل عشق و نفرت و مرگ - اين كلمات كليدی زندگی انسان از آغاز تا امروز را در اين متن می توان پيدا كرد. پس از نگارش طرح اوليه «افسون معبد سوخته» ثمينی طی يك سفر 20 روزه برای شركت در سميناری در ژاپن در اسفند ماه 78 به شرق دور می رود. در اين 20 روز معابد و فضاهای خاص ژاپن تاثير زيادی بر روحيه و احوال درونی ثمينی گذاشت و پس از بازگشت از ژاپن تصميم می گيرد كه اين نمايشنامه را بنويسد. علاوه بر سفر به مطالعه پيرامون فرهنگ و ادب ژاپن پرداخت و به طرز ديوانه واری هايكوی ژاپنی می خواند تا زبانش به زبان يك نمايشنامه خاص شرق دور نزديك شود. ولی انگيزه اصلی سفر به ژاپن بود، برای آنكه از شر آن حال و هوا خارج شود، بايد اين نمايشنامه را می نوشت.

اين نمايشنامه در سال 79 در جشنواره تئاتر فجر به عنوان سومين متن برگزيده انتخاب و در سال 80 هم در تئاتر شهر اجرا شد. البته تشابهاتی بين متن ثمينی و امجد (نيلوفر آبی) وجود دارد، اما ثمينی در اين باره می گويد: متاسفانه من هنوز هم نيلوفر آبی را نخوانده ام. برای آنكه همان موقع هم فكر می كردم اگر آن را بخوانم، مطمئنا از آن تاثير می گيرم. نخواندم و. . . فقط عكس های اجرای آن نمايش را ديده ام بعد هم شنيدم، كه انگار خيلی به هم شبيه هستند. هر نويسنده ای كه درگير با افسون شرق دور باشد، بايد يك چنين تجربه ای را پشت سر بگذارد. در پاييز سال 79 ثمينی به شهر وايادوليد - اسپانيا به جای مانده از قرون وسطی يك سفر 5 روزه كرد. اين شهر مركز شكنجه گری در قرون وسطی بوده است. ديدن كليساهای عجيب و غريب و موزه ای با اشيای قرون وسطايی تاثير زيادی بر روحيه ثمينی گذاشت. ضمن آنكه يك روايتی در ذهن او بود كه خيلی دوست داشت آن را كار كند. اين داستان از اين قرار است: «سازنده ميخ های مسيح، پدر كولی ها می شود» اين جمله را شايد از يكی از استادها در يكی از كلاس ها شنيده بود.

اين جمله شايد هم موثق نباشد. ثمينی در گفت وگو با اعضای گروه به اين نتيجه رسيدند كه يكی از طرح ها را برای نوشتن و اجرا انتخاب كنند كه «رازها و دروغ ها» به اين منظور انتخاب شد. اما ثمينی مكان داستان را اورشليم - مرز شرق و غرب قرار داد تا خيلی هم به طرف غرب نرود، در ضمن مسيح هم يك چهره شرقی (خاورميانه) است. داستان درباره خانواده آهنگری است كه همسرش باردار است و می خواهد در شبی بچه اش را به دنيا آورد، اما آنها فقير هستند و پولی ندارند كه قابله ای بالای سر زن بياورند. ناگهان كسی به خانه آنها می آيد و می گويد كه سه تا ميخ برايم بسازيد. بعد مشخص می شود كه اين مرد آمده تا اين ميخ ها را برای دست مسيح ببرد. اين قصه با قصه يك زن كولی و راهب جوان و پدر مقدس كه در قرون وسطی به سر می برند، تركيب می شود. زن و مرد جوان شكنجه می شوند به خاطر اينكه قصه خانواده آهنگر را به شكل جديدی روايت می كنند. اين نمايشنامه تراژيك است و پايان غم انگيزی دارد.

«ميوهای شهر خاكستری» عنوان نمايشنامه ای است كه ثمينی آن را در سال 81 نوشت تا شيوا مسعودی آن را برای شركت در جشنواره تئاتر عروسكی كارگردانی كند. مسعودی می خواست نمايشنامه ای درباره جنگ كار كند و ثمينی دوست داشت روی شخصيت های گربه كار كند. اين خواسته ها با هم تركيب شد و ميوهای شهر خاكستری برای اجرا نوشته شد. ثمينی با اين نمايش دوباره رويكردی به علاقه اش (كار برای كودكان) دارد. اين نمايش احتمالا مهر و آبان امسال با تغييرات تكنيكی در متن و اجرای قبلی اجرا خواهد شد. ثمينی معتقد است كه نمايشنامه نويس حرفه ای كودك كم داريم و برای او هم سخت است كه مدام فضای ذهنی اش را عوض كند و گاهی برای بزرگسالان و گاهی برای كودكان بنويسد. 99 درصد آثاری كه ثمينی برای تلويزيون نوشته، ويژه كودكان و نوجوانان بوده است.

خواب در فنجان خالی

ثمينی كه مدام در شرق دور و غرب سوژه هايی را برای نوشتن می يافت، با «خواب در فنجان خالی» به ايران برمی گردد و البته اين بار نيز از همان فضاهای خاص شرقی و به خصوص تكنيك های روايتگری پيچيده و هزارتومانند بيرون نيامده است. آنها - مرادی و ثمينی - نيز مدام اين نكته را از دوروبری ها می شنيدند كه چرا مدام در شرق دور و خاورميانه دور می زنيد اما به ايران بر نمی گرديد. بنابراين به فكر نوشتن و اجرای يك نمايش درباره ايران افتادند. ثمينی هم دلش برای نوشتن درباره فضاهای ايرانی تنگ شده بود، بنابراين حس كرد كه بايد به اين فضا برگردد. به اضافه اينكه او طرحی داشت كه فقط می توانست در فضای ايران اتفاق بيفتد، در ضمن بازگشت به اين فضا آن قدر برای گروه لذت بخش بود كه به احتمال قوی در نمايش بعدی نيز به يك فضای ايرانی می پردازند.

ادامه دارد


کورش سليمانی: يكی از دغدغه های جدی تئاترهای ايران، از آن زمان كه در پی آشتی اين هنر تازه وارد با آيين های نمايشی خود بوده اند، اين است كه چگونه نمايش تعزيه يا گونه های ديگر نمايش سنتی با ويژگی های خاص خويش می توانند به شيوه ای با تئاتر عجين شده و به ياری اين هماهنگی به تئاتری با رنگ و بوی ايرانی دست يافت و از اين راه نه تنها تئاتر را به عنوان هنری اينجايی هم مطرح كرد، بلكه تماشاگر ايرانی را با صحنه هايی آشنا روبه رو ساخت كه می شناسد و نشانه هايی را درك می كند. اين شايد راهی است كه از سويی تئاتر ما را از حالت سايه وار و دسته چندم انواع پيشرو فرنگی خود دور كرده و جلوه ای ويژه و يگانه به آن می بخشد و از سوی ديگر شايد راهی باشد برای حفظ، ترميم و احيای امروزی شيوه های نمايش سنتی ايران. تئاتر «پل» نوشته رحمانيان و به كارگردانی خودش و حبيب رضايی در اين مسير ارزشمند شكل گرفته و می توان گفت با تحرير نمايشنامه «پل» و اجرای آن گامی جدی در اين راه برداشته شده و بالاخره پلی محكم بين تئاتر و تعزيه در تئاتر ما ساخته شد. داستان، حكايت پل سازی هوشمند و نيك سيرت است كه پس از ساختن پلی برای كاروان كربلا، روزگار سختی را می آغازد كه فرجامی تراژيك دارد. نمايش با نوحه خوانی مداح كه در گوشه صحنه و بر بلندای سكويی قرار گرفته آغاز می شود، نوحه خوانی در اجرای پل علاوه بر فضاسازی مناسب، ترجيع بندی است كه صحنه های مختلف نمايش را به يكديگر پيوند می دهد، البته عامل تكرار شونده ديگری نيز در كار وجود دارد كه همان سكوی متحرك (كه از انتهای صحنه به جلوی صحنه می آيد و در آخر هر صحنه برمی گردد) و صحنه گردن زدن پل ساز بر روی آن است.

استفاده از سكو، طراحی لباس و نوع گريم، وسايل مورد استفاده در اين صحنه و به خصوص بازی بازيگران روی سكو همه حكايت از تاثيرپذيری آگاهانه كارگردانی از تعزيه است؛ حضور بازيگران ايفاگر ياران امام حسين و امام خوان اجرا و استقرار دايره وارشان بر صحنه، تاثر و خروج بازيگران از بازی اصلی خود هنگام نوحه خوانی، استفاده از اشيا و ابزار صحنه ای همچون شمشير جلاد و اسب ها و. . . با خصوصيتی تئاتريكال و نمايشی كه اوج آن در تئاتر فاصله گذاری متاثر از نمايش های شرقی چون تعزيه است، نيز به همراه ويژگی های ديگر در اين نمايش جملگی از سعی كارگردانی اجرا برای استفاده تئاتری از عناصر تعزيه يا اجرای تعزيه ای بر مبنای اصول تئاتر حكايت می كند. اجرای «پل» در زمينه خلق تصاوير نمايشی و بديع و همچنين پديد آوردن ميزانسن های هوشمندانه وتاثيرگذار بر صحنه نيز موفق بوده است. تصوير عبور پارچه سبز و سرهايی كه روی لبه بالايی آن قرار می گيرد و پارچه های سرخ آويزان كه دقيقا زير گردن بازيگران است و به تدريج تمام پل را می پوشاند، ميزانسن صحنه عبور پل ساز، شاگرد و همسر حامله اش از روی پل هنگامی كه پل ساز قصد تعمير پل را دارد و با شاگرد خود كه مخالف است به جدل می پردازد در زمانی كه زن از درد به خود می پيچد، هيجان و اضطراب فزاينده ای را پديد می آورد كه با مرگ زن و تصوير عروسك سياه در گوشه صحنه به اوج خود می رسد، عروسكی كه با رنگ سياه خود پرده از خيانتی جانكاه در برابر چشمان پل ساز دردمند برمی دارد.

نمايشنامه «پل» هر چند با در نظر گرفتن امكانات تعزيه شكل اصلی خود را بازيافته، اما در ادامه با پيروی از ظرايف نمايشنامه نويسی هر چه كامل تر شده و ما در اجرای «پل» با اثری روبه رو هستيم كه نمايشنامه شايد مهم ترين و تاثيرگذارترين عنصر ساختاری آن است. تعليق حادث از صحنه های سكوی متحرك (گردن زنی) و اينكه آيا جلاد بالاخره گردن پل ساز را می زند يا خير، جذابيت ماجرای پديد آمده، شخصيت های قابل باور، تلفيق تراژدی با طنز و تضاد حاصل از اين تركيب، فضاسازی خوب (كه البته با توجه به تغييرات صحنه ای موجود كار دشواری بوده چرا كه علاوه بر فضاسازی برای هر صحنه هماهنگی بين صحنه ها از اين لحاظ هم مطرح است)، استفاده از عبارات تاثيرگذار شاعرانه و تكان دهنده ای چون «لحظه های نعنايی»، «سی هزار و هفتاد و يك غنيمت»، «دوازده هزار نامه در عرض بيست روز»، «بيش باد و كم مباد» و. . . كه ضمنا با تكرار اعداد و ارقام ويژگی مهندس بودن و اهل حساب و رياضی بودن پل ساز را تقويت كرده است به همراه ديالوگ های پيش برنده، موجز و اثرگذاری مثل «دل هايشان با حسين است و شمشيرهايشان با بنی اميه»، «گناه من چيست كه در اين دنيا هر چيز به چند كار می آيد و هر كار با ديگری در جدل» و بازی با كلمات و حالت ها مثل واژه «خنده دار» در عبارت «هم خنده داشت هم دار» و جايی كه جلاد می گويد: «نمی دانم چرا تو را نمی كشم كه هم خود راحت شوم هم تو» حالتی خاص را پديد آورده كه علاوه بر طنز كلامی آن، پذيرش و پيگيری تعليق صحنه های گردن زنی پل ساز را با گفتن اين جمله، باری تماشاگر جذاب تر و شيرين تر می سازد. در كنار تمام نكات ياد شده بايد به طراحی خوب صحنه، افكت های صوتی ايجاد شده توسط نوازنده و بازی بسيار ديدنی احمد آقالو در نقش پل ساز، به همراه رضا بابك، علی عمرانی و بعضی بازيگران ديگر هم اشاره كنم كه نهايتا به اجرای نمايش «پل» بسيار كمك كرده اند. در آخر بايد گفت هر چند صحنه آخر روی پل پس از عبارت «آن روز كه بيايد» به تخيل سازی اين جمله و نهايتا به كار به عنوان پايان بندی آن لطمه زده است ولی «پل» تا آنجا كامل است كه نقاط ضعفی اين چنينی را به راحتی می شود ناديده گرفته و به خاطر اجرای اين اثر، به گروه پرچين و پديدآورندگان «پل» تبريك گفت.


احمد غلامی: ستون داستان 81 به نقد و بررسی داستان های تأليف و ترجمه اين سال می پردازد. اين بار كتاب «سيماب و كيميای جان» نوشته رضا جولايی نقد می شود.

اگر بخواهيد با كتاب «سيماب و كيميای جان» رضا جولايی همسفر شويد، ممكن است ابتدا ترس از نثر و زبان كهن اثر، از سفر بازتان دارد. اما اين تصور در همان صفحات نخستين كتاب از بين می رود. نثر و زبان كتاب پيوند بسيار نزديكی با مضمون آن دارد و ضرباهنگ آن به گونه ای است كه روان و راحت پيش می رود. رضا جولايی برای پرهيز از سكون و رخوت در نثر جملاتش را آهنگين و كوتاه كرده تا داستان پرشتاب روايت شود. اين موفقيتی است كه نويسنده به آن دست می يابد: انتخاب نثر و زبانی كهن، اما روان و سليس به دور از تكلف ها و تصنع های فخرفروشانه. سيماب و كيميای جان داستان اصلی و داستان های فرعی پر كشش و جذابی دارد؛ پر از ماجراها و تصاوير زيبا و حيرت انگيز است كه ما را در برابر قوه تخيل نويسنده غافلگير می كند. داستان هايی تكان دهنده است كه هر يك به تنهايی می تواند داستان بلندی باشد، كودكی سردار مسيحی و خانواده اش. كودكی سخت و پر مرارت. پدری فرومايه كه نان از دهان فرزندانش می قاپد، پدری كه شب بيدار می شود و در برابر راوی داستان فرزند شيرخواره اش را می كشد تا نان خوری كمتر شود. اينها تصاويری است كه تخم نفرت را در سينه راوی می كارد و زمانی كه گناه برادرش را به گردن می گيرد و پدر او را گوشمالی می دهد و برادر بزرگتر دم نمی زند هرگونه بخشش و گذشت در او می ميرد. راوی داستان در هنگامه سرما، زمانی كه بر روی داربست به روی زمين و هوا گرفتار است و همه در انتظار تا دست های او بی حس شود و فروافتد، عالی جناب او را نجات می دهد و مسير زندگی اش را عوض می كند.

سردار مسيحی به دست بارتولومئو هم نقاشی می آموزد و هم جنگاوری. اين دو چيز متضاد همان دو روح متخاصم هستند كه هر يك در او زبانه می كشند. سردار مسيحی از فقر و خشونت پدر گريخته و همه چيز خود را انكار می كند. حتی در برابر مرگ برادرش كه به دار آويخته می شود سكوت می كند تا گذشته خود را پاك كند. او هرگونه پيوندی را با گذشته خود می گسلد تا پا در راه موفقيت و صعود بگذارد. شيطان قدرت در وجود او لهيب می كشد. او از فراد ليچينو می آموزد چون روباه فريبكار باشد و گرگی درنده و خونخوار. ترحم برای او معنايی ندارد. ترحم و دلسوزی از آن آدم های كم مايه و سست عنصر است. سردار مسيحی وجودی پر از نفرت دارد. از همه بيزار است. از استادانش، مغولان كه در راه آنان می جنگد؛ چراغ راه او نفرت است و شمشيری كه با خون همه چيز را می شويد و می روبد تا به بلندی قدرت و مقام برسد. اوج نفرت او از هم كيشان زمانی است كه ايغور را در تنگ محاصره به دام می اندازد و با نفرتی عميق همرزم خود را می كشد تا از رفتارهای تحقيرآميزش انتقام بگيرد و سند فتح را به نام خود كند. اين راوی پرنفرت همان نقاش است كه اينك نشسته و عكس مارتا را می كشد. زنی كه عشق را برايش به ارمغان آورده و جالب اينكه خودش دلباخته سردار نمی شود، فقط زندگی اش را مديون اوست. تا آخر نيز سردار در صورت عشق مارتا می سوزد. اين رابطه سردار (عطش عشق او به مارتا) و نگاه احترام آميز مارتا به سردار زيبايی رابطه را غنا می بخشد. سردار اكنون به دنبال معنای زندگی است.

معنايی كه او سال ها به دنبالش بوده و در سياهی و خون آن را می جسته است. او نه تنها مرگ را احساس نمی كرده، بلكه تعبير درستی نيز از قدرت نداشته است. او می كشته و كشته نمی شده. مرگ برايش معنايی نداشته، فقط از كينه و شقاوت لبريز بوده است. سردار در قلعه مردگان به زندگی تازه ای دست می يابد، بهتر است بگوييم در زندگی گذشته ترديد می كند. اين ترديد را سالك پير در جان او می اندازد. سردار از دستور خان بزرگ سرپيچی می كند و مارتا را به نزدش نمی فرستد. خان انتقام اين سرپيچی را از زن و فرزندانش می گيرد و با شقاوت آنان را می كشد. سردار در ترديد خود راسخ است مارتا را فراری می دهد و سالك و جذاميان از شهر دفاع می كنند و يكی از زيباترين صحنه های حسی داستان شكل می گيرد. نكته ظريف داستان اين است كه اين سردار در فرارش به ديری می رسد و در آنجا مارتا و دخترش را پناه می دهد و خود دست به كار نقاشی قديسان می شود. ملحدی خون ريز كه اينك دست سرنوشت او را واداشته تا عكس مسيح و يحيای تعميددهنده را بر ديوار نقش كند. تصاويری كه او می كشد اشك به چشمان راهبان می نشاند. سينه اين سردار هنوز ميدان مبارزه با ابليس است. ابليس هنوز برتر است زيرا سال ها راهنمايش بوده است و به همين دليل او با صراحت بر الحاد خود اعتراف می كند، اما خداوند نيز از اين گوسفند گرگ شده دست برنمی دارد و سرنوشت اش را به دلخواه رقم می زند تا از زندگی معنايی را بيابد تا رستگار شود.

رضا جولايی، بسيار دقيق عشق به قدرت و شرارت و پليدی را به تصوير می كشد. بسياری از آدم های داستان او بد و نفرت انگيزند و آدم های اندكی هستند كه در اين سراپرده در دلشان موج انسانيت تلاطم دارد. تصوير راهبانی كه به قلعه مردگان می رسند و جنازه های تكه تكه شده پدرانشان را به خاك می سپارند از تصاوير فراموش نشدنی اين رمان است. سرما و يخبندان چنان زيبا توصيف می شود كه سرمايی عميق از زمستان و خشونت آدم درون خواننده را می لرزاند. رمان سيماب و كيميای جان ساختاری محكم و دقيق دارد و مهمترين ويژگی روايت آن كه واقعا كلاس درسی برای داستان نويسان جوان است، همانا افشای اطلاعات يا دادن اطلاعات به خواننده است. جولايی به بهترين و منظم ترين شكل اطلاعات داستانش را ذره ذره؛ و با نكته سنجی به خواننده منتقل می كند. سيماب و كيميای جان كتاب سترگی است. من آن را در همان ژانری كه نويسنده اش نوشته و خلق شده نقد و بررسی كردم. انتقادم را به اين نوع رمان ها بيان نكردم و درباره جايگاه آنان در دوره معاصر كه دوره انسان های كوچك و نسبی است كه ابرانسان نيستند و نگاهشان و وجودشان مملو از اضطراب دنيای مدرن است، چيزی نگفتم.


سروش حبيبی و هرمان هسه

سروش حبيبی، مترجم كهنسال و خوش سابقه آثار جديد خود را توسط نشر ققنوس منتشر می كند. حبيبی كه در پاريس زندگی می كند دو اثر از هسه و سگ سفيد از رومن گاری را آماده چاپ دارد. «داستان دوست من» كه يكی از زيباترين نوشته های هرمان هسه است قبل از انقلاب توسط نشر «رز» منتشر شده بود و چاپ جديد آن را در آينده ای نزديك نشر ققنوس به بازار خواهد فرستاد. «مجموعه داستان های هسه» نيز كتاب ديگر اين مترجم است كه به واسطه علاقه اش به اين نويسنده سترگ آلمانی آن را ترجمه و توسط ققنوس چاپ خواهد كرد. سومين كتاب حبيبی تجديد چاپ رمان مشهور رومن گاری يعنی «سگ سفيد» است. اين رمان كه چاپ آخر آن ناياب شده است، با چاپی دوباره می تواند در ليست كتاب های پرفروش امسال قرار بگيرد. ناشر اين كتاب هم ققنوس است.

نويسنده راه های پيچيده

ناتالی ساروت نويسنده بزرگ فرانسوی و از سرآمدان جريان رمان نو، كم كم جا پای مارگريت دوراس می گذارد. بعد از اقبال چشمگير ترجمه آثار دوراس، نشر نيلوفر قصد دارد با چاپ سلسله وار برخی از مهم ترين نوشته های اين نويسنده او را در بين قشر ادبيات خوان ايرانی مطرح كند. بعد از چاپ «صدايشان را می شنويد» و «كودكی» مهشيد نونهالی «كيهان نما» را آماده چاپ دارد. اين رمان كه به گفته برخی از منتقدان بهترين و خوش خوان ترين اثر ناتالی ساروت است برعكس اعم نوشته های پيچيده و مغلق او از اقبال عمومی نيز برخوردار بوده است. اين رمان را بر طبق روال سابق مهشيد نونهالی ترجمه كرده و انتشارات نيلوفر آن را منتشر خواهد كرد. ناتالی ساروت در سال 1900 به دنيا آمد و در سال 1999 از جهان رفت.

معروفی و پرده آخر

اين روزها كمتر جايی است كه مربوط به ادبيات باشد و نامی از «عباس معروفی» به ميان نيايد. تجديد چاپ پی درپی كتاب های او و چاپ مجموعه داستان های جديد او باعث شده تا ما دوباره كتاب هايش را در دست بگيريم. در روزهايی كه منتظر «فريدون سه پسر داشت» و «نام تمام مردگان يحيی است» هستيم، مجموعه نمايشنامه ای از او منتشر می شود. «آونگ خاطره های ما» مشتمل بر سه نمايشنامه معروفی است با نام های: تا يك ماه ديگر، ورگ و آونگ خاطره های ما در كنار يكديگر قرار گرفته اند. اين كتاب زير چاپ است و تا يك ماه ديگر منتشر خواهد شد. ناشر اين مجموعه نمايشنامه نشر ققنوس خواهد بود.

تاريكی جمع خوانی

محمد يعقوبی «از تاريكی» را به همراه گروهش در خانه هنرمندان می خواند. به گزارش خبرنگار فرهنگی ايلنا، اين نمايشنامه در سال 80 از سوی هيأت بازبينی بيستمين جشنواره بين المللی تئاتر فجر به دليل محتوايی و اخلاقی رد شد اما يعقوبی با اصلاحات جزيی «از تاريكی» را در برنامه نمايشنامه خوانی ای كه با همكاری موسسه انديشه سازان و خانه تئاتر در 24 خرداد ماه برگزار می شود، مورد قضاوت عموم قرار خواهد داد. يعقوبی معتقد است كه اين نمايش فقط بنا به خواست يكی از اعضای هيأت بازبينی جشنواره تئاتر فجر رد شده است و اين داور همچنين در گفت وگوهای خود اذعان داشته كه از تاريكی به دليل ضعف تكنيكی از گردونه نمايش های برگزيده فجر حذف شده است. اكنون يعقوبی می خواهد ثابت كند كه گفته های اين بازبين صحت ندارد به همين منظور قبلا نيز بخشی از اين نمايشنامه را در مجله هنرهای نمايشی چاپ كرده است. اين كارگردان خلاق در ادامه متذكر می شود كه پس از برنامه نمايشنامه خوانی، از تاريكی را در سايت شخصی خود قرار می دهد تا همچنان فرصت برای قضاوت عمومی علاقه مندان باشد. يعقوبی درباره برنامه نمايشنامه خوانی كه از سوی موسسه انديشه سازان برگزار می شود، نظر خوشبينانه ای دارد و می گويد: اين موسسه كه در حوزه نشر كتاب های كنكور فعاليت دارد، بنا به هر دليلی كه اقدام به اين امر فرهنگی كرده باشد، حركت اش قابل پذيرش و ستايش است.

تلاش برای تفاهم زن و شوهر

سپيده نظری پور برای اجرای نمايش «الكتر» در سالن سايه با مشكل روبه رو شده است. اين كارگردان، طراح و بازيگر نمايش «الكتر» ضمن بيان اين مطلب توضيح داده است كه با چند مشكل عمده روبه رو است. او می گويد: اول اينكه به من گفته اند بايد قسمت سايه (شروع نمايش) را حذف كنم، برای آنكه مسئولان تئاتر شهر اعلام كرده اند، هر شب نمی توانند پروژكتورهای سايه را جابه جا كنند، البته هنوز اين مورد را نپذيرفته ام و به دنبال ترفندی می گردم تا به خواسته ام برسم. دوم اينكه صحنه ای در پرده آخر است كه خون از تخت جاری می شود، به همين منظور از 4 پمپ در طراحی صحنه استفاده كرده ام اما نمی دانيم چطور بايد اين پمپ ها را هر شب جمع و نصب كنيم. سوم اينكه نمايش ما قرار است بعد از نمايش هزاردستان رايانی مخصوص اجرا شود. آن نمايش دارای كف سفيد با خطوط سياه است، اما ما برای اجرای الكتر ، به كف سياه نياز داريم. بنابراين بايد به دنبال راه حلی باشيم كه به اجرای هر دويمان لطمه وارد نشود.گفتنی است كه سپيده نظری پور و مهرداد رايانی مخصوص با يكديگر زن و شوهر هستند. نظری پور می گويد: دو نمايش هزاردستان و الكتر به لحاظ شكل و محتوا هيچ تناسبی با هم ندارند و در عين حال از من و رايانی مخصوص خواسته اند كه به تفاهم برسيم.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو