|

ترجمه مجتبی پور محسن: با وجود آنكه ايزابل آلنده شركت در مصاحبه ها را خسته كننده می داند و اعتقاد دارد كه مصاحبه، او را از كار مهم نوشتن بازمی دارد، اما نشان می دهد كه با صراحت محبت آميزش، به خوبی از پس مصاحبه برمی آيد. به كوتاه ترين سوالات پاسخ های مفصلی می دهد چرا كه در هر كلمه دقت زيادی می كند. به نظر می رسد كه او جملاتش را با معيار يك نويسنده می سنجد. هر كلمه از لحاظ شفافيت، وضوح و ريتم اندازه گيری می شود. آلنده آنقدر راحت و در عين حال با دقت، انگليسی حرف می زند كه گاهی سخت است آدم باور كند كه او تنها به زبان اسپانيايی می نويسد. كارهای او تقريبا به تمام زبان های زنده دنيا ترجمه شده است. وقتی اولين كتابش «خانه ارواح» در سال 1982 در اسپانيا منتشر شد، ديری نپاييد كه شهرت آلنده مرزهای جغرافيايی را پشت سر گذاشت. ايزابل آلنده در سال 1942 در كشور پرو متولد شد. حداقل يكی از آثار او در كشورهای آلمان، شيلی، سوئيس و مكزيك به عنوان كتاب سال شناخته شده است. آلنده از دانشكده های بيتس، دومينيكن و كلمبيا و دانشگاه نيويورك دكترای افتخاری دريافت كرد. همچنين نشان شواليه هنر فرانسه نيز به او تعلق گرفته است. وی در سال 1994 از سوی بنياد اكثريت فمينيست به عنوان فمينيست سال برگزيده شد. در توصيف ميزان موفقيت آلنده بايد گفت كه او يك اتاق كوچك در خانه ای كه با شوهرش ويلی، شريك است و در كاليفرنيا قرار دارد، دست و پا كرده تا جوايز و نشان های افتخارش را در آنجا جای دهد. نشان هايی كه هريك به زبانی متفاوت نوشته شده است. آوازه بين المللی اين دختر روزنامه نگار كه هميشه با عرصه سياست در ارتباط بوده گستره وسيعی داشته است. او برادرزاده سالوادور آلنده، رئيس جمهور فقيد شيلی است كه اصلاحات راديكال سوسياليستی اش، شيلی را به سمت يك انقلاب سوق داد. انقلابی كه نهايتا به كودتای نظامی عليه او منجر شد. رئيس جمهور آلنده در جريان كودتا به قتل رسيد.
ايزابل آلنده، در زمان كودتا، روزنامه نگار بود. او درباره آن روزها می گويد: «من روزنامه نگار خوبی نبودم. واقعا كارم خيلی بد بود. » اما او دريافت كه به عنوان يك روزنامه نگار نمی تواند بی سروصدا در پشت صحنه محو باشد: «من تهديد می شدم. تمام بيست و چهار ساعت روزم را از دست می دادم. » ايزابل گمان می كرد كه مهاجرتش از شيلی به ونزوئلا تبعيدی كوتاه مدت و موقتی خواهد بود: «ما فكر كرديم ـ من و همسرم ـ كه من می توانم دو ماه خارج از كشور زندگی كنم و بعد بی سروصدا برگردم. » اما او متوجه شد كه چنين چيزی ممكن نيست بعد از دو ماه شوهر و دو فرزندش نيز به ونزوئلا رفتند تا بار ديگر خانواده شان شكل بگيرد. آنها هرگز فكر نمی كردند كه سيزده سال در ونزوئلا بمانند: «ما هميشه فكر می كرديم كه حكومت ديكتاتوری در شيلی، در كشوری كه پيشينه طولانی دموكراسی دارد دوام نمی آورد. ما فكر می كرديم كه امكان پذير نيست اما اين ديكتاتوری هفده سال دوام آورد.» با اين اوصاف شايد چندان تعجب برانگيز نباشد كه رمان های او پر از شخصيت های تبعيدی باشد: «كم اهميت ها». خودش اين شخصيت ها را با چنين عنوانی توصيف می كند: «حتی اگر آنها واقعا تبعيدی هايی نبودند كه مجبور بودند كشور را ترك كنند، آنها از چتر حمايتی دولت حاكمه محروم بودند. من آدم هايی را كه روی لبه پرتگاه می ايستند و احساس امنيت نمی كنند، دوست دارم. » شايد مثل خودش. مثل اليزا، قهرمان رمان آخرش «دختر بخت» كه در جريان گلدراش gold rush (انقلاب هجوم مردم به سوی كاليفرنيا در سال 1849 به خاطر كشف طلا) دختری باهوش، جسور و مجذوب كننده است. به محض آنكه اين كتاب در اكتبر سال 1999 به زبان انگليسی منتشر شد به سرعت در صدر ليست پرفروش ترين ها در دو كشور كانادا و ايالات متحده قرار گرفت. آلنده خالق شش اثر داستانی ديگر و يك اثر غيرداستانی نيز هست. او مصاحبه ای با مجله ژانويه انجام داده است.
• • •
• اگر نويسنده نبوديد، آيا در خانه آشپزی می كرديد؟
نه، عاشق می شدم يا كار ديگری می كردم كه مطمئنا شستن ظرف ها نبود! با نوه هايم بازی می كردم. من عاشق نوشتن هستم. اين فرآيند را دوست دارم و هرگز به پيامدهايش فكر نمی كنم. من فقط عاشق ساعت هايی هستم كه در تنهايی خودم در اتاقم، كلمات را يكی پس از ديگری اضافه می كنم تا جهانی را خلق كنم كه مال من است و اين چيزی است كه دوست دارم. وقتی كتاب منتشر می شود يكسری درخواست ها و حرف های احمقانه شروع می شود. كتابم به زبان های مختلف ترجمه و منتشر می شود و هر ناشری می خواهد كه نويسنده در آنجا باشد تا بتواند كتاب ها را يكی يكی بفروشد و اين غيرممكن است چرا كه در اين صورت وقتی برای نوشتن باقی نمی ماند. برای نوشتن بايد در درونتان منبعی داشته باشيد و اين منبع هميشه بايد پر باشد. وقتی برای يك تور كتاب به جاهای مختلف می رويد همه چيز را افشا می كنيد و در نهايت خالی می شويد. زياد حرف زدن هم تبعاتی دارد. توضيح دادن درباره چيزی كه توضيح دادن نيست. چرا می نويسيم؟ چه كسی می داند چرا می نويسيم. معمولا توضيحاتی كه منتقدين يا اساتيد دانشگاه درباره كتاب می نويسند، هيچ ارتباطی به اينكه نويسنده چرا می نويسد، ندارد.
• كدام كتابتان را بيشتر دوست داريد؟
كتاب خاصی را بيشتر از بقيه دوست ندارم چرا كه يك كتاب را محصولی مستقل نمی دانم. نوشتن تجربه ای در جريان است. كتاب من بازتاب چيزهايی است كه در زندگی من اتفاق می افتد. ولی مهم ترين كتاب در زندگی ام «پائولا» بوده است. چرا كه اين كتاب مرا از خودكشی و پائولا را از فراموشی نجات داد. به تعبيری «پائولا» برای گرامی داشت زندگی نوشته شده است. بزرگداشت چيزهايی كه برايم اهميت دارند، خانواده، زندگی، عشق. كتاب درباره مرگ نيست.
• آيا شخصيتی در كتاب هايتان هست كه هنوز با او زندگی می كنيد و ذهنتان را مشغول خودش كرده باشد؟
من شخصيت هايی داشته ام كه در كتاب های مختلف آمده اند، نه در همه آنها بلكه در بعضی از آنها. نمی دانم آن شخصيت از كجا می آيد. در «اوالونا» يك بازرگان عرب بود. در دختر بخت او «تائوچی ان» است. شخصيتی كه در هيأت پدر يا برادر بزرگتر ظاهر می شد كه می تواند عاشق باشد يا نباشد. او هميشه منجی است. كسی كه به خاطر ابراز همدردی اش ناكام می ماند. كسی كه هر كاری برای كمك به ديگری انجام می دهد. حالا كجا پيدايش كنم؟ فكر می كنم اين شخصيت برگرفته از شخصيت عمويم در سنين نوجوانی ام باشد. عمويم پابلو، شبيه اوست. او در «خانه ارواح» دكتر است.
يكی از نكاتی كه در كتاب «دختر بخت» مرا به تعجب واداشت اين بود كه من چيزهای زيادی درباره دوره تاريخی سال های 1849 و هجوم به كاليفرنيا خوانده ام ولی اين اتفاق هرگز از چشم اندازی غيرآمريكايی نوشته نشده است. به همين دليل بسيار مضحك، خشك و فريبنده بوده است. هميشه از نگاه مردم سفيدپوست نوشته شده.
بله. اگر تاريخ آفريقا را كه محققان سفيدپوست نوشته اند بخوانيد با زاويه ای كاملا متفاوت نسبت به چيزهايی كه واقعا آنجا اتفاق افتاده مواجه می شويد. در مورد واقعه هجوم به كاليفرنيا همين گونه است. اولين چيزی كه بايد بدانيد اين است كه كاليفرنيا تا نه سال پس از كشف طلا هم متعلق به كشور مكزيك بود. مردم آنجا اسپانيايی حرف می زدند. آنجا تا قبل از آنكه مكزيك در جنگ با ايالات متحده شكست بخورد، و تگزاس، آريزونا، يوتا و نيمی از كلرادو، نيومكزيكو و كاليفرنيا را از دست بدهد، كاملا اسپانيايی بود. تا سال 1848 مردم آنجا معدن كار بودند تا اينكه يكسال بعد پذيرفتند كه جزو قلمرو آمريكا باشند. يكی از نوه هايم در كلاس چهارم درس می خواند. او در مدرسه چيزهايی درباره واقعه گلد راش ياد می گيرد. معلم او كتابم را خواند و از من خواست كه به مدرسه بروم. رفتم. معلم گفت كه آنها هرگز از چشم انداز يك مهاجر رنگين پوست ماجرا را نخوانده اند. هرگز از نگاه بازندگان ماجرا، نه مردمی كه پيروز شدند و منطقه را به دست آوردند با قضيه مواجه نشده اند. اما بسياری از كسانی كه آنجا بودند و شكست خوردند، شيليايی و پرويی بودند. سفيدپوستان، قوانين را عليه رنگين پوست ها وضع كردند. به ويژه عليه چينی ها. بدترين رفتارها عليه چينی ها اعمال می شد. من از كجا اينها را فهميدم؟ خب نيمی از آن را در شيلی. معدن كاران شيليايی كه به جست وجوی طلا آمده بودند پس از يكسال اخراج شدند. مهاجران شيليايی روی معدن ها كار كردند، طلاها را كسان ديگری بردند. بنابراين آنها برگشتند. اما آنها به خانه نامه می نوشتند. موضوع در مطبوعات منعكس شد. يكی از آنها كتابی در اين مورد نوشت. تحقيق از اين چشم انداز بسيار جالب است. همچنين نامه های معدن كارانی كه به گلد راش رفتند و از آنجا به خانه نامه نوشتند. اين نامه ها بسيار جالب است. به خاطر آنكه در اين نامه ها می خوانيد كه آنجا يك ليوان شير بسيار گران بود چرا كه كسی نمی توانست از گاوها شير بدوشد. يك قرص نان ارزشمندترين چيز بود، هيچ كس نبود كه نان بپزد.
• چه چيزی باعث شد كه اين كتاب را بنويسيد؟
من در سال 1987 به آمريكا سفر كردم چرا كه عاشق كسی شده بودم. قضيه برمی گشت به دوازده سال پيش و پنج كتاب قبل.
• زندگی هم به سوی نوشتنش می رفت؟
بله، من كتابی درباره زندگی اين شخصيت می نوشتم و می بايست تحقيق می كردم. چرا كه وقتی به كاليفرنيا می رفتم چيزی درباره آنجا نمی دانستم بعد فهميدم كه سان فرانسيسكو فقط صد و پنجاه سال قدمت دارد. فكر كردم چطور اين چنين جامعه ای با فرهنگ، زيبا، مخلوط و متناقض تنها در صد و پنجاه سال شكل می گيرد؟ فهميدم كه گلد راش، دليلی بود كه مردم را از هر جای دنيا به آنجا كشاند و در همان ابتدا نيز آنجا تنوع يك كلان شهر با تعاريف امروزی را داشت.
• زمينه تبعيد هميشه در لابه لای كتاب های شما هست؟
قهرمانان بسياری از شخصيت های كتاب من «كم اهميت ها» هستند. حتی اگر در واقع آنها تبعيدی نباشند كسانی هستند كه بايد كشورشان را ترك می كردند. آنها از چتر حمايتی دولت حاكمه محروم بودند. من آدم هايی را كه لبه پرتگاه می ايستند و پناهگاهی ندارند، دوست دارم. وقتی كه تمام توان درونتان را بيرون می ريزيد، چرا كه احتياجی به آن نداريد در پناه هستيد. ولی وقتی در وضعيتی بحرانی مثل جنگ قرار می گيريد به همه آن نيرو احتياج داريد. اينجاست كه می فهميد آن منبع باورنكردنی انرژی را در درونتان داريد.
• منظورتان از «كم اهميت ها» چه كسانی هستند؟
مثلا تمام قهرمان های كتاب های من خارجی هستند. مهاجران، تبعيدی ها، همجنس بازان، سارقين، بی سوادان، زنان فقير، يتيمان و آدم هايی كه در رفاه به دنيا نيامده اند. اگر هم مثل «خانه ارواح» در خانواده ای مرفه متولد شده باشند چيزهايی در زندگی شان هست كه آنها را به حاشيه می راند. آدم هايی كه سزاوار نيستند.
• بنابراين در حاشيه جامعه هستند.
دقيقا.
• درباره فيلمی كه از روی كتاب «خانه ارواح» ساخته شده چه نظری داريد؟
فيلم را دوست دارم. البته فيلم متعلق به فضای آمريكای لاتين نيست. فيلم خصوصياتی اسكانديناويايی دارد. ولی فيلم را می پسندم. جالب بود. از ديدنش لذت بردم. وقتی فيلم را تماشا می كردم. . . (می خندد) واقعا فكر می كنم قبل از ديدن فيلم نمی دانستم در بيشتر كتاب هايم ـ و به خصوص در كتاب اولم ـ چه كار كردم. برای من تمام داستان های كتاب از درجه اهميت يكسان برخوردار بودند. تمام شخصيت ها قهرمان بودند. نمی دانستم شخصيت اول يا دوم داستان كيست. نمی دانستم كدام داستان، داستان اصلی است ولی وقتی فيلم را ديدم و ديگران داستان اصلی را انتخاب كردند، گفتم خب حالا می دانم فيلم درباره چيست.
آيا بر پايه كتاب ديگری از شما هم فيلم ساخته شده است؟
براساس «از عشق و سايه ها» فيلمی ساخته شده، اين فيلم هم اكنون در شبكه ويدئويی است. عده ای در حال نوشتن فيلمنامه ای بر پايه كتاب «اوالونا» و برخی داستان های كوتاه ديگر هستند. دو پيشنهاد برای كتاب «دختر بخت» دارم اما فعلا نمی خواهم قبول كنم. تصميم دارم كمی صبر كنم.
• در حال انجام كار خاصی هستيد؟
در حال حاضر كاری در دست ندارم. ولی اميدوارم كه در آينده نزديك دست به كار شوم.
• شنيده ام كه كتاب اول شما از يك نامه شروع شد.
بله، نامه ای به پدربزرگم در شيلی كه در حال مرگ بود. من در ونزوئلا زندگی می كردم و آن موقع نمی توانستم به شيلی برگردم. بنابراين نامه ای برايش نوشتم اما خيلی زود فهميدم كه اولا او هرگز نمی تواند آن را بخواند ثانيا چيزی كه من نوشته ام اصلا نامه نيست و چيز كاملا متفاوتی است. چيزی كه سال ها و سال ها در درونم رشد كرده بود. اما من آماده نوشتن نبودم يا بهانه خوبی برای اين كار نداشتم. من شب ها می نوشتم تنها به اين دليل كه مشغول كاری روزانه بودم. در يك مدرسه كار می كردم. دو شيفت كار می كردم. از ساعت هفت صبح تا يك و از يك تا هفت بعدازظهر، كاری دوازده ساعته كه تمام روزم را می گرفت. حتی فرصت ناهار خوردن نداشتم. بنابراين فقط شب ها می توانستم بنويسم. وقتی دانش آموزانم گاهی می گفتند: «اوه، برا نوشتن وقت نداريم» می گفتم صبح زودتر بيدار شويد و شب ها ديرتر بخوابيد. شرايط مثل موقعی بود كه عاشق می شويد. به هر حال راهی برای با هم بودن پيدا می كنيد حتی اگر پشت يك در حبس شده باشيد.
• داستان های شما از كجا سرچشمه می گيرند؟
نمی دانم چطور اتفاق می افتد. يك جورهايی بايد در ذهن شكل بگيرد. بايد منطبق با وجودی كه من هستم نوشته شود، با تجربياتی كه در زندگی ام داشته ام. با توجه به جهانی كه اطرافم را احاطه كرده و برايم جالب است. به طور مثال من نمی توانم رمان حادثه ای بنويسم چرا كه چنين فضاهايی برايم جالب نيست يا كتابی درباره جهان اشتراكی. من نمی دانم كه چنين جهانی اتفاق می افتد يا نه. چنين حالتی را بسيار ملموس حس كرده ام. پس از اينكه كتاب پائولا را نوشتم برای مدتی طولانی دچار بن بست شدم. هر روز جلوی كامپيوتر می نشستم و نمی توانستم چيزی بنويسم. داستان هايی در ذهن داشتم حتی طرح كلی داستان ها را می نوشتم اما نمی توانستم داستان بنويسم. به چه چيزی احتياج داشتم؟ نمی دانم. شايد كمی بازيگوشی يا خوشی، كه نداشتم. افسرده شده بودم و خيلی تلاش می كردم. چه كسی می داند؟
• گفتيد كه دچار بن بست شده بوديد. برای چه مدت؟
سه سال.
• زمان زيادی است. بعد چه شد؟
برای خودم يك موضوع دست و پا كردم. به ياد آوردم كه من يك روزنامه نگار تجربی هستم و اگر موضوعی داشته باشم و وقت كافی صرف تحقيق كنم می توانم هر چيزی بنويسم. بنابراين موضوعی انتخاب كردم كه تا حد ممكن از مرگ دور باشد. تصميم گرفتم درباره غذا و عشق بنويسم، برای تجليل از زندگی. درباره محرك های جنسی نوشتم. در جريان تحقيق فكر می كنم به خودم برگشتم. گمان می كنم اگر همين فردا هم دوباره به بن بست برسم يا چيزی به من الهام نشود و داستانی اتفاق نيفتد می توانم هميشه به ادبيات غيرداستانی بپردازم. |