Persian Archive

• گريز از لطف
• من از کجا بدانم
• گزارش اقليت
• محمد(ص) در اروپا
• يك عنوان بندی تازه
• اين گروه با سواد
• استاد می فروشد


مايستر اكهارت (1327-1260) يكی از بزرگ ترين عارفان مسيحی است. او در نزديكی ارفورت در تورينگيای آلمان متولد شد. اكهارت به مسلك راهبان دومينيكی درآمد و در الهيات به مقام استادی رسيد. اكهارت در درون سنت مسيحی بيانی از رازها و مسائل عرفانی دارد كه تازه، قوی و بر بعدی ها تاثيرگذار بوده است. اكهارت به خاطر شيوه استفاده از تمثيل ها و زبان استعاری و تأويلی اش در بيان اين مسائل كم مانند بوده است. تاثير اكهارت را می توان بر بسياری از انديشمندان آلمانی پس از خود حتی بر فيلسوفانی كه مسيحيان معتقدی شناخته نمی شوند، مانند هيدگر، ديد. با همه اينها او در زمانه خود به جرم بدعت متهم شد و برخی از آثارش در معرض ممنوعيت قرار گرفتند. اما به زودی انديشه او در قرون وسطی تاثيرگذار شد و تاثير آن در انديشه عرفانی مسيحی ماند. آنچه می خوانيد گزارش نشست خانه كتاب است كه در آن دكتر ايلخانی درباره اكهارت به گفت وگو نشسته است. ايلخانی استاد دانشگاه شهيد بهشتی است و در زمينه فلسفه و انديشه قرون وسطای مسيحی تخصص دارد.

در ابتدای نشست دكتر محمد ايلخانی ضمن اشاره به اكهارت به عنوان يكی از مخالفان جزم گرايی راسيوناليستی مشائی در قرن چهاردهم در باب دلايل مخالفت او با اين نوع جزم گرايی اظهار داشت: يكی از رهاوردهای گسترش عقلانيت مشائی در كلام فلسفی غرب، جزم گرايی فلسفی ـ كلامی بود چنان كه تعريف انسان به حيوان ناطق محدود شد. اين عقلانيت كه در ابتدا تفحص منطقی در هر امری را تشويق می كرد، بعد از چندی اصول ثابتی از فلسفه مشائی را به عنوان مبانی عقل گرايی معرفی كرد و مخالفان با آن به عنوان مخالف عقل و در حقيقت مخالف ارسطو طرد می شدند. شاخص ترين مخالفان جزم گرايی راسيوناليستی مشائی در كلام در قرن چهاردهم گيللموس اوكامی و يوهانس اكهارتوس بودند. اوكامی با جدا كردن حوزه دين از فلسفه نوعی ايمان گرايی را در پيش گرفت و با معرفت شناسی مبتنی بر فهم تجربی از عالم، به نقد مبانی مابعدالطبيعی فيلسوفان مدرسی همچون توماس آكوئينی پرداخت. اكهارتوس نيز با روش عرفانی و با بينش خاص خود از دين، انسان و عالم به قرائت مشائی پرداخت. پس از آن دكتر ايلخانی مختصری در باب زندگينامه يوهانس اكهارتوس كه به مايستر اكهارت شناخته شده است، توضيح داد و درباره آثار اوگفت: آثار او به دو زبان لاتينی و آلمانی است. آثار لاتينی به قلم خود اوست و مابعدالطبيعی تر است. آثار آلمانی وی معمولا يادداشت های ديگران از دروس و سخنرانی هايش است. اين آثار چون برای عموم بيان شده، كمتر مابعدالطبيعی است. اكهارتوس كم كم در ميان گروه هايی كه مظنون به بدعت بودند، دارای طرفدارانی شد. اسقف اعظم كلن كه نظر مساعدی به دومينيكيان نداشت، در سال 1326 ميلادی پرونده تفتيش عقايد را با عنوان «آموزه های خطرناك برای ايمان» تشكيل داد و اكهارتوس متهم شد كه اين آموزه ها را بين مردم گسترش می دهد. دومينيكيان از او حمايت كردند اما مخالفانش به مخالفت با او ادامه دادند و متوليان كليسا در اواخر عمرش براساس گزارش های فرانسيسيان بسياری از آرای او را خارج از اعتقادات كليسا دانستند و دو سال پس از مرگ آكهارتوس پاپ 28 رای او را محكوم كرد.

وی با اشاره به اينكه اكهارتوس سه وجه وجودی برای انسان قائل بود، در تبيين اين سه وجه تصريح كرد: اين سه وجه عبارتند از: انسان قبل از خلقت، انسان در ماهيت اين جهانی اش و انسانی كه خدا می شود. انسان قبل از خلقت، در خدا هست و همان الوهيت است. حيات در اين جهان غايت انسان نيست و او بايد اين جهان را ترك كرده و به خدا نظر نمايد. غايت عرفان اكهارتوس الوهيت يافتن انسان و بازگشت او به اصل خويش است. با قوه، اخگر يا ذات الهی ای كه در نفس انسان وجود دارد، او جايگاهی برای خدا می شود و با فرود خدا در او، الوهيت در انسان متولد می شود و او به اصل خود باز می گردد. از اين جهت اكهارتوس به گنوسيسيان نزديك تر است تا به عارفان يا سالكان طريقيت باطنی مسيحی. وی در توضيح رابطه عرفان او با دو مفهوم تبتل و فقر گفت: تبتل در لغت به معنای بريدن و قطع كردن است و نزد اهل تصوف و عارفان مسلمان سه درجه دارد: انقطاع از لذائذ، انقطاع از خود و انقطاع از همه چيز برای كسب مقام وصول و فنا به واسطه استيلای نور احديت. البته اكهارتوس تبتل را در معنايی وسيع تر به كار می برد و معتقد است كه انسان بايد از خدای جهان شناختی و لطف او نيز اجتناب كند. اكهارتوس فقر را اعم از معنای مادی و اقتصادی آن در نظر دارد و با تكيه بر جمله «خوشا به حال مسكينان در روح، زيرا ملكوت آسمان از آن ايشان است» از انجيل متی، فقرا را سعادتمند می خواند. او فقر را به دو دسته تقسيم می كند: فقر خارجی و فقر درونی. فقر خارجی همان فقر مادی است و برای انسانی كه با اختيار آن را برای نزديكی به خداوند پذيرفته، قابل تقدير است. اما نظر اكهارتوس متوجه فقر درونی است و معتقد است كه مسيح نيز به آن اعتقاد دارد.

وی افزود: اهميت تبتل نزد اكهارتوس به حدی است كه عده ای آن را مركز ثقل و محور عرفان او در نظر گرفته و عرفان او را طريقت باطنی تبتل خوانده اند. او تبتل را در مقابل وابستگی به دنيا و آنچه در آن است، قرار می دهد. وابستگی به دنيا آزادی انسان را از بين می برد. برای اكهارتوس، آزادی اجتناب از مسائل دنيوی است علی الخصوص از زمان و خويشتن خويش. در نفس، قوه ای غيرزمانی، غيرمادی و الهی است كه عامل آزادی انسان است. از اين جهت او به عرفان گنوسيسی نزديك می شود. اما از جهت اينكه او آزادی را در عدم و آماده كردن نفس برای تولد خدا در آن در نظر می گيرد، از آزادی اونتولوژيك گنوسيسيان دور می شود. دكتر ايلخانی با اشاره به اينكه اكهارتوس نفس انسان را يك جوهر روحانی می داند كه به طور مستقل می تواند در خارج از بدن وجود داشته باشد، تصريح كرد: نفس به بدن صورت می بخشد اما به عنوان يك صورت از ماده مستقل است. اما بدن كاملا در ابقای وجودش به نفس وابسته است. چنان كه می توان گفت به جای اينكه نفس در بدن باشد، اين بدن است كه در نفس جای دارد. وی به سه قوه اصلی حافظه، اراده و عقل در نفس در ارتباط با عالم خارج اشاره می كند. انسان با عقل موجودات را می شناسد، با حافظه به آنها می انديشد و با اراده آنان را دوست دارد. وی افزود: در ذات و عمق نفس سكوت محض است و خدا در آن جا سخن خود را بيان می كند. البته اين بخش از نفس نيز مانند بخش ديگر پذيرنده است. اگر بخش نخست پذيرنده تصاوير عينی است، بخش ديگر پذيرنده الوهيت است. مخلوق راهی به ذات نفس ندارد و آنجا تنها محل ظهور الوهيت است. اين تقسيم نفس را می توان در ارتباط با تقسيم انسان خارجی و انسان درونی قرار داد. انسان خارجی انسانی است كه حواس پنج گانه در خدمت او هستند و غايت معرفت شناختی و اونتولوژيك او موجودات عينی هستند. او همچون حيوانات فاقد عقل برای اميال جسمانی اش اولويت قائل است. اكهارتوس اين انسان را حيوان می نامد. انسانی كه خدا را دوست دارد، انسان درونی است. او نظر به الوهيت دارد و محلی برای دريافت آن می شود. در اين حال انسان جدا از حواس خود است و در شعف و سرور به می برد. اكهارتوس انسان درونی را به پاشنه در و انسان خارجی را به در تشبيه می كند. در باز و بسته می شود در حالی كه پاشنه آن بدون حركت در يك جا باقی می ماند و تحت تاثير حركت در قرار نمی گيرد.

وی ضمن اشاره به اين مطلب كه برای اكهارتوس در نفس اخگری الهی است كه آن را قصر می نامد، گفت: اين قصر به قدری عالی و بلندمرتبه است كه هيچ موجود و قوه ای نمی تواند به آن نظر كند. نفس چيزی خدايی، خلق نشدنی و نامخلوق، واقعيتی الهی و اخگری از عقل خدا است. اين اخگر مانند خدا بسيط و واحد است. مكانی است كه خدا در آن با انسان ملاقات می كند. انسان در نفس خود با خدا متحد است و خود را از او جدا نمی كند و بدين ترتيب خدا در نفس انسان متولد می شود. عقل انسان در خود نيست بلكه در خداست. البته بايد تبتل را در پيش گرفت تا جدايی ای كه در اين جهان مشاهده می شود از بين برود و عقل انسان دوباره به منشا خود بپيوندد، چون نفس در عمق وجودی خود وابسته به الوهيت است و از آن خارج نيست. اما ممكن است وابسته به خود شده و از خدا دور شود. انسان بايد خدا را برتر از مخلوقات بيابد. اولين شرط برای موفقيت در اين راه اين است كه مخلوقات مستقل از آنچه از وجود الهی دارند، عدم محض در نظر گرفته شوند. انسان با نفی خود اين جهانی، به خود الهی می رسد و به خدا نزديك می شود. بالاترين فضيلت جدايی و ترك خود است به خاطر خداوند و در اين جدايی نفس ذات خالص خود را به دست می آورد و به خداوند وابسته می شود. دكتر ايلخانی ضمن اشاره به اين مطلب كه اكهارتوس گاهی بعضی شعائر را كه در مقابل تبتل قرار می گيرد، رد می كند و گاه آنها را به طور مشروط می پذيرد، تاكيد كرد: او بر اين اعتقاد است كه هر عملی كه آزادی انسان را در خدمت به خداوند در «آن» سلب كند، زمانمند است و آن را از توليد الوهيت باز می دارد.

پس اگر اعمال دينی در آزادی و رهايی انسان نقش اساسی بازی نمی كند، بر خداوند نيز تاثيری ندارد. زيرا تبتل الهی به گونه ای است كه خلقت آسمان ها و زمين و تمام مخلوقات نتوانسته هيچ اثری بر او بگذارد از اين رو تمام دعاها و اعمال نيكوی انسان نيز بر تبتل خداوند تاثير نمی گذارد و اگر اين افعال و دعاها وجود نداشت، رحمت خداوند باز هم نصيب بندگان می شد. اكهارتوس در اين موضع به شدت از شريعت مداری و حتی انجام آيين های دينی برای نجات دور می شود. در نظر او دعا در تبتل جايی ندارد. زيرا كسی كه دعا می كند، چيزی را از خدا می خواهد و اين در حالی است كه قلب انسانی كه تبتل در پيش گرفته نه چيزی دارد و نه می خواهد از چيزی رها شود و بدين ترتيب تمام دعاها و افعال نيك بی فايده هستند. خداوند تمام موجودات را قبل از خلقت و هنگام خلقت با يك نگاه ازلی مشاهده كرده است. او قديسين را در ازل دوست داشته و در نگاه ازلی اش دعاها، اعمال نيكو و تقوای مخلوقات را ديده است، اجابت آنها نيز در ازل صورت گرفته است. بنابراين اگر دعايی جدی و از باطن انسان سرچشمه نگيرد، در ازل اجابت نشده است. بدين ترتيب خداوند در تبتل خود باقی می ماند و در عين حال به دعاها و افعال نيكوی انسان نيز پاسخ داده می شود. دكتر ايلخانی اذعان داشت كه اكهارتوس تبتل را در مقابل سه فضيلت باطنی عشق، افتادگی و رقت سالكان طريقت باطنی قرار می دهد و آن را برتر از اين سه فضيلت می شمرد. با اينكه به گفته پولوس قديس اگر انسانی عملی را بدون عشق انجام دهد هيچ است و طريق عشق طريق غالب در عرفان يا طريقت باطنی مسيحی است اما اكهارتوس مفهوم تبتل را نقطه ثقل عرفان خود قرار داد و از سنت پولوسی و طريق باطنی مسيحی گذشت.

عالی ترين چيز در عشق آن است كه انسان را وادار به دوست داشتن خدا می كند اما به نظر اكهارتوس آنچه خدا را وادار كند به طرف انسان بيايد عالی تر از چيزی است كه انسان را وادار می كند كه به سمت خدا برود. سعادت انسان در اين است كه او و خدا يك واحد شوند چون خدا به نحوی باطنی تر در انسان حضور می يابد تا انسان به سويش برود و با او متحد شود. ديگر آنكه در عشق همه چيز برای خدا تحمل می شود اما در تبتل انسان آماده می شود كه تنها خدا را دريافت كند. عاشق هنوز با ديگر مخلوقات است و با توجه به آنها رنج می كشد اما در تبتل انسان آزاد و خالی از تمام مخلوقات است. وی در ادامه افزود: تبتل از تواضع و افتادگی نيز برتر است. تواضع يكی از اصول مهم طريقت باطنی راهبان در قرون وسطی بود. به نظر اكهارتوس افتادگی بدون تبتل امكان دارد وجود داشته باشد اما تبتل كامل بدون افتادگی كامل وجود ندارد. تواضع خويشتن انسان را از بين می برد اما تبتل با خالی كردن انسان از همه چيز به قدری به عدم نزديك می شود كه تفاوتی ميان او و عدم نيست. بنابراين تبتل كامل را بدون افتادگی نمی توان كسب كرد. ديگر آنكه تواضع كامل، پايين تر قرار گرفتن از تمام مخلوقات است. به عبارت ديگر انسان از خود به ديگر مخلوقات خارج می شود اما تبتل در خود باقی ماندن است. به نظر اكهارتوس در خويشتن خود باقی ماندن و نظر به باطن خود داشتن امری برتر از نظر به خارج داشتن است. تبتل از رقت نيز برتر است. رقت خروج انسان از خود و رفتن به طرف نقص و فقدان ديگر و قلبی پريشان برای آن داشتن است. تبتل از اين مرحله فراتر می رود، در خود باقی می ماند و برای هيچ چيز پريشان نمی شود. در واقع تبتل برترين فضيلتی است كه انسان را شبيه خداوند می كند.

دكتر ايلخانی در توضيح اينكه عرفان اكهارت می تواند از خدا بگذرد گفت: خدايانی كه اكهارتوس راجع به آن بحث می كند و آن را رد می كند همان است كه در روش تنزيهی يا سلبی رد می شود. همان خدايانی است كه متفكران يونانی معتقد بودند كه اين خدايانی كه انسان در نظر گرفته همان تمايلات و آرزوهای خودش است كه آن را مطلق كرده است. اكهارتوس در يكی از رسالاتش عنوان می كند كسانی كه می خواهند از طريق براهين جهان شناختی وجود خدا را اثبات كنند در حقيقت درصدد اثبات خود هستند. در دوره های بعد نيز افرادی هستند كه خدای عينی را نمی پذيرند، چون عين محدود است و خدای عينی چيزی می شود در كنار ديگران. مسئله ای كه امروزه در دين پژوهی مطرح است اين است كه اكهارتوس تا جايی كه توان داشت، می كوشيد از شكل تاريخی دين فراتر برود و اين نظری است كه عرفای ما هم داشتند. وی در باب جايگاه آثار اكهارتوس در ادبيات غرب در دوره معاصر اذعان داشت: اكهارتوس در غرب بسيار مد است. نخست به خاطر تاثيراتی كه بر متفكران ديگر گذاشته است و ديگر به خاطر پست مدرنيسم. چون يكی از گرايش های پست مدرنيسم گرايش عرفانی است و در آن افرادی چون اكهارتوس جايگاه ويژه ای دارند. آثار اكهارتوس امروزه جزو آثار بسيار پرفروش غرب است و دليل اساسی آن علاوه بر گرايش غرب به معنويت و عرفان، به خاطر نقد راسيوناليسم است.


ترجمه اميد نيک فرجام: «آلفرد هيچكاك» حتما متوجه چيزی در صدايم شده بود كه گفت: «همان جا كه هستی بمان. دارم می آيم. » گوشی را گذاشتم و پشت ميزم در استوديوی «مترو گلدوين مه ير» نشستم، نشستم و صورتم را با دست ها پوشاندم. اين طوری مجبور نبودم به آن صفحه سفيد كاغذ روی ماشين تحريرم نگاه كنم، صفحه ای كه در گوشه سمت چپش عنوان «شمال از شمال غربی» نوشته شده بود و در گوشه سمت راستش شماره صفحه 126. حتما قضيه همان قدر كه فكر می كردم جدی بود كه «هيچ» از دفترش در آن سوی ساختمان داشت به دفتر من می آمد. وقتی در آن صندلی چرمی روبه روی من نشست گفت: «خب، مشكل چيست؟» سيل كلمات از زبانم جاری شد (كاری كه با ماشين تحريرم نمی توانستم بكنم): «نمی دانم چه كار كنم، بايد زودتر بهت می گفتم، اما هر روز فكر كردم شايد امروز فرجی شود، دو هفته است كه يك كلمه هم ن نوشته ام، پرده سومی در كار نيست تازه اين پيش نويس اول كار است، اما هنوز پرده سومی در كار نيست چون گير كرده ام، برای ادامه داستان كوچك ترين ايده ای ندارم، باب بويل دارد صحنه ها را می سازد، هلن رز دارد لباس های چند هزار دلاری برای اوامری سينت و كری گرانت طراحی می كند كه از هفته بعد روزی پنج هزار دلار قرار است دستمزد بگيرند، تو هم تاريخ كليد زدن را مشخص كرده ای، هر پنج دقيقه داری بازيگر استخدام می كنی، استوديو فكر می كند فيلمنامه را تمام كرده ام و من اينجا عين وامانده ها نشسته ام و هنوز پرده سوم را ننوشته ام، اصلا نمی دانم داستان به كجا می خواهد برود، بعدا كی با كی چه كار می كند، دو هفته و دريغ از حتی يك كلمه، مصيبت بزرگی است، هيچ، بی برو برگرد مصيبت بزرگی است!» او دست هايش را در حالی كه كف آنها به بالا بود دراز كرد و لبخند زد، و انگار با يك بچه حرف می زند گفت: «ارنی، شلوغش نكن، اينكه فقط يك فيلم است. » از «در باب ارزش ارزش های نسبی»

نوشته: ارنست لمن

«شمال از شمال غربی» كه در سال 1959 اكران شد به يمن همكاری بسيار نزديك «لمن» نويسنده و «هيچكاك» كارگردان بيش از يك فيلم بود. واژه «كلاسيك» يكی از بی شمار كلماتی است كه برای توصيف اين تريلر جاسوسی به كار رفت. «لمن» كه اكنون 85 ساله است می گويد كه فقط نيمی از حرف «هيچكاك» شوخی بود. در آن زمان «لمن» را به عنوان داستان نويس موفقی می شناختند (رمان های كوتاه او، «طعم شيرين موفقيت» و «كمدين»، در جايگاه آثار كلاسيك قرار گرفته بودند)، و در آن زمان هنوز دنيای ادبيات بود كه شهرت نويسنده را رقم می زد. از نظر ناشران و نمايشنامه نويسان منهتن، فيلمنامه نويسی خودفروشی بود. نويسندگان جدی همچون جويندگان طلا به هاليوود می آمدند، بی چك و چانه پولی به جيب می زدند، و بعد به ساحل شرقی بازمی گشتند تا از دل تجارب شخصی خود به اثری هنری و قاطع و سازش ناپذير برسند. اما لمن اولين داستان نويس موفقی بود كه فيلمنامه نويسی را آگاهانه به عنوان حرفه اصلی اش انتخاب كرد. او از واسطه ها و جلسات و اين جور چيزها واهمه ای نداشت، و در شغل قبلی اش به عنوان كارگزار يكی از نشريات نيويورك همه چيز را در مورد دشواری ها و خطرات خودفروشی آموخته بود. تا آن زمان اين نكته خردمندانه را هم ياد گرفته بود كه در زندگی و روان كسی زيادی دقيق نشود.

او در رمان كمدين نوشته بود: «كمدی نويس غالبا به خاطر بدبختی و فلاكت شخصی وارد اين عرصه می شود. چون نمی تواند با واقعيات تلخ زندگی خود روبه رو شود، تمام زندگی را به شوخی می گيرد و مسخره می كند. اين كار به فوت و فن حرفه اش بدل می شود و تا مدتی می تواند با آن پول درآورد و به سعادتی برسد كه آن پول برايش به همراه می آورد. اما مدتی نمی گذرد كه درمی يابد بر واقعيات اصيل و هنوز تلخ زندگی تأثير چندانی نگذاشته است. آنجاست كه شستش خبردار می شود كه شوخی های جديدش دارد ته می كشد. پس شروع به بازنويسی شوخی های قديمی اش می كند و وقتی آنها هم ته می كشد، مجبور می شود شوخی های ديگران را بازنويسی كند و با اين دروغ كهنه عرصه هنر نمايش سر خود شيره می مالد كه چيز واقعا نويی در دنيا نمانده است. بالاخره زمانی می رسد كه حتی توانايی بازنويسی شوخی های ديگران را هم از دست می دهد، ديگر فقط دستی به سر و روی آنها می كشد و به جای آن شوخی های خودش را قالبشان می كند.» به بيان ديگر، لمن هنر نوشتن خود را خيلی جدی می گرفت، نه شخصيتش را. او می دانست كه طعم موفقيت هميشه هم شيرين نيست و می توانست به وسوسه های شيطانی شهرت و پول ميدان بدهد. اگر مصالحش را داشته باشی، سوپر استار ادبی بودن كاری ندارد. اما او می خواست فيلمنامه بنويسد ـ همين. فعاليت پراكنده اش در عرصه كارگردانی و تهيه كنندگی هم فقط او را در حرفه اصلی اش تقويت كرد. شايد بدون داستان های خارق العاده لمن در كنار بينش فاقد روانشناسانه و جزئيات بصری درخور يك فيلمبردار عالی، هرگز فيلمنامه های بزرگ لمن خلق نمی شد. آنچه در پی می آيد قطعاتی از اثر هنوز منتشر نشده او با عنوان «من از كجا بدانم؟» است كه نويسنده در آن ثابت می كند كه اين جمله، «اينكه فقط يك فيلم است»، حقيقت دارد.

ريچارد استيتن

پس از طی يك دوره موفقيت در نيويورك به عنوان نويسنده داستان و غيرداستان برای مجلات كشور، هنگامی كه كار فيلمنامه نويسی برای هاليوود را آغاز كردم، به دشواری توانستم «جايگاه خود را بشناسم». در آغاز دهه 50 «جايگاه» فيلمنامه نويس با قدری مبالغه اين طور بود: «تا وقتی با تو حرف زده اند حرف نزن. » هر معنی تلويحی كه اين جمله به ذهنتان می آورد بی بروبرگرد درست است. يكهو ديدم شانسی باور نكردنی در خانه ام را می زند: با آنكه هنوز يك فيلمنامه هم ننوشته بودم (هنوز بچه جديد محله بودم)، جان هاوسمن زيرك و بسيار باهوش و باسواد، تهيه كننده فيلم های ژوليوس سزار و شور زندگی و زشت و زيبا، مرا از كمپانی پارامونت قرض گرفت كه من و خانواده ام را تازه به كاليفرنيا آورده بود. او می خواست فيلمنامه آخرين فيلمش يعنی سوئيت مديران را برايش بنويسم. اين فيلم، بر اساس رمانی از كمرون هولی، قرار بود برگ برنده ای پر از ستاره و پر زرق و برق ام جی ام باشد و به لطف توصيه شخصی يكی از دوستان دوران نيويوركم، جاد كينبرگ كه دستيار هاوسمن بود، يكهو خود را در اتاق 602 ساختمان تالبرگ و در حال كار روی اولين فيلمنامه ام، سوئيت مديران، يافتم و در همين حال كل سوئيت مديران كمپانی مترو، از دور اسكری رئيس تا پايين، همه منتظر بودند ببينند نتيجه قمار هاوسمن بر سر من چه می شود. چشم برهم نگذاشتم، شب ها خيابان های وست وود را گز می كردم، فكر می كردم و فكر می كردم، و با هر صحنه كلنجار می رفتم، با هر صحنه از درامی پيچيده با شخصيت هايی فراوان كه قرار بود امثال ويليام هولدن، باربارا استنويك، فردريك مارچ، جون اليسن، يوينر كلهرن، نينا فوك، والتر پيجن، شلی وينترز، و پل داگلاس در آن زمان بازی كنند. فكر می كنم حساب كار دستتان آمد. فيلم قرار بود خيلی بزرگ باشد و من خيلی كوچك بودم.

بالاخره پس از چند ماه تقلا اولين پيش نويس فيلمنامه را تحويل دادم، نفسم را حبس كردم، و صدای حاكی از تأييد و شادی جان هاوسمن، جاد كينبرگ، و مهم تر از همه دور اسكری را شنيدم. وقتی زمان رفتن به سراغ نسخه نهايی فيلمنامه رسيد، احساس كردم كه احتمالا می توانم فيلمنامه بنويسم. نسخه نهايی را كامل كردم، تحويل دادم، و جان هاوسمن آن قدر از آن خوشش آمد كه به دفترم آمد و دعوتم كرد كه به طبقه بالا به ديدار كارگردانمان، رابرت وايز برويم. تا آن موقع به عمرم كارگردانی نديده بودم و بنابراين اصلا نمی دانستم كه «نويسنده» چه چيزهايی را در حضور كارگردان بايد بگويد و چه چيزهايی را نبايد بگويد. من بدون حرف در گوشه ای نشستم و به هاوسمن گوش كردم كه آرام فيلمنامه را صحنه به صحنه برای وايز می خواند و مزايای هر صحنه را برای او برمی شمرد، انگار می خواست كاری كند كه كارگردان هم شور و شوق خودش را پيدا كند. وايز گوش می كرد و مودبانه سر تكان می داد. بالاخره هاوسمن به جايی رسيد كه ظاهرا صحنه مورد علاقه اش بود. صدايش داشت با هيجان اوج می گرفت كه من سكوتم را شكستم. بی خيال گفتم: «جان، اين صحنه را نمی خواهد بخوانی. دارم بازنويسی اش می كنم. » هاوسمن به طرف من برگشت، چشمانش غضبناك بود، صورتش از عصبانيت سرخ شده بود. فيلمنامه را با سروصدا بست و با ناراحتی فرياد زد: «لمن، تو يك هنرنشناس بی فرهنگی. برگرد به دفترت!» به سرعت بلند شدم و همان طور كه رابرت وايز از روی ادب به جای ديگری نگاه می كرد كه يعنی مثلا حواسش نيست از در زدم بيرون. درست است كه سوئيت مديران در سينما ويدئو سيتی تمام ركوردها را شكست و در تمام كشور در فهرست ده فيلم برتر قرار گرفت، اما من اينطوری بود كه بالاخره فهميدم نويسنده هاليوودی بودن يعنی چه.

من و هيچكاك هر روز در اتاق مطالعه او در خانه اش می نشستيم و زانوی غم به بغل می گرفتيم و جرأت نمی كرديم به ام جی ام اطلاع دهيم كه به نظرمان فيلم لاشه كشتی مری دير انجام نشدنی است، گرچه استوديو رمانش را مخصوصا خريده بود تا هيچ تهيه و كارگردانی اش كند و من فيلمنامه اش را بنويسم. حالا چه كار كنيم و چه كار نكنيم؟ چندين ايده به ذهنمان رسيد و كنار گذاشته شد. قلم و كاغذ كنار دستم بود و بيهوده انتظار می كشيد. هيچ غرق در فكر گفت: «می دانی، هميشه دوست داشتم طولانی ترين نمای دالی در تاريخ سينما را بسازم. . . » ـ من قلم و كاغذ را برداشتم ـ «. . . در يك كارخانه اتومبيل سازی در ديترويت، حركت را وقتی شروع می كنيم كه اولين قطعه اتومبيل ظاهر می شود و بعد قطعه بعدی و بعدی و همين طور دوربين با خط توليد دالی می كند تا اينكه به آخر خط می رسيم و يك اتومبيل كامل از روی خط توليد پايين می آيد»، مكثی كرد، «و يك جسد روی صندلی عقب است.» شيفته اين ايده شدم. «اين را ننويس. شايد يك روزی ازش استفاده كنم.» قلم و كاغذ را كنار گذاشتم. باز قدری به هم خيره شديم و ايده های يكديگر را نابود كرديم كه هيچ با لحنی حسرت بار گفت: «می دانی، هميشه دوست داشتم يك صحنه تعقيب صورت ها روی كوه راشمرو بسازم.» به سرعت قلم و كاغذ را برداشتم. گفت: «اين را ننويس. شايد يك روزی ازش استفاده كنم.» اما من اين بار قلم و كاغذ را كنار نگذاشتم.

در سراسر سال هايی كه در هاليوود به عنوان فيلمنامه نويس كار كردم، مرتب می ديدم و می شنيدم و می خواندم كه كارگردان ها همه اعتبار آثار را به خود اختصاص می دهند، و منتقدان لعنتی نيويورك فيلمنامه های مرا به نفع تهيه كننده ها و كارگردان هايی ناديده می گرفتند كه هميشه روی صحنه موقع گرفتن جايزه اسكار از همه تشكر می كردند، الا نويسنده؛ و همين باعث شد كه كم كم و به تدريج احساس بی عدالتی در من به پاشنه آشيلم تبديل شد ـ و اين نهايتا به صورت يك جور فلج انقباضی بيرون زد. دكترهای بيمارستان بهم توصيه كردند زن و بچه هايم را ول كنم، آن چيزی كه داشت مرا می كشت يعنی هاليوود را پشت سر بگذارم، و دنيا را فراموش كنم. اين بود كه نهايتا خود را در كنار دريا در تاهيتی يافتم با آن نگرانی درونی هميشگی ام كه كجا هستم؟ چرا اينجا هستم؟ چه بلايی سر من آمده؟ و كی می توانم برگردم. ده هزار مايل دور از همه چيز كنار دريا نشسته ام و به همسفرانم نگاه می كنم كه به نظر شاد و سرحال و راحت به نظر می رسند. اينها چه مرگشان شده؟ چرا اينها پر از هراس و درد نيستند و دچار بحران عصبی نمی شوند؟ مرد جوان تقريبا 30 ساله ای را می بينم كه زن زيبايی به همراه دارد، و آنقدر سرحال و دل به نشاطند كه هوس می كنم مشتی توی صورتشان بكوبم و حالشان را جا بياورم. به آنها رو می كنم: «شما واسه چی اين قدر خوشحالين؟» مرد شادمانه جواب می دهد: «سلام، من بيل هستم. » همراهش می گويد: «من كارولينم. شما كی هستين؟» جواب می دهم: «ارنی. » بيل با دلخوری می گويد: «ده هزار مايل سفر كرديم كه آمريكايی نبينيم و حالا اينجا تو ساحل تاهيتی يه آمريكايی جلومون سبز شده. » جواب دادم: «عين كار نمايش و سينما. »

كارولين می پرسد: «ا شما تو كار نمايشی؟» می گويم: «آره، اما هيچ وقت منو نمی بينن.» بيل می پرسد: «مثلا چه كار می كنی؟» «فيلمنامه می نويسم.» گور پدر هر دوشان! بيل به من زل می زند: «ارنی... ارنست: ارنست لمن... سوئيت مديران... من و سلطان... سابرينا... طعم شيرين موفقيت...» حيرت زده به او نگاه كردم: «شما؟» لبخند می زند: «ويليام زينسر، منتقد سينمايی هرالد تريبون» «خدای من!» می گويد: «الان فهرست ده فيلم برتر روی ميزم است و به خانه كه برگردم بايد بفرستمش برای چاپ، و بذار بهت بگم كه يك نفر آنجا مرا دوست دارد كه اسم تو حتما توی فهرست باشد، بيشتر به خاطر فيلمنامه اش، و تو لياقتش را داری. تو تنها فيلمنامه نويسی هستی كه لياقتش را دارد. » دكترها گفته بودند حداقل دو ماه بايد در تاهيتی بمانم تا حالم خوب شود، اما من سه هفته ای خوب شدم و به هاليوود برگشتم تا فيلم ديگری را شروع كنم. من و كارگردان ـ تهيه كننده اسمی پيدا نكرديم كه هر دو از آن خوشمان بيايد، بنابراين فيلم با همان اسم اوليه خودم اكران شد، شمال از شمال غربی.

اين قضيه را چند بار، هر جا كه فكر كرده ام مخاطبانم حال و حوصله طولانی بودن و پيچ ها و احتمالا غيرقابل باور بودنش را دارند تعريف كرده ام. به هر حال، در ميانه دهه 1960 هستيم و داريل اف. زانوك تازه در نبرد بر سر كمپانی فوكس قرن بيستم پيروز شده و به رياست آن رسيده است، به رياست كمپانی ای كه در شرف ورشكستگی بود، دفاتر و صحنه هايش خالی بود، كافه ترياهايش بسته، و چند طرح و فيلمنامه در مالكيت كمپانی در قفسه ها خاك می خورد. زانوك پسر جوانش، ريچارد را با يك ميز و يك تلفن در يكی از خانه های ويلايی استوديو گذاشت و خود در هتلی در نيويورك به كارهايش رسيدگی می كرد. تمام شهر، اين آدم های بخيل و حسود و حرامزاده، بی صبرانه منتظر بودند كه دعاهايشان مستجاب شود و درهای فوكس رسما و برای هميشه بسته شوند. اما من در همان زمان سفری به نيويورك رفتم و نمايشی موزيكال را در دومين هفته نمايشش در برادوی ديدم، و به رغم نقدهای بی تفاوت مطبوعات موقع آنتراكت به همسرم گفتم، «كاری ندارم بقيه چه می گويند، ولی يك روز از اين نمايش فيلم خيلی موفقی می سازند. » و وقتی به خانه برگشتيم، اين حرف را برای ديگران هم تكرار كردم، از جمله برای ديويد براون مدير كه دوست صميمی من بود و حرف مرا به رده های بالای كمپانی فوكس رساند. هنوز مدتی نگذشته بود كه ديك زانوك مرا به ويلايش دعوت كرد و گفت: «می دانی، ارنی، فوكس حق و حقوق كامل موزيكال های راجرز وهمرستاين را زمانی كه من و سلطان را توليد كرد به دست آورد، و به همين دليل ما الان آوای موسيقی را داريم كه دارد روی قفسه خاك می خورد.»


بهترين سكانس: آنی هال (وودی آلن 1977)

در بخش های ابتدايی فيلم، آلوی سينگر (وودی آلن) و آنی هال (دايان كيتون) در كلبه ساحلی هستند و می خواهند برای شام خرچنگ درست كنند. آلوی در انداختن خرچنگ ها به داخل ظرف آب جوش حسابی ناتوان و دستپاچه عمل می كند. اما واقعيت درونی سكانس درباره آدم هايی است كه عاشق همديگر شده اند. اين سكانس مقدمه ای عالی برای سكانس دومی است كه به طرز وحشتناكی دوستش دارم. اين سكانس در بخش های پايانی فيلم است. روابط بين آن دو تيره و تار شده و كارشان به جدايی می كشد. آلوی در آشپزخانه است و می خواهد خرچنگ درست كند. اما زن ديگری آنجاست و كاملا واضح است كه او می خواهد همان فضای رمانتيك سكانس اول را دوباره بازسازی كند. همان قضايای سكانس اول در حال روی دادن است اما آن زن با نگاهی خيره طوری به آلوی نگاه می كند كه انگار او ديوانه است و اصلا چيز بامزه يا جذابی را در رفتارهای او نمی بيند. در پايان سكانس لوی سعی می كند مزه پرانی كرده و با آن زن شوخی كند. او می گويد: «ببخشيد، از موقعی كه سيگار رو ترك كردم ديگه خودم نيستم. » آن زن جواب می دهد: «كی سيگار رو ترك كردی؟» و آلوی می گويد: «سی سال پيش» [در نسخه فيلمنامه 16 سال نوشته شده است]. زن نگاهی منطقی و جدی به او می كند و می گويد: «من نمی فهمم، مسخره می كنی؟ اصلا متوجه حرفت نمی شوم؟» آلوی نگاه دردمندانه ای به او می كند. بعد از رفتن آنی ديگر هيچی مثل گذشته ها نيست. اول اوست و حال بعد از جدايی هر كس ديگری می تواند در جايگاه او قرار گيرد.

بدترين سكانس: بيمار انگليسی (آنتونی مينگلا 1996)

البته در اينجا من جزو گروه اقليتم، اما به هر حال از بيمار انگليسی خوشم نمی آيد (اگرچه هنگامی كه در يكی از برنامه های تلويزيونی درباره شرايط سخت و دردناك توليد فيلم بحث شد، تا اندازه ای توجيه شدم، واقعيتم اين است كه هيچ وقت نتوانستم از روابط عاطفی دو شخصيت اصلی فيلم (رالف فاينس و كريستين توماس) سر دربياورم و راستش را بخواهيد بايد بگويم تنها نقطه مشتركی كه آن دو دارند اين است كه هر دو از دل يك ساختار ادبی فوق العاده بيرون آمده اند. شخصيت آن دو در هر حالی برايم غيرجذاب ناخوشايند است ـ آن دو خودخواه، كم مايه، سطحی و كسل كننده هستند ـ سكانسی كه به نظرم مسخره می آيد آن جايی است كه آن دو داخل يك جيپ هستند و از يك توفان شن وحشتناك جان سالم به در برده اند و به طرز باورنكردنی از زنده ماندنشان خوشحالند. آنها در حالی كه ايستاده اند نگاه عاشقانه ای به همديگر می اندازند و بعد تازه متوجه می شوند كسانی كه پشت سرشان قرار گرفته بودند همگی در توفان شن مرده اند. آنها می گويند: «اوه، بله، بقيه...» با شنيدن اين جمله ها خنده ام گرفت. جالب اينكه موقع تماشای فيلم تماشاگران زيادی در سالن سينما با خشم و تعجب به من نگاه كردند و به من چشم غره رفتند. اين اولين و آخرين باری بود كه در سينما برای ديگران مزاحمت ايجاد كردم.

بهترين سكانس: گاليپولی (پيتر وير 1981)

به نظر من سه دقيقه پايانی فيلم نزديك ترين چيز به يك فيلمسازی حرفه ای و بی عيب و نقص است. من تابه حال چيزی شبيه به آن نديده ام. سكانس با دويدن فرانك (مل گيبسون) شروع می شود. او می خواهد به سربازانی كه در سنگر هستند بگويد كه نبايد پيشروی كنند و بعد اين صحنه كات می شود به آرچی (مارك لی) كه در حال دويدن به طرف نيروهای دشمن است آخرين نمای فيلم فريم ثابتی از آرچی است كه مورد اصابت گلوله های دشمن قرار می گيرد. من اين فيلم را بيست بار تماشا كرده ام و همواره اين سكانس مرا مبهوت كرده است. روابط دوستانه آرچی و فرانك در ارتش و در جريان يك مسابقه دوی سرعت شكل می گيرد و حال ما شاهد اوج يك دوی سرعت هستيم: فرانك آنقدر دونده سريعی نيست كه بتواند جان دوستش را نجات دهد. دوستی كه سمت مرگ خودش می دود.اينتركات های بين فعاليت و مرگ درون اين سكانس كشمكشی باورنكردنی را پديد آورده است. موسيقی تند ژان ميشل را به هنگام دويدن فرانك به سوی آرچی می شنويم و اين موسيقی قطع می شود به آراجيو آلپينونی در جی مينور، با نوايی آرام و تم اركسترال و در انتها قطع شدن همه صداها، و ما ديگر چيزی به جز صدای نفس های آرچی نمی شنويم. طراحی صدا به طور همزمان در عين اينكه عميق و درونی است به شدت غيرواقعی جلوه می كند. اين سكانس تركيب فوق العاده ای از تدوين، حركت دوربين و طراحی صداست و باعث شد من به كارگردانی فيلم مشتاق شوم، اگرچه اين انتخاب برای كارگردان فيلم های كمدی خانوادگی انتخابی دور از ذهن به نظر می رسد اين سكانس سرشار از غنای تصويری فوق العاده و احساسات بی پرده است. بگذاريد با اين واژه از اين سكانس تمجيد كنم: اين سكانس به معنی واقعی كلمه انسان گرا است.

بدترين سكانس: پرتقال كوكی (استنلی كوبريك 1971)

هميشه با اين سكانس مشكل داشته ام، چون به شدت آزارم می دهد. با اين وجود خيلی از مواقع آن را ستايش هم كرده ام. الكس (مالكوم مك داول) در حال آزار و اذيت و شكنجه زنی در جلوی چشم همسرش است و در عين حال ترانه «آواز در باران» را نيز می خواند. در اين سكانس تماشاگران موسيقی را می شنوند كه در آنها احساس خوشايندی ايجاد می كند. اما اين موسيقی را روی تصاويری می بينيد كه احساس چندان خوبی در آدم ايجاد نمی كند و حال اينجا نيز ما دوباره با تقابل موسيقی و تصوير و البته به طرز كاملا تأثيرگذار و جذابی روبه روييم. ده سال از آخرين باری كه «پرتقال كوكی» را ديدم می گذرد و هنوز احساس بيزاری و تنفرم از ديدن اين سكانس، با تمام وجود حس می كنم. اما چيزی كه كوبريك می خواست به آن دست پيدا كند، امتناع او از باج دادن به تماشاگر و اينكه او به تماشاگر اجازه نمی داد كه احساس راحتی كند، كاملا نشان از نبوغ و خلاقيت او دارد. اين شيوه فيلمسازی نه با ذائقه من جور درمی آيد و از طرف ديگر روش كارگردانی من نيز هيچ شباهتی با او ندارد. كوبريك با اين سكانس می خواسته در همه تنفر، ترس، انزجار و هراس ايجاد كند كه البته موفق هم شده است. ترس و تنفر دقيقا همان چيزهايی هستند كه جانمايه تصاوير اين سكانس را تشكيل می دهند.


محمد(ص) در اروپا

نخستين زندگی نامه های قابل اعتنايی كه در مورد پيامبر اسلام(ص) در اروپا منتشر شد در زمانه رنسانس بود. از قضا اين زندگی نامه ها را كسانی تاليف و منتشر كردند كه می خواستند با طرح سيمايی روشن از شخصيتی اخلاقی ـ مذهبی كه مورد قبول كليسا نبود انحصارطلبی كليسا را به چالش بخواهند. اما چنين زندگی نامه هايی بسيار محدود بودند. خيلی زود زندگی نامه ها و روايت های ديگری از سوی مذهبی های كليسايی و پس از آن برخی از روشنفكران اوايل روشنگری منتشر شد كه به راهی ديگر می رفتند. از آن پس با وجود زندگی نامه های محققانه و نسبتا منصفانه ای كه تا امروز درباره پيامبر اسلام نوشته شده است اما چنان چه دور از انتظار هم نيست بسياری از كتاب هايی كه درباره آن حضرت نوشته شده اند مقبول طبع مسلمانان نيستند. اخيرا انتشارات اطلاعات كتابی را از مينو صميمی درباره مفاد زندگی نامه های غربی درباره پيامبر اسلام منتشر كرده است با نام «محمد(ص) در اروپا». ناشر در مقدمه كتاب درباره آن آورده است: «محمد در اروپا هم از حيث آشنايی با اقوال غربيان و هم از جهت ملاحظه چالش ها و پاسخگويی ها و ديدگاه های مولف محترم در مواجهه با قول و قضاوت بيگانگان، شايسته توجه و تحسين است. محمد در اروپا تحليلی است گسترده و نقادانه از تصاوير ساختگی، غيرحقيقی و غيرتاريخی كه از اسلام و از شخصيت و خصوصيات اخلاقی پيامبر اسلام در آثار تعداد اعجاب انگيزی از نويسندگان، شعرا، نقاشان، شرق شناسان، مورخين، فلاسفه و رهبران مسيحيت اروپايی ترسيم شده و در طول هزاره گذشته در معرض افكار عمومی قرار گرفته است. كتاب صميمی كه عباس مهرپويا آن را ترجمه كرده در يازده فصل تنظيم شده است. در چند فصل اوليه نويسنده كوشيده تا با رجوع به منابع اسلامی تصويری از زندگی پيامبر اسلام(ص) به دست دهد؛ تصويری كه مواد آن را در فصل های بعدی برای نقد غرض ورزی های غربيان استفاده كرده است. پس از اين چند فصل مولف به موضوعات زير پرداخته است: ترس از اسلام در قرون وسطي؛ پيامبر اسلام و اروپای پس از رنسانس و تهديد تركان؛ تصوير پيامبر اسلام در دوران اصلاح دينی مسيحيت؛ برخورد اومانيست ها با شخصيت پيامبر اسلام؛ محمد(ص) در عصر قهرمان پرستي؛ خيال پردازی های اروپاييان قرن نوزدهم درباره پيامبر اسلام بازگشت به جنگ های صليبی و جهادها در پايان امپراتوری عثماني؛ و نهايتا چهره پيامبر اسلام در آثار قرن بيستم اروپا. اين كتاب در سال 1382 در 520 صفحه توسط انتشارات اطلاعات منتشر شده است.بررسی و نقد جامع اين كتاب در آينده نزديك در صفحات نقد كتاب همشهری منتشر می شود.

يك عنوان بندی تازه

اين «استيون اسپيلبرگ» هم موجود عجيب و غريبی است، كارگردان درجه يك آمريكايی كه كارهای تازه اش هميشه تماشاگران اش را شگفت زده می كند. «اسپيلبرگ» يكی از معدود كارگردانی هايی است كه می تواند سالی دو تا فيلم بسازد و هر دوی اين فيلم ها هم درست و حسابی از آب دربيايد. شاهد مثال ما هم دو فيلم آخر اوست به اسم های «گزارش اقليت» با بازی «تام كروز» و «كالين فارل» و «اگه می تونی منو بگير» با بازی «لئوناردو دی كاپريو» و «تام هنكس» هر دو فيلم، خيلی خوب از آب درآمده بودند و در عين حال با هم تفاوت داشتند. نكته مهم در مورد اين دومی يعنی «اگه می توانی منو بگير» اين است كه عنوان بندی شروع فيلم را دو فرانسوی ساخته اند، داستان اين جوری است كه كمپانی معظم دريم وركس كه اصلا متعلق به «اسپيلبرگ» است برای ساخت اين عنوان بندی يك مناقصه بين المللی را راه انداخته بوده و در اين مناقصه دو تا فرانسوی كه بخت و اقبال به طرف شان آمده بود، برنده می شوند. اين دو تا فرانسوی كه «فلورانس دگا» و «اوليويه كونتزل» نام دارند، بعد از اين كه اسم شان درمی آيد، كار را به سرعت شروع می كنند. كار اين دو خيلی شبيه عنوان بندی های دهه 1960 از آب درآمده و زندگی عجيب و غريب قهرمان های فيلم را با طرح هايی جالب و رنگ هايی درهم نشان می دهد. اين جور كه می گويند آنها همه كارشان را در استوديوی شخصی شان انجام داده اند كه در پاريس است و فقط گاهی تلفنی با دفتر مركزی كمپانی دريم وركس، تماس می گرفته اند و نظر آنها را راجع به بعضی چيزها می پرسيده اند. نكته جالب اين است كه «دگا» و «كونتزل» گفته اند كه «اسپيلبرگ» را فقط موقع نمايش فيلم در جشنواره لندن ديده اند. واقعا كه!

اين گروه با سواد

يك حكمت چينی می گويد آدم هايی كه بازيگر می شوند لازم نيست زيادی باسواد باشند. اين حكمت به خصوص در مورد بازيگران آمريكايی صدق می كند كه قسمت اعظم شان آدم های درس نخوانی بوده اند و برای همين به بازيگری رو آورده اند. اما از آن جايی كه يك حكمت چينی ديگر می گويد هر قاعده ای يك استثنا دارد، بعضی بازيگران آمريكايی هم آدم های باسوادی هستند، حالا يا مدرك درست و حسابی دارند، يا اين كه مدتی سرگرم درس خواندن بوده اند. فهرست زير نشان می دهد كه اين بعضی ها چه جوری درس خوانده اند و اصلا آدم های اهل فكری هستند يا نه! 1 - اما تامپسن، كارشناس زبان انگليسی از دانشگاه كمبريج، 2 - ادوارد نورتن، كارشناس تاريخ از دانشگاه ييل، 3 - كريس اودانل، كارشناس بازاريابی و فروش از كالج بوستون، 4 - دنزل واشنگتن، كارشناس خبرنگاری از دانشگاه فورهام، 5 - جودی فاستر، كارشناس ادبيات انگليسی از دانشگاه ييل، 6 - گوئينت پالترو، دانشجوی دانشگاه كاليفرنيا (در كدام رشته؟) 7 - مريل استريپ، كارشناس زبان انگليسی و نمايش از كالج واسار، 8 - رنی زل دگر، كارشناس ادبيات انگليسی از دانشگاه تگزاس، 9 - جوليا استايلز، دانشجوی ادبيات انگليسی (در كدام دانشگاه؟)، 10 - كلرديز، دانشجوی روان شناسی دانشگاه ييل، 11 - مت ديمن، كارشناس ادبيات انگليسی از دانشگاه هاروارد، 12 - شرون استون، بورسيه دانشگاه ادين بورو در پانزده سالگی، 13 - آنتونی هاپكينز كارشناس موسيقی و نمايش از كالج سلطنتی ولش، 14 - اشلی جاد، كارشناس زبان فرانسه از دانشگاه كنتاكی، 15 - ناتالی پورتمن، دانشجوی روان شناسی دانشگاه هاروارد. واقعا جالب است!

استاد می فروشد

تا يكی دو سال بعد حتما دايرةالمعارف های سينمايی را كه باز كنيد می بينيد روبه روی اسم «مارتين اسكورسيزی» نوشته شده استاد يكی از برترين كارگردان های تاريخ سينما كه آثارش دل پذير بودند و تماشاگران را شگفت زده می كردند «اسكورسيزی» يكی از كارگردان هايی است كه تقريبا مستقل كار می كند و حتی در كارهای عظيم اش كه برای كمپانی های معظم می سازد باز هم می شود اين روحيه استقلال گرايانه را ديد و نمونه اش كار تازه او «دارودسته های نيويوركی» است. فهرست فروش فيلم های او را بخوانيد: 1 - تنگه وحشت (1991) 183 ميليون دلار، 2 - كازينو (1995) 117 ميليون دلار، 3 - رنگ پول (1986) 98 ميليون دلار، 4 - دارودسته های نيويوركی (2002) 85 ميليون دلار، 5 - عصر معصوميت (1993) 77 ميليون دلار، 6ـرفقای خوب (1990) 75 ميليون دلار، 7 - گاو خشمگين (1980) 45 ميليون دلار، 8 - احيای مردگان (1999) 38 ميليون دلار، 9 - آخرين وسوسه مسيح (1988) 34 ميليون دلار، 10 - راننده تاكسی (1976) 5/28 ميليون دلار، 11 - كوندون (1997) 26 ميليون دلار، 12 - آليس ديگر اين جا زندگی نمی كند (1974) 5/24 ميليون دلار، 13 - داستان های نيويوركی (1989) 22 ميليون دلار، 14 - پس از ساعات (1985) 21/5 ميليون دلار، 15 - نيويورك، نيويورك (1977) 5/16 ميليون دلار، 16 - آخرين والس (1978) 5/6 ميليون دلار 17- سلطان كمدی (1983) 2/3 ميليون دلار. متوجه عرايض كه حتما شده ايد!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو