Persian Archive

• فيلم کوتاه هنر ديگری است
• کاش با خدا تنها بودم
• خورخه آمادو، تولستوی برزيل
• موريانه ها درون چنار دالبتی لانه کرده اند
• اسلحه ای کنار دوربين
• از بخارا تا سمرقند
• شاعر عراقی برنده جايزه دانماركی
• نت هايی برای بلبل چوبی
• بزرگ ترها بيشتر كارتون دوست دارند
• پروانه نمايش برای خاچيكيان
• سوگند به عماد مهرجويی
• مزرعه پدری اكران می شود
• صدای كريمی و تهرانی
• باج خور كليد می خورد
• تدوين ملاقات با طوطی


محمد بهمن زياری:

ناصر تقوايی يكی از داوران جشنواره فيلم كوتاه اصفهان بود. او بعد از مدت ها از خلوتش بيرون آمده بود و در جمع علاقه مندان و دانشجويان سخنرانی كرد. گفت وگويی كه می خوانيد در حاشيه همين جشنواره صورت گرفت.

•••

به نظر شما يك فيلم از چه زمانی يك اثر هنری است؟ وقتی كه روی پرده شكل می گيرد يا قبل از آن. . . جوهر هنری يك فيلم از چه زمانی به وجود می آيد؟

عزيمت يك فيلم و جوهره اوليه اش در فيلمنامه ای است كه در دست گروهی قرار می گيرد و آنها موظفند توانايی های خودشان را در جهت آن به كار بگيرند. حتی وقتی هم كه مشكلات سينما را بررسی می كنند مشكل اصلی را فيلمنامه می دانند حال آنكه مشكل اصلی را فراموش می كنند. شايد مشكل اصلی اين است كه ما در عين حال كه يك ملت ادبی هستيم و به شعر و نثر عادت كرده ايم و حتی برای پند و اندرز بچه هايمان به شعری از مولوی، حافظ يا سعدی متوسل می شويم، در عين حال ممكن است هر چيز ديگری از ادبيات را كه خارج از عادتمان باشد را نپذيريم اين را هم بگويم كه ممكن است خيلی فيلم ها نخواهند داستانی را برای شما روايت كنند. ممكن است از امكانات سينما استفاده كنند و ما را در موقعيت يا وضعيتی قرار دهند كه داستان نيست. معمولا اين فيلمسازها مورد هجوم قرار می گيرند چون روايتی نداشته اند اما به هر حال هر فيلمی نوعی از روايت است.

تفاوت فيلمنامه به عنوان يك اثر ادبی - هنری مستقل و فيلمنامه به عنوان نوشته ای كه سر صحنه قرار است كار شود، چيست؟

فيلمنامه نويسی يكی از انواع ادبيات است، مخصوصا در نيمه دوم قرن بيستم به متن های نمايشی ای برخورد می كنيد كه برای اجرا نوشته نشده اند مثلا پوچ گراها مثل بكت و يونسكو، شايد خواندن متن های آنها لذت بيشتری داشته باشد آن هم به خاطر اين است كه ادبيات و نمايش به كمك همديگر می آيند و امروزه هم در طول اين صد سالی كه سينما آمده است مردم با شيوه های مختلف سينمايی عادت كرده اند. فيلمنامه نويسی هم فراهم كردن شرايطی است كه انگار شما فيلم را روی پرده می بينيد و فيلمنامه های موفق اين گونه اند. اين فيلمنامه ها شكلی از ادبيات اند. اما نوعی ديگر از فيلمنامه هست كه من اسم اش را می گذارم فيلمنامه كاربردی كه قرار است اجرا شود اين فيلمنامه اگر به دست افراد معمولی برسد خيلی برايشان جذاب نيست به طور كلی فيلمنامه مثل هر متن نمايشی ديگری از دو بخش تشكيل می شود يكی توصيف ها و ديگری گفت وگوها. در ادبيات توصيف ها به كمك گفت وگوها می آيند تا دنيای بهتری خلق كنند برای همين تصويرسازی و فضاسازی يك متن ادبی بيشتر از يك فيلمنامه است. اين فيلمنامه كاربردی در واقع يك متن درون گروهی است كه بين عده ای به قصد ساختن فيلمی توزيع می شود البته گفت وگوها در هر دو نوع فيلمنامه چندان تغييراتی ندارند.

اما توصيفات در فيلمنامه كاربردی نقش مهمی دارد چون قرار است گروه به يك درك مشترك برسند يعنی اين توصيفات در وهله اول بايد تمام طراحان فيلم را (صداگذار، صدابردار، طراح صحنه و لباس، تدوينگر و. . . ) با بازيگران يك فيلم هماهنگ كند كه از طريق كارگردان، آن هم موقع خواندن فيلمنامه اين كار صورت می گيرد. بنابراين توصيفات در فيلمنامه كاربردی برای ساخت و ساز فضا نيستند مثل ادبيات، بلكه برای اين به كار می روند تا گروه مقدمات كار خودشان را آماده كنند تا در خدمت فيلم قرار بگيرند منظورم اين است كه تمام هستی يك فيلم از فيلمنامه رشد می كند و شاخ و برگ می گيرد.

بعضی از عوامل فيلم و عناصر سينما شايد بيشتر برای سينمای بلند به وجود آمده اند يا در آن نوع فيلم ها جای خود را باز كرده اند مثلا خود شما برای بيان منظورتان به عناصر يا عواملی اشاره می كنيد كه بيشترين كاربردشان در فيلم های بلند است منظورم اين است كه چگونه می توان اين بحث های تئوريك و عملی را برای ظرف زمانی فيلم كوتاه هماهنگ كرد و به كار گرفت؟

من چون بيشتر فيلمنامه نويسی تدريس می كنم دقيقا اين مشكل در آن كلاس ها هم پيش می آيد به دليل محدوديت زمانی بچه ها را وادار می كنند تا يك متن كوتاهی را كار كنند البته اين سوال به تفاوت فيلم كوتاه و بلند برمی گردد. متاسفانه اين مشكل به نحوه آموزش ما برمی گردد. مشكل در اين است كه فيلم كوتاه و بلند را در ساختار هم شبيه هم می بينند. معمولا فيلم هايی كه به دانشجويان توصيه می شود ببينند فيلم های بلند است. من اعتقاد دارم به شكلی ناگزير فيلم كوتاه هنر ديگری است و فيلم بلند هنر ديگری. غزل با قصيده خيلی متفاوت است. مسئله به نظر من برمی گردد به آموزش فيلم كوتاه، فيلم كوتاه آموزش ديگری دارد. البته اين حرف به مفهوم آن نيست كه فيلم كوتاه و بلند را نمی توان در يك كلاس ياد گرفت به هر حال باز موضوع برمی گردد به متنی كه قرار است كار شود.

اين متن يا فيلمنامه در دو نوع فيلم كوتاه و بلند فرق دارد. من كار را به جای ديگری می رسانم و می گويم يك فيلم بلند يا يك رمان زمانی تمام می شود كه موضوع آن تمام می شود و وقتی موضوع تمام شود مخاطب آن را كشف كرده است. در حالی كه در فيلم كوتاه مسئله فرق دارد. فيلم كوتاه يا داستان كوتاه وقتی تمام می شوند كه فرم آن بسته می شود در واقع يك اثر كوتاه از طريق فرم خودش، خودش را روايت می كند و اين فرم چيزی نيست كه بشود فرموله اش كرد. فرم ها گاهی قوی تر از ديالوگ ها يا عناصر ديگر هستند. حتی چخوف در كارهای اوليه اش يك داستان كوتاه پنج صفحه ای دارد كه خودش می گويد رمان است، چون در ذهن خودش فرم آن را فرم يك رمان می بيند. در دوره ما فيلم كوتاه يا داستان كوتاه مبتنی بر همين حرفی است كه من می زنم اول فرم لازم را بايد يافت و بعد از آن عوامل را در رابطه با موضوع و اشيا هماهنگ كرد آن هم با جزنگر شدن در متنی كه قرار است كار شود. البته گاهی ناهماهنگی كه شما می گوييد بعضی وقت ها از ويژگی های فيلم كوتاه به حساب می آيد.

با توجه به وجه تجربی بودن يا پيشرو بودن فيلم كوتاه آيا در حوزه فيلمنامه روايتگری مدرن و كلاسيك در فيلم كوتاه همان تفاوت هايی را دارد كه در يك فيلم بلند؟

معمولا آثار كلاسيك مبتنی بر آن وحدت های سه گانه زمان مكان و شخصيت هستند. هميشه تاريخ به عنوان يك روايت در عرصه جغرافيا اتفاق می افتد و در شيوه های كلاسيك جغرافيا نقش اساسی را بازی می كند مثلا جنگ را می خواهيم تصوير كنيم خب اين جنگ در كجا اتفاق می افتد و شخصيت ها چه كسانی اند حالا بعد از چند هزار سال ادبيات رشد كرده و اين اصول هم دگرگون شده اند. در هنر نو يك تجديد نظری در اين عناصر سه گانه شده است. هنر نو بيشتر به جای جغرافيا به فضای خودش متكی است. طی چندين سال بعضی چيزها برای ما عادت شده است مثلا در آثار كلاسيك در همه فيلم ها جنايات هميشه در تاريكی يا كنتراست های نوری اتفاق می افتد در صورتی كه يك جنايت در يك روز آفتابی و در فضای روشن هم قابل تحقق است. شايد در شكل مدرن روايت كاربرد وحدت های سه گانه را تغيير داده اند برای همين نقش فضا اساسی تر شده است يا مثلا آن چيزهايی كه ما در آثار كلاسيك از زبان شخصيت ها دريافت می كنيم در هنر جديد ممكن است آن مفاهيم يا دريافت ها را در هوای فيلم يا داستان حس كنيم. مثلا در فيلم «نياز» صحنه ای هست كه پسر از جلوی صف اتوبوس می گذرد تا سوار اتوبوس شود در آن صف اتوبوس ما خيلی از آدم ها و مفاهيم جامعه معاصرمان را می بينيم. . . خستگی و ملال و بيكاری اين مفاهيم بدون ديالوگ به وسيله فضا القاء می شوند.

مهم ترين تفاوت بين روايت كلاسيك و مدرن همين است يعنی بيان از طريق فضا و نشانه ها. مثال ديگری می آورم داستان فيلم «كاغذ بی خط» كاملا به بيرون خانه وابسته است ولی درون يك خانه بی ارتباط با بيرون روايت می شود خانه ای با پرده های افتاده. زمان هم چندان معلوم نيست. در طول شبانه روز برای ورود و خروج در اتاق ها حتما چراغ ها بايد روشن و يا خاموش شوند و از طريق فضا چيزهايی حس می شوند كه در فيلم وجود ندارند، بلكه در تصور بيننده به وجود می آيند. در مورد دوستان منتقد هم چند مورد ديدم صحنه هايی كه در فيلم نيست را توصيف كرده بودند مثلا صحنه ای شوهر در را با مشت و لگد می شكند تا داخل شود يا صحنه ای كه زن برای تحقيق در مورد شوهرش به اداره او می رود اين ها در فيلم وجود ندارد اگر چه بخش اصلی روايت ما را در فيلم شكل می دهد.

آن چيزی كه باعث نقد و نظر شد در مورد اين فيلم آن موضوعاتی است كه در فيلم وجود ندارد. در نتيجه می توان گفت آن چيزهايی كه روی پرده ديده می شود در واقع همان روايت لحظه های ساكن و مشابه تمامی فيلم ها است و تمامی آنچه كه در فيلم چالش ايجاد می كنند در خود فيلم ديده نمی شوند بلكه از طريق فضا القا می شود. فضا يعنی هوا و زمانه ای كه فيلم در آن اتفاق می افتد و شامل آدم ها، گفت وگوها و صدای فيلم است. فضا روح زمانه ای است كه فيلم در آن جريان دارد.

با توجه به اينكه شما تجربه اقتباس ادبی را داريد (در نفرين، ناخدا خورشيد، آرامش در حضور ديگران و دايی جان ناپلئون) لطفا توضيح دهيد چرا در ايران كمتر از آثار ادبی اقتباس می شود و ديگر اينكه روند اقتباس و تغييراتی كه يك كارگردان در اثر ادبی ايجاد می كند تا چه اندازه بايد باشد؟

متاسفانه همين طور است. در همه كشورهايی كه صاحب اقتباس هستند از ادبياتشان استفاده می كنند به خصوص در سينمای كلاسيك و عامه پسند كه مبنا روايت است. دلايل استفاده نكردن سينمای معاصرمان از ادبيات برايم روشن است مثلا ما در زمانی كه هدايت را داشتيم سينمايی شسته رفته نداشتيم. اگرچه تاثير داستان های «مازيار» يا «پروين دختر ساسان» را به خوبی می توان در نمايش های تاريخی راديويی و تلويزيونی امروزه ديد. من معتقدم ما اگر در زمان هدايت فرهنگ پيشرفته ای مثل امروز را داشتيم او تبديل به يكی از متفكرين سينما مثلا مثل زاواتينی در ايتاليا می شد يا اگر در حال حاضر نويسنده ای مثل هدايت داشتيم باز همين اتفاق می افتاد چيزی كه باعث شد ادبيات خوب ما وارد سينما نشود بيشتر جهت سياسی دارد. در آن زمان كه ادبيات پا می گرفت ما فاقد سينمای فرهنگی بوديم تا وقتی نسل فيلمسازان روشنفكر يا مولف - كه خصلت سينمای ماست - وارد عرصه شدند اين ارتباط برقرار شد مثلا فيلم اول خودم يا «شازده احتجاب» گلشيری كه فرمان آرا آن را ساخت يا «گاو» را كه مهرجويی ساخت. آن موقع روی ادبيات حساسيت وجود داشت و اما نسبت به سينما حساسيتی نبود اگر هم سانسوری بود صرفا سانسوری اخلاقی يا شبه اخلاقی بود و چندان فيلم سياسی يا اجتماعی به آن شكل ساخته نمی شد كه پای سانسور به سينما كشيده شود. با ساخته شدن اين فيلم ها و در واقع با باز شدن پای نويسندگان ما به سينما سانسور هم شدت گرفت «گاو» نزديك يك سال توقيف شد. «آرامش در حضور ديگران» چهار سال توقيف شد كه نوعی توقيف ابدی است چون فقط 13 روز نمايش داده شد. يا مثلا «شازده احتجاب» هم همين طور.

من حتی بعد از دايی جان ناپلئون می خواستم «شوهر آهو خانم» اثر علی محمد افغانی را بسازم حتی قرارداد را هم بستم اما نشد چون مبنای داستان كشف حجاب بود و آن زمان حكومت نسبت به اين موضوع حساس بود. مشكل بزرگ اين است كه سياست های عمومی و اجرايی مان را گاهی با فضا يا روح زمانه قاطی می كنيم يك روز حجاب را به زور برداشتند و يك روز گذاشتند. خب در اين دو موقعيت نمی توان داستان را روايت كرد. دليل قطع ارتباط ادبيات با سينما، فيلمسازها نيستند يا اينكه ما ادبيات مناسب سينما را نداريم بلكه برای اين است كه در هر دوره ای هر حكومتی سعی دارد برای خودش هويت سازی كند برای همين واقعيت فراموش می شود. ما در جعل تاريخ استاديم اين خود تاريخ است كه سر راه ما مشكل گذاشته است. يك وجه ديگر هم در اقتباس وجود دارد و آن اينكه هر هنر نابی غيرقابل تبديل است به يك هنر ديگر. يك ادبيات ناب غيرقابل تبديل است به يك فيلم چون اگر چنين شود همان بلايی سر آن اثر می آيد كه سر آثار داستايوفسكی آمده است. من مطلقا سراغ ندارم از يك انسان ناب يك فيلم خوب ساخته شده باشد فيلمی باارزش های هنرمندانه.

بهترين ادبيات برای تبديل به فيلم آنهايی اند كه بتوان در آن فضای پنهان و آن فضای ذهنی ادبی را تصوير كرد و عينی كرد و دوباره سازی كرد. مثلا رمان ها هر چه بهتر نوشته شده باشند برای سينما مناسب نيستند شايد برای سريال تلويزيونی مناسب باشند. من فكر می كنم داستان كوتاه برای فيلم سينمايی مناسب است به شرط آنكه آن فضا را داشته باشد و با اين وصف فيلمنامه مثل داستان كوتاهی است كه محتوای يك رمان را نوشته باشد. در مورد بخش دوم سوالتان بايد بگويم مطلقا اقتباس، نعل به نعل و ميخ به ميخ مطابق با متن نبايد باشد چون خلق مجرد صورت نمی گيرد. مثلا در «آرامش در حضور ديگران» بعضی شخصيت ها حذف شده اند يا چند شخصيت تبديل به يك شخصيت شده اند يا بعضی صحنه ها حذف شده است و يا در مورد «دايی جان ناپلئون» با پزشكزاد به توافق نرسيديم و قرار شد من به تنهايی كار كنم چون ذهنيت او نسبت به شخصيت ها كاريكاتورگونه بود. به هر حال من مقدار زيادی از رمان را حذف كردم تا همان 17 ساعت شكل گرفت. به هر حال بهترين روش، نزديك شدن به فضای دلخواه نويسنده است، در عين حال بايد حفظ تشخص و خلق جديد را در نظر داشت.

در مورد روايت در «كاغذ بی خط» توضيح دهيد. اين فيلم نظرات متفاوتی را برانگيخت. در ضمن طراحی صحنه اين فيلم چقدر تحت نظارت شما بود؟

موضوعات ممنوع روايتشان دشوار است و دشواری موضوعات جامعه معاصر ما هم از ممنوعيت آن سرچشمه می گيرد. فيلم در مورد خانواده ای متوسط است؛ شوهری كه تحصيلكرده و معمار است. البته شايد عجولانه با فيلم برخورد شد يا شايد درست فهميده نشد. به هر حال داستان فيلم با طی تغييراتی به اين چيزی كه می بينيد رسيد آن هم فقط به خاطر معاصر شدن فيلم بود. در آن زمان يك اتفاق حيرت آوری در جامعه ما رخ داد؛ نويسنده كشی كه در تاريخ اجتماعی مان چنين نمونه ای را سراغ نداريم و با علنی شدن اين موضوع غوغای غريبی را به وجود آورد. خيلی از آدم ها ديگر 9 شب در خانه شان بودند. خب در چنين فضايی قصه زنی را روايت می كنيم كه می خواهد نويسنده باشد همان طور كه در «رهايی» با نشان دادن زندان، آزادی را به بچه ها آموزش دادم، ترجيح دادم در اين فيلم هم در كنج خلوت خانه ای با پرده های افتاده كه با بيرون ارتباطی ندارد قصه زنی را بگويم كه می خواهد در آن شرايط كه گفتم نويسنده شود و شوهر مخالفت می كند. آيا شما (مردها) در چنين دورانی اجازه نويسنده شدن به زن هايتان را می داديد؟ اين فيلم فرصت پرداختن به آن اتفاقات را به من داد بدون آنكه بخواهم در موردش قضاوتی كرده باشم.

به نظر شما آيا استفاده كم از ديالوگ نشانه ايجاز است؟ ديالوگ چقدر به زبان سينمايی فيلم كمك می كند؟

منظور از ايجاز چيست؟ ممكن است در فيلم كوتاه يا داستان كوتاه يك اتفاق يا موضوع دوثانيه ای گسترش پيدا كند. ايجاز به طور كلی يعنی حذف زوايد و چيزهايی كه در القای فضا، شخصيت و اشيا به كمك ما نمی آيند. اگر ايجاز برخلاصه گويی تعبير می شود به خاطر اطناب گويی نويسندگانی است كه در شيوه نوشتن گفت وگوهايشان داشته اند. شما اگر فضای يك جامعه را بتوانيد در يك صف اتوبوس تصوير كنيد اين ايجاز است و در مورد استفاده از ديالوگ بايد بگويم بد موضوعات ما مرتبط است. فيلم های بد پرگفت وگو ديده ايم و فيلم های بی گفت وگوی خوب هم ديده ايم. به ضرورت بستگی دارد به نظر من كار وقتی به تعمد می كشد ضرر می زند چه تعمدا پرگفت وگو باشد چه بدون گفت وگو، اين فكر از پايه غلط است. چيزی كه در گفت وگونويسی مهم است اين است كه لحن را فراموش نكنيم. جمله بدون لحن فاقد معنا است. لحن تحت تاثير خيلی از مسائل است مخصوصا در نطق های سياسی می توان از لحن گوينده به نيت گوينده پی برد. لحن گوينده واقعيت را می گويد. برای بيان منظورمان بايد از لحن خاص خودش استفاده كنيم كه خود مستلزم تغييراتی در ساختار جمله است و كارگردان بايد به هنرپيشه لحن مورد نظر را القا كند كه در درجه اول بايد در فيلمنامه اين اتفاق بيفتد.

يك سوال هم در مورد سينمای مستند دارم - كه خود نوعی از فيلم كوتاه است - با توجه به تجربيات شما در «اربعين» و «مشهد اردهال» می خواستم بپرسم بومی بودن فيلمساز چقدر در كيفيت فيلم اثر دارد؟ و در نزديك شدن فيلمساز به موضوع؟

خيلی زياد مهم است مخصوصا در مستند برای اينكه يك كار اصيل و بومی باشد يا بايد مطالعات وسيع داشته باشيم يا مردمی يا بومی آن اقليم باشيم يا با آن موضوع از نزديك آشنا باشيم. البته بومی بودن يك عيب هم دارد و آن اينكه بعضی چيزها از نگاه بوميان هر منطقه ای پنهان است. زمانی كه اربعين را می ساختم مهمانی داشتم كه هوشمندترين آدمی بود كه در زندگی ام موفق به لمس او شدم؛ گروتسكی كه تئاتر تجربی نو را در تمام دنيا باب كرد در آن زمان باد جن را ديده بود و همين باعث آشنايی ما شد. سه روز سر صحنه با ما بود. او وقتی عكس ها كتيبه ها و نوشته ها را ديد پرسيد اينها چيست؟ گفتم 40 روز از شهادت معتبرترين امام شيعيان می گذرد و اينها برای اوست. بعد او گفت اينها كه همه اش متعلق به حضرت عباس است. من كه نگاه كردم ديدم كتيبه ها يا مشك است يا پنجه يا دست قطع شده. خيلی پيش آمده كه يك غريبه در يك محيط غريب چيزهای تازه ای كشف كرده است اما به طور كلی كسی كه در منطقه ای پرورش يافته اگر كارهای بصری در آن رابطه انجام دهد با تضمين توفيق بيشتری روبه رو خواهد شد.

اگر می شد آدم های هوشمند در مناطق مختلف ايران شرايط و امكانات ساخت فيلم يا نوشتن را در منطقه خود پيدا می كردند مسلما بهتر می شد فرهنگ و آداب و آيين بومی و اقليمی كشورمان را حفظ كنيم. متاسفانه در حال حاضر چنين نيست و شهری مثل تهران كه چندان با هويت هم نيست و شهر بی شخصيتی است نسبت به ساير مناطق سايه افكنده و با جذب هوشمندانه از هر يك از مناطق ايران، آنها را از فرهنگ قومی يا بومی خود دور كرده است.


مهدی يزدانی خرم:

يك آمريكايی ناآرام، مردی كه می خواهد مسيح، زرتشت و حتی ابديت را زير جوهر قلمش مزه مزه كند. هنری ميلر ديوانه ای از اعماق قاره جديد جايی كه بوی ادبيات، كوكلس كلان و وودی آلن حرف اول را می زند. اين نويسنده آمريكايی از جهانی حرف می زند كه ديگر نفرت و اختگی فرهنگی حرف اول و آخر را می زند، جهانی كه ميلر با يك مكاشفه كلاسيك يعنی نوشتن آن را ترك كرده و در ميان ارزش های كهن گم می شود: نكسوس يكی از قسمت های تريلوژی اين نويسنده است كه تصليب به شيوه او را كامل می كند. . . بگذريم. هنری ميلر به سال 1891 متولد شده است. دهه پايانی قرن نوزدهم يعنی دوره آغازين زندگی او مصادف با شروع دورانی جديد برای آمريكای شمالی است. بوميت جغرافيايی كم رنگ شده و مهاجرين انبوه و چندمليتی به همراه ميراثشان يعنی ادبيات و تاريخ به آمريكا كوچ می كنند. بعد از اين جريان، آمريكا با حفظ سياست نوپای خود يعنی سلطه اقتصادی و نظامی بر اروپا، جنگ اول را پشت سر می گذارد.

در بحبوحه جريان های متعدد اقتصادی و سياسی ادبيات آمريكا با ريشه های كاملا اروپايی شكل گرفته و چهره هايی مانند ادگار آلن پو، تئودور درايزر و بعدها ارنست همينگوی را به دنيا معرفی می كند. ادبيات جديد آمريكا برپايه نوعی مدرنيسم صنعتی شكل می گيرد. مدرنيسمی كه انسانی خودباخته، خسته و در عين حال اميدوار را متولد ساخته است. اين انسان با حفظ غرور اروپايی خود پرچم پرستاره را می بوسد و در عين حال از شكوه و جلال ادبيات و فرهنگ نياكان خود با افتخار ياد می كند. دگرديسی اين انسان به طور وضوح در ادبيات دهه های سی تا پنجاه قابل ملاحظه است. انسانی كه در تراژدی آمريكايی درايزر فرديت خود را از دست می دهد و در آثار همينگوی و فاكنر به توهم روايت های كلان پايان می بخشد. از سويی ديگر با ظهور پديده جنگ، آرمان ها و بنيادهای جديدی كه زاييده سلحشوری حماقت بار اين انسان است در ذهن ادبيات آمريكا به لجن و فضيحت كشيده می شوند. بدون شك ادبيات آمريكا در نيمه اول قرن بيستم مديون ذهنيت خاص فرانسوی است. ذهنيتی كه ويژگی ها و موقعيت ابژه خود را در برابر جهان روايت می كند. هنری ميلر در ميان اين هجمه از تجربه و در عين حال عقلانيت راه خود را در پيش می گيرد. او نماينده نسلی است كه با برخورداری از ميراثی كاملا اروپايی از جهان آرمانی آمريكايی خسته شده اند. نسلی كه خوب جنگيد و پايه های امپرياليسم و كاپيتاليسم امروزين آمريكا را محكم كرد. اين نسل با توجه به عقلانيت مدرن خود از هيچ نوع كوششی روی نتافت و در آخر بين مرزهای كسالت و خودكشی دست و پا زد. بدون شك اين فضای اگزوتيك علت اصلی مينی ماليسم دهه هفتاد و هشتاد آمريكا شد. جزيی نگری خاصی كه در آن رخوت و كسالت ويژگی اصلی روايتش است. با توجه به اين مختصات سه محور اصلی را برای خوانش رمان نكسوس پيشنهاد می كنم:

1ـ سيمای مردی در مقابل ادبيات: نكسوس رمان زيبايی است. نوعی اتوبيوگرافی كه راوی آن يعنی هنری ميلر می كوشد تا با حفظ نوعی مكاشفه و هذيان روزمرگی خود را گزارش كرده و در عين حال از روابطش با همسر و دوست همسرش گزارش دهد. در اين روايت لحظات ناب رئاليستی يعنی دغدغه نوشتن يك رمان با روايت رابطه راوی با ديگران و در پايان سفرش به اروپا خلط شده و يك انبوه هذيان گونه به صورت يك رمان كوبيستی به تصوير می كشد. نكته آغازين اين گفتار به روابط ذهنی راوی با يك هجمه از ميراث ادبی جهان مربوط می شود: هنری ميلر در رمان نكسوس، مردی را می آفريند كه می خواهد بنويسد، متفاوت بنويسد. اين دغدغه كه سال ها است روح او را پريشان كرده، وی را در مقابل هزاران چهره ادبی جهان به همراه ده ها موقعيت فرهنگی كهن و مذهبی قرار می دهد. راوی در حين مكاشفه خود، تصويری از ادبيات جهان ارائه می دهد كه از لحاظ فرم روايی يك انگاره درون متنی به حساب می آيد. اين انگاره او را از فرديت آمريكايی دور كرده و با هدايت كردن به سوی نوعی عقلانيت خاص ادبيات ماقبلش باعث ويرانی ذهنش می گردد. راوی درگير دنيايی مملو از كلمات و از همه مهم تر انديشه ها است. او از داستايوفسكی می گويد و جهان را به بعد و قبل از او تقسيم می كند، در عين حال سعی دارد تا باورهای جديد خود را در كنار اين همه انديشه مدرن جلوه دهد پس راوی روی به سوی نوعی جنون درونی می آورد كه خود نيز به آن آگاه است. در سايه اين جنون كه منشأ آن انگاره های انديشه ای ادبيات و فرهنگ اروپايی است او زندگی رئاليستی خود را نيز گزارش می كند. در اين رئاليسم فاقد شكوه او مسيحی تنها است. راوی همسرش را دوست دارد و تمام جزئيات زندگی او را كه مبنی بر خيانت و بی بندوباری است می شناسد. اما فرهنگ حاكم بر اين رئاليسم او را مجاب كرده و متروپوليس آمريكايی تنها به او اجازه روايت را می دهد. راوی دچار رفت وآمدی بين رئاليسم زندگی و رئاليسم ذهن خود است. انديشه ميلر در اين ديالكتيك اجازه هيچ نوع دخالت در زندگی را به او نمی دهد، در واقع در شخصی ترين لحظات روايت، زندگی آمريكايی كه ميلر آن را تحقير می كند وارد جريان كلی قصه شده و مفهوم يك تناقض را عيان می كند. شخصيت اصلی رمان نكسوس اين زندگی را می شناسد و حتی با آن دچار خاطره و ياد می شود بنابراين او مصاديق اين نوع زندگی را كه شامل همسری بی بندوبار، دوستی مرموز و واقعيت های كثيف هستند را نفی و طرد نمی نمايد بلكه از آن پلی برای رسيدن به دريافت يك «وجود شخصی» می سازد. او تنها است و ديگران با او همزيستی می كنند اما اين تنهايی موجب می شود تا احساس وابستگی او به ريشه های گمشده اروپايی اش آشكارتر شود. همانطور كه گفتم ميلر آمريكا را تحقير می كند و تناقض جريان زندگی آمريكايی با ذهنيت اروپايی را آشكار، اما اين تحقير موجب حذف و كمرنگ شدن مفهوم زندگی نمی شود. بحث ميلر بر سر «انواع» است. او برای يافتن يك نوع منحصربه فرد انسان بودن به سراغ كلمات می رود و هرچه كه رمان جلوتر می رود از گفته های ديگران كمتر شده و ذهنيت و باورهای شخصی بارورتر می گردند. اين روند از نكسوس رمانی ساخته كه در واقع مجموعه ای از گفت وگوهای بينامتنی با ادبيات جهان است. گفت وگويی كه راوی نيمه ديوانه آن با اين كليت انجام می دهد تا بتواند به يك باور فردی دست پيدا كند. فرم اثر با توجه به اين ويژگی به نوعی «مكاشفه» تبديل می شود، مكاشفه ای كه با توجه به كتاب مقدس از «هيچ» آغاز شده و به سفر و حركت منتهی و ختم می گردد. در اين جريان ذهن با توجه به كنش های خاص راوی از محوری نابسامان كه از جنونی درونی خبر می دهد به سوی نوعی تشخص فكری حركت كرده و صاحب تاريخ و باور می شود.

2ـ از ديگر ويژگی های اصلی رمان نكسوس مونتاژ استادانه ميلر بين ذهن و واقعيت است. ذهن راوی در آغاز رمان به مانند ويژگی های يك انگل از ديگری تغذيه كرده و دريافت هايش را به واقعيت منتقل می نمايد. در اين برهه از رمان كه تقريبا نيمی از آن را شامل می شود ما با انسانی مواجه هستيم كه در مقابل گذشته بشری زانو زده و آن را تحليل و يا ستايش می كند. هر داده ای كه بر ذهن او حمل می شود تكراری از خلاقيت و حتی انسانيت او را سلب كرده و وی را تبديل به نوعی انفعال شخصی می كند. او در عين اينكه به شدت پرگو و آشفته ذهن است در مقابل ماجرای اصلی درام اخته و منفعل به نظر می رسد. اين انفعال در پاره ای از اوقات وی را به موجودی نيمه انسان و در حال نزديك شدن به مرزهای جنون به تصوير می كشد. او در رابطه خود با دو زن كه با وی زندگی می كنند نقشی ندارد. او در اين روال دارای معصوميتی می شود كه در حين گناه و تخطی اخلاقی دارای ويژگی های يك قديس و يا بنيامين فاكنر است. بنابراين او به مسيح وار زندگی كردن دچار شده و منتظر صليب خود است. اما با اتفاقی كاملا داستانی و نوعا آمريكايی او به طور ملايم به چهره فعال خود باز می گردد. ادبيات جهان در ذهن او ديگر يك عنصر حاكم نيست. حالا او می نويسد و اين نوشتن كه كاملا آگاهانه است، وی را صاحب «جهان بينی» می كند؛ چيزی كه موجب درك كليت زندگی می گردد. ميلر، راوی خود را در موقعيتی قرار می دهد كه چيزی را به جهان اضافه كند و از انبوه داده ها به يك جنون ادبی دست يابد. اين جنون ادبی يعنی شناخت مرزهای ذهنيت و عينيت او را از نقش منفعلش دور كرده و از نفرت و انتقاد به «آگاهی» فردی دچار می نمايد. عقلانيتی كه راوی از آن رنج می برد تبديل به يك باور آشنا زدا می شود. باوری كه طی آن شك و ترديد از نوع داستايوفسكی به چهره نگاهی تيزبين و در عين حال سيال در می آيد. او ديگر از زندگی نمی گريزد و مصاديق زندگی آمريكايی، ذهنش را متلاشی نمی كند بلكه با طبقه بندی تمام اين موقعيت ها می كوشد تا به يك ديوانگی عقلانی دست پيدا كند. هنری ميلر با جذب روزمرگی رئاليستی رمان جهانی را می آفريند كه در بطن خود منزجركننده است. جهانی كه اسطوره و تاريخ ندارد بنابراين راوی او در رمان نكسوس می كوشد تا اين تاريخ را برای اين جهان به وجود بياورد. دقت كنيد: باورهای هنری ميلر به دو دسته مجزا تقسيم می شوند؛ نخست: باورهايی ذهنی هستند كه به علت روح كلام و ادبيات ويژگی های ماترياليستی و مادی خود را از دست داده اند و تبديل به انگاره هايی رفتاری و در مراحل بالاتر معنوی شده اند به طوری كه راوی از مثلا داستايوفسكی و يا نيچه به خدا پل می زند و دچار تك گويی می شود. از طرفی ديگر ما داده های ذهنی او را می شناسيم وقتی از هايدگر صحبت می كند دوره مهمی از انديشه هرمنوتيكی به ذهن ما وارد می شود. واقعيت های موجود دومين شق اين قضيه را ساخته اند ماديتی صرف كه مصرف گرايی، بی ارزشی، فسادهای اخلاقی و حتی عشق از بنيادهای اصلی آن به حساب می آيند. دو دستگاه مختلف كه از جنس ناهمگون تشكيل شده و حالا می خواهند با يكديگر ديالوگ كنند. آگاهی شخصی راوی و چالش او با جهان انديشه پشت سرش در برابر بی اعتنايی و ناآگاهی نسبت به ماترياليسم پيرامون از وی يك قربانی می سازد. از طرفی او وابسته ذهنش است و از سويی ديگر وجود و رفتارهای اجتماعی او از همين ماترياليسم بر می خيزد. ساختمان روايی جدال اين دو بنياد را در حين نوشتن و خلق دنيای جديد به نمايش می گذارد. راوی برای فرار از اين منگنه خردكننده به خلاقيت يعنی نوشتن و آفريدن روی می آورد تا تاريخی بسازد كه اسطوره هايش كاملا فردی هستند. پس مفاهيم را باژگون می كند و صليب نشان عطوفت و عقلانيت او نمادی برای عشق می شود. اين آشنايی زدايی هوايی تازه را موجب شده و انزجار و تحقير از بطن جهان آمريكايی را باورپذير می نمايد. راوی هر آنچه را كه عقلانيت آمريكايی به او حكم كرده پس می راند و می كوشد از تجربه های خود عقلانيتی فردی را بسازد. اين دوپارگی را جنون می نامد و از آن خرسند است. او مكاشفه خود را به پايان رسانده و حالا نياز به حركتی فيزيكی و صوری دارد اين حركت با طنز منحصر به فرد ميلر سفر به اروپا است.

3 ـ يكی ديگر از كاركردهای اصلی رمان نكسوس پريشان باوری ناشی از بی تفاوتی است. هنری ميلر انسان خود را به گونه ای محصور می كند كه دچار تك گويی می گردد. اين تك گويی فوق العاده لجام گسيخته سرآغازی برای رسيدن و دستيابی به بی تفاوتی نسبت به اعمال ديگران است. در رمان آدم های زيادی حضور دارند. اين آدم ها با عمل صوری خود، موقعيت های راوی را تغيير داده و جريان زندگی او را مختل می كنند. روان نسبتا قابل اعتماد راوی اين اختلال را هضم كرده و از آن بازتابی فكری می سازد به طور مثال نام يك خيابان و يا ويژگی های قومی برخی از آدم ها وی را دچار گونه ای نگاه باستانی و جست وجوگر می كند. نگاهی كه براساس اين تداعی ها می كوشد ريشه های فردی هر موجودی را به دست آورده و او را عريان تر نمايد. از سويی ديگر اين پريشان احوالی ناخواسته وی را به نگاهی مستندوار و فاقد حرارت سوق داده و كليت جهان را در نزد او كوچك به حساب می آورد. او تشنه نام ها و ايده ها است، بكارت خسته كننده زندگی و مرگ آمريكايی نياز به يك آنارشيسم درونی را آشكار می كند. قهرمان ميلر راه آدم های درايزر را در پيش نمی گيرد او از خطای اين آدم ها عبرت گرفته و اصلا به ادبيات تيپيك و تراژيك روی نمی آورد بلكه با اذعان به سنت ادبيات اتوبيوگرافی از خود نوشتن را محملی برای اثبات وجودش می داند. بنابراين اصل او تنها می تواند ديگران را گزارش كند، اعمالشان را يادآور شود و به باورهايشان احترام بگذارد. او تنها به ريشه اين آدم ها اشاره می كند و نمی تواند و نمی خواهد روان ايشان را در كنار ذهن خود بررسی نمايد. پس در رمان نكسوس ما با كمتر لحظه ای مواجه هستيم كه راوی در باب وجود ديگری تحليل ارائه كند و سعی در روان شناسی او داشته باشد. به همين دليل دغدغه های شخصی «مونا» و يا «استازيا» فاش نمی شود بلكه رفتارهای ايشان در كنار كليت وجودی راوی تنها به تصوير كشيده می شود. اين نگره يعنی پرهيز از «شناخت» جمعی و رسيدن به نوعی مسيحيت مدرن و در عين حال اخلاقی، راوی را در موقعيت خاصی از پريشان نويسی و پريشان گويی قرار می دهد. با توجه به اين بحث ساختار روايی رمان نيز دارای چندگانگی است با روايت های درونی، كليت درام متلاشی شده و انبوهی از تداعی های متعدد ذهن اثر را تسخير می كنند و در حين روايت ديگران ريتم اثر كاملا داستانی و ماجرا محور است. نكسوس با اين ويژگی ها موضوعی برای انديشيدن است. وقتی از خود حرف می زنی قصه ای نيست ولی با شروع رئاليسم كلی ماجرا به وجود می آيد. در واقع نكسوس مبارزه ذهن واقعيت گريز، مكاشفه گر و روايت زدای راوی آن با رئاليسم سياه زندگی آمريكايی است. اين ذهن در سايه آن زندگی دچار ترس شده و رفتارهای خود را به فراموشی می سپارد و آن زندگی در سايه اين ذهن غيرقابل توجه و در واقع ناخوشايند است. هنری ميلر به دنبال جهانی می گردد كه روايت های روزمره و اسطوره زدای زندگی را تبديل به پرتره ای ثابت و ساكن از رنگ و اسطوره نمايد. او در قسمتی از رمان نكسوس می نويسد: «. . . تاريكی جهانی را در برگرفته و من چون بالزاك با نقاشی های خيالی زندگی می كنم؛ نقاشی هايی كه حتی قابشان هم خيالی است. » در پايان: رمان نكسوس را سهيل سمی ترجمه و نشر ققنوس منتشر كرده است. اين رمان كه در روزهای نمايشگاه كتاب به دست علاقه مندان رسيد شاهكاری با شيوه های اروپايی از يك نويسنده آمريكايی است. به اميد اينكه پلكسوس و سكسوس كه ديگر اجزای تريلوژی ميلر هستند نيز ترجمه شود. هنری ميلر به سال 1980 درگذشت. او شايد در كنار ويليام فاكنر از مهم ترين رمان نويسان آمريكايی قرن گذشته به حساب بيايد، نويسنده ای كه به دنبال صليب گمشده انسان می گردد. . .


مصطفی فعله گری: آشنايی با كارنامه داستان نويسی كاركشته و ريشه دار، همچون كارستان خورخه آمادوی برزيلی، در چرخه تند نگاهی كوتاه پديد نخواهد آمد؛ آن هم در روز و روزگاری كه ارزش كار كوچك يا سترگ هر نويسنده ای را كه، مانند خورخه آمادو، فرزند راستين زمين و زمان خود بوده اند و هستند، بايد به هر بهانه و با همه هنر خود برشمرد، تا از پس هر كهكشانی، خوشه ديگری از ستارگان داستان نويسی جهان، آشنای كتابخانه جان و انديشه مردم داستان جوی امروز و فردا شود: فئودور داستايوسكی، لو تولستوی، آنتوان چخوف، جان اشتاين بك، زاهاريا استانكو، گابريل گارسيا ماركز، ياشار كمال، گونترگراس و در ميان همه نام داران: خورخه آمادوی برزيلی، با چندين و چند داستان كوتاه و بلند؛ داستان نويسی برخاسته از ژرفا، ژرفابينی از خاك گرم و گدازان سرزمين برزيل؛ برزيلی رزمنده ای تكيه زده بر فرهنگ بيدارگري؛ ابر توفنده پر سخن در دوران شكست بسياری از جنبش های انقلابی آزاديبخش در آمريكای لاتين و بلكه در همه جهان سرمايه زده. آمادو ديگر زنده نمی نمايد؛ تن او جان به جان آفرين سپرده است؛ اما كار او، كارنامه او، هنوز كارستان به پا می كند. ابر توفنده سخن خورخه آمادو، همچنان برفراز كارستان ادبيات داستانی جهان ما می چرخد و می بارد. داستان نويسان امروز آمريكای لاتين، در اين روزگار هويت گريزی و اليناسيون جهانی، كاری كرده اند به راستی كارستان؛ آنان با شناخت همه سويه ره آوردهای ساختاری و درون مايه ای ادبيات داستانی مدرن قرن نوزدهم و دوره آغازين قرن، هم هسته درونی هويت فرهنگی خود را پاس داشتند و هم در سازه های هنر خويش و هم در پويش آرمانی خويش، چنان از خود بيگانه نشدند كه در برابر هنر داوينچی و شكسپير و بالزاك [با همه سترگی شان] هنر و معنای بومی خود را به ريشخند بگيرند [كاری زشت و بيمارگونه كه در برخی قاره های استعمارزده، دكان و بازار گرمی پيدا كرد و نيز در دهه های آغاز داستان نويسی امروز ايران معركه اش پرمشتری شد و در دهه هزار و سيصد و چهل خورشيدی، جلال آل احمد چراغ هشدارش را پيش روی معركه داران هويت باخته روشن كرد. . . ] چندين سال آموختن و آموختن و آموختن، چندين سال نوشتن و نوشتن و نوشتن، چندين سال تحفه های هنر و انديشه نو را در خاك بومی آمريكای لاتين كاشتن و در پرورش جوانه ها به آفتاب و باد و گردباد خوی گرفتن و كارستان هنری ديگرگونه را درويدن، چشم انداز ادبيات داستانی قرن بيستم ميلادی را به چشم جهانيان نماياند.

چه سپاهی فراهم آمد از داستان نويسانی كه نه كمتر از همتايان اروپايی خود بودند و نه راه رستگاری معنايی را در پناه بردن به معناگريزی مدرن اروپا و ايالات متحده آمريكا می انگاشتند. شكست خونين انقلاب های دهقانی و دموكراتيك در بسياری از سرزمين های آمريكای لاتين و سركوب مردمی ترين جنبش های دادخواهانه قاره بوليوار و زاپاتا و آلنده، توهم بسياری از روشنفكران قاره سرخ پوستان و تيره پوستان را در هر ورقی كه روزگار می خورد، زدود؛ با چشم خود می ديدند كه ارتش های بازمانده از دوران انقلاب كبير فرانسه و انقلاب آمريكای شمالی، به نام گسترش دموكراسی و ليبراليسم، از در و ديوار كشورهای انقلاب خيز می بارند و رهبران انقلابی و توده های آزاديخواه بومی را به توپ و مسلسل می بندند. داستان نويسان آمريكای لاتين می ديدند كه ارتش های اروپايی و سربازان تا دندان مسلح ايالات متحده آمريكا، پشتيبان آدمخوارترين ديكتاتوری های تاريخ انسان شده اند. زاپاتا و آلنده را می كشتند و ژنرال پينوشه را ناز و نوازش می كردند، تا زندان ها را از داستان نويسان، شاعران و مبارزان آزادی و دادخواهی پر كنند. روشنفكران آمريكای لاتين، به چشم خود می ديدند كه، دموكراسی و ليبراليسم اروپا و ايالات متحده آمريكا، در سراسر قرن بيستم آمريكای لاتين، بروباری به جای ننهاد، مگر چپاول كان های نفت و مس و درويدن كشتزارهای كاكائو يا موز. هر جا، بوی نفت و درخشش معادن مس و يا نيروی كار بسيار مفت و ارزان شامه سرمايه داران و ارتش های اروپايی و آمريكايی را برانگيخت، شكنجه گاه ها و كارخانه ها و پادگان ها و قاچاق مواد مخدر و روسپی خانه های ساخته و پرداخته دست نشاندگان آنها، سر از خاك های بومی برآوردند. در كنار تمدن های كهن مايايی ـ اينكايی، فرومايه ترين دولت های دست نشانده، به زدودن هويت فرهنگی قاره سرخ پوستان پرداختند و تاراج اقتصادی با فراموشی خويشتن فرهنگی، نفس را بر آگاهان و توده های ناآگاه بند آورده بود. در اين ميان، چريك ها از يك سو و داستان نويسان از سوی ديگر به پا خاستند؛ امسال در مكزيك، سال پيش در بوليوی و ساليانی ديگر در شيلی و نيكاراگوئه. چريك ها و رزمندگان انقلابی قلم هم زدند و نويسندگان از هرواژه شان بوی انقلاب و بازگشت به خويشتن بر می خاست.

هنگامی كه زنان روسپی قابلمه به دست در خيابان های سانتياگو، به راه افتادند و بر دكتر سالوادور آلنده شوريدند و از او كه برگزيده ميليون ها مردم بومی سرزمين شيلی بود، آزادی و رفاه آمريكايی را خواستند، [و تنها، در سومين سال پيروزی انقلاب دموكراتيك مردم شيلي] و سپس در سال 1971 فانتوم های آمريكايی و ارتش شيلی با بمباران ساختمان رياست جمهوری و كشتن رئيس جمهور برگزيده مردم شيلی و به روی كار آوردن ژنرال آگوستينو پينوشه كشتار شاعران، مبارزان و زنان را آغاز كردند، سال ها از ريختن پوسته های توهم ليبرالی روشنفكران آمريكای لاتين گذشته بود؛ سال ها بود كه انقلاب زيبا و همه پسند مردم كوبا به رهبری فيدل كاسترو، درست به زير پره های بينی هيولای امپرياليسم آمريكا سر در هوای تازه عدالت خواهی به هر سوی می گردانيد و آوای رهايی بردگان سرخ پوست و تيره پوست را بلند و بلندتر برمی افراشت؛ سال ها بود كه خوان رولفو در مكزيك و خورخه آمادو در برزيل، هم پای رزمندگان سازمان ها و جنبش های انقلابی برای آرمان های انسانی آميخته با هنر و هويت بومی آمريكای لاتينی خود می رزميدند؛ با سخن می روييدند، با سخن گل می دادند و با سخن به خاك پای ساقه های خود بذر می بخشيدند.


علی الله سليمی: «چنار دالبتی» عنوان اولين رمان نويسنده معاصر منصوره شريف زاده بعد از مجموعه داستان های موفقی همچون «سرمه دان ميناكاری» و «عطر نسكافه» است كه نشر همراه در پاييز 1381 منتشر كرده است. رمان حاضر بر پايه های انديشه ای استوار است و در كليت اثر نوعی خاص از انديشه مبارزاتی (مسلحانه) نفی و در مقابل اقدامات پايه ای و فرهنگی به عنوان جايگزين توصيه شده است. بستر انتخابی برای موقعيت زمانی رمان، سال های پيش از انقلاب خاصه سال های 56 و 57 است. شخصيت محوری رمان زنی جوان به نام «صوفی معتمدی» است. نظرگاه رمان دانای كل محدود بيشتر معطوف به ذهن «صوفی معتمدی» است. خانواده صوفی جزو افراد ملاك رژيم پهلوی محسوب می شود كه پدر با آدم های مختلفی برای حفظ موقعيت پيشين درگير است. صوفی با دكتر بهرام شالچيان نامزد است و بهرام به صف چريك ها پيوسته و مبارزه مسلحانه را برگزيده، در طول رمان بهرام حضور فيزيكی چندانی ندارد (اغلب غايب است) پيغام های او توسط زنی به نام پروين (همرزم بهرام) به صوفی رسانده می شود در يك ملاقات كوتاه بين صوفی و بهرام. برخوردهای سرد بهرام زمينه ساز فاصله گرفتن اين دو می شود. در اين ميان مهندس سهراب تنكابنی كه مخالف نظريه بهرام و معتقد به مبارزات پايه ای و فرهنگی است، جای خالی بهرام در زندگی صوفی را پر می كند.

منصوره شريف زاده در رمان «چنار دالبتی» سعی كرده از تمامی عناصر و اشيای موجود به صورت سمبليك و نمادين استفاده كند و در اين ميان عنوان رمان «چنار دالبتی» نقش اساسی و پيونددهنده را ايفا می كند. «چنار دالبتی» درختی مقدس در باور اهالی روستايی در منطقه شهريار (محل باغ ها و املاك پدر صوفی) است. مردم منطقه برای يافتن حاجت هايشان به آن انواع و اقسام دخيل ها را می بندند و معتقدند حاجت آنها با اين اقدام برآورده می شود. مهندس سهراب تنكابنی كه در طول رمان بيشتر حرف های انديشه ای نويسنده را بر زبان می آورد درباره اين درخت «چنار دالبتی» معتقد است: «تمام داخلش خالی شده، بعيد نيست بيفتد روی سر مردم. . . بهتر نيست قطعش كنيد؟» (ص 191)

از منظر نويسنده چنار دالبتی ديگر ابهت گذشته را ندارد. از درون هم پوسيده است. و از طرفی قطع آن باعث خدشه در ايمان و اعتقادات اهالی بومی منطقه می شود. پس تنها راه پيش رو، احيا و بازسازی و به نوعی تزريق خونی تازه در رگ های آن است. پس برای اين منظور شخصيت ديگری وارد رمان می شود. سروژ جوان ارمنی كه در مبارزات چريكی در كنار بهرام می جنگد. سروژ در اين مبارزه مسلحانه كشته می شود و جنازه او را به صورت سمبليك در پای چنار دالبتی به خاك می سپارند تا خون تازه او رگ های خشكيده چنار دالبتی را سيراب و زنده كند.

تنها شهيد اين مبارزه مسلحانه كه خونش پای چنار دالبتی و پيكرش در كنار آن به خاك سپرده می شود سروژ ارمنی است. بقيه شخصيت های رمان تا پايان رمان جان سالم به در می برند و در پايان رمان شاهد به ثمرنشستن خون سروژ هستند. (صحنه های پايانی رمانی همزمان با تظاهرات وسيع خيابانی در آستانه انقلاب است) جمع بندی انديشه ای رمان چنان است كه در آن سروژ بيشتر شبيه يك قربانی است تا يك شهيد. سروژ تمام ماجرای در حال وقوع را نمی داند و فقط اندكی از آن را از پس مطالعاتی ناقص به صورت پراكنده می داند. در اين صورت تفكر سروژ جنبه فردی به خود می گيرد. و يك قربانی تمام عيار در راهی ناشناخته، چرا كه سروژ از پايان ماجرا بی خبر است وگرنه جان عزيز را در راهی پر غبار و گنگ اهدا نمی كرد. آدم های ديگری كه در اين دوره در مبارزات انقلابی گری شركت دارند. در مواقع خاص بنابر مصلحت شخصی خود را كنار می كشند. و خيلی ها با توسل به اهرم های رابطه ای خود را از مخمصه نجات می دهند. حميد صالحی و عمو حيدرعلی از اين طيف شخصيت های نمادين هستند كه در آستانه شروع انقلاب به خانه های خود برمی گردند. شخصيت بهرام در پايان رمان كلا از چرخه حوادث محو می شود و حلقه نامزدی او با صوفی توسط عمو حيدرعلی كه به تازگی از زندان آزاد شده پس آورده می شود. به عبارت ديگر، بهرام ديگر قيد زندگی روزمره و عادی را می زند و از همه چيز خود می گذرد. گوشه ديگری از انديشه ويژه نويسنده در اين بخش عريان تر می شود. به عبارتی طيفی از مبارزان كه به مبارزه مسلحانه می انديشند و بهرام و سروژ و پروين نماينده آنها در اين رمان هستند در اين پروسه بازی را جدی می گيرند. در حالی كه ديگران به اين حوادث تكراری فقط به چشم يك بازی گذرا می نگرند. افراد مسن در اين رمان مدام از حوادث 28 مرداد و نحوه برخورد مردم با دولت مصدق ياد می كنند اينكه يك روزی از او حمايت كرده اند و روز ديگر خواستار سقوط او شده اند. انقلاب در شرف وقوع از منظر جهانديدگان چنين سرنوشتی دارد. اما چريك های انقلابی كه تمام هستی و زندگی خود را در اين راه گذاشته اند نمی خواهند اين سرنوشت تاريخی را قبول كنند. از ابزارهای نمادين ديگر در اين رمان مفهوم «خانواده» است و در اين جا بيشتر خانواده معتمدی مدنظر است. اقتدار و عظمت گذشته اين خانواده در لابه لای سطرهای ابتدايی رمان نمايان است و در ادامه گستردگی آن بيشتر برای مخاطب نمايانده می شود. اما در كنار اين نمايش اقتدار و عظمت گذشته، به صورت موازی تزلزل های در حال انجام در مرحله شكل گيری است. همچون چنار دالبتی موريانه ها به جان تيرهای سقف اتاق های اين خانه وسيع و در اندر دشت افتاده اند و هر آنچه را كه باعث استواری اين خانه است از درون می پكانند.


نيما صداقت: مايكل مور با آن هيكل و هيبت عجيب - كه بخش قابل توجهی از كادر را پر می كند؛ كه اما با اين حال و در نهايت كودك مآب و معصوم به نظر می رسد - طی يك سال اخير آن قدر پرشروشور و حتی گستاخانه عمل كرده كه يكی از مطرح ترين پديده های اجتماعی يكی دو سال اخير محسوب می شود؛ گيريم كه برخی موافق اش باشند و برخی مخالف سرسختش. اما به گمانم مور را بايد فارغ از اين هياهوها - به خصوص مورد مراسم اسكار كه در آن مور به هنگام دريافت جايزه به شديدترين لحن حرف زد - قضاوت كرد. در بحثی شايد سليقه ای، اين قبيل كارهای جانبی يك هنرمند را نمی پسندم، چرا كه معتقدم كسی مثل مور كه می تواند تمام حرف هايش را به اين زيبايی در قالب يك فيلم مستند، اين قدر هنرمندانه بيان كند، چه نيازی دارد به اين همه جار و جنجال؟! اتفاقا مور دارد كاری را می كند كه اعتقاد يكی از مصاحبه شوندگانش است: «من از قلم استفاده می كنم چون از شمشير قوی تره. اما آدم بايد يه شمشير هم دم دست داشته باشه. » در فيلم كسی كه چنين اعتقادی دارد شديدا مورد حمله مور قرار می گيرد و مور استادانه محكومش می كند، اما در واقعيت جاری، مور خودش هم در كنار دوربين، يك شمشير - يا اصلا يك اسلحه گرم (!) - دم دست گذاشته تا به موقع از آن استفاده كند و آن اسلحه چيزی نيست جز حرف های آتشين اش در مراسم اسكار؛ يك نوع شمشير بستن از رو - كه برای يك هنرمند پسنديده نيست.

اما فارغ از اين بحث، «بولينگ برای كلمباين» يك مستند درجه يك و بسيار ديدنی است كه بی محابا تمام سياست های جاری اجتماعی و سياسی آمريكا را به نقد می كشد و زير سوال می برد. كاركرد اجتماعی فيلم خود بحث بسيار مفصلی را می طلبد؛ اين كه فيلم چطور می تواند روی جامعه آمريكا تاثير بگذارد (توجه كنيد به عكس العمل های اخير هستون) و اصلا موجب تغييراتی محسوس در جامعه [مگر يكی از اهداف و كاركردهای مستند اجتماعی همين نيست؟] و جز اين آنقدر دقيق و حساب شده و مهم تر عريان، روايت اش را از يك جامعه خشونت زده به تصوير بكشد كه تماشاگر غير آمريكايی هم شديدا وارد مبحث مورد طرح شده و به نتايج قابل توجهی برسد كه يكی از اين نتايج می تواند شكستن «رويای آمريكايی» يا «آمريكای رويايی» در ذهن تماشاگر خارجی اش باشد و اين دقيقا تفاوت و اهميت نوع پرداخت به يك مضمون را مشخص تر می كند: اين كه چنين مضمونی به شكلی شعاری و سطحی طرح شود (كه نمونه اش را از صبح تا شام می توانيم به چشم ببينيم) يا اين چنين استادانه به زبان تصوير كشيده شده باشد و قدرت سينما را به ما يادآور شود. فيلم می تواند تمام تصورات ذهنی بيننده در مورد يك جامعه را به طرزی غيرقابل باور به نقد بكشد و زير سوال ببرد و اين ميسر نمی شود مگر به مدد تسلط كم نظير فيلمساز بر زبان سينما: اين كه چطور از يك صحنه به صحنه ديگر قطع می كند و اين كه چه حرف هايی را با هم می آميزد، چه سوالاتی را می پرسد، به موقع خودش در نقش راوی ظاهر می شود و اين كه چطور موسيقی و حركت دوربين دست به دست هم می دهند تا در خدمت يك مضمون باشند. در نتيجه اگر كسی مثل هستون بخواهد متعصبانه با مضمون فيلم برخورد كند، باز نمی تواند منكر ارزش های سينمايی فيلم باشد [و مگر همه ما فيلم های ريفنشتال را به رغم مضامين فاشيستی اش، به خاطر خود «سينما» دوست نداريم؟]

در نتيجه تركيب درست همه اجزای فيلم است كه هيچ چيز در آن شعاری به نظر نمی رسد. حتی جمله ای كه در حالت عادی اين قدر شعاری است: «بچه ها به خودشون می گن چرا بابا هر روز می ره موشك می سازه؟ اين دو تا چه تفاوتی با هم دارن؟ - من فرقی بين آنها نمی بينم. » حتی جمله مستقيم خود راوی - مور - درباره اين كه فرقی بين خشونت عيان در اجتماع و خشونت پنهان از نوع ساختن موشك نيست، كاملا در دل تصاوير، به مدد تكنيك عالی فيلمساز جا می افتد و اصلا حالت شعاری پيدا نمی كند. يا نگاه كنيد به صحنه ای كه در آن به جابه جا كردن شبانه موشك ها اشاره می شود و اين كه كاميون ها از كنار دبيرستان كلمباين می گذرند [اين اشاره ظريف و استادانه دقيقا مرز ظريف شعار و بيان هنرمندانه را مشخص می كند؛ اين است كه ابتدای مطلب اظهار تاسف كردم از پناه بردن مور به شعارهای آشكار و سطحی در مراسم اسكار. ]

جز اين، ساختار فيلم قطعا می تواند نوعی كلاس درس برای مستندسازان باشد. سكانس وارد شدن به كلمباين خود نمونه مشخصی از تسلط كامل فيلمساز بر ابزار و تلفيق عالی فرم و محتوا است: از ابتدای فيلم چيزهايی درباره واقعه دبيرستان كلمباين می شنويم، تا بالاخره در اين سكانس - كه تماشاگر مشتاقانه منتظر است درباره اين واقعه بيشتر بشنود - دوربين سيال مور به ثبت فضای كلمباين می پردازد و روی صحنه صدای راديوها و تلويزيون های مختلفی را می شنويم كه به طرز ماهرانه ای درهم آميخته شده اند و به راحتی تمام وقايع رخ داده را به شكل حيرت انگيزی روايت می كنند - كاری كه قطعا راوی يا صدای اعلام خبر از فقط يك راديو به هيچ وجه نمی توانست انجام دهد [در ادامه اين صحنه دقت كنيد به اين اشاره جزيی كه «فشنگ ها از سوپر محل خريداری شده اند» كه چقدر درست عمل می كند و يادمان هست كه «سينما يعنی جزييات». ]


از بخارا تا سمرقند

اولين شماره فصلنامه سمرقند در هفته آينده منتشر خواهد شد. در اولين شماره اين مجله مطالبی به اين عنوان ديده می شود: بدون ترس از ويرجينيا وولف / مينو مشيری، اگر شكسپير خواهری داشت / ويرجينيا وولف، صفورا نوربخش، يادداشت های روزانه ويرجينيا وولف / خجسته كيهان، هنرمند و سياست / ويرجينيا وولف، صفدر تقی زاده، درباره خيزاب ها / شاهرخ مسكوب، ويرجينيا وولف و افكارش / ناهيد طباطبايی، در جست و جوی عشق / مونيك هونيس، مريم موسوی، زنانه انديشی / فرانسواز دفرمون، نازك افشار، آخرين نامه های ويرجينيا وولف / افسانه آل محمد، اتاق ژاكوب / دومنيك رولن، قدرت الله مهتدی درباره رمان ساعت ها / مهدی غبرايی، نگاهی به درون وولف / بی پروكس، زندگی ويرجينيا وولف، الهام مقدس و چندين مقاله ديگر درباره ويرجينيا وولف. مدير و سردبير فصلنامه سمرقند طوبی ساطعی است. تازه ترين شماره بخارا نيز اخيرا چاپ شده است. در اين شماره مجله كه به مدير مسئول و سردبيری علی دهباشی منتشر شده مطالبی چون دموكراسی در قربانگاه، محمدعلی موحد، تاريخ وقايع نگاری، عزت الله فولادوند، روزها در راه، شاهرخ مسكوب، هايكوهای مكزيكی، صفدر تقی زاده، تداعی معانی، عمران صلاحی و مطالب ديگری از نويسندگان مطرح و نام آور به چاپ رسيده است.

شاعر عراقی برنده جايزه دانماركی

«منعم الفقير» شاعر عراقی مقيم دانمارك جايزه هنرمند سال دانمارك را نصيب خود ساخت. اين جايزه كه از سوی سازمان كمك رسانی به پناهندگان در دانمارك اهدا خواهد شد ماه آينده تقديم اين شاعر معاصر عراقی می شود. كميته اهدای جايزه با اشاره به نقش برجسته منعم الفقير در گسترش چارچوب شناخت متبادل بين دانمارك و عراق، اين شاعر عراقی را از بهترين شاعران دانمارك توصيف كرد. مراسم اهدای جايزه مزبور در شهر «اودينسا» زادگاه نويسنده دانماركی «هانس كريستيان آندرسون» برگزار خواهد شد و در اين مراسم «بيلی آندرسون» شاعر معاصر دانماركی برخی از قصايد خود را برای حاضران قرائت خواهد كرد. اين مراسم با نواختن قطعات موسيقی توسط نوازنده ايرانی «زادزمان» به پايان خواهد رسيد. منعم الفقير كه در حال حاضر عضو كميته روابط بين الملل انجمن شعری اتحاديه نويسندگان دانمارك است تاكنون در بسياری از محافل فرهنگی دانمارك حضور يافته است.

نت هايی برای بلبل چوبی

چهل و پنجمين نشست هفته كانون ادبيات ايران، با حضور جمعی از شاعران و منتقدان شعر فارسی، در خانه هنرمندان ايران برگزار شد. به گزارش ايسنا در اين نشست كه به نقد و بررسی نت هايی برای بلبل چوبی، سروده شمس لنگرودی اختصاص داشت، ابتدا شمس لنگرودی چند قطعه از شعرهای اين كتاب و سروده های تازه خود را برای علاقه مندان حاضر در جلسه خواند. سپس حافظ موسوی به عنوان اولين منتقد، با اشاره به چاپ و انتشار انبوه مجموعه شعر در ساليان اخير، گفت: «شاعر كسی است كه به نيازهای درون پاسخ گويد نه آنكه به بيرون پاسخ دهد. شمس، شاعر اصيلی است كه با نگاهی به بيرون، به نياز درون پاسخ می گويد. شعرهای دوره اول او گرچه نشانی از شعرهای شاعران بزرگ دارد؛ اما بايد بدانيم هيچ شاعر بزرگی بی تاثير از شعر شاعران بزرگ نيست. » او همچنين در ارزيابی دگرگونه و از زاويه ديدی متفاوت، ويژگی های شعر شمس را چنين برشمرد: «گرايش آشكار به زبان توصيفی، حذف شاعر و نفی زبان استبدادی، عينيت گرايی و اجتناب از ذهنيت های كلی، «به اضافه خود» در كنار آنچه از گذشته اندوخته است و وجود مفاهيم انسانی در شعر. » احمد پوری ـ مترجم ـ دومين منتقدی بود كه با اشراف بر تمامی آثار شمس لنگرودی، به تحليل و ارزيابی آخرين اثر شعری منتشره شمس پرداخت و شاخصه شعر لنگرودی را چنين برشمرد: «غمگينی ژرف و عميق، تشبيه، استعاره و تركيبات شعر، فخامت زبان، نحو به سامان و حادثه ای كه يك باره در سطرها اتفاق می افتد. » او همچنين معتقد بود كه شمس لنگرودی در دهه 60 يكی از چند چهره فعال شعر فارسی محسوب می شد و بر همين مبنا گفت: «شمس لنگرودی در ميان شاعران پس از انقلاب، شاخص ترين شاعر امروز به شمار می آيد؛ حتی اگر ديگر هيچ شعری نگويد. »

بزرگ ترها بيشتر كارتون دوست دارند

كتاب های بازاری و كارتونی، از اين جهت كه بچه ها را به كتاب خواندن علاقه مند می كند، خوب است، ولی نبايد شرايطی پديد آورد كه بازار با اين كتاب ها اشباع شود. جعفر ابراهيمی ـ شاعر كودكان و نوجوانان ـ در گفت وگو با خبرنگار ايسنا با بيان اين مطلب گفت: «يكسری مسائل است كه ما بزرگ ترها آنها را به بچه ها قبولانده ايم و چنين به خورد آنها داده ايم كه چاره ای جز دوست داشتن آنها ندارند. كتاب های كارتونی نيز از اين دسته اند؛ يعنی بزرگ ترها آنها را بيشتر دوست دارند تا بچه ها. بنابراين، به سراغ اين كتاب ها می روند و تصور می كنند بچه ها از آنها خوششان می آيد. » اين شاعر تاكيد كرد: «واقعيت اين است كه بچه ها نيز از اين كتاب ها خوششان می آيد؛ منتها نه به اين حد، يعنی به گونه ای عاشق اين كتاب ها نيستند كه فارغ از خواندن كتاب های ديگر شوند. بچه ها در سنی هستند كه ما بايد آنها را هدايت كنيم. پرداختن به توليد انبوه اين كتاب ها، نوعی بی احترامی به دنيای بچه ها است و نوعی سوءاستفاده از سلايق آنان قلمداد می شود. » ابراهيمی تاكيد كرد: «كتاب های كارتونی و بازاری در درازمدت به حس زيبايی شناسی بچه ها صدمه می زند و كمترين ضرر آن اين است كه سليقه مخاطب را تنزل می دهد. ضمن آنكه در آينده، به احتمال قوی، اين بچه ها اهل مطالعه نخواهند شد و اگر هم به سمت كتاب بروند، بيشتر بعد سرگرمی آنها مورد نظرشان قرار خواهد گرفت. » او با تصريح بر اين مطلب كه كتاب های بازاری و كارتونی در همه جا هست، گفت: «اين كتاب ها به سبب آنكه سودآورند، مورد توجه همه ناشرانند؛ اما برخی از ناشران فارغ از رسالتی كه عهده دار آنند، صرفا نسبت به توليد اين كتاب ها اهتمام می ورزند و اين نشان می دهد كه هدف های ديگری غير از خدمت به فرهنگ و توسعه كتاب برای آنها مورد توجه است. » وی گفت: «مشكل از جای ديگری نشات می گيرد. اوايل انقلاب با اينكه جمعيت كتابخوان ما كمتر بود، كتاب های خوب با نقاشی های عالی و در شمارگان سی تا چهل هزار تا منتشر می شد؛ اما حالا چه اتفاقی افتاده كه كتاب ها فروش نمی روند و ناشران مجبور می شوند دست به شگردهايی بزنند كه با وسوسه كردن خريدار، آنها را به سمت كتاب و كتابخوانی سوق دهند، جای تامل است. »

پروانه نمايش برای خاچيكيان

فيلم دعوت به شام ساخته داوود موثقی پروانه نمايش گرفت. فيلم دعوت به شام نام جديد پروژه شك، آخرين فيلم خاچيكيان است. اين فيلم به علت بيماری ساموئل نيمه كاره ماند و سپس داوود موثقی به عنوان يكی از سرمايه گذاران و مدير توليد پروژه آن را به اتمام رساند. البته گفته می شد علت اصلی جدايی ساموئل از اين پروژه اختلافات كارگردان با عوامل تهيه بوده است. در فيلم دعوت به شام يوسف مراديان، نگار فروزنده و يارتا ياران حضور دارند. علاوه بر اين فيلم پروانه ها بدرقه می كنند اولين ساخته ابراهيم معيری نيز پروانه نمايش گرفته است.

سوگند به عماد مهرجويی

داريوش مهرجويی تابستان امسال توليد فيلم جديد خود «سوگند به عماد» را آغاز می كند. به گزارش خبرنگار سايت فيلم و سينما، داريوش مهرجويی از ميان دو پروژه سينمايی و تلويزيونی كه قصد ساخت آن را داشت ابتدا ساخت پروژه سوگند به عماد را آغاز می كند. مهرجويی منتظر بازگشت محمدرضا شريفی نيا از سفر است تا به همراه اين همراه هميشگی كار پروژه جديد خود را آغاز كند. گفته می شود كه يكی از مراحل سخت اين پروژه پيدا كردن چند بازيگر با ويژگی های خاص برای بازی در نقش های فيلم است.

مزرعه پدری اكران می شود

يكی از عوامل توليد پروژه مزرعه پدری به خبرنگار سايت فيلم و سينما گفت: اين فيلم با پايان گرفتن مراحل فنی صداگذاری آماده برای نمايش در سينماهای كشور پروانه نمايش خواهد گرفت. با توجه به اينكه برخی از مسئولان خواستار حضور اين فيلم در جشنواره بيست و دوم فجر در بهمن ماه 1382 هستند رسول ملاقلی پور قصد دارد فيلم را به نمايش عموم بگذارد. براساس شنيده ها مزرعه پدری تابستان امسال اكران عمومی خواهد شد.

صدای كريمی و تهرانی

چند تهيه كننده آثار صوتی قصد استفاده از صدای نيكی كريمی و هديه تهرانی را دارند.براساس شنيده ها يك شريك توليد آثار صوتی قصد انعقاد قراردادی با نيكی كريمی را دارد. براساس اين قرارداد كريمی اشعار فروغ فرخ زاد را دكلمه خواهد كرد. اين اثر با همكاری يك آهنگساز جوان تكميل و روانه بازار خواهد شد. هنوز خبر تازه ای از موافقت كريمی با اجرای اين طرح شنيده نشده است. از سوی ديگر يك گروه موسيقی قصد دارد تمايل هديه تهرانی را برای دكلمه اشعار ترانه های جديد خود جلب كند. تهرانی نيز هنوز جواب قطعی اين پيشنهاد را نداده است.

باج خور كليد می خورد

سومين فيلم بلند فرزاد موتمن با عنوان باج خور به زودی كليد خواهد خورد. باج خور يك فيلم نوآر است كه فيلمنامه آن را ايرج افشار نوشته است. در اين فيلم كه تهيه كنندگی آن را حسن توكل نيا بر عهده دارد، فريبرز عرب نيا و نيكی كريمی حضور دارند و جمشيد الوندی مدير فيلمبرداری آن خواهد بود.

تدوين ملاقات با طوطی

«ملاقات با طوطی» ساخته عليرضا داوود نژاد هم اكنون توسط محمدعلی سجادی در واحد تدوين بنياد سينمای فارابی در حال تدوين است. اين فيلم پيش از اين قرار بود توسط ايرج گل افشان تدوين شود. داستان «ملاقات با طوطی» درباره زنی است كه برای نجات همسرش از مرگ تلاش می كند. در اين فيلم محمدرضا فروتن، مهتاب كرامتی، ميترا حجار و ماهايا پطروسيان به ايفای نقش پرداخته اند. داوودنژاد پس از پايان مراحل فنی «ملاقات با طوطی»، فيلم بعدی خود به نام «هشت پا» را كليد خواهد زد. به گفته او، احتمالا توليد اين فيلم از ابتدای مهرماه امسال آغاز خواهد شد.

• توضيح

در مصاحبه با منوچهر مصيری كارگردان دنيا، به اشتباه عكس آقای ابراهيم وحيدزاده استفاده شده بود كه از هر دو كارگردان محترم سينمای ايران پوزش می خواهيم.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو