Persian Archive

• طعم آمريكايی
• بولينگ همان تفنگ است
• در ساايش تخيل
• اقبال شناسی در ايران
• كشتی به گل نشسته نوح
• يك متقلب بالفطره
• دموكراسی در قربانگاه
• كنفرانس ضد جنگ برتراند راسل
• استاد هاروارد در انديشه جامعه
• آخرين سامورايی
• يك وسترن امپرسيونيستی
• كشتی نوح روسی


محسن آزرم: «كن چه جور جايی است؟ اين از آن سوال هاست كه آدم فكر می كند می شود خيلی سريع جوابش را داد. ولی نمی شود، چون واقعا سوال سختی است. خب، كن هم جايی است مثل همه جاهای ديگر، با اين تفاوت كه يك مقدار روشنفكری در فضايش هست. به نظرم كفايت می كند، نه؟» «كويينتين تارانتينو» كارگردان خوش قريحه سينمای آمريكا، اين حرف ها را در حالی می زند كه امسال مجال رفتن به كن را نيافت. تازه ترين (و در واقع چهارمين) فيلم بلند او «بيل را بكش» تمام نشد و فرصتی پيش نيامد تا فيلمش در كنار باقی فيلم های بخش مسابقه به نمايش درآيد و يكی از نامزدها و شايد برنده نخل طلا شود. «تارانتينو» اين حرف ها را در روزهای پايانی كن زد، فيلم ها تقريبا به نمايش درآمده بودند، اما استقبال عمومی آن گونه كه بايد نبود. فيلم ها انگار به روال سابق نبودند و جز دو سه فيلم، بقيه رغبتی را برای ديدن برنمی انگيختند. هيچ اتفاق خاصی نيفتاد. كسی حرف مهمی نزد و تماشاگران حرفه ای اين جشنواره، زياد از حد كف نزدند. همه، ساكت، به پرده سفيد زل می زدند و چشم می دوختند به فيلم ها و تصويرهايی كه هيأت انتخاب از ميان دو هزار و چهارصد و نود و هشت فيلم انتخاب كرده بودند. پنجاه و دو فيلم از بيست و چهار كشور انتخاب شد و به نمايش درآمد. پنجاه و ششمين دوره جشنواره كن شباهت زيادی به دوره های قبل نداشت، اما در يك چيز با آنها مشترك بود: غافلگيری! امسال هم در كمال حيرت و تعجب، جايزه به فيلمی داده شد كه هيچ كس فكرش را نمی كرد. در جشنواره كن اگر همه چيز تغيير كند باز هم عنصر غافلگيری سر جايش خواهد ماند. اين هم نشانه ای است برای آنكه باور كنيم مديران كن قاطعانه روی حرفشان ايستاده اند.

سال گذشته در كن

دوره پنجاه و پنجم كن نقطه شروع خوبی است برای رسيدن به دوره تازه. سال پيش، زمانی كه «رومن پولانسكی» به خاطر فيلم درخشان «پيانيست» نخل طلا را از آن خود كرد، حيرت و پرسش در آن واحد سراغ همه آن هايی آمد كه خبر را شنيدند يا تصويرهای خبری را تماشا كردند. سال پيش «آكی كوريسماكی» جايزه بزرگ را برد و «كاتی اوتينن» كه در فيلم او يعنی «مرد بدون گذشته» بازی می كرد، بهترين بازيگر زن شد. هيأت داوران جايزه اش را به «اليا سليمان» داد كه تصويری درست و در عين حال استثنايی از وضعيت فلسطينی ها در سرزمين به تصرف درآمده شان بود. «پل تامس اندرسن» و «ايم كوان تائك» هم جايزه بهترين كارگردانی را به طور مشترك بردند، اولی به خاطر فيلم «منگ عشق» و دومی به خاطر «چرخش های آتشين قلم» جدا از اين ها اما، آن چيزی كه دوره پيش را به يادماندنی كرد، جشنواره های پس از آن بود كه بی هيچ استثنايی «پيانيست» را به عنوان بهترين فيلم برگزيدند. از «سزار» و «بفتا» گرفته تا برسيم به «اسكار». فيلم دل انگيز «پولانسكی» درباره اهميت زنده ماندن و هنرمند ماندن، تحسين همه را برانگيخت. اما به سختی می توان حدس زد كه برگزيده امسال كن چنين بخت بلندی را داشته باشد. شايد اگر اين اتفاق بيفتد، كن اعتباری ديگر را هم كسب می كند: افتخار كشف فيلم هايی درخشان. . .

مهمانی بدون مهمان

كن يكی از آن جشنواره هايی است كه همه سينماگران را جذب می كند و به طرف خودش می كشاند. حالا تفاوتی نمی كند كه از طرفداران سينمای هنری باشند يا نه. در واقع كن يك مهمانی بزرگ سينمايی است كه فرانسوی ها برگزار می كنند و از همه دنيا كسانی برای اين مهمانی دعوت می شوند. به همين دليل است كه انبوه عكاس ها در اين جشنواره حاضر می شوند و پشت هم از كارگردان ها و بازيگرها عكس می گيرند. عكس های كن هميشه به همين دليل معروف هستند. اما به رغم همه اين ها امسال اين مهمانی، شور و حال هميشگی اش را نداشت. اين نبود شور و حال شايد به مراسم اسكار امسال بازگردد كه بسيار آرام و بدون هيچ حاشيه جنبی ای برگزار شد، آن هم زمانی كه آمريكا به عراق حمله كرده بود و همه دنيا به تصويرهای هولناكی چشم دوخته بودند كه روی صفحه تلويزيون ها می آمد. با تمام شدن مراسم اسكار، مديران كن كم كم آماده برگزاری مهمانی خودشان شدند. سياستمداران آمريكايی و فرانسوی از همان روزهای آغازين جنگ، جدال لفظی شان را شروع كردند و تقابل هميشگی فرانسوی ها و آمريكايی ها دوباره آغاز شد و پررنگ تر از بارهای پيش شايد ادامه يافت. طبيعی است كه در اين ميان رابطه های فرهنگی هم كم كم دچار تغيير شوند و دگرگونی شان آشكار شود. همين چيزها باعث شد كه «ادرين ووتنی» مدير جشنواره لندن واكنش نشان دهد و بگويد كن روی فيلم های سينمايی تمركز می كند، نه روی مسائل سياسی دولت ها و تازه اين در حالی است كه انگلستان رفيق و يار آمريكا در جنگ عراق به حساب می آيد.

با اين حال اما در مراسم افتتاحيه كه چهارشنبه شب، چهاردهم ماه مه برگزار شد جای خالی سينماگران جهانی و بازيگران آمريكايی كاملا احساس می شد. جشنواره كن كه به قول نويسندگان «كايه دو سينما» رفته رفته به پايتخت «سياره سينما» بدل شده، به حضور مهمان هايی غيرفرانسوی عادت دارد و تفاوتی نمی كند اين مهمان ها، بازيگران و كارگردان های معروف و مشهور باشند يا سينماگران مستقل و بدون پشتوانه ای كه وعده گاه شان اين جشنواره هنری است. ديده شدن و به تماشا گذاشته شدن در كن اصلا از آن مسائلی است كه فقط خاص اين جشنواره است و به همين دليل بهترين كارگردان ها و بازيگرها هنوز مايل هستند كه كارشان در كن ارزيابی شود. زمانی «لوئيس بونوئل»، «فدريكو فلينی»، «روبر برسون» می كوشيدند كارشان بار اول در كن به نمايش درآيد. در سی سال اخير هم «مارتين اسكورسيزی» و كارگردان هايی ديگر عملا پای ثابت كن بوده اند. اما امسال همه چيز تغيير كرده بود و آن چهره های آشنا در كن ديده نمی شدند. در واقع حتی مراسم افتتاحيه امسال كن هم شور و حال سابقش را نداشت و آدم های اسم و رسم دار در آن حضور نداشتند، جز البته تعداد انگشت شماری از هنرمندان آمريكا مثل «تام كروز» و «پنه لوپه كروز» حتی «نيكول كيدمن» ستاره خوش اقبال سينمای آمريكا كه فيلم «داگويل» را در جشنواره داشت، صبر كرد «پنه لوپه كروز» از كن خارج شود و بعد پا روی فرش قرمز بگذارد. بيشتر تحليلگران و كارشناسان سينمايی كه در كن حاضر بودند، عقيده دارند كه عدم استقبال از جشنواره امسال، بيشتر ريشه در تيرگی رابطه دولت ها در قبال مسئله جنگ عراق دارد. از سوی ديگر سندروم سارز هم مزيد بر علت شد و مهمانی باشكوه برگزار نشد. . .

به ياد می آورم

چند سال پيش، منتقدان «كايه دو سينما» نوشتند كه سرنوشت فيلم ها هرچند غالبا در كن رقم زده می شود، با اين همه حرف اصلی را چگونگی برخورد منتقدان و تماشاگران می زند. معنای ساده و روشن نويسندگان «كايه دو سينما» چيزی جز اين نيست كه سياست های كن هرچه باشد و مديرانش هر خط مشی ای را كه انتخاب كنند، بازهم در نهايت اين تماشاگران هستند كه معلوم می كنند آن سياست ها درست است يا نه و جايزه ای كه داده شده به حق بوده يا بر اساس سياست ها پشت پرده و از سر اجبار آن را بخشيده اند. غريب ترين چيزی كه در مراسم كن امسال به چشم می خورد برخورد سرد منتقدان بود. بيشتر فيلم ها از نگاه منتقدان، ارزش نداشتند و در زمره فيلم های بد جای می گرفتند و باقی فيلم های متوسطی بودند كه معلوم نبود چرا هيأت انتخاب آنها را برگزيده اند. آنها در يادداشت های انتقادی شان نوشته بودند كه جشنواره كن برگزار می شود تا فيلم ها را گرامی بدارد، اما عملا آنچه امسال شاهدش بوده اند، چيزی جز اين است. البته نمی توان گفت كه حركت امسال هيأت انتخاب كن قرار است رويه هر سال آنها شود، اما به هر حال اقدام پسنديده و مباركی نيست. به يك معنا، فيلم هايی كه امسال در كن به نمايش درآمدند، كمترين بازخورد نقد را داشتند و حتی تعداد نقدهايی كه روی «فيل» برنده نخل طلا در روزهای جشنواره منتشر شد بسيار اندك بود. طبق يك سنت و در واقع قانون، فيلم های بخش مسابقه نبايد هيچ جا به نمايش درآمده باشند، پس طبيعی است كه ما هم در اين سوی دنيا، اين فيلم ها را نديده ايم و همه چيزهايی كه درباره چند فيلم مطرح كن می نويسيم، به ما تعلق ندارند و از آن ناقدان فرنگی هستند كه در كن حضور داشته اند و فيلم ها را ديده اند، اين را هم به ياد داشته باشيد كه ما به فيلم های ايرانی حاضر در كن نپرداخته ايم.

داگويل: فراری در كوه های راكی

«لارس فن تری يه» رابطه دوستانه ای با جشنواره كن دارد، رابطه ای صميمانه تر و دوستانه تر از آن چه فكر می كنيد و خب، اين رابطه هم واقعا طبيعی است. او پيش از اين ها دوبار مهمان كن بوده و هر دو بار جايزه ای را به دست آورده، بار اول سال 1996 با فيلم «شكستن امواج» و بار دوم سال دو هزار با فيلم «رقصنده در تاريكی». اين كارگردان خوش قريحه دانماركی يكی از بنيانگذاران سينمای بی پيرايه «دگما 95» هم هست، فيلمسازی متفاوت كه ترجيح می دهد دنيا و سينما را يك جور ديگر تماشا كند و نگاه خاص خودش را به ديگران هم نشان دهد. نويسندگان «كايه دو سينما» درباره «شكستن امواج» نوشته بودند: «جشنواره كن بار ديگر عاطفه و احساس و اشك را باز می يابد. لارس فن تری يه با شكستن امواج، ملودرامی را با نگرشی شخصی در معرض تماشای ما قرار می دهد: ساكنان جزيره كوچك و پرتی در شمال اسكاتلند، در بند مذهبی هستند كه از قرون وسطی می آيد؛ ولی در همان جا در همان حال، احساسات يك دختر جوان را، موسيقی روز دهه 1970 ضرباهنگ می دهد. اصطكاك اين دو بينش متفاوت به يك تراژدی ختم می شود و بيننده را دگرگون می سازد. هيأت داوران نيز ترديد نمی كند و به فيلم جايزه می دهد. » (ترجمه سعيد خاموش / تقويم سينمايی ماهنامه فيلم 1380/) از همين يادداشت كوتاه هم می شد فهميد كه مهر فن تری يه به دل فرانسوی ها افتاده و بالاخره جايزه را به او می دهند. «رقصنده در تاريكی» كار بعدی اين كارگردان دانماركی (با بازی درخشان كاترين دونوو و بيورك) نخل طلای سال 2000 را از آن خود كرد. بر همين اساس بود كه خيلی ها فكر می كردند قرار است كار تازه او «داگويل» نخل طلا را ببرد، اما از آنجا كه عنصر غافلگيری در كن نقشی اساسی دارد، نام «داگويل »به عنوان برنده اعلام نشد.

«نيكول كيدمن» شخصيت اصلی اين فيلم را بازی كرده و داستانش درباره زنی است كه از دست يك گروه خلافكار فرار می كند و به شهر دورافتاده ای می رود كه در رشته كوه های راكی بنا شده، تا در آنجا پنهان شود و در امان باشد. «داگويل» قسمت اول يك سه گانه است كه «فن تری يه» قصد دارد درباره آمريكا بسازد. داستان فيلم در يك دكور استيليزه می گذرد و فيلم فقط در همين پلاتو فيلمبرداری شده. «فن تری يه» می گويد اولين كاری كه كردم انتخاب داستان بود. خوب يادم هست كه سينمايی نويسان آمريكايی ايرادهايی را به «رقصنده در تاريكی» گرفتند، چون داستانش در آمريكا می گذشت. من تا حالا آمريكا را از نزديك نديده ام. اما مسئله اين است كه هاليوود هم مدام فيلم هايی را توليد می كند كه داستانشان در كشورهای ديگر اتفاق می افتد و ادعا هم می كند كه دارد همه چيز را درست نشان می دهد. قبول دارم كه آدم كله شقی هستم و اين كله شق بودن مهم ترين خصيصه ای است كه من دارم. برای همين تصميم گرفتم يك سه گانه درباره آمريكا بسازم و «داگويل» اولين قسمت اين سه گانه به حساب می آيد. «داگويل» در كوه های راكی می گذرد. اسم خيلی هوشمندانه ای است و آدم فكر می كند لابد به يك افسانه يا يك داستان مصور مربوط است. آمريكايی كه من نشان داده ام به آينه ای شباهت دارد كه بايد قدرت تخيل آدم ها را به كار اندازد. من اهل واقع گرا تصوير كردن شخصيت ها نيستم و فكر می كنم هر كس بايد قواعد بازی اش را خودش ابداع كند. فيلم بعدی ام «مندالای» است، داستانش در جنوب آمريكا اتفاق می افتد و مسئله اش نژادپرستی و تبعيض نژادی است. «نيكول كيدمن» به طور ضمنی موافقت كرده كه باز هم با من كار كند، اما بايد حسابی مطمئن شوم وگرنه برای دو فيلم بعدی دو بازيگر ديگر انتخاب می كنم...

فيل: كلمباين، برداشت دوم

هيأت داوران دوره پنجاه و ششم جشنواره كن در كمال ناباوری فيلم «فيل» ساخته «گاس ون سنت» را برنده نخل طلای كن كرد و در عين حال جايزه بهترين كارگردانی را هم به «گاس ون سنت» داد. «گاس ون سنت» نخل طلا را از دست «ايزابل اوپر» بازيگر خوش قريحه سينمای فرانسه و جايزه بهترين كارگردانی را از دست «جرالدين چاپلين» گرفت. «فيل» داستانی است درباره اينكه انسانيت و دوست داشتن در آمريكا از بين رفته و آمريكا كم كم دارد از درون می پوسد و چيزی به نابودی اش نمانده است. اگر می خواهيد از اين فيلم بيشتر سر درآوريد، همين برای شما كفايت می كند كه «گاس ون سنت» نسخه داستانی «بولينگ برای كلمباين» مستند درخشان «مايكل مور» را ساخته. واقعيت اين است كه به گمان خيلی ها «فيل» در مرتبه ای پايين تر از «داگويل» قرار می گيرد، اما از آن جا كه «فن تری يه» پيش از اين ها نخل طلا را برده، هيأت داوران فيلم او را كنار می گذارند و به كار «گاس ون سنت» جايزه می دهند. در عين حال اين هم هست كه «فيل» نگاهی انتقادی و اصلا ضدآمريكايی دارد و حالا كه فرانسه سر مسائل سياسی با آمريكا مشكل دارد، فرصت خوبی است تا واقعا لج كند و دهن كجی اش را نشان دهد. احتمالا به همين دليل هم بود كه هيأت داوران به رياست «پاتريس شرو» كارگردان فرانسوی و عضويت كسانی مثل «استيون سودربرگ» و «مگ رايان» فقط به نخل طلا بسنده نكردند و جايزه بهترين كارگردانی را هم به «گاس ون سنت» دادند، اين اتفاق كمتر در كن می افتد.

خود «ون سنت» هم زمانی كه رفت تا جايزه اش را بگيرد شگفت زدگی و حيرتش را اصلا پنهان نكرد و گفت «اين موفقيت به دو چيز وابسته است، اول بخت و اقبال بلند و دوم معجزه. باور نمی كنم كه اين دو جايزه را به من داده اند. » كارهای قبلی «ون سنت» كمابيش معروف هستند، فيلم هايی مثل «كابوی دراگ استور»، «آيداهوی خصوصی من» و «ويل هانتينگ خوب». اما اين فيلم تازه، يعنی «فيل» اصلا برای سينما ساخته نشده، بودجه اش بسيار محدوده بوده و با سه ميليون دلار برای يك شبكه تلويزيونی كابلی ساخته شده است. بازيگر حرفه ای هم در آن بازی نمی كند و بازيگرهايش همه دانش آموزان مدرسه ای هستند كه در غرب آمريكا واقع شده. روش «ون سنت» در «فيل» يكی روش مستندوار است كه می كوشد تا يك روز از زندگی دانش آموزان مدرسه را تا پيش آمدن حادثه تلخ كشتار در مدرسه به شيوه ای واقع نما نشان دهد. «ون سنت» زمانی كه جايزه اش را می گرفت گفت: «در آمريكا رسم است كه با هر چيزی كاملا سطحی برخورد كنند و خب ـ نتيجه اين سطحی نگری همين اتفاق های خشونت بار و تلخی است كه شاهدشان هستيم. من به نوبه خودم توقع دارم درباره چنين مسائل مهم و اساسی ای خيلی بيشتر از اين ها بحث شود. با اين همه از مديران جشنواره كن ممنونم كه بعد از سال ها رفت وآمد به اين جشنواره بالاخره جايزه های اصلی شان را به من دادند. . . »

روح يك مرد: موسيقی بلوز

«ويم وندرس» كارگردان سرشناس اهل آلمان كه عمده شهرتش به دو فيلم «پاريس ـ تگزاس» و «بهشت بر فراز برلين» برمی گردد نيز امسال با فيلم «روح يك مرد» در بخش خارج از مسابقه جشنواره كن حاضر شده بود. قسمت اعظم فيلم او فيلم ها و عكس های آرشيوی كهنه بود و جاهايی هم كه خودش فيلم برداری كرده باز هم كهنه نما بودند. «روح يك مرد» درباره زندگی سخت و فقيرانه خوانندگانی است كه موسيقی بلوز اجرا می كنند. اما مهم تر از «روح يك مرد» حرف هايی بود كه «وندرس» در كن زد و فضای آمريكا را ناامن دانست و گفت مايل است هرچه سريع تر از آمريكا خارج شود و آنجا نماند چون دوران سياه «مكارتيسم» دوباره فرا رسيده و اين خيلی خطرناك است، چون دارند عليه هنرمندانی كه مخالف سياست های «جورج دبليو بوش» هستند فضاسازی می كنند و برايشان پرونده می سازند. «وندرس» گفته به خلاف سياستمداران آمريكايی كه دچار تناقض هستند، هنرمندان آمريكايی قاطعانه اعلام كرده اند كه سياست های «بوش» را قبول ندارند و خطر بيكاری را هم قبول كرده اند. «وندرس» در سفر به فرانسه جدا از نمايش فيلمش دنبال تهيه كننده ای هم می گردد كه حاضر به تهيه فيلم بعدی او باشد، يك وسترن كه در روزگار ما اتفاق می افتد. . .

Viva Il Cinema

«زنده باد سينما». پوستر جشنواره امسال كن برگرفته از ديالوگی بود متعلق به «فدريكو فلينی» و در عين حال بزرگداشت اين استاد مسلم سينما تنها بخش قابل تأمل دوره پنجاه و ششم بود. ده سال پس از مرگ استاد، مديران كن تصميم گرفتند ادای دينی دوباره به او بكنند و نشان دهند كه هنوز طرفدار سينمای هنری خوب او هستند. اختصاص دادن پوستر رسمی جشنواره به ديالوگی از او نشانه اين احترام بود. جدا از اين همه آثار استاد «فلينی» كه با همكاری چينه چيتا و تهيه كنندگان آثارش در كاخ جشنواره و تالارهای شهر به نمايش درآمد، «سينما دولاپلاژ» نيز همه نمايش های شبانه اش را به فيلم های استاد اختصاص داد. پيش از شروع هر يك از شاهكارهای او مستندی درباره «فلينی» به نمايش درآمد كه پشت صحنه فيلم های او و حرف ها و نظرهايش درباره زندگی و سينما را در خود داشت. نمايشگاه عكس های استاد زمانی كه سر صحنه سرگرم كارگردانی بوده نيز، نمايشگاه شگفت انگيزی بود كه با استقبال فراوان روبه رو شد. دسته ای از نوازندگان سازهای بادی هم مشهورترين تم هايی را كه «نينوروتا» برای فيلم های «فلينی» ساخته بود در كيوسك موزيكال اجرا كردند. جدا از اينها در ساحل كروازت نيز ساخته های «روتا» و «نيكولا پيووانی» نواخته می شد و خب، اين اصلا چيز كمی نيست...


محمدرضا باباگلی: سال های سال، يكی از تعاريف «سينمای مستند» عبارت بود از «ضبط بی واسطه رويداد جلوی دوربين». اما بعدتر اين تعريف كه نمی توانست جامع و مانع باشد و مثلا نوع های ديگری از مستند - نظير مستند بازسازی شده - را دربر گيرد، تغيير كرد. به هر حال اكنون اين تعريف با يك تركيب گويا و موجز كامل تر شده است: «فيلم مستند يعنی ضبط رويدادی واقعی، كه از صافی ذهن فيلمساز عبور كرده، برای رسيدن به حقيقت». اينكه رويداد در حال وقوعی عينا فيلمبرداری شود، می تواند به يكی از جنبه های فيلم مستند اشاره كند، اما نمی تواند ماهيت و روندی را كه در همه ابعاد يك فيلم مستند اتفاق می افتد توضيح دهد.مايكل مور در فيلم «بولينگ برای كلمباين» دقيقا از تعريف دوم متابعت می كند و با عبور دادن رويدادها از صافی ذهن خود، موفق می شود قطعات پازلی را كنار هم بچيند كه ما را به حقيقتی عجيب، بزرگ و حتی باورنكردنی رهنمون شود.

زمينه سازی موضوع

«بولينگ برای كلمباين» با حضور مايكل مور - كارگردان فيلم - در يك بانك شروع می شود. او از طريق يك آگهی اين بانك را پيدا كرده. در متن آگهی گفته شده كه هر كس در اين بانك حساب باز كند، يك قبضه اسلحه مجانی دريافت می كند. در حين گفت وگوی مور با كارمند بانك، متوجه می شويم كه بانك، واسطه و نمايندگی فروش يك شركت اسلحه سازی هم هست و از همين نقطه، تناقض شگفت انگيزی كه مايكل مور می خواهد آن را به نمايش بگذارد آغاز می شود. خانم كارمند اشاره می كند كه صدها قبضه اسلحه در گاوصندوق نگهداری می كنند و مور می پرسد كه «اين عجيب نيست؟» پس از ارائه مجموعه ای از تصاوير آرشيوی و خبری مربوط به اسلحه، يك «كمدين سرپايی» را می بينيم كه در كلوبی برنامه اجرا می كند. در آمريكا هر كمدين سرپايی، ويژگی خاص خود را دارد و از موضوعات خاصی برای گرم شدن برنامه اش استفاده می كند. كمدين موردنظر سياه پوست است و جملات با نمكی در مورد كشتار با اسلحه می گويد. او پيشنهاد می كند مهم نيست كه همه اسلحه داشته باشند يا نه، مهم اين است كه قيمت گلوله را بايد پنج هزار دلار تعيين كرد. به اين ترتيب، ديگر هر كسی در خيابان راه نمی افتد كه اگر از كسی دلخوری داشت، او را به گلوله ببندد! مور، با كنار هم قراردادن بخشی از واقعيت های روزمره زندگی آمريكايی، می خواهد به تدريج به هسته اصلی موضوع فيلمش نزديك شود. اما او هنوز مسير بيشتری را برای برهم انباشتن اطلاعات و در اختيار قرار دادن آنها بايد طی كند. بنابراين، به سراغ عده ای غيرنظامی می رود كه در مزرعه ای دورافتاده تمرين تيراندازی می كنند. آنها برای تمرين تيراندازی، از هدف های خمره ای شكل بولينگ استفاده می كنند. يكی از آنها دليل اين كار را شباهت كلی اين شی با اندام اصلی انسان (سر، تنه، پاها) عنوان می كند. پس از آن، مور درباره دليل حمل اسلحه توسط آنان سوالاتی می پرسد.

آشكارترين جواب اين است: «هر آمريكايی برای اينكه بتواند وظيفه و مسئوليت بپذيرد، بايد يك اسلحه داشته باشد». برای تكميل شدن دايره «مقدمه» در فيلم «بولينگ برای كلمباين»، مايكل مور، به تشريح موقعيت دو مردی می پردازد كه پيشتر در همان مكان تمرين تيراندازی می كردند و بعدها با بمبگذاری در يكی از ساختمان های مهم و بزرگ، موجب كشته و زخمی شدن عده بی شماری شدند. مور با برادر يكی از دو فرد مورد اشاره - كه خود نيز متهم بوده ولی به دليل فقدان مدارك آزاد شده - گفت وگو می كند. در لابه لای حرف های مرد، او می گويد كه يك اسلحه مگنوم - قوی ترين نوع كلت - را هنگام خواب، زير بالشش می گذارد. در ميانه صحبت ها، مور از او می پرسد: «چرا روش گاندی روبه كار نبريم؟ اون اسلحه ای نداشت اما يكی از بزرگترين امپراتوری ها رو شكست داد. » و مرد بينوا می گويد: «در اين مورد اطلاعی ندارم!» مور، با استفاده از چند گفت وگوی ديگر (از جمله دو جوان از همان دبيرستان كه به شرارت معروف بودند و رئيس بزرگترين كارخانجات اسلحه سازی كلمباين) دايره اطلاعات كليدی و مقدماتی را برای ورود به هسته مركزی موضوع فيلمش كامل می كند. موضوع فيلم، كشتار دبيرستان كلمباين است. دبيرستانی كه در تاريخ بيستم آوريل سال 1999 ميلادی در ساعت حدود يازده و چهل و پنج دقيقه صبح، شاهد حمله مسلحانه دو نفر از شاگردان مدرسه به همكلاسی هايشان بود. آن دو، همه كسانی را كه در كتابخانه مدرسه مشغول مطالعه بودند به رگبار گلوله بستند و پس از كشتن و زخمی كردن ده ها نفر، خودكشی كردند. حادثه ای كه حتی كلينتون - رئيس جمهور وقت آمريكا - از پشت تريبون كاخ سفيد درباره آن صحبت كرد.

نقطه عطف

اكنون، ذهن مخاطب به قدر كافی از آنچه فيلم می خواهد بگويد آكنده است كه فيلمساز بتواند وارد هسته مركزی فيلم شود. تصاوير تاثيرگذار مربوط به مدرسه كلمباين، آغاز می شود. آنچه درباره تعريف سينمای مستند گفتيم، در اين نماها حضوری جدی می يابند. اينجا، فيلمبرداری از واقعيت صرف بی معناست. آنچه به اين صحنه هويت و تشخص می بخشد، عبور رويداد از صافی ذهن فيلمساز است. دوربين، گوشه و كنار مدرسه را می كاود. همه جا خالی از افراد است: راهروها، اتاق ها، سالن ها و كلاس ها. دوربين به كاوش خود ادامه می هد اما هيچ چيز عجيبی در تصاوير ديده نمی شود. آن چه به اين نماها روح می بخشد، حاشيه صوتی است. در حالی كه تصاويری از مدرسه خلوت را شاهديم، آدم های مختلف، رويداد آن روز را تشريح می كنند. صداها در هم می آميزد و به اين ترتيب، ابعاد وسيع اين اتفاق ناگوار، با انبوهی از حرف ها و نقل قول ها عينی می شود. اين تركيب نماهای خالی مدرسه و حرف های شاهدان را، موسيقی دراماتيكی همراهی می كند كه موضوع را از هر تشريح ديگری بی نياز می سازد. اما برای رسيدن به نقطه اوجی دراماتيك در كانون اين فصل، تصاويری از يك دوربين ويدئويی مداربسته موجود در محل (تصاويری واقعی يا بازسازی؟) به نمايش گذاشته می شود. به اين ترتيب، مخاطب كاملا درگير رويداد می شود و به تجزيه و تحليل مسئله در ذهن خود می پردازد؛ نكته ای كه اساسی ترين وظيفه يك «مستند حقيقت جو» است. همه آن اطلاعات، گفت وگوها و صحنه های مقدماتی برای رسيدن به دلايل چنين اتفاقی بود. نتيجه چنان نگرشی كه در مقابل افتتاح حساب در بانك، به مشتريان خود اسلحه مجانی می دهد، به چنين فاجعه ای منجر می شود. رويداد به تدريج از صافی ذهن فيلمساز عبور می كند تا به حقيقت برسد. آن مقدمه و اين نقطه عطف، می تواند به گسترش مضمون فيلم - يعنی خشونت قتل در آمريكا و تاثيرات حمل آزاد اسلحه - كمك كند.

گسترش موضوع

اكنون فيلمساز، مسئله حمل سلاح در مدارس را واشكافی می كند. صحنه ای را ترتيب می دهد كه طی آن پسربچه ای حدودا ده - دوازده ساله، شروع می كند به بيرون آوردن يك كلت خيلی كوچك از جيب شلوارش. بر روی اين تصاوير، حرف های فردی را می شنويم كه درباره لباس واحد (يونيفورم) در مدارس حرف می زند و توضيح می دهد كه در شكل فعلی كنترل فرد مهاجم مشكل است. پسربچه همچنان كلت های ديگری را از جيب های ديگرش بيرون می آورد تا اينكه اين روند با بيرون آوردن يك مگنوم و يك تفنگ تمام می شود. او، در مجموع سيزده اسلحه از شلوارش بيرون می آورد! مور، فصل كاملی از فيلمش را به ارائه يك نقاشی متحرك (كارتون) اختصاص می دهد كه طی آن به ابعاد تاريخی شكل گيری كشور آمريكا می پردازد و در خلال آن به تدريج به دلايل استفاده مفرط از اسلحه در اين كشور اشاره می كند. پس از آن، ميان نحوه زندگی آمريكايی ها و كانادايی ها مقايسه ای صورت می گيرد. آماری از مرگ با اسلحه در كشورهای مختلف ارائه می شود كه آمريكا با 11127 مرگ با سلاح - در مقابل حداكثر 400 نفر در بالاترين آمار ساير كشورها - قهرمان بلامنازعه اين ركوردگيری است. معنای اين اطلاعات، جست وجو برای رسيدن به حقيقت است. تنها و تنها در سايه تحقيق است كه می توان مستندی عميق و تاثيرگذار ساخت كه بی آنكه شعار بدهد، بتواند ابعاد وسيعی از موضوع را وارسی كند و با مخاطب در ميان بگذارد.

ساختار / طنز

مايكل مور در فيلم «بولينگ برای كلمباين» از همه شيوه های آشنا در مستندسازی بهره می گيرد تا بتواند ابعاد بيشتری از موضوع را بشكافد و بر جذابيت فيلمش بيفزايد. تصاوير مستند آرشيوی، بازسازی تصاوير در قالب آرشيوی، مصاحبه، تصاوير واقعی از يك رويداد (نظير حضور گزارشگران تلويزيونی در سالگرد مرگ كودك شش ساله)، انيميشن و وله های گرافيكی عمده رويكردهای مايكل مور برای ساختار بصری فيلم هستند. جدا از اين رويكرد، مور به شكلی با نمك از عنصر «طنز» در طول فيلم سود برده است تا بتواند از اين روش، علاوه بر تاكيد بر گاه مضحك بودن موضوع، به هجو نظام و نگرش حاكم بر زندگی آمريكايی ها بپردازد. او در برخوردها و مصاحبه هايش، گاه و بی گاه سوالات طنزآميزی از طرف مقابل می پرسد؛ مثل فصلی كه در چهارراه فلورانس و نرماندی در لوس آنجلس می گذرد و مور درباره آلوده بودن هوا و در نتيجه ديده نشدن تابلوی هاليوود با مامور پليس حرف می زند. برای اينكه بفهمد آيا كانادايی ها درهای خانه هايشان را واقعا قفل نمی كنند، به سراغ خانه ای می رود و در را باز می كند. مرد بيرون می آيد و گفت وگويی ميان آنها صورت می گيرد. در پايان، مور از اينكه سرزده در را باز كرده عذرخواهی می كند و می گويد: «خيلی ممنون كه منو با تبر نزدی!»

نتيجه گيری

در اواسط فيلم، مايكل مور چند صحنه مربوط به گردهمايی «انجمن ملی دارندگان اسلحه گلوله زنی» را نشان می دهد كه رياست آن با «چارلتون هستون» بازيگر معروف هاليوودی است. اما مور، خودداری از كف نمی دهد تا يكی از فصل های كليدی «بولينگ برای كلمباين» را كه به گفت وگو با اين بازيگر اختصاص دارد، بی درنگ پس از صحنه های گردهمايی ها بياورد. او از اين فصل گفت وگو كه در خانه هستون انجام می شود، برای نتيجه گيری فيلمش استفاده می كند. او موفق می شود با صراحتی مثال زدنی و با پرسش هايی موثر، اين بازيگر معروف را كه مبلغ جدی داشتن سلاح در آمريكاست در تنگنايی اخلاقی قراردهد كه به قتل كودك شش ساله مربوط می شود.هستون كه فاقد دركی درست از موقعيت خود به عنوان يك انسان است، صرفا واكنش آمريكايی مآبانه خود را بروز می دهد. هنگامی كه نمی تواند استدلال كند، صحنه را ترك می كند. «بولينگ برای كلمباين» نمونه ای مثال زدنی و قابل اعتنا در مستندسازی است. نمونه ای كه می توان بارها و بارها به تماشايش نشست و در زمينه طرح يك موضوع از طريق استفاده مناسب از انواع رويكردهای فيلم مستند، به نتيجه ای شگفت انگيز دست يافت. توصيه می كنم اگر اين فيلم را نديده ايد، اين امتياز را از دست ندهيد.


حسن ياغچی: «ذهن زيبا» ساخته ران هاوارد به بررسی تحول عقايد يك رياضيدان به نام «جان نش» می پردازد و در واقع مضمون اصلی فيلم به اين موضوع اختصاص يافته است. اما اين مضمون، علاوه بر اينكه در پشت حوادث و ماجراهای مختلف فيلم پنهان شده، در نهايت، حرف فيلم را به بهترين وجه ممكن به تماشاگر منتقل می كند. در ابتدای فيلم، ما شاهد گفت وگوی «جان نش» با هم اتاقی خيالی اش «چارلز» هستيم. او در اين گفت وگو بر جنبه فيزيكی جهان و مخالفت با هر نوع پندار و رويا تاكيد می ورزد. در اواسط فيلم هم هنگامی كه به «آليشيا» علاقه مند می شود، به او می گويد كه به شانس هيچ اعتقادی ندارد و اصلا خود را درگير اين «خزعبلات» نمی كند. اما در پايان فيلم، عكس اين گفته ها را از زبان «جان نش» می شنويم. او در سخنرانی مراسم اهدای جايزه نوبل، از حضار درباره چيستی منطق می پرسد و می گويد كه در تمام طول فعاليت علمی اش، همواره درگير اين واژه بوده است و در نهايت به منطقی بالاتر از عشق، كه البته با هيچ استدلال رياضی و فيزيكی قابل اثبات نيست، دست يافته است (نقل به مضمون). فيلم اين روند تحول را مورد بررسی قرار می دهد و از اين طريق، مضمون آن را پی ريزی می كند. اما آنچه كه «ذهن زيبا» را تبديل به فيلمی قابل اعتنا و اثرگذار می كند، تنها مضمون آن نيست، بلكه شيوه استادانه روايت به كار رفته در فيلم است كه البته موجب غنا بخشيدن به مضمون آن هم شده است.

در «ذهن زيبا» ما شاهد روايتی از نوع «سوم شخص محدود» هستيم. به اين صورت كه تماشاگر از ابتدای فيلم با «جان نش» همراه می شود و بدون آنكه خود بداند وارد دنيای تخيلات او می گردد و در نهايت زمانی متوجه می شود اين تخيلات واقعی نبوده كه خود «جان نش» هم متوجه آن شده است. از يك جهت، به كار بردن شيوه روايت سوم شخص محدود، تنها چاره روايت اين داستان بوده است. چرا كه اگر روايتی غير از روايت فوق الذكر به كار می رفت، اساسا داستان فيلم شكل نمی گرفت و درامی وجود نداشت. اما از جهات ديگر، اين شيوه روايی، موقعيت های داستانی جذابی، در اختيار فيلمنامه نويس قرار داده است. فيلم با استفاده از اين تمهيد روايی، از مولفه های اصلی ژانر پليسی، جاسوسی بهره های فراوان می گيرد. به طوری كه ما در نيمه اول فيلم، شاهد يك فيلم كلاسيك در ژانر پليسی - جاسوسی هستيم و اين تا بدان جا است كه حتی هنگامی كه در فيلم از زبان دكتر روان شناس می شنويم كه «جان نش» مبتلا به بيماری «شيزوفرنی» است، ما هم همانند «جان نش» اين حرف را باور نمی كنيم و حدس می زنيم كه كار، كار وزارت دفاع آمريكا باشد كه می خواسته با القای اين بيماری، به نوعی از دست «جان نش» خلاص شود. اما در ادامه، فيلم، تمام تصورات ما را بر هم می ريزد و ما متوجه می شويم كه تمام حرف هايی را كه در مورد توهمات «جان نش» شنيده ايم درست بوده و او «واقعا» مبتلا به بيماری «شيزوفرنی» است. به كار بردن اين چرخش در روند داستان، دليل اصلی جذابيت «ذهن زيبا» است. يعنی اگر روايت ديگری از داستان زندگی «جان نش» در دستور كار قرار می گرفت، كل ساختار دراماتيك داستان به هم می ريخت.

در اين بين از تمهيدات ديگری هم برای جذاب كردن داستان استفاده شده است. به طور مثال، فيلم در مورد شخصيت «آليشيا» كدهايی می دهد كه تماشاگر در حين تماشای فيلم همواره منتظر بروز خيانتی از جانب «آليشيا» است. اما در يك سوم انتهايی فيلم متوجه می شويم كه عشق «آليشيا» به «جان» عميق تر از اين حرف ها است و اصلا مهم ترين دليل تحول شخصيتی «جان»، عشق «آليشيا» به اوست. در واقع، اين بار هم چرخشی در روايت رخ می دهد كه البته متوجه يكی از شخصيت های مركزی داستان است. در نگاهی گذرا، ممكن است اين طور به نظر بيايد كه قطب منفی فيلم، تخيلات و شخصيت های خيالی ذهن «جان نش» هستند. در حالی كه فيلم، درست، عكس اين نظر را می گويد. در فيلم، شخصيت های خيالی موجود در ذهن «جان نش» دليل اصلی موفقيت و بلوغ فكری او هستند. به طور مثال، هنگامی كه «جان نش» خواستار ارائه پايان نامه ای متفاوت از ساير پايان نامه های دانشگاهی است، گفت وگويش با شخصيت خيالی «چارلز»، كه به پرت كردن ميز تحرير او به حياط منجر می شود، او را در پيدا كردن موضوع متفاوتی برای پايان نامه اش، مصر می كند و در ادامه، وی موفق می شود كه با ارائه يك پايان نامه مطلوب، موجبات استخدام اش در آزمايشگاه را فراهم سازد. در اين ميان، نام فيلم هم مويد نگاه مثبت آن به تخيلات و شخصيت های خيالی «جان نش» است و اصلا می توان اين طور گفت كه فيلم «ذهن زيبا» با تمهيداتی كه در روايت، شخصيت پردازی و...به كار برده، به نوعی در ستايش تخيل، سخن رانده است. تخيلی كه حتی رياضی دان برجسته ای مانند «جان نش» را كه علی القاعده با مقولاتی منطقی و استدلالی سروكار دارد، اين چنين دگرگون می كند و موجبات بالندگی او را فراهم می سازد.


محمد بقايی ماكان: كنفرانس جهانی اقبال شناسی از اول تا سوم ارديبهشت 1382 با حضور برجسته ترين اقبال شناسان جهان در لاهور پاكستان به همت «اقبال آكادمی» پاكستان برگزار شد. در اين كنفرانس كه توسط رئيس جمهوری پاكستان افتتاح شد، هر يك از اقبال پژوهان گزارشی از فعاليت های اقبال شناسی كشور خود را ارائه دادند. آنچه در زير می آيد فشرده ای است از گزارشی كه محمد بقايی (ماكان) در اين كنفرانس درخصوص اقبال شناسی در ايران ايراد داشت. دكتر ماكان با تاليف مجموعه بيست جلدی «بازنگری آثار و افكار اقبال» كه مشتمل بر هفت هزار صفحه تاليف و ترجمه درباره اين انديشمند ايران دوست است، از كوشاترين چهره های اقبال شناسی به شمار می آيد.

شصت و پنج سال پيش كه اقبال به جاودانگی پيوست، نام و نشانی از وی در ايران نبود و جزو افرادی معدود كه تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمی كرد، كسی نمی دانست كه فرزانه ای به نام محمد اقبال لاهوری با سرودن نه هزار بيت شعر حكيمانه فارسی، آتش فرو مرده ادب فارسی را كه می رفت در شبه قاره بدل به خاكستر بشود بار ديگر شعله ور كرد. آوازه او در جهان، ابعاد مختلف دارد ولی در ايران بيشتر به واسطه شعرش شهرت يافته است. نخستين مقاله ای كه در معرفی اقبال در ايران به چاپ رسيد از دانشمند ايرانی سيدمحمدعلی داعی الاسلام بود با عنوان «اقبال و شعر فارسی» كه بسيار مورد توجه بزرگان ادب فارسی قرار گرفت. پس از آن شادروانان سعيد نفيسی و محيط طباطبايی كه با اقبال مكاتبه نيز داشته اند مقالاتی درباره وی نگاشتند. تاريخ نامه های اقبال به سعيد نفيسی 26 اوت، و 14 نوامبر 1932 است. سروده های اقبال با معرفی و ستايش بزرگانی نظير بهار، دهخدا، مينوی، معين، حبيب يغمايی، صادق نشأت، صورتگر، خطيبی و ديگران مورد توجه ايرانيان قرار گرفت كه ذكر تفصيلی يكايك آنها از حوصله اين گزارش بيرون است. آثار فارسی اقبال در مدتی اندك كه شايد به بيش از سه دهه نمی رسد، يعنی از زمانی كه نخستين مقالات درباره وی در مطبوعات ايران به نگارش درمی آيد، و نخستين مجالس سخنرانی برای معرفی آثارش تشكيل می شود از چنان شهرت و محبوبيتی در ايران برخوردار می گردد كه اقبال در سال های پيش از انقلاب معروفيتی همسنگ بزرگترين شاعران زبان فارسی نظير مولوی و حافظ و سعدی می يابد. امروز ممكن است در شهرهای دورافتاده كشور باشند كسانی كه سنايی و جامی و فخرالدين عراقی را بعد از گذشت قرن ها به درستی نشناسند و يا اصلا نشناسند، ولی كمتر كسی است كه در ايران، پس از گذشت فقط چند دهه، نداند كه اقبال شاعر و انديشمندی است از مردم پاكستان كه نامش بوی ايران را می دهد.

چهره های مشخصی كه اين رايحه را در پيش از سال 57 در ايران پراكندند و آثاری مستقل در مورد اقبال در قالب تاليف و يا ترجمه پديد آوردند عبارتند از: شادروانان مجتبی مينوی، غلامرضا سعيدی، محمدتقی مقتدری، علی شريعتی، احمد آرام و اميرحسين آريانپور. نخستين اثری كه درباره اقبال، چهار سال پس از فوت وی در ايران به سال 1326 منتشر شد، كتابی است كم ورق از مرحوم محمدتقی مقتدری تحت عنوان «متفكر و شاعر اسلام». آثاری هم به طور اتفاقی پيش از انقلاب درباره اقبال و آثار وی از برخی محققان و ادب دوستان انتشار يافت كه درواقع نگاهی گذرا و معرفی گونه به شعر اقبال و شيوه تفكر او بوده است كه پديد آورندگانش داعيه اقبال شناسی هم نداشته اند، نظير كتابی كه آقای اسلامی ندوشن تحت عنوان «ديدن دگرآموز» گرد آوردند، يا مقالاتی كه از شادروانان علی محمد رجايی خراسانی و يا غلامحسين يوسفی در مجموعه هايی به چاپ رسيده است. تمامی اين تلاش های پر ارج پيش از انقلاب اسلامی، گرچه تحت عنوان «اقبال شناسی» جای می گيرد، ولی مبين ابعاد مختلف شخصيت اقبال نيست. آنچه در اقبال شناسی قبل از انقلاب كاملا محسوس است توجهی است كه تنها به شعر او، و تا حدی به فلسفه خودی می شود و محققان ايرانی (به استثنای شادروان شريعتی) گام در نهانخانه تفكر اقبال نمی گذارند. ترجمه هايی كه از آثار اقبال صورت می گيرد بدون توجه به زمينه های ذهنی و شيوه تفكر اقبال است. كتاب Reconstruction of Religious Thougth «احيای تفكر دينی» ترجمه می شود، حال آنكه مقصود اقبال از Reconstruction بازسازی و باز فهمی است، نه Revival. به همين نسبت در ديگر برداشت هايی كه از آثار وی شده به دليل همين عدم آشنايی خطاهای بزرگ راه يافته. از جمله نوع تلقی وی از مفهوم خدا، وطن، جامعه، جوانان، هنر، عرفان، شعر و بسياری موضوعات ديگر كه در آثار وی مطرح شده است.

بعد از انقلاب نگاه انديشمندان و اقبال پژوهان ايرانی به آثار اين فرزانه بسيار دقيق تر و حساس تر شده است. در اسفندماه 1364 كه كنگره جهانی بزرگداشت علامه اقبال در دانشگاه تهران برگزار شد، تاثير عميقی بر نسل حقيقت جويی گذاشت كه طالب فهم صحيح مسائل اجتماعی، سياسی، اخلاقی و دينی بودند كه تحولی عظيم در جامعه شان پديد آورد. آثار اقبال و تجزيه و تحليل آنها يكی از راه های پاسخ به اين نياز بود. در كنفرانس مذكور ابعاد گونه گون شخصيت اقبال مطرح شد و اهل فكر و مطالعه كه تاكنون شنيده بودند او شاعری است انديشمند كه همچون ناصرخسرو جز به جد سخن نمی گويد و از شعر برای تبليغ باورهای دينی خود بهره می گيرد، دانشمند كه او نه تنها مردی بی وطن نيست، بلكه طالب وطن است و پايه ريزی كشوری مستقل به نام پاكستان كه بزرگترين آرزوی او دوام ابدی آن است، و گويا ملی گرايی بيش از اين هم معنا نمی دهد، دانشمند انديشمندی است كه جهان اسلام را متحد می خواهد، دانشمند كه فيلسوفی است اهل زندگی و عمل و مروج پراگماتيسم، دانشمند كه مولانای زمانه شان است، دانشمند كه نه غربی است و نه شرقی بلكه در هر دوی آنها خير و شر می بيند، دانشمند كه عارفی است تكثرگرا كه از اناالحق حلاج هم درمی گذرد، دانشمند كه توانايی نقد اكابر فلاسفه غرب را دارد و در مرتبه ای از تفكر جای گرفته كه می توان از او پذيرفت كه پدر فلسفه غرب - افلاطون - را گوسفند بخواند، دانستند كه برداشت هايش از قرآن با دنيای نوين سازگار است. به اين ترتيب مطبوعات نيز توجهی روزافزون به آثار اقبال نمودند و نويسندگان و انديشمندان و محققان برجسته مقالات متعدد در مورد آثار و افكار اقبال پديد آوردند، كه در اين ميان بايد از تلاش های نويسندگان و متفكران معروف ايرانی نظير عبدالكريم سروش، محمد مجتهد شبستری، حسن يوسفی اشكوری، سيد جعفر شهيدی، احمد احمدی بيرجندی، غلامرضا اعوانی، عبدالرفيع حقيقت، فتح الله مجتبايی، حبيب الله پيمان، شاهد چوهدری، رهنمای خرمی، حسين رزمجو، محمد تولائی، علی شعبانی، جليل تجليل و اسماعيل حاكمی نام برد.

همچنين بعد از انقلاب كتاب هايی مستقل درباره علامه اقبال در ايران منتشر شده است كه مشخصات آنها در جدول همين صفحه آمده است. در مطبوعات نيز به طور متوسط در هر ماه يك تا دو مقاله درباره اقبال به چاپ می رسد و گاه مصاحبه هايی هم انجام می گيرد. به عنوان نمونه در سال گذشته ده مصاحبه با روزنامه ها و مجلات جام جم، حيات نو، نوروز، صدای عدالت، ايران، آزاد، انتخاب، دنيای سخن، راه سوم و نافه صورت گرفته است. در راديو و تلويزيون آنچنان كه بايد به اقبال و آثار وی توجه نمی شود هيچ برنامه و مطلب خاصی حتی در مناسبت هايی مانند تولد يا وفات وی پخش نمی شود و دعوتی از اقبال شناسان برای بررسی و شناساندن آثار و افكار اقبال به عمل نمی آيد. در دهه اخير توجه اهل مطالعه به آثار اقبال كاهش گرفته و مطالعه آثار وی منحصر به افرادی معدود شده است، به طوری كه كمتر ناشری حاضر به سرمايه گذاری در اين حوزه می شود و اگر ناشری هم به چاپ اين گونه آثار اقدام كند، بيش از هزار نسخه چاپ نمی كند. اين امر سر در عواملی دارد كه مهم ترينش مقالات و نوشته های تكراری و كم محتوا درباره اقبال است. ديگر آنكه در ايران انجمن و مركزی برای گردهمايی و تبادل نظر اقبال شناسان وجود ندارد تا اين نيروهای پراكنده را منسجم و به درستی هدايت كند. نتيجه آنكه گاه مقالاتی از سوی كسانی در مطبوعات چاپ می شود و كتاب هايی درباره اقبال انتشار می يابد كه كاملا مغاير شيوه تفكر او است. گاهی اين فيلسوف و انديشمند بزرگ را چنان می نمايانند كه تا حد يك شاعر مرثيه سرا تنزل می دهند.

برای نمونه شخصی كه خود را اقبال شناس می خواند، در تاريخ 21/8/1381 در يكی از قديمی ترين روزنامه های كشور درباره اقبال می گويد: «او به آبادانی، شوسه بودن راه ها، بهداشتی بودن حمام ها» علاقه داشت. يا ديگری او را به گونه ای تصوير می كند كه گويی می خواهد خلق در اين زمان به هيات بايزيد بسطامی درآيند و با روحيه حسام الدين چلپی زندگی كنند. يا ديگری كتابی می نويسد و اشعار شيخ نصيرالدين دهلوی را از سروده های اقبال می داند و براساس همين تصور نادرست، اقبال را حلولی می خواند. نوشته هايی از اين دست، به اضافه عدم توجه به اقبال پژوهی واقعی، و موجود نبودن مركزی برای پرداختن به مسائل اقبال شناسی موجب شده است كه تعداد خوانندگان آثار اقبال به حداقل ممكن كاهش يابد. اكنون بسياری از اهل تحقيق هستند كه تاليفاتی در خور توجه درباره اقبال دارند ولی در چاپ اثرشان با مشكلات متعددی مواجه اند. به اين ترتيب می توان نتيجه گرفت كه چنين شرايطی عاملی بازدارنده در تلاش های اقبال شناسی و سر بر آوردن اقبال شناسان جديد خواهد شد. من به عنوان كسی كه نزديك به بيست و پنج سال در آثار اقبال انديشه گماشته و با او زيسته كه حاصل آن مجموعه بيست جلدی بازنگری آثار و افكار اقبال در هفت هزار صفحه است تقاضايم از همه ارادتمندان اقبال اين است كه يك بار هم كنفرانسی در تهران يا لاهور بر پای دارند و با توجه به چنين شرايطی طرحی نو درافكنند و اين سوال را در دستور كار خود قرار دهند كه «پس چه بايد كرد ای اقوام شرق؟»


احمد غلامی: وقتی فرناز را پيدا كرديم بعد از 17 - 16 سال كه به گل نشسته بود، تنش سبز شده بود، عين جزيره. «كشتی نوح» اميدی است برای نجات بشريت، برای بقای انسان هايی كه پاك اند و زمين را بدون فساد دوست دارند. كشتی نوح مأمن امنی است برای جفت هايی كه می خواهند ادامه نسل ها باشند و ادامه زندگی در صلح. اما اگر كشتی نوح به گل نشسته باشد چه؟ اين كشتی حدود 13 سال است كه به گل نشسته است و اين بار آدم ها هستند كه در فكر نجات آن اند. تن كشتی نوح پر از تركش خمپاره و گلوله است. آيا می شود كشتی نوح را كه تا نيمه در گل فرو رفته است نجات داد؟ فيلم مستند «كشتی نوح» ساخته سودابه باباگپ در مدت زمان 35 دقيقه روايتی بديع، زيبا و درخشان از آبادان دارد.فيلم با صحنه هايی از آبادان قبل از جنگ آغاز می شود، آبادان شهر عشق و زندگی و آدم هايی كه سوار بر دوچرخه پس از اتمام كار به خانه بازمی گردند و ماهيگيران آفتاب سوخته با لباس و دستارهای سفيد زيرتابش آفتاب دل به ماهيگيری داده اند و شب آبادان كه چقدر آرام و زيبا است. شب آبادانی يعنی آميزه ای ميان سنت و دنيای مدرن. اما اين تصاوير آرام و آرامش بخش، كه حكايت از صلح دوستی دارد، چنان شكننده است كه در يك كات به روضه خوانی زنی آبادانی پيوند می خورد. چهره زن ديده نمی شود، فقط صدای سوزناك و دست هايش در كادر دوربين قرار دارد و بعد گزيده تصاويری از آبادان بعد از جنگ خانه های سوراخ سوراخ شده و ويران بی در و دروازه. نخل های سوخته با تنه های خميده و فرورفته در گل و لای نخل بی سر اما ايستاده در نخلستان انگار تيرهای چوبی باشند كه مانده اند تا فقط بگويند ما مانده ايم، نشانی از حيات و زيبايی در آنها ديده نمی شود.

تابلوهای راهنمايی شهری نماد زندگی مدرن شهری سوراخ سوراخ شده از تركش خمپاره ها و گلوله ها؛ جوری كه مشخص نيست اين تابلو نشانه چه بوده است: ورود ممنوع يا توقف ممنوع؟ و سرانجام ماهی ها. منشأ زندگی و حيات در آبادان كه مرده به خاك اند و تن شان را شن های شفاف رودخانه نمی شويد. بر پولك های آنان نفت سياه می لغزد و موج های رودخانه تن شان را می شويد با سياهی! آبادان شهر كشتی ها. اينجا كشتی يكی از اعضای خانواده است: فرناز، شيلا، مريم، مرجان، مينا، نرگس، روزبه...اينجا حكايت از جنگ است و كشتی های گمشده در جنگ مثل از دست دادن عزيزان و پاره های تن است:«هفت سال گمش كردم، هفت سال دنبالش می گردم با اين حال مريض»، «اثری ازش نداشتم مجهول الهويه شده»، «به بچه ام علاقه زيادی داشتم، اسمش را گذاشتم روی كشتی سبد»، «اسم برادرم روی كشتی بود. »، «وقتی خوار كرديم شناسنامه های خودمون و شناسنامه كشتی ها را جا گذاشتم. » هويت گمشده آنان در جنگ. كشتی هايی كه حيات دارند و بخشی انكارناپذير از عشق به زندگی آنان هستند. «وقتی رفتيم نفهميديم، چطور زخمی شدند، چطور طناب هاشان پاره شد. . . »

مردم در آبادان طوری از كشتی هايشان حرف می زنند كه انگار زنده اند و نفس می كشند. اينها همه بيان حسی از زندگی آدم هايی است كه ناخواسته گرفتار جنگ شده اند. انگار آدم هايی هستند كه با كشتی نوح آمده اند به سرزمين آبادان تا به دور از فساد، جنگ و تباهی در صلح و آرامش زندگی كنند. اما اين گونه نمی شود. «وقتی ديديمش سينه اش به گل نشسته بود و تنش تير بارون شده بود. از حرف «L» فهميديم كشتی نوح است.» آنها كشتی نوح را می يابند و بدنه اصلی داستان فيلم مستند كشتی نوح شكل می گيرد. حالا بايد كشتی را نجات داد، كشتی نوحی كه در ميان طغيان رودخانه می غرد تا چرخ زندگی ما بگردد. آنان حيات و معاش خود را مديون كشتی نوح هستند و اينك بايد اين كشتی به گل نشسته را نجات دهند. آنان را از گل و لای بيرون می كشند و با ابزارهای ابتدايی و روش های سنتی به ياريش می روند. صدای چكش آنان پيوند می خورد به موسيقی سنتی جنوب و حركت دست های آنان تبديل می شود به رابطه ای عاشقانه با كشتی نوح؛ رابطه ای با صدای تند نفس ها در زلال آب و زير آفتاب سوزان و درخشان جنوب، فيلم زمانی به پايان می رسد كه كشتی نوح هنوز به آب نيفتاده است و هنوز دست ياری می طلبد. آيا كشتی نوح را نجات دهنده ای هست؟ كشتی نوح ساخته سودابه باباگپ، جايزه اول ويژه هيأت داوران و لوح زرين و ديپلم افتخار را از جشنواره مستند كيش دريافت كرده است. «كشتی نوح» غزل دلنشينی است كه هوشمندانه سروده شده است.


نگار جواهريان: وقتی دو دهه به عقب برگرديد، می بينيد كه تعدادی از محبوب ترين فيلم های تاريخ سينما در اين سال ها و در انظار عمومی، فيلم های «استيون اسپيلبرگ» بوده است. او امسال دو فيلم را اكران كرده بود، «گزارش اقليت» (تابستان 2002) و «اگه می تونی منو بگير» (پاييز 2002)، دو فيلم كاملا متفاوت. گزارش اقليت مانند اكثر فيلم های اسپيلبرگ با تكيه بر جلوه های ويژه فضايی تخيلی از آينده را خلق می كند. لحن اين فيلم دنباله رو بيشتر آثار اسپيلبرگ است. هر چند كه او خود معتقد است هيچ گاه لحنی خاص در آثارش تكرار نشده است، اما به نوعی می توان بدون اينكه نام اسپيلبرگ را در تيتراژ ديد، تشخيص داد كه اين سينما، سينمای اسپيلبرگ است. البته نبايد اين را ناديده گرفت كه فيلم های او با هم متفاوت هستند. چه فيلم های تاريخی اش، چه فيلم های علمی، تخيلی و چه فيلم هايی از قبيل «اينديانا جونز» هر يك ما را با يك ديد نو مواجه می كنند، اما به هر حال ردپای اسپيلبرگ در آنها قرص و محكم است، كه البته اين اصلا تكرار نيست، بلكه هويتی است كه سينمای او را متمايز می كند. اما در فيلم اخير او اگه می تونی منو بگير با ديدی بسيار متفاوت تر از ديگر آثارش روبه رو می شويم. كمدی ای با ضرباهنگی بسيار مهيج كه تماشاگرش را از همان تيتراژ فيلم مجذوب خود می كند.

فيلم داستان واقعی يك مجرم حرفه ای قرن بيستم به نام «فرانك آبگنيل» را روايت می كند. كتابی با همين نام از خاطرات شخصی او در سال 1980 به چاپ رسيده بود. پسری كه پس از متلاشی شدن زندگی خانوادگی اش از خانه فرار می كند و در 16 سالگی نامش اولين نامی است كه در ليست ده نفره تحت تعقيب «اف. بی. آی» وجود دارد. «فرانك» به كامل ترين شكل ممكن چك های ميليون دلاری جعل می كند و در همان سن كم با مهارت فراوان خودش را جای وكيل، خلبان و استاد دانشگاه جا می زند. از همان تيتراژ جذاب و ديدنی كه شايد يكی از تيتراژهای به يادماندنی اين چند دهه شود، در می يابيم كه ديگر نمی توان لحظه ای از تماشای فيلم غافل شد. با وجود بازيگرانی چون «تام هنكس»، «كريستوفر واكن» و «لئوناردو دی كاپريو» كه هر يك با مهارت تمام از عهده نقش شان برآمده اند. لئوناردو دی كاپريو در نقش فرانك آبگنيل با ظرافت های خلاقانه ای از همان آغاز شما را شيفته خود می كند و به طرزی عجيب اين متقلب بالفطره را دوست خواهيد داشت، تا جايی كه در لحظاتی كه خيلی خونسرد در چهره های افراد موجه جامعه ظاهر می شود، ناخودآگاه يك احساس تحسين و شعف در ما به وجود می آورد. يكی از سكانس های درخشان فيلم همان اولين سكانسی است كه او قبل از فرارش از خانه و حتی قبل از اينكه به يك متقلب و مجرم تبديل شود، برای انتقام گرفتن از هم شاگردی های مدرسه جديدش خودش را جای معلم كلاس جا می زند و همه همكلاسی هايش را وادار به احترام می كند. بازی دی كاپريو چه در سكانس هايی كه فرانك تازه به خلافكاری رو آورده و چه در سكانس های ناكامی و دستگيری اش، بی نقص و تحسين برانگيز است.

او به خوبی روند تحولات اين شخصيت را كشف كرده و به زيبايی هم آنها را نمايش داده است. از همه مهم تر در مقابل بازيگری قدر چون تام هنكس كه وزنه سنگينی در فيلم به شمار می آيد توانسته است از هرگونه ضعفی نجات يابد. اما تام هنكس به عنوان يكی از معدود بازيگرانی كه هميشه محبوبيت شان را چه در ديد تماشاگران عامه سينما و چه در نظر موشكافان و مخاطبان حرفه ای سينما حفظ كرده است، در اين فيلم در نقش «كارل هنراتی» مامور ويژه اف. بی. آی برای پرونده فرانك آبگنيل ظاهر می شود و مثل همه آثارش حرف تازه ای در مقوله بازيگری دارد. اگر ضرباهنگ ديالوگ گفتن تام هنكس را چه در اين فيلم، چه در هر فيلم ديگری موشكافانه دنبال كنيم، در می يابيم كه او به تكنيكی دست يافته است كه كمتر بازيگری آن را در مشت دارد. اين شناخت ضرباهنگ در ديالوگ گويی به راستی بی سابقه است. رابطه بين فرانك (دی كاپريو) و «هنراتی» (هنكس)، رابطه پيچيده و حساسی است. احترام عجيبی كه هر دوی آنها برای هم قائلند و شخصيت فرانك كه همواره برای «هنراتی» جذاب و قابل تحسين است، حتی در لحظاتی كه از او شكست خورده است. وجود اين رابطه با بازی اين بازيگر لحظاتی ناب در فيلم به وجود آورده است. در اين ميان «كريستوفر واكن» هم در نقش پدر فرانك اثری به يادماندنی از خود بر جا می گذارد. به خصوص در سكانسی كه با پسرش پس از مدتی طولانی در رستوران ملاقات می كند.

اينكه اسپيلبرگ چگونه توانسته اين قصه را كه دو تم غم انگيز را دنبال می كند به شكل كمدی به تصوير بكشد و در عين حال موجب خدشه دار شدن لحظات دراماتيك اثر نشود واقعا تحسين برانگيز است. او با مهارت تمام توانسته موقعيت های كميك و دراماتيك فيلم را در كنار بنشاند و آنها را به نوعی تعادل برساند. به شكلی كه ما به عنوان يك مخاطب همه اين عناصر را می گيريم و عكس العمل نشان می دهيم. فرار فرانك و دست و پا زدن اش برای ادامه زندگی خارج از زندان از جايی به بعد فرارش از خودش به عنوان يك مجرم و تلاش برای بازگشتن به همان كودكی و زندگی خانوادگی به طرز وصف ناپذيری بر مخاطب تاثير می گذارد. سكانسی كه در قسمت های پايانی فرانك در آخرين فرارش به خانه مادرش پناه می برد و می فهمد كه او آنجا هم جايی ندارد و مادرش در حقيقت متعلق به خانواده و فرزندی ديگر است، سكانسی تاثيرگذار است كه چه از لحاظ بازی و چه از لحاظ كارگردانی با دكوپاژی ميزانسنی قوی به تصوير كشيده شده است. اما در كنار همين لحظات تاثيرگذار و دراماتيك، اسپيلبرگ با خلق موقعيت های كميك بجا از بازيچه قرار دادن احساسات مخاطب اجتناب می كند و خب، سينما يعنی همين...


دموكراسی در قربانگاه

مجله بخارا در بيست و هشتمين شماره خود كه اخيرا منتشر شده است پاره هايی از كتاب دوم خواب آشفته نفت نوشته محمدعلی موحد را كه هنوز منتشر نشده نشر داده است. كتاب دوم به وقايع پس از كودتای 28 مرداد مربوط می شود و در بخشی كه در بخارا تحت عنوان «دموكراسی در قربانگاه» آمده نويسنده با شرح ملاقات های شاه پيش و پس از بازگشت با نمايندگان دولت های كودتاچی - آمريكا و انگليس - و نيز اظهارنظرهای اطرافيان شاه نشان می دهد پهلوی كه تا شكست كودتای اول، در 25 مرداد، كاملا مستاصل و از بازگشت به قدرت نااميد شده بود چگونه پس از اطمينان از به دست گرفتن مجدد قدرت و اين كه كودتا به اسم او انجام يافته تلاش می كند كه همه قدرت را در شخص خود متمركز كند. بخش ياد شده به شرح اين ايده جديد پهلوی و شكل يافتن روابط جديد او با دولت های آمريكا و انگليس حول همين محور می پردازد. در اين شماره بخارا همچنين مقاله ای از بندوتو كروچه به ترجمه عزت الله فولادوند و نوشته ای درباره سردار همايون والی به قلم شهريار عدل را شامل می شود.

كنفرانس ضد جنگ برتراند راسل

بنياد صلح برتراند راسل بيانيه تند و تيزی بر ضد «جنگ غيرقانونی عليه عراق» صادر كرده است و با بر شمردن خسارت های اين جنگ و احتمالات خسارت های آينده اعلام برگزاری كنفرانسی را در اواخر ژوئن (26 و 27 ام) جاری كرده است. اين كنفرانس قرار است در بروكسل و در محل پارلمان اروپا برگزار شود و تاكنون مقاله های بسياری در موضوع های حقوق بشر سياست خارجی آمريكا، اخلاق و. . . به آن رسيده است.

استاد هاروارد در انديشه جامعه

ماهنامه انديشه جامعه در شماره اخير خود (28 و 29) كه پس از چند ماه تاخير منتشر می شود گفت وگويی اختصاصی دارد با برايان پالمر استاد دانشگاه هاروارد. پالمر سی و هفت ساله كه از جوان ترين استادان هاروارد به شمار می رود در رشته «علوم دينی» تدريس می كند. مصاحبه كننده البته توضيح داده است كه اختصاص اين كرسی به پالمر به دليل داشتن آثاری در زمينه اخلاق و سياست است و نه به اين معنا كه پالمر دغدغه و مطالعات جدی دينی دارد! آنچه در فعاليت های پالمر مورد توجه واقع شده شيوه ای است كه او در تدريس خود پيش گرفته و مصاحبه كننده نيز به اين موضوع و از روزنه آن به اظهارنظرهای پالمر درباره جهانی شدن پرداخته است. پالمر با انتقاد به برخی رويكردها به جهانی شدن به بيان برخی مواضع خود درباره جنبه های مثبت آن هم پرداخته است از جمله آنكه می گويد «آنچه كه برای من جالب است اين مفهوم است كه جامعه مدنی جهانی نوعی گفتمان سياسی جهانی همراه با نهادهای خاص خود به آرامی ولی به طور گسترده در حال توسعه است و كسانی كه به هر حال دستی در سياست دارند بيش از هميشه به هم مرتبط می شوند. اين وجهی از جهانی شدن است كه مورد ستايش نوآم چامسكی هم بود وقتی كه چند سال پيش برای سركشی از دوره آموزشی من آمده بود. » مطلب جالب ديگر اين كه در اين شماره، انديشه جامعه چاپ شده ترجمه مصاحبه سال 1992 (يعنی پس از جنگ اول خليج فارس) پوپر با مجله اشپيگل را به نقل از يكی از شماره های «آدينه» در سال ،1372 به چاپ رسانده است. پوپر در اين مصاحبه گفته است «[در] جهانی كه در آن ديكتاتورهايی مانند صدام حسين وجود دارند ما نبايد از به راه انداختن جنگ به خاطر صلح هراس داشته باشيم. اين كار در شرايط كنونی اجتناب ناپذير است. غم انگيز است؛ اما اگر بخواهيم جهان را نجات دهيم چاره ای جز آن نداريم. » مصاحبه كننده می پرسد: «جنگ به راه اندازيم تا از گسترش بيشتر سلاح های كشتار همگانی جلوگيری كنيم؟» و پوپر پاسخ می دهد: «در شرايط كنونی هيچ كاری مهم تر از جلوگيری از گسترش اين بمب های جنون آميز نيست.

بمب هايی كه هم اكنون در بازار سياه خريد و فروش می شود. دولت های جهان متمدن كه هنوز دچار جنون نشده اند بايد با هم در اين زمينه همكاری كنند ـ زيرا يك بار ديگر می گويم ـ تنها يك بمب ساخاروف قدرتی چندين هزار برابر بمب هيروشيما دارد...» البته پوپر پيش از اين بخش مصاحبه گفتار تندی هم درباره ماركس داشته است «جنون كمونيسم كه ماركس نيز از آن بی بهره نبود، اين است كه جهان به اصطلاح سرمايه داری اهريمنی خوانده می شود. » مجموع اين ها باعث شده كه دست اندركاران جامعه انديشه اين مصاحبه را برای «افشای» چهره پوپر تجديد چاپ كنند: «در اين گفت وگو پوپر آخرين نظريات خود را درباره رابطه آنچه كه او جهان متمدن می خواند (غرب سرمايه داری) و كشورهای جنوبی و پيرامونی بيان می كند. نظرياتی كه بيشتر شباهت با عقايد ژنرال های پنتاگون دارد تا برداشت های فيلسوفی آزادانديش. برگردان غيرفيلسوفانه آرای كنونی پوپر چنين است: تغييرات به زيان جامعه غربی هرگز! دگرگونی به سود جوامع سرمايه داری و مناسبات موجود به هر طريق ممكن، حتی از راه قهر و سركوب آری!»

آخرين سامورايی

ديگر چه كسی هست كه نداند «تام كروز» و لبخندش، ميليون ها دلار ارزش دارند و اين دو وقتی با هم باشند، كلی مايه اعتبار يك فيلم می شوند؟ «كروز» كماكان دارد می تازد و پله های ترقی و شهرت و ثروت و هر چيزی كه دوست داريد را به سرعت بالا می رود. پس از جدايی او و «نيكول كيدمن» هر دو حسابی كارشان سكه شده است. «كيدمن» حسابی جايزه ها را درو می كند و همسر سابقش آقای «كروز» دستمزدش را روزبه روز بالا می برد. تازه ترين كار «تام كروز» فيلمی است به اسم «آخرين سامورايی» كه می گويند يكی از پرخرج ترين فيلم هايی است كه در اين چند سال ساخته شده و كلی خرج روی دست تهيه كننده اش گذاشته است. داستان فيلم، حماسی است و در قرن نوزدهم می گذرد. «تام كروز» عزيز هم كه معلوم است نقش اصلی فيلم را به عهده دارد. اين جور كه گفته اند داستان «آخرين سامورايی» درباره سروان سابق جنگ های داخلی آمريكاست كه به خواهش امپراتور ژاپن به آن كشور سفر می كند تا برای خلاص شدن از شر آخرين سامورايی، نيروهای امپراتور را آموزش بدهد. اين جناب سروان سابق در طول يك نبرد زخمی می شود و سامورايی ها او را دستگير می كنند. پس از اين است كه اين آمريكايی می فهمد سامورايی ها چه قواعد و سنت های شگفت انگيز و غريبی دارند و كم كم علاقه مند می شود كه به آنها بپيوندد و راه و رسمشان را ادامه دهد. كارگردان فيلم «ادوارد زوييك» است كه با فيلم «افتخار» نامش سر زبان ها افتاد و داستانش درباره جنگ های داخلی آمريكا بود. «آخرين سامورايی» در لس آنجلس، ژاپن و نيوزيلند فيلمبرداری شده است. بايد فيلم جالبی شده باشد، ما كه منتظريم!

يك وسترن امپرسيونيستی

سينمای فرانسه هنوز زنده است، دارد نفس می كشد و سرحال است. سالی چند تا فيلم خوب توليد می كند و نمايش می دهد. اما در عين حال ساكت است، شلوغ بازی درنمی آورد و خيلی آرام كارش را می كند. يكی از كارگردان های اين سينمای آرام و معتدل «پاتريس لوكنت» است كه قبل از اين ها فيلم هايی مثل «شوهر آرايشگر»، «مسخره» و «بيوه سن پی ير» را ساخته بود و مدتی پيش فيلم «مردی در قطار» را كارگردانی كرد كه داستانش درباره رفاقت غيرمرسوم يك معلم بازنشسته و يك دزد پا به سن گذاشته است. در فيلم او «جانی هاليدی» و «ژان روشفور» بازی می كنند. «لوكنت» درباره فيلمش گفته وقتی آدم با بازيگرهای اسم و رسم داری مثل روشفور و هاليدی كار می كند و مهم تر از آن وقتی فيلمنامه اش را از اول برای آنها و بر اساس آنها می نويسد طبعا راحت تر می تواند سر از كارشان درآورد و حدس می زند كه بايد چه جوری كار كنند. در عين حال مسئله زمان هم هست، چون كار با اين بازيگران باعث می شود آدم در وقتش واقعا صرفه جويی كند. «لوكنت» اضافه كرده كه هرچند خيلی از منتقدها گفته اند فيلمش شبيه فيلم های وسترن است، اما واقعيت اين است كه او هيچ عمدی در اين كار نداشته، چون آنقدرها هم طرفدار سينمای وسترن نيست، اما يك چيز ديگر هم هست و آن اينكه وقتی او صحنه پياده شدن هاليدی را از آن قطار در آن ايستگاه دورافتاده می بيند با خودش می گويد هی! اينكه شد عين فيلم های وسترن! «لوكنت» گفته كه اگر كارگردان نمی شده دوست داشته كه يك نقاش امپرسيونيست شود و يك جورهايی در اين فيلمش هم به امپرسيونيسم نزديك شده. جالب است!

كشتی نوح روسی

واقعا جالب است! «كشتی نوح روسی» در سه هفته اولی كه در انگلستان به نمايش درآمد، چيزی حدود دويست و هفتاد هزار دلار فروش كرده و اين رقم شگفت انگيزی بوده است. «الكساندر سوخوروف» كه سفری به انگلستان كرده، گفته كه از استقبال مردم انگلستان شگفت زده شده و نمی داند چه چيزی در فيلم او بوده كه اين قدر جذبش شده اند. فيلم كه محصول سال 2002 روسيه و آلمان است، يك ساعت و نيم ادامه پيدا می كند و گردشی است در موزه معروف هرميتاژ كه از طريق نقاشی ها تاريخ روسيه مرور می شود. منتقدی به اسم «جفری اورستريت» درباره فيلم گفته كه اين فيلم يك سفر درست و حسابی و تروتميز است در تاريخ روسيه كه همه نود دقيقه اش در يك نمای پيوسته و بدون حتی يك كات فيلمبرداری شده و اين جور كه می گويند «تيلمان بوتنر» كه فيلمبردار «كشتی نوح روسی» است برای دوربين ويدئوی ديجيتالش از يك هارد ديسك قوی و محشر استفاده كرده كه كارش را حسابی راه انداخته است. آقای منتقد گفتند كه پلان / سكانس بودن فيلم احتمالا حواس تماشاگر را از چيزی كه می خواهد بگويد پرت می كند و استدلال كرده كه در طول فيلم نفسش را در سينه حبس كرده بود و چشم به راه مانده بود كه ببيند كار كجايش يك دفعه خراب می شود. نكته مهم در مورد «كشتی نوح روسی» اين است كه مسئولان عالی قدر موزه فقط يك روز به «سوخوروف» اجازه فيلمبرداری داده بوده اند و او هم يك روزه فيلم عجيب و غريبش را فيلمبرداری كرده، اما اين باعث نشده كه كار افت كند. آنها كه فيلم را ديده اند می گويند كار درخشانی است، خوش به حالشان كه ديده اند!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو