Persian Archive

• اينجا واقعا چه خبر است
• فلسفه فريب لئو استراوس
• بازسازی گنجينه های عراق
• وحشت سه شنبه
• زندگی اين قدرها هم بد نيست
• ماتريكس دوباره اجرا شده
• قاعده بازی به سبك تری يه
• مصائب شيرين
• عقل افسرده در اصفهان
• نويسندگان در اينترنت


ترجمه حامد صرافی زاده

اگر شما می توانستيد يك چيز را در هاليوود تغيير دهيد، آن چه بود؟

جوئل كوئن: من هاليوود را همين جوری كه هست دوست اش دارم. راستش را بخواهيد، فكر نمی كنم چيزی را عوض كنم. آنجا 3 هزار مايل دورتر از جايی است كه در آن زندگی می كنم، شايد به همين دليل آن را دوست دارم.

ميرا ناير: موسيقی عوام فريب را از بين می بردم.

ديويد كوئپ: خيلی جذاب بود اگر آدم های اين سيستم متقاعد می شدند كه تعويض و تاخت زدن بی اختيار نويسنده ها با همديگر موجب موفقيت و پيشرفت يك فيلم نمی شود، البته نمی خواهم بگويم كه همكاری دائمی با يك نويسنده موفقيت يك فيلم را تضمين می كند، اما اين كار حداقل باعث می شود اشتباهات و كمبودها حداقل به يك مقدار معقول و منطقی برسند به جای اين كه يك دو جين نويسنده به يك فيلم گند بزنند.

كارولين تامپسون: از همه مديران اجرايی، تهيه كننده ها و سرمايه گذارها می خواستم كه خودشان فيلمنامه بنويسند و آن را كارگردانی كنند. اين كار باعث می شد حداقل برای يك بار كه شده خفه بشوند، من تضمين می كنم.

مايكل كين: اين قضيه پول آن هم خيلی خيلی زياد!

مايكل مدسن: ناهمدلی، رياكاری، دورويی و عدم وجود صميميت.

مايكل كيمن: فقط يك چيز پولساز كردن و تجاری كردن رسانه، تلويزيون و آدم ها. من مطمئنم كه در اين دنيا اشخاص بزرگی وجود دارند كه همگی خيرخواه، با حسن نيت، با استعداد و فوق العاده خوش قريحه هستند اما جنبه ها و ديدگاه های تجاری هاليوود هميشه و در حال خوار و خفيف كردن استعدادهايی است كه می توانستند به آسانی جهانی را از خود بهره مند سازند.

استن لی: اصرار بر اين كه سرمايه گذارها، تهيه كننده ها و مسئولين مالی اين سيستم به همراه اشخاص خلاق و باشعور در مجموعه ای واحد بر راس اين سيستم قرار گيرند.

دن مورفی: خودم را به عنوان امپراتور برمی گزيدم و فقط فيلم هايی كه دلم می خواست و خودم دوست داشتم را می ساختم. ديگر از آشغال های ساندرا بولاك و مزخرفات راب اشنايدر خبری نبود. دايمنشن و آرتيشن را تعطيل می كردم تا جا برای همه باز شود.

لورا زيسكين: اعلام نكردن درآمد و عايدی فيلم ها تا هنگامی كه آنها از اكران برداشته شوند. همه كسانی كه در روزنامه ها و رسانه های ديگر مشغول كارند انگار در هنگام تنظيم خبرها در آخر هر هفته با يكديگر مسابقه می دهند. به اين معنی كه اگر بخواهی فيلم اول هفته باشی بايد قبل از نمايش عمومی آن قدر سر و صدا به راه بياندازی و آن قدر غرق تبليغات بشوی تا اين كه در تعطيلات آخر هفته از نظر فروش جنجال برانگيز باشی و غوغا كنی. آن وقت است كه بعد از شنيدن اين خبرها اين طور در ذهن تماشاگران جا می افتد كه تنها يك يا دو فيلم ارزش ديدن دارند. چون كه آنها عادت كرده اند فيلم هايی كه خوب می فروشند فيلم های خيلی خوبی هستند در صورتی كه همه ما می دانيم اصلا اين طور نيست. اين اعلام فروش های هفتگی ـ اين مسابقه هفتگی معنی اش اين است كه تنها يك يا دو فيلم اين شانس را پيدا می كنند كه بر سر زبان ها بيفتند (آن هم به ندرت). به نظرم اين قضيه بيشتر از هر مسئله ديگری باعث شده دنيای فيلمسازی و كيفيت تهيه كنندگی فيلم ها تغيير كند.

اگر می توانستيد يكی از تصورات مردم را نسبت به خودتان تغيير دهيد آن چه بود؟

جوئل كوئن: آهان اين سوال خوبی است. فكر می كنم همين حرفی كه همه می گويند من و اتان با فيلم هايمان در هر حال دست انداختن و مسخره كردن ديگران هستيم.

ميرا ناير: اصلا برايم مهم نيست كه جامعه درباره من چه فكر می كند، تا به حال بهش فكر نكرده ام.

مايكل كيمن: اين كه دارم روز به روز پيرتر می شوم.

از چه كسی بيشترين تاثير را گرفته ايد؟

ديويد كوئپ: برايان دی پالما. اين مرد می داند كه چگونه يك مربی و معلم تمام عيار باشد. او به طور متضادی همزمان مهربان، دلسوز، بی رحم، سختگير، دوست و معلم، قلدر و زورگو و در عين حال يك آقای تمام عيار است. همچنين او به شدت به نسل جوان و آينده سينما علاقه دارد. عاشق اين است كه بداند هر روز چه اتفاق جديدی در حال روی دادن است و تنها عاشق واقعی و سينه چاك سينما است كه ديده ام. او گوش می دهد.

كارولين تامپسون: معلم لاتين من بزرگ ترين تاثير را روی من گذاشته، چه به لحاظ راهی كه بعدا در پيش گرفتم و چه در جنبه های ديگر. او آدمی باهوش، پررو، گستاخ، بدخلق، بدعنق، شرور، پليد، بی رحم و شاد بود و همين باعث شد كه من درباره اين مقولات بی اندازه فكر كنم. او به من ياد داد كه چگونه كله ام را به كار بياندازم و روی پای خودم بايستم. او عاشق خنديدن بود.

مايكل كين: همفری بوگارت.

مايكل مدسن: می توانم بگويم بازيگران قديمی بيشترين تاثير را بر من داشته اند. آدم هايی مثل همفری بوگارت، كرك داگلاس، برن لنكستر، رابرت ميچم و. . .

استن لی: همسرم «جون»!

دن مورفی: اليور استون، بدون او شايد من الان در نيويورك وكيلی مزخرف و حال به هم زن بودم.

لورا زيسكين: تمام كارگردانی هايی كه با آنها كار كرده ام و بيشتر از همه سام ريمی و استيون فريز، دخترم كه 19 سال اش است، باربارا استراينسر كسی كه در فيلم های اوليه ام با او همكاری كردم و او يك كمال گرای واقعی است و تاثير عمقی بررويم گذاشت، پدرم و در نهايت همسرم آلوين سرجنت.

كار بعدی تان چيست؟

جوئل كوئن: يك كمدی با شركت جورج كلونی به نام «بی رحمی تحمل ناپذير» البته زياد مطمئن نيستم.

ميرا ناير: آخرين فيلمی كه ساخته ام فيلمی كوتاه درباره يازده سپتامبر است.

ديويد كوئپ: می خواهم اقتباسی از يك رمان استيون كينگ را با نام «پنجره مخفی» كارگردانی كنم. داستان فيلم درباره يك نويسنده است كه مجبور می شود به طلاقی كثيف تن در دهد. هنگامی كه در كلبه ای متروك در جنگلی مخفی شده است و تلاش دارد سروته آن مسئله را هم بياورد تحت تعقيب يك جاهل بی پول آمريكايی قرار می گيرد كه ادعا دارد نويسنده تاريخ زندگی او را دزديده است. جانی دپ نقش نويسنده و جان تورتورو بازيگر شخصيت جاهل است. ما از 15 جولای فيلمبرداری را آغاز می كنيم.

كارولين تامپسون: كارهای بعدی من بيشتر در زمينه نويسندگی است تا كارگردانی. يكی از آنها اقتباسی است از رمان عطر نوشته ساسكايند. پروژه ديگر براساس زندگی جانی اك و برادر دوقلويش است. جانی در فيلم ناقص الخلقه ها حضور داشت. جان ناقص الخلقه بود و برادرش در سلامت كامل به سر می برد. قضيه طنزآميز اينجا است كه جانی آدم مثبت و فوق العاده بشاش و رابرت آدم عبوس و نااميدی است و در آخر دارم فيلمنامه يك فيلم انيميشن را برای تيم برتون با نام «عروس مرده» می نويسم.

مايكل كين: «ادعا» فيلمی با همكاری نورمن جيسون.

مايكل مدسن: بيل را بكش (كوئنتين تارانتينو).

مايكل كيمن: دارم آلبومی را در لندن و بعد سرتاسر دنيا منتشر می كنم با نام «وقتی عشق سخن می گويد. » اين آلبوم حاوی اشعار شكسپير است كه توسط بازيگران بزرگ انگليسی (كسانی مثل جان هارت، آلن ريكمن، رالف فاينس و جو فاينس) خوانده شده و موسيقی اش را من و چند نفر ديگر براساس همين اشعار ساخته ايم. از طرف ديگر قرار است خودم را برای ساخت فيلم «اسكندر كبير» آماده كنم.

استن لی: كار در سه فيلم و سه مجموعه تلويزيونی.

دن مورفی: اقتباسی از كتاب «نسيمی خنك در زيرزمين» برای دريم وركز.

لورا زيسكين: مرد عنكبوتي/ اسپايدرمن قسمت دوم

يكی از پروژه هايی كه می خواستيد آن را انجام دهيد اما هنوز، نتوانسته ايد آن را بسازيد.

جوئل كوئن: می خواستيم فيلمی كمدی درباره جنگ سرد با نام «برو 62» بسازيم. دوست دارم روزی حتما ساخته شود.

ميرا ناير: من هميشه برای ساخت تمامی فيلم هايم برنامه ريزی كرده ام، اگر طرحی به ذهنم، خطور كرده باشد، حتما آن را ساخته ام.

ديويد كوئپ: فيلمنامه ای كه با دوستم جان كمپس نوشتيم با نام «غول آسا». قرار بود آن را در تابستان كارگردانی كنم. اما نمی دانم چه شد كه ديزنی اعصابش به هم ريخت و ساخت فيلم را 8 هفته قبل از شروع فيلمبرداری متوقف كرد. اما ما بر می گرديم.

كارولين تامپسون: پروژه ای با نام «جوان لق لقو» داشتم كه اگر ساخته می شد فيلم فوق العاده ای از آب در می آمد.

مايكل كين: فكر می كنم شاه لير باشد، آن هم به خاطر تجربه و سنم. من با او بزرگ شدم، اما تلاش كردم آرام تر از او عمل كنم، دختران من بهتر از دختران او هستند، اگر چه. . .

مايكل مدسن: تلاش كردم تا فيلمی درباره چارلی فلويد، يك سارق بانك در دهه ،1930 بسازم. . . اگر ساخته می شد فيلم محشری از آب در می آمد.

مايكل كيمن: دوست دارم كه با گروه های راك اندررول و يك اركستر كامل كار كنم. چند وقتی است كه با يك گروه جاز و راك هستم. از من خواسته شده كه چند وقتی به عنوان رهبر و آهنگساز مهمان با اركستر جوانان لس آنجلس ـ موسسه آهنگساز جوان ـ همكاری كنم. قرار است به مدت چند سال با آنها به اجرای موسيقی بپردازم. من واقعا همكاری با يك اركستر را دوست دارم و اصلا به خاطر عدم توانايی خودم در بعضی از زمينه ها ـ تركيب سمفونی ها با موسيقی متاليكا يا كاركردن با باب ديلن و. . . - متاسف نيستم. دنيا جای جذابی است و دنيای موسيقی به همان اندازه برايم جذاب است و هيچ گاه از پيشنهاداتی كه به من می شود خسته نمی شوم. اميدوارم اين پيشنهادات تازه همچنان ادامه داشته باشد.

استن لی: «زندگی هری استون هيل» (همين كه شما نمی دانيد او چه كسی است، نشان می دهد كه من چقدر بايد برايتان از او بگويم).

دن مورفی: لی تاماهوری، نابغه ای كه پشت ساخت فيلم «زمانی ما جنگجو بوديم» بود،پروژه ای را به نام «من نخواهم مرد» از سال 1994 با من شروع كرد. داستان اين فيلم در نيوزلند اتفاق می افتاد و درباره جنگاوران زلاندنويی است كه در سال 1800 در برابر حكومت انگليسی ها به مقابله برخاستند. اين دلاوران سينه هايشان را با خنجر شكافتند و قلب هايشان را به آنها نشان دادند. اين كله خری آنها واقعا اتفاق افتاده، لی درگير ساخت فيلم های عظيم استوديويی شد اما تمام فكر و ذكرش پيش اين پروژه است. يك روز اين فيلم حتما ساخته می شود و كلی هم سر و صدا می كند.

لورا زيسكين: دوباره سازی يكی از فيلم های ارنست لوبيچ به اسم «دردسر در بهشت». 12 سال است كه می خواهم آن را بسازم. در حال حاضر مشغول كارهای مقدماتی آن در استوديو يونيورسال هستم و كارگردان و بازيگران بزرگی را هم برای كار دعوت كرده ايم. تنها چيزی كه می خواهيم فيلمنامه است!


ترجمه بهمن دارالشفايی: اگر شما می خواستيد صدام حسين را ساقط كنيد ولی دستگاه های اطلاعاتی تان مدركی برای توجيه جنگ پيدا نمی كردند، چه می كرديد؟ يك پيرو لئو استراوس، احتمالا اشخاص «شايسته» را برای اين كار استخدام می كند. مردمانی دارای خرد، هوش و در صورت لزوم شغل سياسی، توانايی های كلامی و علاوه بر همه اينها، قدرت تخيل قوی برای پيدا كردن مدركی كه دستگاه های اطلاعاتی موفق به كشف آن نشده اند. همان گونه كه سيمورهرش در مقاله اخيرش «اطلاعات گزينشی» كه در نيويوركر چاپ شد، پيشنهاد كرده است، مرد «شايسته» برای پل ولفوويتز معاون وزير دفاع، آبرام شالسكی بود. او رئيس اداره طرح های ويژه (OSP) است. اداره ای كه منحصرا برای كشف سلاح های كشتارجمعی يا ارتباط با القاعده، به هم ربط دادن آنها و آماده كردن زمينه برای حمله به عراق ايجاد شده است. شالسكی نيز مانند ولفوويتز شاگرد يك فيلسوف سياسی يهودی آلمانی به نام لئو استراوس است.

استراوس در سال 1938 به ايالات متحده آمد. او پيش از مرگش در سال 1973 در دانشگاه های معروف زيادی تدريس كرد. يكی از اين دانشگاه ها دانشگاه شيكاگو محل تحصيل ولفوويتز و شالسكی بود. استراوس، چهره پرطرفداری در ميان محافظه كاران جديد است. پيروان نظريات او چهره های شناخته شده ای چه در داخل و چه خارج دولت هستند. بعضی از آنها عبارتند از: ويليام كريستول سردبير مجله «استاندارد ويكلی»، پدرش اروين كريستول پدرخوانده جنبش محافظه كاری جديد، استفان كمبون معاون جديد اطلاعات دفاعی، تعدادی از مسئولان بلندپايه موسسه بازرگانی آمريكا (AEI) خاستگاه ريچارد پرل و لين چنی وگری اشميت مدير پروژه قرن جديد آمريكايی (PNAC) كه رياست آن برعهده كريستول جوان است. فلسفه استراوس شامل استراتژی هايی كه اين مردان اتخاذ كرده اند، نمی شود اين مسئله به وضوح در مقاله شالسكی در سال 1999 با عنوان لئو استراوس و جهان عقلانيت (كه به معنای «Nous» نيست) بيان شده است.

در فلسفه يونانی، كلمه «Nous » به معنای نهايت عقل و استدلال مندی است. همانطور كه هرش در مقاله اش يادآوری می كند، شالسكی و همكارش اشميت از دستگاه امنيتی آمريكا به سه دليل انتقاد می كنند: كوتاهی اش در شناختن ارزش ماهيت دوگانه رژيم هايی كه با آنها سروكار دارد ـ حساسيتش به برهان های علوم انسانی ـ ناتوانی اش در كنار آمدن با پنهان كاری های عمدی. آنها استدلال می كنند كه نظريه نيت پنهان استراوس نشان می دهد كه ممكن است زندگی سياسی خيلی به فريب و حقه بازی نزديك شود. در واقع بنابراين نظريه، در زندگی سياسی، فريب يك رفتار معمولی است و اميد به برقراری سياستی كه آن را كنار بگذارد، يك استثنا است.

اصل اول: فريب

اصلا شگفت آور نيست كه چرا استراوس در دولتی كه درگير پنهانكاری به ويژه در مسائل مربوط به سياست خارجی است اين قدر طرفدار دارد. استراوس نه تنها ترديد كمی درباره فريبكاری در سياست داشت، بلكه آن را لازم می ديد. استراوس با وجود اظهار احترام عميق به دموكراسی آمريكايی، به جامعه سلسله مراتبی اعتقاد داشت. جامعه ای كه به يك گروه نخبه كه جامعه را رهبری می كنند و توده هايی كه از آنها پيروی می كنند، تقسيم شده است. اما او برخلاف نخبه گرايانی مانند افلاطون نگرانی زيادی از شخصيت اخلاقی اين رهبرها نداشت. بنا بر گفته شاديا دراری كه در دانشگاه كالگاری علوم سياسی تدريس می كند، استراوس عقيده دارد كه «آنهايی كه شايسته رهبری هستند، همان هايی هستند كه به اخلاق اعتقاد ندارند و فكر می كنند تنها يك حق طبيعی وجود دارد: حق بالادست برای سلطه بر پايين دست.» به عقيده دراری لازمه اين دوگانگی، «فريب دائمی» بين حكومت كنندگان و حكومت شوندگان است. رابرت لوكه يك تحليلگر ديگر افكار استراوس می گويد: «فقط آن چيزهايی به مردم گفته می شود كه بايد بدانند نه بيشتر.» به عقيده استراوس تا زمانی كه گروه اندك نخبگان بتوانند نبود حقيقت اخلاقی را پنهان نگه دارند، توده ها از پس آنها برنخواهند آمد. به گفته دراری، نويسنده كتاب «لئو استراوس و قاعده آمريكايی»، اگر نبود حقيقت مطلق برملا شود، آنها به سرعت به ورطه پوچ گرايی و هرج ومرج طلبی می غلتند.

اصل دوم: ضديت با سكولاريسم

به گفته دراری، استراوس نفرت شديدی از دموكراسی سكولار داشت. به عقيده او، نازيسم عكس العملی پوچ گرايانه به طبيعت ضدمذهبی و ليبرال جمهوری وايمار بود. در بين محافظه كاران جديد، اروين كريستول مباحث زيادی درباره نقش بيشتر مذهب در فضای اجتماعی مطرح كرده است. او حتی گفته كه بنيانگذاران اوليه جمهوری آمريكايی، با اصرار بر جدايی كليسا و دولت، اشتباه بزرگی مرتكب شده اند. چرا؟ زيرا استراوس مذهب را برای تحميل قواعد اخلاقی به توده ها كاملا ضروری می داند. توده هايی كه در غير اين صورت از كنترل خارج خواهند شد. در همان زمان او تأكيد می كند كه مذهب تنها برای توده هاست. احتياجی نيست كه حاكمان خود را با آن محدود كنند. چون حقايقی كه توسط مذهب بيان می شود، «كلاه های شرعی» است. البته همان گونه كه رونالد بيلی، خبرنگار نشريه ريزن خاطرنشان می كند «محافظه كاران جديد، مذهبی های حرفه ای هستند اگرچه هيچ كدام از آنها مؤمن نيستند.» دراری می گويد: «به عقيده آنها جامعه سكولار بدترين چيز ممكن است.» چون منجر به فردگرايی، ليبراليسم و نسبيت گرايی می شود. دقيقا ويژگی هايی كه به مخالفت ها دامن می زنند و توانايی جامعه را برای مقابله با تهديدهای خارجی كم می كنند. به عقيده بيلی، استفاده سياسی از مذهب نكته ای است كه روشن می كند چرا يهودی های سكولاری مانند كريستول در مجله «كامنتری» و ديگر مجله های محافظه كاران جديد، با راست مسيحی هم پيمان شده اند و حتی تئوری تكامل داروين را نيز قبول كرده اند.

اصل سوم: ملی گرايی ستيزه جويانه

استراوس نيز مانند هابز اعتقاد داشت كه طبيعت تهاجمی انسان ها تنها با يك دولت ملی گرای قدرتمند مهار می شود. او در جايی می نويسد: «انسان ذاتا شرير است و در نتيجه بايد تحت حكومت و سلطه باشد. چنين حكومتی تنها زمانی مستقر می شود كه مردم با هم متحد باشند و آنها تنها برعليه مردم ديگر با هم متحد می شوند.» رويكرد استراوس به سياست خارجی كاملا ماكياوليستی بود. خانم دراری در كتابش می نويسد: «به عقيده استراوس، يك نظام سياسی تنها زمانی به ثبات می رسد كه در مقابل يك تهديد خارجی، متحد و يكدست باشد. او به پيروی از ماكياولی عقيده دارد كه اگر تهديد خارجی در كار نبود، يك تهديد بايد توليد و جعل شود.» دراری می گويد: «جنگ مداوم آن چيزی است كه طرفداران استراوس به آن اعتقاد دارند نه صلح مداوم.» به بيان خانم دراری، اين انديشه به سادگی منجر به «سياست خارجی تهاجمی و جنگجويانه» می شود. از همان نوعی كه توسط گروه های محافظه كار جديد مانند PNAC و AEI تبليغ می شود. شاگردان نومحافظه كار استراوس، به سياست خارجی به عنوان وسيله ای برای برآورده كردن «سرنوشت ملی» نگاه می كنند. «سرنوشت ملی» عبارتی است كه در سال 1983 توسط اروين كريستول وضع شده و بسيار فراتر از محدوده تنگ و باريك «امنيت ملی» است. دراری می گويد: «آنها هيچ كاری به آزادی و دموكراسی ندارند. اما دارند جهان را به نام آزادی و دموكراسی تسخير می كنند.»

منبع: آلترنت


گويا ارتش آمريكا نمی تواند به اين زودی خود را از انتقاداتی كه به خاطر جلوگيری نكردن از غارت موزه بغداد گريبانگيرش شده رها كند. تاكنون انبوهی از نامه ها و نوشته ها از سوی متخصصان و كارشناسان تاريخ و باستان شناسی خاورميانه در مطبوعات آمريكا و جهان در اين باره نوشته شده و بسياری از آنها اين غارت را با توجه به اشيايی كه دزديده شده و آنهايی كه بر جا مانده اقدامی برنامه ريزی شده و سازمان يافته از سوی قاچاقچيان ماهر عتيقه دانسته اند. با اين حال اين دسته از متخصصان تنها به انتقاد از آمريكا بسنده نكرده اند و بسياری از آنها در اقدامی بين المللی شركت جسته اند تا بتوانند تا آن جا كه ممكن است اشيای از دست رفته را بازيابی كنند. به گزارش خبرنامه دانشگاه هاروارد گروهی از اعضای هيأت علمی و كتابداران اين دانشگاه نيز وقت و دانش خود را بر سر اين پروژه نجات گذاشته اند. برای مثال يكی از اين افراد ايرنه وينتر استاد هنرهای زيبا در هاروارد است كه می گويد: «سازنده تر اين است كه امروز هرچه می توانيم برای جبران اين خسارت ها بكنيم. هر چه شما بيشتر از اتفاقی كه افتاده انتقاد كنيد، مردمان بيشتری موضع دفاعی می گيرند و در مقابل آن چه می توان اكنون انجام داد مقاومت می كنند.»

وينتر كه در هنر و معماری بين النهرين باستان تخصص دارد به همراه سازمان های باستان شناسی، مسئولان موزه، يونسكو، پليس بين الملل، اف بی آی و چندين سازمان دولتی در تلاشی شركت جسته است كه هدف از آن تهيه فهرستی از اشيای ربوده شده يا نابود شده است. اين ها همچنين تلاش می كنند سياست هايی را تنظيم كنند كه بايد برای حفاظت از مكان های باستانی به كار گرفته شود. از دهم آوريل كه موزه بغداد مورد دستبرد غارتگران قرار گرفته است تخمين ها درباره ميزان خسارت های وارده بسيار متغير بوده است. از آن زمان دولت آمريكا با اين توجيه كه وضعيت نامشخص است و مخاطره آميز به گروه های متخصصان مجرب اجازه نداده است كه به عراق بروند و فهرست مطمئنی از موزه ها، كتابخانه ها و مكان های باستان شناسی اين كشور تهيه كنند. اما خانم وينتر اعتقاد دارد كه اقدام به اين فهرست برداری اولين گام لازم برای پروژه بازسازی است: «تا زمانی كه چنين فهرست برداری ای صورت نگيرد ما نخواهيم فهميد كه ميزان خسارت ها چه اندازه است.» با اين حال تا زمانی كه چنين كاری انجام شود می توان بر اساس اخبار و گزارش های شاهدان تخمينی از آن به دست آورد. بر پايه چنين اطلاعاتی وينتر و سايرين تخمين هايی از ميزان خسارت به دست داده اند.

او بر اين باور است كه از ميان صد و هفتاد هزار شی ای كه در موزه بغداد وجود داشت هزاران شی هنوز بی گزند مانده اند. حدود چهارصد شيء نادر تاكنون به وسيله خود مردم با اعلام اينكه بازگردانندگان اشيا از تعقيب مصون خواهند ماند به موزه برگردانده شده است. اغلب اين مردم گفته اند كه اشيای موزه را برای اين برده اند تا آسيب نبينند. اما اين تعداد در مقابل آسيبی كه به يكی از سه يا چهار موزه مهم باستان شناسی دنيا رسيده، هيچ است. وينتر بر پايه عكس هايی كه جان كورتيز، خازن دپارتمان خاور نزديك در موزه بريتانيا گرفته است می گويد: «موزه بغداد مكانی مصيبت زده است. گالری ها و مخزن ها داغان شده اند و قطعات اشيای خرد شده همه جا ديده می شوند.»

با اين حال خسارتی كه به موزه بغداد وارد شده در مقابل آسيب كتابخانه ملی عراق كه در آتش سوخته هيچ است. لزلی ويلكينز كتاب شناس فقه جهان اسلام در دانشكده حقوق هاروارد نيز مانند وينتر بر اين اعتقاد است كه بدون فهرست برداری هيچ اقدامی ممكن نيست. ويلكينز كه رئيس انجمن كتابداران خاورميانه است دوشنبه گذشته 26 ماه مه در بيروت در كميته بين المللی كتابداران خاورميانه شركت كرد كه دستور اصلی جلسه آنان چگونگی بازسازی كتابخانه های عراق بود. ويلكينز اميد داشت تا در نشست بيروت بتواند دست كم پاره هايی از چنين فهرستی را تهيه كند. جز تهيه يك فهرست دقيق قدم اساسی بعدی اين است كه كتابخانه ها و موزه ها را تعمير و دوباره آماده به كار كنند. آندراس رايدل ماير در اين باره می گويد: «هيچ كس در موزه ها و كتابخانه ها حقوق نمی گيرد، بنابراين انگيزه ای هم برای كار وجود ندارد، خصوصا زنان از اينكه به كار برگردند در هراس اند.» او كه كتابشناس هنر اسلامی در كتابخانه هنرهای زيبای هاروارد است اضافه می كند «ما بايد برای پرداخت دستمزد و سلامت كاركنان آموزش ديده اولويت قائل شويم. در غير اين صورت سر و كله آنها پيدا نخواهد شد.»

منبع: هاروارد گازت؛ كن گيوارتز


بابک کمانگری

راجر كورمن هنگامی كه با نيكلسون در كلاس های درس بازيگری آشنا شد به نوعی نقش واسطه را برای پيوستن او به دنيای سينما ايفا كرد. كورمن در آن زمان صاحب شركت فيلمسازی ای بود كه فيلم های ارزان قيمت می ساخت. در يكی از همين فيلم ها به نام «قاتل بچه ننه» (1958) بود كه كورمن به نيكلسون، نقش يك جوان بزهكار را پيشنهاد كرد. نيكلسون، ده سال در تشكيلات كورمن نه تنها به عنوان بازيگر، بلكه فيلمنامه نويس، تهيه كننده و حتی كارگردان فعاليت كرد و تجربه های نسبتا مفيدی را از اين سال ها كسب كرد. او در اواسط دهه 60 ميلادی، با كارگردان متوسط و گمنامی به نام مانتی هلمن، شركتی تحت عنوان پروتئوس تأسيس كرد كه فيلم های وسترن كم هزينه و اگزيستانسياليستی مثل «تيراندازی» و «ركاب زدن در گردباد» از محصولات آنها بود كه حتی به جشنواره كن هم راه يافتند. اما نيكلسون در آستانه 30 سالگی با خوش شانسی، مسير زندگی حرفه ای خود را تغيير داد و يك دوران طلايی را در هنر بازيگری آغاز كرد.

با چشم های نافذ و آن لبخند شيطانی و بی ادعايی و فقدان تكبر، نيكلسون نماد تمام عيار آدم های ياغی و سرخورده دهه 70 شد كه در عين حال بارقه هايی از پرخاشگری و صداقت را در خود جمع داشت. جذابيت او باعث شد كه با وجود ايفای نقش های نامأنوس و حتی گاه شخصيت های روانی محبوبيتش را نزد مردم از دست ندهد. در فيلم معرفت جسم (1971) زن باره ای غريزی بود كه طعمه های خود را تحقير می كند و با اين وجود به خاطر خلاء حسی شخصيت كذايی، دل بيننده حتی برايش می سوزد.

هر چه نقش های نامتعارف تری بازی كرد، تماشاگران، بيشتر با او همراه شدند، می خواهد نقش يك افسر جزء بددهن و پرخاشگر در مأموريت آخر (1973) باشد، می خواهد بيمار روانی شاد و شنگول و متفاوت پرواز بر فراز آشيانه فاخته (1975). نيكلسون با تيزبينی و هوشمندی از ايفای نقش های سفارشی پرهيز كرده و حتی با كارگردانی مثل آنتونيونی كار كرده كه مورد ستايش بوده است. او در «حرفه، خبرنگار» (1975) نقشی متفاوت در كارنامه خود به جا گذاشته است. علاقه اش به كارگردان های اروپايی ضمنا باعث شد كه يكی از بهترين نقش های خود را در فيلم «محله چينی ها» (رومن پولانسكی، 1974) در قالب يك كارآگاه خصوصی زرنگ ايفا نمايد، مثل هميشه بی تفاوت به داشتن ظاهری بی عيب و نقص، بخش بزرگی از اين فيلم را با بينی باندپيچی شده بازی كرد. او ديگر نتوانست موفقيت فيلم های دهه هفتاد خود را با آن شكل جسورانه، بی پرده و كوبنده تكرار كند و حتی خيلی از منتقدان بازی او را در فيلم مهم تلالو اغراق آميز تلقی كردند، گرچه افرادی نيز هستند كه بازی او در اين فيلم را ضعيف تر از ديگر فيلم های موفق او نمی دانند. گرچه بعدها نشان داد كه هرگاه نقشی به او پيشنهاد شود كه قوه تخيل او را به چالش بطلبد می تواند عالی باشد. بازی او در نقش يوجين اونيل سرخورده و مشروب خوار در «سرخ ها» (وارن بيتی، 1981) تنها بخش ديدنی اين فيلم كسالت بار را تشكيل می دهد. همچنين «گرگ» نيز فرصت خوبی را برای حضور پرقدرت او فراهم می كند.

اما تلاءلو، جدای حرف و حديث های كارشناسان در مورد بازی نيكلسون، يكی از مهم ترين فيلم هايی است كه او در آن بازی كرده. زمانی كه فيلم، ساخته و پخش شد خيلی از منتقدان سينمای آمريكا، فيلم را شاهكاری از ترس مدرن ارزيابی كرده بودند. فيلم، قصه پسر كوچكی را روايت می كند كه همراه پدر و مادرش در فصل زمستان راهی يك هتل جن زده و متروك می شود. پدر خانواده (جك نيكلسون) يك آمريكايی ماليخوليايی است كه تجربيات دهشتناك جنگ ويتنام را با خود به همراه دارد. او درباره خاطرات گذشته خود و با خون و خونريزی هايی كه در آسيای دور و در كشوری ضعيف و مظلوم شاهد بوده، به فرافكنی می پردازد و دچار توهمات و مشكلات می شود. كوبريك در «تلالو»، دست اندازی بی ملاحظه ای به محدوده فيلم های ترسناك انجام می دهد و بالكل، شالوده سنتی اين گونه فيلم ها را به هم می ريزد و طرحی نو را بنا می كند. همه چيز در خدمت نگرش خاص كوبريك به مقوله ترس و توهم است. جك در هتل، اتاق های خالی بسياری پيدا می كند كه با پنجره های عظيم پوشانده شده اند، چاقوها همه جای آشپزخانه پراكنده اند و هر چيزی، به صورتی در جای خود قرار گرفته كه انگار قرار است تغيير شكل دهد. به زودی يك شبح ديده می شود و كم كم بر تعداد آن افزوده می شود، يكی از آسانسورها پر از خون است، طوری كه همه چيز در عين سكوت و آرامش، دارای صداها و تصاوير وهم انگيز می شود، اين همه در حالی است كه كارگردان، هيچ موجود عجيب و غريبی را به نمايش نمی گذارد. دوقلوهای مرده، دنی را تسخير می كنند و دوباره او را رها می سازند و به حالت طبيعی برمی گردانند. آينه، چيزهای خاص را منعكس می كند و نه همه چيز را، حتی وحشتناك ترين بخش های فيلم به گونه ای تصوير شده اند كه تماشاچی نمی داند واقعی هستند يا خيالی.

كوبريك قصه فيلم را كاملا عوض كرده است و اثری از كتاب «استيون كينگ» وجود ندارد و همين مسئله و مسائل ديگر باعث شده بود كه كينگ اين عمل كوبريك را نپسندد و قصه خود را به صورت يك فيلمنامه مستقل نوشت كه در سال ،1997 به صورت يك مجموعه چندقسمتی تلويزيونی ساخته شد. شايعات مبنی بر اين است كه كوبريك برای ساختن اين فيلم با دردسرهايی همراه بوده و گفته می شود كه عوامل گروه با وی هماهنگی نداشتند. مسئله مشكلات كوبريك در حين و بعد از ساختن آثارش، سر چند فيلم ديگر به انواع مختلف برای او پيش آمده بود. مثلا پس از نمايش عمومی فيلم «بری ليندون» (1975)، آزاديخواهان ايرلندی او را تهديد به مقابله به مثل كردند. همچنين در سال 1961 وقتی مارلون براندو تصميم گرفته بود تا كوبريك، «سربازهای يك چشم» را كارگردانی كند در جريان كار ترجيح داد خودش كارگردانی فيلم را به عهده بگيرد كه اين عكس العمل براندو و بقيه مسائلی كه برای كوبريك در هاليوود رخ داده بود باعث شد تا او به انگلستان سفر كند و بقيه فيلم هايش را در آنجا بسازد.

نكته مهم در همه فيلم های كوبريك و به خصوص «تلالو» اين است كه بازيگران بيشترين سعی را برای درآوردن نقش ها، انجام می دهند. جك نيكلسون با چهره خاصی كه دارد توانسته شخصيت يك نويسنده ماليخوليايی را با تمام اوج و فرودهای حسی، باورپذير سازد. يك نقش سنگين و پرديالوگ كه گرچه بعضی از منتقدين اجرای نيكلسون را اغراق آميز می پندارند ولی به نظر می رسد اين نقش پتانسيل آن را داشته كه چنين اجرايی از آن صورت گيرد. نيكلسون در فيلم در عين حال كه نامنظم و آشفته به نظر می رسد به همان مقدار سرگرم كننده و ترسناك است. او در يكی از دقايق اوليه فيم از هتل با لفظ «دنج و خودمانی» ياد می كند و روی اين كلمه تأكيد هم دارد، اما هنوز دردسرها شروع نشده است و تماشاگر بعد از گذشت زمانی از فيلم، هنرنمايی های نيكلسون را نظاره گر می شود. بازی ها همچنان ديدنی و بدون حركات زائد است، اجرای شلی دووال در نقش همسر وحشت زده جك، مناسب و مفيد به نظر می رسد. حتی «لويد» هم با وجود سن و سال كم خود بسيار تأثيرگذار بازی می كند. نهايت اين كه فيلم، آنقدر ظرفيت دارد كه در عين حال كه می تواند يك درام خانوادگی باشد قدرت اين را دارد كه از يك قصه غيبی، رازگشايی كند و به يك جريان ماورای طبيعی، رويكردی واقع بينانه داشته باشد و كارگردان هيچ وقت خود را مجاب نمی بيند كه برای هر واقعه ماورای طبيعی دليلی بتراشد و آن را توجيه كند و اين بر وجه رمزآلود قضيه دامن می زند، تا جايی كه وقتی تماشاگران، كلمه «روز سه شنبه» را می شنوند وحشت زده از جای خود می پرند...


لويی پپه و ديمين اودانل

بهترين سكانس:می تونی روی من حساب كنی ( كنت لنرگان)

سكانسی را انتخاب كردم كه خيلی به زندگی شبيه است. در قسمت های پايانی فيلم سامی (با بازی لارالينی) در ايستگاه اتوبوس ايستاده و با برادر سرگردان و آشفته حالش، تری، خداحافظی می كند. آنها در دوران كودكی شان، يتيم شده و در همان زمان وابستگی و تعلق خاطر شديدی نسبت به يكديگر پيدا كرده اند. اما حالا كه سنشان بالا رفته و بزرگ تر شده اند با يكديگر سر ناسازگاری پيدا كرده اند با اين وجود هنوز كه هنوز است همديگر را از ته قلب دوست دارند و خب اين صحنه يك لحظه احساسی تمام عيار است. سامی گريه می كند و می پرسد چگونه می توانند از جا و اوضاع و احوال همديگر مطلع بشوند. تری پاسخ می دهد: «نگران نباش، يادته موقعی كه بچه بوديم، به هم چی می گفتيم؟» و اين همه آن چيزی است كه او به زبان می آورد. آنها به يكديگر نگاه می كنند، همديگر را در آغوش می گيرند، تری سوار اتوبوس می شود و آنجا را ترك می كند. سكوت و خاموشی اين دو در هنگام وداعشان كاملا شبيه زندگی معمولی ماست. بعضی وقت ها در هنگام بزرگسالی درك و فهم احساسات عريان و واقعی ما به شدت دشوار و سخت به نظر می رسد. آن دو برای درك يكديگر اصلا نياز ندارند كه احساسات شديد قلبی شان را با كلمات و اصوات بروز دهند و خب اين كاملا مثل زندگی روزمره همگی ماست و همين ناتوانی اين دو شخصيت در بيان احساساتشان باعث شده، آن دو به شدت زنده و پويا جلوه كنند.

بدترين سكانس: پولاك (ادهريس)

من از سكانسی كه لی كراسنر (مارسياگی هاردن) برای ديدن يكی از آثار جكسن پولاك پيش او می آيد، متنفرم. او در اين سكانس چيزی شبيه اين را به زبان می آورد: پولاك، تو واقعا به اوج شكوفايی رسيده ای. لی می گويد: پولاك در حال تغيير تاريخ موسيقی است. اما جملات او از فرط تصنعی و رسمی بودن خنده دار جلوه می كنند از همه مضحك تر چگونگی برخورد او با پولاك است. حالتی كه او پولاك را با اسم فاميلش صدا می زند واقعا مسخره است و همين باعث شده سكانسی فوق العاده، كاملا سطحی و پيش پاافتاده به نظر برسد. راستش را بخواهيد، در واقعيت، آدم ها هنگام صحبت كردن يا گفت وگو با يكديگر چندان جملاتی خوش آب و رنگ، ماندگار و شنيدنی را به زبان نمی آورند. از طرف ديگر گفته های او جعلی است و به دروغگويی پهلو می زند به اين دليل كه سعی می كند با آن جملات به جريان يا خلاقيت هنرمندانه جنبه اسطوره ای ببخشد: در حقيقت واقعيت يك اثر هنری و بديع در اين لحظه كوچك ـ كشف نبوغ ـ از اصالتش كاسته می شود. من فيلم «گمشده در لامنچا» را ساخته ام كه درباره فرايند خلاقيت است و از نگاه اسطوره ای به نبوغ و كشف شهود شديدا انتقاد می كنم.

بهترين سكانس:تشريح يك قتل (اتوپرمينجر )

آتورنی كلود دنسر (جورج سی اسكات) در حال بازجويی لارامانيون (لی رميك) است. همسر لارا متهم به قتل مردی است كه گفته می شود به لارا تعدی كرده. در اين سكانس شاهد يكی از بهترين استفاده ها از حركات بازيگران و كارگردانی فوق العاده پرمينجر هستيم. اسكات از يك طرف اتاق به طرف ديگر می رود و تلاش دارد تا مانع ديد وكيل همسر لارا (جيمز استوارت) كه در اتاق حضور دارد، بشود. او فكر می كند وكيل با اشاره سر و صورت در حال علامت دادن به لاراست. هر قدم اسكات به درستی طراحی شده و جلوی استوارت را، كه مدام به مدت شش بار جای صندلی اش را تغيير می دهد، سر می كند. سرانجام استوارت از جا بر می خيزد و در انتهای پس زمينه شاهديم سر استوارت بالاتر از شانه های اسكات قرار می گيرد. طراحی اين سكانس به شدت ظريف و هوشمندانه است و با اينكه مدت زمان زيادی را در برمی گيرد، اما به شدت از حركات غيرضروری دوربين پرهيز شده. تصاوير پس زمينه و پيش زمينه ارزش يكسانی دارند. هر دو كاملا واضحند، در هر دو ما شاهد حركت و بازيگری (اسكات و استوارت) هستيم در عين حال در هر دو عمق ميدان داريم و حس حضور در دادگاه به خوبی القا می شود.

بدترين سكانس: سرنوشت افسانه ای املی پلن (ژان پی ير ژنه)

سكانسی كه در آن هويت واقعی مردی كه ذهن نينو (ماتيو كاسوويتس، را به خود مشغول كرده كسی كه عكس پاسپورتش را در كليه باجه های عكس فوری شهر جا گذاشته است، آشكار می شود: او تعميركار دستگاه های باجه های عكس فوری است. هنگامی كه مرد تعميركار ظاهر می شود روی صداها چنان تاكيدی صورت می گيرد تا شما متوجه شويد اتفاق مهمی در حال رخ دادن است. در زمان معلوم شدن شخصيت مرد تعميركار يك تراكينگ شات سيصد و شصت درجه ای دور صورت نينو داريم و دوربين در يك راستای افقی می چرخد تا اينكه صورت او به حالت سر و ته در قاب قرار می گيرد. خب اين حركات اصلا به بازيگر اجازه نمی دهند تا كارش را درست انجام دهد. و باعث می شود تماشاگر به جای اينكه خودش موضوع و قصه را كشف كند، همه چيز به خوردش داده شود. خب اين از پيشرفت قصه جلوگيری می كند.


ماتريكس دوباره اجرا شده

«كيانو ريوز» يكی از آن بازيگران خوش اقبالی است كه ستاره بختش آن بالابالاها دارد می درخشد. «ريوز» تا حالا فيلم های زيادی بازی كرده اما هيچ كدام به اندازه «ماتريكس» ساخته «برادران واچووسكی» برای اش اسم و رسم به ارمغان نياورده. چند هفته پيش هم «ماتريكس دوباره اجرا شده» كه قسمت دوم «ماتريكس» است روی پرده سينماهای جهان رفت و قرار است قسمت سوم به اسم «انقلاب های ماتريكس» چند ماه بعد به نمايش درآيد. «ريوز» تازگی ها درباره قسمت دوم و سوم حرف هايی زده كه خواندنی هستند. پس بخوانيد حرف های اين بازيگر خوش اقبال را: «فيلمنامه های قسمت دوم و سوم موقعی دستم رسيدند كه در شيكاگو بودم. همانجا به سرعت آنها را خواندم و به نظرم رسيد كه هم اصالت دارند و به دردخور هستند و هم هيجان انگيزند. واقعيت اش اين است كه فكر می كنم «برادران واچووسكی» كار فوق العاده ای انجام داده اند، آنقدر نكته های شگفت آور در اين دو فيلمنامه بود كه لذت بردم. به خصوص وقتی قسمت سوم را خواندم كه مو به تنم سيخ شد. «ماتريكس دوباره اجرا شده» نسبت به «ماتريكس» ديالوگ های بيشتری دارد. يكی از خصوصيات «برادران واچووسكی» اين است كه خوب بلد هستند يك صحنه ديالوگ دار را به بازيگر بدهند، بعد پنج دقيقه زد و خورد كونگ فووار را كارگردانی كنند و دوباره يك صحنه پر از ديالوگ را وارد فيلم كنند. خب، «ماتريكس دوباره اجرا شده» واقعا جاه طلبانه است، اما بايد بگويم اين دو برادر توانسته اند به خوبی از پس ماجرا بربيايند و با گسترش داستان و نشان دادن اصل آن واقعا كار بزرگی كرده اند.» واقعا كه دستشان درد نكند!

قاعده بازی به سبك تری يه

«لارس فن تری يه» را كه می شناسيد؟ همان آدم عجيب و غريبی كه يك زمانی جزو ابداع كنندگان «دگما 95» بود و فيلم های «شكستن امواج» و «احمق ها» را ساخت تا ثابت كند می شود يك جور فيلم ديگر هم ساخت. اما عالی جناب «فن تری يه» كم كم ايرادهای كارش را پيدا كرد و چون اول كار گفته بود كاری به بازيگران حرفه ای ندارد، بابت اين حرف هم معذرت خواهی كرد و با فيلم «رقصنده در تاريكی» نشان داد كه همه آن اصول قبلی سينمای بی پيرايه اش را ديگر قبول ندارد. تازه ترين فيلم او هم كه در جشنواره كن امسال به نمايش درآمد و دست خالی برگشت فيلمی است به اسم «داگ ويل» كه ستاره سينمای آمريكا «نيكول كيدمن» در آن بازی كرد و قسمت اول سه گانه ای است كه فن تری يه با مضمون آمريكا قصد ساخت شان را دارد. فن تری يه گفت كه جرقه اول داستان «داگ ويل» زمانی زده شده كه منتقدان سينمايی اهل آمريكا حسابی پنبه رقص در تاريكی را كه داستان اش در آمريكا می گذشته زده اند، برای همين تصميم گرفته تا داستانی بنويسد كه در آمريكا بگذرد. در عين حال او گفته كه در هيچ كدام از فيلم هايش شخصيت ها را به صورت واقعی نشان نداده، چون به نظرش می رسد هر آدمی بايد خودش قاعده بازی را تعيين كند. برای همين هم هست كه تنها چيزهايی را در قاب تصويرش نشان می دهد كه معنا و مفهومی دارند. فن تری يه درباره كيدمن گفته كه فيلمنامه را از اول برای اين بازيگر نوشته و او هم گفته بوده كه دوست دارد فيلمی با فن تری يه كار كند. اين جوری شده كه خانم ستاره در يك فيلم كاملا هنری و ضد هاليوودی بازی كرده است. خب، واقعا لطف كرده!

مصائب شيرين

«كن لوچ» همان كارگردان اهل بريتانيا است كه اينجا در جشنواره فيلم فجر هم چند سال پيش بزرگداشتی برايش گرفته بودند و فيلم هايش را هم نشان دادند. كن لوچ عقيده دارد روشنفكر است، و چون يكی از ويژگی های نانوشته روشنفكری غرولند كردن و گير دادن به همه چيزهای موجود است، او هم سعی می كند در سينمايش اين غرولند كردن را به صورت تصويری نشان دهد. البته «لوچ» طرفداران زيادی هم دارد كه معتقدند او استاد مسلم سينماست و خب در اين مورد ترجيح می دهيم چيزی نگوييم. خلاصه اينكه پنجاه و ششمين جشنواره فيلم لوكارنو قرار است جايزه دستاورد عمر را به اين سينماگر هميشه معترض بدهد. مدير هنری جشنواره لوكارنو يعنی «ايرنه بيناردی» اين خبر را اعلام كرده و گفته به خاطر وجود سرزندگی و شهامت در آن نوع سينمايی كه مديران لوكارنو دوست دارند اين تصميم گرفته شده. قرار است بعد از اينكه جايزه را به لوچ دادند، يكی از فيلم های او در سينمای فضای باز «پياتزا گرانده» به نمايش درآيد كه هفت هزار صندلی دارد. در عين حال خبرهای ديگر حكايت از آن دارند كه در جشنواره لوكارنو 2003 فيلم هايی كه مضمون شان موسيقی «جاز» است هم مرور شوند و در اين بخش پنجاه فيلم به نمايش درمی آيند كه «سايه ها» ساخته «جان كاساويتس» و «پرنده» ساخته «كلينت ايست وود» هم از اين جمله هستند. اين جور كه می گويند قرار است يكسری تهيه كننده، كارگردان و فيلمنامه نويس كوبايی هم در جشنواره حضور پيدا كنند و درباره سينما در كشورهای توسعه نيافته ای مثل «كوبا» حرف بزنند. مبارك است!

عقل افسرده در اصفهان

نشست نقد و بررسی كتاب «عقل افسرده - تأملاتی در باب تفكر مدرن» امروز يكشنبه با حضور نويسنده اين كتاب، مراد فرهادپور، در اصفهان برگزار می شود. در اين نشست ابتدا تنی چند از اساتيد و صاحب نظران حوزه فلسفه معاصر به نقد و بررسی كتاب «عقل افسرده» خواهند پرداخت و پس از آن فرهادپور به پرسش های حاضران پاسخ می دهد. «عقل افسرده» مجموعه ای از مقالات مراد فرهادپور، مترجم و شارح معاصر است كه در سال 1378 از سوی انتشارات طرح نو منتشر شده و عمدتا مقالاتی را در بر می گيرد كه پيش از اين در نشرياتی از قبيل ارغنون و نامه فرهنگ به چاپ رسيده بودند. نشست نقد و بررسی كتاب «عقل افسرده» را حوزه هنری با همكاری اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامی اصفهان در چارچوب سلسله نشست های «اسفار ماه» برگزار می كنند. «اسفار ماه» عنوان عمومی سلسله نشست هايی است كه در تالار سوره حوزه هنری اصفهان (واقع در ابتدای خيابان آمادگاه) برگزار می شود و هر ماه يكی از كتاب های حوزه علوم انسانی را با حضور پديد آورنده آن به بررسی می گذارد. «سفر خرداد» (بررسی كتاب «عقل افسرده») يكشنبه، يازدهم خردادماه، ساعت پنج و نيم عصر برگزار می شود و ورود به آن برای عموم آزاد است.

نويسندگان در اينترنت

هر چند نويسندگان ادبی جزو نخستين گروه وبلاگ نويسان و دارندگان سايت های شخصی در ايران بودند اما رفته رفته نويسندگان سياسی نويس و پس از آنها پژوهشگران نيز به اين قافله پيوسته اند. يكی از نخستين های دسته اخير سعيد حنايی كاشانی استاد فلسفه دانشگاه شهيد بهشتی بود كه سايت (Fallosafe.com) را راه اندازی كرد و در آن مجموعه ای از يادداشت های شخصی، مقالات خود و لينك های برخی از مراكز پژوهشی را گذاشت. چند ماه گذشته خسرو ناقد هم سايتی راه اندازی كرد اما جديدترين مورد وبلاگ عبدالله شهبازی (ashahbazi.blogspot.com) است كه قرار است به سايت هم تبديل شود. عبدالله شهبازی را بيشتر به عنوان مولف جلد دوم خاطرات فردوس می شناسند. او اخيرا در مجله زمانه هم قلم می زند و در كار نشر مجموعه چند جلدی خود «زرسالاران يهود و پارسی» هم هست. در وبلاگ شهبازی می توانيد مطالب بسياری درباره تئوری توطئه و نيز مطالب بسياری درباره هيأت حاكمه كنونی آمريكا را بخوانيد. لينك هايی نيز برای آشنايی با كتاب های شهبازی و خواندن مصاحبه های او وجود دارد.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو