|

ترجمه مجتبی پورمحسن: شيموس هينی، شاعر اهل ايرلند در سال 1995 برنده جايزه نوبل ادبيات شد. در فوريه سال 1999 او برای شعرخوانی در دانشگاه نوادا به لاس وگاس رفت. اين سفر چند ماه پس از انتشار آخرين مجموعه شعرش با نام «سرزمين گشوده شده» صورت گرفت. از نظر مصاحبه كنندگان انتشار اين كتاب، نقطه عطفی در حرفه شاعری هينی تلقی شده است.
• • •
• در ابتدا بايد بپرسم نظرتان درباره لاس وگاس چيست؟
خب، جای اسرارآميزی است. بی نظير است. هيچ جای ديگری روی زمين اين گونه نيست. به گمانم اين سوال شما حاصل نگرانی تان نسبت به اين انتقاد رايج باشد كه لاس وگاس مجموعه تقليد از شهرهای ديگر است. ولی من اين طور فكر نمی كنم. اينجا شهری پست مدرنيستی است. آيا اين طور نيست؟
• وقت زيادی را صرف خواندن «سرزمين گشوده شده» كرده ام و می دانم كه درباره اين كتاب به اندازه كافی اظهارنظر كرده ايد. ولی در شعرهای مجموعه های مختلفتان، چه در «نقب زدن» چه «شيپور شخصی» به طور مداوم به تكرار كاركردهای شعری می پردازيد. در «صندلی شاعر» از استعاره تيزی تيغه برنده گاوآهن برای شعر استفاده كرده ايد. اگر به عقب برگرديد و به مجموعه «نقب زدن» نيز نظری داشته باشيد آيا معتقديد كه از اين استعاره ميوه های زيادی به بار می نشيند؟
نظر روشنی در اين مورد ندارم. نه، نه. نقب زدن مثل يك اتفاق غيرمنتظره رخ داد. وقتی اين شعر را نوشتم، همان طور كه قبلا هم گفته ام احساس آرامش كردم. يك نويسنده جوان مدت طولانی وقتش را صرف اميدواری می كند. او اميدوار است كه می نويسد. شما دقيقا نمی دانيد چند نفر ديگر شعر می نويسند و به كار ديگران بيش از كار خودتان اعتقاد داريد. هميشه آرزوی چيزهايی را داريد كه حس می كنيد خودتان می توانيد انجامش دهيد. نقب زدن اولين شعری بود كه برايم اهميت نداشت ديگران درباره اش چگونه قضاوت كنند. اين شيوه من است و درست هم هست. من دست هايم را به ريسمان رساندم يا طناب را گرفتم. می دانيد، اين كار بايد انجام شود. من فكر می كنم با تاثير لحن من در شيوه نوشتنم و همين طور با لمس موضوع مورد نظر و با تكميل آگاهی از اين كه چه بوده ام و چه ممكن است در آينده باشم متن خلق می شود. در شعر هميشه دنبال صدايی می گرديد كه در شعورتان فرو می نشيند. از طرفی شما هميشه خودتان هستيد. زمانی يك طوری بوده ايد و حالا جور ديگری هستيد، داريد تغيير می كنيد. نقب زدن همان حس را برايم داشت. رسيدن به خودم اما با تغيير. من فكر می كنم اين همان كاری است كه شعر بايد انجام دهد.
• در تمام سال هايی كه به عنوان يك شاعر حرفه ای فعاليت داشته ايد، معلم هم بوده ايد. شما گفته ايد كه آموزش دست كم «سطح انرژی در حال بدتر شدن» را در شما به عنوان يك شاعر كنترل كرده است. آموزش، چه تاثير ديگری روی شعرتان گذاشته است؟
من در بلفاست كارم را در يك دبيرستان مدرن شروع كردم كه مدرسه ای برای بچه های دوازده ساله به بالايی است كه چندان با استعداد نيستند. اين مدرسه در يك منطقه محروم شهر بلفاست قرار داشت، در محله باليمورنی كه مركز موقتی استقرار ارتش جمهوری خواه ايرلند بود. بعضی از بچه هايی كه شاگرد من بودند همان طور كه خودشان هم گفته اند از داوطلبان مرگ ارتش بودند. بنابراين يكی از مشكلاتی كه با آن روبه رو بودم مبارزه با انرژی بچه های بخش مركزی شهر بود كه می گفتند: «برای كدام جهنم داريم اين كار را انجام می دهيم، آقا. » به عنوان يك نويسنده، وقتی از لذت توانايی نوشتن فارغ شويد مثل آن است كه از شادمانی خودپسندانه محض می گذريد. آن وقت از خودتان سوال می كنيد. اگر چه بعضی ها هرگز از مرز شادمانی خودپسندانه نمی گذرند. آنها بسيار خوش شانس هستند. به طور خاص در مورد من، تنها نبايد مرا به عنوان يك معلم بررسی كرد بلكه بايد سابقه خانوادگی ام را هم در نظر بگيريد. من بين نه بچه خانواده ام كه در مزرعه بزرگ شدند، از همه بزرگ ترم. يكی از برادرانم روی ساختمان كار می كند. او يك وانت دارد. برادر ديگرم در كار تجارت مبلمان است. آن يكی در مزرعه كار می كند. آنها زندگی روشنفكرانه ای ندارند. آنان به جاهايی كه هنرهای سنگين تر بخشی از زندگی روزانه است دسترسی ندارند. بنابراين كنجكاوی شان درباره آنچه من هستم هميشه در پس ذهن من باقی است. از يك منظر، من با بخشی از وجودم گفت وگويی كاملا غيرادبی دارم. بخشی در وجودم هست كه كاملا ادبی است. اما قسمت ديگری در من هست كه بدجوری اذيتم می كند.
• در «چاره شعر» درباره كاركردهای فرضی شعر بحث كرديد و درباره نظر روبرت پينسكی در مورد مسئوليت شعر حرف زديد. آيا می توانيد كمی بيشتر درباره شعر غيرمتعهد توضيح دهيد؟
فكر نمی كنم ابهامی وجود داشته باشد.
• آيا غيرمتعهد بودن با ماهيت شعر تناقض ندارد؟
بله، اما من فكر می كنم منظور شما از غيرمتعهد بودن، افسار گسيختگی است ولی افسار گسيخته بودن در عين حال شكلی از تعهد كامل است. به گمان من شعر غيرمتعهد، شعری است كه روح خبيث را از خود رهانده باشد. شعری كه بيشتر به خاطر توده مردم نوشته شود تا برای خود، شعری كه پيمانش را با راستگويی و صدای فردی شكسته باشد، آن شعر، غيرمتعهد است: شعر شعاری. اگر بخواهم به اين سوال به گونه ای ديگر جواب بدهم بايد بگويم كه شعر «زوزه»ی آلن گينزبرگ حتی به طور شرم آور يكی از غيرمتعهدترين شعرهاست. تعهدی كه به دنيا تحميل كرده است. پينسكی نسبت به آن عكس العمل نشان می دهد و می گويد: آن شعر با زوزه به جهان پاسخ می دهد. فكر نمی كنم كه من هم بايد از بر زبان آوردن اين واقعيت گريزان باشم. شايد بعضی از شعرهايی كه اطراف ما هست، غيرمتعهد باشد. هرچند كه گفتنش از نظر سياسی چندان درست نيست. شعرهايی كه بر وحدت قومی تاكيد دارند، شعرهای دولتی و سياسی يا ملی و انقلابی، اين ها همه غيرمتعهد هستند. شعری كه برای «قايق سواری روی زمان حاضر» كسی نوشته شده باشد غيرمتعهدانه است. همراهی با جريان وقتی جريان در درون شما است جالب توجه است. اگر آن جريان در درون شما شروع می شود. اگر آن خشم زن باورانه شما هست، اگر زخم شما است با آن آشناييد. اما چنانچه تنها موضوعی برای قايق سواری در پهنای اشك ها و دردهای ديگر مردم باشد، نمی شناسيدش.
• گفته ايد كه حس می كنيد بسيار خوش شانس بوده ايد كه عشق و شعر را در زندگی تان يافته ايد. چطور خوش شانس بوده ايد وقتی از جغرافيای بومی تان فاصله گرفته و موقعيت های كاملا متفاوتی را تجربه كرده ايد. آيا اين حركت برای شما هزينه ای هم داشته است؟
نه، احساس نمی كنم كه به آن معنا چيزی از دست داده باشم. واقعيت ارزشمند دوران بچگی من همان واقعيت زندگی بود. من در خانه ای زندگی می كردم با حس اين حقيقت كه در بين ديگر مردم حضور داشتم. فكر نمی كنم از نخستين سخنرانی ام چندان دور شده باشم. در آن سخنرانی حرف ها از شاخه بزرگی در حلقم بيرون می آمد نه از يك شاخه طلايی. آن حرف ها مجوز عبور از ميان خطرات سخنرانی های بی ارزش بود كه بارها با آنها روبه رو می شويد. يادداشتی كه معتبر باقی می ماند. منظور اين نيست كه بايد خودتان را در يكسوی مرزهای فرهنگی و مفهومی اولين زبان محدود كنيد. مطمئنا اين گونه نيست. منظورم پشت سر گذاشتن مرزهايی است كه بسياری از شانس های بزرگ زندگی ام را رقم زده است. اما به عنوان يك نويسنده، من هرگز نمی خواهم از ژرفای آواشناختی ام بگريزيم. دوست دارم احساس كنم روشی كه من برای نوشتن برگزيده ام بازخورد صدای كهنه نهفته در من است كه تلوتلوخوران از جايی برخاسته است كه من هميشه به آن رجوع می كنم. به عقب می روم به جايی كه بزرگ شدم. من هنوز هم وقتی به خانه می روم زندگی خلوت گونه پناهجويانه ای را در بين برادران و خواهرانم در كانتی دربی تجربه می كنم.
• اين زندگی پناهجويانه در شعرهای جديدتان همان قدر واضح است كه در شعرهای قبلی تان. در واقع يكی از بزرگ ترين لذت های نهفته در شعرهای قديمی تان خلوتگهی است كه در آن جشن بر پا می شود.
اين نظر شما نتيجه ژرف انديشی نسبت به بسياری از شعرهای اخير است. اما بسياری از اين شعرها امتداد يافته و به عقب می رسند. برای مثال در شعر مقدونيه ای، كاغذ مگس كشی پنجاه سال پيش در خانه های روستايی در موسباون به چشم می خورد در عين حال خاطره سروكردن پرهزينه گوشت در پرواز لوفت هانزا از بلگراد در ذهن باقی است. هر كسی دلش می خواهد سرشار از تجربه های پيرامونش شود و رفتارهايش را بين محيط فعلی و جايی كه از اول در آن زندگی می كرد بسنجد. گهگاهی تعجب می كنم كه چطور خودم را يك نمونه از مد افتاده و بقايايی از سال های گاو آهن و كشيش ها حس می كنم. ولی با همه اين ها آدم ها در هر شرايطی تغييراتی را در وضعيت هايی كه در آن زندگی می كنند تجربه می كنند. اما چه با كامپيوتر در يك اتاق زيرشيروانی در نيويورك زندگی كنيد و چه با بوی علوفه سيلو شده در كانتی دربی روزگار بگذرانيد، به عنوان يك مخلوق اين سياره، بايد شب ها مثل گاو و گوسفند به هم بچسبيد تا ارواح و رويا تسخيرتان كنند. |