Persian Archive

• همه مردان رئيس جمهور
• ويتگنشتاين سوم
• بگذار بگذرد
• مجتبايی در گفت وگوی ايران
• افتتاح كتابخانه كانون انصار
• تفسير گات ها
• فرمانده در راه است
• چه بايد كرد
• خجالت بكش آقای بوش


عليرشا آشوری: در فيلم «نقطه گسست» ساخته «كاترين بيگلو» نكته جالب توجهی وجود دارد: گروهی سارق بانك با ماسك رؤسای جمهور آمريكا دست به سرقت می زنند و به نام دزدان رئيس جمهور معروف شده اند. دست انداختن بزرگ ترين سمبل قدرت سياسی ايالات متحده مهم ترين محور حركتی برای شروع فيلم به حساب می آيد. تعداد فيلم هايی كه در آن رئيس جمهور آمريكا حضور می يابد و يا با محوريت اين شخصيت ساخته شده آنقدر زياد است كه سياهه بسيار بلندبالايی را تشكيل می دهد. به قول «تام كلنسی» نويسنده مشهور آمريكايی «مردم آمريكا رئيس جمهور را انتخاب می كنند تا از آنها حفاظت و حمايت كند. » بنابر همين گفته شايد بتوان دليل اين حضور پررنگ بالاترين مقام سياسی آمريكا را در تاريخ سينمای اين كشور توجيه كرد.

رئيس جمهورهای آمريكايی

تاكنون برخی از بزرگ ترين كارگردانان سينما زندگی خصوصی يا سياسی رؤسای جمهور آمريكا را دستمايه فيلم قرار داده اند. شايد معروف ترين فيلم در اين زمينه «آقای لينكلن جوان» ساخته «جان فورد» و با بازی «هنری فاندا» در نقش «آبراهام لينكلن» باشد كه جوانی و دوران قبل از مشهور شدن لينكلن را به تصوير كشيده است. در فيلم حماسی و تبليغاتی «پرل هاربر» ساخته «مايكل بی» كه ماجرای حمله ژاپنی ها به بندر پرل هاربر را در خلال جنگ دوم جهانی روايت می كند، شخصيت های واقعی و تاريخی حضوری كاملا پررنگ دارند. در اين فيلم «جان وويت» با شمايلی متفاوت از آنچه در ذهن داشتيم نقش «فرانكلين روزولت» را روی صندلی چرخدار ايفا كرد. يكی از اصلی ترين علل تأثير تبليغاتی و ناسيوناليستی فيلم هم به همين حضور روزولت برمی گردد. مردی كه بابت حمله به بندر پرل هاربر به شدت غمگين می شود و. . . و كدام آدمی است كه از ديدن رئيس جمهور كشورش در آن وضعيت تحت تأثير قرار نگيرد. در حالی كه در 1975 و در فيلم «شير و باد»، «جان ميليوس» تصويری ديگرگون از «تئودور روزولت» را نمايش داده بود. مردی كه در برابر رسولی رئيس يك قبيله عرب با بازی عالی «شان كانری» عاجز می ماند. جمله نهايی فيلم در تاريخ سينما ماندگار شد. رسولی خطاب به روزولت گفت: آقای روزولت، من رسولی شيرم و تو باد، و شير از باد نمی ترسد! «استيون اسپيلبرگ» به سال 1997 در آميستاد با روايت ماجرای شورش بردگان كشتی آميستاد تقابل دو رئيس جمهور فعلی، «ماركوس وان بورن» و سابق آمريكا «جان كوئينسی آدامز» (با بازی درخشان آنتونی هاپكينز) را نمايش می دهد. وان بورن نماينده تفكر استعماری و استثمارطلب كه مرگ بردگان را می خواهد و آدامز انسان دوست كه مانع او می شود. فيلم عظيم «آميستاد» يكی از صادقانه ترين فيلم های تاريخی درباره آمريكاست كه متأسفانه آنقدر كه لايقش بود قدر و منزلت نيافت و به يكی از مهجورترين آثار «اسپيلبرگ» تبديل گشت.

اما برسيم به فيلمساز هميشه جنجالی آمريكا يعنی «اليور استون»؛ مرد سازش ناپذير و همواره معترض هاليوود كه تاكنون دو رئيس جمهور جنجالی آمريكا را دستمايه آثار خود قرار داده است. او در «نيكسون» (1997) به زندگی خصوصی و سياسی تنها رئيس جمهور آمريكا می پردازد كه به ناچار از سمت خود كناره گرفت. در «نيكسون»، استون با همان لحن همواره تند و بی ملاحظه اش وجوه انسانی و شخصی «نيكسون» را در كنار شخصيت سياسی او قرار می دهد و بدون كمترين تعارف و محافظه كاری تمام حقايق تلخ تاريخی را درباره او بيان می كند. آنتونی هاپكينز در نقش نيكسون بی نظير است و تنها بازيگر تاريخ سينماست كه نقش دو رئيس جمهور حقيقی آمريكايی را ايفا كرده و نكته جالب تر اينكه او اصلا آمريكايی نيست. يك نكته ديگر درباره «نيكسون» اينكه اين فيلم به هيچ وجه نتوانست جنجال فيلم «جی. اف. كی» را تكرار و به توفيقی معادل آن دست يابد. كسی بازنده ها را دوست ندارد حتی اگر نيكسون باشد. «مايك نيكولز» در 1998 فيلم «رنگ های اصلی» را ساخت. فيلمی كه بر مبنای يك داستان جنجالی از نويسنده ای ناشناس ساخته شد و به طور غيرمستقيم زندگی خصوصی و رسوايی اخلاقی «بيل كلينتون»، رئيس جمهوری وقت آمريكا را به نقد می كشد. «جان تراولتا» كه در نقش اصلی فيلم ظاهر شده بلافاصله چهره بيل كلينتون را به ذهن متبادر می كند و «اما تامپسون» به شدت يادآور «هيلاری كلينتون» است. «رنگ های اصلی» بيشتر از آنكه فيلمی افشاگرانه باشد اثری است تجاری كه با مقدار زيادی مسائل ملتهب روز سياست و جامعه آمريكا شارژ شده است.

رئيس جمهورهای خيالی

تعداد فيلم هايی كه در آنها رئيس جمهوری خيالی حضور دارد واقعا زياد است و طيف بسيار وسيعی از گونه های سينمايی را در بر می گيرد. گونه هايی مثل اكشن، علمی ـ تخيلی، كمدی، ملودرام و. . . نكته جالب اينكه غالب حضور رئيس جمهورها در سينما مربوط به دو دهه گذشته و به شكل عمده ای از دهه نود به بعد است و ديگر اينكه عمده اين فيلم ها، فيلم های اكشن و پرحادثه بوده اند. به هر حال هر كسی دوست دارد مرد اول كشورش را در حال انجام عمليات محيرالعقول و يا در ارتباط با آن ببيند. شايد مشهورترين فيلمی كه در دهه اخير در اين زمينه ساخته شده است «هواپيمای رئيس جمهور» (1997) به كارگردانی «ولفگانگ پترسون» باشد. در اين فيلم «هريسون فورد» در نقش رئيس جمهور آمريكا ظاهر می شود. او مردی است كه غايت تصورات هر آمريكايی را عينيت می بخشد. او كه برای گفت وگو با رئيس جمهور روسيه به مسكو رفته در راه بازگشت به آمريكا هواپيمايش توسط يك سری گنگستر روس به سركردگی گری الدمن ربوده می شود و از آن جا به بعد شاهد تلاش او برای نجات جان فرار خانواده و محافظانش از دست روس ها هستيم. هريسون فورد كه به جرأت می توان گفت پولسازترين بازيگر اكشن تاريخ سينماست، در اين فيلم برخلاف بسياری از فيلم های قبلی اش شخصيتی آرام، محترم و باابهت دارد و حتی در اوج لحظات اكشن فيلم هرگز به تماشاگر اجازه نمی دهد كه فراموش كند او رئيس جمهور آمريكاست. وقار و ديسيپلين فورد در اين نقش شايد تنها نكته مثبت اين فيلم سطحی سراسر زد و خورد و پر از حادثه باشد. به هر حال اگر قرار بود فورد رئيس جمهور آمريكا شود شايد محبوب ترين رئيس جمهور تاريخ آمريكا می شد. اما يكسال قبل در 1996 در فيلم بسيار پرفروش و علمی ـ تخيلی روز استقلال رئيس جمهور ديگری را با بازی «بيل پولمن» ديديم. رئيس جمهور اين فيلم دقيقا نقطه مقابل هريسون فورد در فيلم قبلی است. اصلی ترين اشكال اين شخصيت نقش گزينی اشتباه آن است. بيل پولمن خيلی جوان تر از آن است كه رئيس جمهور آمريكا باشد. شخصيت رئيس جمهور به هيچ وجه پردازش صحيحی ندارد و او در قبال حوادث وحشتناكی كه رخ می دهد و مقوله معروفی كه آمريكا هميشه بايد جهان را نجات دهد، منفعل و حتی می توان گفت بی دست و پاست. اين حالت را چهره مضطرب و نگاه هميشه ترسان پولمن تشديد می كند. ويژگی ای كه ويم وندرس و ديويد لينچ از آن در فيلم هايشان به خوبی استفاده كردند. به هر حال ستاره اصلی روز استقلال جلوه های ويژه حيرت آور آن و بازی ويل اسميت است كه بعد از آن توانست خودرا به عنوان يكی از پولسازان هاليوود تثبيت كند.

در 1997 كلينت ايستوود فيلم قدرت مطلق را با بازی خودش و جين هكمن در نقش رئيس جمهور روانه اكران كرد. در اين فيلم رئيس جمهور به شكل آدمی ساديست و منحرف تصوير می شود و كلينت ايستوود دزد خوش قلب كه شاهد كشته شدن دختری جوان به دست اوست، از ترس جان می گريزد. اين فيلم يكی از ضعيف ترين و شعاری ترين آثار ايستوود است و بی منطقی و آبكی بودن حوادث به شدت آزاردهنده است، به نحوی كه تمام حرف و حديث های سياسی فيلم را هم محو می كند. در «آرماگدون» ساخته مايكل بی (1998) هم رئيس جمهور حضوری كوتاه دارد. بيلی باب تورنتون می بايست در قبال فاجعه برخورد آن سيارك با زمين تصميم بگيرد. اصولا فيلم های تبليغاتی و شبه حماسی «بی»تمركز خاصی برای تحريك حس ميهن پرستی تماشاگران آمريكايی دارند و حضور رئيس جمهور در اين فيلم هم در راستای همين قضيه است. در همان سال 98 ريمی لدر «برخورد شديد» را روانه اكران كرد كه بدعت عجيبی در آن ديده می شد. رئيس جمهور اين فيلم برای نخستين بار يك سياهپوست است. وقتی قرار است يك سياهپوست رئيس جمهور شود پس بازيگر آن هم بايد به همان اندازه محبوب و موقر باشد و چه كسی بهتر از «مورگان فريبمن» برخورد شديد اكشنی است كه يك پله بالاتر از اكشن های معمول سينمای آمريكا (مثلا همان آرماگدون) می ايستد و حضور قدرتمند مورگان فريمن يكی از اصلی ترين نكات مثبت فيلم به حساب می آيد. «رئيس جمهور آمريكايی» ساخته راب راينر (1995) وجه ديگری از زندگی يك رئيس جمهور خيالی را پيش می كشد. رئيس جمهور با بازی مايكل داگلاس دلباخته آنت بنينگ می شود و گرچه گروه انتخاباتی رقيب سعی می كنند به شخصيت اجتماعی و سياسی او ضربه بزنند او همچنان بر سر حرف خويش می ايستد. كمدی رمانتيك راب راينر تمام ويژگی های لازم را برای جذب تماشاگر دارد ولی فيلم به فروش قابل توجهی دست نيافت. شايد مشكل اصلی فيلم مايكل داگلاس باشد. داگلاس كه بعد از جنجال های فراوان «غريزه اصلی» سعی می كرد در آثار بهنجاری حضور يابد اين فيلم را محمل مناسبی برای مقصود خود می يابد ولی چهره تلخ و نگاه خبيث داگلاس بازی رمانتيك او را تحت الشعاع قرار می دهد و شخصيت رئيس جمهور آنطور كه بايد و شايد سمپاتی لازم را ايجاد نمی كند.

رئيس جمهور رايانه ای

در سال 1994 فيلم ركوردشكن و اسكاری «فارست گامپ» ساخته رابرت زمه كيس با بازی تام هنكس روانه اكران شد كه تمام تاريخ آمريكا را دوره می كرد. فارست گامپ در مقاطع زمانی مختلف با رؤسای جمهور آمريكا مثل نيكسون و كندی ديدار می كند. با كمك جلوه های ويژه رايانه ای اين مردان زنده شدند و تام هنكس توانست با آنها ديدار و گفت وگو كند. فيلم به همين بهانه شوخی های واقعا بامزه ای هم با آنها می كند كه صحنه های خنده داری را می آفريند. در سال 1997 رابرت زمه كيس «تماس» را با بازی جودی فاستر ساخت كه در آن فيلم هم با كمك شبيه سازی های رايانه ای بيل كلينتون رئيس جمهور وقت آمريكا بر صفحه تلويزيون ظاهر و درباره عمليات دانشمندان فيلم اظهارنظر می كند. جالب اينكه اين ابتكار مورد اعتراض رسمی كاخ سفيد قرار گرفت.

پرونده های رئيس جمهور

فيلم های زيادی را سراغ داريم كه بحران های واقعی و خيالی را به رؤسای جمهور مرتبط كردند با فيلم هايی كه اغلب آنها انتقادهای تندوتيزی از سياست داخلی و خارجی آمريكا بودند. در «خطر آشكار و عيان» (1994) ساخته فيليپ نويس بر مبنای رمان پيچيده و پرفروش تام كلنسی در نهايت سرنخ تمام عمليات خودسرانه و خونبار به رئيس جمهور بازمی گردد و هريسون فورد است كه با سرسختی معما را حل می كند. ولی به هر حال فيلم در مقايسه با كتاب حتی قادر به ارائه نيمی از تحليل های كلنسی هم نيست و حالتی عقيم گونه می يابد. در 1991 اليور استون پرونده قتل جان اف كندی را بازمی گشايد. در JFK پابه پای جيم گريسون (كوين كاستنر) اين واقعيت را افشا می كند كه امكان ترور كندی به دست افراد تندرو سياست آمريكا تا چه حد زياد بوده است. اليور استون چيزهايی می گويد كه مثل هميشه جنجالی است و فيلم JFK را به يكی از بهترين فيلم های سياسی تاريخ سينما بدل می كند. در 1997 «باری لوينسون» يكی از بامزه ترين و در عين حال تندترين فيلم های چند ساله اخير را درباره سياست های عوام فريب كاخ سفيد ساخت. فيلمنامه «سگ را بجنبان» (كه دو بار هم در سيما به نمايش درآمده) توسط ديويد ممت فيلمنامه نويس شهير آمريكايی با گوشه چشمی به رسوايی اخلاقی كلينتون نوشته شده است. ماجراهای فيلم به حدی عجيب و غيرعادی است (راه انداختن يك جنگ و بعد توليد يك قهرمان ملی با المان های سينمايی) كه تماشاگر را واقعابه خنده می اندازد و در عين حال بعد از ديدن اين فيلم ديگر واقعا نمی توان نسبت به صحت چيزهايی كه از شبكه های آمريكايی پخش می شود مطمئن بود. اما شايد معروف ترين فيلم تاريخ سينما درباره مسائل پشت پرده رياست جمهوری، «همه مردان رئيس جمهور» ساخته آلن جی پاكولا (1976) باشد كه ماجرای واقعی دو خبرنگار واشنگتن پست را نشان می دهد كه ماجرای واترگيت را كشف و افشا كردند كه به استعفای نيكسون انجاميد. فيلم 138 دقيقه ای پاكولا به حدی پيچيده و پر از معماست كه نفس تماشاگر را می گيرد و در عين حال آنقدر اصيل و صادق است كه تماشاگر كاملا آن را باور كرده و می پذيرد. پاكولا وارد مقوله روابط شخصی بين دو خبرنگار نمی شود و با ماجرای واترگيت برخوردی شبه مستند دارد كه بر گيرايی فيلم می افزايد.

رئيس جمهورهای كمدی

پيتر سگال يكی از هجويه سازان معروف هاليوود فيلم «هموطنان آمريكايی من» (1996) را ساخت كه در آن جك لمون و جيمز گارنر نقش دو رئيس جمهور پيشين را بازی می كنند كه در گذشته و حال مثل سگ و گربه به هم می پريدند و حالا ناچارند برعليه رئيس جمهور فعلی با هم متحد شوند. فيلم ارزش سينمايی خاصی ندارد ولی بازی های ديدنی جك لمون و جيمز گارنر آن را شاداب و مفرح ساخته است وگرنه رابطه سگ و گربه مانند اين دو هيچ فرقی با روابط سينمايی كليشه ای مشابه ندارد. اما «مضحكه فضايی» (2001) كه هجويه ای است بر فيلم های فضايی نظير ادويسه فضايی: ،2001 جنگ ستارگان و. . . در چند نوبت به هجو كلينتون می پردازد. جابه جايی كلينتون و بدلش، كنايه به رابطه او و مونيكا، ساكسيفون زدن و. . . ابعاد هجوآلود اثر را بزرگ تر می كند. شايد بامزه ترين بخش اين هجويه جايی باشد كه بيل كلينتون اصلی و بدلی از طريق نواختن ساكسيفون از هم شناخته می شوند.مريخ حمله می كند! ساخته تيم برتون جايگاهی كاملا متفاوت و برتر دارد. مريخ حمله می كند! كه با هدف هجو فيلم های فضايی و فاجعه آميز ساخته شده، در كنار آن تمام جامعه و سياست آمريكا را هم به هجو می كشد. در مريخ حمله می كند! نقش رئيس جمهور را جك نيكلسون ايفا می كند؛ يك رئيس جمهور صلح طلب. در عين حال نيكلسون نقش ديگری هم در فيلم دارد كه يك كاباره دار عياش و پول پرست است. همين تقابل اين دو نقش كافی است تا تمام شخصيت و وجهه رئيس جمهور را كاملا تخريب كند. آدم فضايی های فيلم با آن شمايل های كارتونی و نيروهای مافوق بشری در حالی كه دمار از آمريكا درآورده اند وارد اتاق جنگ كاخ سفيد می شوند و تمام همراهان رئيس جمهور را می كشند. سپس نيكلسون از جا برمی خيزد و نطق غرايی در ستايش صلح و دوستی بين زمين و مريخ ايراد می كند. تأثير اين حرف ها چنان است كه اشك در چشمان فرمانده مريخی ها حلقه می زند. ولی وقتی دو فرمانده با هم دست می دهند دست فرمانده مريخی از بدنش جدا می شود، مثل يك كرم روی بدن رئيس جمهور بالا و پايين می رود و سپس مثل نيزه بدن او را سوراخ می كند و رئيس جمهور را می كشد. اين سكانس بی ترديد يكی از بزرگ ترين هجويه هايی است كه در تاريخ سينما در مورد رئيس جمهور آمريكا ساخته شده است.

دكتر استرنج لاو يا چگونه آموختم از نگرانی دست بردارم و به بمب عشق بورزم!

كمدی تلخ آينده نگر استنلی كوبريك (1964) حالا به يكی از ماندگارترين فيلم های كمدی تاريخ سينما بدل شده است. فيلم ماجرای يك ژنرال آمريكايی است كه خودسرانه و بدون هماهنگی با مافوق های خود دستور حمله به شوروی را می دهد و تمام جهان را درگير جنگ می كند. در اين فيلم پيتر سلرز در سه نقش متفاوت ظاهر می شود كه يكی از آنها رئيس جمهور آمريكاست. نكته اصلی در مورد اين رئيس جمهور و اين نقش انفعال و استيصال عجيب او در برابر آن ژنرال خودسر است. رئيس جمهور به هيچ وجه علاقه ای به جنگ ندارد ولی هرچه می كند نمی تواند روند جنگ را متوقف سازد و از آن جلوگيری نمايد. رئيس جمهور دكتر استرنج لاو بی دست وپا و فاقد كوچك ترين قدرت اجرايی است. او برخلاف تمام شعارهای هميشگی اين بار نه تنها ناجی دنيا نيست بلكه خود هم مثل بقيه قربانی خودسری اطرافيان تندرو می شود. استنلی كوبريك درفيلم با طنز و كنايه كم نظيری به بررسی روابط سياسی احمقانه و بی منطقی می پردازد كه بالقوه می توانند تمام دنيا را درگير جنگی تمام عيار سازند. رئيس جمهور آمريكا دقيقا در حكم مجسمه ای است بی اراده كه مثل ناظری منفعل فقط می تواند شاهد فروپاشی دنيا باشد. رئيس جمهور آمريكا در فيلم دكتر استرنج لاو يك قربانی به تمام معناست.


سعيد راعی: كمتر فيلسوفی را می توان سراغ گرفت كه در حيات فكری خود دو نظام فلسفی ـ كه يكی نقد ديگری باشد ـ را بنا نهد. ويتگنشتاين با تأليف «پژوهش های فلسفی» به نقد و بازنگری در كتاب اول خود يعنی «رساله منطقی ـ فلسفی» پرداخت. اين تفسير رسمی و كلاسيك از آثار فيلسوف اتريشی، تقريبا تا دهه 1990 ميلادی از اقتدار كامل برخوردار بود. اما از اين تاريخ، عده ای از شاگردان و مفسران ويتگنشتاين، همچون «مك داول» و «كاول» خوانش ديگری از آرای اين فيلسوف تحليلی زبان ارائه كردند. بنا به نظر عده ای ارائه يك تفسير جديد از آرا ويتگنشتاين، مادامی كه تفسير كلاسيك از او در ايران جانيفتاده، چندان مناسب نيست؛ اما به نظر نمی رسد اين تفكر انباشتی معرفت، امروز چندان كارآمد باشد. زيرا تكثير ادراك و دريافت آرای يك فيلسوف در شناخت هرچه بهتر او مفيد خواهد بود. همان طور كه ترجمه آثار اين فيلسوف تحليلی نشان می دهد، امروز توجه خاصی به انديشه های او می شود. شايد لازم باشد، جامعه فلسفی ايران نيز همگام با اين جريان، توجه بيشتری به آرا و افكار اين انديشمند برجسته داشته باشد. اواخر پاييز سال 1381 دكتر «محمد آزادپور»، استاد دانشگاه «جان هاپكينز» آمريكا، كرسی كوتاهی به زبان انگليسی درباره اين تفسير از آرای ويتگنشتاين در «انجمن حكمت و فلسفه» ارائه كرد. اين موضوع بهانه ای شد تا با او گفت وگويی ترتيب دهيم. گفت وگو را يك صبح پاييزی در اتاقی قديمی از مجموعه «انجمن حكمت و فلسفه» ترتيب داديم. دكتر «آزادپور» كه تحصيلات خود را در فلسفه زبان به پايان رسانده با دشواری به زبان فارسی سخن می گفت. بنابر اين بخش از بحث به زبان انگليسی بود. يافتن برخی واژه های تخصصی كار تنظيم گفت وگو را دشوار كرد. با اين وصف، كاستی در واژه گزينی ها برعهده ماست.

وقتی به آثار و حتی تفاسير آرای ويتگنشتاين رجوع می كنيم، اولين چيزی كه جلب توجه می كند، دشواری خواندن و فهم اوست. اين دشواری حاصل چيست؟پاسخ به اين سؤال نيز دشوار است. می توان دو پاسخ متفاوت به سؤال شما داد. در يك نگاه سطحی و عادی به نظر می رسد كه چون زبان ويتگنشتاين آلمانی است، اين مشكلات به وجود آمده است. اصولا زبان آلمانی را زبانی دشوار می دانند. پس به تبع آن، ترجمه آثار ويتگنشتاين نيز دشوار می شود. بايد ديد كه ترجمه آثار ويتگنشتاين ـ چه به فارسی و چه به انگليسی ـ تا چه اندازه توانسته مفاهيم مورد نظر او را منتقل كند. البته اين تنها بخشی از قضيه است، شايد با كار بر ترجمه ها و نقد و اصلاح آنها اين مشكل مرتفع شود. البته به زعم بنده مسئله اساسی و مهم اين است كه خود ويتگنشتاين می خواهد دشوار حرف بزند يا حداقل بايد گفت، او به دنبال آسان گويی نيست. او در پيشگفتار «رساله منطقی ـ فلسفی» می گويد: «اگر حتی يك نفر بفهمد من چه می گويم، به هدف خود رسيده ام.» پس او خود به دشواری آثارش آگاه است. در «پژوهش های فلسفی» نيز مانند «رساله» می گويد هدف من آن نيست كه يك چيز بسته بندی شده و آماده به مخاطب تحويل دهم؛ بلكه من به دنبال ترغيب مخاطب خود به فكر و تحقيق هستم. يعنی می گويد، من می خواهم مخاطب را به خودجويی (self-examination) ترغيب كنم. او اين موضوع را در «رساله» نيز تصريح می كند و می گويد: «كتاب من، كتاب مدرسه و تدريس نيست. »

بايد گفت: ويتگنشتاين با روش خاص خود، بر آن است تا مخاطب را به خودفهمی (self-understanding) برساند تا در اين راستا نه تنها قصد، كه حتی خود ويتگنشتاين را نيز بفهمد و از حيث اين شناخت، خود و تفكر خود را نيز بشناسد. اين مسئله بسيار مهم است، زيرا بيشتر مفسران، آرا و آثار او را از رويكردی فلسفی مورد مطالعه قرار می دهند. مفسران سعی می كنند، بدانند او چه می خواسته بگويد. حال آنكه خود ويتگنشتاين می گويد: هدف من ارائه يك متن چارچوب بندی شده نيست؛ بلكه می خواهم، شما متن من و خود من را دريابيد، تا از اين حيث خودتان را نيز بشناسيد.

شما تفسيری متفاوت از ويتگنشتاين ارائه می دهيد كه اصولا چندان جاافتاده و شناخته شده نيست. اين تفسير چقدر با تفسير متداول از آرای او موافق است؟

تفسيری كه من به آن قائل هستم، دنبال آن است كه بگويد، اگر چه تفاوتی بين آرای اوليه و متأخر ويتگنشتاين وجود دارد اما اين تفاوت به آن صورت پررنگ كه گاه برخی ارائه می كنند، نيست.

تفسير رسمی و چيره می گويد: «پژوهش های فلسفی» در نقد و نفی «رساله منطقی ـ فلسفی» نوشته شده است. در اين ميان عده ای اندك می گويند، اگرچه ويتگنشتاين در «پژوهش ها» مباحث «رساله» را نفی می كند، اما می توان گفت، اين دو اثر در راستای يكديگر قرار دارند يعنی يك چارچوب فلسفی نسبتا واحد را می سازند. بر اين مبنا، حيات فلسفی ويتگنشتاين را به دو دوره تقسيم می كنند. دوره ای كه «رساله» را نوشته و دوره ای كه با «پژوهش ها» به نقد «رساله» پرداخته است، نظر شما چيست؟

تفسيری كه من روی آن كار می كنم، بين اين دو نظر نقب می زند. يعنی نه نگاه اول را به طور كامل قبول می كند و نه نگاه دوم را می پذيرد. همان طور كه توضيح دادم، نگاه اول ـ كه به نظر می رسد، خود ويتگنشتاين به آن قائل است ـ جای بحث دارد. تفسير دوم نيز به استناد نوشته های او چندان قابل دفاع نيست. ويتگنشتاين اول در «رساله» به دنبال پايان بخشيدن به كاری است كه «فرگه» آغاز و «راسل» دنبال كرده است. يعنی به دنبال ارائه ساختار يك زبان واضح و شفاف است. يعنی زبانی كه به دنبال رفع مشكلات زبان طبيعی ـ در رساندن مفهوم و به طور مشخص در انتقال مفاهيم علمی ـ است. اگر آغاز «پژوهش ها» كه نقد آگوستينی زبان است را مورد توجه قرار دهيم، به واقع بايد آن را نقد آرای متقدم خود او بدانيم. اين نگاه غالب است. اما بنا به تفسيری كه من به دنبال آن هستم، اين نظر درست نيست. ويتگنشتاين در «رساله» هيچ نظريه مثبت و ايجابی ای نسبت به ساختار زبان و واقعيت و رابطه بين اين دو ندارد. به زعم او تمام اين مسائل بی معنا (non-sense) هستند.

اگر اين مسائل بی معنی هستند، چرا ويتگنشتاين با اين تفصيل در «رساله» به آنها پرداخته است؟

ويتگنشتاين به دنبال ارائه فلسفه ای با پايه و اساس اخلاقی است. اين موضوع را او در يكی از نامه هايش تأكيد می كند. وی می گويد: نبايد تنها به ظاهر هر كتاب توجه كرد؛ زيرا «رساله» دو بخش دارد، يك بخش كه نوشته شده و بخشی كه نوشته نشده است. اين بخش دوم، مهمتر از بخش اول آن است. با اين تفصيل قصد ويتگنشتاين و هدف اخلاقی او در يك نگاه كلی، پرداختن به مسائل بی معنا را مشروع می كند.

حتی اگر كار او را مشروع بدانيم می توان پرسيد، چرا او به طرح اين مسائل پرداخته است؟

ويتگنشتاين به دنبال آن است كه افراد شيفته و افسون زده طرح فلسفی «فرگه» و «راسل» را از آن حالت افسون زدگی و از خود بيگانگی خارج كند. به عبارت بهتر او به دنبال افسون زدايی از بشر است. اما از آنجايی كه نمی توان كسی را كه تحت سلطه يك فرضيه متافيزيكی بسيار قوی است با تذكر آگاه كرد، پس بايد تمهيدی ديگر يافت.

تمهيد ويتگنشتاين چه بود؟

برای اين كه بدانيم ويتگنشتاين چه تمهيدی اتخاذ كرده بايد به «كيركه گارد» توجه كنيم. به نظر من بايد او را از معبر «كيركه گارد» شناخت. زيرا خود ويتگنشتاين می گويد: «كيركه گارد» يكی از متفكرين مهم و برجسته قرن 19 ميلادی است. او آثار اين متأله مسيحی را می خواند و آن را مهم می دانست. اين مسئله ای است كه در تفسير متداول به هيچ رو به آن توجه نشده است و اصولا به رابطه اين دو متفكر پرداخته نمی شود. شايد جالب باشد كه بدانيد «كيركه گارد» نيز به دنبال افسون زدايی بود و می خواست با ارائه مسائل خاص، جادوی تفكر قالبی را از ميان بردارد. به طور كلی «رساله منطقی ـ فلسفی» نيز چنين هدفی را دنبال می كند. يعنی هيچ نظريه مثبتی ارائه نمی دهد، بلكه می خواهد آن طرز تفكر جادويی كه تحت تأثير «فرگه»، «راسل» و در كنار آنها اثبات گرايان منطقی (Logical Positivists) ترويج يافته را خنثی كند و بشر را از حالت افسون زدگی نجات بخشد. اين دغدغه اصلی ويتگنشتاين در «رساله» است. موضوعات اصلی و محوری برای رسيدن به اين هدف چيست. به عبارت ديگر مقولاتی كه برای ويتگنشتاين متقدم موضوعيت داشته و در «رساله» مطرح شده است، كدامند؟ همان طور كه می دانيد «رساله» به طور كامل شماره گذاری شده و هفت گزاره كلی دارد كه شش تای اول آن دارای زيرگزاره های متعدد است و گزاره هفتم، تنها با ذكر اين كه «درباره آنچه نمی توان سخن گفت، بايد خاموش ماند» به پايان می رسد.

تفسير متداول با توجه به اين شماره گذاری ها موضوعات را مشخص می كند و هر گزاره را مبنای يك موضوع خاص می داند. درصورتی كه هدف اصلی، يا به عبارت بهتر، موضوع «رساله» اخلاقی است. يعنی می توان گفت، «رساله» در موضوع اخلاق است. تحت اين موضوع، حتی مباحث زيبايی شناختی نيز ـ البته به صورت غير مستقيم ـ مطرح می شود. با اين هدف اخلاقی و زيبايی شناختی، ويتگنشتاين شك گرايی يونانی ـ پيشاسقراطی را نيز مد نظر دارد. در اين رويكرد هدف، رساندن انسان و نوع بشر به آتاراكسيا (ataraxia) است. [ آتاراكسيا (taraxia) در زبان يونانی به معنی لرزش و زلزله است. (a) در ابتدا اين اصطلاح وجهی سلبی به آن می دهد. بنابراين آتاراكسيا به معنی عدم لرزش يا نلرزيدن است. البته در معنای عام آن را به آرامش درونی و آسودگی قلبی ترجمه كرده اند. اين آرامش قلبی در انديشه رواقيون، غايت فلسفه محسوب می شد.] از آنجا كه انسان پياپی در حالت تكاپو، گيجی، اضطراب و تلاطم به سر می برد، بايد او را به آرامش و اطمينان رساند تا در سايه اين آرامش و اطمينان، نوع بشر به سعادت دست يابد. اگرچه اين آشفتگی ويژگی ذاتی انسان ها نيست اما انسان ها به طور مداوم تحت تأثير تفكرات مختلف قرار دارند و هميشه نظريات و فرضيات كلی ای وجود دارد كه روح و فكر انسان را متأثر می كنند و نوعی گيجی و افسون زدگی جادويی را برای انسان به بار می آورند. پس بايد او را از اين حالت آزاد كرد.

ماهيت اين قضايای كلی كه شما می گوييد چيست. يعنی چه چيز باعث می شود تا اين قضايای كلی، انسان را چنين افسون زده كند؟

اين تزهای كلی ادعا دارند ـ يا حداقل به دنبال اين هستند ـ كه از كنار و از بيرون به نوع بشر و مسائل هستی شناختی او نگاه كنند. يعنی می خواهند زبان خود را از ماورأ با حقيقت و واقعيت منطبق كنند. البته اين قضايا حقيقی نيستند، بلكه بيشتر اسطوره ای و افسانه ای هستند. اين چيزی است كه افسون زدگی را به وجود می آورد. برای مقابله با اين تزهای كلی، بايد به هر دو سوی قضيه پرداخت. يعنی اگر اين قضايا اثبات می شوند، در مقابل بايد نفی نيز بشوند. اين نفی و اثبات ها يا صدق و كذب های تلويحی و ضمنی حالتی را به وجود می آورند كه در نگاه مخاطب آنها خنثی تلقی می شوند. حالتی كه به آن تعليق (suspension) می گوييم. تحت اين شرايط آن قضايای كلی به تعليق درمی آيند. حال اگر اين روش را برای قضايا و تزهای كلی به كار بگيريم و سعی در به تعليق درآوردن آنها بكنيم، به حالت آتاراكسيا و آرامش می رسيم. ويتگنشتاين نيز به دنبال آتاراكسيا است و آنچه در مقابل او قرار دارد، همان تزهای كلی «فرگه» و «راسل» است. آنها به دنبال ارائه يك زبان واضح و شفاف برای توصيف جهان بودند. از همين منظر تفسير متداول می گويد، كار ويتگنشتاين مكمل كاری است كه «فرگه» آغاز كرد و «راسل» آن را بسط داد. اما با توضيحی كه بنده دادم، قضيه دقيقا متفاوت است.

پس چگونه است كه خود ويتگنشتاين برای رسيدن به آتاراكسيا از بيرون به مسئله می پردازد و يك تز متافيزيكی قوی ارائه می دهد؟

همان طور كه گفتم ما بايد برای رسيدن به سعادت آن تزهای كلی را خنثی كنيم. برای اين كار هم بايد آن تزها را نفی و هم اثبات كرد. تفكر ايجابی آن قضايا وجود داشت، اما به طور مستقيم نمی توان تفكر سلبی آن را ارائه كرد زيرا پذيرش آن برای كسی كه شيفته آن نظريات كلی است، ميسر نيست. پس بايد برای افسون زدايی ابتدا نظرياتی از سنخ همان نظريات كلی ارائه كرد تا او به اين نظريات كلی جذب شود، پس از آن به صورت تدريجی نردبان را از زيرپای آنها بردارند. ويتگنشتاين در «رساله» می گويد: وقتی از نردبان بالا رفتی بايد آن را رها كنی. بر اين مبنا می توان گفت: «رساله» نردبانی است كه بعد از رسيدن به مقصود بايد آن را رها كرد. همان طور كه مقصود ويتگنشتاين نيز اثبات بی معنايی اين تزهای فلسفی و متافيزيكی است. او به دنبال نشان دادن عدم قابليت استفاده از چنين نظرياتی است تا دريابيم كه بايد آنها را رها كرد. زيرا چنين مسائلی آسودگی فكری افراد را سلب می كند و به دنبال آن سعادت را از انسان می گيرد.

شما می گوييد ويتگنشتاين به دنبال اين است كه مخاطب را به آتاراكسيا برساند و بشر از خود بيگانه را از افسون زدگی رها كند. با توجه به اين موضوع، تفسير شما از گزاره هفتم كه می گويد: آنچه درباره اش نمی توان سخن گفت، بايد درباره آن خاموش ماند چيست؟ زيرا اين گزاره مبنای نقدهای بسيار زيادی قرار گرفته حتی كسانی چون «كارنپ»، «راسل» و «مور» نيز به انديشه ويتگنشتاين با توجه به همين گزاره ايراد گرفته اند؟

اين سخن از موضوع يك انسان افسون زدايی شده است. اين موضوع كه آنچه درباره اش نمی توان سخن گفت، بايد درباره آن خاموش ماند، اين گونه تفسير می شود كه تفاوتی هست بين آنچه می توان گفت با آنچه می توان نشان داد. يعنی بين گفتن و نشان دادن بايد تفاوت گذاشت. اين موضوع را «پی تی گيچ» و «اليزابت انسكوم» (كه هر دو از شاگردان ويتگنشتاين بودند) مطرح كردند. اين بحث در تفسير متداول بسيار رايج است. مفسران كه به اين ديد غالب باور دارند، می گويند: هدف گزاره های «رساله» نشان دادن چيزهايی است كه می توان به انسان نشان داد. بنابراين آن گزاره ها اگرچه بی معنا هستند، اما جايگاه خود را در ساختار زبان و حقيقت نشان می دهند. پس از اين منظر بی معنا هستند كه به ما چيزی نمی گويند.

بله اين تفسير متداول است اما می خواهم به طور مشخص بدانم كه با نگاه كلی شما به آرای ويتگنشتاين، تفسير گزاره هفتم چيست؟

من می خواهم بگويم، گزاره های «رساله» هيچ چيز به ما نشان نمی دهند. يعنی وقتی خود ويتگنشتاين می گويد: درباره چيزی كه نمی توان سخن گفت، بايد خاموش ماند، بايد دانست كه او نه تنها نمی خواهد چيزی بگويد، بلكه نمی خواهد چيزی را نيز نشان بدهد. اين موضوعی است كه ما را به آتاراكسيا می رساند. به نظر من وقتی ويتگنشتاين اين جمله را می گويد يا آنجا كه قائل به واقعی بودن قضايای صادق و كاذب است، نمی خواهد بگويد، چيزی ماورای آنها وجود دارد كه بايد آن را حفظ كرد يا نشان داد. بلكه واقعيت اين است كه می خواهد بگويد، هيچ چيز يقينی به نحوی كه تزهای كلی به آن قائل اند وجود ندارد.

اگر به اين نحو چيزی وجود نداشته باشد، در اين صورت جايگاه امر اخلاقی كه شما گفته ايد مد نظر ويتگنشتاين بوده كجاست. ضمن اينكه آن گزاره های تحقيق پذير كه صدق و كذب بردار هستند، چه می شود. زيرا به نظر می رسد، حداقل خود ويتگنشتاين به اين گزاره ها باور دارد؟

بله آنچه كه شما می گوييد درست است؛ اما موضوع به اين جا ختم نمی شود. ويتگنشتاين می خواهد بگويد ما گرايش خاصی به امر متعالی و والا (sublime) داريم كه نبايد آن را از بين برد. آنچه بايد از ميان برداشت عدم وجود آگاهی در تمايل به امر متعالی است. يعنی ما نبايد درباره متافيزيك به گونه ای صحبت كنيم كه گويی يك علم تجربی بنا نهاده ايم؛ بلكه بايد بدانيم، آنچه در اين راستا شكل گرفته، حاصل تمايل ما به امر متعالی و استعلايی (transcendental) است. پس بايد اين عدم آگاهی را از ميان برداشت. اين گرايش به امر والا به هر حال يك ويژگی انسانی است و ما نمی توانيم آن را ناديده بگيريم. اين مسئله را وقتی درباره گزاره های اخلاقی نيز سخن می گويد، می بينيم. ويتگنشتاين می گويد، گزاره های اخلاقی بی معنا هستند، اما نبايد آنها را نفی كرد. گزاره های اخلاقی و زيبايی شناختی تحت امر والا و متعالی از ويژگی انسان است. اما بايد توجه داشت، آگاهی به اين مسئله بسيار مهم است و اساس هدف ويتگنشتاين رسيدن به اين آگاهی است.

پس گزاره های بی معنی دو دسته اند، گزاره های فلسفی و گزاره های اخلاقی؟

بله دقيقا. اما مسئله اين است كه گزاره های اخلاقی و زيبايی شناختی كه تحت مفهوم امر والا مطرح می شوند، بايد حفظ شوند ـ البته با قيد آگاهی ـ اما گزاره های فلسفی كه برای رسيدن به آتاراكسيا هستند، در نهايت بايد رها شوند. همان طور كه مشخص است تمام اين مباحث، با نيتی اخلاقی همراه است.

اين حفظ فضای متعالی امور اخلاقی و زيبايی شناختی، در ضمن بی معنا بودن آنها، در «كانت» نيز ديده می شود. خصوصا آنجا كه ويتگنشتاين اخلاق و زيبايی شناسی را يك امر واحد دانسته و آن را استعلايی می داند، گويی به مباحث «كانت» در «نقد قوه حكم» نزديك می شود؟

اين نظر ويتگنشتاين، ارتباط مشخص با تحليل مفهوم متعالی نزد «كانت» دارد. «كانت» می گويد: تفاوت بين زيبا و متعالی در تجربه ای است كه قوه خيال در امر متعالی به انسان می دهد. اين تصوير را فاهمه نمی تواند درك كند و درمی ماند، در اين صورت نوعی ناراحتی برای انسان به وجود می آيد، در اين ميان خرد دخالت می كند و از طريق دلايل عقلی به ادراك تجربه ای می پردازد كه قوه خيال آن را شكل می دهد. در اين صورت انسان به حيرت و ترس آميخته با احترام (awe) می رسد. «كانت» سه مثال درباره رسيدن به اين حيرت دارد، يكی كوه های «آلپ» است كه عظمت آن، انسان را به حيرت وامی دارد، زيرا فهم متعارف انسان نمی تواند آن را درك كند. دومين مثال «كانت» آسمان پرستاره است و سومين موردی كه حيرت انگيز است قوانين اخلاقی است كه برای «كانت» جزئی از مقولات ضروری (imperative) است. امر متعالی يا تجربه ای كه در فهم متعارف جايگاه ندارد و شامل گزاره های اخلاقی ـ زيبايی شناختی مورد نظر ويتگنشتاين می شود، متاثر از اين نظر «كانت» است. ويتگنشتاين نيز همچون «كانت» می خواهد، بگويد تجربياتی هست كه ما را به حيرت می رساند. آن گزاره هايی كه ما ارائه می كنيم يا آن تركيب های فكری و زبانی كه ما برای حصر اين تجربه ها ارائه می كنيم، بی معنا هستند؛ زيرا آنها از فضای متعارف و معمولی فهم بيرون اند. اما نبايد آنها را كنار گذاشت؛ زيرا آنها مهم هستند پس بايد به آنها نيز توجه كرد. اين توجه به امور اخلاقی و زيبايی شناختی در زندگی او نيز ديده می شود. او هم به اخلاق و هم به هنر توجه خاص داشت.

اگر بپذيريم كه ويتگنشتاين می خواهد به بيان ما از جهان مرز بنهد و منطق زبان را معرفی كند، به اين نتيجه می رسيم كه او می خواهد فلسفه را نفی كند. همان طور كه خود او می گويد: بسياری از مسائل و مشكلات فلسفی ما ناشی از كج فهمی منطق زبان است. حال اگر ما منطق زبان را درست دريابيم، مسائل فلسفی وانهاده می شوند. با اين تفصيل می توان گفت، او می خواهد فلسفه را به پايان برساند و آن را نفی كند؟

حكم شما بسيار كلی است. او می خواهد نوعی از فلسفه را نفی كند. يعنی به دنبال نفی و رها كردن فلسفه ای است كه مقام خود را نمی شناسد و به دنبال شناخت حقيقت از منظری بيرونی و فارغ از چارچوب های زبانی ـ فكری است. چنين فلسفه هايی كه از زبان خارج می شوند تا از منظری بيرونی و استعلايی تفكر و جهان واقع را بر يكديگر منطبق كنند، از نظر ويتگنشتاين بی معنا و بی اساس هستند، البته بايد به ياد داشت كه اين تنها نوعی از فلسفه است و نه تمام فلسفه.

دقيقا انتقادی كه به او می شود از همين منظر است. يعنی می گويند، ويتگنشتاين چيزی را نفی و نقد می كند كه خود دچار آن است. آيا اين منظر و نگاه بيرونی به مسائل قابل توجيه است؟

بله. اما همان طور كه گفتم كار او كاملا آگاهانه است و برای رسيدن به آتاراكسيا، ناچار به ارائه اين قضايای كلی است تا به واسطه آن ابتدا به نفی آن قضايای كلی و سپس به آرامش و اطمينان روحی برسد. از اين منظر او به يك زبان معمولی و طبيعی می رسد. اگرچه ويتگنشتاين در «رساله» قائل به اين است كه اين فضای معمولی دارای ساختاری منطقی هستند، اما در «پژوهش ها» مبنای اين فضای معمولی را كاربرد و عمل می داند. يعنی چيزی كه به واسطه «بازی های زبانی» Language games)) شكل می گيرد. از اين منظر اگر «رساله» و «پژوهش ها» را در كنار يكديگر مورد بررسی قرار دهيم، درمی يابيم كه اين دو در راستای يكديگر قرار می گيرند. يا می توان برای «رساله» از ديد «پژوهش ها» نيز ارزش قائل شد. بدين معنا كه ويتگنشتاين متأخر يك سر ويتگنشتاين متقدم را رد و نفی نمی كند.

منبع: ايلنا


نگار جواهريان: تازه ترين اثر «برتران تاورنيه»، فيلمساز فرانسوی، تصويرگر فيلمسازان فرانسوی و عموما صنعت سينمای فرانسه در فاصله سال های 1943-1942 است. «مجوز عبور» (برگه عبور) (،2001 محصول مشترك فرانسه، آلمان و اسپانيا) با نگاهی گسترده و در عين حال عميق بر رويدادهای تلخی كه بر سينمای فرانسه (در دوره اشغال نازی ها) گذشته به وجود آمده. كمپانی آلمانی «كنتيننتال فيلمز» در 1940 توسط «آلفرد گرون» تاسيس شده و فاصله اشغال فرانسه، سينمای اين كشور را تحت سلطه خود گرفته بود و سينماگران اين دوره هر يك موضعی در برابر اين كمپانی گرفته بودند. در اين ميان «تاورنيه» زندگی دو شخصيت واقعی را در موقعيت های كار و زندگی ايشان به تصوير كشيده است. «ژان دوور» كارگردانی كه به «كنتيننتال فيلمز» می پيوندد و به كار مشغول می شود و هم زمان به صورت پنهانی فعاليت های آزاديخواهانه اش را هم انجام می دهد و ديگری «ژان اورانش» (فيلمنامه نويس) كه از فعاليت زير سيطره كمپانی دشمن خودداری می كند. «تاورنيه» به غير از دو شخصيت اصلی فيلم اش (كه اصلا دو شخصيت واقعی هستند)، شخصيت های واقعی ديگری از سينما دهه 40 فرانسه را در «مجوز عبور» به تصوير كشيده. خيلی از شخصيت ها، افرادی بودند كه در آثار گذشته «تاورنيه» با او همكاری كرده اند. «ژان اورانش» و «پی ير بوست» دو فيلمنامه نويس قدر و مهم كه «تاورنيه» در نوشتن فيلمنامه در حقيقت اولين اثر مستقل اش ياری دادند. (گذشته از دو اپيزودی كه برای «ژرژ دوبورگار» ساخت. ) فيلم «ساعت ساز سن پل» (1974) با بازی «فيليپ نوآره» كه مورد استقبال مخاطبانش و همچنين منتقدان قرار گرفت. بعد از اين فيلم در «چگونه مراسم آغاز می شود»، «قاضی و قاتل» و فيلم های ديگری «تاورنيه» با «اورانش» همكاری كرد و طی اين سال ها داستان های فراوانی از خاطرات «اورانش» شنيده بود. در عين حال زندگی پرماجرای «ژان دوور» و آغاز همكاری اش با كنتيننتال فيلمز آن قدر «تاورنيه» را مجذوب خود می كند، كه ترغيب می شود زندگی ناهمگون اين دو شخصيت را كنار هم بگذارد.

در «مجوز عبور» شاهد انسان هايی هستيم كه هر يك نوعی در حال مقاومت برای آرمان خود هستند. به گفته خود «تاورنيه» مبارزاتی كه از شيوه های خيلی ساده و مرسوم هم آغاز می شود. يكی قبل از هر عمل و عكس العملی فكر می كند و يكی به صورت خودجوش و منطقی پيش می رود. اينكه تاريخ اين دوره سينمای فرانسه يك دغدغه اساسی «تاورنيه» باشد و او با حداكثر جزئيات آن را به تصوير بكشد و به خلق لحظاتی ناب و سكانس هايی درخشان در فيلم دست يابد قابل ستايش و تحسين است. اما به عنوان يك مخاطب هرگاه شخصيتی در فيلم به ما معرفی می شود بی شك به دنبال سرنوشتی كه برای اين شخصيت رقم خورده كنجكاوی به خرج می دهيم. هر چند آن معرفی اوليه كوتاه باشد. در «مجوز عبور» به طرزی غريب با زاويه نگاهی گسترده و پراكنده مواجه هستيم و تعداد اين شخصيت ها با معرفی های كوتاه آن قدر زياد می شود كه در بعضی صحنه ها آنها را با هم اشتباه می گيريم و بسياری از آنها كاملا رها شده اند و حس كنجكاوی مخاطب بی پاسخ گذاشته شده است. به هر حال فيلم از امتياز فيلمنامه ای بسيار قوی برخوردار است كه «تاورنيه» آن را با همكاری «ژان كاسمس» نوشته است و بازی درخشان «ژاك گمبلين» در نقش «ژان دوور» كه به خصوص در سكانس هايی از فيلم فراموش نشدنی است. يكی از سكانس های بسيار قوی فيلم سكانسی است كه «دوور» با بيماری راهی طولانی را برای رساندن مدارك دزديده شده به انگليس طی می كند.

«مجوز عبور» هم مانند ديگر فيلم های «تاورنيه» و به خصوص شاهكارش «زندگی و ديگر هيچ» (محصول 1989 كه اعتباری قابل ملاحظه برای «تاورنيه» به ارمغان آورد) از نگرش خاص او چه در فيلمنامه چه در روند خود فيلم برخوردار است. نگرشی كه هم روانشناختی پيچيده در آن جريان دارد و هم سياست را در مشت دارد علی رغم نقاط قوت فيلم و موفقيت هايی كه در زمينه هايی مختلف اش به آنها دست يافته از گيشه خوبی برخوردار نبود. فيلم «تاورنيه» يك دوره تاريخی را به تصوير می كشيد. دوره ای كه شايد بارها و بارها به شكل های مختلف به آن پرداخته شده. اما «تاورنيه» در كل روند فيلم به دنبال يك كشف است. و با مهارت تمام ما را به دنبال خود می كشاند.


مجتبايی در گفت وگوی ايران

محمدجواد ادبی: جلسات ماهيانه موسسه گفت وگوی اديان در اواخر فروردين ماه با حضور دكتر فتح الله مجتبايی استاد دانشگاه تهران برگزار شد. در اين جلسه كه بيشتر رنگ گفت وگو داشت تا يك سخنرانی تك گفتارانه، ابتدا دكتر مجتبايی به اين سؤال پرداخت كه گفت وگو چيست؟ در پاسخ اشاره كرد كه امروزه احساس می شود كه گفت وگو يك نياز حياتی بين المللی است، اما به طور قطع گفت وگو پديده ای امروزين نيست. وی به روش سقراطی (ديالكتيك) اشاره كرد كه سقراط در اين روش خودش را ماما می ناميد كه با گفت وگو كودكی را به دنيا می آورد. او تاريخ گفت وگو را به پيش از افلاطون برد و مطرح كرد كه قبل از آن، هنديان روش محاوره ای داشتند و تمام سؤالات ممكن را خود مطرح می كردند و در مقام پاسخ نيز برمی آمدند تا به شكوفايی حقيقت بينجامد مثلا كتاب پريشنای ملندا گفت وگويی است بين يك پادشاه يونانی و يك حكيم بودايی. وی در بيان تاريخی اقسام گفت وگو برای نمونه به چند نوع اشاره كرد كه مثلا گاهی گفت وگو مبنای انتقال اطلاعات بوده است مثل آثار پلوتارك و هرودت، گاهی مشاجرات و مناقشات صورت گفت و گويی پيدا می كرده مثل آثار مبلغان مسيحی در دوره ساسانی كه نتيجه گفت وگوی آنها با صاحب نظران ايرانی بوده است و گاهی هم رنگ تفاهم دوستانه با زمينه عاطفی بسيار مناسب و مساعد به خود گرفته است مثل كتاب ماللهند ابوريحان بيرونی كه در آن ذره ای تلخی و حمله و زهر ديده نمی شود با توجه به فضای تلخی كه بين هنديان و مسلمانان ايرانی بوده است. استاد دانشگاه در رشته اديان مقصود از ديالوگ را فهميدن طرف مقابل و فهمانيدن خود به وی دانست.

وی با اشاره به بحث گفت وگوی دين شناس بزرگ آلمانی يواخيم واخ در كتاب تحقيق تطبيقی در اديان به شرايط گفت وگو اشاره كرد: 1ـ زبان مشترك كه وسيله انتقال فكر و انديشه است 2ـ زمينه عاطفی مناسب و مساعد كه بسيار پراهميت است 3ـ داشتن تجربه مشابه و مشترك (تا تو را حالی نباشد حال ما / حال ما افسانه ای باشد ترا) 4ـ قصد و نيت درست كه همانا فهميدن و فهماندن درست است، زيرا زمانی كه قصد انسان ها در گفت وگو انتقاد كوبنده باشد گفت وگو باطل خواهد شد. وی با توجه به شرايط بيان شده برای نهادينه شدن گفت وگو به ايجاد «دپارتمان تفاهم» اشاره كرد. مجتبايی در بخش دوم سخنانش به گفت وگوی اديان و جد و جهد برای ارائه تعريفی در باب دين پرداخت و در اين باب اشاره كرد كه ارائه تعريفی جامع و مانع از دين امكان پذير نيست زيرا شايد ما مثلا بتوانيم از اسلام، مسيحيت يا يهوديت تعريفی ارائه كنيم اما در باب دين و ارائه تعريف از آن، به آن دليل كه دين بر انسان محيط است، دچار مشكل می شويم. او گفت: دين ايدئولوژی نيست زيرا ايدئولوژی خط است و دين يك طيف بی آغاز و انجام. دين جامع فعاليت های فكری، روحی و ذهنی انسان است فلسفه يا حكم منطقی نيست كه بتوان از آن تعريفی كامل به دست داد. مجتبايی در باب تعريف دين به ديدگاه های رودلف اتو متكلم آلمانی و متخصص آيين هندو اشاره كرد كه اتو در تعريف دين به ارتباط انسان با امر قدسی عطف توجه دارد و برای امر قدسی سه شاخصه را برمی شمرد: اسرارآميز بودن، جاذبه داشتن و هيبت ناك بودن و سپس برشمرد كه «اتو» تا حد زيادی مشكل را حل كرده اما در عين حال انتقاداتی به وی نيز وارد شده است.

نيچه دين را حس پرستش انسان نسبت به يك امر قدسی می داند و پل تيليخ دين را عبارت می داند از تعلق و دغدغه های نهايی انسانی. وی در ادامه بحث پيرامون دين به ارتباط آن با جامعه شناسی، مردم شناسی، تاريخ، فلسفه، روان شناسی، زبان شناسی و غيره اشاره كرد و دين را يك پديده فراگير دانست كه تمام حيات روحی، جسمی، اجتماعی و اخلاقی انسان را در بر می گيرد و در تمثيل مثل دايره دارای شعاع های بسياری است. استاد تخصصی دين پژوهی، دين را يك تجربه دانست و فرق آن را با فلسفه در همين فاكتور اساسی برشمرد. وی مقايسه تطبيقی اديان را از مقوله گفت وگوی اديان خارج و آن را بررسی تجليات اديان دانست.

افتتاح كتابخانه كانون انصار

كتابخانه مركز شريعتی كانون اسلامی انصار هم راه اندازی شد. اين كتابخانه كه عنوان علمی ـ تخصصی را برای خود برگزيده است به كمك و همت مرحوم محمد حسين جابر انصاری راه اندازی شده است؛ كاری كه در نوع خود كم نظير و قابل توجه است. اختصاص دارايی های شخصی به ساخت كتابخانه و انتشار كتاب اثر خجسته ای است كه رفته رفته تبديل به عادت حسنه ای در ميان مردم سرزمين ما می شود. اين كتابخانه در ساختمانی با زيربنای 8 هزار متر مربع و در پنج طبقه احداث شده و تاكنون نيز افراد بسياری به عضويت آن در آمده اند. اين كتابخانه دارای امكانات مناسبی برای اطلاع رسانی و خدمات در بخش صنعت، آموزش و فرهنگ است و در آينده ای نزديك به يكی از مجهزترين كتابخانه های تخصصی تبديل خواهد شد.

تفسير گات ها

الميرا اكرمی: روز گذشته دكتر حسين وحيدی سخنرانی ای تحت عنوان «تفسير گات ها در آئين زرتشت» در محل كتابخانه مركز گفت وگوی تمدن ها ايراد كرد. اين سخنرانی از سلسله سخنرانی هايی بود كه هر ماه توسط گروه اديان مركز گفت وگوی تمدن ها برگزار می شود. «تفسير گات ها در آئين زرتشت» اولين سخنرانی گروه اديان در سال هشتاد و دو بود. گات ها بخشی از متون مقدس زرتشتی را تشكيل می دهند كه عبارتند از سروده های شخص زرتشت و به سبب همين استنادشان به زرتشت از اهميت زيادی برخوردارند.

فرمانده در راه است

«اوليور استون» كارگردان جنجال برانگيز آمريكايی كه در كارنامه اش فيلم های يكه و درخشانی مثل «جوخه»، «جی. اف. كی»، «قاتلين بالفطره» و «نيكسن» را دارد، اين روزها درگير جر و بحث با آنهايی است كه بايد مستند او يعنی «فرمانده» را نشان دهند، اين مستند شامل گفت وگويی با «فيدل كاسترو» رهبر مردمی كوباست و آنها كه فيلم را ديده اند گفته اند چهره انسانی او در اين فيلم قابل بحث است. مدتی پيش دولت كوبا هفتاد و پنج چهره سياسی ناراضی را كه مخالف سياست های «كاسترو» هستند دستگير كرد و به زندان فرستاد. كمی پيش از آن هم سه رباينده هواپيما كه قصد داشتند هواپيمای ربوده شده را به آمريكا ببرند اعدام شدند. اين اتفاقات باعث شده كه سخنگوی شبكه «اچ. بی. ا» اعلام كند فعلا مستند «فرمانده» را پخش نخواهند كرد. او گفته با توجه به اتفاقات وحشتناكی كه دارد می افتد، فكر می كنيم مستند اليوراستون ناقص است و اگر او بخواهد می تواند دوباره به كوبا برود و در ديدار تازه ای از دفتر كاسترو از او بپرسد داستان اين اعدام ها و زندان ها چيست. در غير اين صورت ما يك ماه صبر می كنيم و بعد مستند «فرمانده» را پخش می كنيم. «استون» هم گفته كه مستندش كامل است و نقصی ندارد و اين اتفاق ها باعث نمی شوند كه او تركيب كارش را تغيير دهد. اين كارگردان فيلم های سياسی در عين حال گفته كه آمريكايی ها بهتر است حواس شان جمع كارهای خودشان باشد و ببينند كه چقدر آدم های بی گناه در طول جنگ آمريكا با عراق كشته شده اند. در اين صورت احتمالا كمتر عيب های ديگران را می بينند!

چه بايد كرد

وضعيت سياه پوست های آمريكايی روزبه روز دارد بهتر می شود. منصب های دولتی به دست می آورند، كار و بارشان سكه می شود و بيشتر تحويل شان می گيرند. اسكار گرفتن «ونزل واشينگتن» و «هالی بری» در اسكار سال پيش مزيد بر علت شده و نشان می دهد روزگار دارد بر وفق سياه پوست ها می گردد. در اين اوضاع و احوال «اسپايك لی» كارگردان سياه پوست اهل آمريكا كه آدم خوش قريحه ای است و فيلم های دلپذيری می سازد، دوباره صدای اعتراض اش را بلند كرده و گفته سياه پوست ها وضعيت مناسبی ندارند. كارگردان معترض كه به دعوت دانشجويان دانشگاه داكوتای شمالی روانه آنجا شده بود حرف های تند و تيزی زده و از ورزش مورد علاقه اش بسكتبال هم چيزهايی گفته است. «اسپايك لی» گفته فرهنگ آمريكايی به كمك كوكاكولا، پپسی كولا، مك دونالد و موسيقی راك اندرول و رپ و به واسطه رسانه های فراگيرش فرهنگ جهانی را تحت تاثير قرار داده و همه فكر می كنند آمريكا همان بهشت موعود است. در عين حال او گفته كه مردان سياه پوست در آمريكا گمان می كنند چند راه بيشتر پيش رو ندارند: يكی از راه ها اين است كه مواد مخدر بفروشند، راه ديگر اين است كه خواننده ترانه های پر از اعتراض رپ شوند، يا نوازندگی را بياموزند و راه آخر هم اين است كه يك ورزشكار حرفه ای شوند. اكثر سياه پوست ها نمی توانند به گزينه ديگری فكر كنند، اما بايد فكر كرد و چاره ای انديشيد. حتما راه های ديگری هم هست كه بايد امتحان شان كرد. بالاخره يكی از اين راه ها نتيجه می دهد و به بار می نشيند!

خجالت بكش آقای بوش

«مايكل مور» مستندساز عظيم الجثه آمريكايی كه با مستند «بولينگ برای كلمباين» سروصدايی به راه انداخت و نامی در كرد حالا مركز خبرهای سينمايی شده است. او كه سلسله افتخاراتش را با دريافت جايزه بهترين فيلم مستند در اسكار امسال ادامه داد، در آن مراسم نطق كوتاهی كرد و طبق روال سخنرانی های قبلی اش هر بدوبيراهی كه دلش خواست نثار «جورج بوش» كرد. بعد از آن نطق كوتاه و در حالی كه گونه های «مور» به شدت می لرزيدند، تعداد زيادی از سينماگران درجه يك مثل «مارتين اسكورسيزی» كف زدند و تشويق اش كردند. چند روز پيش هم اين مستندساز سرشناس به زادگاه «بوش» رفته و برای دانشجويان و استادان دانشگاه سخنرانی غرايی كرده، «مور» گفته درست است كه درصد آنهايی كه اقدام بوش را برای حمله به عراق تاييد كرده اند زياد است، اما واقعيت قضيه به 11 سپتامبر برمی گردد و اينكه جماعت آمريكايی بعد از پديد آمدن هر فاجعه ای عادت دارند دور رئيس جمهورشان جمع شوند و حرف های او را گوش دهند. جورج بوش ملك دولتی شماره 1600 خيابان پنسيلوانيا را به زور تصاحب كرده، وگرنه خودش هم می داند كه انتخاب مردم نبوده است. در عين حال مور گفته كه بوش پسر به عراق حمله كرده تا حواس مردم آمريكا را پرت كند و يكجوری از يادشان ببرد كه در داخل كشور عرضه كاری نداريد. مور در همان مراسم مجسمه اسكارش را نشان حاضران داده و گفته حتی اگر آن را پس بدهم هيچ اتفاقی نمی افتد و نوددرصد آنهايی كه بعد از اسكار برای او پيام فرستاده اند حرف هايش را قبول داشته اند و همين برای او كفايت می كند!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو