|

سعيد راعی: كمتر فيلسوفی را می توان سراغ گرفت كه در حيات فكری خود دو نظام فلسفی ـ كه يكی نقد ديگری باشد ـ را بنا نهد. ويتگنشتاين با تأليف «پژوهش های فلسفی» به نقد و بازنگری در كتاب اول خود يعنی «رساله منطقی ـ فلسفی» پرداخت. اين تفسير رسمی و كلاسيك از آثار فيلسوف اتريشی، تقريبا تا دهه 1990 ميلادی از اقتدار كامل برخوردار بود. اما از اين تاريخ، عده ای از شاگردان و مفسران ويتگنشتاين، همچون «مك داول» و «كاول» خوانش ديگری از آرای اين فيلسوف تحليلی زبان ارائه كردند. بنا به نظر عده ای ارائه يك تفسير جديد از آرا ويتگنشتاين، مادامی كه تفسير كلاسيك از او در ايران جانيفتاده، چندان مناسب نيست؛ اما به نظر نمی رسد اين تفكر انباشتی معرفت، امروز چندان كارآمد باشد. زيرا تكثير ادراك و دريافت آرای يك فيلسوف در شناخت هرچه بهتر او مفيد خواهد بود. همان طور كه ترجمه آثار اين فيلسوف تحليلی نشان می دهد، امروز توجه خاصی به انديشه های او می شود. شايد لازم باشد، جامعه فلسفی ايران نيز همگام با اين جريان، توجه بيشتری به آرا و افكار اين انديشمند برجسته داشته باشد. اواخر پاييز سال 1381 دكتر «محمد آزادپور»، استاد دانشگاه «جان هاپكينز» آمريكا، كرسی كوتاهی به زبان انگليسی درباره اين تفسير از آرای ويتگنشتاين در «انجمن حكمت و فلسفه» ارائه كرد. اين موضوع بهانه ای شد تا با او گفت وگويی ترتيب دهيم. گفت وگو را يك صبح پاييزی در اتاقی قديمی از مجموعه «انجمن حكمت و فلسفه» ترتيب داديم. دكتر «آزادپور» كه تحصيلات خود را در فلسفه زبان به پايان رسانده با دشواری به زبان فارسی سخن می گفت. بنابر اين بخش از بحث به زبان انگليسی بود. يافتن برخی واژه های تخصصی كار تنظيم گفت وگو را دشوار كرد. با اين وصف، كاستی در واژه گزينی ها برعهده ماست.
• • •
• وقتی به آثار و حتی تفاسير آرای ويتگنشتاين رجوع می كنيم، اولين چيزی كه جلب توجه می كند، دشواری خواندن و فهم اوست. اين دشواری حاصل چيست؟پاسخ به اين سؤال نيز دشوار است. می توان دو پاسخ متفاوت به سؤال شما داد. در يك نگاه سطحی و عادی به نظر می رسد كه چون زبان ويتگنشتاين آلمانی است، اين مشكلات به وجود آمده است. اصولا زبان آلمانی را زبانی دشوار می دانند. پس به تبع آن، ترجمه آثار ويتگنشتاين نيز دشوار می شود. بايد ديد كه ترجمه آثار ويتگنشتاين ـ چه به فارسی و چه به انگليسی ـ تا چه اندازه توانسته مفاهيم مورد نظر او را منتقل كند. البته اين تنها بخشی از قضيه است، شايد با كار بر ترجمه ها و نقد و اصلاح آنها اين مشكل مرتفع شود. البته به زعم بنده مسئله اساسی و مهم اين است كه خود ويتگنشتاين می خواهد دشوار حرف بزند يا حداقل بايد گفت، او به دنبال آسان گويی نيست. او در پيشگفتار «رساله منطقی ـ فلسفی» می گويد: «اگر حتی يك نفر بفهمد من چه می گويم، به هدف خود رسيده ام.» پس او خود به دشواری آثارش آگاه است. در «پژوهش های فلسفی» نيز مانند «رساله» می گويد هدف من آن نيست كه يك چيز بسته بندی شده و آماده به مخاطب تحويل دهم؛ بلكه من به دنبال ترغيب مخاطب خود به فكر و تحقيق هستم. يعنی می گويد، من می خواهم مخاطب را به خودجويی (self-examination) ترغيب كنم. او اين موضوع را در «رساله» نيز تصريح می كند و می گويد: «كتاب من، كتاب مدرسه و تدريس نيست. »
بايد گفت: ويتگنشتاين با روش خاص خود، بر آن است تا مخاطب را به خودفهمی (self-understanding) برساند تا در اين راستا نه تنها قصد، كه حتی خود ويتگنشتاين را نيز بفهمد و از حيث اين شناخت، خود و تفكر خود را نيز بشناسد. اين مسئله بسيار مهم است، زيرا بيشتر مفسران، آرا و آثار او را از رويكردی فلسفی مورد مطالعه قرار می دهند. مفسران سعی می كنند، بدانند او چه می خواسته بگويد. حال آنكه خود ويتگنشتاين می گويد: هدف من ارائه يك متن چارچوب بندی شده نيست؛ بلكه می خواهم، شما متن من و خود من را دريابيد، تا از اين حيث خودتان را نيز بشناسيد.
• شما تفسيری متفاوت از ويتگنشتاين ارائه می دهيد كه اصولا چندان جاافتاده و شناخته شده نيست. اين تفسير چقدر با تفسير متداول از آرای او موافق است؟
تفسيری كه من به آن قائل هستم، دنبال آن است كه بگويد، اگر چه تفاوتی بين آرای اوليه و متأخر ويتگنشتاين وجود دارد اما اين تفاوت به آن صورت پررنگ كه گاه برخی ارائه می كنند، نيست.
• تفسير رسمی و چيره می گويد: «پژوهش های فلسفی» در نقد و نفی «رساله منطقی ـ فلسفی» نوشته شده است. در اين ميان عده ای اندك می گويند، اگرچه ويتگنشتاين در «پژوهش ها» مباحث «رساله» را نفی می كند، اما می توان گفت، اين دو اثر در راستای يكديگر قرار دارند يعنی يك چارچوب فلسفی نسبتا واحد را می سازند. بر اين مبنا، حيات فلسفی ويتگنشتاين را به دو دوره تقسيم می كنند. دوره ای كه «رساله» را نوشته و دوره ای كه با «پژوهش ها» به نقد «رساله» پرداخته است، نظر شما چيست؟
تفسيری كه من روی آن كار می كنم، بين اين دو نظر نقب می زند. يعنی نه نگاه اول را به طور كامل قبول می كند و نه نگاه دوم را می پذيرد. همان طور كه توضيح دادم، نگاه اول ـ كه به نظر می رسد، خود ويتگنشتاين به آن قائل است ـ جای بحث دارد. تفسير دوم نيز به استناد نوشته های او چندان قابل دفاع نيست. ويتگنشتاين اول در «رساله» به دنبال پايان بخشيدن به كاری است كه «فرگه» آغاز و «راسل» دنبال كرده است. يعنی به دنبال ارائه ساختار يك زبان واضح و شفاف است. يعنی زبانی كه به دنبال رفع مشكلات زبان طبيعی ـ در رساندن مفهوم و به طور مشخص در انتقال مفاهيم علمی ـ است. اگر آغاز «پژوهش ها» كه نقد آگوستينی زبان است را مورد توجه قرار دهيم، به واقع بايد آن را نقد آرای متقدم خود او بدانيم. اين نگاه غالب است. اما بنا به تفسيری كه من به دنبال آن هستم، اين نظر درست نيست. ويتگنشتاين در «رساله» هيچ نظريه مثبت و ايجابی ای نسبت به ساختار زبان و واقعيت و رابطه بين اين دو ندارد. به زعم او تمام اين مسائل بی معنا (non-sense) هستند.
• اگر اين مسائل بی معنی هستند، چرا ويتگنشتاين با اين تفصيل در «رساله» به آنها پرداخته است؟
ويتگنشتاين به دنبال ارائه فلسفه ای با پايه و اساس اخلاقی است. اين موضوع را او در يكی از نامه هايش تأكيد می كند. وی می گويد: نبايد تنها به ظاهر هر كتاب توجه كرد؛ زيرا «رساله» دو بخش دارد، يك بخش كه نوشته شده و بخشی كه نوشته نشده است. اين بخش دوم، مهمتر از بخش اول آن است. با اين تفصيل قصد ويتگنشتاين و هدف اخلاقی او در يك نگاه كلی، پرداختن به مسائل بی معنا را مشروع می كند.
• حتی اگر كار او را مشروع بدانيم می توان پرسيد، چرا او به طرح اين مسائل پرداخته است؟
ويتگنشتاين به دنبال آن است كه افراد شيفته و افسون زده طرح فلسفی «فرگه» و «راسل» را از آن حالت افسون زدگی و از خود بيگانگی خارج كند. به عبارت بهتر او به دنبال افسون زدايی از بشر است. اما از آنجايی كه نمی توان كسی را كه تحت سلطه يك فرضيه متافيزيكی بسيار قوی است با تذكر آگاه كرد، پس بايد تمهيدی ديگر يافت.
• تمهيد ويتگنشتاين چه بود؟
برای اين كه بدانيم ويتگنشتاين چه تمهيدی اتخاذ كرده بايد به «كيركه گارد» توجه كنيم. به نظر من بايد او را از معبر «كيركه گارد» شناخت. زيرا خود ويتگنشتاين می گويد: «كيركه گارد» يكی از متفكرين مهم و برجسته قرن 19 ميلادی است. او آثار اين متأله مسيحی را می خواند و آن را مهم می دانست. اين مسئله ای است كه در تفسير متداول به هيچ رو به آن توجه نشده است و اصولا به رابطه اين دو متفكر پرداخته نمی شود. شايد جالب باشد كه بدانيد «كيركه گارد» نيز به دنبال افسون زدايی بود و می خواست با ارائه مسائل خاص، جادوی تفكر قالبی را از ميان بردارد. به طور كلی «رساله منطقی ـ فلسفی» نيز چنين هدفی را دنبال می كند. يعنی هيچ نظريه مثبتی ارائه نمی دهد، بلكه می خواهد آن طرز تفكر جادويی كه تحت تأثير «فرگه»، «راسل» و در كنار آنها اثبات گرايان منطقی (Logical Positivists) ترويج يافته را خنثی كند و بشر را از حالت افسون زدگی نجات بخشد. اين دغدغه اصلی ويتگنشتاين در «رساله» است. موضوعات اصلی و محوری برای رسيدن به اين هدف چيست. به عبارت ديگر مقولاتی كه برای ويتگنشتاين متقدم موضوعيت داشته و در «رساله» مطرح شده است، كدامند؟ همان طور كه می دانيد «رساله» به طور كامل شماره گذاری شده و هفت گزاره كلی دارد كه شش تای اول آن دارای زيرگزاره های متعدد است و گزاره هفتم، تنها با ذكر اين كه «درباره آنچه نمی توان سخن گفت، بايد خاموش ماند» به پايان می رسد.
تفسير متداول با توجه به اين شماره گذاری ها موضوعات را مشخص می كند و هر گزاره را مبنای يك موضوع خاص می داند. درصورتی كه هدف اصلی، يا به عبارت بهتر، موضوع «رساله» اخلاقی است. يعنی می توان گفت، «رساله» در موضوع اخلاق است. تحت اين موضوع، حتی مباحث زيبايی شناختی نيز ـ البته به صورت غير مستقيم ـ مطرح می شود. با اين هدف اخلاقی و زيبايی شناختی، ويتگنشتاين شك گرايی يونانی ـ پيشاسقراطی را نيز مد نظر دارد. در اين رويكرد هدف، رساندن انسان و نوع بشر به آتاراكسيا (ataraxia) است. [ آتاراكسيا (taraxia) در زبان يونانی به معنی لرزش و زلزله است. (a) در ابتدا اين اصطلاح وجهی سلبی به آن می دهد. بنابراين آتاراكسيا به معنی عدم لرزش يا نلرزيدن است. البته در معنای عام آن را به آرامش درونی و آسودگی قلبی ترجمه كرده اند. اين آرامش قلبی در انديشه رواقيون، غايت فلسفه محسوب می شد.] از آنجا كه انسان پياپی در حالت تكاپو، گيجی، اضطراب و تلاطم به سر می برد، بايد او را به آرامش و اطمينان رساند تا در سايه اين آرامش و اطمينان، نوع بشر به سعادت دست يابد. اگرچه اين آشفتگی ويژگی ذاتی انسان ها نيست اما انسان ها به طور مداوم تحت تأثير تفكرات مختلف قرار دارند و هميشه نظريات و فرضيات كلی ای وجود دارد كه روح و فكر انسان را متأثر می كنند و نوعی گيجی و افسون زدگی جادويی را برای انسان به بار می آورند. پس بايد او را از اين حالت آزاد كرد.
• ماهيت اين قضايای كلی كه شما می گوييد چيست. يعنی چه چيز باعث می شود تا اين قضايای كلی، انسان را چنين افسون زده كند؟
اين تزهای كلی ادعا دارند ـ يا حداقل به دنبال اين هستند ـ كه از كنار و از بيرون به نوع بشر و مسائل هستی شناختی او نگاه كنند. يعنی می خواهند زبان خود را از ماورأ با حقيقت و واقعيت منطبق كنند. البته اين قضايا حقيقی نيستند، بلكه بيشتر اسطوره ای و افسانه ای هستند. اين چيزی است كه افسون زدگی را به وجود می آورد. برای مقابله با اين تزهای كلی، بايد به هر دو سوی قضيه پرداخت. يعنی اگر اين قضايا اثبات می شوند، در مقابل بايد نفی نيز بشوند. اين نفی و اثبات ها يا صدق و كذب های تلويحی و ضمنی حالتی را به وجود می آورند كه در نگاه مخاطب آنها خنثی تلقی می شوند. حالتی كه به آن تعليق (suspension) می گوييم. تحت اين شرايط آن قضايای كلی به تعليق درمی آيند. حال اگر اين روش را برای قضايا و تزهای كلی به كار بگيريم و سعی در به تعليق درآوردن آنها بكنيم، به حالت آتاراكسيا و آرامش می رسيم. ويتگنشتاين نيز به دنبال آتاراكسيا است و آنچه در مقابل او قرار دارد، همان تزهای كلی «فرگه» و «راسل» است. آنها به دنبال ارائه يك زبان واضح و شفاف برای توصيف جهان بودند. از همين منظر تفسير متداول می گويد، كار ويتگنشتاين مكمل كاری است كه «فرگه» آغاز كرد و «راسل» آن را بسط داد. اما با توضيحی كه بنده دادم، قضيه دقيقا متفاوت است.
• پس چگونه است كه خود ويتگنشتاين برای رسيدن به آتاراكسيا از بيرون به مسئله می پردازد و يك تز متافيزيكی قوی ارائه می دهد؟
همان طور كه گفتم ما بايد برای رسيدن به سعادت آن تزهای كلی را خنثی كنيم. برای اين كار هم بايد آن تزها را نفی و هم اثبات كرد. تفكر ايجابی آن قضايا وجود داشت، اما به طور مستقيم نمی توان تفكر سلبی آن را ارائه كرد زيرا پذيرش آن برای كسی كه شيفته آن نظريات كلی است، ميسر نيست. پس بايد برای افسون زدايی ابتدا نظرياتی از سنخ همان نظريات كلی ارائه كرد تا او به اين نظريات كلی جذب شود، پس از آن به صورت تدريجی نردبان را از زيرپای آنها بردارند. ويتگنشتاين در «رساله» می گويد: وقتی از نردبان بالا رفتی بايد آن را رها كنی. بر اين مبنا می توان گفت: «رساله» نردبانی است كه بعد از رسيدن به مقصود بايد آن را رها كرد. همان طور كه مقصود ويتگنشتاين نيز اثبات بی معنايی اين تزهای فلسفی و متافيزيكی است. او به دنبال نشان دادن عدم قابليت استفاده از چنين نظرياتی است تا دريابيم كه بايد آنها را رها كرد. زيرا چنين مسائلی آسودگی فكری افراد را سلب می كند و به دنبال آن سعادت را از انسان می گيرد.
• شما می گوييد ويتگنشتاين به دنبال اين است كه مخاطب را به آتاراكسيا برساند و بشر از خود بيگانه را از افسون زدگی رها كند. با توجه به اين موضوع، تفسير شما از گزاره هفتم كه می گويد: آنچه درباره اش نمی توان سخن گفت، بايد درباره آن خاموش ماند چيست؟ زيرا اين گزاره مبنای نقدهای بسيار زيادی قرار گرفته حتی كسانی چون «كارنپ»، «راسل» و «مور» نيز به انديشه ويتگنشتاين با توجه به همين گزاره ايراد گرفته اند؟
اين سخن از موضوع يك انسان افسون زدايی شده است. اين موضوع كه آنچه درباره اش نمی توان سخن گفت، بايد درباره آن خاموش ماند، اين گونه تفسير می شود كه تفاوتی هست بين آنچه می توان گفت با آنچه می توان نشان داد. يعنی بين گفتن و نشان دادن بايد تفاوت گذاشت. اين موضوع را «پی تی گيچ» و «اليزابت انسكوم» (كه هر دو از شاگردان ويتگنشتاين بودند) مطرح كردند. اين بحث در تفسير متداول بسيار رايج است. مفسران كه به اين ديد غالب باور دارند، می گويند: هدف گزاره های «رساله» نشان دادن چيزهايی است كه می توان به انسان نشان داد. بنابراين آن گزاره ها اگرچه بی معنا هستند، اما جايگاه خود را در ساختار زبان و حقيقت نشان می دهند. پس از اين منظر بی معنا هستند كه به ما چيزی نمی گويند.
• بله اين تفسير متداول است اما می خواهم به طور مشخص بدانم كه با نگاه كلی شما به آرای ويتگنشتاين، تفسير گزاره هفتم چيست؟
من می خواهم بگويم، گزاره های «رساله» هيچ چيز به ما نشان نمی دهند. يعنی وقتی خود ويتگنشتاين می گويد: درباره چيزی كه نمی توان سخن گفت، بايد خاموش ماند، بايد دانست كه او نه تنها نمی خواهد چيزی بگويد، بلكه نمی خواهد چيزی را نيز نشان بدهد. اين موضوعی است كه ما را به آتاراكسيا می رساند. به نظر من وقتی ويتگنشتاين اين جمله را می گويد يا آنجا كه قائل به واقعی بودن قضايای صادق و كاذب است، نمی خواهد بگويد، چيزی ماورای آنها وجود دارد كه بايد آن را حفظ كرد يا نشان داد. بلكه واقعيت اين است كه می خواهد بگويد، هيچ چيز يقينی به نحوی كه تزهای كلی به آن قائل اند وجود ندارد.
• اگر به اين نحو چيزی وجود نداشته باشد، در اين صورت جايگاه امر اخلاقی كه شما گفته ايد مد نظر ويتگنشتاين بوده كجاست. ضمن اينكه آن گزاره های تحقيق پذير كه صدق و كذب بردار هستند، چه می شود. زيرا به نظر می رسد، حداقل خود ويتگنشتاين به اين گزاره ها باور دارد؟
بله آنچه كه شما می گوييد درست است؛ اما موضوع به اين جا ختم نمی شود. ويتگنشتاين می خواهد بگويد ما گرايش خاصی به امر متعالی و والا (sublime) داريم كه نبايد آن را از بين برد. آنچه بايد از ميان برداشت عدم وجود آگاهی در تمايل به امر متعالی است. يعنی ما نبايد درباره متافيزيك به گونه ای صحبت كنيم كه گويی يك علم تجربی بنا نهاده ايم؛ بلكه بايد بدانيم، آنچه در اين راستا شكل گرفته، حاصل تمايل ما به امر متعالی و استعلايی (transcendental) است. پس بايد اين عدم آگاهی را از ميان برداشت. اين گرايش به امر والا به هر حال يك ويژگی انسانی است و ما نمی توانيم آن را ناديده بگيريم. اين مسئله را وقتی درباره گزاره های اخلاقی نيز سخن می گويد، می بينيم. ويتگنشتاين می گويد، گزاره های اخلاقی بی معنا هستند، اما نبايد آنها را نفی كرد. گزاره های اخلاقی و زيبايی شناختی تحت امر والا و متعالی از ويژگی انسان است. اما بايد توجه داشت، آگاهی به اين مسئله بسيار مهم است و اساس هدف ويتگنشتاين رسيدن به اين آگاهی است.
• پس گزاره های بی معنی دو دسته اند، گزاره های فلسفی و گزاره های اخلاقی؟
بله دقيقا. اما مسئله اين است كه گزاره های اخلاقی و زيبايی شناختی كه تحت مفهوم امر والا مطرح می شوند، بايد حفظ شوند ـ البته با قيد آگاهی ـ اما گزاره های فلسفی كه برای رسيدن به آتاراكسيا هستند، در نهايت بايد رها شوند. همان طور كه مشخص است تمام اين مباحث، با نيتی اخلاقی همراه است.
• اين حفظ فضای متعالی امور اخلاقی و زيبايی شناختی، در ضمن بی معنا بودن آنها، در «كانت» نيز ديده می شود. خصوصا آنجا كه ويتگنشتاين اخلاق و زيبايی شناسی را يك امر واحد دانسته و آن را استعلايی می داند، گويی به مباحث «كانت» در «نقد قوه حكم» نزديك می شود؟
اين نظر ويتگنشتاين، ارتباط مشخص با تحليل مفهوم متعالی نزد «كانت» دارد. «كانت» می گويد: تفاوت بين زيبا و متعالی در تجربه ای است كه قوه خيال در امر متعالی به انسان می دهد. اين تصوير را فاهمه نمی تواند درك كند و درمی ماند، در اين صورت نوعی ناراحتی برای انسان به وجود می آيد، در اين ميان خرد دخالت می كند و از طريق دلايل عقلی به ادراك تجربه ای می پردازد كه قوه خيال آن را شكل می دهد. در اين صورت انسان به حيرت و ترس آميخته با احترام (awe) می رسد. «كانت» سه مثال درباره رسيدن به اين حيرت دارد، يكی كوه های «آلپ» است كه عظمت آن، انسان را به حيرت وامی دارد، زيرا فهم متعارف انسان نمی تواند آن را درك كند. دومين مثال «كانت» آسمان پرستاره است و سومين موردی كه حيرت انگيز است قوانين اخلاقی است كه برای «كانت» جزئی از مقولات ضروری (imperative) است. امر متعالی يا تجربه ای كه در فهم متعارف جايگاه ندارد و شامل گزاره های اخلاقی ـ زيبايی شناختی مورد نظر ويتگنشتاين می شود، متاثر از اين نظر «كانت» است. ويتگنشتاين نيز همچون «كانت» می خواهد، بگويد تجربياتی هست كه ما را به حيرت می رساند. آن گزاره هايی كه ما ارائه می كنيم يا آن تركيب های فكری و زبانی كه ما برای حصر اين تجربه ها ارائه می كنيم، بی معنا هستند؛ زيرا آنها از فضای متعارف و معمولی فهم بيرون اند. اما نبايد آنها را كنار گذاشت؛ زيرا آنها مهم هستند پس بايد به آنها نيز توجه كرد. اين توجه به امور اخلاقی و زيبايی شناختی در زندگی او نيز ديده می شود. او هم به اخلاق و هم به هنر توجه خاص داشت.
• اگر بپذيريم كه ويتگنشتاين می خواهد به بيان ما از جهان مرز بنهد و منطق زبان را معرفی كند، به اين نتيجه می رسيم كه او می خواهد فلسفه را نفی كند. همان طور كه خود او می گويد: بسياری از مسائل و مشكلات فلسفی ما ناشی از كج فهمی منطق زبان است. حال اگر ما منطق زبان را درست دريابيم، مسائل فلسفی وانهاده می شوند. با اين تفصيل می توان گفت، او می خواهد فلسفه را به پايان برساند و آن را نفی كند؟
حكم شما بسيار كلی است. او می خواهد نوعی از فلسفه را نفی كند. يعنی به دنبال نفی و رها كردن فلسفه ای است كه مقام خود را نمی شناسد و به دنبال شناخت حقيقت از منظری بيرونی و فارغ از چارچوب های زبانی ـ فكری است. چنين فلسفه هايی كه از زبان خارج می شوند تا از منظری بيرونی و استعلايی تفكر و جهان واقع را بر يكديگر منطبق كنند، از نظر ويتگنشتاين بی معنا و بی اساس هستند، البته بايد به ياد داشت كه اين تنها نوعی از فلسفه است و نه تمام فلسفه.
• دقيقا انتقادی كه به او می شود از همين منظر است. يعنی می گويند، ويتگنشتاين چيزی را نفی و نقد می كند كه خود دچار آن است. آيا اين منظر و نگاه بيرونی به مسائل قابل توجيه است؟
بله. اما همان طور كه گفتم كار او كاملا آگاهانه است و برای رسيدن به آتاراكسيا، ناچار به ارائه اين قضايای كلی است تا به واسطه آن ابتدا به نفی آن قضايای كلی و سپس به آرامش و اطمينان روحی برسد. از اين منظر او به يك زبان معمولی و طبيعی می رسد. اگرچه ويتگنشتاين در «رساله» قائل به اين است كه اين فضای معمولی دارای ساختاری منطقی هستند، اما در «پژوهش ها» مبنای اين فضای معمولی را كاربرد و عمل می داند. يعنی چيزی كه به واسطه «بازی های زبانی» Language games)) شكل می گيرد. از اين منظر اگر «رساله» و «پژوهش ها» را در كنار يكديگر مورد بررسی قرار دهيم، درمی يابيم كه اين دو در راستای يكديگر قرار می گيرند. يا می توان برای «رساله» از ديد «پژوهش ها» نيز ارزش قائل شد. بدين معنا كه ويتگنشتاين متأخر يك سر ويتگنشتاين متقدم را رد و نفی نمی كند.
منبع: ايلنا |