|

رضا آشفته: داستان نمايش«گاهی اوقات برای زنده ماندن بايد مرد» درباره قتل زنی است كه هر جوری كه می خواهد خودش را پيدا كند اطرافيانش يك جور ديگر او را نگاه می كنند. آنها داستان نمرود را در عصر حاضر تعريف می كنند. ما از يك دلقك كوچكی به نام پپن می ترسيم، در حالی كه او توسط يك پشه می ميرد! اين نمايش كه به نويسندگی و كارگردانی نصرالله قادری است اين روزها با بازی فخری سلطانی و ابراهيم عباس علی زاده و ... در تئاتر شهر اجرا می شود.
• • •
• در اجرای نمايش «گاهی اوقات برای زنده ماندن، بايد مرد» می بينيم كه همچنان به شيوه اكسپرسيونيسم وفادار هستيد. اين شيوه، مربوط به زمان جنگ جهانی اول است و از آلمان شروع شده است، در هزاره سوم به عنوان يك نويسنده و كارگردان ايرانی چرا تاكيد داريد كه با اين شيوه حرفتان را بزنيد.
من به خدا نمی دانم كه چطور بايد ثابت بكنم كه اصلا نمی خواهم حرفی بزنم. اگر بخواهم حرفی بزنم، مقاله می نويسم. اما الان در دنيا همه چيز به ايران دير می رسد. الان در دنيا رويكرد به رئاليسم است، نه اكسپرسيونيسم. اين رويكرد به نام نئورئاليسم است. الان در دنيا نمايشنامه ای اجرا می شود كه روی كتاب نوشته شده، نويسنده اش در 27 سالگی مرد. اين نمايشنامه در ايران هم ترجمه شده به دو نام «بيرون جلوی در»، «بيرون پشت در» از برشرت كه كاملا نئواكسپرسيونيستی است و نمايش «قابيل» هم به همين شيوه نوشته شده است. اكسپرسيونيسم زاييده جنگ است، نويسنده در يك بحران جنگی قرار گرفته و ماشين لهيده اش كرده و آدم ها ايزوله شده اند، و او نسبت به اينها واكنشی نشان می دهد. اگر شما به شيوه ناخودآگاه ذهنی - وضعيت - عمل بكنيد، به ناچار شما انتخابگر نيستيد، بلكه انتخاب می شويد. موقع نوشتن من تصميم نمی گيرم كه چطوری بنويسم، نيازمند اين هستم كه در موقعيتی قرار بگيرم، حالی باشد، آنی باشد تا به مقامی برسم. به اين جهت من انتخاب نمی كنم. در اوج جوانی ام زير بمباران بودم و در اين اوج عزيزترين دوستان جلوی چشمم پرپر شدند. وقتی خواستم آرام بشوم و كمی نفس بكشم، يكی از دوستانم - سيد مرتضی - در ميدان مين پرپر شد. نمی توانم اين قضيه را فراموش كنم. هر روز كه شما آدم های فراموش شده - جانباران جنگ تحميلی - را در آسايشگاه ها می بينيد، نمی توانيد آرام بگيريد. اكسپرسيونيسم زاده جنگ است. من در جايی زاده شده ام كه جنگ بوده است.
من در دنيايی زندگی می كنم كه هر لحظه زير بمباران هستم. همان طور كه الان در عراق و افغانستان و تركيه جنگ است. ما در اين جهان آرامش نداريم، اين همه فشار كه به ما وارد می شود ما را وا می دارد كه نسبت به آن واكنش نشان بدهيم، به شرط آنكه يك ديدگاه نسبت به كائنات داشته باشيم. اعتراض من به وضعيت جنگی است كه در دنيا حاكم است. گم شدن معنويت در اين جامعه، اين همان چيزی است كه وقتی در نمايشنامه «بيرون جلوی در» قهرمانش برمی گردد، در حالی كه همسرش را ازش دزديده اند و معنويتی در جامعه وجود ندارد، او پشت در خانه اش مانده و اين در حالی است كه اين قهرمان در جنگ پايش را از دست داده است. من هم دلم نمی خواهد كه اين همه زشتی و پلشتی را ببينم، در حالی كه پلشتی هست. وقتی كه هست، اين شيوه به آن جواب می دهد. اما سعی كردم در اين كار از شيوه طرح اپيزوديك استفاده كنم. طرح اپيزوديك از نمونه خارجی اش می توان از «راشومون» كوروساوا نام برد، و از نمونه اعلای ايرانی اش می توان به رمان «ديوان سومنات» ابوتراب خسروی اشاره كرد، و همين يكی از منابعی است كه من به آن مراجعه كرده ام. سعی كرده ام كه در اين طرح اپيزوديك رگه هايی از نئواكسپرسيونيسم را داشته باشم.
• چرا اسم های شخصيت هايتان غربی و بيگانه است؟
اسم ها غربی نيست. باز هم اسم ها مثل نمايش «آه، مريم مقدس!» مال چند جای دنيا است. اسم ها مربوط به آلمان، فرانسه، ايران، هند و. . . است و مربوط به يك جای خاصی نيست. مثلا اسمی مثل «هاسميك» كاملا ايرانی است كه فراموش شده است. در كار هم توضيح می دهم كه هاسميك به معنای گل ياس است. آدم های من در كل كره خاكی زندگی می كنند و نه فقط ايران!
• چرا همچنان يكسری ديالوگ ها، مضمون ها، حركت ها، شخصيت ها و. . . را كه در كارهای قبلی تان هم بوده است، در اين نمايش تكرار كرده ايد.
شما هر نويسنده بزرگ دنيا را انتخاب كنيد، چه رمان نويس و چه فيلمنامه نويس و چه نمايشنامه نويس و چه. . . من نمونه، آثارشان را می آورم كه آنها هيچ چيز تازه ای ندارند جز تكرار يك حرف كه از زوايای مختلف آن را تكرار می كنند. آنها كليد فتح نمايش را دائما تكرار می كنند. برای نمونه، استريندبرگ دائما آدمی مثل مادر را تكرار می كند، دائما كودكی يك انسان و نياز به مادر را تكرار می كند. آدمی به نام داستايوفسكی ديو و فرشته درون آدم را دائما تكرار می كند اين تكرار همان تم واحدی است كه نويسنده را اسير كرده است. او از زوايای گوناگون به اين تم نگاه می كند.
• با توجه به طراحی صحنه كه تاكيد زيادی بر نمادهای مذهبی - مسيح، بودا و زرتشت - كرده ايد، چقدر خودتان را وفادار به تئاتر دينی می دانيد.
من حقيقتش بعد از سنساره و فتوای بعضی از دينمداران كه مرا بی دين اعلام كردند ديگر مستقيما به داستان های مذهبی نمی پردازم. اما من اصلا در دامن مذهب بزرگ شده ام و هيچ جوری از آن رهايی ندارم. جز اين چيزی را بلد نيستم، شما همين نمايش را كه امروز ديديد، داستان نمرود مدرن است. شما در نمايش حضرت مسيح(ع)، بودا و زرتشت را می بينيد، سه رستگاری هستند كه هيچ ربطی به اين مملكت و دين اسلام ندارند. فردا هم با اين وضعيت محكوم نخواهم شد كه متاثر از پوپر و سروش هستم. آن قدر همهمه های سياسی دوروبر نمايش هايم راه انداخته اند كه مرا از آن چيزی كه بايد باشم مدام فراری داده اند در حالی كه اساس كاری كه من انجام داده ام؛ كاملا دينی است.
• حرف آخرتان درباره نمايش «گاهی اوقات برای زنده ماندن، بايد مرد» چيست؟
من فقط يك آرزو دارم، همان طور كه در متن هم هست، در دو سه جا اشاره می شود تا كلام چخوف بزرگ جلوه كند. چخوف می گويد: من نمی دانم چرا وقتی اسب ها يورتمه می روند، خرمگس ها وزوز می كنند. او اين حرف را راجع به منتقدين می گويد. من هم تازه يك سال است كه از رياست كانون منتقدان كنار كشيده ام، من همچنان نقد می نويسم. متاسفانه نقد ما بيشتر معناگرا است و منتقد دلش می خواهد آنچه كه او می فهمد، كارگردان همان باشد. تمام آرزوی من در تئاتر اين مملكت اين است كه ما منتقدين كار را از فيلتر ذهنی خودمان نگذرانيم، بلكه اثر را به ذات اثر نگاه كنيم نه آنچنان كه ما می پسنديم. در اثر دنبال معنا نبايد باشيم، هيچ منتقدی هرگز پی به مقصود اثر نخواهد برد. هر تماشاگری مجاز است كه معنا را پيدا كند، هر معنايی كه تماشاگر به هنرمند بگويد درست است. آن چيزی است كه او پيدا كرده است. تماشاگر وقتی از سالن بيرون می رود، نمايش برايش تمام می شود. نمايشی كه بتواند پس از اتمام نمايش تازه در ذهن تماشاگر شروع به شكل گيری كند، برايم يك تئاتر است. متاسفانه در دنيای نقدمان كمتر با اين قضيه روبه رو می شويم كه اثر را به ذات اثر بررسی و نگاه كرده باشيم. بيشتر به حواشی اثر می پردازيم. مثلا وقتی چولی «خانه برنارد آلبا» را به صحنه آورد، همه اثر را ول كردند و شروع كردند به نقد چولی. از قبل من پيش بينی كرده بودم كه حواشی كار چولی از اصل كارش بيشتر خواهد بود. وقتی با اثر ارتباط برقرار نمی كنيم و دريافتش نمی كنيم، نمی توانيم درباره اش نقد بنويسيم. منتقد تا زمانی كه با اثر ارتباط برقرار نكرده، و دوستش ندارد، نمی تواند درباره اش نقد بنويسد. ای كاش كلاوس پيمان اين امكان را می يافت كه دوباره به ايران بيايد. اگر اين طور می شد از حاشيه پردازی ها شروع می شد كه مثلا پشت پرده بين دولت ايران و آلمان يك معامله فرهنگی شكل گرفته و اين آدم دوباره به جشنواره فجر آمده است. |