|

ترجمه نگار ميرزا بيگی: «من هميشه بازيگری و بازيگران را، از اين نظر كه بتوان چيز مفيدی درباره شان گفت، دشوارترين وجه سينما يافته ام، به ويژه زمانی كه بنا بر داورهای ارزشی باشد. هيچ جای ديگری آدم به اين سرعت و اين گونه برگشت ناپذير در شن روان ذهنيت گرايی محض فرو نمی رود (... ) بحث درباره بازيگری در فيلم ها به ندرت از حد اعلام خوش آمدن ها و بدآمدن ها می گذرد و (چنان كه متوجه شده ام) معمولا با حس تهاجمی (يا تدافعی) همراه است كه از ماهيت شخصی نيرومند احساسات مان درباره بازيگران حكايت می كند...» حرف های دلپذير «رابين وود» منتقد چپ گرای سرشناس آمريكايی در مقاله تحسين برانگيز «بازيگری بر پرده» (ترجمه روبرت صافاريان) چنين آغازی را دارد و چه بهتر كه مقاله ای درباره بازيگری را با اين حرف ها آغاز كنيم. واقعيت اين است كه تحليل بازيگری يكی از آن شاخه های نقدنويسی در عالم سينما است كه می تواند به شدت سوءتفاهم برانگيز باشد. منتقدان جوری می نويسند كه بازيگران و كارگردان ها نمی پسندند و همين سرچشمه بسياری از دعواها است. بازيگران می گويند كه آنچه به نام تحليل بازيگری به تماشاگران سينما تحويل داده می شود، تحليل هايی كلی درباره شخصيتی است كه بازی می كنند و هيچ ربطی به بازی های آنها ندارد. با اين اوصاف است كه می توان از همين آغاز شك كرد كه «ريچارد كورليس» منتقد سابق دوماهنامه معتبر «فيلم كامنت» و منتقد فعلی «تايم» در تحليل بازی های «پيتر سلرز» دنبال چه چيزی می گردد و نوشته او چه چيزی از بازی اين نابغه سينمايی را آشكار می كند. راست اين است كه پاسخ دادن به اين سوال اصلا آسان نيست. اما می شود به اين اشاره كرد كه تحليل «كورليس» در نهايت يك روايت شخصی است از نقش هايی كه يك بازيگر فوق العاده بازی كرده و او هم آن نقش ها را پسنديده. مقاله تحليلی «كورليس» را شايد با چنين نگاهی بايد خواند، هيچ كس كامل ترين نگاه را به دنيای بازيگری يك بازيگر ندارد و هيچ كس نمی تواند بازی ها را توضيح دهد. با وجود اين حرف ها است كه می شود سوال كرد منتقدان از دنيای بازيگری چه می خواهند و آخرين ديالوگ «بعضی ها داغشو دوست دارند» شاهكار «بيلی وايلدر» را در جواب اش نوشت: «هيچ كس كامل نيست»...
• • •
همان سوال هميشگی: «پيتر سلرز» كه بود؟ او يك دلقلك غمگين بود، هنرپيشه ای كه شخصيتی از آن خود نداشت. يك يهودی سرشار از احساس گناه و تقصير و انزجار از خود؛ مردی كه برای همه چيز سرشار از نبوغ بود جز برای خوشحال كردن خود و اطرافيانش. در ميان آن همه هنر، كمال و مهارت، قلبی پر از تشويش و اضطراب می تپيد. اگر «پيتر سلرز» يك الگو و نمونه واقعی نبود به يك كليشه نمايشی تبديل می شد. در اولين سال های شهرت و محبوبيتش به عنوان يك بازيگر چند صدايی در «نمايش احمق ها»، برنامه «اسپايك ميليگان» در راديو BBC سال های دهه پنجاه، تأثيری گسترده و عميق بر كمدی و موسيقی يك دهه بعد بريتانيا گذاشت و به عنوان يك هنرپيشه جوان از جهات مختلف بسيار تأثيرگذار بود. مردم او را «الك گينس» دوم می ناميدند و حتی به اين هم بسنده نكردند. نقش هايی كه «سلرز» دم دمی مزاج در «دكتر استرنج لاو» و «لوليتا»ی «كوبريك» به عهده گرفت ثابت كرد او كسی است كه می تواند طنز و كابوس را با هم بياميزد. بازی در نقش «بازرس كلوزو»ی احمق و خشن رويايی كه آرزوی هر كمدينی است را برای اوبرآورده كرد: «پيدا كردن يك شخصيت منحصربه فرد». او همچنين به رويای ديگرش هم جامه عمل پوشاند و با يك هنرپيشه سوئدی موطلايی و بسيار زيبا ازدواج كرد.
اما هيچ كدام از اينها او را راضی نكرد. او غمگين، شكاك و با همان احساس انزجار از خود باقی ماند. در سال 1961 گفت: «وقتی خودم را روی پرده می بينم رنج می برم. زمخت، ناشی و وحشتناك به نظر می آيم. مدام از خودم می پرسم چرا تمامش نمی كند؟ چرا تمامش نمی كند؟ منظورم اين است كه بسيار احمق جلوه می كنم. يك موجود چاق و وحشتناك كه گويی از تئاترهای درجه سه به سينما آمده است. نبايد به آن فكر كنم. در غير اين صورت نمی توانم به كار كردن ادامه دهم. » او همسرانش را با بدخلقی، شكستن ظرف ها و به هم ريختن همه چيز و يا حتی با تفنگ آماده شليك می ترساند و به ستوه می آورد. فيلمنامه ها را بی هيچ حساب و كتابی برمی گزيد و در فيلم های بسيار بد و مفتضحی بازی می كرد فقط به اين دليل كه برای ولخرجی ها و علايق پرخرجش پول به دست آورد. او در سال 1979 با فيلم «بودن در آنجا» كه هفت سال از زندگی اش را به آن اختصاص داده و به خاطر آن نامزد دريافت جايزه اسكار به عنوان بهترين بازيگر شده بود دوباره محبوبيت و شهرتش را به دست آورد. اما آنقدر زنده نماند كه از اين احترام و اعتبار برای ساير كارهای بلندپروازانه اش بهره گيرد. در سال 1980 و در سن 54 سالگی درگذشت.
در سال های دهه 60 كه نوجوانی بيش نبودم در سينمايی در حومه شهر فيلادلفيا كار می كردم. در آن زمان «پيتر سلرز» در نيمی از تمام فيلم هايی كه در «يورك تاون» به نمايش درمی آمد بازی كرده بود. تقريبا تمام كمدی های انگليسی او به فيلادلفيا و ساير شهرهای مهم آمريكا می آمد. در سال ،1962 اگر نقش «سلرز» در «جاده هنگ كنگ» را هم به حساب آوريم شش فيلم از او به نمايش درآمد. اگر «پيتر سلرز» و «نمايش احمق ها» در كار نبود، «بيتل ها» هم به جايگاهی كه به آن دست يافتند نمی رسيدند. در اواسط دهه 50 «سلرز» در كنار پخش برنامه های راديويی اش به ضبط برنامه های كمدی روی آورد (كه اغلب توسط «فرانك موير» و «دنيس نوردن» نوشته می شدند). در بعضی از قسمت های آن همان شخصيت های «نمايش احمق ها» مثل پسربچه «بلوباتل» كه يك «ملودی بی پايان» و طاقت فرسا اجرا می كرد حضور داشتند و بقيه هم به درآوردن ادا و اطوارهای مد روز می پرداختند. وقتی بر و بچه های «ليورپول» به «مارتين» كه قرار بود مسئوليت ضبط نوارهايشان را به عهده گيرد معرفی شدند سابقه و گذشته او در موسيقی جاز برايشان اهميت نداشت، برای آنها مسئله مهم اين بود كه او با «سلرز» و «ميليگان» كار كرده بود. هنگامی كه «بيتلز/ بيتل ها» تصميم به ساخت يك فيلم گرفتند «والتر شنسون»، تهيه كننده يكی از فيلم های موفق «سلرز» با عنوان «موشی كه غريد» را به عنوان تهيه كننده و همچنين «ريچارد لستر» كارگردان، كه فيلم «دويدن، پريدن و ايستادن» را برای «سلرز» و «ميليگان» كارگردانی كرده بود، به عنوان كارگردان برگزيدند. سال بعد «سلرز» برای اهدای دو جايزه «گرمی» به «بيتل ها» برگزيده شد.
«سلرز» با يك نمايش جنون آميز راديويی و چند نوار برنامه های كمدی موفقيت و شهرت زيادی كسب كرد. كمدين ها و به خصوص آنهايی كه در تقليد و ادا درآوردن مهارت دارند در پس نقش هايشان ناپديد می شوند و اگر نمايشی كه مشهورشان كرده است را رها كنند در به تصوير كشيدن شخصيتی منسجم بر روی پرده سينما ناتوانند. اين مسئله در مورد كمدين های مشهور تلويزيونی صدق می كرد اما «سلرز» با معضل بزرگ تری دست به گريبان بود: او در حال انتقال از يك رسانه سمعی به يك رسانه بصری بود. شايد طرفداران راديويی «سلرز» نمی دانستند كه او چه شكلی است و وقتی كه او را ديدند ديگر كشته و مرده يك مرد چاق و خپل نبودند. اما «سلرز» تغير و ناپايداری صدايش را با استفاده از كلاه گيس ها و دماغ های مصنوعی به يك تغير تصويری بدل كرد و با ظاهر شدن در نقش پيرمردها و پيرزن ها گستره جديدی را در دنيای هنرپيشگی خلق كرد. تماشاگران در هر فيلم با شخصيت جديدی از او روبه رو می شدند و هر بار برای يافتن يك «سلرز» متفاوت به سينما می رفتند. چند سال بعد سر صحنه فيلمبرداری «پلنگ صورتی» غريبه ای از او پرسيد: «شما پيتر سلرز هستيد؟» او جواب داد: «امروز نه». آن روز او «بازرس كلوزو» بود. در اولين موج از محبوبيت سينمايی «سلرز»، عكس العمل ها بسيار خوب بودند و تعريف و تمجيدها به سويش سرازير شدند. او با «الك گينس» مقايسه می شد، مشهورترين كمدين بريتانيايی در دهه پس از جنگ. «گينس» با بازی در هشت نقش متفاوت در فيلم «قلب های مهربان و تاج ها» به يك ستاره تبديل شده بود. سال ،1959 «سلرز» سه نقش در فيلم «موشی كه غريد» بازی كرد. فيلمی كه در ايالات متحده ـ جايی كه در آن طنز سياسی با رنگ و بويی از صلح طلبی بيشتر از بريتانيا طرفدار داشت ـ او را مشهور ساخت. در آن سال «سلرز» با فيلم «من خوبم جك» كه يك طنز اجتماعی تند و تيز بود در بريتانيا به يك موفقيت بزرگ دست يافت و سال بعد در مراسم اهدای جوايز بريتانيا عنوان بهترين بازيگر نقش دوم را به دست آورد. رقبای او «ريچارد برتن»، «پيتر فينچ» و «لورنس اوليويه» بودند.
«جاناتان ميلر» با وجودی كه هميشه نسبت به محبوبيت ازلی و ابدی «سلرز» مشكوك بود اذعان داشت كه: «سلرز شورشی تر، جذاب تر و مدرن تر از اوليويه است. » عجيب بود. يك كمدين - مقلد كسی كه هميشه به عنوان يك كمدين سطحی كه هيچ گاه زير پوست شخصيت هايش نمی رود شناخته می شد ـ جذاب تر از مردی به حساب می آمد كه بزرگ ترين كمدين قرن شناخته شده بود. بله زمانی منتقدان بزرگ با اميدواری و جديت درباره «سلرز» چنين می انديشيدند. با اين وجود تمام كسانی كه درباره «سلرز» اظهارنظر می كردند يك «اما» به گفته هايشان می افزودند. «ميلر» عقيده داشت: «سلرز شبيه به يك زباله دانی بود. با هر نقشی كه بازی می كرد پر و خالی می شد و سپس همانطور تهی و بی شكل باقی می ماند. مثل افراد زيادی كه می توانند شخصيتشان را تغيير دهند، او هم قادر به اين كار بود زيرا اصلا شخصيتی از آن خود نداشت. » كوبريك نيز عقيده داشت كه: «كسی شبيه به پيتر سلرز وجود ندارد. » از نظر «هال»: «در اين حرفه داشتن استعداد به تنهايی كافی نيست. بايد استعداد اين را هم داشته باشيد كه بتوانيد استعدادهايتان را كنترل كنيد و من فكر می كنم «سلرز» عاری از اين استعداد بود. » او حوصله و انضباطی كه سينما می طلبيد را نداشت تا بتواند بازی اش را چهارصد مرتبه تازه نگاه دارد. سر صحنه فيلمبرداری در همان برداشت چهارم خسته می شد. «بليك ادواردز» كارگردان فيلم «پلنگ صورتی» درباره «سلرز» می گفت: «فكر می كنم كه او بخش بزرگی از زندگی اش را در جهنم به سر برده باشد. »
«نمايش احمق ها»، «سلرز» و «سكومب» را به دو بت تبديل كرد. در حالی كه «ميليگان» كه نزديك به 232 نيم ساعت برای اين برنامه متن نوشته بود به يك مرد خسته و عصبی تبديل شده بود. آن دو می توانستند در سينماها و سالن های موسيقی ظاهر شوند و برای «نمايش يكشنبه»بازگردند اما «ميليگان» به تفكراتش زنجير شده بود و بی وقفه متن می نوشت. او در تاريخچه «داستان: احمق ها» می گويد: «يك متن می نوشتم و بعد مجبور بودم تا پنج روز بعد يك مطلب ديگر هم آماده كنم، يك نيروی نامريی مرا به سوی مرگ می راند. » بعد از هشت فصل، او تا حد يك شكست روحی و عصبی پيش رفت. به مدت چند سال نمايش از پنج قطعه تشكيل شده بود. تا پايان فصل چهارم «احمق ها» هنوز فرم نهايی خود را نيافته بود: يك داستان منفرد به اضافه دو ميان پرده. اما آنهابه بازی صرف اكتفا نكردند. «نمايش احمق ها» به خاطر توانايی های «سلرز» و همچنين به خاطر دادائيسم كلامی «ميليگان»، بازی با كلمات و حافظه دايرةالمعارف گونه آنها برای موسيقی های فكاهی و طنز، بسيار پيشرفت كرد. بريتانيا چند سال پس از آمريكا به استقبال تلويزيون رفت و در طول دهه 50 شنوندگان انگليسی بيشتر سرگرمی شان را از برنامه های راديويی تأمين می كردند. «نمايش احمق ها» بيشترين شنوندگانش را در آخرين فصل يعنی سال 1960 به دست آورد. اين برنامه درست به اندازه تلويزيون سرگرم كننده بود. سوررئاليسم سيال «ميليگان» ـ به جز توسط شنوندگانش ـ غيرقابل رويت بود. به همين خاطر بود كه به راديو عشق می ورزيد: «جايی كه تصاوير بهترند، چرا كه در آن سوی چشمانتان شكل می گيرند. »
«نمايش احمق ها» يك خوشامدگويی به صداهای گوناگون «پيتر سلرز» در گوش عموم شنوندگان به حساب می آمد. اما در حرفه سينما او بايد به خانواده بی سروته شخصيت های كميك سده های ميانه كه در فيلم های انگليسی اجتماع كرده بودند می پيوست: «دارودسته بريتانيايی ها». هر كدام از آنها يك تيپ مذهبی يا اجتماعی متفاوت را به نمايش می گذاشتند و هر كدام يك نمونه انسانی برای فيلمنامه نويسان و شنوندگان بودند. بسياری از آنها در راهی كه «سلرز» برای تبديل شدن از يك بازيگر به يك ستاره طی كرده بود بارها و بارها به همراه او ظاهر شده و حتی تعدادی از آنها عضو گروه «نمايش احمق ها» بودند. تيپ های شخصيتی معمولا از سيستم طبقاتی بريتانيا منشا می گرفتند. هنرپيشگان در ميان طبقه اعيان و اشراف و طبقه كارگران در نوسان بودند. كمدی گاه موضعی متعصبانه و نژادپرستانه به خود می گيرد. مبالغه و اغراق می كند. مبالغه و اغراق در خصوصيات قومی و محلی (كه شايد حتی وجود خارجی هم نداشته باشند) و تاكيد بر تفاوت ها و گرفتن بيشترين نشاط و تاثير از آنها. در قرن نوزدهم، بريتانيا موفق شد از تمام جهان پيشی بگيرد. در قرن بيستم بريتانيايی ها امپراتوری خود را از دست دادند اما شخصيت ها و شهروندان خود را در قالب كاريكاتور حفظ كردند. اين هجو تنگ نظرانه و اين كمدی بيگانه ستيزانه حاكی از اين بود كه خارجی ها تا جايی كه قابل شناسايی باشند، مسخره و مضحكند به اين گناه كه از هنجارهای سفيد و از هنجارهای انگليس تخطی كرده اند. برای يك انگليسی سفيد مانند «سلرز» بازی در نقش «فومانچو» يا دكتر «بانرجی» متضمن اين بود كه يك هنرپيشه هندی يا چينی واقعی در اين نقش ظاهر نشود. بنابراين «سلرز» رنگ و روغن بسيار غليظی را در نسخه بريتانيايی الجولسون سياه چهره به كار برد و نتيجه اين شد: يك چهره قهوه ای رنگ. «سلرز» كه شايد هيچ گاه درباره آداب و رسوم بازی در نقش شخصيت های كمدی از ساير ملت ها و سرزمين ها مورد سوال و جواب قرار نگرفته بود قاطعانه عاری از نژادپرستی بود. اين طبيعت دومش بود. در هند و در طول جنگ دستار به سر می بست و با گريم تيره رنگ مانند افسران ارتش هندوستان از خيابان ها عبور می كرد. در اولين كار سينمايی اش «رز سياه» در سال ،1950 بايد صدای هنرپيشه مكزيكی «آلفونسو برويا» كه در نقش يك چينی قرون وسطايی ظاهر شده بود را دوبله می كرد.
با اين همه بايد انديشيد: «نظر هندی ها درباره «سلرز» هندو چه بود؟» شايد نظر مثبتی داشتند. چرا كه در سال 1962 سخنگوی مهمان جامعه هندوان در دانشگاه كمبريج بود. گذشته از اين، فيلم هايی كه «سلرز» در آنها بازی می كرد زبان بسيار تند و تيزی داشتند و تيرهايشان را به همه سو پرتاب می كردند. فيلم «كارلتون براون از اف. او» ساخته «برادران بولتينگ» هجويه ای بود بر «سرويس خارجی بريتانيا» و خارجی هايی كه از بی معنايی و پوچی كسل كننده آن سوءاستفاده می كردند: بچه پولدار نجيب زاده ای به كشور تازه تجزيه شده ای مثل «كره» يا «ويتنام» می رسد و می پرسد: «اين طرف ها چيزی برای كشتن نيست؟» و «تری توماس» متعصبانه و تلخ پاسخ می دهد: «فقط بومی ها. » هجويه ديگر «بولتينگ ها» فيلم «من خوبم جك»، يك قصه عبوس سياسی است. «آقای اسميت» فرانك كاپرا، بی هيچ پايان خوشی پايان می گيرد. از نظر «بولتينگ ها» دنيا جای كثيفی است و هر كسی كه سعی در سروسامان دادن به آن داشته باشد ديوانه است. «فرد كيت» يك جامعه شناس با سبيل هيتلری كه «سلرز » نقش آن را بازی می كند درباره طبقات پايين اجتماع داد سخن می دهد اما از طرفی نگران است كه سياه ها شغل همقطارهايش را اشغال كنند. بريتانيا در اين برهه جامعه ای طبقاتی بود و كمدی با آن مقابله می كرد؛ چه در برابر راهكارهای قديمی و چه درتضاد با طرح هايی كه سعی داشتند جايگزين آنها شوند. «سلرز» از جبهه گيری های سياسی خودش چيز زيادی بروز نمی داد اما در مقاطع خاص و تعيين كننده عكس العمل اش قاطعانه بود.
هر چند كه در نهايت فيلم هايش حال و هوای سياسی - اجتماعی و لحن گزنده و نيشدارشان را از دست دادند. او هيچ گاه يك هنرپيشه فعال و اهل مبارزه نبود. نقش هايی كه پيشنهاد می شدند را بازی می كرد و كماكان همان تكنيك های قبلی اش در نمايش «احمق ها» را به اجرا می گذاشت: پيدا كردن يك صدا برای شخصيت مورد نظرش و سپس ساختن يك وجود فيزيكی به دور آن. او در يك برزخ به سر می برد، در يك گذار از ذهن به حضور از يك بازيگر محلی بريتانيايی به يك ستاره بين المللی تبديل شده بود، از بازيگری كه فقط صدا بود (راديو) به كسی كه يك سر حركت و پانتوميم بود تبديل می شد (كمدی های «پلنگ صورتی» اثر «بليك ادواردز»). بزرگ ترين قدم هايی كه برای عبور از اين مرز برداشت بازی در دو فيلم «كوبريك» (در نقش «كلير كويلتی» در «لوليتا» و در نقش های «سركار آر. آ. اف»، «رئيس جمهور آمريكا» و «دانشمند آلمانی» در «دكتر استرنج لاو» بود. در اين دو فيلم «سلرز» نشان داد كه هنر كمدی اش جسورانه تر، زنده تر و شايد خشن تر شده است. از آن پس، او در مركز تمام فيلم هايش قرار داشت و در جست وجوی شخصيتی پايدار، خوشايند و جذاب بود كه تماشاگران بين المللی سينما آن را به عنوان «پيتر سلرز» بشناسند. |