Persian Archive

• پايان عهد عتيق
• كتاب مقدس در عراق زاده شد
• اهميت سلرز بودن
• دفاع از تكنولوژی
• برخودرد نزديك از نوع چندم
• بزرگداشت عينی
• نامه انجمن كليميان
• پل سن لوئيز ری
• ترمينال اسپيلبرگ
• نه ملكه و اعمال جهنمی


سهيلا قاسمی: بين النهرين باستان، از سومر تا عراق مدرن و با گذر از بابل و خلفای عباسی، يكی از مهدهای تمدن است. مطلبی كه می خوانيد با ديدی فرهنگی نگاهی دارد به اين تاريخ. اين مطلب به قلم لوران تئی در شماره 21 مارس مجله لوپوئن چاپ شده است.

در ظاهر چنين به نظر می رسد كه بررسی پيدايش عراق* كاری بسيار ساده است. اين كشور نام خود را مديون پيروزی اعراب در سرزمينی است كه بين النهرين ناميده می شد. اين پيروزی در سال های 637 و 642 توسط خليفه دوم، عمر، به دست آمد. عراق ثبات پيدا كرد و زمانی كه بغداد بين سال های 758 و 765 توسط خليفه ديگری به نام منصور ساخته شد، درخشش بيشتری يافت. اين شهر مركز اسلام شد و به اين ترتيب جای دمشق را گرفت. هر چند عراق برای تبديل شدن به يك حكومت مستقل، زمان بسياری را پشت سر گذاشت، اما به هر حال اين كشور بيش از يك هزاره قدمت دارد و اين موضوع زياد مهم نيست. سازندگان بغداد برای فراهم كردن سنگ، در ويرانه های مجاورشان تيسفون، جايی كه سی سال قبل از آن پايتخت سلطنت ساسانيان ايرانی بود، به جست وجو می پرداختند. تيسفون پايتخت پارت ها، يونانی ها و سلوكيان نيز بود. اين شهر به كرانه رود دجله بسيار نزديك بود و سلوكوس، كه شاهزاده بابل بود به هنگام تقسيم امپراتوری اسكندر در آنجا مستقر شد. بابل هم زياد دور نيست و در كمتر از صد كيلومتر به سمت جنوب، در جايی كه دجله پيش از پيوستن به فرات، به آن كاملا نزديك می شود، قرار دارد. جايی كه مقدونی كشورگشا در گذشته است، جايی كه كوروش كبير، پادشاه پارس ها در سال 539 قبل از ميلاد مسيح به سلطنتی كه 18 قرن قبل از آن، ساراگون اول بنا نهاده بود، حمورابی قانونگذار، مشهورش كرده بود و بخت النصر كسی كه در سال 578 قبل از ميلاد اورشليم را تصرف كرد، آن را اصلاح كرده بود، پايان داد در زمانی دورتر، در پايان هزاره چهارم، در ميان داستان و افسانه، در كشور سومر كه در آن خليج فارس صد كيلومتری بالاتر از وضعيت فعلی خود واقع شده بود، شهر اوروك قرار داشت؛ شهری كه همزمان «گيلگمش» و «نخستين شكل نوشتار» در آنجا متولد شدند. جايی كه نخستين اسطوره های مشهور در مورد مبدأ جهان طرح ريزی شد. آيا «عدن»، نخستين باغی كه در اكثر فرهنگ های سامی از آن نام برده شده بين دجله و فرات واقع نشده است؟

مبدأ جنبش شيعه

بين النهرين - از «اور» واقع در كلده تا جنوب و نينوا، شهر بزرگ آشور و شمال، جايی كه مناخريب و آشور بانيپال حكومت می كردند - زمانی كه تبديل به عراق شد، پر از وقايع و خاطرات افسانه ای بود. اين نام های مشهور در اصل توسط تورات و تاريخ نگاران يونانی به سراسر مديترانه منتقل شدند. هر چند مطمئن نيستيم كه توماس و بارتلمی به ترويج مسيحيت در بين النهرين سفلی پرداخته باشند، اما جوامع مسيحی بسياری در آنجا به وجود آمدند و اغلب، هيأت روحانيون پی درپی همانند رسوم و سنن محلی در كليساهای پراكنده وجود داشتند. مسلما اين گذشته افتخارآميز بين النهرين نبود كه موجب شد امام علی، داماد حضرت محمد(ص) و چهارمين خليفه اهل تسنن، اقامتگاه خود را از مدينه به كوفه، جايی در نزديكی بابل نابود شده، منتقل كند. شهادت او در اين شهر و در سال 661 موجب پيدايش جنبش شيعه شد. اين مسئله در نظر مسلمانان عراق، نخستين خاطره بزرگ و مربوط به هويتشان است. دومين خاطره كه به اكتبر سال 680 برمی گردد، شهادت فرزند او امام حسين در كربلا و زير ضربات سربازان فرستاده خليفه اموی از دمشق است. برای شيعيان، سالگرد اين حادثه غم انگيز همچنان مراسم عزاداری بزرگی را موجب می شود. عراق و خانواده پيامبر زمانی كه ابوعباس سنی، شيعيان را آشتی داد و در سال 750 با برافراشتن پرچم سياه به جای پرچم سبز بنی اميه سرنگون شده، خليفه كوفه شد، حس كردند انتقامشان گرفته شده است. تحت اين خلافت جديد، مركز ثقل اسلام به سمت شرق، جايی كه ايرانی ها تاثير بسياری داشتند منتقل شد. درواقع نام پايتختی كه به واسطه خليفه دوم عباسی ساخته شد، ريشه ای ايرانی دارد و به معنای «داده شده توسط خداوند» است. در پايان قرن هشتم و زمان حكومت نوه منصور به نام هارون الرشيد، خليفه «هزار و يك شب» و دوست مكاتبه ای شارلمانی، بغداد با يك ميليون نفر جمعيت، بزرگترين شهر جهان بود. عليرغم افت و خيزهای متعدد، درخشش بغداد طی چهار قرن غيرقابل قياس بود.

اين درخشش به دليل فعاليت های تجاری پررونق، مبادله انديشه ها، باورها و دانش هايی بود كه از اين شهر ريشه گرفته بودند. خليفه المأمون در اوايل قرن نهم، رصدخانه ای بنا كرد كه در آن محاسبات نجومی با دقتی باورنكردنی انجام می گرفت. فلاسفه ای مثل الرازی و الفارابی كه از تفكرات يونانی نيز بهره می بردند، چندی بعد تئوری های علمی، متافيزيكی و اخلاقی بسيار شجاعانه ای ارائه كردند. در سال 1065 با تاسيس اولين دانشگاه جهان اسلام، بغداد تبديل به يك مركز آموزشی استثنايی شد. اوايل قرن سيزدهم در مدرسه بغداد در زمينه دست نوشته های همراه با نقاشی شاهكارهای كوچكی با رئاليسم، خلاقيت و طنز به وجود آمد. بغداد به طور خلاصه اين شكوفايی فكری و هنری را در ثلث دوم قرن بيستم بازيافت. در سال ،1055 تركان سلجوقی كنترل عراق را در دست گرفتند. در بغداد، طغرل بيگ «شاهزاده جنگجو»، نخست وزير خليفه شد و چون خليفه به كارهای خود به عنوان يك امام عظيم الشأن مشغول بود، طغرل بيگ عنوان سلطان گرفت. صلاح الدين در سال 1138 همانند صدام حسين در تكريت، در سرحدات سرزمين كردها به دنيا آمد و سرنوشت، او را به مصر و سوريه كشانيد. عراق دچار زوال سياسی و سپس فرهنگی شد. در آغاز سال ،1258 مغولان هولاگو، خان ايران، بغداد را ويران كرده و آخرين خليفه عباسی را به قتل رساندند. اما مسيحيان و شيعيان را بخشيدند، چرا كه مادر و همسر هولاگوی بودايی، نستوری بودند. در سال 1401 تيمور لنگ كار ويرانگری را كامل كرد. در همين عراق شكست خورده بود كه در سال 1534 سليمان با شكوه به امپراتوری عثمانی پيوست. او تا سال 1918 در اين امپراتوری كه به ولايت هايی تقسيم می شد ماند. از پايان قرن هيجدهم، بريتانيای كبير به عراق، نگاهی مشابه نگاه فرانسه به مصر داشت و علاقه مندی اش روز به روز بيشتر می شد. در سال ،1798 يك نماينده تام الاختيار انگليسی در بغداد مستقر شد. همچنين می توان گفت كه طبيعتا قرارداد «سان رمو» در سال 1920 عراق را تحت نمايندگی انگليسی ها قرار داد.

حالا بايد اين حكومت به مرزی مجهز می شد كه هرگز آن را به خود نديده بود. اين كار در سال 1926 برای منطقه موصل تنها به قيمت چشم پوشی تحميلی تركيه به دست آمد. بررسی معادن نفتی اطراف كركوك بسيار اميدواركننده بود و شركت نفتی عراق در سال 1929 با شراكت 23/5 درصدی كمپانی نفت فرانسوی تاسيس شد. شاه فيصل كه در سال 1921 توسط بريتانيايی ها منصوب شده بود تمامی منابع زيرزمينی عراق را تسيلم كرد. در عوض عراق استقلال خود را به دست آورد و روز سوم اكتبر سال 1939 همزمان با مدرن شدن به جامعه ملل پيوست. در دسامبر ،1961 سه سال پس از اعلام جمهوری توسط ژنرال قاسم در 14 ژوئيه ،1958 عراق حاكميت خود بر منابع زيرزمينی اش را به دست آورد. دولت عراق، رهبران، به خصوص مردم و به ويژه مردم كرد و شيعه، طی هفتاد سال خشونت های مرگباری را پشت سر گذاشتند. تاريخ چند هزار ساله آنها سرشار از اين قبيل مسائل است و به نظر می رسد سنت آنهانيز متأثر از حتی ها، آرامی ها، پارس ها، يونانيان، ايرانی ها، اعراب، سلجوقيان، مغول ها، عثمانی ها و اشغالگران ديگر باشد. آيا آنها به طور متوالی به برزخی در ميان مديترانه و خليج فارس و بهشت شداد در سرزمين جنگ و ويرانه ها تبديل نشده اند؟ گيلگمش، پادشاه اوروك در 4600 سال پيش، در پايان سفر دريايی بيهوده خود به دور دنيا گفت: «زمانی كه خداوند بشريت را آفريد، مرگ را برای آنان قرار داد. آنها مرگ را در مياندستان خود گرفته بودند.»

پی نوشت:

* عراق (Iraq يا Irak) جمع كلمه عرق (Irq يا Irk) يا ارگ (erg) است و به معنی محلی بيابانی است كه در آن توده های بزرگ شن ديده می شود.


ترجمه سهيلا قاسمی: تا چند روز ديگر نويسنده كتاب «يادبود ابراهيم» كتاب «سارا»، اولين جلد از كتاب سه جلدی ای كه به زنان قهرمان كتاب مقدس اختصاص دارد را منتشر خواهد كرد. مارك هالتر يادآوری می كند كه سرزمين عراق تنها منافع اقتصادی و استراتژيكی را در برندارد، بلكه مسائلی بسيار معنوی تری را شامل می شود.

ژان ـ پل دوم می گويد: «اين چنين بود كه ابراهيم در عراق متولد شد. » او مثل همه ما مطمئن است كه شهر «اور» جايی كه پدر سه مذهب يكتاپرست در آن متولد شده، امروزه بين بغداد و كويت قرار دارد. اين منطقه بيابانی و باتلاقی در جنگ خليج فارس كاملا ويران شده است. استانيسلاو زويسز (Dziwisz)، مشاور پاپ و من در كتابخانه پاپ به سخنان او گوش فرا می دهيم: اين صحنه روز 28 فوريه سال 2000 در واتيكان و چند هفته پيش از آغاز سفری كه بعدها تاريخی شد اتفاق افتاد. ژان ـ پل دوم پيش از رسيدن به اورشليم آرزو داشت تا پا جای پای ابراهيم بگذارد و چنين چيزی غيرممكن بود. روز بعد كاردينال اتشه گارای (Etchegaray) روانه بغداد شد. صدام حسين می خواست شخصا از پاپ پذيرايی كند اما ژان ـ پل دوم دست دادن با اين ديكتاتور را نپذيرفت. اين چنين است كه رهبر مسيحيت هرگز نمی تواند خاكی را كه شاهد خاطره پدر مومنين به خدای يگانه را در خود نگاه داشته زير پا له كند و ما دوباره فراموش می كنيم كه بين النهرين باستان، مهد فرهنگ ما، امروزه «عراق» نام دارد. بين النهرين، نامی كه اسكندر مقدونی روی اين منطقه گذاشته و اسكندر را مجذوب خود كرده بود به معنای «ميان دو رودخانه» است. در آنجا بود كه چهار هزار سال پيش، بابل بنا شد و برج بابل در صد كيلومتری پايتخت فعلی عراق برافراشته شد. زمان حال و تهديدات فعلی، موجب شده اند كه عراق، امروزه به شكل عرضه نفت، تهديد و بدبختی مجسم شود. با وجود اين، روزگاری قلب بشريت پيشرفته در اينجا می تپيد. عراق كه دره های دجله و فرات در اطرافش قرار گرفته اند، با توجه به توضيحات كتاب مقدس بی شك هزاران سال پيش، محل توفان نوح بود. همچنين در اين منطقه نوشتار برای نخستين بار ابداع شد و روی هزاران لوح از جنس خاك رس، نخستين اسطوره های بزرگ سياسی و مذهبی كه ما امروزه حتی خواندنشان را به پايان نبرده ايم، ثبت شدند، روايت بخش هايی از حماسه گيلگمش، داستان پايه گذار نخستين ملت ها در بين النهرين در مجيدو (Meggido) واقع در اسرائيل نيز پيدا شده است1. در اين روايات، متون كتاب های مقدس را تاييد می كنند.

در اين روايت از گيلگمش نوح با نام زيوسدرا (Ziousdra) يعنی «كسی كه زندگی می كند» توصيف شده است. كتاب مقدس چنين تعريف می كند كه فرزندان نوح كه زمين را دوباره پر از انسان ها كردند «دره ای در كشور سومر يافتند و در آنجا مستقر شدند» (بخش نخست عهد عتيق ،11 2) اين دره كه كتاب مقدس از آن سخن می گويد بيابانی نبود. سومری ها، احتمالا هندو اروپايی هايی كه به فلات ايران رفته بودند، در آن جا زندگی كردند و نخستين دولت شهرهای بزرگ را ساختند. سامی ها كه از شمال آمده بودند در دشت ها و حومه شهر ساكن شدند. امروزه سامی ها و كردهايی كه اصليت هندو اروپايی دارند رابطه ناخوشايندی بر سر تقسيم دشت ها و كوه های عراق دارند. يك باستان شناس فرانسوی به نام آندره پارو در سال ،1933 كتابخانه ماری (Mari)، يكی از غنی ترين گنجينه های سومر را كشف كرد. اين هزاران لوح، ابداع خارق العاده ای را نشان می دهند كه امروزه دولت ها آن را به كار می برند: يك سازماندهی اقتصادی و اجتماعی مدون، قوانين تحول پذير و قابل احترام، يك قانون حقوقی و همچنين قضاوت دادگاه. قانون حمورابی احتمالا در سال 1750 پيش از ميلاد نوشته شده است. اين قدرت، اين غنای خلاقيت بشری در بين النهرين، در كتاب مقدس نيز منعكس شده است. آيا باغ «عدن» طبق اين كتاب «بين رودهای دجله و فرات» واقع نشده است؟اما اين كتاب از پيشرفت و رشد قدرت بی رويه نگران است. مگر نه اينكه در اين صورت انسان پيوستگی جهان را به مخاطره می اندازد؟ در كتاب مقدس نوشته شده كه آدم و حوا توسط مار «مكارترين حيوان باغ» به خوردن ميوه های درخت دانش ترغيب شدند تا به اين ترتيب بتوانند شناختی به دست آورند كه به آنها امكان دهد «همانند خداوند شوند».

كتاب مقدس با بيان حادثه برج بابل به اين هوس قدرت اشاره می كند و آن را برای بشريت پرخطر می داند. انسان ها می خواهند قدرتشان با قدرت خداوند يكسان شود و با تركيب خاص و ديوانه وار خود زمين را به آسمان پيوند دهند و در اين حال ملكوت را انكار كنند. برج نابود می شود و انسان ها به واسطه خودخواهی و ادعاهايشان تنبيه می شوند. خداوند برای درس دادن به آنها زبان ها را متعدد می كند. انسان ها ديگر زبان هم را نمی فهمند و ضعف خود را می شناسند. چه تجددی! امروزه ما دارای چنين وضعيتی هستيم. صدام حسين به محض رسيدن به قدرت، به دنبال حيات بخشيدن به ويرانه های بابل بود. او به طرز مسخره ای می خواست گذشته را اختصاصی كند و به همين دليل دستور داد در محلی كه احتمال می رفت جای برج بابل باشد، شهری مصنوعی بسازند. اين كار سمبل هوس قدرت يك ديكتاتور است! همچنين، درخشان ترين برج های نيويورك در سپتامبر 2001 توسط كسانی فرو ريخت كه می خواستند فقط نخوت قدرت غرب را در اين برج ها ببينند. هنوز زبان ها و آنچه كه موجب تفاوت می شود، حتی در ميان متحدين، نبردها و سوءتفاهماتی را به وجود می آورد. به همين دليل است كه شيراك بوش را نمی فهمد، بوش شرودر را نمی فهمد و او هم به نوبه خود از سخنان بلر سر در نمی آورد. به اين ترتيب، تاريخ به شيوه ای خستگی ناپذير، زمان حال ما را متاثر می كند. برخلاف تصور كسانی كه ده ها سال در جست وجوی منبع نگارندگان كتاب مقدس در مصر هستند، خيلی پيش از ورود عبری ها به دره نيل چكيده انديشه كتاب مقدس طرح ريزی شد.

اما نوشتار، سومری يا آكادی، فقط اصل و منشاء محتوای كتاب مقدس نيست، بلكه از نظر من منشا و اصل كشف خدای يگانه است؛ خدايی نامريی. چه طور ابراهيم كه پدرش آذر (Tera) بت ساز بود، توانست اين اصل مجرد كه پس از او اصل و قلب معنوی بخش بزرگی از انسان ها شد را به تصور در آورد؟ انسان هايی كه تصاوير را به عنوان نشانه به كار می بردند، يعنی كسانی كه از خط تصويری يا هيروگليف استفاده می كردند، ظرفيت مشاهده حضور خدايی متفاوت از تصاوير افسانه ای و عجيب كه تجسم روياها و ترس هايشان بود را نداشتند. تنها كسانی كه نوشتار را از اين روابط تصويری با اشيا خارج كردند و نشانه های مجردی به وجود آوردند كه به وسيله آنها ما امروزه می توانيم حرف هايمان را بنويسيم، قادر بودند يك خدای نامرئی و بی نام را تجسم كنند. خدايی با حضوری محض كه در ميان صدايی كه تنها يك مرد توانست بشنود، آشكار شد. اين گفت وگو: «ابراهيم! ابراهيم! من هستم!» تنها می تواند در بين النهرين «بين دو رودخانه» صورت گرفته باشد. با انديشيدن در مورد اين رابطه است كه به عنوان يك رمان نويس، نقش سارای، كسی كه به خواست خداوند سارا شد را تصور كرده ام. طبقه اشراف و قدرتمندان امپراتوری اور می توانستند صاحب اين فرهنگ نوشتاری و اسطوره ها باشند، اما سارا اين فرهنگ را برای ابراهيم چوپان آورد. سارا رابطه ای جسمانی است كه به ابراهيم امكان داد به دنيايی رود كه در آن اميد به زمان و آينده ای بی نهايت وجود دارد. ابراهيم ندای خداوند را شنيد، اما اين سارا بود كه با فرهنگ به ارث رسيده از امپراتوری اور، به او زندگی داد و با او زندگی را به وجود آورد. در واقع كتاب مقدس با يادآوری اين فضای «بين دو رود» در منطقه ای كه صدام حسين بر آن حكومت می كرد، دائما نوعی خطر دائمی آزادی را می بيند. حقيقت دارد كه اورشليم در سال 587 پيش از ميلاد توسط بخت النصر، پادشاه بابل ويران شد و ساكنانش تبعيد شدند. به نظر من، دليل اينكه دائما بزرگ ترين پيامبران مثل ارميا و اشعيا در اين منطقه زندگی كرده و ما را در برابر بابل محافظت می كنند، همين است. در واقع فاجعه از جايی سرچشمه می گيرد كه انسان ها می خواهند قدرتشان با خداوند برابر شود.

پی نوشت:

1ـ متن كامل گيلمگش در نيپور در شمال عراق پيدا شده است. مجيدو نام دره ای در فلسطين است كه برای مسيحيان، مقدس به شمار می رود و برخی از ايشان معتقدند «جنگ آخرالزمان» در آن جا وقوع خواهد يافت.


ترجمه نگار ميرزا بيگی: «من هميشه بازيگری و بازيگران را، از اين نظر كه بتوان چيز مفيدی درباره شان گفت، دشوارترين وجه سينما يافته ام، به ويژه زمانی كه بنا بر داورهای ارزشی باشد. هيچ جای ديگری آدم به اين سرعت و اين گونه برگشت ناپذير در شن روان ذهنيت گرايی محض فرو نمی رود (... ) بحث درباره بازيگری در فيلم ها به ندرت از حد اعلام خوش آمدن ها و بدآمدن ها می گذرد و (چنان كه متوجه شده ام) معمولا با حس تهاجمی (يا تدافعی) همراه است كه از ماهيت شخصی نيرومند احساسات مان درباره بازيگران حكايت می كند...» حرف های دلپذير «رابين وود» منتقد چپ گرای سرشناس آمريكايی در مقاله تحسين برانگيز «بازيگری بر پرده» (ترجمه روبرت صافاريان) چنين آغازی را دارد و چه بهتر كه مقاله ای درباره بازيگری را با اين حرف ها آغاز كنيم. واقعيت اين است كه تحليل بازيگری يكی از آن شاخه های نقدنويسی در عالم سينما است كه می تواند به شدت سوءتفاهم برانگيز باشد. منتقدان جوری می نويسند كه بازيگران و كارگردان ها نمی پسندند و همين سرچشمه بسياری از دعواها است. بازيگران می گويند كه آنچه به نام تحليل بازيگری به تماشاگران سينما تحويل داده می شود، تحليل هايی كلی درباره شخصيتی است كه بازی می كنند و هيچ ربطی به بازی های آنها ندارد. با اين اوصاف است كه می توان از همين آغاز شك كرد كه «ريچارد كورليس» منتقد سابق دوماهنامه معتبر «فيلم كامنت» و منتقد فعلی «تايم» در تحليل بازی های «پيتر سلرز» دنبال چه چيزی می گردد و نوشته او چه چيزی از بازی اين نابغه سينمايی را آشكار می كند. راست اين است كه پاسخ دادن به اين سوال اصلا آسان نيست. اما می شود به اين اشاره كرد كه تحليل «كورليس» در نهايت يك روايت شخصی است از نقش هايی كه يك بازيگر فوق العاده بازی كرده و او هم آن نقش ها را پسنديده. مقاله تحليلی «كورليس» را شايد با چنين نگاهی بايد خواند، هيچ كس كامل ترين نگاه را به دنيای بازيگری يك بازيگر ندارد و هيچ كس نمی تواند بازی ها را توضيح دهد. با وجود اين حرف ها است كه می شود سوال كرد منتقدان از دنيای بازيگری چه می خواهند و آخرين ديالوگ «بعضی ها داغشو دوست دارند» شاهكار «بيلی وايلدر» را در جواب اش نوشت: «هيچ كس كامل نيست»...

همان سوال هميشگی: «پيتر سلرز» كه بود؟ او يك دلقلك غمگين بود، هنرپيشه ای كه شخصيتی از آن خود نداشت. يك يهودی سرشار از احساس گناه و تقصير و انزجار از خود؛ مردی كه برای همه چيز سرشار از نبوغ بود جز برای خوشحال كردن خود و اطرافيانش. در ميان آن همه هنر، كمال و مهارت، قلبی پر از تشويش و اضطراب می تپيد. اگر «پيتر سلرز» يك الگو و نمونه واقعی نبود به يك كليشه نمايشی تبديل می شد. در اولين سال های شهرت و محبوبيتش به عنوان يك بازيگر چند صدايی در «نمايش احمق ها»، برنامه «اسپايك ميليگان» در راديو BBC سال های دهه پنجاه، تأثيری گسترده و عميق بر كمدی و موسيقی يك دهه بعد بريتانيا گذاشت و به عنوان يك هنرپيشه جوان از جهات مختلف بسيار تأثيرگذار بود. مردم او را «الك گينس» دوم می ناميدند و حتی به اين هم بسنده نكردند. نقش هايی كه «سلرز» دم دمی مزاج در «دكتر استرنج لاو» و «لوليتا»ی «كوبريك» به عهده گرفت ثابت كرد او كسی است كه می تواند طنز و كابوس را با هم بياميزد. بازی در نقش «بازرس كلوزو»ی احمق و خشن رويايی كه آرزوی هر كمدينی است را برای اوبرآورده كرد: «پيدا كردن يك شخصيت منحصربه فرد». او همچنين به رويای ديگرش هم جامه عمل پوشاند و با يك هنرپيشه سوئدی موطلايی و بسيار زيبا ازدواج كرد.

اما هيچ كدام از اينها او را راضی نكرد. او غمگين، شكاك و با همان احساس انزجار از خود باقی ماند. در سال 1961 گفت: «وقتی خودم را روی پرده می بينم رنج می برم. زمخت، ناشی و وحشتناك به نظر می آيم. مدام از خودم می پرسم چرا تمامش نمی كند؟ چرا تمامش نمی كند؟ منظورم اين است كه بسيار احمق جلوه می كنم. يك موجود چاق و وحشتناك كه گويی از تئاترهای درجه سه به سينما آمده است. نبايد به آن فكر كنم. در غير اين صورت نمی توانم به كار كردن ادامه دهم. » او همسرانش را با بدخلقی، شكستن ظرف ها و به هم ريختن همه چيز و يا حتی با تفنگ آماده شليك می ترساند و به ستوه می آورد. فيلمنامه ها را بی هيچ حساب و كتابی برمی گزيد و در فيلم های بسيار بد و مفتضحی بازی می كرد فقط به اين دليل كه برای ولخرجی ها و علايق پرخرجش پول به دست آورد. او در سال 1979 با فيلم «بودن در آنجا» كه هفت سال از زندگی اش را به آن اختصاص داده و به خاطر آن نامزد دريافت جايزه اسكار به عنوان بهترين بازيگر شده بود دوباره محبوبيت و شهرتش را به دست آورد. اما آنقدر زنده نماند كه از اين احترام و اعتبار برای ساير كارهای بلندپروازانه اش بهره گيرد. در سال 1980 و در سن 54 سالگی درگذشت.

در سال های دهه 60 كه نوجوانی بيش نبودم در سينمايی در حومه شهر فيلادلفيا كار می كردم. در آن زمان «پيتر سلرز» در نيمی از تمام فيلم هايی كه در «يورك تاون» به نمايش درمی آمد بازی كرده بود. تقريبا تمام كمدی های انگليسی او به فيلادلفيا و ساير شهرهای مهم آمريكا می آمد. در سال ،1962 اگر نقش «سلرز» در «جاده هنگ كنگ» را هم به حساب آوريم شش فيلم از او به نمايش درآمد. اگر «پيتر سلرز» و «نمايش احمق ها» در كار نبود، «بيتل ها» هم به جايگاهی كه به آن دست يافتند نمی رسيدند. در اواسط دهه 50 «سلرز» در كنار پخش برنامه های راديويی اش به ضبط برنامه های كمدی روی آورد (كه اغلب توسط «فرانك موير» و «دنيس نوردن» نوشته می شدند). در بعضی از قسمت های آن همان شخصيت های «نمايش احمق ها» مثل پسربچه «بلوباتل» كه يك «ملودی بی پايان» و طاقت فرسا اجرا می كرد حضور داشتند و بقيه هم به درآوردن ادا و اطوارهای مد روز می پرداختند. وقتی بر و بچه های «ليورپول» به «مارتين» كه قرار بود مسئوليت ضبط نوارهايشان را به عهده گيرد معرفی شدند سابقه و گذشته او در موسيقی جاز برايشان اهميت نداشت، برای آنها مسئله مهم اين بود كه او با «سلرز» و «ميليگان» كار كرده بود. هنگامی كه «بيتلز/ بيتل ها» تصميم به ساخت يك فيلم گرفتند «والتر شنسون»، تهيه كننده يكی از فيلم های موفق «سلرز» با عنوان «موشی كه غريد» را به عنوان تهيه كننده و همچنين «ريچارد لستر» كارگردان، كه فيلم «دويدن، پريدن و ايستادن» را برای «سلرز» و «ميليگان» كارگردانی كرده بود، به عنوان كارگردان برگزيدند. سال بعد «سلرز» برای اهدای دو جايزه «گرمی» به «بيتل ها» برگزيده شد.

«سلرز» با يك نمايش جنون آميز راديويی و چند نوار برنامه های كمدی موفقيت و شهرت زيادی كسب كرد. كمدين ها و به خصوص آنهايی كه در تقليد و ادا درآوردن مهارت دارند در پس نقش هايشان ناپديد می شوند و اگر نمايشی كه مشهورشان كرده است را رها كنند در به تصوير كشيدن شخصيتی منسجم بر روی پرده سينما ناتوانند. اين مسئله در مورد كمدين های مشهور تلويزيونی صدق می كرد اما «سلرز» با معضل بزرگ تری دست به گريبان بود: او در حال انتقال از يك رسانه سمعی به يك رسانه بصری بود. شايد طرفداران راديويی «سلرز» نمی دانستند كه او چه شكلی است و وقتی كه او را ديدند ديگر كشته و مرده يك مرد چاق و خپل نبودند. اما «سلرز» تغير و ناپايداری صدايش را با استفاده از كلاه گيس ها و دماغ های مصنوعی به يك تغير تصويری بدل كرد و با ظاهر شدن در نقش پيرمردها و پيرزن ها گستره جديدی را در دنيای هنرپيشگی خلق كرد. تماشاگران در هر فيلم با شخصيت جديدی از او روبه رو می شدند و هر بار برای يافتن يك «سلرز» متفاوت به سينما می رفتند. چند سال بعد سر صحنه فيلمبرداری «پلنگ صورتی» غريبه ای از او پرسيد: «شما پيتر سلرز هستيد؟» او جواب داد: «امروز نه». آن روز او «بازرس كلوزو» بود. در اولين موج از محبوبيت سينمايی «سلرز»، عكس العمل ها بسيار خوب بودند و تعريف و تمجيدها به سويش سرازير شدند. او با «الك گينس» مقايسه می شد، مشهورترين كمدين بريتانيايی در دهه پس از جنگ. «گينس» با بازی در هشت نقش متفاوت در فيلم «قلب های مهربان و تاج ها» به يك ستاره تبديل شده بود. سال ،1959 «سلرز» سه نقش در فيلم «موشی كه غريد» بازی كرد. فيلمی كه در ايالات متحده ـ جايی كه در آن طنز سياسی با رنگ و بويی از صلح طلبی بيشتر از بريتانيا طرفدار داشت ـ او را مشهور ساخت. در آن سال «سلرز» با فيلم «من خوبم جك» كه يك طنز اجتماعی تند و تيز بود در بريتانيا به يك موفقيت بزرگ دست يافت و سال بعد در مراسم اهدای جوايز بريتانيا عنوان بهترين بازيگر نقش دوم را به دست آورد. رقبای او «ريچارد برتن»، «پيتر فينچ» و «لورنس اوليويه» بودند.

«جاناتان ميلر» با وجودی كه هميشه نسبت به محبوبيت ازلی و ابدی «سلرز» مشكوك بود اذعان داشت كه: «سلرز شورشی تر، جذاب تر و مدرن تر از اوليويه است. » عجيب بود. يك كمدين - مقلد كسی كه هميشه به عنوان يك كمدين سطحی كه هيچ گاه زير پوست شخصيت هايش نمی رود شناخته می شد ـ جذاب تر از مردی به حساب می آمد كه بزرگ ترين كمدين قرن شناخته شده بود. بله زمانی منتقدان بزرگ با اميدواری و جديت درباره «سلرز» چنين می انديشيدند. با اين وجود تمام كسانی كه درباره «سلرز» اظهارنظر می كردند يك «اما» به گفته هايشان می افزودند. «ميلر» عقيده داشت: «سلرز شبيه به يك زباله دانی بود. با هر نقشی كه بازی می كرد پر و خالی می شد و سپس همانطور تهی و بی شكل باقی می ماند. مثل افراد زيادی كه می توانند شخصيتشان را تغيير دهند، او هم قادر به اين كار بود زيرا اصلا شخصيتی از آن خود نداشت. » كوبريك نيز عقيده داشت كه: «كسی شبيه به پيتر سلرز وجود ندارد. » از نظر «هال»: «در اين حرفه داشتن استعداد به تنهايی كافی نيست. بايد استعداد اين را هم داشته باشيد كه بتوانيد استعدادهايتان را كنترل كنيد و من فكر می كنم «سلرز» عاری از اين استعداد بود. » او حوصله و انضباطی كه سينما می طلبيد را نداشت تا بتواند بازی اش را چهارصد مرتبه تازه نگاه دارد. سر صحنه فيلمبرداری در همان برداشت چهارم خسته می شد. «بليك ادواردز» كارگردان فيلم «پلنگ صورتی» درباره «سلرز» می گفت: «فكر می كنم كه او بخش بزرگی از زندگی اش را در جهنم به سر برده باشد. »

«نمايش احمق ها»، «سلرز» و «سكومب» را به دو بت تبديل كرد. در حالی كه «ميليگان» كه نزديك به 232 نيم ساعت برای اين برنامه متن نوشته بود به يك مرد خسته و عصبی تبديل شده بود. آن دو می توانستند در سينماها و سالن های موسيقی ظاهر شوند و برای «نمايش يكشنبه»بازگردند اما «ميليگان» به تفكراتش زنجير شده بود و بی وقفه متن می نوشت. او در تاريخچه «داستان: احمق ها» می گويد: «يك متن می نوشتم و بعد مجبور بودم تا پنج روز بعد يك مطلب ديگر هم آماده كنم، يك نيروی نامريی مرا به سوی مرگ می راند. » بعد از هشت فصل، او تا حد يك شكست روحی و عصبی پيش رفت. به مدت چند سال نمايش از پنج قطعه تشكيل شده بود. تا پايان فصل چهارم «احمق ها» هنوز فرم نهايی خود را نيافته بود: يك داستان منفرد به اضافه دو ميان پرده. اما آنهابه بازی صرف اكتفا نكردند. «نمايش احمق ها» به خاطر توانايی های «سلرز» و همچنين به خاطر دادائيسم كلامی «ميليگان»، بازی با كلمات و حافظه دايرةالمعارف گونه آنها برای موسيقی های فكاهی و طنز، بسيار پيشرفت كرد. بريتانيا چند سال پس از آمريكا به استقبال تلويزيون رفت و در طول دهه 50 شنوندگان انگليسی بيشتر سرگرمی شان را از برنامه های راديويی تأمين می كردند. «نمايش احمق ها» بيشترين شنوندگانش را در آخرين فصل يعنی سال 1960 به دست آورد. اين برنامه درست به اندازه تلويزيون سرگرم كننده بود. سوررئاليسم سيال «ميليگان» ـ به جز توسط شنوندگانش ـ غيرقابل رويت بود. به همين خاطر بود كه به راديو عشق می ورزيد: «جايی كه تصاوير بهترند، چرا كه در آن سوی چشمانتان شكل می گيرند. »

«نمايش احمق ها» يك خوشامدگويی به صداهای گوناگون «پيتر سلرز» در گوش عموم شنوندگان به حساب می آمد. اما در حرفه سينما او بايد به خانواده بی سروته شخصيت های كميك سده های ميانه كه در فيلم های انگليسی اجتماع كرده بودند می پيوست: «دارودسته بريتانيايی ها». هر كدام از آنها يك تيپ مذهبی يا اجتماعی متفاوت را به نمايش می گذاشتند و هر كدام يك نمونه انسانی برای فيلمنامه نويسان و شنوندگان بودند. بسياری از آنها در راهی كه «سلرز» برای تبديل شدن از يك بازيگر به يك ستاره طی كرده بود بارها و بارها به همراه او ظاهر شده و حتی تعدادی از آنها عضو گروه «نمايش احمق ها» بودند. تيپ های شخصيتی معمولا از سيستم طبقاتی بريتانيا منشا می گرفتند. هنرپيشگان در ميان طبقه اعيان و اشراف و طبقه كارگران در نوسان بودند. كمدی گاه موضعی متعصبانه و نژادپرستانه به خود می گيرد. مبالغه و اغراق می كند. مبالغه و اغراق در خصوصيات قومی و محلی (كه شايد حتی وجود خارجی هم نداشته باشند) و تاكيد بر تفاوت ها و گرفتن بيشترين نشاط و تاثير از آنها. در قرن نوزدهم، بريتانيا موفق شد از تمام جهان پيشی بگيرد. در قرن بيستم بريتانيايی ها امپراتوری خود را از دست دادند اما شخصيت ها و شهروندان خود را در قالب كاريكاتور حفظ كردند. اين هجو تنگ نظرانه و اين كمدی بيگانه ستيزانه حاكی از اين بود كه خارجی ها تا جايی كه قابل شناسايی باشند، مسخره و مضحكند به اين گناه كه از هنجارهای سفيد و از هنجارهای انگليس تخطی كرده اند. برای يك انگليسی سفيد مانند «سلرز» بازی در نقش «فومانچو» يا دكتر «بانرجی» متضمن اين بود كه يك هنرپيشه هندی يا چينی واقعی در اين نقش ظاهر نشود. بنابراين «سلرز» رنگ و روغن بسيار غليظی را در نسخه بريتانيايی الجولسون سياه چهره به كار برد و نتيجه اين شد: يك چهره قهوه ای رنگ. «سلرز» كه شايد هيچ گاه درباره آداب و رسوم بازی در نقش شخصيت های كمدی از ساير ملت ها و سرزمين ها مورد سوال و جواب قرار نگرفته بود قاطعانه عاری از نژادپرستی بود. اين طبيعت دومش بود. در هند و در طول جنگ دستار به سر می بست و با گريم تيره رنگ مانند افسران ارتش هندوستان از خيابان ها عبور می كرد. در اولين كار سينمايی اش «رز سياه» در سال ،1950 بايد صدای هنرپيشه مكزيكی «آلفونسو برويا» كه در نقش يك چينی قرون وسطايی ظاهر شده بود را دوبله می كرد.

با اين همه بايد انديشيد: «نظر هندی ها درباره «سلرز» هندو چه بود؟» شايد نظر مثبتی داشتند. چرا كه در سال 1962 سخنگوی مهمان جامعه هندوان در دانشگاه كمبريج بود. گذشته از اين، فيلم هايی كه «سلرز» در آنها بازی می كرد زبان بسيار تند و تيزی داشتند و تيرهايشان را به همه سو پرتاب می كردند. فيلم «كارلتون براون از اف. او» ساخته «برادران بولتينگ» هجويه ای بود بر «سرويس خارجی بريتانيا» و خارجی هايی كه از بی معنايی و پوچی كسل كننده آن سوءاستفاده می كردند: بچه پولدار نجيب زاده ای به كشور تازه تجزيه شده ای مثل «كره» يا «ويتنام» می رسد و می پرسد: «اين طرف ها چيزی برای كشتن نيست؟» و «تری توماس» متعصبانه و تلخ پاسخ می دهد: «فقط بومی ها. » هجويه ديگر «بولتينگ ها» فيلم «من خوبم جك»، يك قصه عبوس سياسی است. «آقای اسميت» فرانك كاپرا، بی هيچ پايان خوشی پايان می گيرد. از نظر «بولتينگ ها» دنيا جای كثيفی است و هر كسی كه سعی در سروسامان دادن به آن داشته باشد ديوانه است. «فرد كيت» يك جامعه شناس با سبيل هيتلری كه «سلرز » نقش آن را بازی می كند درباره طبقات پايين اجتماع داد سخن می دهد اما از طرفی نگران است كه سياه ها شغل همقطارهايش را اشغال كنند. بريتانيا در اين برهه جامعه ای طبقاتی بود و كمدی با آن مقابله می كرد؛ چه در برابر راهكارهای قديمی و چه درتضاد با طرح هايی كه سعی داشتند جايگزين آنها شوند. «سلرز» از جبهه گيری های سياسی خودش چيز زيادی بروز نمی داد اما در مقاطع خاص و تعيين كننده عكس العمل اش قاطعانه بود.

هر چند كه در نهايت فيلم هايش حال و هوای سياسی - اجتماعی و لحن گزنده و نيشدارشان را از دست دادند. او هيچ گاه يك هنرپيشه فعال و اهل مبارزه نبود. نقش هايی كه پيشنهاد می شدند را بازی می كرد و كماكان همان تكنيك های قبلی اش در نمايش «احمق ها» را به اجرا می گذاشت: پيدا كردن يك صدا برای شخصيت مورد نظرش و سپس ساختن يك وجود فيزيكی به دور آن. او در يك برزخ به سر می برد، در يك گذار از ذهن به حضور از يك بازيگر محلی بريتانيايی به يك ستاره بين المللی تبديل شده بود، از بازيگری كه فقط صدا بود (راديو) به كسی كه يك سر حركت و پانتوميم بود تبديل می شد (كمدی های «پلنگ صورتی» اثر «بليك ادواردز»). بزرگ ترين قدم هايی كه برای عبور از اين مرز برداشت بازی در دو فيلم «كوبريك» (در نقش «كلير كويلتی» در «لوليتا» و در نقش های «سركار آر. آ. اف»، «رئيس جمهور آمريكا» و «دانشمند آلمانی» در «دكتر استرنج لاو» بود. در اين دو فيلم «سلرز» نشان داد كه هنر كمدی اش جسورانه تر، زنده تر و شايد خشن تر شده است. از آن پس، او در مركز تمام فيلم هايش قرار داشت و در جست وجوی شخصيتی پايدار، خوشايند و جذاب بود كه تماشاگران بين المللی سينما آن را به عنوان «پيتر سلرز» بشناسند.


حميد رضا ابك: بيستمين قرن زندگی بشر، پس از ميلاد آن ناجی افسانه ای، بيش از آن كه قرن رشد و توسعه تكنولوژی باشد، قرن اعتراض و انتقاد عليه آن بود. بشر زياده خواه قرن نوزدهمی، اندك اندك از انبوه درختان جنگل ها كاسته بود و ذره ذره آب های بيكران اقيانوس های باستانی را آلوده كرده بود. اما داستان انسان تكنولوژيك قرن بيستمی فرق می كرد. حالا ديگر بحث بر سر كاغذ شدن درخت و پلاستيك شدن نفت نبود. كله گنده های آلمانی در گوشه دنجی از قاره جديد جمع شده بودند تا عقل هايشان را روی هم بريزند و چيزی از آستين شان در بياورند كه عقل هيچ ديارالبشری به آن قد ندهد. مندليف بيچاره در خواب هم نمی ديد كه اوپنهايمر آمريكايی شده، با دستكاری و تحريك يكی از عناصر گوشه گير جدول تناوبی او، مقدمات ساخت بمب اتم را فراهم كند و اين امكان را در اختيار صاحبان دنيای ديوانه ديوانه بگذارد تا با فشار دادن دكمه ای دمار از روزگار كسانی كه نام نگونسار دشمن بر پيشانی شان حك شده در آورند. انتقادها آغاز شد. ابتدا همه می گفتند اختراع بمب اتم، نادرست و ناپسند بوده و اصلا نبايد انجام می شده است. بعد كه ديدند وصله هايی مانند «درست» و «نادرست» و «شايست» و «ناشايست» به اين سادگی ها آويزان يك اختراع يا پيشرفت علمی نمی شود، اعلام كردند كه تكنولوژی شمشير دودمی است كه بسته به اينكه در اختيار چه كسی باشد، نتيجه های مختلفی به بار می آورد؛ همان قضيه تيغ دادن به دست سياهپوست الكلی.

هر چه كه بود پای عالمان به محاكم قضايی گشوده شد و بسياری از آنها هم تصميم گرفتند به جای آزاد كردن انرژی های نهانی در گوشه و كنار، به دنبال اختراع آی سی ها برای جمع كردن اطلاعات از هم گسيخته در يك گوشه بروند و كم كم هم كار را به ساختن ميكروپروسسورهای آن چنانی بكشانند. اما ای كاش داستان به همين جا ختم می شد. هر چه كامپيوترها پيشرفته تر شدند، سلاح های نظامی پيچيده تر شدند. هر چه ابزارهای حفاری بهتری اختراع شد، چاه های نفت بيشتری استخراج شد و هر چه نفت بيشتری استخراج شد، پلاستيك های غيرقابل بازيافت بيشتری به طبيعت افزوده شد. شيرتوشير بی نظيری بود. همه چيز به همه چيز ربط پيدا كرده بود و دستورالعمل هايی از نوع ضرورت بازگشت به دنيای قديم و الاغ سواری و برگ موپوشی هم دردی را دوا نمی كرد. درمان درد به جای خود، حتی هنوز كسی صورت مسئله را هم تشخيص نداده بود. تا اينكه مارتين هايدگر آلمانی رساله «پرسش از تكنولوژی» را نگاشت. آنها كه اين نوشته را خواندند، فهميدند كه قضيه به اين سادگی هم نيست. (بگذريم از آنكه فيلسوف آلمانی چنان اثر پيچيده و تودرتويی آفريده بود كه خواندنش هم كار حضرت فيل بود و خيلی از آنها كه ادعا می كردند آن را فهميده اند از عهده روخوانی اش هم برنيامده بودند. ) هايدگر ادعا كرده بود كه تكنولوژی امروزی به هيچ وجه برابر با آن چيزی كه ارسطوئيان قديم «فن» می ناميدند نيست.

زمانه ای كه ما در آن به سر می بريم زمانه تكنولوژی است، بدين معنا كه تقدير بشر امروز بر اين الگو سرشته شده كه هر «چيز»ی تنها «ابزار» يا «شی»ای در اختيار انسان باشد برای رفع هر چه بيشتر احتياجات پايان ناپذير و دست يافتن به افق های هر چه دوردست تر. حتی اجداد ارسطو نيز در روياهای باستانی شان چنين روزگاری را نمی ديده اند. به همين دليل است كه برون رفتن از سيطره اين زمانه بی سامان، نه به مدد تجديد نظر در زياده خواهی ها ميسر می شود و نه به ياری تمركز اراده جمعی برای استفاده «خوب» از ابزارهای در دست. اينكه راه حل هايدگر برای رهايی از اين زمانه عسرت چه بود، موضوع اين يادداشت نيست. مهم اين است كه انتشار اين رساله بی نظير، تلاطم عجيبی در ذهن و جهان انديشيمندان قرن بيستمی ايجاد كرد. سيل انتقادها و اعتراض ها عليه استفاده از اتومبيل، تخريب محيط زيست، حفاظت از منابع طبيعی و صدها موضوع ديگر روانه صفحات نگونبختی شد كه از همان درخت هايی ساخته شده بودند كه قرار بود حفظشان كنيم. جالب اينكه معلوم شد بسياری از اين نويسندگان و محققان، مخصوصا آنها كه در كشورهای جهان چندم می زيستند، خيلی هم كاری به كار هايدگر نداشته اند.

آنها پرسش از تكنولوژی را صرفا بهانه و دستاويزی برای استناد و ارجاع قرار داده بودند و باز هم حرف های هميشگی خودشان را می زدند؛ سوار بر ليموزين های آن چنانی می شدند و با تلفن های همراه به دفاتر نشريات زنگ می زدند و هر چه از دهنشان در می آمد نثار تكنولوژی بدبخت و بينوا می كردند. خنده دار اينكه مردم هم چندان گوششان به اين حرف ها بدهكار نبود. آنها حاضر بودند نيمی از جنگل های كشورشان را از دست بدهند، اما حداقل در تامين معاش روزمره شان در نمانند.(چرا كه مدت ها بود می ديدند هم جنگل هايشان را از دست می دهند و هم زندگی شان را. تكنولوژی گوشش به اين غرغرها بدهكار نبود) به هر حال مردم و متفكران به يك همزيستی مسالمت آميز رسيده بودند كه اينها مصرف كنند و آنها فرياد زنند (عيسی به دين خود، موسی به دين خود). اما اين تعادل هر از چند گاهی به هم می خورد. آغاز هر جنگ، شروعی برای اوج گرفتن انتقادها و اعتراض ها بود. تريبون ها، روزنامه ها، كتاب ها و بيانيه ها منتظر بودند كه جنگی در گوشه ای در بگيرد تا غرش های سهمگين شان را نثار آن فلان فلان شده هايی كنند كه باعث و بانی پيشرفت های نظامی شده بودند. كار به جايی رسيد كه برخی آرزوی زمانه جنگ های تن به تن را كردند و كشتن ديگری با شمشير و نيزه را شرافتمندانه تر از كشتارهای ناشی از بمب و نارنجك دانستند. الحمدالله، آمارها هم هميشه در خدمتشان بود: هزاران كشته و مجروح در جنگ جهانی دوم، كرور كرور كودك قتل عام شده در بمباران هيروشيما، دسته دسته آواره و زيان ديده در جنگ شوروی و افغانستان. برخی از متفكرانی كه شأن شان را بالاتر از اين می دانستند كه از صلح دفاع كنند و نسبت به ماهيت جنگ، ميان هر دو گروهی كه می خواهد باشد، اعلام انزجار كنند، هوار كشيدند كه همه بدبختی ها از فناوری است. اگر می خواهيد نجات پيدا كنيد (با توجه به رساله پرسش از تكنولوژی) غول بی شاخ و دم تكنولوژی را از بين ببريد (به خاطر داريد كه اين افراد خيلی هم سر از رساله هايدگر در نياورده بودند كه ببينند حالا بايد با اين كره از مادر بزرگ تر چه كنند. ) اما آيا واقعا همه تقصيرها به گردن تكنولوژی بود.

حتی اگر در مورد همه جنگ های بين المللی هم اين تحليل را بپذيريم، در مورد آخرين جنگ رخ داده در ربع مسكون كره آبی ـ خاكی دچار مشكل خواهيم شد: كشوری با حدود بيست و پنج ميليون نفر جمعيت و بيش از نيم ميليون مترمربع وسعت كه از توان نظامی برجسته ای برخوردار است و لشكری بالغ بر دويست هزار نفر دارد و فرمانده اش هم جزو ديوانه ترين موجوداتی است كه تاريخ به خودش ديده، ظرف بيست و يك روز تسخير می شود. آمار كشته ها باورنكردنی است: كمتر از ده هزار نفر برای كشور اشغال شده و كمتر از دويست نفر برای لشكر اشغالگر. اضافه كنيد كه بمب ها و موشك های به كار گرفته شده در اين جنگ از بالاترين ظرفيت های تخريبی برخوردار بوده اند و آخرين فرآورده های تكنولوژيك در ساخت آنها به كار رفته بوده.

پرسش چهار جوابی: چه اتفاقی افتاده است؟ الف) جنگ مذكور چيزی جز يك تبانی و ساخت و پاخت بزرگ نبوده و دعوا صرفا بر سر جهيزيه مادربزرگ بوده است. ب) آخرين فرآورده های تكنولوژيك، چندان هم مدرن نبوده اند و حتی عرضه نابود كردن چندين فروند بشر بی دست و پا را هم نداشته اند. ج) همين تعداد كشته هم خيلی زياد است و اگر در جنگ فوق الذكر از سلاح های سرد استفاده می شد قضيه خيلی زودتر و بی دردسرتر فيصله می يافت. د) (راهنمايی: منتقدان تكنولوژی اين گزينه را انتخاب نكنند). تكنولوژی جديد اشغالگران را قادر ساخته است تا با خسارات كمتری به پيروزی دست پيدا كنند. اگر بمب های هدايت شونده ليزری با اغتشاشاتی كه بر سر مسير آنها ايجاد می شد، منحرف می شدند و فجايع ناخواسته ای را پديد می آوردند، سيستم های هدايت مختصاتی (GPS) اين امكان را فراهم آورده اند كه بمب ها و موشك ها دقيقا در همان نقطه ای فرود آيند كه بايد می آمدند. مكان مشخصی را در هر جايی كه می خواهيد انتخاب كنيد، موشك شما تضمين می دهد كه حتی اگر سنگ هم از آسمان ببارد فقط در همان جا فرود بيايد (اينكه حالا نيروهای نظامی در بيمارستان ها و مناطق غيرنظامی سنگر بگيرند و اوضاع را پيچيده كنند، ديگر تقصير سيستم های هدايت كننده نيست. ) منتقدان پيشرفت های تكنولوژيك در برابر انتخاب حساسی قرار گرفته اند. آنها از يك سو می توانند كماكان به غرولندهای فلسفی يا غيرفلسفی خود ادامه دهند و چشمانشان را بر صورت مسئله ببندند. از طرف ديگر هم می توانند نيم نگاهی به ناگزيری پيشرفت های علمی و فنی داشته باشند و در عين ابراز تاسف و تذكر نسبت به معايب تكنولوژی، از هنر آن هم بگويند و از بهر دل عامی چند، نفی حكمت نكنند.


ترجمه حامد صرافی زاده

بهترين سكانس:برخورد نزديك از نوع سوم (استيون اسپيلبرگ 1977)

سكانس آغازين فيلم يكی از جسورانه ترين سكانس هايی است كه تا به حال در فيلمی متعلق به جريان اصلی سينما ديده ام. فيلم در يك صحرا شروع می شود. صحرايی توفانی كه چند هواپيمای آمريكايی به طرز اسرارآميزی (در سال 1945) در آنجا مفقود شدند. سربازانی كه هواپيماها و سربازان آمريكايی را پيدا كرده اند، شروع می كنند به داد و فريادزدن و جملاتی را با زبان های اسپانيايی، فرانسوی و انگليسی به زبان می آورند. برای پنج دقيقه فقط شاهد ديالوگ، باد، سردرگمی و حس انتظار و حيرت هستيم. «برخورد نزديك از نوع سوم» داستانی حماسی درباره زندگی موجودات بيگانه است. اما فيلم با وجوهی انسانی شروع می شود. تماشاگران متوجه می شوند كه اتفاق عجيبی رخ داده است اما ما تا پايان فيلم از قصد و هدف موجودات بيگانه سر در نمی آوريم. لحن و حال و هوای سكانس آغازين فيلم شلوغ، اسرارآميز و مبهم جلوه می كند كه به نظرم خيلی جذاب و دوست داشتنی است.

بدترين سكانس

روز استقلال (رولند امريخ 1996)

اما برخلاف، «برخورد نزديك از نوع سوم» اين فيلم هيچ حسی از انتظار را در شما ايجاد نمی كند و هيچ جايی برای كشف باقی نمی گذارد. در يكی از سكانس های پايانی فيلم، از كشور آمريكا تقاضا می شود كه جهان را از شر موجودات بيگانه نجات دهد و از آن در برابر آن ها محافظت كند. موجوداتی كه كاخ سفيد را ويران كرده اند و قصد دارند كره زمين را نيز با خاك يكسان كنند. به نظرم تمام اين سكانس يك ورسيون فانتزی از سياست خارجی آمريكا است (دنيا بی پناه و پشتيبان است. جهانيان به كمك نياز دارند. آن ها كوركورانه از حمايت آمريكايی ها استقبال می كنند). اصلا تمام فيلم روايتی علمی ـ تخيلی از سياست آمريكاست. بقيه فيلم هم همان تصاوير كليشه ای هميشگی است (بازيگران جملات انگليسی را شمرده شمرده و با لهجه دهه 40 به زبان می آورند و موجودات بيگانه، موجوداتی بد و خبيث هستند). حتی جلوه های ويژه نيز در جاهايی از فيلم تبديل به يك مضحكه احمقانه تمام عيار می شوند. انگار كه شعور تماشاگر به هيچ گرفته می شود. همين طور كه سكانس مورد نظر نشان می دهد، بدون ديالوگ های خوب و شخصيت پردازی مناسب، نه تنها اين فيلم بلكه ارتباط برقرار كردن با هر فيلمی، كاری طاقت فرساست.

بهترين سكانس

هشت و نيم (فدريكو فلينی 1963)

سكانسی در اين فيلم وجود دارد كه جزو محبوب ترين سكانس های زندگی ام است. علت اين محبوبيت هم به خاطر اين است كه اين سكانس يك مثال صددرصد واقعی از زجر كشيدن است. اين كه چگونه يك فرد مدام توسط افراد ديگر زير نظر است و حضور پيدا و پنهان شان آرامش او را به هم می ريزد. كارگردانی محترم و متشخص (با بازی مارچلو ماستريانی) به بيمارستان روانی می رود. همزمان تمامی عواملی كه در فيلم او حضور دارند، برای اين كه او را همراهی كنند با او به بيمارستان می روند. سكانس مورد نظر نمای ساده ای است، كه در حمام اتفاق می افتد. كارگردان تنهاست. ناگهان صدای زنگ تلفن به گوش می رسد و اندام كارگردان با هر زنگ تلفن در خود جمع و جمع تر می شود. اين سكانس ابزورد به نظر می رسد. (در حمام تلفنی وجود ندارد، اما او نمی تواند خود را از زنگ ها و آزار و اذيت ديگران خلاص كند) فكر می كنيد من می توانم حس او را درك كنم بله صددرصد. اين همان موبايل من است كه هميشه و در هر حالی زنگ می زند و می خواهم از آن فرار كنم.

بدترين سكانس

ناتينگ هيل (راجر ميچل 1999)

اين سكانس كه می خواهم برايتان بازگو كنم، نوعی نگاهی كليشه ای به همان مقوله آزار و اذيت يك فرد توسط جمع است، بدون اين كه بتواند واقعيت آن را نشانمان دهد. بازيگری مشهور با بازی جوليا رابرتز، كه چند سكانس قبل عاشق شده، پس از شنيدن صدای زنگ در، به اميد ديدن پسری كه عاشقش شده، به سمت آن می رود. با باز كردن در، ناگهان با گروهی از عكاسان روبه رو می شود. او به طرز ناگهانی و به سرعت حالتش را از خوشحالی (كه ناشی از ديدن پسر بوده) به جيغ و فريادی فوق العاده احمقانه كه بر سر او می زند تغيير می دهد. من هيچ بازيگری را نمی شناسم كه اين گونه رفتار كند. هيچ وقت كليشه ها را دوست نداشتم. آن ها هيچ وقت مرا مجذوب خود نمی كنند. به نظرم كل اين سكانس بدقواره و بی ظرافت است. [جالب اين كه بهترين سكانس راجر ميچل از ميان فيلم های آنت كی السن (بدبياری های كوچك) انتخاب شده بود.


بزرگداشت عينی

خبرنگار بی بی سی فارسی زرينه خوشوقت در دوشنبه، خبری از بزرگداشت صدرالدين عينی نويسنده تاجيك گزارشی تهيه كرده كه بخشی هايی از آن را می خوانيد. هفته گذشته در شهر دوشنبه، پايتخت تاجيكستان از صد و بيست و پنجمين سالگرد تولد صدرالدين عينی، پايه گذار ادبيات نوين فارسی تاجيكی تجليل به عمل آمد. صدرالدين عينی در سال 1878 ميلادی در روستای ساكتره امارت بخارا تولد شده است و در آغاز قرن 20 ميلادی در ميان روشنفكران بخارا از شهرت زيادی برخوردار بود. عينی همراه با عده ای از روشنفكران بخارايی از مقامات وقت امارت بخارا خواستار اصلاح نظام آموزش و پرورش شده بودند. از اين رو صدرالدين عينی و برخی ديگر از شخصيت های فرهنگی تاجيك در بخارای آن زمان از سوی حكومتداران مورد تعقيب و فشار قرار گرفتند. در سال 1917 عينی و عده ای از روشنفكران ديگر تاجيك زندانی شدند و عينی محكوم به 75 دره يا ضرب چوب شد. سپس انقلابيان روس عينی را از زندان اميربخارا نجات دادند. صدرالدين عينی از اوايل دهه 1930 ميلادی در تاجيكستان زندگی كرده است. وی آثار زيادی به ميراث گذاشته است كه تذكره «نمونه های ادبيات تاجيك» و اثرهای منثور «جلادان بخارا»، «داخنده»، «غلامان»، «آدينه»، «مرگ سودخور» و نيز «يادداشت ها» جزو برجسته ترين آثار اين نويسنده بزرگ تاجيك محسوب می شوند. از ميان آثار او «يادداشت ها» به همت زنده ياد سعيدی سيرجانی در ايران نيز منتشر شده است. سيدعلی موسوی گرمارودی، رايزن فرهنگی ايران در تاجيكستان درباره محبوبيت صدرالدين عينی در ايران می گويد: «استاد صدرالدين عينی از نخستين قلم به دستان و روشنفكران تاجيكستان است كه كشور ايران می شناسد. اين قبل از همه به دليل «يادداشت ها»يش است. زيرا اولين كتابی كه به اين حجم و با فارسی تاجيكی در ايران منتشر شد همين «يادداشت ها»ی عينی بود و با اين اهميت و اين شيوايی و زيبايی كشش بسياری داشت به جهات مختلف. يكی به جهت اينكه اين «يادداشت ها» حاوی سرگذشت بسيار پرنشيب و فراز خود عينی بود و ديگر اينكه مردم ايران را با همزبانان آنها و كاربرد لغات نغز و زيبا كه شايد در خود ايران مهجور مانده بود آشنا كرد. » در محفل بزرگداشت از سالگرد روز تولد صدرالدين عينی عبدالباری راشد، رئيس فرهنگستان علوم افغانستان به همراه عده ای از محققين افغان شركت داشت.

نامه انجمن كليميان

نشريه افق بينا در شماره اخير خود نامه ای از انجمن كليميان تهران را خطاب به رئيس قوه قضاييه منتشر كرده است كه در آن كليميان تهران به «توهين هايی كه نسبت به دين يهود و يهوديان صورت می گيرد و در برنامه های راديو و تلويزيون، مطبوعات و برخی كتاب ها می آيد اعتراض كرده اند». به پيوست اين نامه مواردی از شواهدی آمده كه انجمن كليميان برای مدعای خود آورده است نمونه های نخستين آن را كه به مطبوعات مربوط می شود در اينجا می خوانيد:

1 - روزنامه جمهوری اسلامی در خبری كذب در ستون «جهت اطلاع» مورخ 81/2/14 اظهار داشت كه يهوديان، خون انسان را در غذای شب عيد خود می ريزند و آن را يك عادت قديمی يهوديان دانست.

2 - روزنامه نوروز مورخ 81/4/16 در ستون «پرسش و پاسخ های اينترنتی» برپايی رستاخيز را منوط به نابودی يهوديان به دست مسلمانان اعلام كرد.

3 - روزنامه جام جم مورخ 81/9/5 به دروغ چنين نوشت كه «متون يهودی از ملت های غيريهود، با عنوان «گوييم» ياد می كند كه در زبان عبری معانی گوناگونی چون [...] دارد» (از ذكر نام آنها خودداری شده است.)

لازم به ذكر است كه تنها معنای اين لغت كه در تمام فرهنگ های لغت عبری مندرج است و متن تورات نيز طبق آن معنا ترجمه می شود، «امت ها» و «قوم ها» است و مابقی عبارات، باورهای بی پايه و اساس نويسنده مقاله است.

4 - هفته نامه يالثارات الحسين، ارگان انصار حزب الله، در شماره 204 مورخ 81/9/6 در گفت وگو با حجت الاسلام والمسلمين سيد ابوالفتح دعوتی، اين عبارت تحريك آميز را تيتر كرد: «بر طبق وعده الهی، فلسطين جهنم قوم يهود خواهد شد. » وی ضمن بيان انواع توهين ها به ملت يهود، اظهار می دارد كه «وعده هلاكت نهايی يهود داده شده است. » همين هفته نامه در شماره 212 مورخ 81/11/2 در تشريح دوباره موضوع، اعلام كرده است: «... صهيونيست ها، برای اينكه برادران يهودی خود را از عواقب كارهای خود درامان بدارند و اقليت های يهودی بتوانند در ساير ممالك، آزادانه آمد و رفت كنند و فعاليت كنند، حساب خوشان را از يهوديان جدا كردند و نام صهيونيست را برای خود انتخاب كردند كه اين يك حيله و ترفند است. . . » و با اين اظهارنظر، همه يهوديان را جزء صهيونيست ها محسوب كرده و حتی كلام حضرت امام (ره) را درباره تفكيك صهيونيسم و يهوديت نفی می نمايد.

5 - روزنامه كيهان در سرمقاله مورخ 81/9/7 خود چنان اعلام می دارد كه موجب تشويش افكار خوانندگان خود می شوند. از اينكه ملاك تفاوت يهودی و صهيونيست چيست و مسلمانان چگونه بدون تحقيق و مراجعه به دادگاه عادل، بايد، طبق حكم خدا، امنيت يهوديان را در هر نقطه جهان و در هر شغل و منصبی كه هستند به خطر اندازند، هيچ ذكری به ميان نمی آيد. روشن است كه زدن برچسب صهيونيست، امری است آسان و دستمايه ای برای تسويه حساب های شخصی و اعمال جنايت عليه پيروان دين حضرت موسی كه بعضی افراد موذيانه آن را تشويق می كنند. همين روزنامه در مقاله ای با عنوان «سنت های الهی و قداست های دينی» (مورخ 81/9/19) اظهار اميدواری می كند كه خداوند به زودی قوم يهود را «به سختی مجازات» خواهد كرد.

پل سن لوئيز ری

بعد از سال ها كه بحث و جدل درباره رابطه سينما و ادبيات بالا گرفته بود و سينماگران به اين نتيجه رسيده بودند كه بهتر است كم تر به سراغ داستان های مكتوب بروند، دوباره بازار اقتباس از داستان رونق گرفته و بهترين فيلم های سال آن هايی هستند كه در اصل رمان يا داستان كوتاه و بلند بوده اند. بهترين نمونه های اين يك سال هم يكی «ساعت ها» ساخته «استيون دالدری» است كه از روی رمان جايزه برده «مايكل كانينگهام» ساخته شد و يكی ديگر هم «آمريكايی آرام» است كه در اصل رمانی است متعلق به «گراهام گرين» نويسنده نامدار آمريكايی كه «فيليپ نويس» آن را كارگردانی كرد. يكی از آخرين رمان هايی كه قرار است فيلم شود «پل سن لوئيز ری» نام دارد و رمان مشهوری است از «تورنتن وايدلر. » اين رمان را كه يكی از ستون های ادبيات داستانی قرن بيستم می دانند و چند سال پيش ترجمه فارسی اش هم منتشر شد «ماری مك كوكيان» به فيلمنامه تبديل كرده و «ديويس فيلمز» آن را خريده و قرار است خود «مك كوكيان» كارگردانی اش را هم به عهده بگيرد. اين درام از آنجا شروع می شود كه بعد از مرگ پنج نفر در يك عمليات انتحاری و انهدام پل سن لوئيز ری در دهه ،1970 پليس پرو، افرادی كه آنها را می شناخته اند به دادگاه احضار می كند تا حسابی پرس وجو كند. در اقتباس از اين رمان برنده پوليتزر قرار است «رابرت دونيرو»، «كتی بيتس»، «گابريل بايرن» و «هاروی كايتل» بازی كنند. با اين حساب فيلم يكی از اميدهای فروش سال آينده است. تا چه پيش آيد!

ترمينال اسپيلبرگ

استيون اسپيلبرگ آشناتر از آن است كه نام اش نيازی به توضيح داشته باشد. همه آنها كه او را می شناسند و دست كم يكی يا چند تا از فيلم های او را ديده اند می دانند او يكی از بهترين كارگردان های آمريكايی است كه در هاليوود كار می كند و فيلم هايش نمونه درخشانی از سينمای داستان گو هستند. آخرين فيلمی كه از او اكران شد «اگه می تونی منو بگير» بود. مدتی پيش خبر رسيد كه كمپانی معظم «دريم وركس» كه نظارت عاليه آقای كارگردان بر آن است، فيلم نامه ای در ژانر كمدی را خريده كه «جف ناتانسن» و «ساكاگرواسی» آن را نوشته اند و داستان اش درباره يك مهاجر اروپايی است كه چون گذرنامه اش اعتباری ندارد در فرودگاه نيويورك ماندگار می شود و تصميم می گيرد با كارمندان آن فرودگاه دوست شود، كم كم و با گذشت زمان به يك سرپرست پرواز دل می بندد. . . اين جور كه خبر رسيده اسپيلبرگ گفته خودش اين فيلم را می سازد و «تام هنكس» در آن بازی می كند. در عين حال خبر رسيده كه او داستانی ماجراجويانه درباره يك نابغه سيزده ساله هم داشته كه مسئوليت نوشتن اش را به «كوين هيگمن» و «دن هيگمن» سپرده و آن ها هم كار را تمام كرده اند و تحويل داده اند. اين دو برادر فيلم نامه نويس های تازه كاری هستند كه گويا بلدند فيلمنامه را خوب از آب درآورند و «دريم وركس» هم رقمی نه چندان چشمگير را به آن ها داده است. گفته اند كه آقای كارگردان گفته قصد دارد كارگردانی اين فيلم را كه هنوز معلوم نيست نام اش چيست هم به عهده بگيرد. مبارك باشد ولی اسپيلبرگ می خواهد سالی چند تا فيلم بسازد!

نه ملكه و اعمال جهنمی

بازار بازسازی از فيلم ها به شدت داغ است. وقتی «كمرون كرو» فيلمساز خوش قريحه آمريكايی از روی فيلم «چشمانت را باز كن» ساخته «آلخاندرو آمه نابار» فيلم دلنشين و رويايی «آسمان وانيلی» را ساخت به فكر كسی خطور نمی كرد كه بازسازی ها اين قدر رونق بگيرد. اقتباس «كريستوفر نولان» از فيلم نروژی «بی خوابی» هم به شدت مورد استقبال قرار گرفت و آنها كه هلاك فيلم های نوآر بودند از ديدن اين فيلم يكه و ماندگار كيف كردند. تهيه كننده اجرايی اين فيلم «استيون سودربرگ» و «جورج كلونی» بودند و اين دو نفر قرار است تهيه كننده اجرايی فيلمی باشند به نام «نه ملكه» كه «گريگوری جيكوبز» و «سودربرگ» آن را نوشته اند و «برادران وارنر» آن را خريده است. «نه ملكه» بازسازی فيلم اسپانيايی است كه در بهار سال 2002 يعنی يك سال پيش اكران شد و داستان يك روز زندگی دو هنرمند دغلكار است. خبرها حكايت از اين دارند كه «جيكوبز» دستيار قديمی «سودربرگ» كارگردانی فيلم را به عهده می گيرد. در عين حال خبر رسيده كه «برد گری» و «برد پيت» قرار است تهيه كننده فيلمی شوند به نام «اعمال جهنمی» كه معلوم نيست چه كسی آن را نوشته است. اين فيلم بازسازی فيلمی هنگ كنگی است كه يك سال پيش اكران شد و درباره افسر پليسی است كه سعی می كند پليس شروری را كه برای يك قاچاقچی گردن كلفت كار می كند از كار بركنار كند. اينجور كه گفته اند «برد پيت» ستاره موطلايی هاليوود نقش اصلی اين فيلم را بازی می كند!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو