Persian Archive

• هيچ کس کامل نيست
• کابوس حلقت را نشانه رفته است
• حصار فرديت
• درام در رمان، در امدر فيلم
• نيويوركر و باز هم نيويوركر
• اينديانا جونز، برداشت چهارم
• خريداری به نام سودربرگ


ترجمه محسن آزرم: هفته پيش كه تلفن زدم تا قرار امروز را بگذاريم، توی ذهن ام اتاق كار شما را می ديدم. فكر می كردم لابد اتاق كار كوچكی است با يك ميز تحرير و يك دستگاه رايانه. اما حالا كه دارم اتاق كار شما را درست و حسابی ديد می زنم، می بينم ربطی به تصورات من ندارد و اتفاقا خيلی هم بزرگ است. . .

به اين می گويند عنصر غافل گيری (می خندد) حق با شماست، اين اتاق خيلی بزرگ تر از اتاق های كار است. راستی فكر می كنيد چرا من در اين اتاق كار می كنم؟

لابد به خاطر اين كتاب ها. كتابخانه شما هم همين جاست؟

بله، كتابخانه من همين اتاق است. از روز اولی كه قرار شد نوشتن را شروع كنم، احساس كردم كه نبايد بين من و كتاب هايم فاصله ای بيفتد. می دانيد، من حسابی به اين كتاب ها وابسته ام. درست است كه هفته ای چند تا كتاب به اين كتابخانه اضافه می كنم، يك ذره هم نسبت به كتاب های قبلی بی اعتنا نمی شوم. آنها هنوز هم ارج و قرب خودشان را دارند.

كتاب ها را چه جوری انتخاب می كنيد؟ می رويد كتابفروشی؟

نه، آن جوری كه نمی شود كتاب خريد. مگر اينكه برويد سراغ آن مغازه هايی كه كتاب های دست دوم و كهنه را ارزان می فروشند. بيشتر از روی راهنماهای كتاب چيزهايی را كه می خواهم انتخاب می كنم. بعضی از اين ريويونويس هايی كه در روزنامه ها ستون ثابت دارند و درباره كتاب های تازه ريويو می نويسند، سليقه خوبی دارند. چندتايی شان هستند كه سليقه شان شبيه سليقه من است. وقتی آنها از كتابی خوششان بيايد به خودم می گويم لابد من هم خوشم می آيد. خيلی كم پيش می آيد كه نظر آنها را قبول نكنم.

چه جور كتاب هايی می خريد؟ به نظرم جز كتاب های داستان چيزی های ديگر هم در اين قفسه ها چيده شده. . .

درست است، چيزهای ديگری هم هست. اصل كار برای من كتاب های داستان است، رمان ها و مجموعه داستان ها. اما چيزهای ديگری هم هست كه می خرم و می خوانم. خاطرات آدم های سياسی يا هنری خيلی به دردبخور هستند، همين جور كتاب های فلسفی. حتی اگر در فيلمنامه، خيلی رو و آشكار به فلسفه اشاره نكنيم، به نظرم يك جايی ته فيلمنامه اثرش را می توان پيدا كرد.

قضيه اين برچسب هايی كه روی جلد اين كتاب ها زده ايد چيست؟ رويشان يكی يا چند تا شماره هست. . .

آهان، اينها شماره صفحه هايی هستند كه بعدا بايد دوباره به آنها مراجعه كنم. حالا بستگی دارد، اما يا صحنه يا موقعيت خوبی در آن صفحه هست، يا اينكه آدم ها ديالوگ های خوبی دارند. همه اينها را كم كم در يك دفترچه يادداشت می نويسم و نگه می دارم. گاهی اين چيزهای كوچك ايده های خوبی به من می دهند.

رسيديم به يك جای خوب و مهم. ايده فيلمنامه ها را از كجا می آوريد؟

سوال خوبی است، اما جوابش آن قدرها هم آسان نيست. ايده فيلمنامه هر بار از جايی می آيد. يك بار ممكن است از ديدن پيرمرد و پيرزنی كه در خيابان دارند راه می روند و يكی شان دارد غر می زند، ايده ای در ذهن تان جرقه بزند، از خودتان می پرسيد: چی شده؟ چرا يكی شان دارد غر می زند؟ چرا آن يكی ساكت است؟ فكر می كنم اين يكی از راه هايی است كه خيلی از فيلمنامه نويس ها از آن استفاده می كنند. دو تا آدم يا يك آدم را در نظر می گيرند، يا اگر آن آدم واقعی باشد به حركات اش زل می زنند و سعی می كنند درباره آن آدم يك داستان بنويسند. اين آدم اهل كجاست؟ پدر و مادرش چه كاره بوده اند؟ آيا پدر، زن و بچه اش را ول كرده و رفته؟ دوره بچگی اش چه جوری گذشته؟ اصلا وقتی بچه بوده همبازی داشته؟ آدم درسخوانی بوده؟ حالا شغل اش چيست؟ كار می كند؟ يا اين كه اخراجش كرده اند؟ خب، اين يك شيوه ايده پيدا كردن است. راه های ديگری هم هست. فرض كنيد داريد يك داستان می خوانيد و احساس می كنيد حوصله تان سر رفته، داستان آن قدر كش دار است كه دل تان می خواهد آن را كنار بگذاريد و برويد سروقت داستانی ديگر، يك دفعه می رسيد به صحنه ای يا ديالوگی كه حال تان را سر جای اش می آورد. يك بار داستانی خواندم درباره پسر نوجوانی كه نمی توانست با كسی دوست شود، چون فكر می كرد زشت است. خب، چيزی كه حوصله من را سر برده بود، خودخوری های اين پسر بود. با خودش حرف می زد و هيچ كاری نمی كرد. اما يك دفعه رفتارش عوض می شد و كارهای عجيبی می كرد. چيزی كه مرا شگفت زده كرد اين بود كه پسرك نوجوان كتاب های فلسفی قطور را از كتابخانه ها قرض می گرفت و می زد زير بغلش و اين ور آن ور می رفت. اين كتاب های فلسفی كم كم به او اعتماد به نفس دادند و اين احساس كه چيزی دارد كه بقيه ندارند. بعد هم توانست با ديگران سر صحبت را باز كند و حرف بزند.

جالب بود، چون اين آدم چيزهای متضادی داشت و همين جذب اش می كرد. . .

بله، اصلا فيلمنامه نويس بايد سعی اش را بكند كه شخصيت هايش چيزهای متضاد و مختلفی داشته باشند، اگر بتواند چنين شخصيتی را بنويسد خيلی جلو می افتد و حتما كارش خوب پيش می رود.

چه جوری؟ كنار هم نشاندن چيزهای متضاد كه كار آسانی نيست. . .

اتفاقا آن قدرها هم كار سختی نيست. فقط يك مقدار مهارت می خواهد. اصل كار اين است كه يكی از عناصر را بسازيد و بعد حساب كنيد كه چه عنصرهای ديگری در آن شخصيت می شود پيدا كرد كه به يك كشمكش درونی منجر شود. بايد دنبال اين چيزها گشت، چون اگر بفهميد شخصی در هر صحنه چه احساسی دارد تا ته ماجرا را رفته ايد.

می شود يك مثال بزنيد؟ دوست دارم بفهمم اين عناصر متضاد چه جوری كنار هم قرار می گيرند. . .

بله، حتما مثال می زنم. خب، شما هم حتما «بر باد رفته» را ديده ايد، مخصوصا از يك فيلم كلاسيك مثال می زنم كه خيلی ها آن را ديده اند. «اسكارلت» چه جور آدمی است؟ ظاهرش به ما می گويد كه آدم عشوه گری است، دوست دارد ديگران را اغوا كند، در ضمن آدم دورويی هم هست. اينها چيزهايی است كه اول كار می فهميم، اما كم كم چيزهای مهم ديگری هم دستگيرمان می شود، مثلا اينكه آدم مقيد، زيرك و قوی ای است كه اگر وسط يك بحران گير كند، حتما دست و پايش را گم می كند، هول می كند و نمی داند چه كار كند. جالب تر از همه اينها هم اينكه بين همه درس های ريز و درشت، او كشته مرده رياضی است و همين به نظرم تكليف خيلی چيزها را معلوم می كند.

با اين حساب معتقديد كه شخصيت را بايد در موقعيت قرار داد؟

درست است، اصلا شخصيت بدون موقعيت معنايی ندارد. مهم اين است كه بدانيم شخصيت چه جور برخوردی با دارد. اين چيزی است كه بايد به آن توجه كرد، چون اگر نوع برخوردها معلوم نباشد آن وقت نتيجه كار، يك فيلمنامه كسالت بار می شود.

اجازه دهيد همين جا به سراغ دو فيلمنامه مشهورتان يعنی «مرد عنكبوتی» و «اتاق وحشت» بروم. قهرمان ها و در واقع شخصيت های محوری اين دو فيلمنامه، آدم های كاملی نيستند، می ترسند، دست و پای شان را گم می كنند و به معنای دقيق كلمه «قهرمان» نيستند، چرا آنها را اين جوری نوشتيد؟

خيلی ساده است، چون هيچ آدمی كامل نيست. هر كسی به هر حال عيب و نقصی دارد. قبول نداريد؟ «جوزف كمپل» در كتاب «قدرت اسطوره» حرف خوبی می زند و می گويد تنها راهی كه می شود انسان را كاملا تشريح كرد، به كمك توصيف عدم كمال اوست. «كمپل» البته كمی سخت حرف می زند اما چكيده حرف اش اين است كه نقص های زندگی آن را دوست داشتنی می كنند، واقعيت اش هم همين است، آدمی كه خوب باشد، همه چيزش در حد كمال باشد و خلاصه كامل باشد به چه دردی می خورد؟ شايد خوب باشد، اما به كار من فيلمنامه نويس نمی آيد. در همان كتاب جمله ای هست به اين مضمون كه كمال حوصله آدم را سر می برد. اين از آن جمله هايی است كه بايد روزی هزار بار از رويش مشق نوشت چون خيلی درست است. آدم اگر كامل باشد چرا بايد برای زندگی تلاش كند؟ به نظرم زندگی برای رسيدن به همين چيزهاست، چون در يك مسير و در يك راه طولانی است كه آدم می تواند به كمال نزديك شود.

بحث دارد جالب می شود. كمی ديگر درباره شخصيت ها می گوييد؟

بله، ايرادی ندارد. مسئله اين است كه فيلمنامه نويس بايد سعی كند شخصيت هايش را جالب كند، بايد به نوعی آنها را متمايز كند. حالا بعد از اين است كه می شود گفت چيزهايی باعث تمايز می شوند چه هستند؟ آيا شخصيت هايی كه خلق كرده ايم غيرقابل پيش بينی هستند؟ از سر ناگزير بودن دست به بعضی كارها می زنند؟ يا اصولا آدم های متفاوتی هستند؟ شايد هم زيادی جذاب هستند؟ جدا از اينها كارهايشان غيرمنتظره است؟ يا همه می دانند كه ممكن است كارهای عجيبی از آنها سر بزند؟ لابد می دانيد كه آدم ها يكسری خصلت های ثابت دارند، در عين حال خصلت های متناقض نمايی هم دادند كه دائمی نيستند. پس بايد به فكر آنها هم بود و حساب اين را هم كرد كه خصوصيات متناقض نما با آن خصوصيات ثابت دچار تضاد می شوند يا نه. البته اين هم هست كه گاهی اين چيزها فقط برای بسط و گسترش شخصيت به كار می روند و از سرناگزير بودن است. تازه به اين هم بايد توجه كرد كه در خلق شخصيت بايد تابع همان شخصيت باشيم و بهتر است زياد از بيرون دخالت نكنيم. موتور به كار انداختن شخصيت، قرار دادن اش در موقعيت هايی سخت و تحت فشار است. اگر اين جوری بكنيم، شخصيت ها خود به خود برملا می شوند. فقط در اين موقعيت هاست كه شخصيت می تواند و حق دارد درباره خودش حرف بزند.

رفتارهای شخصيت را چه جوری می سازيد؟ از گذشته شان خبر داريد؟

سعی می كنم خبر داشته باشم. به هر حال حادثه هايی هستند كه در گذشته اتفاق می افتند و روی رفتار شخصيت اثر می گذارند، حالا چه حادثه های مخرب باشند و چه حادثه های شيرين.

برای رسيدن به تحول چه طور؟ در اين صورت هم آيا از همان حادثه ها استفاده می كنيد؟ يا از شخصيت های فرعی؟

خب، تاثير آن حادثه ها را كه نمی شود ناديده گرفت. اما شخصيت های ديگر و شخصيت های فرعی هم كمك خوبی هستند، چون اگر وجوه مشترك داشته باشند، به هم نزديك می شوند و اگر كشمكش داشته باشند به سرعت درام داستان را می سازند و به صورت بالقوه هم می توانند يكديگر را متحول كنند. در عين حال شخصيت های فرعی هم نقش مهمی دارند، چون در وهله اول اهميت قهرمان را بيشتر می كنند و جز كمك به القای درون مايه داستان، به عنوان عامل معين، اطلاعاتی را برای پيش راندن داستان ارائه می دهند. اما همه اينها نبايد ما را غافل كنند و فراموش كنيم كه تمام شخصيت ها بايد در داستان نقش داشته باشند و به شيوه ای كمك كنند تا درون مايه داستان بسط پيدا كند، در غير اين صورت شخصيت های فرعی شايد تحميلی به نظر برسند.

تكليف ديالوگ اين آدم ها چيست؟ آنها چه جوری می توانند با هم حرف بزنند و لحن شان يكی نباشد؟

همين جور كه ما الان داريم با هم حرف می زنيم (می خندد) من هلاك بازی تنيس هستم، هر وقت فرصتی پيش بيايد، كارم را ول می كنم و می روم سراغ بازی. حتی گاهی وسط فيلمنامه نوشتن احساس می كنم منجمد شده ام و به تنيس نياز دارم. برای همين هم موقع ديالوگ نوشتن به بازی تنيس فكر می كنم، ظرافتی در اين بازی هست كه به فيلمنامه نويسی شبيه است. همان جور كه توپ در رفت و آمد است، ديالوگ هم بايد در رفت و آمد باشد. در عين حال، درست مثل توپ تنيس فشرده و موجز است. اين نظر شخصی من است، اما به لحاظ آكادميك فكر می كنم گفت وگوی خوب بايد طرز برخورد و كشمكش را القا كند و به جای بيان مستقيم چيزی درباره شخصيت ها، آنها را برملا كند. اين درست به عكس ديالوگ های بدی است كه سعی می كنند شخصيت ها را پيچيده نشان دهند، اما آنها را ساده می كنند. وظيفه ديالوگ افشای شخصيت است و اين افشاگری كم كم بايد اتفاق بيفتد، نه اينكه يك دفعه و به شكل كاملا سرراست هر فكر و احساسی را بگويد، اين كار ديالوگ نوشتن نيست.


مهدی يزدانی خرم: بعضی از آثار ادبی را نمی توان در يك ژانر خاص طبقه بندی كرد. اين آثار به دليل صداهای مختلف و رويكردهای متفاوت در مقوله ادبيات پست مدرن قرار می گيرند. اين ادبيات لزوما دارای فرم پيچيده و مغلق نيست بلكه انگاره ها و اصول درونی آن دائما در معرض تغيير و پوست اندازی قرار دارند. «مونته ديديو، كوه خدا» از نمونه اين آثار است. اين رمان كوچك و به شدت آوانگارد با وجود تاكيد و حفظ ريتم و اصول درام داستانی، می كوشد مفهوم اين درام را دچار ساخت شكنی نمايد و خواننده را در پايان با ده ها تاويل تنها بگذارد. مونته ديديو نوشته اری دلوكا نويسنده معاصر ايتاليايی است. او به سال 1950 در ناپل به دنيا آمده است. پس از طی دوران پرآشوب جوانی و آشنايی با حرفه هايی مانند نجاری، بنايی و پادويی، اولين اثرش را در سن 39 سالگی منتشر می كند. او تا به امروز بيش از ده اثر مختلف را از خود بر جای گذاشته كه برخی از آنها عبارتند از: اسيد، رنگين كمان، سه اسب، تو، مال من، بالادست چپ و. . . مونته ديديو يكی از آخرين آثار او محسوب می شود كه بنابر نوشته مترجم در روزهايی كه كتاب آماده چاپ می شد، جايزه فمينا را در فرانسه از آن خود كرد.

دلوكا از نسل جديد نويسندگان ايتاليا است. اين نسل كه با حفظ تجربه های بزرگانی مانند كالوينو، بوتزاتی، موراويا، گينزبورگ و. . . از آن درخشش سال های شصت و هفتاد فاصله گرفته و قصه هايی با مفاهيم روزمره تر و شخصی تر می نويسند. اری دلوكا در رمان كوه خدا به سبكی دست يافته كه ايجاز، پيرايش تصويری داستان و همچنين دستيابی به قصه بی شعار از مهم ترين ويژگی های آن است. اين رمان را مترجم باسابقه ای چون مهدی سحابی ترجمه كرده است. ناشر رمان نيز به مانند اعم آثار مترجم نشر مركز است. كتاب در نمايشگاه امسال و در روزهای ميانی آن به دست علاقه مندان ادبی رسيد. كوه خدا در واقع داستان پسری سيزده ساله است كه در شهر كارگری ناپل زندگی می كند. او با دريافت يك بومرنگ آرزوی پرتاب آن را در سر پرورش می دهد. او پادوی نجاری است و كفاشی مسن و قوزی همدم او است، كفاشی كه می داند در قوزش بال هايی نهفته كه با رسيدن موعودش او را به بيت المقدس خواهند رساند. ماری نيز دختری سيزده ساله و همسايه راوی است كه بلوغ را بسيار زود تجربه كرده است. رابطه اين آدم ها در فضای كوچك شهری و معمولا در حين ديالوگ و يا تك گويی بافت اثر را به وجود آورده است.

1 - رمان دلوكا آنچنان ظريف روايت می شود كه می توان آن را خلف «درخت زيبای من» نوشته واسكونسلوس دانست. اين اثر با نگاهی عميق به بلوغ و جهان شخصی انسان ها دو دنيای متفاوت می آفريند. دو دنيايی كه هر دو در دنيای واقع به راحتی و بدون نزديك شدن به رئاليسم جادويی روايت می شوند. پسری دنيای شخصی خود را در آرزوی پرتاب هر چه قوی تر يك بومرنگ خلاصه می كند. دختری سيزده ساله آرزوی عشق خانوادگی و خلاقی را در سر می پروراند. پيرمردی يهودی به انتظار روييدن بال بر شانه هايش است و آرزوهای انسان گاه فراتر از يك ماليخوليای روايی ظاهر می شوند. دلوكا جنس قصه استعاری را خوب می شناسد. اين قصه استعاری با حذف تغزل از رگ های خود، می كوشد تا خيال ذهنی را به واقعيت داستانی تبديل كند. اين واقعيت داستانی يعنی پرواز بومرنگ و پيرمرد اثر را دچار روحی افسانه پذير می كند. از آغاز رمان تا پايان آن راوی از جدايی شهرش يعنی ناپل با تمام جهان سخن می گويد. شهر او حتی لهجه خاص اش را در خود حفظ كرده و زبان رسمی ايتاليايی از درك آوای آن ناتوان است. خرافات مذهبی به همراه تخيل هولناك كودكی ناپلی می تواند مرزهای واقعيت و خيال را بكشند و در عين روايت قصه ای شاعرانه و استعاری هندسه رئاليستی فضا را نيز بازآفرينی نمايد. منطق درونی اثر به نوعی ساخته شده كه دغدغه های درونی قطعا شكل و ماهيت بيرونی پيدا می كنند. اين شكل ممكن است حتی از دعايی و يا نفرينی شخصی برخاسته باشد. بنابراين دلوكا مخاطبش را مجاب می كند كه جهان داستانی او نمی تواند به يك و يا چند انگاره خاص تن بدهد. او از خاصيت شهر ناپل در ايفا و اجرای طرح داستانی سود می جويد. وجود آدم های متعدد، جغرافيای خاص محيط و نگرش های متفاوت به زندگی همه و همه در آرزوی پرتاب يك بومرنگ خلاصه می شوند.

خود طرح داستان بسيار ساده است و نمادهای آن به راحتی قابل تشخيص هستند بنابراين دلوكا تعصبی بر روايت يك قصه ساده ندارد، بلكه می كوشد تا تسلسل روايت های مختلف را در كنار هم قرار دهد و يك لحظه باشكوه و گذرای داستانی به يادگار بگذارد. نكته اساسی در خوانش اثر توجه به دگرديسی و پوست اندازی شخصيت در حين زمان كوتاه داستان است. انسان دلوكا به دنبال يك دنيای اسطوره ای و مخملی است، دنيايی كه بتواند آن را در مشت خود بگيرد و با آن نفس بكشد. اين دنيای جديد با توجه به قديمی ترين مفاهيم اسطوره ای در خاصيت پرواز خلاصه می شود. پس اصل بر پريدن و دور شدن است. پيرمردی می كوشد با پروازی نمادين به هدفی كاملا انسانی و شخصی يعنی نوعی عرفان نزديك شود. او كه جنگ را تجربه كرده و يهوديت نيز با او بوده است حتی فرهنگ اصلی خود را نيز نمی شناسد. بنابراين با رجعت به قصه ها وباورهای مذهبی «قديس» بودن را مزه مزه می كند. اين كفاش نيمه فيلسوف دنيا را از زاويه ای می بيند كه بر طبق آن آدم ها دوست داشتنی و قابل احترام هستند بنابراين وی صاحب يك جهان بينی اخلاقی است. از طرفی ديگر او پرواز خود را توام با پرش بومرنگ آغاز می كند و به سمت اورشليم به راه می افتد. پس بايد او را گذشته ای بناميم كه از فرط ترس و تكرار موقعيت های مرگ ناچار به پرواز كردن و قديس شدن گرديده است. اما راوی اصلی ما يعنی كودك سيزده ساله غم را می شناسد اما تاثيری در ساختار رفتاری او به وجود نمی آيد. حتی مرگ مادرش نيز كاملا پيش پاافتاده است. او تخيل دوست داشتنی خود را در بومرنگ اش خلاصه كرده و هر روز با آن تمرين پرتاب می كند. در حين اين روزها، او به جامعه و به آدم های اطرافش انس می گيرد و می كوشد تا دنيا را آن طوری ببيند كه ديگران نگاهش می كنند. او خواستار بلوغ است و ماريا اين بلوغ را در روح او پديد می آورد. با درك اين بلوغ او بر روی زمين و در كنار ماريا باقی می ماند اما كفاش قديس گونه به دليل نقصان از زمين به آسمان پرواز می كند.

2 - اثر بسيار ساده روايت شده است و تو نمی توانی تمايزی بين تلخی و شيرينی زندگی ناپلی آدم های رمان قرار بدهی. اين آدم ها روزها را می بلعند و به هر آنچه كه از آن برخوردار هستند راضی اند. اگر به فرم نوشتاری اثر دقت بكنيم درمی يابيم كه هر روز تكه هايی از زندگی يكنواخت يك اجتماع كوچك را روايت می كند. در اين ميان انسان ها با تعهد اجتماعی به يكديگر به شخصی بودنشان نيز تأكيد دارند. اين شخصی بودن لزوما با يك نوع گفتار خاص و يا شی و يا آرزوی متفاوت برآورده و ساخته می شود. دلوكا در رمان مونته ديدو ساختاری از فضا و آدم ها را روايت می كند كه بی شباهت به «آماركورد» فدريكو فلينی نيست. نوعی زندگی شهرستانی كه حالا يك راوی خاص پيدا كرده است. راوی بعد از دريافت و درك بلوغ زودهنگام خود رازش را با زن رمان تقسيم می كند و با تكيه بر او بومرنگ را پرتاب می كند و به نوعی از شرش خلاص می گردد. اين شی اسطوره ای و باستانی ديگر وسيله ای مزاحم است چرا كه او را از تنهايی با ماريا بازمی دارد و با وجود ماهيت بی جانش ذهن پرخاطره ای را در درون خود پنهان كرده است. در اينجا است كه درمی يابيم راوی آدمی معمولی و پيش پا افتاده مانند تمام مردان ناپلی است. قصه ای تكراری: هر انسانی كودكی دارد و در اين دوره صدها قصه و آرمان برای خودش می بافد، با گذر از اين پروسه آن آرمان ها مانعی برای رشد اجتماعی او می گردند. بنابراين راوی می كوشد تا آرمان های خود را به كناری بگذارد و كاملا درنقش انسان شهرستانی قرار گيرد. اما شاهكار دلوكا درپايان همين دوره كه پايان رمان نيز هست اتفاق می افتد:

3 ـ دو نكته اصلی در سپيدخوانی متن پوشيده است. نخست طنز تلخ دلوكا كه به جرأت می توان آن را ميراث ايتالو كالوينو ناميد. بومرنگ پرتاب می شود و راوی با ماريا تنها. رمان از لحاظ فيزيكی به پايان می رسد اما آيا آن بومرنگ بازنمی گردد! اينجا است كه اثر دلوكا از رمانی مانند درخت زيبای من پيشی می گيرد. نوعی پارودی جديد برای انسانی كه ذهنی بدون كودكی می خواهد. راوی پيرمرد كفاش را درك كرده و كابوس های او را كه ناشی از قوز پشتش است می شناسد. او نمی خواهد ادامه اين انسان باشد. بنابراين اصلا نيازی به بال هايش ندارد و حتی آرزوی قديس بودن هم برای او بی معنا است. پس از نگاهداری و حفظ كابوس هايش جلوگيری می كند. او دو راه در پيش می گيرد: در طول رمان تلخی ها و مصيبت هايی كه برای اين نوجوان به وجود می آيند در ذهن شی يعنی چوب پرنده بايگانی می شوند. پس او به راحتی نفس می كشد و از ناله و مرثيه خبری نيست. اين شی بخشی مهم از وجود او می شود به طوری كه نمی تواند در هيچ لحظه ای آن را از خود جدا كند. راه بعدی پرتاب اين ذهن به جايی دورتر از حد تصور است. او اين كار را می كند. درام كامل می شود اما تأكيد نويسنده بر شی ای مانند بومرنگ ناخودآگاه ذهن ما را به خاصيت های فيزيكی آن رهنمون می كند. تمام اين زمان های دور ريخته برمی گردند و راوی او را تنها نمی گذارند. راوی از نسل جديدی است كه زندگی در قالب گذشته را دوست نمی دارد و می كوشد تا واقعيت ها را بچشد، با آنها هم زيستی داشته باشد اما در ميان آن متوقف نشود. پارودی دلوكا در اينجا شكل می بندد در زمانی كه رمان تمام شده و ما منتظر بازگشت بومرنگ هستيم.

دومين نكته اساسی كه باز هم در سپيدخوانی پايان رمان خواننده را از قطعيت گرايی مفهومی دور می كند نقش كفاش قديس مآب است. او پرواز می كند، اما ذهن اسطوره پرداز مخاطب دلوكا به ناگاه دچار يك گفت وگوی بينامتنی با افسانه «ايكاروس» و بال های سوخته می شود. نويسنده زيركانه اين حس را در دل رمان جای می گذارد و مخاطب با تشويش منتظر سوختن و سقوط ابلهانه اين شخصيت می شود. دلوكا به مانند اعم نويسندگان ايتاليايی از امكانات سنت قصه پرداز كشورش سود می جويد و بدون اشاره مستقيم به تيرگی هولناك موقعيت انسانش، تمام خشونت زمان او را در صفحات سپيد رمان باقی می گذارد. مونته ديديو يا كوه خدا رمانی است كه مملو از لحظات استعاری، فانتزی و حتی فلسفی است. جمع اين مضامين در كنار يكديگر يك ساخت ناهمگون و اگزوتيك را موجب می شود. ساختی كه كامل كردن و خوانش اعم قسمت های آن برعهده و اختيار مخاطب گذارده شده است. فريادی كه در پايان رمان از گلوی راوی بالغ بلند می شود با نقطه چين های ظريفی به تاريخ وصل می گردد. فريادی كه آغاز دوره تباهی او محسوب می شود. او كودكی را پشت سر گذاشته اما كابوس ها و جبر زندگی به زودی بازمی گردند.

در پايان: رمان مونته ديديو از جمله آثاری است كه نقد شخصی را می طلبد. ساختار رمان پيچيده نيست و فرم روايی آن كم و بيش آشنا است. چيزی كه اثر را به يك شاهكار كوچك نزديك می كند زيرساخت اسطوره پردازی است كه ساختار ظاهری رمان سعی در حذف و نابودی آن دارد. كشمكش اين دو مولفه اثری پسامدرن را می سازد كه می توان آن را موفق ترين كتاب های منتشر شده امسال دانست. استفاده از تابلوی مارك شاگال برای طرح جلد رازناك بودن اثر را نيز دوچندان می كند. دلوكا 52 ساله و از مهم ترين نويسندگان معاصر ايتاليا محسوب می شود.


مهرناز مهرنيا: رمان «تاريخ محاصره ليسبون» شرح دو روايت است: يكی شرح رويدادی تاريخی يعنی محاصره شهر ليسبون كه در جريان آن (سال 1143 ميلادی)، دون آفونسو انريك (آلفونس فاتح)، شهر را از دست مسلمانان مغربی كه از قرن هشتم ميلادی آن را در تصرف داشتند، خارج كرد و كشور كنونی پرتغال را به وجود آورد؛ و ديگری، شرح روايت عشق و دلدادگی رايموندو سيلوای مصحح است كه با دستكاری در متن تاريخ محاصره، با دكتر ماريا سارا كه ناظر او در انتشاراتی است، آشنا شده و به پيشنهاد او تاريخ جديد محاصره ليسبون را به نگارش درمی آورد؛ همچنان كه خود نيز به همراه عشق ماريا سارا زندگی جديدی را شروع می كند.اركان رمان بر پايه يك طرح و مضمون تاريخی معطوف بر حقايق واقعی استوار است و از طريق شگردها و تمهيدی كه ذكر می شود، نويسنده به پرداخت و روايت آن مبادرت ورزيده است. مقدمتا بايد گفت كه عنصر زمان به عنوان نقش محوری در ساختار اثر، به سه بازی زمانی بخش می شوند كه هر سه در روايت متأثر از يكديگرند: اول، زمان دور يا همان قضيه معروف اشتباه آدم و حوا و سرنوشت محتوم انسان به عنوان يك حقيقت تاريخی ازلی و ابدي؛ دوم، زمان ميانه يا تاريخی واقعی - حقيقت تثبيت شده - است كه رويداد تاريخی محاصره شهر ليسبون است؛ سوم، زمان نزديك شامل حقيقت زندگی، روابط انسانی شخصيت ها و سازوكار آنها است. دو زمان آخری به صورت كاملا محسوس و آشكاری در ارتباط تنگاتنگ با هم هستند؛ طوری كه در روايت هم مشاهده می شود.

در نتيجه، زمان نقش محوری و اساسی پيدا می كند. البته نه با جريان سيال ذهن سر و كار داريم و نه با رفت و برگشت ناخودآگاه ذهن مخاطب در ميان اجزای مختلف روايت، بلكه جابه جايی هايی پی درپی ميان دو پاره مكانی و زمانی روايت گنجانده می شوند. به سخن ديگر، اين دو پاره روايت (تاريخ محاصره اصلی - تاريخ محاصره جديد؛ مصحح پيش از اشتباه - مصحح پس از اشتباه) در سراسر رمان به تناوب با همديگر جا عوض می كنند و از طريق اين رفت و برگشت و همجواری، موجب انگيزش نثر روايی اثر می گردند. اين رفت و برگشت ها و پرش ها، خود باعث ايجاد فضای تعليق نيز می شوند. می توان گفت كه توزيع متوالی مكان و توالی زمان باعث درهم تنيدگی و اختلاط پاره روايت ها می شود، به نحوی كه پاره ای در دل پاره ای ديگر قرار می گيرند: «رايموندو سيلوا پنجره را باز كرد و به شهر خيره شد. مغربی ها انهدام برج را جشن گرفته اند، آموريراش، رايموندو سيلوا لبخند می زند. آن طرف خيمه شواليه هاينريش. . . » (ص400) يا: «رعنا از دست درازی محافظ شواليه جان به در برده و مقيم كه پيوسته در كمين است اين را درمی يابد، اگر تا نيم ساعت ديگر ماريا سارا زنگ نزند، او خواهد زد. » و يا فصلی كه در كافه می گذرد (صفحات 71 تا 78) كه آكنده از كنايه، طنز، استعاره ها و تشبيهات متنوع است.

تمهيد روايت بر اساس همان قضيه تاريخی يا اشتباه تاريخی آدم و حواست كه منجر به رانده شدن آنها از بهشت و تولد عشق به عنوان ميراث اشتباه می گردد. اين اشتباه به نوعی مبنای پرداخت معنايی جريان روايی همين اثر است؛ طوری كه دو حادثه مهم در جريان روايت ناشی از همين اشتباه تلقی می شوند: يعنی تغيير متن تاريخ محاصره توسط مصحح و عاشق شدن مصحح به دليل همين اشتباه. رايموندو سيلوای مصحح يعنی كسی كه غلط های متن ها و كتاب ها را تصحيح می كند، تمام سعی اش را می كند تا اشكالات و ايرادات را برطرف سازد، او بايد چيزهای ناجور را به روش قاطعی برطرف كند؛ اما همو كه به واسطه شغل خود - كه همواره بايد فردی متواضع و در خدمت نويسنده باشد - زندگی يكنواخت و عاری از عشقی دارد. او اصول «عقل» را زيرپا می گذارد و با منفی كردن يك فصل در متن تاريخ محاصره و با شيطنتی خودخواسته كه ناشی از يك لحظه بحرانی از چالش ميان «دو خود متفاوتش» است، هم عشق را برای خود به ارمغان می آورد و هم با اين تدبير، فضايی جديد را برای ادامه روايت فراهم می آورد - يعنی تلويحا او نيز با تمسك به اشتباه نخستين انسان، خود قديمی اش را كنار زده و آگاهانه و همراه خود جديدش دست به اشتباه می برد تا بدين ترتيب دريچه تازه ای را كه همان عشق به ماريا سارا است، به روی زندگی اش بگشايد. البته اين اشتباه به نوعی لازم و كارگشاست؛ چون خود موضوع تاريخی به دليل ماهيت خود، قابليت انعطاف و پرداخت چندانی ندارد. به عبارتی تاريخ به مثابه «مجموعه ای از وقايع تثبيت شده» است و برای ارائه تفسيری متفاوت از آن، حقيقت زندگی انسان ها نيز بايد در كنار آن، نمودی تازه بيابد.

در نتيجه نويسنده ناچار است كه تغييری در رخدادهای تاريخی بدهد. به عبارتی در چهارصد و سی و هفت صفحه، هيچ حقيقت تازه و برداشت بحث انگيز يا مدرك چاپ نشده ای نيافت، حتی مطلب تازه ای هم در آن نبود. هر چه بود، تكرار ديگری بود از شرح كهنه شده محاصره، توصيف مكان ها، گفتارها و كردارهای شخصی پادشاه، رسيدن صليبی ها به شهر پورتوی پرتغال كه از آنجا با كشتی به رودخانه تگوش می آيند. وقايعی كه در جشن سن پتر اتفاق افتاد، اتمام حجتی كه با شهر انجام می شود، كارهايی كه برای محاصره صورت می گيرد، نبردها، حمله ها، تسليم و بالاخره ويرانگری و غارت و. . . كه حتی در نوع خود اگر اندكی رنگ و بوی ميهن پرستانه بگيرد، پر از دروغ ها است؛ فقط به اين دليل كه شهامت حذف كردن دروغ ها را از كتاب ها نداشته ايم، نتوانسته ايم آنها را با حقيقت جايگزين كنيم. يعنی با همان چيزی كه غايت مطلوب و خواست هميشگی هر كسی است و. . . (ص 24) پس در اين صورت تنها يك راه برای نجات از اينها وجود دارد و آن هم «خواست» اشتباه كردن عمدی مصحح است. همه انعطاف پذيری متن از همين جا نشأت می گيرد.


حسين ياغچی: در نگاه اول پس از خواندن سه گانه «ارباب حلقه ها»، اقتباس سينمايی از اين اثر آسان به نظر می رسد، چرا كه داستان آن جذاب است و بخش مهمی از اين جذابيت، تصويری است. يعنی قابليت ترجمه به تصوير را دارد. اما احتمالا پس از تماشای مجموعه فيلم های ساخته شده از آن متوجه می شويم كه فيلمنامه نويسان فيلم با اقتباسی «سهل و ممتنع» از اين اثر ادبی مواجه بوده اند. اين ديدگاه در مورد بخش دوم مجموعه، با نام «دو برج» مصداق بيشتری دارد. در «دو برج» شاهد آن هستيم كه «پيتر جكسون» و همكار فيلمنامه نويس اش «فران والش» بخشی از وقايع موجود در رمان «تالكين» را حذف كرده اند و يا بخش هايی از آن را پررنگ تر كرده اند و يا حتی خصوصيات برخی از شخصيت ها را به طور كامل تغيير داده اند. اما آنچه كه بيش از همه به چشم می آيد تفاوت لحن حاكم بر رمان و فيلم است. در رمان «تالكين» لحنی شوخ و شنگ اختيار كرده است و اساسا ما با يك راوی شاد و سرزنده مواجهيم. در حالی كه در فيلم شاهد لحنی حماسی هستيم و اين در تمام اجزای آن از قبيل دكوپاژ، موسيقی، ديالوگ ها، ريتم و. . . نمود آشكاری دارد. اين تفاوت لحن ها از آنجا ناشی می شود كه فيلمنامه نويسان فيلم به خوبی دريافته اند كه در اقتباس سينمايی از اين اثر تخيلی، لحن شوخ و شنگ از ديد تماشاگر باورپذير نيست و ممكن است تماشاگر را درگير وقايع شخصيت های فيلم نكند. نتيجه اين شده كه تمامی اشعار موجود در رمان، كه توسط شخصيت ها به صورت آواز خوانده می شود، حذف شده و به جای آن صحبت های «پرطمطراق» در گفتار شخصيت ها جاری گشته و البته اين نكته تاثير خوبی بر باورپذيری فيلم از ديد تماشاگر گذاشته است.

نكته ديگری كه قابل توجه است تغيير ساختارروايی رمان در فيلم است. ساختار روايی در رمان به اين گونه است كه ما در نيمه اول رمان، ماجراهای «گندالف» و «آراگورن» و ساير ياران حلقه را شاهد هستيم و در نيمه پايانی رمان به سراغ «فرودو» می رويم و ماجراهايش را با دوستش «سام» و موجودی به نام «گولوم» پی می گيريم. اين تمهيدروايی در رمان، جذاب است چرا كه خواننده در نيمه اول رمان، پيوسته، كنجكاو سرنوشت «فرودو» است و در نيمه دوم رمان، با توجه به تعليقی كه در انتهای نيمه اول ايجاد شد، اين بار، كنجكاو ادامه ماجراهای آن قسمت می شود اين در حالی است كه در هر كدام از اين قسمت ها وقايعی وجود دارد كه خود به خود تماشاگر را درگير با آن می كند. اين شيوه روايی در رمان كاركرد دارد اما چنين تمهيدی در فيلم اصلا به كار نمی آيد. چرا كه صحنه ها تبديل به صحنه هايی كشدار و ملال آور می شوند. طبيعتا در اينجا كاری كه می شود، پيشبرد موازی ماجراها در كنار هم است. به اين منظور، برخی وقايع به فيلم اضافه شده اند. به طور مثال، در رمان به ماجرای عشقی ميان آراگورن و آئورين (يكی از زنان دربار «تئودن») به صورت گذرا اشاره می شود ولی در فيلم، يكی از بخش های اصلی روايت به اين رابطه و درگيری ذهنی آراگورن در مورد آن، اختصاص دارد. يا در رمان، تا قبل از ورود «گندالف» و يارانش به قصر «تئودن»، نامی از دستيار پليد او با نام «مارزبان» نمی خوانيم. در حالی كه در فيلم، بخشی از اقدامات او را در قصر، از ابتدا شاهد هستيم، به تبع اضافه شدن برخی ماجراها، بخشی از وقايع موجود در رمان هم حذف شده اند. مثلا در فيلم از سرگذشت «انت ها» و درگيری قديمی شان با «سارومان» چيزی گفته نمی شود. ولی در رمان نزديك يك فصل به اين موضوع اختصاص يافته است. يا در فيلم، نقش «گولوم» به نسبت رمان، كم رنگ تر شده است و تعليقی كه در رمان در مورد عملكرد اين شخصيت وجود دارد، در فيلم نيست.

اما مهم ترين مشكل اقتباس از مجموعه رمان ارباب حلقه ها، نحوه پايان بندی هر قسمت از آن در فيلم است. در رمان چنين دغدغه ای وجود ندارد، ولی در فيلم به اين علت كه بايد هر قسمت به طور مجزا اكران شود، طبيعتا بايد به نحوی عمل گردد كه هم تماشاگر احساس كند ماجراهای آن قسمتی كه ديده، پايان يافته است و هم كنجكاوی در مورد قسمت بعدی آن همچنان وجود داشته باشد. به نظر می رسد فيلمنامه نويسان فيلم، از عهده اين مهم به خوبی برآمده اند. كاری كه آنها كرده اند اين است كه شخصيت فارامير (يكی از سرداران نظامی) را كه در رمان، شخصيتی مثبت دارد و يكی از كسانی است كه به هابيت ها كمك می كند تا به سرزمين سياه ها نزديك شوند، تبديل به شخصيتی منفی كرده اند و با اين تغيير، قصه را به اين صورت درآورده اند كه در اواسط فيلم، «فرودو» و «سام» توسط فارامير به گروگان گرفته می شوند و او آن دو را به سرزمين خودش می برد. با آزاد شدن «فرودو» و «سام» در انتهای فيلم، پايان بندی فيلم هم شكل می گيرد. ضمن اينكه در صحنه پايانی، هنگامی كه «گولوم» مجددا راهنمای «فرودو» و «سام» می شود، متوجه می شويم كه بخش منفی وجود او بر بخش مثبت اش برتری يافته و وی قصد دارد «فرودو» و «سام» را به بيراهه بكشاند. با اين صحنه، فيلم به پايان می رسد و همين باعث كنجكاوی تماشاگر برای ديدن قسمت سوم آن می گردد.

پيتر جكسون در مصاحبه ای گفته كه موفقيت فيلم های ارباب حلقه ها مرهون گروه سازنده ای است كه عاشق تخيل و داستان های تخيلی بوده اند. درستی اين گفته او از آنجا ناشی می شود كه ما در هنگام تماشای اين مجموعه فيلم ها، متوجه می شويم كه آنها توانسته اند روايت سينمايی باورپذيری از يك داستان تخيلی «مشكل» ارائه كنند و دنيای خيالی «تالكين» را واقعی جلوه دهند.


نيويوركر و باز هم نيويوركر

همه جای دنيا - شايد جز ايران - وقتی اصحاب مجله يا روزنامه ای تصميم به چاپ آن می گيرند يكی از مهم ترين مسائلی كه در نظر می گيرند اين است كه خوانندگان در تماس مستقيم با اعضای مجله باشند. اين كار از راه های مختلفی به نتيجه می رسد و يكی از مهم ترين و اصلی ترين اين كارها تشكيل كلوب يا باشگاهی است كه هرازگاهی با برگزاری بعضی مراسم كاملا فرهنگی ارتباط بين خواننده و اعضای مجله را هر چه مستقيم تر می كنند. طبيعی است كه هيچ كدام از روشنفكری ترين مجلات و روزنامه ها هم از اين قاعده مستثنی نيستند، حتی مجله ای مثل نيويوركر كه ميزان منورالفكر بودن اش بر هيچ خواننده حرفه ای و جدی اهل مطالعه پوشيده نيست. چند سالی است كه مجله معتبر و روشنفكری نيويوركی های آمريكا اقدام به برگزاری يك فستيوال فرهنگی كرده است كه از 19 تا 21 سپتامبر برگزار می شود. اين جشن كه آدم های مختلف از تمام قشرهای فرهنگی در آن شركت می كنند، مختص ارائه آثار فرهنگی از جمله داستان، شعر، موسيقی، فيلم، نقاشی و. . . است. در واقع، نيويوركر از نويسندگان، شعرا و هنرمندان مختلف دعوت می كند كه برای روخوانی يا نمايش آثارشان در اين جشن حضور پيدا كنند و البته اين تازه يكی از آن چندين كاری است كه قرار است در اين جشن ها برگزار شود. ظاهرا استقبال از اين برنامه هم چشمگير بوده، از جمله كسانی كه سال گذشته در اين جشن شركت كرده اند می توان به جومپالاهيری، جاناتان فرنزن، زادی اسميت، مارتين اسكورسيزی، اتان و جوئل كوئن اشاره كرد. طبيعی است كه هر چه به زمان اين فستيوال نزديك تر شويم خبرهای مربوط به آن هم داغ تر خواهد شد كه شما را در جريان اين خبرها حتما قرار می دهيم. به هر حال شنيدن قصه های نويسنده ها از زبان خودشان كه همه زيروبم قصه را از بر می دانند يا ديدن فيلمی از استاد اسكورسيزی كه با حضورش گرمای بيشتری به فيلم می دهد يا شنيدن ريزه كاری های هنری از زبان اساتيد فن هم از آن چيزهايی است كه ارزش و لذت خواندن متن را چندين برابر می كند. اميدوارم متوليان مجله ها و روزنامه های خودمان هم به فكر برگزاری چنين مراسمی بيفتند و علاقه مندان را دل شاد كنند.

اينديانا جونز، برداشت چهارم

«فرانك دارابونت» يكی از آن اعجوبه هايی است كه در اين سال ها اسم اش حسابی سرزبان ها افتاده و فيلم هايش كلی طرفدار پيدا كرده اند. آقای اعجوبه فعلا سرگرم نوشتن فيلمنامه قسمت چهارم «ماجراهای اينديانا جونز» است و گويا هشتاد صفحه از آن را هم نوشته كه خودش كلی است. مدتی پيش «هريسن فورد» گفته بود كه فيلمنامه قسمت چهارم را هم خوانده كه انگار خالی بسته بوده و قرار بر اين است كه وقتی «دارابونت» نوشتن را تمام كرد و به نظرش رسيد كار تمام شده و كامل است، آن را دودستی و با احترامات فائقه تقديم «استيون اسپيلبرگ» كند و او هم بخواند و اگر نظری دارد بگويد و بعد از اين، فيلمنامه را به «هريسن فورد» بدهند تا او هم بی نصيب نماند. «دارابونت» درباره اين فيلمنامه گفته كه احساس می كند عاشق آن چيزی است كه می نويسد و به نظرش چيز خوبی دارد از آب درمی آيد، اما مشكل اين جاست كه كار دارد خيلی كند پيش می رود. حالا البته معلوم نيست اين كند بودن چه دليلی دارد، شايد وسواس های هميشگی عاليجناب دارد كار را اين قدر آهسته پيش می برد!

خريداری به نام سودربرگ

اين «استيون سودربرگ» هم جانور عجيب و غريبی است. «تری ساترن» يكی از فيلمنامه نويس های معروف هاليوود بود كه چند سالی قبل از اين يعنی در سال ،1995 وقتی هفتاد و يك سال اش بود، چشم هايش را بست و ديگر باز نكرد. «ساترن» پانزده سال قبل از مردن اش، يعنی در سال 1980 آموزش فيلمنامه نويسی را شروع كرد و در دانشگاه های نيويورك و كلمبيا كلی شاگرد تربيت كرد كه همه حالا جزو فيلمنامه نويس های نسل جديد هاليوود هستند. اين جور كه «سودربرگ» گفته در اين مجموعه علاوه بر كتاب های «ساترن» فيلمنامه نويس هايش هم هست، مثلا نسخه اصلی «دكتر استرنج لاويا چگونه ياد گرفتم دست از ترس بردارم و بمب اتم را دوست داشته باشم» و «ايزی رايدر» را هم در اين مجموعه می توان پيدا كرد. دست شما درد نكند!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو