|

ترجمه عباس فتاح زاده :در روزهای جنگ و خصوصا در سه شماره ويژه نامه همشهری مطالبی را از روشنفكران اروپايی همچون چامسكی، زيزك، هابرماس و پس از آنها رورتی خوانديد كه درباره جنگ اخير اظهارنظر كرده بودند. يكی از اين مطالب مصاحبه يورگن هابرماس با نشريه آمريكايی نيشن بود كه در آن به مخالفت با جنگ آغاز نشده آمريكا عليه عراق و توجيه موافقت پيشين خود با دخالت ناتو در يوگسلاوی سخن گفته بوده آن چه هم اكنون می خوانيد مقاله ای از هابرماس است كه روز 17 آوريل گذشته در روزنامه فرانكفورتر آلگماينه سايتونگ درباره جنگ و پس از پايان آن نوشته بود. ترجمه های ديگری از اين مطلب بر روی برخی سايت های فارسی و نيز در چند قسمت در روزنامه ايران به چاپ رسيده بود. مردم جهان روز نهم آوريل بر روی صفحه تلويزيون های خود ديدند كه چند سرباز آمريكايی در ميان هلهله جمعيت گرد آمده در ميدانی واقع در مركز بغداد طنابی را به گردن مجسمه صدام حسين انداختند تا بعد آن را سرنگون كنند. مجسمه ابتدا در مقابل سرنگون شدن خويش مقاومت می كرد، اما اندكی بعد از جا كنده شد و پس از نوسان هايی به زمين افتاد. انگار او می ترسيد و نمی خواست بر زمين بيفتد.
نگاه به اين مجسمه از زاويه های مختلفی صورت می گرفت. همان طور كه نگاه های مردم نسبت به اين اتفاق متفاوت بود، درك و برداشت عموم هم نسبت به جنگ عراق متفاوت است. پس از چندين روز بمباران بی وقفه مردم بی دفاع عراق اكنون به جای تصاوير بمباران ها و وحشت غيرنظاميان صحنه های شادی مردم عراق پخش می شود، مردمی كه آزادی خود از شر ترور و سركوب را جشن گرفته اند. هم صحنه های بمباران ها و هم صحنه شادی مردم هر دو دربرگيرنده بخش هايی از واقعيت هستند. آنها موضع گيری های متفاوتی را نيز بر می انگيزند. ولی آيا احساسات متفاوت و متناقض بايد به قضاوت ها و داوری های متناقضی هم بيانجامد؟ در نگاه اول قضيه ساده به نظر می رسد. يك جنگ غيرقانونی حتی اگر به نتيجه ای مطلوب هم بيانجامد باز هم اقدامی مغاير معيارهای بين المللی تلقی می شود. ولی آيا اين پايان ماجرا است؟ نتايج بد می توانند يك نيت خير را از مشروعيت بياندازند ولی آيا عكس اين قضيه هم صادق است؟ يعنی آيا نتايج مثبت می توانند به نيرويی مشروعيت بخش برای يك نيت ناسالم بدل شوند؟ گورهای دسته جمعی، سياه چال های زيرزمينی و داستان های شكنجه شدگان هيچ ترديدی در مورد ماهيت جنايتكارانه دولت صدام باقی نمی گذارد. رهايی مردمی رنج ديده از شريك رژيم وحشی نيز ارزشمند و قابل توجه است. در اين بخش قضيه همه مردم عراق - چه آنهايی كه شادمانی می كنند، چه آنهايی كه بی تفاوت هستند و چه كسانی كه عليه اشغالگران راهپيمايی می كنند - قضاوت خاصی دارند.
دو ديدگاه مخالف و موافق
در نزد ما اروپايی ها می توان دو واكنش را نسبت به جنگ مشاهده كرد. عملگرايان به قدرت «واقعيت های مشهود» باور دارند و به توان داوری برخاسته از تجربه ای تكيه می كنند كه با برخوردی متعادل پيروزی را به ستايش می نشينند. از نگاه پيروان ايده فوق بحث پيرامون مشروعيت جنگ فايده ای ندارد، چرا كه اينك جنگ عراق به واقعيتی تاريخی بدل شده است. گروه دوم يا به عبارتی ايده دوم مخالفان جنگ را متهم می كند كه با اغراق درباره خطرات جنگ چشم خود را بر آزادی سياسی مردم عراق كه يك ارزش محسوب می شود، می بندند. هر دو ايده فوق سطحی و ناقص اند، زيرا عمدتا ملهم از «اخلاق گرايی خشك و بی احساس» هستند. اغلب پيروان دو ايده فوق از تمامی ابعاد گزينه خشونت كه توسط محافظه كاران جديد در واشنگتن ارائه شده آگاه نيستند. مخالفت محافظه كاران جديد در واشنگتن با مبانی اخلاقی، نه از سر واقع گرايی است و نه از روی دلسوزی برای آزادی مردم جهان. هدف اصلی آنها تحول و دگرگون سازی است. از نظر آنها هر گاه معيارهای بين المللی كارايی خويش را از دست بدهند، برپايی يك نظم ليبرال جهانی مبتنی بر سلطه جويی - حتی اگر نياز به ابزارهايی مغاير حقوق بين المللی داشته باشد - مشروع است. ولفوويتز كيسينجر نيست. او نسبت به يك قدرت طلب متعارف تمايل بيشتری به تحول دارد. ديدگاه ابرقدرت
شكی نيست يك ابرقدرت حق خويش می داند كه دست به اقدامات يك جانبه بزند. ابرقدرت هر جا كه اقتضا كند ابزارهای نظامی را به شيوه ای پيشگيرانه در برابر رقبای احتمالی خويش به كار می گيرد. البته از نگاه ايدئولوگ های جديد واشنگتن تقويت قدرت جهانی آمريكا يك «هدف ذاتی» نيست. آنچه كه محافظه كاران جديد واشنگتن را از رئاليست ها متمايز می سازد ديدگاه آنها پيرامون ايجاد يك نظم بين المللی مطلوب خارج از روش های تدريجی و حقوق بشر است. اين ديدگاه اهداف ليبرالی را ناديده نمی گيرد، اما قيد و بندهايی مدنی را كه سازمان ملل به دنبال آنها است، نابود می كند. ترديدی وجود ندارد كه سازمان ملل هنوز قادر نيست اعضای متخلف را به رعايت نظمی دموكراتيك مجبور كند. اعضای سازمان ملل حساسيت خويش به حقوق بشر را به تناسب شرايط و مناسبات موجود تغيير می دهند. لذا كشوری مثل روسيه كه دارای حق وتو است دليلی برای ترس از عواقب بين المللی حمله به چچن نمی بيند. استفاده صدام حسين از گاز اعصاب عليه كردهای عراق نيز تنها يك مورد از ناكارايی جامعه جهانی است، جامعه ای كه چشم خود را حتی بر نسل كشی قومی هم فرو می بندد. البته وظيفه مهم تر جامعه بين الملل تامين صلح است كه بقای سازمان ملل نيز براساس آن تعريف شده است. سازمان ملل موظف به جلوگيری از جنگ های تهاجمی است. در پی جنگ جهانی دوم ممنوعيت جنگ های تهاجمی موجب شد تا محدوديت هايی برای حق تصميم گيری نامحدود دولت ها در اين زمينه وضع شود. با اقدام فوق حقوق بين المللی كلاسيك گام مهمی به سوی يك موقعيت جديد حقوقی و جهانشمول برداشت. ايالات متحده كه نيم قرن پيشتاز مسير مذكور به شمار می آمد با ورود به جنگ عراق نه تنها اعتبارش در اين زمينه را بر باد داد بلكه با زير پا گذاشتن موازين بين المللی به ابرقدرت های آينده نيز درسی خطرناك آموخت. نبايد خود را فريب دهيم، اعتبار و اقتدار معنوی آمريكا اكنون به ويران هايی بدل شده است. هيچ كدام از دو شرط حقوقی برای جنگ در عراق فراهم نبود. نه شرايط خطرناكی وجود داشت كه دفاع از خود در برابر يك تهاجم قريب الوقوع را ضروری كند و نه مصوبه ای از شورای امنيت در دست بود كه بر پايه بند هفتم منشور سازمان ملل مجوز چنين حمله ای به حساب آيد. به عبارت ديگر نه قطعنامه 1441 و نه هيچ كدام از هفده قطعنامه ديگر مربوط به عراق نمی توانست مجوز عمليات نظامی عليه اين كشور تلقی شود. جناح مدافع جنگ عراق چنين توجيه می كند كه ابتدا سعی شد قطعنامه ای جديد صادر شود اما چون اكثريت در اين زمينه به دست نمی آمد، از آن صرفنظر گرديد.
رئيس جمهور آمريكا مكررا اعلام كرد كه بدون تصويب شورای امنيت نيز حمله نظامی عليه عراق را آغاز می كند و اين حرف واقعا شرايط مسخره ای را پديد آورد. با توجه به ايده جديد دولت بوش می توان دريافت كه بسيج نظامی آمريكا در خليج فارس از همان ابتدا صرفا به منظور تهديد نبوده است. اگر آمريكايی ها واقعا تهديد مدنظرشان بود بايد تنها پس از ناكارايی همه اهرم ها به عراق حمله می كردند.
تفاوت جنگ عراق و يوگسلاوی
مقايسه حمله به عراق با جنگ يوگسلاوی نيز كمكی به هواداران مشروعيت جنگ نمی كند. درست است كه حمله به يوگسلاوی هم از پشتيبانی شورای امنيت برخوردار نبود، اما می توانست برای مشروعيت يافتن بر سه مبنا تاكيد كند:
1 -جلوگيری از يك تصفيه قومی كه براساس اطلاعات موجود در آن زمان صورت می گرفت 2 - نياز به اقدامی اضطراری با توجه به قوانين بين المللی 3 - وجود دولت های حقوقی و دموكراتيك در همه آن كشورهايی كه در آن مداخله نظامی مشاركت داشتند. اما در مورد عراق شاهد بوديم كه حتی خود غرب هم پيرامون درستی جنگ دچار اختلاف شد. البته در همان جنگ يوگسلاوی هم ديديم كه در آوريل 1999 ميان كشورهای اروپا و قدرت های آنگلوساكسون (انگلستان و آمريكا) اختلاف قابل توجهی بر سر نحوه مشروعيت بخشيدن به جنگ وجود داشت. اروپا از فاجعه كشتار سربرنيتسا درس گرفت و با دخالت نظامی در مناقشه كوزوو موافقت كرد. بدين ترتيب اروپايی ها شك خويش نسبت به درستی اقدام نظامی را كه به سبب تجربيات قبلی آنها پديد آمده بود كنار گذاشتند. آمريكا هم در همان جنگ كوزوو به دنبال ايجاد نظم ليبرالی خويش ولو از راه های نظامی بود. بدين ترتيب اختلافات از ميان رفت و جنگ يوگسلاوی شكل گرفت.
در زمان جنگ يوگسلاوی من اختلافات اوليه را به سنت و سليقه های مختلف حقوقی نسبت دادم. يعنی فلسفه «جهان وطنی» كانت از يكسو و ناسيوناليسم ليبرالی جان استوارت ميل را از سويی ديگر، عامل دانستم. اما اكنون می توان جنگ يوگسلاوی را مورد بازنگری قرار داد. يكجانبه گرايی مبتنی بر سلطه طلبی كه تئوريسين های دولت بوش از سال 1991 دنبال می كند و آقای اشتفان فرولينگ در شماره د. آوريل روزنامه فرانكفورتر آلگماينه سايتونگ به آن پرداخته، می تواند برای تحليل نيات آمريكايی ها مورد استفاده قرار گيرد. با توجه به مقاله فرولينگ می توان گفت عملكرد آمريكا در بحران كوزوو را هم می توان ريشه دار در نظريات كنونی دولت بوش دانست.
دولت بوش در پی چيست
تصميم دولت بوش به بهره گيری از شورای امنيت نيز از تمايل برای مشروعيت بخشيدن به حمله نظامی عليه عراق ناشی نمی شد، زيرا چنين مشروعيتی در ميان محافل رسمی آمريكا چندان معنا و ضرورتی نداشت. اين رجوع تنها برای گسترش «ائتلاف حاميان جنگ» صورت می گرفت و می توانست برای كاهش نگرانی ها و ترديدها در ميان مردم آمريكا و انگلستان به كار رود. ايده جديد دولت بوش را نبايد تنها «منفعت طلبی مبتنی بر ارزش های معين» تعريف كنيم. كاركردهايی همچون تامين امنيت حوزه های اعمال قدرت آمريكا و تسلط بر ذخاير نهفته در اين حوزه ها نيز قابل بررسی است. در عين حال براساس تحليل های سنتی می توان گفت جدا شدن ناگهانی ايالات متحده از ارزش هايی كه خود تا يك سال و نيم پيش مدافع آنها بود، چنين كاری را به امری عادی و پيش پا افتاده بدل می سازد. بهتر آن است كه ما خود را به جست وجوی انگيزه سياست های جديد آمريكا محدود نكنيم. بايد در مضمون اين نظريه هم درنگ بيشتری به خرج دهيم. درغير اين صورت به همان شناخت نادرستی از سياست ايالات متحده دچار می شويم كه ريشه آن در تجارب تاريخی قرن گذشته نهفته است. اريك هابسبام، تاريخدان معاصر، قرن بيستم را به درستی «قرن ايالات متحده» نام نهاد. محافظه كاران جديد در واشنگتن اكنون می توانند خود را «برندگان» آن بنامند و عملكرد خويش در آن قرن را به عنوان سرمشقی برای ايجاد نظمی نوين در سراسر جهان تلقی كنند. طی قرن بيستم آمريكا در پی شكست آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم و فروپاشی بلوك شرق به سازمان دهی نوينی در اروپا، حوزه اقيانوس آرام و جنوب شرقی آسيا پرداخت. نگاه ليبرالی به نظريه پسا تاريخ، آنگونه كه فوكويوما آن را روايت می كند، سرمشق مذكور را در واقع نوعی ابزار تسهيل تلقی می كند. از نگاه مذكور برای مردم جهان هيچ اتفاقی بهتر از استقرار حكومت های ليبرال و جهانی شدن «اقتصاد بازار» نيست. راه تحقق اين سياست هم روشن است: آلمان، ژاپن و روسيه شيوه جنگ را برگزيدند و به زانو در آمدند. اما اكنون در جنگ های نامتقارن برنده تقريبا از پيش معلوم است.
توجيه سياست ها استفاده از روش نظامی شانس های زيادی را به آمريكا می دهد. آمريكايی ها چنين القا می كنند كه برای جنگ هايی كه به بهبود اوضاع جهان می انجامند نيازی به توجيه و مجوز نيست، زيرا به رفع مشكلاتی می انجامند كه با ابزارهای متعارف نمی توان آنها را رفع كرد. تصوير مجسمه در حال سقوط صدام حسين هم ظاهرا برای مشروعيت بخشيدن به چنين نظريه ای كفايت می كند. نظريه جديد دولت بوش بسيار زودتر از حمله به برج های دو قلوی نيويورك طراحی شده بود. اما در واقع بهره گيری زيركانه از پيامدهای روانی يازده سپتامبر بود كه موجب گسترش نظريه مذكور شد. مسير حركت نظريه مذكور متفاوت از برداشت اوليه از موضوع «مبارزه با تروريسم» است. گسترش نظريه جديد دولت بوش مرهون تعريف پديده ای نوين در مفاهيم جا افتاده مربوط به جنگ است. در مورد رژيم طالبان ميان تروريسم و يك رژيم ياغی ارتباط روشنی وجود داشت. در مورد كشوری نظير افغانستان يك جنگ كلاسيك، تهديدات يك شبكه، تروريست پراكنده را از ميان بر می داشت. با اين حال آمريكا يك جانبه گرايی توأم باسلطه طلبی را با موضوع مقابله با تهديدهای خزنده پيوندزده است. آمريكايی ها در هر جايی كه به مشكل بر می خورند بحث دفاع از خود را پيش می كشند. البته اين بحث نيز نيازمند ارائه دلايلی است. به همين دليل بود كه واشنگتن چاره ای نداشت جز آنكه افكار عمومی جهان را نسبت به ارتباط ميان القاعده و رژيم صدام حسين قانع كند. عملكرد دولت بوش در پراكندن اطلاعات نادرست پيرامون ارتباط فوق در خود آمريكا چنان موفقيت آميز بود كه براساس آخرين نظرسنجی ها 60 درصد آمريكايی ها از تغيير رژيم عراق به عنوان «جبران حملات يازده سپتامبر» استقبال كردند. با وجود اين نظريه دولت بوش دليل واقعا روشنی برای لزوم استفاده بازدارنده از اهرم نظامی ارائه نمی كند. جنگ عليه تروريسم اين موضوع كه جنگ عليه تروريسم در قالب قوانين مربوط به جنگ ميان دولت ها نمی گنجد نمی تواند توجيهی برای رفتار خارج از چارچوب های حقوقی با دولت های ديگر باشد. مقابله با دشمنی كه در سطح بين المللی و در قالب شبكه های نامريی و غيرمتمركز فعاليت می كند با روش هايی غير از «روش های نظامی پيش گيرانه» امكان پذير است. در اينجا از تانك و بمب، موشك و هواپيما كاری ساخته نيست. پيوند شبكه ای سازمان های جاسوسی و دستگاه های قضايی كشورها و نيز كنترل نقل و انتقالات پولی راه مفيد است.
توجيه سياست ها استفاده از روش نظامی شانس های زيادی را به آمريكا می دهد. آمريكايی ها چنين القا می كنند كه برای جنگ هايی كه به بهبود اوضاع جهان می انجامند نيازی به توجيه و مجوز نيست، زيرا به رفع مشكلاتی می انجامند كه با ابزارهای متعارف نمی توان آنها را رفع كرد. تصوير مجسمه در حال سقوط صدام حسين هم ظاهرا برای مشروعيت بخشيدن به چنين نظريه ای كفايت می كند. نظريه جديد دولت بوش بسيار زودتر از حمله به برج های دو قلوی نيويورك طراحی شده بود. اما در واقع بهره گيری زيركانه از پيامدهای روانی يازده سپتامبر بود كه موجب گسترش نظريه مذكور شد. مسير حركت نظريه مذكور متفاوت از برداشت اوليه از موضوع «مبارزه با تروريسم» است. گسترش نظريه جديد دولت بوش مرهون تعريف پديده ای نوين در مفاهيم جا افتاده مربوط به جنگ است. در مورد رژيم طالبان ميان تروريسم و يك رژيم ياغی ارتباط روشنی وجود داشت. در مورد كشوری نظير افغانستان يك جنگ كلاسيك، تهديدات يك شبكه، تروريست پراكنده را از ميان بر می داشت. با اين حال آمريكا يك جانبه گرايی توأم باسلطه طلبی را با موضوع مقابله با تهديدهای خزنده پيوندزده است. آمريكايی ها در هر جايی كه به مشكل بر می خورند بحث دفاع از خود را پيش می كشند. البته اين بحث نيز نيازمند ارائه دلايلی است. به همين دليل بود كه واشنگتن چاره ای نداشت جز آنكه افكار عمومی جهان را نسبت به ارتباط ميان القاعده و رژيم صدام حسين قانع كند. عملكرد دولت بوش در پراكندن اطلاعات نادرست پيرامون ارتباط فوق در خود آمريكا چنان موفقيت آميز بود كه براساس آخرين نظرسنجی ها 60 درصد آمريكايی ها از تغيير رژيم عراق به عنوان «جبران حملات يازده سپتامبر» استقبال كردند. با وجود اين نظريه دولت بوش دليل واقعا روشنی برای لزوم استفاده بازدارنده از اهرم نظامی ارائه نمی كند. جنگ عليه تروريسم اين موضوع كه جنگ عليه تروريسم در قالب قوانين مربوط به جنگ ميان دولت ها نمی گنجد نمی تواند توجيهی برای رفتار خارج از چارچوب های حقوقی با دولت های ديگر باشد. مقابله با دشمنی كه در سطح بين المللی و در قالب شبكه های نامريی و غيرمتمركز فعاليت می كند با روش هايی غير از «روش های نظامی پيش گيرانه» امكان پذير است. در اينجا از تانك و بمب، موشك و هواپيما كاری ساخته نيست. پيوند شبكه ای سازمان های جاسوسی و دستگاه های قضايی كشورها و نيز كنترل نقل و انتقالات پولی راه مفيد است.
به عبارت ديگر رديابی ارتباطات لجستيكی تروريست ها راه درست مقابل با تروريسم است. برنامه های امنيتی چنين اقدامی به مقررات بين المللی آسيبی وارد نمی كند و فقط به محدوديت هايی حقوقی منجر می شود. مسئله سلاح های كشتار جمعی مشكلات مربوط به سياست های گسترش سلاح های كشتار جمعی هم بيشتر از آنكه از راه جنگ حل شدنی باشند، با مذاكره قابل برطرف شدن هستند. تجربه اخير بحران كره شمالی تأييدی بر اين ادعاست. دكترين جديد دولت بوش كه تحت لوای مبارزه با تروريسم رونق يافته در مقايسه با سياست های صريح سلطه جويانه هيچ مزيتی ندارد و به هيچ وجه نمی توان از آن مشروعيت پيروزی نيروی سلطه طلب را نتيجه گرفت. تصوير مجسمه در حال سقوط صدام نماد توجيه كننده برقراری نظم ليبرالی نوينی در كل منطقه است. به عبارت ديگر جنگ عراق حلقه ای از زنجير سياست «ايجاد نظم نوين جهانی» است. سياست جديد چنين توجيه می شود كه چون سياست مبتنی برگسترش حقوق بشر از سوی نهاد بی رمقی نظير سازمان ملل قابليت خويش را از دست داده، بايد سياست جديدی در پيش گرفته شود. در اين راستا ايالات متحده وكالتا عهده دار نقشی می شود كه از نظر آمريكا سازمان ملل در اجرای آن ناموفق بوده است. آيا می توان با اين كار مخالفت كرد؟
سيستم امنيتی عمودی و پيامدهايش
احساسات اخلاقی می توانند نتيجه گيری هايی اشتباه را به دنبال داشته باشند، چرا كه تنها به يك صحنه و يا يك تصوير استناد می كنند در حاليكه توجيه واقعی جنگ مستلزم نگاهی چند جانبه است. سئوال موجود به شرح زير است: آيا معيارهايی كه در سطح بين المللی برای توجيه يك جنگ وضع شده اند قابل جايگزين شدن با سياست يك جانبه گرايانه و سلطه جويانه ای كه هدفش سلطه مجری اين سياست است، هستند؟ دلايل تجربی در مخالفت با ديدگاه های دولت بوش بر اين پايه استوارند كه جامعه جهانی پيچيده تر از آن است كه بتوان آن را از يك مركز و با اتكا به سياستی مبتنی بر نظامی گری هدايت كرد. آمريكا به لحاظ تكنولوژيكی فوق العاده پيشرفته است. اما همين ابرقدرت ظاهرا از ترس تروريسم دچار نوعی «وحشت دكارتی» شده است و می كوشد هم خود و هم ديگران را به «مفعول» بدل كند تا همه چيز تحت كنترل باشد. سياست زمانی كه به مولفه های اوليه خود و به يك «سيستم امنيتی عمودی شكل» باز گردانده شود به عرصه ای تاريك بدل می شود. اين وضعيت درست متضاد سياست مبتنی بر رسانه ها و «ابزارهای افقی» نظير ارتباطهای مستقيم و مصالحه است. حكومتی كه همه گزينه ها را به گزينه نابخردانه جنگ يا صلح محدود كند به زودی به لحاظ توانايی های خويش به پايان كار خود می رسد.
چنين حكومتی كار توافق با قدرت ها و فرهنگ های ديگر را هم دشوار می سازد. يك جانبه گرايی مبتنی بر سلطه جويی حتی اگر عملگرايانه هم باشد باز هم پيامدهايی جانبی را به دنبال دارد. اين پيامدها حتی بر اساس معيارهايی كه همان قدرت سلطه جو دنبال می كند، نيز نامطلوب محسوب می شوند. ما با يك قدرت سياسی روبرو هستيم كه بيشتر در اشكال نظامی، جاسوسی و پليسی نمود پيدا می كند. چنين قدرتی به بلای جان خود بدل می شود و رسالت بهبود جهان براساس ايده های ليبرالی را نيز به خطر می اندازد. امروز رئيس جمهور ايالات متحده خود را درگير جنگی دائمی تصور می كند و مبانی يك «دولت حقوقی» را خدشه دار كرده است. به نيابت از دولت آمريكا خارج از مرزهای اين كشور شكنجه هايی صورت می گيرد. اين شكنجه ها با همكاری و يا اغماض آمريكايی ها صورت می گيرند. آمريكايی ها برای جنگ خويش مقرراتی را قائل هستند كه در آن قراردادهای ژنو بعضا زير پا گذاشته می شوند. شاهد اين مدعا وضعيت اسرای زندان گوانتانامو است. مأموران آمريكايی در گوانتانامو آزادند تا حقوق ذكر شده در قانون اساسی آمريكا را برای اسرا قائل نشوند. آيا ايده های جديد دولت بوش سبب نخواهد شد تا شهروندان سوريه ای، كويتی، اردنی و. . . از آزادی های دموكراتيكی كه آمريكا می خواهد اعطا كند استفاده ای نامطلوب به عمل آورند؟ سال 1991 آمريكايی ها كويت را آزاد كردند، اما تمايلی برای دموكراتيك كردن آن از خود نشان ندادند. آمريكا خود را نوعی قيم برای رواج سيستم های ليبرال می داند. اما بسياری از متحدانش ادعای رهبری يك جانبه اين ابرقدرت را نمی پذيرند و با دلايلی منطقی آن را رد می كنند. زمانی ايده «ناسيوناليسم ليبرالی» خود را مجاز می دانست كه نظم ليبرالی را با استفاده از روش های نظامی هم كه شده گسترش دهد. حالا اين تفكر به يك قدرت برتر سرايت كرده است. طبعا چنين موضوعی تأثيری در ميزان پذيرش واستقبال از تفكر فوق نخواهد داشت. دموكراسی و حقوق بشر اجرای يكجانبه تفكر فوق را ممنوع می شمارد. درست است كه غرب خود را با دموكراسی و حقوق بشر پيوند می دهد اما نبايد ديدگاه امپراتوری مابانه آمريكا را در اين چارچوب جای داد.
آزادی همگان نه دموكراسی تحميلی
شكل حيات سياسی و فرهنگی يك جامعه - ولو اينكه قديمی ترين دموكراسی روی زمين باشد - الزاما نبايد الگوی جوامع ديگر قرار گيرد. اين شكل از«جهان گرايی و جهان شمولی» كه آمريكايی ها به دنبالش افتاده اند مختص امپراتوری های قديم بود. آنها جهان را از زاويه ای خودمحورانه و توهم آميز می نگريستند. اما بايد دنيا را از چشم ديگران هم ديد و محوريت خويش را تحميلی قرار نداد. اتفاقا اين موضوع همان عملگرايی سابق آمريكايی ها را در گذشته تشكيل می داد. بايد به تأثير پذيری و وابستگی متقابل توجه داشت و اين نگاه منصفانه ای است كه همه می توانند از آن سود ببرند. «عقلانيت مدرن» خود را در آن ارزش هايی متجلی نمی كند كه همانند كالا خريدنی باشند. «ارزش ها» حتی انواع بين المللی آن ها هم پديده های مستقل و بی ارتباط با معيارهای ديگر نيستند بلكه ميزان پذيرش آنان بسته به شرايط و شيوه های مختلف زندگی است. مشاهده راهپيمايی های شيعيان در ناصريه عليه صدام و اشغالگری آمريكا نشان دهنده آن است كه فرهنگ های غير غربی حقوق بشر را تنها در بسترهای ملموس و بومی خويش می پذيرند. تنها در چنين چارچوبی است كه آن ها در زندگی خويش می توانند با مضمون های جهانشمول ارتباط بر قرار كنند. حتی يك قدرت «سلطه جوی خيرخواه» كه خود را قيم منافع مردم جهان تلقی می كند هم هيچگاه نمی تواند در شرايط يك انزوای خود خواسته پی ببرد كه آنچه را با ادعای خير خواهی ديگران انجام می دهد، از نگاه همين ديگران مطلوب ارزيابی می شود يا نه. تنها راه صحيح آن است كه به آرای همگان توجه كرد و تنها در چنين راهی است كه مناسبات و حقوق بين الملل می توانند توسعه ای جهان شمول داشته باشند. سازمان ملل تاكنون آسيب زيادی نديده است. حتی شايد بتوان گفت مقاومت اعضای كم اهميت شورای امنيت در برابر اعضای مهم به آن اعتبار بيشتری هم بخشيده است. اين اعتبار تنها زمانی كم رنگ می شود كه سازمان ملل خود در مسيری اشتباه حركت كند و با سازشكاری اقداماتی «اصلاح نشدنی» را انجام دهد. |