Persian Archive

• اهميت فارغ التحصيل بودن
• نه اين و نه آن
• چشمان باز بسته
• انتقاد از جنبش چپ
• خودنمايی فايده ای ندارد
• پلوراليسم دينی در آمريكا
• رای گيری درباره روشنفكری آمريكا
• مجموعه غنی كتب در بارسلون
• فردوسی در تفليس
• اين گروه خشن
• جشنواره دونيرو
• استعفای جنجالی


ترجمه اميد نيک فرجام : «ران هاوارد» در اتاق نمايشی كه در زيرزمين خانه اش دارد، در برابر پرده ويدئو پروجكشن نشسته و می گويد: «اولين بار كه «فارغ التحصيل» را ديدم، مونتاژ كل اين سكانس به نظر شگفت انگيز آمد، نمی فهميدم چطور اين كار را كرده اند. » «داستين هافمن» با چهره ای سرد و بی احساس خود را از استخر بيرون می كشد. او نقش «بنجامين برداك» را دارد، كسی كه تازه از كالج بيرون آمده و در دام رابطه ای بی شور و احساس با خانم «رابينسون» همسر شريك پدرش، افتاده است. «سايمون» و «گارفانكل» ترانه «اصوات سكوت» را می خوانند. «بنجامين» زير نگاه نگران پدر و مادرش در كنار استخر به راه می افتد. آهسته و با طمأنينه پيراهن سفيدی را به تن می كند، يقه اش را مرتب می كند، و دكمه هايش را يكی يكی می بندد. سپس بدون يك كلمه حرف يا نگاهی به خانه پدر و مادرش قدم به تاريكی درون خانه می گذارد. بعد گرچه در ظاهر قطعی صورت نمی گيرد، او ديگر نه در خانه پدر، بلكه در اتاق يك هتل است، و «آن بنكرافت» را در نقش خانم «رابينسون» می بينيم كه برای ديدن او آمده است. «بنجامين» كه روی تخت خواب به سر تخت سياه تكيه داده به زحمت به او اعتنا می كند. بعد ناگهان و باز هم بدون هيچ قطع ظاهری او را می بينيم كه در خانه ايستاده و در را به روی پدر و مادر آشفته اش می بندد. هاوارد با تكرار ترانه «سايمون» و «گارفانكل» می گويد: «آدم ها بدون اينكه لب هاشان بجنبد حرف می زنند و بدون اينكه گوش كنند می شنوند. » «بنجامين» دائما بين زندگی بی هدفش در خانه و رابطه بی شور و احساسش در هتل در حركت است و هيچ وقت نمی توان قطع ها را ديد. فقط موسيقی است و بس. «هاوارد» می گويد: «می بينی، با آن پس زمينه سياه اين كار را كرده اند. «سام استين»، تدوين گر «مايك نيكولز» در «فارغ التحصيل» در مصاحبه ای توضيح داده كه چطور اين كار را كرده اند. » «بنجامين» در اتاق تاريكخانه پدر و مادرش روی بالشی سياه سر می گذارد. دوربين به جلو حركت می كند، به طوری كه فقط چهره «بنجامين» را در پس زمينه ای سياه می بينيم و بعد خانم «رابينسون» وارد قاب می شود، دوربين عقب می كشد و حالا «بنجامين» را می بينيم كه به سر تخت سياه تكيه داده است. «هاوارد» می گويد: «دقت كه می كنی می بينی خيلی ساده است و خيلی زيركانه. فكرش را بكن كی پيدا می شود در خانه اش بالش سياه داشته باشد؟»

در آن زمان «رانی هاوارد» سيزده ساله فصل ماقبل آخر «شوی اندی گريفيث» را می گذراند. خودش می گويد: «آن روزها خيلی فيلم باز بودم، اما اصلا به كارگردانی فكر نمی كردم. وقتی ازم می پرسيدند بزرگ كه شدی می خواهی چه كاره شوی، می گفتم بازيكن بسكتبال و راست می گفتم. اما عاشق سينما رفتن بودم. به آن روزها كه فكر می كنم فيلم هايی هست كه در ذهنم با هم تركيب شده اند، مثل «بانی و كلايد» و «لوك خوش دست» و «در گرمای شب». اما «فارغ التحصيل» بيشترين تأثير را بر من داشت. » يك دهه پيش از آن پدرش، «رنس هاوارد» كه خود بازيگر بود، خانواده را از اكلاهما به هاليوود آورده بود. «هاوارد» كه در آن زمان اسم كوچكش به صورت «رانی» در عنوان بندی فيلم ها می آمد به يكی از خردسال ترين بازيگران اوايل دهه 1960 تبديل شده و در اكثر فيلم ها می شد او را ديد، در فيلم هايی چون «خواستگاری پدرادی» و «مرد موسيقی». اما در سال 1967 رانی داشت پا به نوجوانی می گذاشت و همان موقع پدرش يك شب دستش را گرفت و برد به تماشای فيلم «فارغ التحصيل».

«هاوارد» می گويد: «با ديدن اين فيلم فهميدم كه كارگردانی فيلم يعنی چه. اين فيلم است كه مرتب به آن رجوع می كنم و بارها و بارها آن را ديده ام. اوايل فقط می ديدمش و لذت می بردم، اما بعد شروع كردم به تجزيه و تحليل آن. » به گفته او، اين فيلم درس هايی برايش داشته است كه در ديدن های چند باره عميق تر و قابل فهم تر شده اند. يكی از اين درس ها مربوط است به نقطه نظر و ديدگاه فيلم، به گفتن داستان از دريچه چشم يكی از شخصيت ها، «بنجامين» يا خانم «رابينسون» و درس ديگر مربوط است به لحن فيلم، يعنی به شيوه قبولاندن تركيب درام و كمدی بزن بكوب به تماشاگران. و همين طور درس كارگردانی، مثل همين مونتاژ «اصوات سكوت»، به بازيگر جوانی كه تازه دريافته بود می خواهد كارگردان شود. پيش از ديدن «فارغ التحصيل»، هاوارد تماشاگری بود مثل همه تماشاگرهای ديگر كه از ديدن فيلم لذت می برند. اما اين كمدی «مايك نيكولز» درست به موقع از راه رسيد، چشم او را به روی سينما باز كرده و وادارش ساخت به تعبير و تفسير آن بپردازد. ران هاوارد كه اكنون چهل و شش سال دارد [گفتنی است كه اين مصاحبه در نوامبر 2002 انجام شده است] از شخصيت هايی كه نقششان را بازی كرده متفكرتر است، اما همان شور و شر آنها را دارد. او اكنون به اتفاق شريكش، برايان گريزر، مديريت «ايمجين اينترتينمنت» را به عهده دارد كه فيلم های موفقی چون «پروفسور ديوانه»، كار «ادی مورفی» و «آپولو 13» را به روی پرده فرستاده است. «هاوارد» انتقال از يك ستاره تلويزيون به يكی از بزرگ ترين فيلمسازان هاليوود را به راحتی و با موفقيت پشت سر گذاشته است، و به قول خودش اين روند وقتی آغاز شد كه پدرش شروع كرد به كارگردانی نمايشنامه ای به قلم خودش و به «رانی» جوان اجازه داد پشت صحنه برای خودش بچرخد، پدرش را هنگام كارگردانی زير نظر بگيرد، و با بازيگران و مسئولان حتی گپ بزند. خود او می گويد: «حالا كه به آن زمان فكر می كنم به نظرم غريب می آيد. آنها مثل يكی از همكارانشان با من رفتار می كردند، نه مثل يك بچه. موقع تمرين به حرف ها و ايده های من هم مثل ديگران گوش می دادند و همه چيز را برايم توضيح می دادند. اين اولين بار بود كه با كار كارگردانی روبه رو شدم تا اينكه «فارغ التحصيل» روی پرده رفت. »

فيلم «فارغ التحصيل» بلافاصله پس از اكران در سينماهای آمريكا فيلمی نو و تأثيرگذار شناخته شد و به تخيل نسل جوانانی چون «ران هاوارد» كه در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970 از آب و گل درآمدند تلنگر زد. «هاوارد» می گويد: «درست است، من واقعا با اين فيلم و شيوه نمايش دنيا در آن رابطه برقرار كردم. » حالا كه پس از سه دهه به اين فيلم نگاه می كنيم قدری به دشواری می توان فهميد كه چرا اين كمدی غريب به شاخص يك نسل از مردم آمريكا تبديل شده است. بنجامينی كه «داستين هافمن» به تصوير می كشد يك دانشجوی فسقلی تر و تميز است كه ظاهرا هر جا می رود كراوات می زند. از ويتنام، حقوق بشر، ماری جوآنا و عشق آزاد ـ يعنی تمامی مضمون های مربوط به اين دوره زمانی ـ در «فارغ التحصيل» خبری نيست. اين فيلم بيشتر شبيه آخرين فيلم دهه 1950 است تا فيلم های دهه ،1960 و موضوعش همان نوع «فارس جنسی» است كه ممكن بود در يكی از كمدی های «فرانك سيناترا» يا در فيلمی از «دوريس دی» و «راك هادسن» ديد. «هاوارد» می گويد: «خوب به خاطر دارم كه اوايل دهه 1970 كه به كالج می رفتم بار ديگر به تماشای اين فيلم رفتم و همان جا با خودم فكر كردم كه جوانان اين فيلم هيچ شباهتی به كسانی كه من در مدرسه و اطرافم می ديدم ندارند. اما فيلم تصويری از دنيای سرشار از رياكاری بزرگسالان به دست می دهد. اين فيلم درباره نسلی است كه دوره ركود بزرگ اقتصادی و جنگ جهانی دوم را پشت سر گذاشته و حال به راحتی و آسايش رسيده اند، اما دنيايشان توخالی و قلابی است. خودشان متوجه نمی شوند، اما بچه هايشان می فهمند. فكر می كنم جز «بنجامين» و «آلن» [دختر خانم «رابينسون» كه «بنجامين» عاشقش می شود] همه آدم های اين فيلم قلابی اند. » «هاوارد» درباره نقطه نظر داستان فيلم می گويد: «از همان ابتدا داستان از ديدگاه «بنجامين» روايت می شود. در اولين نمای فيلم دوربين روی صورت «بنجامين» است، و اين تصوير بارها و بارها تكرار می شود و اين نكته را كه داستان از نقطه نظر او نقل می شود به ما يادآوری و تشديد می كند. ما داستان را به واسطه «بنجامين» درك می كنيم و احساسات او احساسات ما هستند و اين اولين چيزی است كه اين فيلم به من ياد داد نقل داستان از ديدگاه يك شخصيت خاص. »

«مايك نيكولز» در كل اين فيلم تنها دو سه بار نمای نقطه نظر شخصيتی ديگر را به كار می گيرد. «در اين دو سه بار با ديدگاه خانم «رابينسون» سروكار داريم و اين ديدگاه در نقاطی از داستان مطرح می شود كه «بنجامين» در مخمصه ای گير می كند و بلافاصله فيلم به ديدگاه بنجامين باز می گردد. لحن اين فيلم در آن زمان خيلی انقلابی و تازه بود و از بسياری جهات هنوز هم همين طور است. از برخی جهات اين فيلم يك كمدی جنسی سنتی است، اما مانند يك درام فيلمبرداری شده است. كافی است به اين اتاق های تاريك و لحظات پرتنش توجه كنيد. » در يك صحنه «بنجامين» با اعلام اين كه قصد دارد با «آلن» ازدواج كند و با اعتراف به اينكه خود «آلن» از اين قضيه هيچ اطلاعی ندارد، پدر و مادرش را گيج می كند. پدرش می گويد كه اين حرف اصلا معنی ندارد و «بنجامين» پاسخ می دهد كه چرا، كاملا معنی دارد و از اتاق بيرون می رود. سكوت مطلق و ناگهان نان از توستر بيرون می پرد و پدر و مادر را وحشت زده می كند. آنچه هاوارد را تحت تاثير قرار می دهد اين است كه «مايك نيكولز» چطور توانسته اين شوخی های گذرا را در فيلم بگنجاند و در عين حال لحن واقع گرايانه داستان را نيز حفظ كند. «ران هاوارد» فيلم را با تمركز و دقت تماشا كرد و به ويژه به چيزهايی علاقه نشان می داد كه در اين دفعات آخر متوجه آنها شده بود. خود او می گويد: «چند روز پيش كه فيلم را با پسرم می ديدم به نظرم رسيد در اواخر فيلم نشانه هايی هست كه «آلن» دست كمی از مادرش ندارد. وقتی «بنجامين» دنبال «آلن» به كالج می رود تا او را ترغيب به ازدواج با خود كند، «آلن» جواب درست و حسابی به او نمی دهد و او را همان طور بلاتكليف رها می كند و اين می تواند نشانه آن باشد كه او يك خانم «رابينسون» كوچولو است. »

اما لحظاتی كه بيش از همه نظر هاوارد را جلب می كند، نكات فنی و ترفندهای فيلم است، از جمله آن مونتاژ «اصوات سكوت» است و سكانسی كه در آن «بنجامين» به خانه «رابينسون»ها می رود تا برخلاف ميل خانم «رابينسون»، «آلن» را بيرون ببرد. «بنجامين» كه در تقاطعی در نزديكی خانه آنها توقف می كند باران در حال باريدن است. زنی را می بينم كه به طرف اتومبيل می دود، در باز می شود و خانم «رابينسون» را می بينم كه خيس آب به «بنجامين» اخطار می كند «آلن را ول كن». كل صحنه در داخل اتومبيل می گذرد و از شيشه جلو يا از داخل فيلمبرداری شده است. «هاوارد» در اين باره می گويد: «راه هوشمندانه ای برای فيلمبرداری اين صحنه انتخاب كرده اند. قديم ترها متوجه اين نكته نشده بودم، اما الان بعد از ساختن اين همه فيلم، خوب آن را درك می كنم. اول اين كه اين شيوه موثری برای القای احساس ناراحتی شديد و مصيبت حاكم بر صحنه است كه احساس بنجامين نيز هست. از سوی ديگر باز هم ديدگاه بنجامين را داريم و از چشم او به ماجرا نگاه می كنيم و نكته آخر اين كه اين ارزان ترين شيوه برای فيلمبرداری اين صحنه است. »


ترجمه عباس فتاح زاده :در روزهای جنگ و خصوصا در سه شماره ويژه نامه همشهری مطالبی را از روشنفكران اروپايی همچون چامسكی، زيزك، هابرماس و پس از آنها رورتی خوانديد كه درباره جنگ اخير اظهارنظر كرده بودند. يكی از اين مطالب مصاحبه يورگن هابرماس با نشريه آمريكايی نيشن بود كه در آن به مخالفت با جنگ آغاز نشده آمريكا عليه عراق و توجيه موافقت پيشين خود با دخالت ناتو در يوگسلاوی سخن گفته بوده آن چه هم اكنون می خوانيد مقاله ای از هابرماس است كه روز 17 آوريل گذشته در روزنامه فرانكفورتر آلگماينه سايتونگ درباره جنگ و پس از پايان آن نوشته بود. ترجمه های ديگری از اين مطلب بر روی برخی سايت های فارسی و نيز در چند قسمت در روزنامه ايران به چاپ رسيده بود. مردم جهان روز نهم آوريل بر روی صفحه تلويزيون های خود ديدند كه چند سرباز آمريكايی در ميان هلهله جمعيت گرد آمده در ميدانی واقع در مركز بغداد طنابی را به گردن مجسمه صدام حسين انداختند تا بعد آن را سرنگون كنند. مجسمه ابتدا در مقابل سرنگون شدن خويش مقاومت می كرد، اما اندكی بعد از جا كنده شد و پس از نوسان هايی به زمين افتاد. انگار او می ترسيد و نمی خواست بر زمين بيفتد.

نگاه به اين مجسمه از زاويه های مختلفی صورت می گرفت. همان طور كه نگاه های مردم نسبت به اين اتفاق متفاوت بود، درك و برداشت عموم هم نسبت به جنگ عراق متفاوت است. پس از چندين روز بمباران بی وقفه مردم بی دفاع عراق اكنون به جای تصاوير بمباران ها و وحشت غيرنظاميان صحنه های شادی مردم عراق پخش می شود، مردمی كه آزادی خود از شر ترور و سركوب را جشن گرفته اند. هم صحنه های بمباران ها و هم صحنه شادی مردم هر دو دربرگيرنده بخش هايی از واقعيت هستند. آنها موضع گيری های متفاوتی را نيز بر می انگيزند. ولی آيا احساسات متفاوت و متناقض بايد به قضاوت ها و داوری های متناقضی هم بيانجامد؟ در نگاه اول قضيه ساده به نظر می رسد. يك جنگ غيرقانونی حتی اگر به نتيجه ای مطلوب هم بيانجامد باز هم اقدامی مغاير معيارهای بين المللی تلقی می شود. ولی آيا اين پايان ماجرا است؟ نتايج بد می توانند يك نيت خير را از مشروعيت بياندازند ولی آيا عكس اين قضيه هم صادق است؟ يعنی آيا نتايج مثبت می توانند به نيرويی مشروعيت بخش برای يك نيت ناسالم بدل شوند؟ گورهای دسته جمعی، سياه چال های زيرزمينی و داستان های شكنجه شدگان هيچ ترديدی در مورد ماهيت جنايتكارانه دولت صدام باقی نمی گذارد. رهايی مردمی رنج ديده از شريك رژيم وحشی نيز ارزشمند و قابل توجه است. در اين بخش قضيه همه مردم عراق - چه آنهايی كه شادمانی می كنند، چه آنهايی كه بی تفاوت هستند و چه كسانی كه عليه اشغالگران راهپيمايی می كنند - قضاوت خاصی دارند.

دو ديدگاه مخالف و موافق

در نزد ما اروپايی ها می توان دو واكنش را نسبت به جنگ مشاهده كرد. عملگرايان به قدرت «واقعيت های مشهود» باور دارند و به توان داوری برخاسته از تجربه ای تكيه می كنند كه با برخوردی متعادل پيروزی را به ستايش می نشينند. از نگاه پيروان ايده فوق بحث پيرامون مشروعيت جنگ فايده ای ندارد، چرا كه اينك جنگ عراق به واقعيتی تاريخی بدل شده است. گروه دوم يا به عبارتی ايده دوم مخالفان جنگ را متهم می كند كه با اغراق درباره خطرات جنگ چشم خود را بر آزادی سياسی مردم عراق كه يك ارزش محسوب می شود، می بندند. هر دو ايده فوق سطحی و ناقص اند، زيرا عمدتا ملهم از «اخلاق گرايی خشك و بی احساس» هستند. اغلب پيروان دو ايده فوق از تمامی ابعاد گزينه خشونت كه توسط محافظه كاران جديد در واشنگتن ارائه شده آگاه نيستند. مخالفت محافظه كاران جديد در واشنگتن با مبانی اخلاقی، نه از سر واقع گرايی است و نه از روی دلسوزی برای آزادی مردم جهان. هدف اصلی آنها تحول و دگرگون سازی است. از نظر آنها هر گاه معيارهای بين المللی كارايی خويش را از دست بدهند، برپايی يك نظم ليبرال جهانی مبتنی بر سلطه جويی - حتی اگر نياز به ابزارهايی مغاير حقوق بين المللی داشته باشد - مشروع است. ولفوويتز كيسينجر نيست. او نسبت به يك قدرت طلب متعارف تمايل بيشتری به تحول دارد.

ديدگاه ابرقدرت

شكی نيست يك ابرقدرت حق خويش می داند كه دست به اقدامات يك جانبه بزند. ابرقدرت هر جا كه اقتضا كند ابزارهای نظامی را به شيوه ای پيشگيرانه در برابر رقبای احتمالی خويش به كار می گيرد. البته از نگاه ايدئولوگ های جديد واشنگتن تقويت قدرت جهانی آمريكا يك «هدف ذاتی» نيست. آنچه كه محافظه كاران جديد واشنگتن را از رئاليست ها متمايز می سازد ديدگاه آنها پيرامون ايجاد يك نظم بين المللی مطلوب خارج از روش های تدريجی و حقوق بشر است. اين ديدگاه اهداف ليبرالی را ناديده نمی گيرد، اما قيد و بندهايی مدنی را كه سازمان ملل به دنبال آنها است، نابود می كند. ترديدی وجود ندارد كه سازمان ملل هنوز قادر نيست اعضای متخلف را به رعايت نظمی دموكراتيك مجبور كند. اعضای سازمان ملل حساسيت خويش به حقوق بشر را به تناسب شرايط و مناسبات موجود تغيير می دهند. لذا كشوری مثل روسيه كه دارای حق وتو است دليلی برای ترس از عواقب بين المللی حمله به چچن نمی بيند. استفاده صدام حسين از گاز اعصاب عليه كردهای عراق نيز تنها يك مورد از ناكارايی جامعه جهانی است، جامعه ای كه چشم خود را حتی بر نسل كشی قومی هم فرو می بندد. البته وظيفه مهم تر جامعه بين الملل تامين صلح است كه بقای سازمان ملل نيز براساس آن تعريف شده است. سازمان ملل موظف به جلوگيری از جنگ های تهاجمی است. در پی جنگ جهانی دوم ممنوعيت جنگ های تهاجمی موجب شد تا محدوديت هايی برای حق تصميم گيری نامحدود دولت ها در اين زمينه وضع شود. با اقدام فوق حقوق بين المللی كلاسيك گام مهمی به سوی يك موقعيت جديد حقوقی و جهانشمول برداشت. ايالات متحده كه نيم قرن پيشتاز مسير مذكور به شمار می آمد با ورود به جنگ عراق نه تنها اعتبارش در اين زمينه را بر باد داد بلكه با زير پا گذاشتن موازين بين المللی به ابرقدرت های آينده نيز درسی خطرناك آموخت. نبايد خود را فريب دهيم، اعتبار و اقتدار معنوی آمريكا اكنون به ويران هايی بدل شده است. هيچ كدام از دو شرط حقوقی برای جنگ در عراق فراهم نبود. نه شرايط خطرناكی وجود داشت كه دفاع از خود در برابر يك تهاجم قريب الوقوع را ضروری كند و نه مصوبه ای از شورای امنيت در دست بود كه بر پايه بند هفتم منشور سازمان ملل مجوز چنين حمله ای به حساب آيد. به عبارت ديگر نه قطعنامه 1441 و نه هيچ كدام از هفده قطعنامه ديگر مربوط به عراق نمی توانست مجوز عمليات نظامی عليه اين كشور تلقی شود. جناح مدافع جنگ عراق چنين توجيه می كند كه ابتدا سعی شد قطعنامه ای جديد صادر شود اما چون اكثريت در اين زمينه به دست نمی آمد، از آن صرفنظر گرديد.

رئيس جمهور آمريكا مكررا اعلام كرد كه بدون تصويب شورای امنيت نيز حمله نظامی عليه عراق را آغاز می كند و اين حرف واقعا شرايط مسخره ای را پديد آورد. با توجه به ايده جديد دولت بوش می توان دريافت كه بسيج نظامی آمريكا در خليج فارس از همان ابتدا صرفا به منظور تهديد نبوده است. اگر آمريكايی ها واقعا تهديد مدنظرشان بود بايد تنها پس از ناكارايی همه اهرم ها به عراق حمله می كردند.

تفاوت جنگ عراق و يوگسلاوی

مقايسه حمله به عراق با جنگ يوگسلاوی نيز كمكی به هواداران مشروعيت جنگ نمی كند. درست است كه حمله به يوگسلاوی هم از پشتيبانی شورای امنيت برخوردار نبود، اما می توانست برای مشروعيت يافتن بر سه مبنا تاكيد كند:

1 -جلوگيری از يك تصفيه قومی كه براساس اطلاعات موجود در آن زمان صورت می گرفت 2 - نياز به اقدامی اضطراری با توجه به قوانين بين المللی 3 - وجود دولت های حقوقی و دموكراتيك در همه آن كشورهايی كه در آن مداخله نظامی مشاركت داشتند. اما در مورد عراق شاهد بوديم كه حتی خود غرب هم پيرامون درستی جنگ دچار اختلاف شد. البته در همان جنگ يوگسلاوی هم ديديم كه در آوريل 1999 ميان كشورهای اروپا و قدرت های آنگلوساكسون (انگلستان و آمريكا) اختلاف قابل توجهی بر سر نحوه مشروعيت بخشيدن به جنگ وجود داشت. اروپا از فاجعه كشتار سربرنيتسا درس گرفت و با دخالت نظامی در مناقشه كوزوو موافقت كرد. بدين ترتيب اروپايی ها شك خويش نسبت به درستی اقدام نظامی را كه به سبب تجربيات قبلی آنها پديد آمده بود كنار گذاشتند. آمريكا هم در همان جنگ كوزوو به دنبال ايجاد نظم ليبرالی خويش ولو از راه های نظامی بود. بدين ترتيب اختلافات از ميان رفت و جنگ يوگسلاوی شكل گرفت.

در زمان جنگ يوگسلاوی من اختلافات اوليه را به سنت و سليقه های مختلف حقوقی نسبت دادم. يعنی فلسفه «جهان وطنی» كانت از يكسو و ناسيوناليسم ليبرالی جان استوارت ميل را از سويی ديگر، عامل دانستم. اما اكنون می توان جنگ يوگسلاوی را مورد بازنگری قرار داد. يكجانبه گرايی مبتنی بر سلطه طلبی كه تئوريسين های دولت بوش از سال 1991 دنبال می كند و آقای اشتفان فرولينگ در شماره د. آوريل روزنامه فرانكفورتر آلگماينه سايتونگ به آن پرداخته، می تواند برای تحليل نيات آمريكايی ها مورد استفاده قرار گيرد. با توجه به مقاله فرولينگ می توان گفت عملكرد آمريكا در بحران كوزوو را هم می توان ريشه دار در نظريات كنونی دولت بوش دانست.

دولت بوش در پی چيست

تصميم دولت بوش به بهره گيری از شورای امنيت نيز از تمايل برای مشروعيت بخشيدن به حمله نظامی عليه عراق ناشی نمی شد، زيرا چنين مشروعيتی در ميان محافل رسمی آمريكا چندان معنا و ضرورتی نداشت. اين رجوع تنها برای گسترش «ائتلاف حاميان جنگ» صورت می گرفت و می توانست برای كاهش نگرانی ها و ترديدها در ميان مردم آمريكا و انگلستان به كار رود. ايده جديد دولت بوش را نبايد تنها «منفعت طلبی مبتنی بر ارزش های معين» تعريف كنيم. كاركردهايی همچون تامين امنيت حوزه های اعمال قدرت آمريكا و تسلط بر ذخاير نهفته در اين حوزه ها نيز قابل بررسی است. در عين حال براساس تحليل های سنتی می توان گفت جدا شدن ناگهانی ايالات متحده از ارزش هايی كه خود تا يك سال و نيم پيش مدافع آنها بود، چنين كاری را به امری عادی و پيش پا افتاده بدل می سازد. بهتر آن است كه ما خود را به جست وجوی انگيزه سياست های جديد آمريكا محدود نكنيم. بايد در مضمون اين نظريه هم درنگ بيشتری به خرج دهيم. درغير اين صورت به همان شناخت نادرستی از سياست ايالات متحده دچار می شويم كه ريشه آن در تجارب تاريخی قرن گذشته نهفته است. اريك هابسبام، تاريخدان معاصر، قرن بيستم را به درستی «قرن ايالات متحده» نام نهاد. محافظه كاران جديد در واشنگتن اكنون می توانند خود را «برندگان» آن بنامند و عملكرد خويش در آن قرن را به عنوان سرمشقی برای ايجاد نظمی نوين در سراسر جهان تلقی كنند. طی قرن بيستم آمريكا در پی شكست آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم و فروپاشی بلوك شرق به سازمان دهی نوينی در اروپا، حوزه اقيانوس آرام و جنوب شرقی آسيا پرداخت. نگاه ليبرالی به نظريه پسا تاريخ، آنگونه كه فوكويوما آن را روايت می كند، سرمشق مذكور را در واقع نوعی ابزار تسهيل تلقی می كند. از نگاه مذكور برای مردم جهان هيچ اتفاقی بهتر از استقرار حكومت های ليبرال و جهانی شدن «اقتصاد بازار» نيست. راه تحقق اين سياست هم روشن است: آلمان، ژاپن و روسيه شيوه جنگ را برگزيدند و به زانو در آمدند. اما اكنون در جنگ های نامتقارن برنده تقريبا از پيش معلوم است.

توجيه سياست ها

استفاده از روش نظامی شانس های زيادی را به آمريكا می دهد. آمريكايی ها چنين القا می كنند كه برای جنگ هايی كه به بهبود اوضاع جهان می انجامند نيازی به توجيه و مجوز نيست، زيرا به رفع مشكلاتی می انجامند كه با ابزارهای متعارف نمی توان آنها را رفع كرد. تصوير مجسمه در حال سقوط صدام حسين هم ظاهرا برای مشروعيت بخشيدن به چنين نظريه ای كفايت می كند. نظريه جديد دولت بوش بسيار زودتر از حمله به برج های دو قلوی نيويورك طراحی شده بود. اما در واقع بهره گيری زيركانه از پيامدهای روانی يازده سپتامبر بود كه موجب گسترش نظريه مذكور شد. مسير حركت نظريه مذكور متفاوت از برداشت اوليه از موضوع «مبارزه با تروريسم» است. گسترش نظريه جديد دولت بوش مرهون تعريف پديده ای نوين در مفاهيم جا افتاده مربوط به جنگ است. در مورد رژيم طالبان ميان تروريسم و يك رژيم ياغی ارتباط روشنی وجود داشت. در مورد كشوری نظير افغانستان يك جنگ كلاسيك، تهديدات يك شبكه، تروريست پراكنده را از ميان بر می داشت. با اين حال آمريكا يك جانبه گرايی توأم باسلطه طلبی را با موضوع مقابله با تهديدهای خزنده پيوندزده است. آمريكايی ها در هر جايی كه به مشكل بر می خورند بحث دفاع از خود را پيش می كشند. البته اين بحث نيز نيازمند ارائه دلايلی است. به همين دليل بود كه واشنگتن چاره ای نداشت جز آنكه افكار عمومی جهان را نسبت به ارتباط ميان القاعده و رژيم صدام حسين قانع كند. عملكرد دولت بوش در پراكندن اطلاعات نادرست پيرامون ارتباط فوق در خود آمريكا چنان موفقيت آميز بود كه براساس آخرين نظرسنجی ها 60 درصد آمريكايی ها از تغيير رژيم عراق به عنوان «جبران حملات يازده سپتامبر» استقبال كردند. با وجود اين نظريه دولت بوش دليل واقعا روشنی برای لزوم استفاده بازدارنده از اهرم نظامی ارائه نمی كند. جنگ عليه تروريسم اين موضوع كه جنگ عليه تروريسم در قالب قوانين مربوط به جنگ ميان دولت ها نمی گنجد نمی تواند توجيهی برای رفتار خارج از چارچوب های حقوقی با دولت های ديگر باشد. مقابله با دشمنی كه در سطح بين المللی و در قالب شبكه های نامريی و غيرمتمركز فعاليت می كند با روش هايی غير از «روش های نظامی پيش گيرانه» امكان پذير است. در اينجا از تانك و بمب، موشك و هواپيما كاری ساخته نيست. پيوند شبكه ای سازمان های جاسوسی و دستگاه های قضايی كشورها و نيز كنترل نقل و انتقالات پولی راه مفيد است.

توجيه سياست ها

استفاده از روش نظامی شانس های زيادی را به آمريكا می دهد. آمريكايی ها چنين القا می كنند كه برای جنگ هايی كه به بهبود اوضاع جهان می انجامند نيازی به توجيه و مجوز نيست، زيرا به رفع مشكلاتی می انجامند كه با ابزارهای متعارف نمی توان آنها را رفع كرد. تصوير مجسمه در حال سقوط صدام حسين هم ظاهرا برای مشروعيت بخشيدن به چنين نظريه ای كفايت می كند. نظريه جديد دولت بوش بسيار زودتر از حمله به برج های دو قلوی نيويورك طراحی شده بود. اما در واقع بهره گيری زيركانه از پيامدهای روانی يازده سپتامبر بود كه موجب گسترش نظريه مذكور شد. مسير حركت نظريه مذكور متفاوت از برداشت اوليه از موضوع «مبارزه با تروريسم» است. گسترش نظريه جديد دولت بوش مرهون تعريف پديده ای نوين در مفاهيم جا افتاده مربوط به جنگ است. در مورد رژيم طالبان ميان تروريسم و يك رژيم ياغی ارتباط روشنی وجود داشت. در مورد كشوری نظير افغانستان يك جنگ كلاسيك، تهديدات يك شبكه، تروريست پراكنده را از ميان بر می داشت. با اين حال آمريكا يك جانبه گرايی توأم باسلطه طلبی را با موضوع مقابله با تهديدهای خزنده پيوندزده است. آمريكايی ها در هر جايی كه به مشكل بر می خورند بحث دفاع از خود را پيش می كشند. البته اين بحث نيز نيازمند ارائه دلايلی است. به همين دليل بود كه واشنگتن چاره ای نداشت جز آنكه افكار عمومی جهان را نسبت به ارتباط ميان القاعده و رژيم صدام حسين قانع كند. عملكرد دولت بوش در پراكندن اطلاعات نادرست پيرامون ارتباط فوق در خود آمريكا چنان موفقيت آميز بود كه براساس آخرين نظرسنجی ها 60 درصد آمريكايی ها از تغيير رژيم عراق به عنوان «جبران حملات يازده سپتامبر» استقبال كردند. با وجود اين نظريه دولت بوش دليل واقعا روشنی برای لزوم استفاده بازدارنده از اهرم نظامی ارائه نمی كند. جنگ عليه تروريسم اين موضوع كه جنگ عليه تروريسم در قالب قوانين مربوط به جنگ ميان دولت ها نمی گنجد نمی تواند توجيهی برای رفتار خارج از چارچوب های حقوقی با دولت های ديگر باشد. مقابله با دشمنی كه در سطح بين المللی و در قالب شبكه های نامريی و غيرمتمركز فعاليت می كند با روش هايی غير از «روش های نظامی پيش گيرانه» امكان پذير است. در اينجا از تانك و بمب، موشك و هواپيما كاری ساخته نيست. پيوند شبكه ای سازمان های جاسوسی و دستگاه های قضايی كشورها و نيز كنترل نقل و انتقالات پولی راه مفيد است.

به عبارت ديگر رديابی ارتباطات لجستيكی تروريست ها راه درست مقابل با تروريسم است. برنامه های امنيتی چنين اقدامی به مقررات بين المللی آسيبی وارد نمی كند و فقط به محدوديت هايی حقوقی منجر می شود. مسئله سلاح های كشتار جمعی مشكلات مربوط به سياست های گسترش سلاح های كشتار جمعی هم بيشتر از آنكه از راه جنگ حل شدنی باشند، با مذاكره قابل برطرف شدن هستند. تجربه اخير بحران كره شمالی تأييدی بر اين ادعاست. دكترين جديد دولت بوش كه تحت لوای مبارزه با تروريسم رونق يافته در مقايسه با سياست های صريح سلطه جويانه هيچ مزيتی ندارد و به هيچ وجه نمی توان از آن مشروعيت پيروزی نيروی سلطه طلب را نتيجه گرفت. تصوير مجسمه در حال سقوط صدام نماد توجيه كننده برقراری نظم ليبرالی نوينی در كل منطقه است. به عبارت ديگر جنگ عراق حلقه ای از زنجير سياست «ايجاد نظم نوين جهانی» است. سياست جديد چنين توجيه می شود كه چون سياست مبتنی برگسترش حقوق بشر از سوی نهاد بی رمقی نظير سازمان ملل قابليت خويش را از دست داده، بايد سياست جديدی در پيش گرفته شود. در اين راستا ايالات متحده وكالتا عهده دار نقشی می شود كه از نظر آمريكا سازمان ملل در اجرای آن ناموفق بوده است. آيا می توان با اين كار مخالفت كرد؟

سيستم امنيتی عمودی و پيامدهايش

احساسات اخلاقی می توانند نتيجه گيری هايی اشتباه را به دنبال داشته باشند، چرا كه تنها به يك صحنه و يا يك تصوير استناد می كنند در حاليكه توجيه واقعی جنگ مستلزم نگاهی چند جانبه است. سئوال موجود به شرح زير است: آيا معيارهايی كه در سطح بين المللی برای توجيه يك جنگ وضع شده اند قابل جايگزين شدن با سياست يك جانبه گرايانه و سلطه جويانه ای كه هدفش سلطه مجری اين سياست است، هستند؟

دلايل تجربی در مخالفت با ديدگاه های دولت بوش بر اين پايه استوارند كه جامعه جهانی پيچيده تر از آن است كه بتوان آن را از يك مركز و با اتكا به سياستی مبتنی بر نظامی گری هدايت كرد. آمريكا به لحاظ تكنولوژيكی فوق العاده پيشرفته است. اما همين ابرقدرت ظاهرا از ترس تروريسم دچار نوعی «وحشت دكارتی» شده است و می كوشد هم خود و هم ديگران را به «مفعول» بدل كند تا همه چيز تحت كنترل باشد. سياست زمانی كه به مولفه های اوليه خود و به يك «سيستم امنيتی عمودی شكل» باز گردانده شود به عرصه ای تاريك بدل می شود. اين وضعيت درست متضاد سياست مبتنی بر رسانه ها و «ابزارهای افقی» نظير ارتباطهای مستقيم و مصالحه است. حكومتی كه همه گزينه ها را به گزينه نابخردانه جنگ يا صلح محدود كند به زودی به لحاظ توانايی های خويش به پايان كار خود می رسد.

چنين حكومتی كار توافق با قدرت ها و فرهنگ های ديگر را هم دشوار می سازد. يك جانبه گرايی مبتنی بر سلطه جويی حتی اگر عملگرايانه هم باشد باز هم پيامدهايی جانبی را به دنبال دارد. اين پيامدها حتی بر اساس معيارهايی كه همان قدرت سلطه جو دنبال می كند، نيز نامطلوب محسوب می شوند. ما با يك قدرت سياسی روبرو هستيم كه بيشتر در اشكال نظامی، جاسوسی و پليسی نمود پيدا می كند. چنين قدرتی به بلای جان خود بدل می شود و رسالت بهبود جهان براساس ايده های ليبرالی را نيز به خطر می اندازد. امروز رئيس جمهور ايالات متحده خود را درگير جنگی دائمی تصور می كند و مبانی يك «دولت حقوقی» را خدشه دار كرده است. به نيابت از دولت آمريكا خارج از مرزهای اين كشور شكنجه هايی صورت می گيرد. اين شكنجه ها با همكاری و يا اغماض آمريكايی ها صورت می گيرند. آمريكايی ها برای جنگ خويش مقرراتی را قائل هستند كه در آن قراردادهای ژنو بعضا زير پا گذاشته می شوند. شاهد اين مدعا وضعيت اسرای زندان گوانتانامو است. مأموران آمريكايی در گوانتانامو آزادند تا حقوق ذكر شده در قانون اساسی آمريكا را برای اسرا قائل نشوند. آيا ايده های جديد دولت بوش سبب نخواهد شد تا شهروندان سوريه ای، كويتی، اردنی و. . . از آزادی های دموكراتيكی كه آمريكا می خواهد اعطا كند استفاده ای نامطلوب به عمل آورند؟ سال 1991 آمريكايی ها كويت را آزاد كردند، اما تمايلی برای دموكراتيك كردن آن از خود نشان ندادند. آمريكا خود را نوعی قيم برای رواج سيستم های ليبرال می داند. اما بسياری از متحدانش ادعای رهبری يك جانبه اين ابرقدرت را نمی پذيرند و با دلايلی منطقی آن را رد می كنند. زمانی ايده «ناسيوناليسم ليبرالی» خود را مجاز می دانست كه نظم ليبرالی را با استفاده از روش های نظامی هم كه شده گسترش دهد. حالا اين تفكر به يك قدرت برتر سرايت كرده است. طبعا چنين موضوعی تأثيری در ميزان پذيرش واستقبال از تفكر فوق نخواهد داشت. دموكراسی و حقوق بشر اجرای يكجانبه تفكر فوق را ممنوع می شمارد. درست است كه غرب خود را با دموكراسی و حقوق بشر پيوند می دهد اما نبايد ديدگاه امپراتوری مابانه آمريكا را در اين چارچوب جای داد.

آزادی همگان نه دموكراسی تحميلی

شكل حيات سياسی و فرهنگی يك جامعه - ولو اينكه قديمی ترين دموكراسی روی زمين باشد - الزاما نبايد الگوی جوامع ديگر قرار گيرد. اين شكل از«جهان گرايی و جهان شمولی» كه آمريكايی ها به دنبالش افتاده اند مختص امپراتوری های قديم بود. آنها جهان را از زاويه ای خودمحورانه و توهم آميز می نگريستند. اما بايد دنيا را از چشم ديگران هم ديد و محوريت خويش را تحميلی قرار نداد. اتفاقا اين موضوع همان عملگرايی سابق آمريكايی ها را در گذشته تشكيل می داد. بايد به تأثير پذيری و وابستگی متقابل توجه داشت و اين نگاه منصفانه ای است كه همه می توانند از آن سود ببرند. «عقلانيت مدرن» خود را در آن ارزش هايی متجلی نمی كند كه همانند كالا خريدنی باشند. «ارزش ها» حتی انواع بين المللی آن ها هم پديده های مستقل و بی ارتباط با معيارهای ديگر نيستند بلكه ميزان پذيرش آنان بسته به شرايط و شيوه های مختلف زندگی است. مشاهده راهپيمايی های شيعيان در ناصريه عليه صدام و اشغالگری آمريكا نشان دهنده آن است كه فرهنگ های غير غربی حقوق بشر را تنها در بسترهای ملموس و بومی خويش می پذيرند. تنها در چنين چارچوبی است كه آن ها در زندگی خويش می توانند با مضمون های جهانشمول ارتباط بر قرار كنند. حتی يك قدرت «سلطه جوی خيرخواه» كه خود را قيم منافع مردم جهان تلقی می كند هم هيچگاه نمی تواند در شرايط يك انزوای خود خواسته پی ببرد كه آنچه را با ادعای خير خواهی ديگران انجام می دهد، از نگاه همين ديگران مطلوب ارزيابی می شود يا نه. تنها راه صحيح آن است كه به آرای همگان توجه كرد و تنها در چنين راهی است كه مناسبات و حقوق بين الملل می توانند توسعه ای جهان شمول داشته باشند. سازمان ملل تاكنون آسيب زيادی نديده است. حتی شايد بتوان گفت مقاومت اعضای كم اهميت شورای امنيت در برابر اعضای مهم به آن اعتبار بيشتری هم بخشيده است. اين اعتبار تنها زمانی كم رنگ می شود كه سازمان ملل خود در مسيری اشتباه حركت كند و با سازشكاری اقداماتی «اصلاح نشدنی» را انجام دهد.


ترجمه سهيلا قاسمی : چهره اش را فراموش كنيد و فقط از نگاهش استفاده كنيد. تام كروز، بزرگ ترين ستاره آمريكايی، بيش از يك دهه است كه تصميم گرفته با قانون خود، با توهم، هر نوع توهمی، چه در زمينه حقيقت و چه در زمينه زيبايی به بازی بپردازد. وسوسه نقابی كه در همه جای فيلم حاضر است، تنها مرحله ای است برای رسيدن به چيزی ديگر يعنی بدقيافه جلوه دادن او. اين هوسی كه كروز را مجذوب می كند و مطمئنا او را به وحشت هم می اندازد، در فيلم های دوريان گری آمريكايی بيش از پيش قابل مشاهده است. چرا كه تصوير در حال حركت او در اين فيلم ها به تصوير در آمده است. نقاب ها بيل هارفورد بر اثر حادثه ای در يك شب تاريك، ناچار می شود از خود محافظت كند. اولين كاری كه بايد انجام دهد استفاده از يك نقاب است. انجام اين كار برای تام كروز اصلا جديد نيست (ماموريت غيرممكن، قسمت اول را به خاطر آوريم.) و در واقع كم كم برايش به صورت يك عادت در می آيد. البته او هنوز به صورت انحصاری اين كار را دنبال نمی كند. در فيلم «چشمان باز بسته» برای اين نقابدار ترسناك (پولاك در پايان فيلم اين نكته را به زبان می آورد. ) تغيير چهره كاملا ضروری به نظر می رسد. اين نقاب توسط مردی با لهجه اسلاو كه تام كروز دوباره با او برخورد كرد انتخاب شده بود و می بايست زمانی كه وارد منطقه ای ممنوعه می شد، چهره شيادانه او را از چشمان همه مخفی نگاه دارد. اما به محض ورود به سالن بزرگ قصر، همه به سمتش برگشتند. او فورا نقابش را برداشت. نقاب به جای آنكه چهره اش را پنهان كند، موجب شد متهم شود و ما دليلش را نفهميديم. واقعا آنها چه ديدند؟

در آخرين صحنه فيلم، هارفورد بی حال و خسته از اين شب تاريكی كه در ميان تخيلات سپری شد به خانه اش برمی گردد و همه چيز بدون توضيح می ماند. نقاب با آرامشی ترسناك روی بالش او آرام می گيرد. همسرش به شكل قرينه به خواب رفته است و مطمئنا به شكلی زيبا و در عين حال شيطانی، در رويای كسی غير از او است. او با رنگی پريده، اين دو موجود كامل را تماشا می كند. نور آبی رنگی كه در اين لحظه بر تام كروز و نگاه بی فروغش می تابد، او را از جوهر خود تهی می سازد. در توالی اين سه پلان، نقاب مرگ وجود دارد و شايد نقاب آن چيزی كه فكر می كنيم نباشد، او با چشمان درشت بسته اش چه چيز ديده است؟

سرايت>«هر آن چيزی كه يك قهرمان در پی اش است با آنچه نياز قهرمان يا دشمن است آغاز می شود. » كسی كه اين كلمات را نزد «وو» به زبان می آورد و كسی كه در فيلم قبلی به تام كروز نقاب داده يك نفر هستند. يعنی هنرپيشه ای به نام ريد شربدجيا، همان «ميليچ» كوبريك و دكتر نخورويچ در ماموريت غيرممكن 2. او كروز را به چيزی مجهز كرده كه خودش به عنوان يك دشمن واحد برايش طراحی كرده بود. در اينجا، در حالی كه در سكانس اول كشته شده (توسط يك تام كروز قلابی) صورتش را به او می بخشد تا دشمنی كه او را شكست داده تحت تاثير قرار گيرد. در واقع: «شما مرده ايد!» زمانی كه تام كروز صورت چسبناك او را برمی دارد، نگاهش همان نگاه ترسناكی است كه در اتاق «چشمان باز بسته» دارد. اما او سين آمبروزه، شخصيت «خبيث» فيلم است؛ يكی از بی نمك ترين هايی كه تا به حال طرف مقابل يك قهرمان بوده است. طبيعی است، در اينجا فقط مسئله ای پشت پرده وجود دارد (كه اين چنين در فيلمنامه مشخص می شود: ماموری مثل ايتان هانت او را برای انجام ماموريت جايگزين كرده است. ) اين چهره حيران كه با گذر از كنار مرگ وحشت زده هم شده در اينجا واسطه است و ما نمی دانيم كه كدام يك از اين دو آن را از ديگری گرفته است. هر يك از آنها ديگری را مبتلا می كند و سرانجام اين صورتی كه آنها بی اندازه بين خود ردوبدل می كنند دچار فرسودگی می شود. صورتی كه در پايان فيلم به نظر می رسد مرده است، فرصت خوبی برای تام كروز فراهم می آورد تا دوباره از پوستی متولد شود.

تيغ

وسوسه تغيير چهره كه از چند فيلم قبلی وجود كروز را فرا گرفته، موجب شده كه «جان وو» لذت زيادی ببرد. تا حدی كه او به سادگی و توسط نور، بر چهره اش نقاب می زند. البته او قرار دادن چشم هايی باز و نمايان و همواره نگران را در اين چهره فراموش نكرده است. سپس چنين به نظر می رسد كه نزديك است تيغی اين نگاه آغازين و اصلی را بشكافد. سرانجام گونه ها بايد بريده شوند. اولين بريدگی در اين صورت زيبا، خبر از بريدگی هايی ديگر می دهد.

چشم عجيب

در اين شيرينی فروشی درهمی كه همان «آسمان وانيلی» است، تام كروز با تاكيد بسيار و به شيوه ای بی اندازه تئوريك به كاويدن همان شرط ها می پردازد. پس از چشمان بيش از اندازه بسته حالا نوبت «چشم هايت را باز كن» (فيلمی از آمه نابار كه آسمان وانيلی برگرفته از آن است) است. در پيچ وخم رويای بيدار، مرگ صد بار به تصوير در می آيد و دوباره جان می گيرد. او زندگی ها و صورت هايی را كه در يك مانكن روسی فناناپذير روی هم جمع شده اند، دوباره می سازد. در ابتدا خودش را در «اعجوبه ها» در قالب بسيار زيبايی می بيند. در واقع خودش را به شكل تام كروز می بيند. جراحت در ماموريت غيرممكن دو گسترده تر شده است و بريدگی گونه ها نيز بيشتر شده اند. اين بار چشم، برای اولين بار تغيير كرده است. به همين دليل تمامی صورت نامتعادل است. تام كروز خود را در آينه تماشا می كند و از اينكه زشت شده شگفت زده می شود. آنچه می تواند بر صورت خود تحمل كند و اين گذر سريع و غيرارادی از ماسك ها كه او را از زيبايی به زشتی سوق می دهد، فريفته اش می سازد. در جست وجوی چه چيز است؟ در جست وجوی اين عدم توازن جسمی كه در نهايت توانسته اجازه آن را به خود دهد و ديگر از آن صرف نظر نخواهد كرد. «گزارش اقليت» را ببينيد. يك صحنه كوتاه بدون توجيهی واقعی، صورت او را مثل نقاشی فرانسيس بيكن تجزيه می كند. كسی كه می خواست خودش را از او پنهان كند، فورا می شناسدش. هر چند چهره او كاملا تغيير كرده و بدقيافه شده اما ما هم تام كروز را می شناسيم. در پلان آخر آسمان وانيلی، چشم او در نمايی بزرگ، همانی است كه در گزارش اقليت امكان داد هويتش شناخته شود. او چه ديده است؟


در اين شرايط و با توجه به تحولات جاری در سطح جهان، جايگاه و نقش نيروهای چپ را چگونه ارزيابی می كنيد؟

بعد از جريان فروپاشی شوروی بسياری از نيروهای چپ دست به تجديد نظرهای اساسی در بينش ها و راهكارهای خود زده اند. هر چند ممكن است جرياناتی كوچك و محدود هنوز به باورها و مدل های كهن تحقق سوسياليسم پای بند باشند ولی اكثريت بزرگی از روشنفكران چپ بعد از تجربه شوروی به اين نتيجه رسيده اند كه آزادی و عدالت، سوسياليسم و دموكراسی ملازم يكديگرند و دليل اصلی فروپاشی نظام های سوسياليستی نوع لنينی و استالينی بی اعتنايی آن ها به حقوق و آزادی های فردی و اهميت محوری دموكراسی سياسی است. اكنون احزاب جديد چپ با تعديل روش های گذشته و با دموكراتيزه كردن مناسبات درون حزبی، تنوع گرايی سياست ها برنامه های واقع بينانه تری را پيشنهاد و حمايت می كنند. بسياری در آن ها به دموكراتيزه كردن انديشه ها و سازمان های اجتماعی خود پرداخته اند و به جای تاكيد بر نزاع طبقاتی و اعمال رهبری و سلطه يك حزب يا طبقه معين، بيشتر در قالب جنبش های اجتماعی مبارزه می كنند جنبش هايی كه اقشار و طبقات مختلف جامعه را بر محور هدف ها و آرمان های مختلف اجتماعی و انسانی متحد می سازند. جز معدودی كه به هر دليل به راست غلتيده، دنباله رو سياست های آمريكا هستند. اكثر سازمان های چپ ضمن انتقاد از سياست های جهانی سازی نوليبرالی از فرآيند جهانی شدن اصيل استقبال می كنند. تحول مثبت و تكاملی ديگر در جنبش چپ را در توجه روزافزون آن ها به نقش و جايگاه ارزش های اخلاقی و عامل انسانی و اراده گرايی در جنبش برای آزادی و عدالت و بنای جامعه ای سالم، عادلانه، آزاد و انسانی بايد مشاهده كرد.

جنبش های نوين روشنفكری با رويكردی انتقادی نسبت به عقلانيت مدرن و نظام های سياسی، اجتماعی مبتنی بر آن نارسايی های اين تفكر و آزادی، دموكراسی و انسان گرايی (اومانيسم) وابسته به آن را آشكار كرده، با تجديدنظر، بازسازی و تكامل تئوری های فلسفی، اجتماعی و جامعه شناختی رويكردی بيش از پيش انسانی و اخلاقی نسبت به مسائل جامعه، تاريخ و تحولات آن پيش گرفته اند. آنان بحث و بررسی ارزش های اخلاقی، انسانی را كه پيش از اين از حوزه مطالعات علمی و جامعه شناختی بيرون نهاده شده بود هم تراز با ساير واقعيت های اجتماعی مورد بحث و بررسی قرار داده و بدين ترتيب تئوری های توسعه عقلانيت مدرن و نظريه های اجتماعی و اقتصادی را وجهه همت خود قرار داده اند. اين موارد حاكی از وقوع تحولات اساسی در جنبش فكری ـ فلسفی و آزادی و عدالت خواه دنيای جديد است و نشان از توجه دوباره ولی تازه به آميختگی حيات مادی و معنوی، ارزش های اخلاقی يا حيات اجتماعی و سياسی جامعه هاست. آنان قدم به قدم به اصول و ارزش های مشترك و جهان شمول مثل همدردی انسانی، عدالت، حقيقت، آزادی و زيبايی نزديك می شوند.

در انتقاد از جنبش های چپ به تعصب يا بسته فكر كردن نيروهای اين جريان اشاره می شود، اگر اين انتقاد صحيح است چه بايد انجام دهند تا به اين ورطه گرفتار نشوند؟

اين انتقاد تا حدی درست است. يعنی برخی از نيروهايی كه در رده بندی چپ قرار می گيرند با توجه به پيشينه تاريخی خود هنوز نتوانسته اند خود را از قيد و بندها و باورهای پيشين رهايی بخشند. در كشورهای غربی به دليل باز بودن شرايط سياسی و فرهنگی كه اسباب تعامل بيشتر نيروها و گروه های سياسی فراهم است اين مسئله كمتر مشاهده می شود، زيرا ذهنيت های بسته در مواجهه با انديشه های نو تدريجا می شكنند. اما در جامعه هايی كه فضای سياسی و فكری شان بسته است، تعامل انديشه ها رخ نمی دهد و جريانات فكری در چارچوب های خشك و بسته و روابط محفلی يا فرقه ای محصور می مانند. برای حل اين معضل اجتماعی راهی جز باز كردن فضای سياسی و دموكراتيزه كردن روابط و نظامات وجود ندارد. هر كس بايد بتواند بدون هراس از مجازات يا حذف شدن عقايد خود را در معرض داوری و نقد ديگران قرار دهد و ذهن خود را بر روی انديشه های ديگر بگشايد. بستن ذهن و محصور ماندن در لاك های تشكيلات و روابط فرقه ای در اصل يك نوع واكنش دفاعی در برابر تهديدهايی است كه متوجه موجوديت آن هاست. با آزادی و مدارا، اين تهديدها از بين می روند و زمينه عينی، ذهنی و روانی تعامل افراد و گشودگی وجودی و ذهنی فراهم می شود و زمانی بعد عصبيت های قومی، ملی يا دينی فروكش می كنند و شرايط برای بروز خلاقيت های فكری و ظهور انديشه های نو و رسيدن به وفاق و همدلی و همكاری بر محور ارزش های مشترك اخلاقی و انسانی و فرهنگی مساعد می شود.


ترجمه حامد صرافی :

بهترين سكانس Titicut Follies (فردريك وايزمن)

نمايی در اين فيلم مستند وجود دارد كه به معنی واقعی درك درستی از «ديوانگی» را به خوبی نشانمان می دهد. اين فيلم چند سال قبل از فيلم «پرواز بر فراز آشيانه فاخته» [ديوانه از قفس پريد] ميلوش فورمن ساخته شده است. مكان فيلمبرداری نيز بيمارستانی در ماساچوست است كه در آن محكومين و مجرمينی كه از نظر عقلی در وضعيت متعادلی به سر نمی برند و دچار انواع و اقسام مشكلات و بيماری های روانی هستند، نگهداری می شوند. ما در سكانسی از فيلم می شنويم كه مردی در حال تحليل و بررسی جنگ ويتنام است. او درباره درستی و يكپارچگی ويتنامی ها صحبت می كند. ويتنامی هايی كه فرهنگ و آداب و رسومی به مراتب غنی تر و پيچيده تر از آمريكايی ها دارند. ما همچنين می شنويم كه آن مرد تحليل اقتصادی از جنگ ويتنام ارائه می دهد. شايد بتوان گفت آن تحليل يكی از منطقی ترين و درخشان ترين اظهارنظرهايی است كه درباره جنگ ويتنام صورت گرفته است.اما بعد از اين حرف ها او شروع می كند به حرف زدن درباره شيطان. اين كه شيطان اداره كليه امور سياسی آمريكا را به عهده گرفته است (گفته ای كه به نظر من در اين روزگار و در اين دوره زمانه به شدت درست و منطبق با واقعيت است) و ما احساس می كنيم كه ديگر خبری از آن گفته های درخشان و آن تحليل های فوق العاده نيست. انگار كه در يك چشم به هم زدن همه چيز ناپديد می شود. دوربين از جای خودش به حركت در می آيد و ما كلوزآپ مردی را می بينيم و متوجه می شويم كه مرد به صورت كله پا در حياط بيمارستان ايستاده است. شايد حالا پس از ديدن اين تصاوير ما پيش خودمان فرض كنيم كه تمام اين گفته ها و صحبت های دكتر اين مجموعه بوده است. به نظر من اين سكانس به خوبی مرز باريك بين شعور و ديوانگی و هوشمندی و جنون را نشان می دهد. اين مرد بی هيچ ترديدی شخصی با تحصيلات عاليه است، حتی می تواند يك پروفسور علوم سياسی باشد كه عقلش را از دست داده است. در اين فيلم وايزمن بدون هيچ فخرفروشی با بيماران روانی روبه رو شده و شما به هيچ وجه احساس نمی كنيد كه او از موضعی بالا به آنها نگريسته است. اين دقيقا همان شيوه ای است كه من هم در برخورد با سوژه های مختلف به كار می گيرم (مغرور نبودن در برخورد با موضوعی كه قرار است به فيلم تبديل شود) هميشه سعی می كنم به واقعيت درون موضوعات برسم تا اين كه بيشتر خودنمايی كنم.

بدترين سكانس سقوط بلك هاوك (ريدلی اسكات)

بدترين سكانسی كه ديده ام، سكانس مرگ خلبان در اين فيلم است. او در تكه پاره های يك هواپيمای سوخته افتاده است و افراد زيادی از سومالی ها در اطراف او در حال حركت و دويدن هستند. چيزی كه بيشتر از هر چيز ديگری در اين فيلم برايم تنفر برانگيز است، نگاه غيرقابل باور و سانتی مانتالی است كه نسبت به خلبان اعمال شده. قبل از مرگ خلبان ما نمايی طولانی و بدون قطعی از خلبان را می بينيم كه به عكس خانواده اش نگاه می كند و جالب اين است كه يادمان می رود صدها سوماليايی توسط همين آدم كشته شده اند. اين سكانس بيش از هر چيزی نشانگر موضع زشت و در عين حال هولناك آمريكايی ها در آن جنگ و مهم تر از آن تعصب نژادی و نژادپرستی ذاتی و دائمی آن ها نسبت به فرهنگ ها و انسان های ديگر است. من واقعا از ريدلی اسكات تعجب كردم. او تا به حال فيلم های فوق العاده ارزشمندی ساخته و خب در عين حال، كارگردان آثار احمقانه ای همچون «سقوط بلك هاوك» هم بوده است.

بهترين سكانس مرگ در ونيز (لوكينو ويسكونتی)

نما به نمای اين سكانس در ذهنم حك شده است. فقط بايد چشم هايم را ببندم و آن را دوباره ببينم. مرد سالخورده و از كار افتاده ای را می بينم. او موسيقيدان است، اين موسيقيدان (احتمالا مالر) از هتل خارج می شود به طرف دريا می رود. پسر نوجوانی را می بينم كه موهای بلوند و زيبايش او را بيش از هر چيزی شبيه به دختران كرده است. حالا هر دوی آن ها را با هم می بينم: مرد سالخورده ای كه ناگهان پسرك را می بيند و پسر نوجوانی كه حس می كند توسط كسی زيرنظر گرفته شده و در همان حال به آرامی از كنار يك سايبان بزرگ رد می شود. دوباره آن مرد سالخورده را می بينم كه احساسات فوق العاده قوی در او بارور شده. احساساتی كه هر كس را به مخاطره می اندازد. مرد سالخورده نمی تواند چشم از اين پسر نوجوان بردارد. او، اين آهنگساز تلخ انديش كه هر لحظه به مرگ نزديك تر می شود، ناگهان در خودش اشتياق و تمنايی را حس می كند و موسيقی مالر تمامی اين سكانس را همراهی می كند. اگر بخواهم تمام احساساتم را در يك كلمه خلاصه كنم، آن كلمه «وقار» خواهد بود. اين سكانس چنان اشتياقی را در من به وجود آورد كه باعث شد بالاخره روزی به فيلمسازی رو بياورم.

بدترين سكانس دبرمن (جان كونن)

برعكس ظرافت و متانتی كه در سكانس با ما وجود دارد، در اين فيلم با چنان زشتی و بی نزاكتی روبه رو شدم كه مجبورم تنفربرانگيزترين سكانس عمرم را از درون يك فيلم فرانسوی با نام دبرمن انتخاب كنم. هيچ وقت از ياد نمی برم آن صحنه ای كه قهرمان فيلم به دستشويی می رود و چيزی برای تميز كردن خودش پيدا نمی كند. در آنجا غير از مجله كايه دو سينما وجود ندارد. قهرمان فيلم خودش را با آن مجله پاك می كند. من می دانم كه گروهی از اشخاص از اين مجله دل خوشی ندارند چون كه ديدگاه های روشنفكرانه ای دارد و خب اين ديدگاه ها برای هر كسی قابل قبول و حتی قابل فهم نيست. اما چيزی كه مرا عصبانی می كند اين است كه سكانس مورد نظر سطحی ترين و حقيرترين شيوه برخورد را در پيش می گيرد. فكر می كنم متنفر بودن از آدم هايی كه فكر می كنند ـ حتی اگر به نظر شما آن ها خيلی فكر می كنند تا تفكرشان را قبول نداشته باشيد ـ خيلی خيلی خطرناك است. سوزاندن كتاب ها هيچ جامعه ای را به سمت تكامل سوق نداده است.


پلوراليسم دينی در آمريكا

انتشارات دانشگاه ييل در ماه جاری ميلادی (مه 2003) كتابی را با عنوان «پلوراليسم دينی در آمريكا: تاريخ بی وقفه آرمانی در حال ظهور» منتشر كرده است. نويسنده اين كتاب، ويليام. آر. هاچيسون، استاد تاريخ اديان آمريكا در دانشگاه هاروارد است. آرمان مدارای دينی در قانون اساسی آمريكا مورد تاكيد است و خود اين كشور هم از تنوع مذاهب برخوردار. با اين حال عمده جمعيت و جريان دينی در اين كشور پروتستان هستند و در طول دو قرن گذشته همزيستی آنان با صاحبان بقيه اديان مسئله ساز بوده است. در ابتدای قرن نوزدهم اروپاييان به آمريكا رفته تقريبا همگی پروتستانی بودند و در طول دو قرن بعد اين كشور شاهد حضور جماعت هايی از كاتوليك ها، مورمون ها، يهوديان، مسلمانان و هندوها بود. هاچيسون در اين كتاب در پی آن است تا نشان دهد كه چگونه برخوردهای اين اقوام، خصوصا با اكثريت پروتستان، موجب شكل گيری فهم جديدی از تنوع دينی و «ملت» شد.

رای گيری درباره روشنفكری آمريكا

يكی از كاربران يك سايت هم انديشی فلسفی در آمريكا وابسته به مجله Philosphy Now اخيرا پرسشی با چهار گزينه را در مورد اين مطرح كرده بود كه «چرا حركت روشنفكری در آمريكا ظاهرا از پشتوانه مردمی زيادی برخوردار نيست؟»

طرح اين پرسش خود چهارگزينه را به رای گذاشته بود كه عبارت بودند از وجود توده های ناآموخته؛ اين كه به روشنفكران چون كشيشان سكولار نگريسته می شود؛ روشنفكران بد نام شده اند؛ روشنفكران آن قدر سرشان را در كتاب ها فرو برده اند كه نمی توانند جهان اطراف را به خوبی ببينند. اين نظرسنجی بحث های جالبی را برانگيخت و بسياری از كسانی كه در مورد آن اظهار نظر كردند خود پرسش و گزينه ها را گمراه كننده دانستند برخی از آنها معتقد بودند كه از جان ديويی به بعد اكثريت روشنفكران و جريان روشنفكری آمريكا بيشتر صبغه آكادميك داشته اند و با اين حال بسياری هم بوده اند كه چون چامسكی برمسايل روز متمركز بوده اند اما در همين ها هم صبغه آكادميك غالب بوده است. نكته جالب درباره اين بحث ها آن بود كه شركت كنندگان در آن خيلی زود موضوعات را به بحث های جاری درباره جنگ مربوط می كردند و اصولا اظهارنظرها و قضاوت های خود درباره روشنفكران آمريكايی را با موضع گيری های آنها نسبت به جنگ مربوط می كردند. حاصل اين كه جز شش نفر كه به ترتيب به گزينه های بالا ،1 ،3 صفر و 2 رای دادند كسی حاضر نشد چارچوب مطرح شده را برای اظهارنظر بپذيرد.

مجموعه غنی كتب در بارسلون

به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی يك مجموعه بزرگ و غنی از كتب و متون تاريخ و فلسفه دينی در دانشگاه «پومپئو فابرا» شهر بارسلون اسپانيا گشايش يافت. خبرگزاری افه اسپانيا روز سه شنبه گزارش داد كه اين مجموعه، با اهدای بيش از 40 هزار جلد كتاب و سند تاريخی از سوی يك انديشمند سوئيسی به دانشگاه مزبور مورد بهره برداری قرار گرفته است. آلويس هاس استاد دانشگاه زوريخ پس از آشنايی با دو تن از اساتيد دانشگاه «پومپئو فابرا»، تصميم گرفت اين مجموعه را كه بخشی از كتابخانه شخصی وی بود به اين دانشگاه اهدا كند. مجموعه اين كتاب ها گنجينه با ارزشی از كتب و مدارك علمی در زمينه علوم و تاريخ اديان را از قرون 15 تا 20 ميلادی در برمی گيرد. روسا ماريا ويرس رئيس دانشگاه پومپئو فابرا ضمن قدردانی از اين اقدام پروفسور هاس تاييد كرد كه مجموعه اهدايی وی ارزش كم نظيری به كتابخانه اين دانشگاه بخشيده است. هاس نيز در اين زمينه گفت: از 50 سال پيش شروع به جمع آوری مجموعه مزبور كردم و برای نگهداری آنها ناگزير به خريد پنج دستگاه منزل مسكونی شدم. بخش عمده ای از كتاب های مجموعه مزبور به زبان آلمانی است و كتاب هايی به ديگر زبان ها از جمله انگليسی، فرانسوی، ايتاليايی، اسپانيايی و برخی زبان های شرقی در بين آنها وجود دارد. وجود چندين جلد كتاب چاپ قرون 17 و 18 ميلادی به مجموعه مزبور ارزش زيادی بخشيده است.

فردوسی در تفليس

نشست علمی بزرگداشت «حكيم ابوالقاسم فردوسی» روز پنج شنبه با حضور اساتيد، محققان زبان و ادبيات فارسی و تاريخ ايران و جمعی از علاقه مندان و دانشجويان در موسسه خاورشناسی فرهنگستان علوم گرجستان برگزار شد. «ديويد كامقره ليدزه» نماينده پارلمان گرجستان و رئيس موسسه خاورشناسی، در اين نشست كه به ابتكار سفارت ايران در تفليس ترتيب يافته بود، در مورد جايگاه فردوسی در فرهنگ گرجی سخنرانی كرد. سفير ايران در تفليس نيز از پيكار ابدی نيك و بد در شاهنامه فردوسی سخن گفت و اضافه كرد كه اين اثر نمايش گسترده ای است از زندگی پرماجرای انسان از نزول تا عروج و هدايتی كه جمله آدميان را از دوزخ تا بهشت رهنمون می سازد. در اين همايش علمی همچنين چند تن از اساتيد گرجی آخرين تحقيقات و مطالعات خود را درباره فردوسی، از جمله «شاهنامه در گرجستان»، «يادگار زريران»، «شاهنامه فردوسی»، «تحليل واژگان شاهنامه» و «شاهنامه و ساختار نوع حماسه فارسی» ارائه كردند. در حاشيه اين نشست نمايشگاه كتاب هايی درباره شاهنامه فردوسی و همچنين قطعاتی از نمايش سياوش در آمفی تئاتر موسسه خاورشناسی به نمايش گذارده شد كه با استقبال حاضران مواجه شد.

اين گروه خشن

چه كسی فكرش را می كرد كه بازار بازسازی های سينمايی دوباره اين قدر رونق بگيرد؟ در طول همه اين سال هايی كه سينما ابداع شده، می توان فهرست بلند بالايی از فيلم هايی را رديف كرد كه اقتباس و در واقع بازسازی فيلمی ديگر هستند. در اين يكی دو سال اخير البته ساخت دوباره فيلم های غيرآمريكايی هم در دستور كار كمپانی های آمريكايی قرار گرفته و نمونه های خوب اش فيلم هايی مثل «آسمان وانيلی» ساخته «كمررو كرو» و «بی خوابی» ساخته «كريستوفرنولان» هستند. اما آنچه كسی فكرش را نمی كرد اين بود كه كسی پيدا شود و جرات كند پا جای پای «سام پكين پا»ی فقيد بگذارد، اما اين اتفاق هم افتاد و خبرهای رسيده حكايت از آن دارند كه كمپانی برادران وارنر نوشتن نسخه جديدی از اين شاهكار را به «ديويد آير» سفارش داده و قرار است قاچاق مواد مخدر موضوع اصلی فيلم باشد. «سام پكين پا» فيلم اش را در سال 1969 با بازی «ويليام هولدن»، «ارنست بورگناين» و «رابرت رايان» ساخت و داستان اش در تگزاس 1914 می گذشت، زمانی كه «پايك بيشاپ» و دارودسته اش دست به يك سرقت می زنند كه سرانجامش قتل عامی بی رحمانه است. بعد دوباره به مكزيك می روند و يك قطار حامل مهمات را برای ژنرال «ماپاچه» ياغی مكزيكی غارت می كنند و در همه اين مدت «ديك تورنتسن» كه زمانی كه هم دست «پايك» بوده، قصد دارد به كمك دارو و دسته اش دخل پايك را بياورد. اما دست آخر «پايك» و دارودسته اش درگير جدالی خونين با «ماپاچه» و دار و دسته اش می شوند. . . بايد چشم به راه ماند و ديد اقتباس برادران وارنر حق مطلب را ادا خواهد كرد يا نه!

جشنواره دونيرو

اين «رابرت دونيرو» هم آدم عجيب و غريبی است. اسطوره بازيگری سينمای آمريكا كه بازی های درخشان اش در فيلم هايی مثل» «راننده تاكسی»، «گاو خشمگين» و «روزی روزگاری در آمريكا» ياد همه هست و كسی نيست كه آن بازی ها را نديده باشد، آدم نيكوكاری هم هست. يكی از آن آدم هايی كه دوست دارد كارهای خير بكند و حسابی به همه برسد البته كارهای خير او اين جوری نيست كه سراغ فقير، بيچاره ها برود، او به جای اين ها، دست آن هايی را می گيرد كه در كار سينما هستند و او احساس می كند كه جای پيشرفت دارند. برای همين هم هست كه او پای ثابت همه جشنواره هايی است كه به آدم های غيرحرفه ای اهميت می دهند، البته آن هايی كه می توانند حرفه ای شوند اما كسی محل شان نمی گذارد. آخرين كار خير دونيرو اين است كه جشنواره ای را در «تراييكا» راه انداخته و امسال سال دومی است كه دارد كار می كند. سال پيش اين جشنواره صد و پنجاه هزار تماشاگر داشت و ده ميليون دلار به اقتصاد تراييكا كمك كرد. در دوره دوم اين جشنواره «ووپی گلدبرگ»، «مايكل مور» و «استيون گيگان» داور هستند و جز هشت روز نمايش فيلم كه تماشاگران خودش را دارد، هم چند كنسرت موسيقی اجرا می شود و هم در خيابان ها چند نمايشگاه برپا می شود. چند تايی ميز گرد هم هست كه قرار است آدم های سرشناس در آن ها حاضر شوند. عمده فيلم هايی كه قرار است به نمايش درآيند، فيلم های مستقلی هستند كه كارگردان های شان مجالی برای عرضه فيلم ها ندارند. قرار است از اين طريق كمكی به آن ها شود و كمپانی ها اين فيلم ها را ببينند. خدا اين «دونيرو» را از ما نگيرد!

استعفای جنجالی

«مايكل مور» را كه حتما می شناسيد، همان مستندساز عظيم الجثه كه با مستند «بولينگ برای كلمباين» شهرتی به هم زد و از هر فرصتی استفاده كرد تا يك جورهايی بدوبيراه هايش را نثار «جورج بوش» كند و اصلا او را گروگان گيری خواند كه با يك كودتا مردم آمريكا را به گروگان گرفته و به خاطر همين از «كوفی عنان» دبير كل سازمان ملل متحد در خواست كمك كرد. در فيلم فوق العاده او كه روی پرده بعضی سينماهای تهران هم هست، «مور» به ديدن «چارلتن هستن» می رود كه از سال 1998 رياست انجمن اسلحه آمريكا را به عهده داشت و سوال هايی از او می پرسد كه «هستن» قادر به جواب دادنشان نيست و خلاصه مور هم كه می بيند اوضاع درام است، پياز داغ قضيه را زياد می كند و آن قدر به پروپای هستن می پيچد كه هستن كم می آورد و پا می شود و می رود. حالا بعد از نمايش گسترده فيلم هستن بازيگر معروف هفتاد و شش ساله كه كمرش هم ايراد اساسی دارد از رياست انجمن اسلحه كناره گيری كرده و گفته كه درست است كناره گيری كرده اما اگر كسی فكر می كند می تواند اين مقام را به دست بياورد، كورخوانده چون بايد از روی جنازه هستن رد شود. اين حرف ها را هستن در همايش سالانه اعضا به زبان آورده و اعضای انجمن آن قدر برايش كف زده اند كه هستن از خوشحالی اشك اش درآمده. البته هستن اول عاقبت به خير بود و در سال های 1960 از حقوق مدنی دفاع می كرد و سال 1963 هم در راهپيمايی كه «مارتين لوتر» كينگ به ترتيب داده بود، حاضر شده بود. حالا چه شده كه چنين عاقبتی پيدا كرده؟



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو