Persian Archive

• چرخی كه نمی چرخد
• عليه توهم بداهه پردازی
• افسون زدگی و مرگ انديشی
• ترس پنهان
• در پيچ و خم های دارآباد
• تيری بر چند نشان
• ترجمه دو كتاب در خارج از كشور
• پرفروش های نمايشگاه
• گرد و غبار
• «زخم عقل» كيميايی
• كانون ادبيات ايران / ماه پيش رو
• جايزه صادق هدايت
• جشنواره فيلم های صدثانيه ای
• محمد بزرگ نيا و جايی برای زندگی
• نگاه متخلفانه،جفا به سيما فيلم
• بيضايی و چاپ مجموعه آثار
• حمايت خاص از فيلم های خاص
• فضا برای آزادی فيلم سازان مهيا نيست


عليرضا محمودی:‌در همه كشورها، فيلم سازان فيلم كوتاه با مسئله جذب سرمايه برای توليد روبه رو هستند. فيلم كوتاه به علت ذات تجربه گرای خود هميشه در حاشيه اقتصاد سينمای جهان قرار داشته و فيلمسازان در تلاش هستند تا با روش های گوناگون منافذی به سرمايه های سينمايی ايجاد كرده و آثار خود را خلق كنند. روش های جذب سرمايه در فيلم سازی كوتاه در همه كشورهای جهان يكسان نيست. ساختار و ماهيت اقتصادی كشورها در زمينه سينما نقش عمده ای در شكل گيری اين روش ها بر عهده دارند. اگر براساس يك تقسيم بندی ساده سينمای جهان را از لحاظ ماهيت اقتصادی به دو بخش خصوصی (استوديويی) و بخش دولتی تقسيم كنيم، فيلم كوتاه بيشترين سرمايه توليدات خود را از طريق كمك های بخش دولتی به دست آورده است. دولت ها براساس برنامه های فرهنگی خود هميشه درصدد پوشش اقتصادی فعاليت های تجربی فيلم سازی هستند. بر اين اساس توليد فيلم كوتاه به ميزان چشمگيری وابسته به سياست دولت هايی است كه نگاه حمايت گرايانه به فيلم كوتاه و تجربی دارند. در اين راستا كشورهايی كه دارای برنامه های فرهنگی طولانی تر و آينده نگرتری هستند علاوه بر اختصاص هزينه ساليانه برای توليد فيلم كوتاه به راه اندازی سازوكارهای بوروكراتيك و مديريتی ميانه (دولتی - خصوصی) برای اين هدف، دست می زنند. سازوكار توليد فيلم كوتاه در كشورهايی از اين نوع به يك حركت هزينه بر تبديل نشده، بلكه هزينه های اوليه صرف كشف و هدايت استعدادها می شود و هزينه های توليد اغلب از طريق عرضه های فرهنگی (جشنواره ها) و نمايش های تلويزيونی (شبكه های ماهواره ای) كسب می شود.

موسسات دولتی ـ خصوصی فيلم كوتاه در كشورهايی چون فرانسه، لهستان، سوئد، آلمان و كانادا وابستگی عميقی به دانشگاه ها و مراكز آموزشی سينمايی در اين كشورها دارند. دانشگاه ها نيروی انسانی مورد نياز را تامين و آموزش می دهند و از سوی ديگر موسسات توليد با جذب نيروهای علاقه مند و مستعد زمينه را برای گسترش محكم ايده های نو و خلاق به بدنه توليد برقرار می كنند. اين نكته مهم را نبايد فراموش كرد كه موسسات توليد فيلم كوتاه براساس برنامه های فرهنگی ملی در كشورهای مختلف تا مدت زمان معينی به سرمايه دولتی وابسته هستند. مديريت اين موسسات وظيفه دارند كه تا پايان زمانی مشخص به استقلال مالی برسند. بر اين اساس موسسات مالی فيلم كوتاه دارای نقش های گوناگونی می شوند. كشف استعدادهای جوان به شبكه های تلويزيونی، توليد برنامه های تلويزيونی كه ذات تجربه گرا دارند (ويدئوكليپ ها و فيلم های تجربی) و ارتباط گسترده با استوديوهای توليد فيلم های بلند جهت تامين ايده ها و نيروی انسانی جوان و تازه نفس از جمله فعاليت های موسسات توليد فيلم كوتاه در كشورهای صاحب سبك در زمينه فيلم كوتاه است. نحوه نظارت دولت بر اين موسسات غيرمستقيم و در پايان دوره های مختلف كاری است. دولت ها سعی می كنند روی نتايج فعاليت اين موسسات متمركز شوند و آنها را مورد تجزيه و تحليل و ارزش گذاری قرار دهند.

از اين راستا سينمای اين كشورها به دو هدف مشخص و معين نائل می شود. هدف اول جذب نيروی جوان و هدف دوم توليد مستمر فيلم كوتاه. از دستيابی به اين اهداف سينمای اين كشورها به معدن ايده ها و تجربه های خلاق نيز تبديل می شوند. طی دو دهه اخير پديده سينمای ديجيتال كه ماهيتا سينمايی ارزان قيمت و در دسترس همگان است تا حدودی فعاليت اين گونه موسسات را تحت تاثير خود قرار داد. به طوری كه ديگر فقط موسسات و نهادهای آموزشی محل رويارويی با نيروهای تازه نفس نيست. موسسات فيلم كوتاه در جهان پس از ظهور پديده سينمای ديجيتال مجبور به انعطاف بيشتری شده اند. اين انعطاف هم در زمينه سرمايه گذاری و هم در زمينه شناخت استعدادها منجر به پيدايش روش های جديدی در توليد و سرمايه گذاری در توليد فيلم كوتاه شده است. در حال حاضر سينمای ديجيتال دروازه گشوده ای است كه هر كس می تواند از آن وارد دنيای فيلم كوتاه شود. به همين خاطر موسسات توليد فيلم كوتاه بر ميزان پذيرش خود افزوده و سعی كرده اند با برقراری قراردادهای جديد با شبكه های رو به گسترش تلويزيونی كه نيازمند خوراك بيشتری هستند نقش كليدی تری در شناخت، توليد و فروش فيلم های كوتاه عمدتا ديجيتالی كه بسياری از آنها با سرمايه های شخصی و اندك ساخته شده اند، را بر عهده بگيرند. موسسات توليد فيلم كوتاه در جهان سعی كرده اند قدرت اقتصادی و اجرايی خود را در سينمای ديجيتال معطوف به بخش نمايش، عرضه و بازاريابی كنند. در اين شرايط فيلم كوتاه ديجيتالی صاحب رويكرد متفاوتی در توليد است. در رويكرد سينمای ديجيتال به اقتصاد، ماهيت ارزان توليد، زمينه بروز تجربه ها را به بی پروايی ترغيب كرده و راه گشای بسياری از كسانی شده كه حوصله حضور در دانشگاه های سينمايی را ندارند. به عبارت ديگر فيلم كوتاه در حيطه توليد به مرز نامشخصی رسيد كه فقط می توان آن را با عبارت پايين آوردن اهميت سرمايه در بحث اقتصادی توجيه كرد.

ارزانی دوربين و مواد خام ديجيتالی اين اجازه را به همگان می دهد تا فيلم كوتاه بسازند ولی اين به نشانه افزايش خلاقيت نيست فقط آماری است كه به شكل تصاعدی رو به افزايش است و تا زمانی كه سرمايه و خلاقيت رابطه چندان محكمی با هم ندارند، موسسات توليد فيلم كوتاه در جهان به كار خود ادامه می دهند. اگر با ديدگاه چگونگی جذب سرمايه توليد فيلم كوتاه در كشورمان نگاهی بيندازيم، دو دوره قابل تفكيك را مشاهده خواهيم كرد. دوره اول: از ابتدای تشكيل جريان سينمای آزاد در اوايل دهه پنجاه تا ميانه دهه هفتاد. طی اين دوره دولت به عنوان تأمين كننده اصلی سرمايه توليد فيلم كوتاه در دو موسسه سينمای آزاد و انجمن سينمای جوانان ايران حضور دارد. آموزش، تامين لوازم و عرضه فرهنگی فيلم كوتاه در اين زمان برعهده دولت است. بخش خصوصی در اين سال ها هيچ نقش تاثيرگذاری در تامين سرمايه توليدات فيلم كوتاه ندارد. كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان به عنوان يكی ديگر از موسسات دولتی در طول اين سال ها در راستای توليد فيلم های انيميشن و كوتاه برای كودكان ديگر نهاد سرمايه گذار در اين راستا محسوب می شود. آنچه كه در اين دوره، سرمايه گذاری در بخش فيلم كوتاه را به شدت در بخش دولتی باقی نگه می دارد بن بست عرضه تجاری فيلم های كوتاه است. فيلم های كوتاه 8 ميلی متری، 16 ميلی متری و 35 ميلی متری توليد شده در اين سال ها فقط در راستای اهداف حمايتی دولت از جوانان به سرمايه گذاری در توليد فيلم كوتاه توليد می شوند. سرنوشت اقتصادی اين توليدات به خاطر بی توجهی به حفظ افزايش اصل سرمايه، سرنوشتی غير قابل توجيه از منظر اقتصادی هستند و همين دليل مهم ترين علت عدم حضور بخش خصوصی در سرمايه گذاری توليد در فيلم كوتاه است.

دوره دوم توليد فيلم كوتاه از ميانه های دهه هفتاد با افزايش لوازم و ابزار ويدئويی و سپس ديجيتالی آغاز می شود. در اين دروه با استرسی آسان تر فيلم سازان به لوازم و مواد خام توليدات ارزان قيمت و كمتر تجربی كوتاه به آرامی رو به افزايش می گذارند. به طوری كه در اوايل دهه هفتاد ميزان توليدات اين گونه گوی سبقت را در كميت توليد از بخش دولتی می ربايد. نفس سرمايه گذاری شخصی در توليدات اين دوره از لحاظ سرمايه گذاری توجيه اقتصادی ديگرگونی نيز به وجود آورده است. سرمايه گذار اين گونه فيلم ها كه اغلب خود فيلم ساز است با هدف زمينه سازی برای حضور در سينمای حرفه ای دست به توليد فيلم كوتاه می زند. او سرمايه خود را هر چند اندك صرف توليد فيلم كوتاه می كند تا به عنوان سند احاطه اش بر ابزار سينما به تهيه كنندگان و دست اندركاران سينمای حرفه ای عرضه كند. اين توجيه اقتصادی كارسازترين روش برای جذب سرمايه در دوره جديد توليد فيلم كوتاه محسوب می شود. در طول چند سال اخير همچنين فعاليت هايی از سوی نهادهای دولتی و خصوصی به شكل پراكنده و ناهماهنگی برای عرضه بين المللی و فروش فيلم های كوتاه ايرانی انجام شد كه نتايج اقتصادی بسيار ضعيفی به همراه داشت. بازگشت سرمايه از اين روش ها، در مقابل ميزان رو به گسترش توليد فيلم كوتاه آن قدر اندك است كه می توان به راحتی از آن گذشت. در دنيای كنونی هيچ حركت فرهنگی به سرمنزل مقصود واقعی خود نمی رسد، مگر آنكه دارای چرخه اقتصادی قابل توجيه باشد. اين چرخه اقتصادی قابل توجيه حاصل نگرش ها و روش هايی است كه كالای فرهنگی را به مقصد نهايی آن يعنی مخاطب می رساند. در اين راستا فيلم كوتاه در ايران در يك بن بست اقتصادی نفس می كشد. فيلم كوتاه كالايی فرهنگی است كه دارای تشخص و اهميت بالايی است. اين ويژگی ها بايد همراه با توجيه اقتصادی باشد تا حركت توليد فيلم كوتاه در كشور بتواند صاحب سازوكار و پويايی و در نتيجه تداوم باشد.

مشكل اصلی اقتصاد و چرخه اقتصادی فيلم كوتاه در ايران در نگرش های غير واقعی و تا حدودی غلط به اين مقوله فرهنگی نهفته است. دست اندركاران و مسئولان فيلم كوتاه به خاطر ويژگی های ذاتی مديريت هنری در ايران هرگز نتوانسته اند نگاه خود را به فيلم كوتاه تصحيح كنند. در همين راستا، مديران فرهنگی توليد فيلم كوتاه را با تضمين اين نكته كه موجب جذب جوانان و پر كردن اوقات فراغت آن ها می شود، توجيه می كنند. اضافه كردن اين ديدگاه به بحث توليد فيلم كوتاه به معنی پذيرفتن آن است كه در صورت عدم نياز به جذب جوانان و ايجاد سرگرمی برای آن ها، توليد فيلم كوتاه معنی ندارد. از سوی ديگر فيلم سازان و دست اندركاران فيلم كوتاه نيز دچار اين نگرش هستند كه فيلم كوتاه گذرنامه ای حرفه ای برای ورود به دنيای فيلم سازی است. پس فيلم كوتاه يك كالا است برای نمايش توانايی های فيلم ساز در امر فيلم سازی نه برای عرضه به مخاطبان اين گونه آثار. اين نگرش ها در سطوح مختلف باعث شده كه فيلم كوتاه در ايران از ذات تجربه گرايی خود فاصله بگيرد. اين فاصله در برخی فيلم ها آنقدر زياد است كه تماشاگر را دچار حيرت می كند. روش های اجرايی بر سازوكار توليد و سرمايه گذاری در فيلم كوتاه ايرانی به شكل عميق جدا از مفهوم جهانی آن هستند. ضعف شديد در شناخت بازارهای جهانی در اين زمينه به شكل گسترده ای احساس می شود. اين ضعف در كنار عدم توسعه تلويزيونی از نگرش به فيلم كوتاه در زمينه اقتصادی در داخل مزيد بر علت می شود تا همچنان فيلم كوتاه چه در حيطه سرمايه گذاری و چه در بخش جذب مخاطب در سودآوری در انتهای يك بن بست به حيات خود ادامه بدهد.

اگر بخواهيم اين نوشته را با اميدواری به پايان برسانيم نيازمند تشريح يك واقعيت هستيم. تصحيح نگرش به فيلم كوتاه از منظر اقتصادی نيازمند بررسی دقيق شرايط اقتصادی كشور در حيطه های فرهنگی و سينما است. اين شرايط حاصل حضور سهمگين دولت در همه زمينه هاست كه به بهانه نظارت، همه چيز را به خود و سرمايه های خود معطوف می كند. از سوی ديگر نبايد فراموش كنيم كه داشتن يك مجموعه كارآمد اقتصادی و دارای سازوكار هدفمند در حيطه فيلم كوتاه نيازمند بسترسازی در روابط اقتصادی - فرهنگی با دنيای پيرامون از يك سو و گسترش توانايی های رسانه ای در جذب مخاطبان و خريداران است. فيلم كوتاه مانند داستان كوتاه، مانند فيلم بلند و مانند مجموعه تلويزيونی بايد به مخاطب خود عرضه شود. مخاطبان اندك اين كالای فرهنگی آن قدر هستند كه با پرداخت هزينه های تماشای اين آثار هزينه های اندك حركت قابل توجيه چرخه فيلم كوتاه تأمين شود.

توليد فيلم كوتاه فقط بخش كوچكی از كل ماجرا است.


نيما حسنی نسب:1) سرانجام پس از نزديك به دو سال وقفه، «از كنار هم می گذريم» در سينماهای تهران به نمايش گذاشته شد. اين اكران اگر چه بسيار ديرهنگام و محدود است، اما در موقعيتی كه نمايش فيلم های در حال نمايش نوروزی از تب و تاب افتاده و فيلم های ديگر هم جذابيتی برای پيگيری و تماشا ايجاد نكرده اند، خودش غنيمتی است كه نبايد از دستش داد. بی رقيب بودن از كنار هم می گذريم و برتری قابل توجه اش در قياس با فيلم های ديگر روی پرده در نهايت شايد به سودش تمام شود و فيلم بتواند اغلب مخاطبان بالقوه اش را به ديدنش ترغيب كند، چرا كه فيلم به رغم طبقه بندی شدن در گروه فيلم های با مخاطب خاص، عملا و به سبب جذابيت موضوع و پرداخت سينمايی قابليت برقراری ارتباط با مخاطب وسيع سينما را در پايتخت دارد و مخاطبان تهرانی در اين سال ها نشان داده اند كه پشتوانه خوبی برای فيلم های دوست داشتنی اين چنينی هستند. نكته ديگری كه اين نمايش را به بحث ما مربوط می كند، امكان مقايسه ای است كه می تواند باب بحث های تازه و جدی تری را پيرامون بازيگری در سينمای ايران باز كند.

2) از كنار هم می گذريم روايت چند داستان به ظاهر نامرتبط است كه به دليل انتخاب قالب فيلم جاده ای در جاهايی با هم تلاقی می كنند و سرنوشت شخصيت های داستانك های مختلف اش با هم گره می خورد. اين شيوه داستان گويی امكان استفاده از طيف متعددی از بازيگران مختلف را در موقعيت ها و شرايط متفاوت و بديع ايجاد می كند و رمز موفقيت اين گونه آثار هم بسيار به انتخاب بازيگر (Casting) مناسب و يكدستی نهايی بازی ها برمی گردد. از كنار هم می گذريم ايفای نقش های متنوع اش را به چند نابازيگر و بازيگر كم كار و غيرحرفه ای سپرده و اين موضوع كار فيلمساز را كمی دشوار كرده است؛ تلفيق شيوه های مختلف بازيگری و ايجاد تعادل ميان بازی واقع نما و طبيعی نابازيگران در مقابل بازيگرانی كه شيوه های آكادميك و تمرين شده ای برای بيان حس و حال نقش و ديالوگ ها دارند، يكی از چالش های اساسی پيش روی ايرج كريمی بوده است. كريمی با پيشينه سال ها نقدنويسی و تمركز بر موضوع بازيگری در بخشی از نوشته هايش از اين آزمون سربلند بيرون می آيد و بی شك بخش عمده ای از توفيق نهايی از كنار هم می گذريم نزد مخاطب و كارشناسان سينمايی به اين موضوع بستگی دارد.

3) بازی مهران رجبی به نقش راننده سرخوش و كلبی مسلك نعش كش نقطه اوج بازيگری فيلم و يكی از بهترين بازی هايی است كه طی اين سال ها در فيلم های اين چنينی ديده ايم. مهران رجبی را كريمی در سكانس پاسگاه كودك و سرباز ديد و در نوشته ای هم بازی خوبش را ستود و لابد موقع نوشتن فيلمنامه از كنار هم می گذريم به او فكر كرده و نقشی متناسب با ويژگی های او نوشته است. بسيار ناشيانه و دور از ذهن می نمايد كه تصور كنيم قدرت نقش آفرينی مهران رجبی در از كنار هم می گذريم حاصل كار بداهه و سپردن زمام اين نقش به بازيگرش بوده است. اين «توهم بداهه پردازی» كه متاسفانه گريبان خيلی از فيلم های ديگر منتسب به اين گونه را گرفته، اشتباه بزرگی است كه مهران رجبی در گفت وگويی با همشهری در ماه های گذشته به اين تصور غلط دامن زده بود. توان كارگردان در گرفتن بازی هايی طبيعی و روان و نزديك به نقش هميشه مهم ترين دليل اين توهم بوده و عباس كيارستمی به عنوان پيشروترين فيلمساز اين گروه مثال مناسبی است. ايرج كريمی تعريف می كرد كه فيلمنامه خانه دوست كجاست را مدت ها قبل از فيلمبرداری خوانده و می گفت كه همه ديالوگ ها - تاكيد می كرد همه ديالوگ ها در متنی كه خوانده بود وجود داشته، حتی حرف های شيرين و مشهور پدربزرگ روستايی كه اكنون الگويی مهم وقابل ارجاع در زمينه كار با نابازيگر شده است.

تبحر و موفقيت كيارستمی در اين موضوع اكثر پيروان و مقلدانش را به اين صرافت انداخت كه فقط كافی است فردی خوش صحبت و خوش مشرب پيدا كنند و مقابل دوربين از او بخواهند نقشی كلی و كار نشده را با ويژگی های ذاتی خود ايفا كند و اين كار هميشه باعث شده تا شاهد شماری از نقش ها و بازی های بد و غير قابل تحمل باشيم. جای دور نرويم؛ در همين فيلم های در حال نمايش هم مهران رجبی در دو فيلم ديگر بازی كرده؛ خانه روی آب و ايستگاه متروك. مقايسه اين دو بازی ضعيف با درخشش در از كنار هم می گذريم و زير نور ماه به خوبی تفاوت اين دو رويكرد را نشان می دهد. حضور بداهه و به حال خود رها شده در ايستگاه متروك باعث شده كه او مجبور باشد در سكانس طولانی موتورسواری به هر دری بزند تا از كسالت و يكنواختی صحنه جلوگيری كند و خب، طبعا به توفيقی هم نمی رسد (البته اگر اين نقش كامل هم نوشته شده باشد، بايد درباره ضعف اساسی فيلمنامه نويسی و كارگردانی اش بحث كنيم). اين نوع بازی ها «توهم بداهه پردازی» را نشان می دهد و تعجب تماشاگران از تفاوت ميان كار يك بازيگر در دو فيلم متفاوت با اين توصيف تا حدی كم می شود. از كنار هم می گذريم آشكارا فيلمنامه ای دقيق و كار شده دارد كه بسيار هم وام دار علاقه و تسلط نويسنده اش به ادبيات روز و قصه كوتاه است (فيلمنامه فيلم بر اساس چند قصه كوتاه كريمی آماده شده است) و اين دقت در جزييات و ديالوگ ها به استعداد و قابليت غريزی و ذاتی بازيگر و نابازيگرش امكان ظهور می دهد. مهران رجبی در صحنه های حضورش در اين فيلم همه توجه ها را به خود جلب می كند و همگام با نقش راوی و نقال گونه اش در فيلم، ميدان داری می كند.

4) فريبا كامران و نازنين فراهانی هر دو تجربه بازيگری تئاتر و حضور مقابل دوربين را داشته اند و به نقش دو زن رقيب كه شوهر و معشوق آنها مرده، بازی های قابل قبولی ارائه می دهند، خصوصا نازنين فراهانی كه در بيشتر زمان فيلم تنها بايد برای انتقال حس صحنه به بيانش اكتفا می كرده است. شاهرخ فروتنيان هم بخش هايی از حضور و زندگی واقعی اش را به نقش داد. (مثل يكسان بودن شغلش در فيلم و زندگی عادی) و راحتی و روانی بازی اش در نخستين حضور مقابل دوربين قابل تامل است. دو كودك از كنار هم می گذريم به سنت اغلب كودكان سينمای ايران بسيار خوب و دلنشين بازی می كنند و مقايسه بازی سپنتا سمندريان در اين فيلم و نقشش در خانه ای روی آب دوباره اهميت كار ايرج كريمی را نشان می دهد. نقش های پدر ارس و بهزاد نوجوان در ميان اين چند بازی خوب ذكر شده، چندان فروغی ندارد و نمره قبولی نمی گيرد؛ اولی نابازيگری كم استعداد و دومی بازيگری بی استعداد است كه تلاش های مشهود كارگردان در كنترل و هدايت آنها گرچه به يكدستی كليت بازی های فيلم لطمه اساسی نمی زند، اما كماكان جای افسوس را باقی گذاشته است؛ افسوسی كه با مشاهده بازی قابل توجه مرد روستايی پدرمرده دو چندان می شود.

5) مجموعه ای از بازی های قابل قبول و دو سه بازی قابل تحسين در فيلمی با شخصيت های پرشمار و موقعيت های دراماتيك دشوار و پيچيده برای نخستين تجربه سينمايی يك فيلمساز اعتبار خوبی به ارمغان می آورد؛ اعتباری كه بخش عمده ای از آن به شناخت كريمی از طبقه متوسط روشنفكر و دغدغه هايشان مربوط است، همين طور به شناخت و استفاده درست او از عنصر طنز در قسمت های مختلف فيلم كه بعضی هايش حسابی بامزه و شيرين از كار درآمده و می تواند دوباره جای خالی بازی های خوب و طنز و خنده را در سينمای اين روزهای ايران به يادمان بياورد، هر چند به گفته وودی آلن چرخ های خلاقيت طنزنويس را بازوهای غم به حركت درمی آورد (اين جمله مال وودی آلن بود؟!) از كنار هم می گذريم در نهايت فيلم شادی نيست، اما نشان می دهد خنده در تلخ ترين لحظه ها و رنج آورترين موقعيت ها چه موهبت بزرگ و مهمی است.


هادی محمودی: آری! اين سرنوشت نه بادافره شوق عالمی نو بلكه كيفر خيال عالمی از بن و بنياد نو است، آن گونه نو بودنی كه هيچ پيشينه و ريشه ای ندارد: كتاب، «يك كتاب» و «فقط يك كتاب» است؛ مرادی است منحصر به فرد، قائم به خود و مطلق انديش يا شايد صورتی نوعيه، و جلوه ای مثالی از هر كتابی به ويژه رمان! «كتاب» هرچه هست، ضد سنت و مليت و هويت فرهنگی است كه ديوانه ای برای حفظ آن ها «حفظ روح گمشده» تا می تواند اشيای قديمی جمع می كند و چون از آن ها كاری ساخته نيست، دست به كار قتل های زنجيره ای می شود (ص 328)، «كتاب» پيوندگاه جانان، گونه ای طاعون مسری همچون غربزدگی است. «كتاب» راهنمای رهزن سفر به ناشناخته ها بدان گونه است كه كودكی هم رختخواب خود را دوست دارد و هم می خواهد از آن بيرون باشد (ص 85)، «كتاب» دروازه تمدنی است كه هجوم آن با ريل آهن آغاز می گردد، «كتاب» پرتوافكن نور زمان و مرگ و تصادف است، انگيزه خروج است (ص 5-94) خروجی به سوی دنيای معلق ميان خواب و بيداری، دنيای ديگر (ص 102). «كتاب» زبان حال جدايی شی و كلمه است كه گوتنبرگ باعث آن است (ص 132). «كتاب» صورت مثالی همه كتاب هايی است كه از چاپخانه در می آيند و «با زمان و زندگی شرقی» (ص 159) با ريتم، غنا و شدت زمان كه زمانی اين چنين پرشتاب نبوده، دشمن اند (ص 159). «كتاب» طاعون فراموشی و تخليه ياد و حافظه ای است كه باد غرب به شرق سرازير كرده (ص 160). «كتاب» مظهرالحاد است (ص 183) اما نفوذ آن چنان است كه حتی آتش نشان ها آن را محافظت می كنند (ص 215). «كتاب» نور مرگ و زمان است (ص 261)، «كتاب» فرزندان را از پدران و مادران می گسلد. «كتاب» نقش شيخی شرزه و مرادی اهريمنی را ايفا می كند كه ريشه در جايی ديگر دارد. «كتاب» حديث آرمانشهری است كه در خواب نيز به زحمت جامه عمل می پوشد؛ «كتاب» دليل راه زندگی نوی است كه ورای اين زندگی است. «كتاب» نيروی كاذبی است كه انسان ها را به اشباحی در ميان مرگ و زندگی يا به مسافرانی مرگ انديش به دنبال سراب و حباب گسيل می دارد، چون پاكت سيگاری بر آب رودی به سوی سرزمينی ناشناخته (ص 104) يا مثل ته سيگاری كه كسی بی رحمانه اما ندانسته آن را لگد می كند (ص 121). «كتاب» همه اين هاست، اما بيش از همه چون تيغی غدار است كه گذشته خواننده اش را می برد، به دور می افكند و او را در تاريكی آينده ای بی گذشته رها می كند، و از آن جا فرد را به نوعی شيزوفرنی تعليق و ناخويشمندی دچار می كند. اين ها نه خرده گيری بر اورهان پاموك يا «زندگی نو» او، بلكه به گمان ما همان چيزی است كه او می خواهد بگويد.

اگر نور «كتاب» سرانجام نور مرگ باشد، پس ساعت های دكتر نارين نادانسته به هدف «خوانندگان كتاب» كمك می كنند. خوانندگانی كه بفهمی نفهمی به هوای مرگ سوار اتوبوس ها می شوند تا به «نظم پنهانی تصادف» (ص 334) خدمت كنند، همان طور كه ترورهای دكتر نارين سرانجام به كار سيا، آمريكا و استعمارگرانی می آيد (ص 328) كه برای آن ها مطلوب تر از آن چيزی نيست كه مردمان اين سوی جهان زندگی را به آنان واگذارند و خود خواهان مرگ باشند، خواه از آن رو كه در حضيض نوميدی از يافتن حياتی نو در اين جهان آن را در فراسوی می جويند، و خواه از آن رو كه در اثر رنج زندگی بی هويت و گله واری كه تحفه غرب است، از جان خود سير شده اند. «امروز ما بازنده ايم. ديگر غرب ما را بلعيد و له كرد و گذشت» (ص 337). اين كه ساعت در ادبيات و سينما نماد زمان و به عنوان خوره جان و قاتل حيات تصوير شود، البته امری تازه نيست. از باب مثال، در «توت فرنگی های وحشی» اينگمار برگمان ساعت بی عقربه چاووش مرگ عن قريب پزشك پيرو انگيزه حسابرسی و قيامت شخصی اوست. در «شازده احتجاب» نيز واپسين بازمانده خاندانی قجری واپسين لحظات عمر را در احاطه ساعت ها می گذرانند. اما تا آن جا كه من می دانم تاكنون هيچ كس ساعت ها را دسته دسته و در جامه مأموران مرگ در كوچه ها و خيابان ها به حركت درنياورده است. اين بخش، كه شايد از عالی ترين بخش های رمان اورهان پاموك باشد، كاشف از گونه ای وارونه گويی بسی هوشمندانه است. ساعت ها سرانجام همه، حتی خود دكتر نارين، را به ديار عدم می فرستند. دكتر نارين كيست؟ بنيادگرايی توهم زده كه سرانجام بايد چون بسياری از رهبران شرقی به دست مأموران خود («ساعت»ها) رهسپار ديار عدم گردد؛ توهم زده ای كه بر آن است تا خود به تنهايی روز جزا را در همين دنيا عملی سازد، قدرتمندی ماليخوليايی كه بر آن است روح گذشته را احيا كند، اما برخلاف ليدی هابيشام عجوزه «آرزوهای بزرگ» آن قدر می فهمد كه از اشيا كاری ساخته نيست؛ پس به ترور و آدمكشی روی می آورد. مأموريت راوی به قصد كشتن يا جستجوی همه كسانی كه همنام و همسن محمد ـ پسر دكتر و پيشاهنگ همه كسانی كه كتاب را خوانده اند ـ هستند يادآور فرمان هرود در شب ميلاد مسيح است: همه كودكان كم تر از دو ساله را بكشيد. دكتر نارين در حالی كه از كينه اشباع شده حتی نمی بيند كه ساعت های او خود ساخته غربند.

او می گويد: تيك تاك ساعت درست مثل شلپ شلپ حوض رای آن نيست كه متوجه دنيا شويم، برای اين است كه به عالم درون برويم. روزی پنج وقت نماز، وقت سحری، وقت افطار. . . . توقيت خانه ها و ساعت هايمان مثل غرب وسيله رسيدن بـه امور دنيا نيست، برای رسيدن به خداست. هيچ ملتی مثل ما عاشق ساعت نبوده و نيست. بزرگ ترين مشتری ساعتسازی های اروپا هميشه ما بوده ايم. تنها چيزی كه از آن ها گرفتيم و توانستيم به روحمان بقبولانيم ساعت است. برای همين، ساعت هم، مثل اسلحه، ساخت داخل و خارج ندارد. ما دو راه برای رسيدن به خدا داريم. اسلحه كه وسيله جهاد است و ساعت كه وسيله نماز. اسلحه هايمان را خراب كردند، حالا هم برای خراب كردن ساعت هايمان اين قطارها را اختراع كرده اند. همه می دانند وقت قطار بزرگ ترين دشمن وقت اذان است. (ص 189) بی مناسبت نيست كه عمو رفقی نويسنده كتاب ضاله (از ديد دكتر نارين) عاشق قطار و راه آهن است. قرار دادن اين دو شخصيت (دكتر نارين و عمو رفقی) در مقابل يكديگر در وهله نخست چه بسا در ذهن خوانندگانی كه همواره خواهان نمادهای مشخص و قطعی اند اين تصور را برانگيزد كه آن يك نماينده سنت شرق و اين يك نماينده تمدن غرب است، اما رمان اورهان پاموك، تا آن جا كه من دريافته ام، نه تنها به چنين تفسيری، بلكه اساسا به تفسير واحد تن درنمی دهد. قطارها و كتاب عمورفقی همان اندازه از دو وسيله غربی (قطار و رمان) برای جستجوی نوری شرقی بهره می برند كه دكتر نارين ساعت های ساخته غرب را وسيله ترور، خفقان و تعقيب انسان ها می كند تا از فنا شدن نوری شرقی جلوگيری كند. تفاوت آن ها در نوع توهم آن هاست. نارين بر آن گمان است كه آتش گذشته هنوز شعله ور و قابل دوام و سرانجام پيروز است. عمو رفقی می داند كه آتش خاموش شده و دوباره آن را در آينده، در «ويتا نووا»ی دانته يا «مرثيه های دووينی» ريلكه می جويد (ص 308). بی مناسبت نيست كه قهرمان داستان در حالی كه افسون زده كتاب ضاله است به سهولت به خدمت دشمن كتاب، دكتر نارين، در می آيد. اين تصور كه عشق جانان عامل اين دودوزه بازی است تنها ظاهر و قشر قضيه است. اين عشق خود توهمی است كه اين دو همستيز را به هم می پيوندند. خوانندگان كتاب «زندگی نو» سرانجام يا به موجوداتی شكست خورده و بی خطر مسخ می گردند يا نور كتاب را تنها در دم مرگ و در مدخل جهان ديگر به تمامی حس می كنند.

در مقياسی وسيع تر، چشم اندازی كه در رمان اورهان پاموك بر همه اشخاص داستان غالب است، همان كتابی است كه همه از آن متأثرند. در رمان «زندگی نو» از هستی، حيات، مرگ، عشق، تصادف زمان، دين، سنت، تجدد و تمدن غرب، لذت جسم و شادی روح و چيزهای ديگری سخن می رود كه برخی از جمله رازهای جاودانه و هميشگی انسانند و برخی ديگر مسائلی خاص انسان شرقی در عصر بحرانی ما هستند. اگر از ديدگاه فلسفی به اين مسائل بنگريم البته رمان اورهان پاموك پاسخگوی انتظارات ما نيست. رمانی كه گاه لحن و بيان شعر و تغزل به خود می گيرد در هر حال نمی تواند مسائل ذاتا فلسفی را به سبك و سياق فلاسفه بسط دهد. اين داعيه ای است كه هنر همواره از آن در برابر علم و فلسفه دفاع كرده است. اگرچه در تاريخ ادبيات داستان نويسان بزرگی چون تولستوی (در «جنگ و صلح»)، و داستايفسكی (در «برادران كارامازوف» و «يادداشت های زيرزمينی») ثابت كرده اند كه بسط فلسفی مسائل در رمان نيز ناممكن نيست، چون نيك بنگريم چنين رمان هايی حالتی دوپاره و بينابينی دارند؛ («جنگ و صلح» يك فصل در ميان به ترتيب هنر و فلسفه تاريخ است). اورهان پاموك در اين ميانه چكاره است؟ او اساسا نه داعيه حقيقتی دارد و نه مدعی است كه پرده از رازهايی چون مرگ، زندگی، عشق، هستی، تصادف و زمان برداشته است. اين رازها در «زندگی نو» چون تصاويری مبهم و نگشوده از پيش ديدگان اشخاص داستان می گذرند. اشخاص هستند كه مضمون اصلی اثر او به نظر می رسند. «زندگی نو» حكايت و روايت تأثرات اين اشخاص در ميانه رازها و اسرار است. اگر آن ها با نقش كردن خيالات خود بر مشاهداتشان رازها و تصاوير را به گونه ای معنی و تفسير می كنند، نه برای آن است كه مجازی را حقيقت جلوه دهند. اصلا جانمايه رمان همين اسارت آدمی در ذهنيت خويش و تلاش او برای رهايی و سرانجام شكست اين تلاش و سقوط در مغاك توهم است. همه اشخاص داستان او سرانجام توهم زدگانی از آب در می آيند كه مرگ خواهی آن ها نه از سر يقين به حقيقتی در آن سوی مرگ بلكه نوعی گريز از خويشتن درنده و جنايت آلوده خودشان است. آن ها حقيقت جهان را درنمی يابند، آن ها به باطن اشيا ره نمی يابند، آن ها پرده از راز هستی و مرگ برنمی دارند؛ آن ها تخته بند تفسير خاص خود از جهانند. «زندگی نو» شرح حيات و سرگشتگی انسان هايی است كه در تنش جستجوی لحظه امنيت، آرامش، لحظه بی زمان و مرگ رنگ ناخواسته دست به خشونت و جنايت می آلايند. زندگی نو سرانجام مغاك توهم از آب در می آيد. حقيقتی نه در جلوه عشق و نه به صورت ايمان و اعتقاد چهره نمی نمايد. همه چيز بی معنا و دروغ از آب در می آيد. تنها چيزی كه شايد كمابيش روشن می شود آن است كه چگونه انسان در دام توهم می افتد. كتابی كه قهرمان اصلی اين اثر است چه بسا خود توهمی بيش نباشد.

اورهان پاموك، كه در «زندگی نو» از اغلب شگردهای داستان نويسی و راست نمايی ـ از نظرگاه دانای كل گرفته تا جريان سيال ذهن ـ به نوعی مركب خوانی ادبی می رسد، به سادگی به ما اجازه نمی دهد كه دريافتی روشن و قطعی از مضمون رمانش داشته باشيم. افزون بر آن، پرداخت ماهرانه داستان چنان است كه يك تفسير يا دريافت واحد را برنمی تابد. لايه های تودرتوی رمان می تواند در يك سطح ما را به پرسش ها و دريافت های فلسفی سوق دهد و در سطحی ديگر مسائل سياسی، تاريخی و جامعه شناختی را پيش كشد. راوی داستان خود جوينده ای است كه در عين حال كه گزارش و تفسير را درهم می آميزد، از آغاز تا پايان به دنبال «سرنخ هايی» است كه اين لايه ها را به هم پيوند می دهند، تا اين كه سرانجام همه مشاهدات و وقايعی كه تصادف های بی ربط می نمايند به پيوستگی و ارتباطی متقابل می رسند. اين كه اين پيوستگی تا چه حد ساختگی و تا چه حد حقيقی است، قطعا به تفسير و دريافت ما خوانندگان بيرونی رمان بستگی دارد. می گوييم خوانندگان بيروني؛ زيرا در حقيقت اشخاص اصلی جهان رمان خود خوانندگان كتابی همنام رمان (زندگی نو)اند كه می توان آن ها را خوانندگان درونی ناميد. نه تنها افسونزدگانی چون عثمان و جانان بلكه حتی نارين و هواداران او نيز، كه ظاهرا دشمنان خونی و مرگ آفرين كتابند، بدون خواندن كتاب نمی توانند نقشی در مناسبات جهان رمان داشته باشند. رمان اورهان پاموك اگرچه در شيوه روايت گاه به روانی از نظرگاه اول شخص به نظرگاه سوم شخص تغيير جهت می دهد (ص 252) اما داستانی است مبتنی بر پرسپكتيو واحدی كه از يك سو ذهنيت راوی اول شخص است و از سوی ديگر كتابی كه ديدگاه و مواضع همه اشخاص اعم از مخالف و موافق ـ كه البته به دشواری می توان مرز آن ها را مشخص كرد ـ از آن سرچشمه می گيرد. در اين رمان جای جای نويسنده مجموعه ای از اشيا و تصاوير را رديف می كند (صص ،106 ،151 ،111 ،158 ،186 ،218 235 و. . . ) كه خواننده باريك بين را برمی انگيزد تا به ارتباط ميان آن ها بينديشد. به عنوان مثال وقتی كه راوی در راه دريای سياه از پشت شيشه تاريك پنجره اتوبوس روستاهای تاريك را می بيند و همزمان به آن می انديشد كه او و جانان هرگز در آن جا نمی توانند خوشبخت باشند، تصاويری اين چنين از پی می آيد: «آغل های تاريك، درخت های بی مرگ، پمپ بنزين های اندوهگين، رستوران های خالی، كوه های خاموش، خرگوش های نگران» (ص 235). شيشه اتوبوس، وضعيت تماشاگری مسافر، شيشه عينك، نور كتاب و از همه مهم تر نظرگاه اول شخص مناظر و مرايا رمان را در هاله ای رؤياگونه، كه نقش ذهنيت راوی بيش از علل عينی در آفريدن آن نقش دارد، درهم می پيچد.

شاهد ديگر اين پرسپكتيويسم وقتی است كه نيات و حالات اشخاص ديگر از زبان راوی با شك و ترديدی بيان می شود كه ما را به ياد ژوزف كا در «محاكمه» كافكا می اندازد: نگاه لك لكی كه زاغ سياه راوی و جانان را چوب می زند ممكن است كنجكاوانه يا دشمنانه باشد. راوی اين را نمی داند. اين مثال از آن رو درخور توجه است كه لك لك پرنده ای است كه معمولا در ارتفاعات منزل می كند. نگاه او مصداق چشم پرنده است كه در ادبيات غرب مثال آن گونه آگاهی و بينشی است كه همه چيز را با هم و از فراز می بيند، و در هر حال پرسپكتيو محدود شخصی از چنين نگرشی عاجز است. در واقع عينيات، حتی گاه صحنه هايی كه از صفحه تلويزيون پخش می شوند، در رمان «زندگی نو» در خدمت ذهنيت راوی اند: «روی صفحه تلويزيون تصوير تلويزيونی ديگر پديدار شد. توی آن تصوير هم تصوير تلويزيونی ديگر. ناگهان نوری آبی ديدم. چيزی كه يادآور مرگ بود. . . »(ص 129) از سوی ديگر «زندگی نو» روايتی است از چگونگی تباه شدن انسان شرقی. ريشه های اين تباهی را نمی توان يكسره در فرهنگ مهاجم ديد. بالعكس اين ريشه ها در خاك خود اوست. فرهنگ مهاجم چون مشتزنی است كه در نامساعدترين لحظه مشت اش را به حريفی وارد می آورد كه دلشكسته و زخم خورده و در حالتی ميان خواب و بيداری به زحمت روی پاهای خود می ايستد. اينك يك مشت كافی است تا او از پا درآيد.


مريم افشنگ: از مجموعه داستانی «صدا» تا رمان «نفرين خاكستری» چيزی حدود چهار سال می گذرد. اين مدت روی اين رمان كار می كردی؟

در اين مدت چند داستان كوتاه نوشتم كه در مجله های ادبی چاپ شد و مدتی هم روی طرح اين رمان كار می كردم. تقريبا از سال 79. البته پيش ترها حدود سال 70 روی طرح يك رمان ديگر كار كرده بودم كه به نتيجه ای نرسيده و چاپ هم نشد.

از چه منابعی برای شناخت جن و عفريت و الهه استفاده كردی؟

همه ما از بچگی درباره جن و افريت زياد شنيده ايم يا خوانده ايم. اين عناصر در فرهنگ شفاهی و مكتوب ما وجود دارند و در حقيقت می توان گفت كه در حافظه جمعی ما حضور دارند. منابع من همين داستان های شفاهی، قصه های مادربزرگ ها و تا حدودی هم داستان های مكتوب بوده است مثل هزار و يك شب. البته در داستان های شفاهی اين عناصر تا حدودی كاركرد فانتزی دارند و كمی هم كاركرد ايجاد ترس و وحشت. برای من بيشتر استفاده از بخش فانتزی اين عناصر مهم بوده است.

ولی تو در كتاب دست به طبقه بندی جن ها و عفريت ها زده ای؟

به نظر من اگر ساختاری به اين نوع قصه ها نگاه كنيم می بينيم كه در تمام قصه هايی از اين نوع موجودات دارای رده بندی هستند. يعنی اين كاری نيست كه من ابداع كرده باشم. مثلا در هزار و يك شب مرتبه افريت ها از جن ها بالاتر است و يا عفريت ها توانايی هايی دارند كه جن ها ندارند و. . . اما شايد چيزی كه بيشتر مد نظر من بود طبقه بندی اين موجودات از نظر زمينی بودن و غيرزمينی بودن شان بود؛ من سعی كرده ام كه با اين طبقه بندی حالت های متفاوت روحی انسان ها را بيان كنم.

فكر نمی كنی بخش اول رمان يعنی همان «سايكو رمان» خيلی بيشتر و بهتر از بخش دوم پرداخت شده است؟

نظرهای متفاوتی درباره بخش اول و دوم رمان وجود دارد. عده ای معتقدند كه بخش اول بهتر از بخش دوم است و عده ای بر عكس. . . برخی نيز معتقد بودند كه شايد بهتر بود اين دو بخش با برش هايی مخلوط و درهم تنيده می شد. اما من فكر می كنم استفاده از تكنيك های قطع و وصل و رفت و برگشت ها يك زمانی خيلی «نو» بود اما الان به خاطر كثرت استفاده شايد كمی تكراری شده است به همين دليل سعی كردم از روش های قديمی تر استفاده كنم. يا در واقع به ظاهر قديمی تر. روش هايی كه زمانی در داستان نويسی متداول بوده ولی در حال حاضر زياد به كارگرفته نمی شود. مثل استفاده از نامه برای پيش بردن ماجرا يا شخصيت پردازی. . .

فكر می كنی واقعا لازم بود در اين حجم شصت صفحه ای انرژی برای تاريخچه زندگی «ايشا» بگذاری؟

بله، فكر می كنم لازم بود. به دليل اينكه در همين تاريخچه است كه شخصيت «ايشا» شكل می گيرد. قصد من اين بوده كه نشان دهم نيروهايی كه از گذشته ما بر ما اعمال می شود گاهی اوقات بسيار قوی تر و واقعی تر از اتفاقاتی است كه در زندگی روزمره برايمان می افتد. به نظر من تمام اتفاقاتی كه در «سايكو رمان» می افتد به نوعی در شكل دهی به شخصيت «ايشا» مؤثرند.

به نظر می آيد بخش دوم رمان شتاب زده تر از بخش اول است. به نوعی وسواسی كه در بخش اول وجود داشته در قسمت دوم ديده نمی شود.

همان طور كه قبلا گفتم نظرات مختلفی درباره اين دو بخش وجود دارد. من فكر می كنم بخش اول به دليل اينكه فرم خطی تر و پيوسته تری دارد برای عده ای جذاب تر بوده يا به قول شما باوسواس بيشتری پرداخت شده ولی بخش دوم به دليل فرم پيوسته و غيرخطی ای كه دارد برای عده ای مسئله ساز شده. به هر حال خواننده در بخش دوم بايد از ميان نامه ها اطلاعات را به دست بياورد و كمی بيشتر زحمت بكشد.

بخش جذاب رمان مربوط به گرگی است كه درون ايشا وجود دارد اين توهم و اين گرگ از كجا به وجود آمده و چرا درنده خويی اين گرگ متوجه مردان بود؟

گرگ در حقيقت بخشی از شقاق شخصيتی «ايشا» است. يعنی همان دو شخصيتی بودن «ايشا» و من فكر می كنم تقريبا همه دچار شقاق شخصيتی يا چندشخصيتی هستيم البته كم و بيش. كسانی كه از نظر روان شناسی چندشخصيتی هستند معمولا زمانی كه دچار ترس يا انفعال می شوند بخشی از وجودشان يا يكی از شخصيت های شان به خواب می رود و شخصيت ديگری كنترل اعمال شان را به دست می گيرد. من در اين داستان «گرگ» را جايگزين يكی از شخصيت های «ايشا» كرده ام و در مورد اين كه چرا درنده خويی اين گرگ متوجه مردان است بايد بگويم كه فكر می كنم همه ما از بچگی از يكسری چيزها می ترسيم كه به مرور زمان اين ترس ها از بين می روند يا تشديد می شوند و يا. . . ولی فكر می كنم يكجور ترس پنهان از مردها در وجود تمام زن ها هست. فكر می كنم گرگ شخصيت «ايشا» نوعی واكنش در برابر اين ترس است.

چرا از نثر شكسته برای نوشتن داستان استفاده كردی؟

فكر می كنم در شكسته نويسی لحن ريتم زبان خيلی بهتر شكل می گيرد. هر چند كه عده ای معتقدند كه به هر حال خواننده شكسته می خواند حتی اگر ما كلمات را كامل بنويسيم ولی من فكر می كنم وقتی كه شكسته می نويسيم لحن و ريتم زبان را بهتر انتقال می دهيم يا در حقيقت تثبيت می كنيم يعنی خواننده با همان صدايی كار را می خواند كه ما نوشته ايم. شايد با شكسته نويسی مشكلات زيادی از نظر نگارش برای خودمان فراهم می كنيم ولی به نظر من ارزش اش را دارد. شما فكر می كنيد اگر «چوبك» داستان هايش را با لهجه شكسته جنوبی ننوشته بود، كارهايش به همين خوبی بود؟ من فكر می كنم كه لهجه تهرانی هم اين قابليت را دارد و حيف است كه لحن و ريتم اين لهجه ناديده گرفته شود.

مشغول نوشتن چه كاری هستی؟ آيا كاری در دست چاپ داری؟

يك رمان جديد نوشته ام و در حال حاضر مشغول بازنويسی اش هستم. فضای اين رمان فكر می كنم با كار قبلی ام خيلی فرق دارد. تقريبا رئال است و شخصيت ها هم بيشتر متعلق به نسل بعد از انقلاب هستند. جوان های دهه شصت به بعد. تفكرشان، اعتقادات شان و زندگی شان و ديالوگی كه با نسل های پيش از خود برقرار می كنند.


حامد صفايی تبار: من و شعر من هميشه با هميم، هميشه در هميم و هم سايه هم در همه مكان ها و همه زمان ها و اين حقيقت را بيشتر از آن كلمات بسامدی، از فعل های شعرهای من می توان احساس كرد. شعرهايی كه هميشه جاری اند و اغلب سطرهای آنها به افعالی می رسند كه دال بر حركتند: ببينيد «. . . بر شانه نسيم گذر داشت /. . . بی تاب و بی قرار گذشتيم /. . . راه باز كرد /. . . از روی برگ های خزان رفته ست /. . . دريا كه رو به سوی تو می آيد /. . . سراسيمه می گذشت /. . . در قطار تماشا رفت /. . . می ايستم نگاه به شب می كنم /. . . رنگين كمان كه باز كنار تو ايستاد /. . . می رفت تا بميرد و تا مرد /. . . كيست می آيد /. . . در سفر می گشت /. . . را آب برده بود /. . . وقتی فراز پارك رسيدم /. . . آمده از گرد سال ها /. . . در پيچ آبی، سبز می شود /. . . چه رنگين می گذرد /. . . پريان پرسه می زدند /. . . درخت به درخت درنگ می كردم /. . . آويختند و گريختند /. . . ديگر بار سرازير شدم /. . . زمان بی ايستگاه می گذشت / و امثال اينها كه همين طور كه ديديد من از كتاب «سبدها» تفألا اين نمونه ها را برای شما خواندم. . . »

حقوقی به اينجا كه می رسد و از افعال بسامدی شعر خود و اساسا از لزوم توجه هر شاعر به كار خود همچون يك ناقد حرف می زند، حقيقت اين است كه از نيما به بعد نقد در شعر فارسی انگار كه از لوازم كار شاعران بوده است و اغلب ضمن سرودن شعر گاه به نقد شعر خود و ديگران هم می پردازند شاعرانی همچون اخوان، آزاد، رويا و. . . ولی حقوقی كه از نسل شاعران پس از شاملو است، عرصه نقد را بيش از ديگران جدی می گيرد و به صورت آكادميك و فعال به آن پرداخته و به هر حال در اين عرصه حضوری چشمگير می يابد. در اين باره خود او می گويد: «. . . من در سال چهل و پنج مقاله ای نوشتم با نام «كی مرده كه بجاست» كه در آن زمان هم از نظر آسيب شناسی شعر معاصر و هم به اعتبار نحوه تنظيم و تبويب و تقسيم بندی ای كه داشت، سخت مورد توجه قرار گرفت. در آن مقاله پس از اشاره به «شعرهای دوره ای» و «شعرهای گمراه» و «شعرهای مغشوش» به شعر هفت شاعر راستين و حرفه ای گريز زده ام و گفته ام كه در واقع شعر پيشرفته ما فقط و فقط حاصل كار آنهاست. و بعد هم به دنبال آن مقاله، مقالات ديگری نوشتم. از جمله مقاله ای با نام «از نشان دادن تا شعر» بر اساس شعر «اخوان» و مقاله ای با نام از سرچشمه تا مصب، براساس شعر «فروغ» و. . .

و بعد هم كتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» كه موسسه فرانكلين كار نوشتن آن را به عهده من گذاشته بود و در واقع به اعتبار اين نوع كارها بود كه موجب شد كلمه «منتقد» اولين كلمه ای باشد كه در دنبال اسم من بيايد. پيش از كلمه «شاعر» و البته بيش از كلمه شاعر. و چنين شد كه من به چشم يك منتقد ديده شدم. يعنی بيشتر به چشم يك منتقد كمتر به چشم يك شاعر. در صورتی كه دوست داشتم بيش از آنكه مرا منتقد بشناسند، شاعر بدانند. همچنان كه آقای براهنی هم كه سالی پيش از من كار نقد را شروع كرده بود، خيلی بيش از من دوست داشت كه در وهله اول شاعر شناخته شود تا منتقد، اين است كه كمر همت بربست و از «مربع مرگ» شروع كرد و از چهار شاعر مشهور آن روزگار يعنی نادرپور و سايه، كسرايی و مشيری و بعد از كوبيدن آنها به سراغ چهار شاعر بزرگ ما رفت منتهی با احترام. به اين معنی كه منظومه ای چاپ كرد با نام «جنگل و شهر» با اين طرح كه نيما قافله سار و به دنبال او شاملو و اخوان و فروغ سوار بر مركبی تازان اند و براهنی به دنبال آنها و به اميد رسيدن به آنها هر دم بر سرعت خود می افزايد و باقی قضايا. . . و البته از آنجا كه هر شاعر جز شاعر ديگری است و با توانايی های خاص خود، به تدريج خواهد فهميد كه رسيدن به اين مركب نه ضروری است و نه شدنی و طبيعی است كه حتی بهترين شعر او شعری همچون «دف» هم او را به خشنودی و خرسندی نمی رساند. و او جز اينكه به فكر اساسی بيفتد چاره ای نخواهد داشت. اين است كه چاره ای جز اين نمی بيند كه از شعری كه نيما با اصولی چند (و از جمله اصل «ديد» نو نسبت به انسان و جهان) بنياد گذاشت و بسياری از شاعران را به راه خود كشيد، جدا شود و شعری با اصولی ديگر (و از جمله اصل «اجرای كلمات» در صحنه «فرامعنايی» بنياد گذارد و بسياری از شاعران جوان را به راه خود دعوت كند و...).

حقوقی با آن لحن ويژه، به اينجا كه رسيد به شعر جوانان پيرو براهنی اشاره كرد و به شروع كار اينان در دهه هفتاد، او درباره شعر اين دهه به اختصار می گويد: «در اين باره بارها از من سوال شده است من هم همچنان به طور موقت و ملخص جواب داده ام. ببينيد! ما اين حق را نداريم كه از يك جريان شعری به طور كلی چشم بپوشيم و دربست منكر آن بشويم. هميشه در مقاطع تاريخی يك جريان ويژه به راه افتاده است كه در واقع به منزله واكنش ذهن های جوان به آن حركت و پيام های مستتر در آن بوده است. بديهی است كه چنين واكنشی جنبه های تخريبی آن چه از نظر برخورد با آن پيام ها و چه از لحاظ درافتادن با اصول دستوری و نحو زبان، به صورتی آشكارا خودنمايی می كند و بسياری از اهالی اهل زبان را به عصبيت و ضديت با آنها می شوراند. در صورتی كه بايد دانست هميشه بحران های هنری و ادبی در مقاطع خاص تاريخی به همين صورت بوده و چون آن دوران بحرانی گذشته است همه چيز روشن شده است. شما مطمئن باشيد كه از ميان اين شاعران، آنها كه فطرت شاعری دارند سرانجام چشم انداز ديدنی شعر خود را پس از نشستن اين گرد و غبارها نشان خواهند داد. باز هم تكرار می كنم آنها كه اين فطرت را دارند فقط آنها هستند كه اگر در شرايط جبری خاص هم خواستند گريبان شعر را رها كنند مطمئنا شعر گريبان آنها را رها نخواهد كرد. . . »

حقوقی در بهمن ماه سال گذشته جايزه «بيژن جلالی» را برای چند دهه كار نقد و فعاليت در عرصه ادبيات فارسی كسب كرد اما آيا هنوز وقت آن نرسيده كه منتقددهه های ،40 50 و اوايل دهه 60 را شاعری ببينيم كه اين سال ها سرودن شعر را بخش اصلی كار خود می داند و آيا هنوز زمان آن نشده شعر حقوقی را هم به عرصه نقد بكشانيم؟


مختار شكری پور: فيلم مستند «دف» آخرين ساخته «بهمن قبادی» است كه در آن «قبادی» به مراحل ساخت ساز دف توسط خانواده ای كه همگی فرزندان شان نابينا هستند، پرداخته است. اين فيلم چندی پيش در خانه هنرمندان ايران به نمايش در آمد؛ از اين رو يادداشتی بر اين فيلم در ذيل می آيد كه می خوانيد.

«قبادی» سوای پرداخت به موضوع اصلی فيلم ـ مراحل ساخت دف ـ بيشتر دغدغه اش بيان موقعيت آدم های فيلمش است كه در شرايطی استثنايی و منحصر به فرد و با پشتكار و مشقت های فراوان، خلاقانه و هنرمندانه دست به ساخت اين آلت موسيقايی می زنند و بنا به تعبيری استعاری اين حرفه می تواند كاركردی نمادين در زندگی آنان بيابد. يعنی به ابراز دلتنگی هايشان كه حاصل قرار گرفتن در آن شرايط ويژه است، دست بزنند. البته با اينكه اين كودكان دارای موقعيتی تلخ و تاثربرانگيزند، اما «قبادی» در ورای اين موقعيت و قابليت غم انگيزانه ای كه موضوع دارد سعی كرده است كه جاری بودن روح زندگی و اميد اين آدم ها را در دل آن موقعيت دردناك بنماياند. يعنی فيلمساز به رغم اينكه شرايط سخت محيطی و اجتماعی اين آدم ها را در يك جغرافيای خاص برمی تاباند روی اراده انسانی و اعتماد به نفس شگرفی كه در وجود اين آدم های به ظاهر ناتوان نهفته است دست گذاشته و در واقع در دل مرگ زندگی و در دل تاريكی، روشنايی و نور را يافته است.

اين فيلم از طرفی پرده ای از واقعيت زندگی تعدادی از آدم های فيلم «آوازهای سرزمين مادری» (فيلم قبلی قبادی) است و فيلمساز سعی دارد آن آدم ها را هر چه بيشتر به مخاطب معرفی كند، ضمن اينكه به تعابير استعاری و لايه های زيرين ديگری در اين فيلم نيز می رسيم. از جمله اين لايه ها می توان به حس مكاشفه گرايانه كودكان نابينای فيلم اشاره كرد كه مرتب از طريق گوش و با بهره گيری از عنصر صدا به كشف محيط بيرونی شان می پردازند. آوردن نماهايی از گوش آنها به هنگام دريافت صداهای بيرونی محيط پيرامونی می تواند دليلی بر اين ادعا باشد. اگر مشاهده كنيد كودكان معصوم فيلم «قبادی» خشونتی را كه از طريق كشتار گوسفندان در محيط اتفاق می افتد از طريق گوش شنيده و آنها را به تاملی وامی دارد كه می شود از آن تامل تعبيری استعاری و رمزآلود استخراج و استنباط كرد. در نماهايی ديگر اين كودكان نابينا از طريق دست و حس لامسه درگيری های عاطفی خود را با هم ردوبدل می كنند. وجود اين نكات در فيلم وجوه ناپيدای ذهنی و مكنونات نامكشوف درون آنها را برتابانده و مخاطب را به كشفی دلپذير در اين زمينه وامی دارد. عنصر صدا در اين فيلم از جايگاهی ويژه برخوردار است زيرا خلاء ديداری آن آدم ها را در زندگی شان پر كرده و در فيلم هم صدا موازی با تصوير حركت می كند و پيش برنده هم هست.

جدای از اين، قابليت ديگری كه صدا در اين فيلم دارد آن است كه موجبات ايجاد يك حس همذات پنداری ميان بيننده فيلم و كودكان فيلم را پديد می آورد. در واقع اين كودكان نابينا از طريق صدا و حس لامسه حقايق و واقعيات محيط را از بيرون دريافت كرده و در درون بازسازی كرده و صورتی ديگر به آنها می بخشند. واقعيت آن است كه فيلمساز دف با يك تير چندين نشانه را نشان رفته است كه يكی از آنها انعكاس شرايط محيطی و طبيعت و نماياندن روابط و مناسبات اجتماعی آدم های اين لوكيشن است كه سوای موضوع طرح شده و اصلی جای خود را در فيلم باز می كنند. از جمله اين موارد می توان به پرداخت به عقايد و مناسك دراويش و مجلس دف زنی آنان و همچنين كمبود امكانات رفاهی اشاره كرد كه موجبات تامل و تالم تماشاگر در خصوص زندگی اين آدم ها و آن محيط را فراهم می آورد. از اينها كه بگذريم فيلم «دف» نماهايی شسته رفته و بدون اطناب و تميز در خود دارد كه در يك فرم تصويری خاص، دكوپاژ دقيق، قاب هايی سنجيده و كادرهايی مشخص گردهم آمده اند و اين خصايص خبر از كاركشتگی «قبادی» در ايجادجذابيت های بصری خاص نسبت به طرح ايده و موضوع مدنظرش می دهد. جالب تر آنجاست كه «قبادی» بنا به طلب موضوع اشكال و جذابيت های گرافيكی نيز به كارش بخشيده است كه به عنوان مثال می توان به نمای آغازين فيلم اشاره كرد كه چهار دف را در كنار هم چنان چيده كه يك شكل هندسی خاص و تركيبی گرافيكی ايجاد شده است.

از طرفی ديگر از آنجا كه فيلم «قبادی» درباره يك آلت موسيقی است؛ از اين رو فيلمساز موسيقی فيلم را نيز در دل موضوع يافته و از صدا كه خود عنصری موسيقی ساز، روايتگر و افكتيو هست بهره های لازم را می برد تا ضمن پرداخت عينی تر و واقعی تر به موضوع جلوه هايی ديگر از سوژه مدنظرش را جلوه گر سازد. البته اين كار بسيار موجز صورت پذيرفته است و همچنان كه در پايان فيلم می بينيم نماهايی از دراويش در حال دف زنی و سماع می آيد اما «قبادی» هيچ گاه فراتر از نياز موضوع به آنها نپرداخته است؛ در صورتی كه می توانست روی آنها مانور بيشتری دهد ولی از آنجا كه موضوع فيلم نيستند لذا به حاشيه نرفته و با جمع و جور كردن اين نماها از طرح موضوع عدول نمی كند.در نهايت بايد گفت كه اين فيلم را می توان فيلم دلی «قبادی» عنوان كرد كه جدای از پرداخت های فرميك و قابليت هايی سينمايی كه فيلمساز به طوری جدی در نظر گرفته به طرح دغدغه های درونی خود پرداخته است و تلاش وی در جهت انعكاس دردها و شرايط نابسامان آدم های فيلم ستودنی است.


ترجمه دو كتاب در خارج از كشور

دو كتاب از نويسندگان كودك و نوجوان به زبان انگليسی ترجمه و منتشر خواهد شد. در پيگيری های خانه ترجمه، برای ترجمه آثار نويسندگان ايرانی در خارج از كشور و انتشار كاتالوگی از خلاصه 103 كتاب كودك و نوجوان دو كتاب من و مامان (دو عنوان) نوشته ويولت رزاق پناه و اندازه دنيا نوشته شكوه قاسم نيا به زبان انگليسی در خارج از كشور ترجمه، چاپ خواهد شد. مسئول خانه ترجمه حسين ابراهيمی الوند يكی از مترجمان خوب و فعال كودك و نوجوان است. او حدود 7 سال است كه اين مركز را داير كرده و هدف آن هدايت و حمايت مترجمان كودك و نوجوان است. نويسندگان می توانند از خدمات اين مركز كه ارائه رايگان كتاب برای ترجمه است استفاده كنند كه در پرونده كاری خود كتابی چاپ شده داشته باشند.

پرفروش های نمايشگاه

در شانزدهمين نمايشگاه بين المللی كتاب تهران مجموعه داستان و رمان ها مورد استقبال قرار گرفتند. در اين روزها كتاب دو دنيا نوشته گلی ترقی، سلوك نوشته محمود دولت آبادی، ديوان اشعار سيمين بهبهانی، نادر نادرپور و شاملو، چراغ ها را من خاموش می كنم، زويا پيرزاد و همنوايی شبانه اركستر چوب ها، رضا قاسمی جزو كتاب های پرفروش نمايشگاه بوده اند.

گرد و غبار

مهدی غبرايی مترجم معاصر رمان «گرد و غبار» را آماده چاپ دارد. نويسنده اين اثر يعنی روت پريور جاجورلا در واقع يك نويسنده چندفرهنگی است اما سال ها در هند زندگی كرده است. او كه جزو گروه سه نفره جيمز آيوری، و اسماعيل مرچنت است، آثاری از جيمز فورستر و. . . را به تصوير كشيده است. اين رمان در سال 1975 منتشر شده و در دو قسمت روايت می شود. روايت اول مربوط به سال 1922 و روايت دوم در سال 1975 گزارش می شود. داستان اثر عاشقانه و با زيرساخت هايی حسی است. اين اثر را غبرايی به زودی در اختيار ناشر می گذارد.

«زخم عقل» كيميايی

مسعود كيميايی كه با رمان دوجلدی «جسدهای شيشه ای»، توانست اقبال عمومی نسبی ای را به دست بياورد، حالا قصد دارد تجربه ای هم در زمينه شعر داشته باشد. مجموعه اشعار او با نام «زخم عقل» قرار بود كه در نمايشگاه كتاب منتشر شود، اما تصحيح ها و بازنويسی های مكرر او باعث شد كه كتاب به نمايشگاه نرسد. ناشر كتاب انتشارات ورجاوند است كه كتاب را به زودی روانه بازار خواهد كرد.

كانون ادبيات ايران / ماه پيش رو

كانون ادبيات ايران، در روز يكشنبه 28 خرداد ديداری با نويسنده اتريشی خانم رناتا ولش از ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر در خانه هنرمندان برگزار خواهد كرد. اين نويسنده اتريشی به وضعيت داستان نويسی امروز اتريش خواهد پرداخت و در ادامه علی عبداللهی، رضا نجفی و سيامك گلشيری درباره وضعيت ادبيات داستانی امروز ايران توضيحاتی خواهند داد. اين كانون همچنين رمان نفرين خاكستری نوشته مهسا محب علی را بررسی خواهد كرد. منتقدان اين جلسه عنايت سميعی، ناتاشا اميری و محمدرضا گودرزی خواهند بود. نشست ويژگی های داستان پست مدرن يكی ديگر از جلسات اين كانون است كه در پنج شنبه 29 خرداد برگزار می شود. در اين جلسه دكتر محمد ضيمران پست مدرنيست در آثار غربی را بررسی خواهد كرد و دكتر حسين پاينده بررسی تطبيقی آثار پست مدرن غربی و نمونه های ايرانی آن را به عهده خواهد داشت. محمدرضا گودرزی نيز به بحث درباره آسيب شناسی و علل پيدايش اين شيوه از داستان نويسی در ايران خواهد پرداخت.

جايزه صادق هدايت

دفتر هدايت و سايت اينترنت سخن، دومين دوره جايزه ادبی صادق هدايت را در رشته داستان كوتاه، برگزار می كنند. به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، شرايط شركت در اين رقابت ادبی، به اين شرح اعلام شده است: داوری آثار توسط سه نفر از استادان داستان نويسی و منتقدان صاحب نظر انجام می گيرد. نام داوران در مراسم پايانی اعلام خواهد شد. به سه داستان كوتاه به انتخاب هيأت داوران، تنديس صادق هدايت اهدا می شود. به تعدادی ديگر از داستان های برتر به انتخاب هيأت داوران هم لوح تقدير اهدا می شود. هر نويسنده می تواند حداكثر دو داستان كوتاه منتشر نشده خود را برای شركت در اين مسابقه بفرستد. هر داستان نبايد از چهارهزار كلمه بيشتر باشد و به دو روش قابل ارسال است: ارسال به بخش داستان های كوتاه در سايت سخن و ارسال به صندوق پستی 365-19585 به نام جهانگير هدايت.

جشنواره فيلم های صدثانيه ای

نخستين جشنواره فيلم های صدثانيه ای با عنوان جشنواره فيلم صدر، مهر ماه سال جاری در كرج برگزار می شود. اين جشنواره در سه بخش موضوعی و يك بخش ويژه برگزار می شود. تمامی فيلمسازان ايرانی می توانند فيلم های كمتر از صدثانيه خود را تا اول شهريور ماه به دفتر جشنواره ارسال كنند. اين جشنواره كه از 17 تا 19 مهر برگزار می شود در يكی از سه بخش موضوعی خود، بخشی با موضوعات طبيعت، اجتماع، خانواده، كودك، دوربين مخفی، حوادث واقعی، تيزر تبليغاتی، آنونس، كليپ، صدثانيه از فيلم های سينمايی و كوتاه و. . . قرارداده است. دومين بخش اين جشنواره با موضوع دفاع مقدس برگزار شده و بخش سوم اين جشنواره به فيلم هايی با مفاهيم و مضامين دينی و ارزش های انسانی می پردازد. بخش ويژه اين جشنواره را بخشی با عنوان «عاشورا در تصوير» تشكيل می دهد. اين جشنواره توسط دفتر آفرينش های تصويری حوزه هنری كرج و با همكاری انجمن سينمای جوانان كرج برگزار می شود.

محمد بزرگ نيا و جايی برای زندگی

«محمد بزرگ نيا» به زودی ساخت يك فيلم سينمايی با عنوان «جايی برای زندگی» را آغاز می كند. حسن بشكوفه تهيه كننده اين فيلم در گفت وگو با خبرنگار ايسنا گفت: تاكنون حضور بازيگرانی همچون عزت الله انتظامی، رضا كيانيان، آتيلا پسيانی، هانيه توسلی، فردوس كاويانی و مهدی ميامی، در اين فيلم قطعی شده است. اين فيلم كه هم اكنون مراحل پيش توليد را سپری می كند از نيمه خرداد ماه كار فيلمبرداری آن آغاز می شود.

نگاه متخلفانه،جفا به سيما فيلم

مديرعامل سيمافيلم در نامه ای به رئيس مجلس شورای اسلامی، سيمافيلم را شركتی فرهنگی ـ هنری و دارای شخصيت حقوقی مستقل و وابسته به سازمان صدا و سيما دانست و گفت: نگاه متخلفانه به سيمافيلم، نه تنها جفايی بزرگ در حق آن و كاركنان بی آلايش و نيز سازمان صدا و سيما به عنوان تنها حامی و پشتيبان آن است، كه اگر بخواهيم حتی به قدر ذره ای جانب عدل و داد را رعايت كرده باشيم؛ بی حرمتی به قاطبه هنرمندان و آن دسته از ايشان است كه جهت اعتلای هنر اسلامی با سيمافيلم و صدا و سيما همكاری داشته و دارند.

بيضايی و چاپ مجموعه آثار

به مناسبت انتشار مجلد مجموعه آثار بهرام بيضايی جلسه ای با حضور اكبر رادی، محمود دولت آبادی، اميد روحانی، محمدرضا اصلانی، چيستا يثربی، محمد رحمانيان، حميد امجد، بابك احمدی در نمايشگاه بين المللی كتاب تهران برگزار شد. در اين مراسم با اشاره به نقش بيضايی در ادبيات نمايشی ايران از اجراهای متعدد آثار او و نيز 4 سال حضور مداوم او بر صحنه نمايش گفته شد.

حمايت خاص از فيلم های خاص

عليرضا رضاداد از پرداخت وام تا سقف 60 ميليون تومان به آثاری كه مورد حمايت خاص فارابی قرار بگيرد، خبر داد. رضاداد مديرعامل بنياد سينمايی فارابی با اظهار مطلب فوق در نخستين نشست مطبوعاتی خود با نمايندگان رسانه های گروهی درباره سياست های هدايتی، حمايتی فارابی گفت: انتظار داريم تا پايان سال جاری 10 فيلم كودك و نوجوان، 5 فيلم دفاع مقدس، 10 فيلم حادثه ای، 5 فيلم طنز، 2 فيلم ويژه تاريخی با رويكرد و قالب دينی و 5 فيلم هنری و تجربی ساخته شود.

فضا برای آزادی فيلم سازان مهيا نيست

بهروز افخمی اين تصور كه كنار گذاشته شدن دفترچه سياست گذاری سينمايی در سال 82 می تواند به معنای سوق دادن سياست گذاری ها به سمت آزاد كردن بيشتر سينمای ايران باشد را بسيار خوش بينانه دانست. او در گفت وگو با ايسنا گفت: فضا برای دادن آزادی بيشتر به فيلم سازان فراهم نيست، يعنی بعيد است معاونت جديد سينمايی به لحاظ مديريتی چنين توانی داشته باشد. او گفت در هر حال كنار گذاشتن اين دفترچه لزوما به معنای تنگ و خفقانی تر شدن فضا نيست. بايد ديد عمل واقعی آقای حيدريان در ماه های بعد چگونه خواهد بود.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو