Persian Archive

• سنتی هستيم
• در برابر سلطه طلبی
• دستاورد دو روزه
• مغموم ترين مرد عراق
• تصحيف های نسخه فروزانفر
• فردوسی و بودريار در خانه كتاب
• شجريان و مردم عاجز و درمانده
• حوصله ای برای خواندن نيست


آرش نصيری: خودش شايد قبول نداشته باشد اما به عقيده خيلی ها سنت گراست. می توانيم خيلی سريع و صريح بپرسيم آيا سنت گرا بودن در اينجا به معنای متجدد نبودن است؟ اين روند طبيعی طرح پرسش است اما در اينجا مصداقی ندارد. صديق تعريف، دانش آموخته ادبيات نمايشی است. دغدغه ادبيات روز را دارد. با جديت يك منتقد ادبيات، جريانات ادبی روز را پيگيری می كند، عاشق شاملوست، با بسياری از بزرگان عرصه ادبيات جدی امروز ايران حشر و نشر دارد و شيوه زندگی اش نيز به همين منوال. امروزی امروزی. سنت گرا دانستن صديق تعريف حتما و حتما فقط در موسيقی است و اين می تواند طرح پرسش اوليه ما باشد كه علت چيست؟ آيا اين به خاطر غنای موسيقی قديم ماست؛ آيا دغدغه ايشان كشف گوشه های نامكشوف اين موسيقی است يا می خواهد نسخه هايی امروزين از اين نوع موسيقی ارائه دهد. و يا اينكه اصلا چرا اين اشراف ايشان به ادبيات و شعر امروز در آثار موسيقايی اش متجلی نشده است، آيا اين به ساختار شعر و موسيقی برمی گردد و يا به ساختار ذهنی آهنگسازان ما. اين گفت وگو به بهانه انتشار قريب الوقوع كاست جديدش «كردانه» (كه حرف و حديث فراوانی بابت تأخير در انتشارش شنيده شد) انجام شد.

اگر اجازه بدهيد می خواهم سؤالم را از موضوع بازسازی آهنگ های قديمی شروع كنم كه شما در چند كاست تان اين كار را انجام داديد. در اغلب كاست هايتان دوسه آهنگ هست كه از آثار قدما است و بازسازی و اجرا شده. می خواستم دلايلش را بگوييد. حتما دليل عمده اش اين است كه آن آهنگ ها هنوز زيبا و شنيدنی هستند. دليل خاص ترش را لطفا بيان بفرماييد.

می شود برای اين سؤال يك مجموعه جواب داد. دليل اولش علاقه بنده است به گذشته موسيقی ايران به عنوان بخشی از پشتوانه فرهنگی و هنری يك كشور. البته معتقد نيستم كه همان ها را فقط و فقط اجرا كنيم. اعتقاد دارم بايد ريشه ها را تا آنجا كه امكان دارد دريابيم و بشناسيم تا بر اساس داشته هامان بتوانيم خلاقيت های جديدی داشته باشيم. دليل ديگرش هم اين است كه من اعتقاد دارم همانطوری كه در موسيقی كلاسيك غربی - كه بعضی ها به اشتباه آن را موسيقی جهان می نامند - برخی از آن آثار از دويست سيصد سال پيش به اين طرف در اقصی نقاط دنيا از اروپا گرفته تا آمريكا، ژاپن و ساير كشورهای آسيايی، آمريكايی و اروپايی و ديگر نقاط دنيا بارها و بارها اجرا شده و می شود، اجرای آثار گذشتگان در اينجا چرا نبايد انجام شود؟ البته من قصدم مقايسه كيفی اين آثار نيست ولی معتقدم كه كارهای گذشتگان را می شود اجرا كرد مشروط بر آنكه جنبه حسی، هنری و معنوی اش و مهمتر از همه باززايی و بازآفرينی جديد آن لحاظ شود و فقط و صرفا جنبه اقتصادی و بازاری اش در نظر گرفته نشود. به نظرم بازسازی اين آهنگ ها اگر به دفعات هم انجام بگيرد، معنی اش تكرار نيست. چون هر كسی به شرطی كه در اين زمينه كار كرده باشد و فهم دريافت موسيقی قديم و باززايی و بازآفرينی آنها را داشته باشد، می تواند روايت خودش را از آن آثار ارائه دهد. من در كاست «ماه بانو» كه در آن بعضی از آثار مرحوم قمر را بازسازی كردم، درواقع نخواستم صدای قمر را تقليد بكنم. معتقدم آهنگی را كه فرضا استادی مانند نی داوود در گذشته ساخته حالا ديگران هم می توانند بخوانند. من فكر می كنم در دوره استاد نی داوود هم اگر خودشان اين آهنگ را به چند نفر می دادند كه بخوانند، هر كسی قطعا، بنا بر احساس، معرفت درونی و امكانات فيزيكی صدايش، اجرايی ويژه و مخصوص به خود را از آن آثار داشت.

اين است كه من به هر حال اشكالی نمی بينم كه اين اتفاق بيفتد. از طرف ديگر متاسفانه يكی از بحران های بيست سی سال و بخصوص بيست سال اخير، نبودن و كمبود آهنگ های برجسته و قابل توجه بوده و هست. شما اگر توجه بفرماييد در موسيقی معروف و موسوم به موسيقی سنتی - كه بهتر است بگوييم موسيقی ايرانی - فكر می كنم حداكثر ده پانزده آهنگ قابل توجه و برجسته طی اين سال ها ساخته شده كه چندتايش متعلق به سال های اول بيست سال اخير است. اغلب كارهايی كه در حال حاضر و به خصوص در چند سال اخير، ساخته شده است بيشتر جنبه بازاری دارد، از لحاظ ساختار سطح پايين و نازل است و منحصرا جنبه بازاری و تجاری اش مدنظر بوده كه آن هم برمی گردد به علت هايی كه می توانيم راجع به آن صحبت بكنيم. اينكه خط دهنده موسيقی ايران در حال حاضر شركت هايی هستند كه كسانی در رأس آنها فعاليت می كنند كه فرهنگ لازم را برای جهت دهی درست به خط و ربط موسيقی ايران ندارند اما خط دهنده اصلی اند. در اين زمينه متاسفانه دستگاه های ذيربط هم دارند مسامحه می كنند و اجازه می دهند اين آقايان شلتاق كنند و همان مشكلی كه در ساير هنرها از جمله در سينمای ايران وجود دارد و تهيه كننده ها هستند كه تعيين كننده اند.

اتفاقا سؤال من هم در همين زمينه بود و می خواستم بپرسم كه چقدر فقر ما در آهنگسازی دخيل است، كه خوشبختانه شما جواب داديد...

البته ناگفته نگذارم نكته ای كه به آن كم توجه می شود اين است كه ما موسيقی را صرفا در تصنيف و آهنگسازی و ساختن ترانه خلاصه می كنيم در حالی كه موسيقی ايران فقط ترانه و تصنيف و قطعات ضربی نيست. بخش جدی موسيقی ايران آواز است كه چندان به آن توجه نمی شود. البته اگر ترانه ای و يا قطعه ای توسط كسی كه دارای آن ساختار ذهنی و پشتوانه لازم باشد، ساخته شود تاثيرات ماندگار خواهد داشت ولی موسيقی ايرانی فقط ترانه سازی نيست. به هر حال ما در اين زمينه ها هم دچار بحران هستيم.

البته شما از تكرار در موسيقی غرب فرموديد ولی آنچه در آنجا تكرار می شود بيشتر موسيقی اركسترال است. . .

چه فرقی در ماهيت اين صحبت و اين بحث دارد؟ چون اركسترال است می تواند باشد ولی اگر اركسترال نباشد نمی شود تكرار و بازآفرينی شود؟ به چه دليل؟

به اين دليل كه خيلی ها اعتقاد دارند اين يك حالت ارتجاعی دارد. . .

اينها به نظر من ناشی از ناآگاهی از ساختار و حكمت و فلسفه هنر موسيقی است. اين حرف ها را عده ای می زنند كه درواقع روی موسيقی ايرانی شناخت كافی ندارند. حتی ممكن است يك نفر در نقاشی يا هنرهای ديگر صاحب نظر باشد ولی نمی توان همان نظری را كه در مورد نقاشی داريم به موسيقی و ساير هنرها تعميم بدهيم و با همان ابزار مورد را هم تحليل كنيم. متاسفانه حرف هايی در مورد موسيقی زده می شود كه جای تعجب دارد. چندی پيش در برنامه ای تلويزيونی، استاد آهنگسازی صحبت می كرد كه سن و سالی هم از ايشان گذشته است و صاحب تأليفاتی هم هستند ايشان در آن برنامه اظهار داشتند كه ما اصولا چيز قابل توجهی به نام موسيقی در گذشته نداشته ايم و نقطه شروع موسيقی ايران را حداكثر از دوره استاد وزيری به بعد می دانستند واقعا جای تأسف دارد. استاد محترم، ما آدم بزرگی مثل بوعلی سينا داشتيم كه رساله های مختلفی راجع به موسيقی دارد. ما صفی الدين ارموی داشتيم، قطب الدين شيرازی، ابراهيم زلزل، عبدالقادر مراغه ای داشتيم كه كتاب هايی درخصوص موسيقی دارد. ما از قدما صدها كتاب و رساله در باب موسيقی قديم ايرانی در دست داريم. موسيقی قديم ايران دارای قاعده و قانون و اصولی است. اگر هم اشكالی هست از موسيقی ما نيست، اشكال از خود ماست. تحقيق و تفحص در اين خصوص كاری است كه درواقع به سيستم عظيم و منسجمی احتياج دارد كه موسيقی امروز ما را به گذشته متصل كند. جهانی شدن موسيقی كه نمی دانم چرا - تنها و صرفا از طريق اركسترال شدن نيست.

ما يك دوره ای در موسيقی ايران داشتيم كه خيلی از آهنگ های محصول آن دوره ماندگار شده اند. آدم های آن دوره تكرار نشده اند و ما هنوز آرزوی داشتن عارف، شيدا، صبا، خالقی و... را داريم. فكر می كنيد آن دوره چه مشخصه عمده ای داشت كه ديگر نتوانستيم آن را تكرار كنيم؟

بحران ها و موقعيت های اجتماعی در وقوع يك پديده تاريخی دخيل هستند. درختی را می كاريم و ده پانزده سال صبر می كنيم تا نتيجه بدهد. يك سلسله شرايطی لازم است، زمين مناسب، هوا، آفتاب، محيط و غيره. همه چيز دست به دست هم می دهد در يك دوره تا نخبگانی ظهور و طلوع كنند. يك مجموعه است. نه اينكه در دوره های ديگر نباشد ولی شرايط آماده اين طلوع و ظهور نبوده تا اينكه اين بذر تبديل به درخت شود و ميوه دهد. اگر از منظری ديگر به اين قضيه نگاه كنيم، همان دوره ای كه عارف و شيدا و ديگر بزرگان موسيقی به عنوان شاخصه های موسيقی در اوايل قرن حاضر و اواخر قرن قبلی در آن مطرح هستند، علت های ديگری هم دارد از جمله اينكه در آن دوران انواع و اقسام موسيقی ها از ساير نقاط جهان وارد اين مملكت نشده بود. به خصوص موسيقی صرفا مصرفی. با توجه به شرايط اقتصادی، سياسی موجود در جهان كالاهای بسيار زيادی وارد می شود، از جمله كالاهای صوتی و تصويری كه درواقع مصرف مقطعی و روزانه و روزمره دارد. در دوره عارف و شيدا فقط يك نوع موسيقی وجود دارد و آن هم موسيقی شهری موسوم به سنتی. قطعا موسيقی مناطق هم وجود داشت ولی به خاطر نبودن رسانه ها كمتر روی هم تاثير می گذاشتند. در مجموع و درواقع می توان گفت فقط يك نوع موسيقی وجود داشت كه خود آن موسيقی هم در فضايی رشد كرد كه به لحاظ محيطی هم هماهنگ بود با فضايی كه در آن زندگی می كردند. تهران از چندين ييلاق خوش آب و هوا تشكيل شده بود. اين موسيقی هم در آن فضا نشو و نما می كند و می بينيم كه خود موسيقی با ساختار محيطی هماهنگ است. البته بحران در موسيقی ما مثل ديگر پديده ها فقط مختص ايران نيست و بحرانی است جهانی بعد از ورود تكنولوژی و مصنوعات و محصولات صنعتی كه تقريبا در سال های چهل به بعد وارد مملكت شد با خود فرهنگ های خاص آن مصنوعات و محصولات را هم همراه آورد و طبيعتا فضای زندگی عوض شد. خانه ها شكلش عوض شد، و خيلی چيزهای ديگر، به خصوص در پايتخت. از سال های سی ودو به بعد يواش يواش فرماسيون اجتماعی ايران به سمت تغيير از همه سو رفت. تغيير ظاهری فضا خودبه خود ذائقه ها را هم تغيير می دهد. كم كم وقت و حوصله مردم كم شد. قبلا آرامش بيشتری حاكم بود فراغت بيشتری وجود داشت. به هر حال من فكر می كنم در فضايی كه آرامش باشد خلاقيت ها بيشتر می شود و آدم های بزرگی مثل صبا و عارف و شيدا و نی داوود و ديگران ظهور و رشد می كنند. البته علت های بسيار ديگری هم در ظهور و رشد بزرگان نقش دارند كه از حوصله اين گفت وگوخارج است.

اتفاقا من يك چنين سؤالی را از يكی از استادها پرسيدم، گفتم كه چطور در آن زمانی كه رسانه ها نبودند، كامپيوتر نبود و اينترنت و غيره، آن همه رشد داشتيم ولی الان با وجود همه اين امكانات در حسرت آن موقع هستيم. ايشان گفتند كه مشكل ما سر همين چيزهاست.

بله. اينكه حالا حتی روشنفكران هم در كشورهايی مثل ما به موسيقی كلاسيك اروپايی و آمريكايی می گويند موسيقی جهانی، برمی گردد به اينكه جامعه صنعتی بعد از صنعتی شدن كشورهای معروف به جهان اول همه فرآورده های خود را به كشورهای ديگر از جمله كشورهای جهان سوم نظير ما صادر كرد، از جمله موسيقی، كه البته از اين زاويه می شود به اين موسيقی «جهانی» اطلاق كرد. اين مسئله با خودش تبعاتی می آورد و متاسفانه تعاريف ما را از خيلی از واژگان و مفاهيم عوض می كند و يك نوع اغتشاش به وجود می آورد. اصولا يكی ديگر از مشكلاتی هم كه ما داريم اين است كه ما از بسياری از مسائل تعريف درستی نداريم. من و شما كه از فرهنگ حرف می زنيم، دو نفرمان می گوييم فرهنگ ولی تقريبا مشخص نيست كه برداشت و تعريف هر كدام از ما از فرهنگ چيست، ممكن است متفاوت باشد. ما اول بايد تعريف مان را از مفاهيم اجتماعی و سياسی و فرهنگی ارائه بدهيم بعد روی نقاط متفاوت و مشتركمان صحبت كنيم. متاسفانه ما هميشه دچار سوء تفاهم هستيم. من می گويم شمای نوعی متوجه نيستيد، شما می گوييد من متوجه نيستم.

اين مسئله تهاجم كه می فرماييد فقط در مورد موسيقی نيست بلكه در تمام زمينه ها از جمله مسائل زندگی و. . . اين اتفاق می افتد. چرا ما در آنجاها دچار بحران نشديم؟

چه كسی می گويد ما در جاهای ديگر دچار بحران نشديم؟ سينمای ما دچار بحران است. شعر ما هم دچار بحران است. تئاتر و معماری و به طور كلی ادبيات، و. . .

بحران نيست. مثلا در داستان نويسی، آمدن اين مسائل باعث رشد زيادی شده است مثلا آشنا شدن ما با ماركز در روند داستان نويسی ما خيلی تاثير داشته. . .

باشد. فكر می كنيد اغلب كسانی كه داستان می نويسند و شعر می گويند كارشان ريشه در فرهنگ و سنت های گذشته دارد. البته ما داستان نويسی به معنای امروزين آن نداشته ايم، ما رمانس داشته ايم و چيزهايی كه آقای دولت آبادی به خوبی در كتاب «ما نيز مردمی هستيم» به آن اشاره كرده اند، مثلا هزار و يك شب و تذكرةالاولياء و كلا ادبيات كلاسيك. آيا به جز استثنائاتی كه دارند شعر می گويند و داستان می نويسند، خيلی ها كه كار می كنند، چيزهايی كه می نويسند ريشه در گذشته و لغت های گذشته دارد يا اينكه مثلا تحت تاثير مينی ماليسم گرته برداری های غيرخلاق می كنند؟ قصه نويس اغلب به فرم و گرته برداری از تكنيك و فرم داستان نويسی غرب بسنده می كند. نويسنده های گذشته ما در كنار ادبيات، فلسفه می خواندند و با رياضيات و موسيقی آشنا بودند و حتی احاطه داشتند. در كلام و فقه و ديگر علوم مطالعه و تحقيق می كردند اما نويسندگان معاصر ما اغلب به اين موضوعات كم توجه اند و به همين دليل نوشته های آنان در سطح حركت می كند و لايه های پنهان ندارند. ادبيات كلاسيك ما سراسر مشحون از حكمت است. سراسر انديشه و درد و عميق است اما در ادبيات معاصر اين عمق بسيار كم است. آيا فكر نمی كنيد كه ما بايد در تمام زمينه ها به گذشته خودمان نقب بزنيم؟ به عقيده من اغلب شعرهايی كه در مطبوعات چاپ می شوند و كتاب هايی كه منتشر می شوند ريشه در ادبيات كلاسيك ايرانی ندارد، به غير از استثنائات بزرگی مثل شاملو، فروغ و يا اخوان. اتفاقا فكر می كنم علت ماندگاری اين بزرگان هم همين است كه با وجود آنكه زبانشان با امروز هماهنگ است اما به نظر من يكی از علت های موفقيت اينان ريشه داشتن درگذشته است و اغلب آثار آنان چندلايه اند.

اتفاقا همان چيزی كه درباره موسيقی گفتيم درباره شعر هم مصداق دارد. يعنی بسياری از آدم های مطرح و بزرگ شعر ما مثل فروغ، شاملو، اخوان و... مربوط به يك دوره تاريخی سياسی هستند و در اين مورد هم ما هنوز حسرت آن دوره را داريم. همان حسرتی كه درباره صبا و خالقی و غيره داريم...

بله. مقايسه قشنگی است هنوز هم اگر از صبا و عارف و شيدا و قمر و درويش صحبت می كنيم، حسرت شاملو و اخوان را هم داريم. پس داريد حرف مرا تاييد می كنيد. البته من خودم جزو علاقه مندان جدی ادبيات و شعر و تئاتر و سينما هستم. من ارتباط روزانه و دائمی با ادبيات و سينما و شعر امروز دارم، می خوانم و می بينم.

پس چرا كمتر در آثارتان متجلی می شود؟

تجلی اش بايد چگونه باشد؟ اگر آهنگسازانی باشند كه در اين زمينه كار كنند من از آنها تقاضا خواهم كرد كه در صورت امكان لطف بفرمايند آن آثار را بدهند من بخوانم. من خواننده هستم. اگر كارهايی هم در زمينه ساخت ملودی مرتكب شوم! از سرسوزن ذوقكی سرچشمه می گيرد كه احيانا شايد داشته باشم. آهنگسازانی بايد باشند كه بيايند كارهايی را بسازند كه من نوعی اجرا كنم.

البته سؤالی كه من می پرسم لزوما از شما نيست. من از نسل شما به عنوان كسانی كه موسيقی جدی ايرانی كار می كنيد، می پرسم. چرا آهنگسازان نسل شما به صورت جدی در اين زمينه كار نمی كنند؟

هزار و يك مشكل و نكته باريكتر از مو اينجاست! بگذاريد من در ابتدا دفاع كنم از كسانی كه اين كار را نمی كنند تا سوء تفاهم پيش نيايد. روزگاری است وانفسا كه اغلب اقشار جامعه دچار روزمرگی شده اند. همه درگير هستند، فشار زندگی آنقدر زياد است كه به قول شاملو «غم نان اگر بگذارد». غم نان نمی گذارد كه آدم ها عشق بورزند. و عاشقانه و از سر صدق و صفا كار كنند و دريغا! مگر آدم های استثنايی و خاصی كه در شرايط سخت هم از دل فقر و نداری و گرفتاری و بحران عشق می ورزند و كارهای خاص خلق می كنند. قطعا بزرگانی چون حافظ و سعدی و عطار و مولانا هم در رفاه نبودند. فردوسی در رفاه نبود. ولی دوران عوض شده، امروزه اغلب گرفتاری های روزمره مالی دارند، طبيعتا نمی توانند همه اينها را رها بكنند و در خودشان فرو بروند و مثلا فقط آهنگسازی كنند و به خلق آثار هنری بينديشند. در نتيجه خيلی از اين آهنگسازانی كه قطعا استعداد هم دارند جذب بازار و پاسخ دادن به نيازهای مصرفی مردم می شوند. چون استعداد يكی از آن رئوس مثلثی است كه من هميشه به آن اشاره دارم: استعداد، پشتكار و علاقه. هر كدام از اين عوامل كه نباشد دو راس ديگر مثلث از جمله استعداد به بيراهه كشيده خواهد شد. آدم ها متاسفانه مصرف زده اند. زرق و برق خيلی زياد است، آدم ها همه دلشان می خواهد كه زندگی مرفه داشته باشند. همه آدم ها هم كه مسلط به درون خودشان نيستند كه جذب بازار نشوند. چنين انتظاری هم نيست. طبيعتا آدم هايی مثل صبا و امثالهم ضمن آنكه آدم های بسيار مستعدی بوده اند، درون بسيار قوی و پالايش يافته ای داشته اند. آدم هايی كه می توانند با حداقل زندگی كنند اما معنويتش را به هيچ قيمتی نمی فروشند. از طرفی ديگر كسانی كه متوليان حمايت از مسائل فرهنگی هستند، حمايت لازم را لحاظ نمی كنند.

در اغلب كشورهای جهان - البته به نسبت - از آدم های خلاقی كه می توانند از شاخصه های فرهنگی آن كشورها پاسداری كنند، حمايت می شود. بودجه های مناسب و ويژه در اختيار آنها می گذارند كه آنها بنشينند بدون دغدغه خاطر كار خلاقه بكنند. اين طور است كه می بينيم مثلا سينمای فرانسه رشد می كند، موسيقی اش يك طور ديگر رشد می كند. هنرش متعالی است. هنری است كه در آن اگر هنر مصرفی هم وجود دارد - كه اگر اسمش هنر باشد - در جوارش خود دولت كمك می كند تا آنچه كه پشتوانه های فرهنگی و هنری آن مملكت است را حفظ كند تا هويت فرهنگی شان هميشه به عنوان پشتوانه های ملی حفظ شود. متاسفانه در ايران اين اتفاق نمی افتد و به قول فروغ كسی به فكر باغچه نيست!

در همان دوره ای كه ما از آن به عنوان دوره طلايی ياد می كنيم شعر و موسيقی با هم عجين بودند. اين مسئله دلايل نسبتا مشخصی هم داشته و مثلا مرحوم صبا و استاد شهريار هميشه و اغلب با هم بودند. آن نوع شعرها هنوز هم در موسيقی سنتی ما مورد استفاده قرار می گيرد در حالی كه تحولات چشمگيری در اين زمينه رخ داده است. حتی غزل فارسی، حالا ديگر ساختار كلاسيك دارد و اشعار شاعرانی چون هوشنگ ابتهاج، حسين منزوی، سيمين بهبهانی دارای فضا و تصاوير مدرنی است كه نشان دهنده تغيير در جهان بينی شاعران است. اين تغيير جهان بينی به موسيقی سنتی وارد نشده است. چرا؟

منظورتان چه نوع شعرهايی است؟ آيا شعر در قالب كلاسيك مثلا مثنوی و غزل منظورتان است يا شعر نو و آزاد؟

من حداقل را در نظر می گيرم و شعرهايی را می گويم كه وزن و قالب شان كلاسيك است

اما مفاهيم امروزی و مدرن را بيان می كنند.

اين حداقل است. بياييد جلوتر و شعرهای سپيد را هم در مرحله بعد قرار دهيم. مثلا شعرهای شاملو و ديگران.

ببينيد، ما داريم راجع به بخشی از موسيقی صحبت می كنيم كه موسيقی با كلام است و بخش اصلی موسيقی ايران است. پس ما راجع به بخش غالب آن، چه در موسيقی شهری موسوم به موسيقی سنتی و چه در موسيقی مناطق و موسيقی محلی صحبت می كنيم. اينكه چرا نوع شعرهايی كه گفتيد در اين موسيقی ها استفاده نمی شوند، شايد بخشی از اين قضيه برمی گردد به اينكه آنهايی كه كار آهنگسازی می كنند، عادت كرده اند به شعرهای حافظ و سعدی و حداكثر شعرهای مولانا. نمی دانم اسم اين را تنبلی بگذارم يا نه؟ در مورد بخش ديگر من می خواهم از شما سؤال بكنم كه آيا آوردن شعرهايی كه شما اشاره كرديد در موسيقی، نشان از پيشرفت موسيقی است يا پيشرفت شعر؟ يعنی اگر فرضا من آهنگساز متوسط الاحوال از شعر نيما يا خانم بهبهانی و ديگران در آهنگم استفاده كردم نشان از پيشرفت كار من در موسيقی و آهنگسازی است؟

نه. اين نشان از حركت موسيقی توأم با تغيير در ديگر مؤلفه های مرتبط با آن است.

خوب قبل از هر چيز من بايد بر كارم تسلط داشته باشم. بلد باشم آهنگ بسازم. يك موقع است كه يك نفر برای اينكه نشان دهد خيلی مترقی است و با ديگران فرق دارد و ديگر از شعرهای حافظ و سعدی استفاده نمی كند و در سنت ها دست و پا نمی زند! از شعرهای امروزی استفاده می كند، اما كارش دارای آن پشتوانه لازم نيست. من می گويم قبل از آنكه كسی بخواهد وارد اين عرصه ها شود، اول بايد آهنگساز خوبی باشد. از يك آهنگساز خوب می توانيم ايراد بگيريم كه آقا شما چرا از شعرهای مثلا سايه و كدكنی و. . . كمتر استفاده می كنيد. می شود گفت يكی از علت ها اين است كه اين آدم مثلا تنبل است و يا مطالعه اش در شعر امروز كم است. ولی يك موقع است كه يك نوآموز موسيقی از يك شعر امروزی استفاده می كند تا عوام خوششان بيايد يا عوام هم نه، كسانی كه عوام نيستند اما آشنايی شان با موسيقی جدی اندك است. من با اين مسئله برخورد كرده ام. كسی به ساختار آن آهنگ و يا ملودی آن توجهی نمی كند، در حقيقت توانايی توجه ساختاری ندارد، به صرف اينكه روی شعر نو كار شده است می گويند چقدر خوب است. من می گويم كه بايد جلوی اين دوز و كلك ها گرفته شود، با نقد و بررسی. اين يعنی اينكه ما از شهرت، حرمت يك شاعر خوب سوء استفاده می كنيم به نفع خودمان. در درجه اول ساختار موسيقايی آهنگ است كه مهم است.

اگر آهنگسازان خوبی كه هستند و كمتر به اين كار مبادرت می ورزند، شايد به اين علت است كه آنها كمتر با شاعر امروز آشنا هستند، می گويم شايد. به اضافه اينكه ساختار شعر امروز - به قول فروغ شعر نو و كهنه ندارد، شعر امروز - با ساختار موسيقی ما هماهنگ نيست. يعنی قالب ها و حتی واژگان جديد شعر امروز كه بخشی از ساختار است خيلی نمی تواند خود را با ساختار موسيقی جدی كلاسيك ايران هماهنگ كند. يا بالعكس موسيقی جدی كلاسيك ايران نمی تواند خود را با شعر امروز هماهنگ كند. اما من مخالف اين نيستم كه ذوق آزمايی و تجربياتی در اين زمينه صورت بگيرد. البته من پيشنهاد می كنم كه اگر قرار است تجربياتی در اين زمينه انجام شود، ترجيحا از شعرهايی استفاده شود كه بيشتر ريشه در سنت گذشته شعری ما دارد. به نظرم بهتر است حداكثر از بعضی از اشعار نيما شروع بكنيم. از شفيعی كدكنی شروع بكنيم. يا به قول فرمايش شما از اشعار خانم بهبهانی كه به نوعی غزليات امروزی را تجربه می كند شروع كنيم. من مخالف اين نيستم، كما اينكه بنده هم مرتكب چنين تجربه ای شده ام. روی يكی از شعرهای نيما يك آهنگ ملودی گذاشته ام. چيزی در حدود ده سال با اين شعر از منظر موسيقايی زندگی كرده ام و سعی كرده ام كه ببينم آيا می شود از قالب های موسيقی كلاسيك ايران استفاده كرد و آن شعر را مطابقت داد با فضای موسيقی ايران. اين آهنگ توسط جناب فرهاد فخرالدينی تنظيم شده ولی هنوز اجرا نشده است.

... اين اتفاق البته افتاد مثلا كاست گلستانه، زمستان و...

به نظر من دو آهنگ در اين سال ها موفق بودند كه با شعر امروز ايران خودش را تا حدود زيادی نزديك كرد. يكی «داروك» نيما است كه آقای محمدرضا لطفی ساخته و آقای شجريان هم خوانده است (در سال های پيش از انقلاب) و ديگری آهنگی است كه آقای پرويز مشكاتيان در سال های اخير روی شعر قاصدك اخوان ثالث ساختند و آقای شجريان خواندند. به نظرم اينها كارهای موفقی بودند كه روی شعر امروز ساخته شدند و تا حدود زيادی با موسيقی سنتی ما هماهنگ ترند.

حرف كلی من اين است كه شعر و موسيقی هنگام آهنگسازی روی هم تاثير دارند. وقتی آهنگسازی روی يك شعر نو آهنگ می سازد، موسيقی و كلمات خود شعر روی او تاثير مستقيم می گذارد و به نوعی خط دهی می كند...

... و حتی موضوع شعر.

بله و موضوع شعر. الان خيلی از غزلسرايان ما هستند كه در فضاهای سوررئاليستی شعر می گويند. اگر يك آهنگساز آن فضا را خوب درك كند و به آن اعتماد داشته باشد...

بايد ببينيم آيا موسيقی سنتی ما اصلا فضای سوررئاليستی دارد يا نه، سوررئال و موسيقی موسوم به سنتی ايرانی!! می شود به آن فكر كرد!

... بله چرا نشود. می شود...

... من اعتقاد دارم موسيقی كلاسيك ايران موسيقی توصيفی نيست در حالی كه شعر امروز ايران توصيفی است.

البته خلق فضاهای سوررئاليستی با ابزار موسيقی سنتی دور از ذهن نيست. چند وقت پيش كنسرتی بود كه در آن ما شاهد بوديم، با دو كمانچه و يك دهل و يك نی و تك مضراب های سنتور فضايی وهم آلود خلق كرده بودند كه ضمن انطباق با دستگاه های موسيقی سنتی نو بود.

چون من آن كار را نديدم و نشنيدم نمی توانم نظر بدهم. شما مطمئن هستيد، فضايی كه به وجود آمده فضايی سوررئاليستی بوده است؟ آيا صرف ايجاد يك فضای وهم آلود دليلی بر ايجاد فضای سوررئاليستی است؟ اصلا تعريف ما از سوررئال چيست

به نظر شما آيا خلق يك فضای وهم آلود كه لازمه توصيف يك شعر سوررئاليستی است با ابزارهای موسيقی سنتی امكان ندارد؟

شما فكر می كنيد مشكل ما اين است كه موسيقی ما سوررئاليستی نيست؟

نه من می گويم كه اگر آهنگسازی از يك شعر خوشش بيايد و آن شعر يك فضای مدرن داشته باشد و او به آن اعتماد كند، می تواند فضاهای جديدی خلق كند. نبايد اينطور باشد كه هميشه فضای عرفانی شعرهای مثلا سعدی و حافظ همه موجوديت موسيقی ما باشد

به نظر من وظيفه اصلی موسيقی اين نيست كه بيانگر و مفسر شعر شاعر باشد. البته اين كار خواهی نخواهی انجام می شود. اگر ما خيلی خلاق و هوشمند باشيم بايد خود موسيقی را رشد بدهيم. خود شعر به خودی خود ممكن است خيلی خوب باشد. البته اينكه مثلا سوررئاليسم آيا اصلا به فرهنگ ما مربوط می شود يا نه خود سوالی است.

من اين را به عنوان مثال گفتم.

نه بگذار همين مثال را بگيريم و جلو برويم. بايد ببينيم با اين كار می خواهيم چه چيزی را بيان كنيم و دنبال چه چيزی می گرديم؟ بعدش چی؟

به نظر من اگر ما وارد فضاهای مدرن شويم، تأثيرش را روی آهنگساز و كل موسيقی ما می گذارد.

بايد ببينيم ساختار زندگی ما ايرانی ها در حال حاضر آيا با مدرنيسم مطابقت دارد؟

ما مدرن نيستيم ولی مدرنيسم وارد زندگی ما شده است و حداقل از ابزارهای مدرن استفاده می كنيم.

به نظر من فضای ذهنی اكثريت ما ايرانی ها اصلا مدرن نيست. در اصل اگر نيك بنگريم می بينيم كه خيلی هم سنتی هستيم. ما با آخرين دستاوردهای تكنولوژی سروكار داريم و زندگی می كنيم ولی ساختار ذهنی ما با كشورهايی كه اين تكنولوژی ها را ساخته و صادر كرده است مطابقت ندارد. مشكل ما اين است كه تناقض داريم و بين سنت و مدرنيته گير كرده ايم. حالا شمای جوان كه شعر هم می گوييد آيا فكر می كنيد كه مشكل ما اين است كه موسيقی مدرن نداريم و نمی سازيم؟ بياييد راجع به اين مسئله صحبت كنيم.

من دغدغه ام اين است كه موسيقی سنتی ما ـ كه خيلی هم به آن علاقه دارم ـ طوری باشد كه مسائل امروز را مطرح كند و آن وقت بيشتر به درد انسان امروزی بخورد.

آخر مشكل ما اين نيست. اصلا هنر جدی، هنر خواص است، هنر عامه نيست.

خواص هم كه نبايد هميشه به گذشته تكيه داشته باشد. بايد از گذشته حركت كنيم و جلو بياييم.

اين را چندمين بار است كه می گويم. من اصلا در گذشته سير نمی كنم بلكه اعتقاد دارم كه گذشته چراغ راه آينده است. من می گويم كه بايد از گذشته به امروز نقب بزنيم. مشكل ما اين نيست كه زندگی و تفكر و اعتقاداتمان با مدرنيسم مطابقت ندارد. به نظر من هنر جدی هر مملكتی متعلق به خواص است به طوركلی. شما اگر اجزای به وجود آورنده يك اثر هنری را نشناسيد از آن لذت نمی بريد. موسيقی هم همين طور است. با يك اثر كلاسيك و جدی قبل از ارتباط حسی بايد ارتباط عقلی برقرار كنيد.

فرض كنيد من جزو خواص هستم كه تا حدودی با موسيقی هم آشنا هستم. من دلم می خواهد در موسيقی جدی ای كه گوش می كنم، شعر جدی امروز هم باشد. آيا اين اشكالی دارد؟

نه چه اشكالی دارد: اينكه جنابعالی دلتان می خواهد چه اشكالی می تواند داشته باشد، اما بحث بر سر دل شما و دل من نيست.

پس چرا چنين حالتی وجود ندارد؟

جوابش را گفتم. من خيال می كنم كه ساختار موسيقی جدی ما با شعر امروز مطابقت ندارد و سخت است كه اين دو عنصر با هم مخلوط شوند. دو تا چيز متفاوت است. به نظر من شعر امروز ايران زياد ريشه در گذشته ندارد و بيشتر از غرب می آيد و تحت تأثير آنها است. حتی نيما هم تحت تأثير شعرای غرب خصوصا فرانسوی ها است. تحت تأثير پل الوار است. درست است كه از واژگان سنتی ما استفاده كرده ولی به نظر من شعر و رمان و قصه نويسی امروز ما بيشتر از غرب می آيد. كم هستند نويسندگانی كه از گذشته ادبيات ايران استفاده كرده باشند. مينی ماليسمی كه در قصه نويسی امروز آمده به نظر من در سنت ما وجود ندارد. برای اينكه ملات كار ما محكم تر باشد می توانيم از دستاوردهای آن طرف استفاده كنيم ولی مشكل اين است كه ما داريم اغلب گرته برداری می كنيم. ما داريم از زبان و دستور و گرامر ادبيات و موسيقی آن طرف گرته برداری می كنيم و می خواهيم آن را به عنوان يك پديده نو مطرح كنيم. در اينجا به نظر من يك شكافی ايجاد شده است. ما از موسيقی گذشته مان بی خبريم. بعد می گوييم چيزی نداريم. همانطوری كه گفتم ما هنوز به طور مثال عبدالقادر مراغه ای و قطب الدين شيرازی را نمی شناسيم، بعد می گوييم موسيقی ما چرا جهانی نمی شود و اين از كم دانشی ما نشأت می گيرد. بايد اول آنها را بشناسيم بعد كارهای ديگری بكنيم. من تعصبی ندارم. من بسياری از شعرهای فروغ را حفظ هستم. شعرهای نيما را هم همين طور، عاشق شاملو هستم. شايد باورت نشود حتی روی شعر شاملو تجربه كرده ام. اتود كرده ام. البته نه شعرهای سپيدش بلكه شعرهای نيمايی اش: بيابان را سراسر مه گرفته است، چراغ قريه... چند سال با آن كلنجار رفتم، نشد ـ شايد هم از كم دانشی و كم استعدادی ـ حالا چون نمی شود كه نمی توانيم به قول آن خام انديش بگوييم «آقا ببنديد در قلعه های رديف را...» خيلی خوب می بنديم ولی آيا آلترناتيو مثبت آن اين است كه شما روی شعر شاملو كار كرده ايد؟ در حد اينكه ضرباهنگ شعر را گرفته و روی آن مثلا آهنگ ساخته ايد. شما شعر شاملو را از روی اين آهنگ ها كه ساخته شده برداريد. آيا اين آهنگ، توانسته حتی اندكی اين مفهوم كلی آن شعر را برساند. اين هندوانه ها و پوست خربزه ها را چه كسی زير پای اين جوان ها می گذارد. مثلا در آهنگ «از خون جوانان وطن» عارف قزوينی اگر شعر را برداريد، تركيب و انتخاب فواصل موسيقی خودبه خود، حداقل اين را به ذهن می آورد كه كسی و يا جمعيتی دارد فرياد می زند. از غمی، از دردی، از هجری می نالد و شكوه می كند. اگر آدم كم سوادی چون من وقتی روی شعر شاعر بزرگی چون نيما كار می كنم و هيچ بارقه ای از خلاقيت در من نيست، من فقط خود را پشت حرمت و شهرت نيما قايم كرده ام، خودم را پشت احمد شاملوی بزرگ قايم كرده ام كه بگويم كه من. . .

جناب نصيری آن چيزی كه شما می گوييد خيلی آرمانی و خيلی سخت است. من هم دلم می خواهد روزگاری بيايد كه حتی روی شعر يدالله رويايی و منوچهر آتشی هم بشود آهنگ گذاشت. من آرزويم اين است. ولی اين دو، دو مواد متناقض هستند و سخت است كه بشود اين كار را انجام داد، مگر اينكه يك كسی باشد كه آنقدر خلاق باشد كه بتواند چنين كار ناشدنی ای را به انجام برساند. من آن شعر نيما را كار كردم، برايم تجربه ای شد كه شايد بشود. البته اين بحث ها، بحث های سختی است. اين يادت باشد. من كه اين حرف ها را می زنم دچار ترديد و دودلی هستم. ای كاش ده نفر دور هم می نشستيم و حرف می زديم شايد به نتيجه ای می رسيديم. من نمی توانم در اين مورد جواب سرراستی را به صورت يك مانيفست به شما ارائه بدهم.

كاری كه نيما كرد، جدای از اين قضيه ها اين است كه نوع تفكر و نوع نگاه شاعران را به هستی تغيير داد.

از لحاظ ساختار يا موضوع؟

نوع فكر كردن انسان امروز تغييركرده. جهان بينی شاعر تغيير كرده است. ما تغييراتی در جامعه مان و زندگی مان ايجاد شد كه ديگر حاضر به برگشت به گذشته نيستيم. در مورد موسيقی شايد اينكه بندهای مختلف شعر كم و زياد شود، شايد امكان استفاده در موسيقی سنتی كم شود يا اصلا نشود، من نمی دانم. شما می گوييد نمی شود من هم...

من نمی گويم كه نمی شود. من می گويم شك دارم كه بشود. برای من هم سوال است.

به نظر من اگر نوع ديگر نگاه كردن و تغيير جهان بينی در آهنگسازان اتفاق بيفتد درست می شود.

اين نوع ديگر بايد پشتوانه ای غنی از اطلاعات و معلومات و خلاقيت داشته باشد. اين آهنگسازی كه دلش برای اين قضيه می سوزد بايد موسيقی ايران را در مشتش داشته باشد و به قدر كافی كنكاش و تحقيق در آن كرده باشد. موسيقی فعلی ايران را به خوبی بشناسد. نقب بزند به گذشته موسيقی و ببيند بزرگان قبلی موسيقی چه كارهايی كرده اند. روی اينها كار نشده است. من فكر می كنم يكی از راه هايی كه ما به يك زبان جديدی برسيم، اتفاقا كار روی موسيقی قرن ها پيش است. يعنی موسيقی قبل از دوران قاجار، موسيقی دوران عبدالقادر، صفی الدين ارموی، قطب الدين شيرازی و. . . . يكی ديگر هم تحقيق و پژوهش روی موسيقی های مناطق و محلی است.

در موسيقی محلی چون زندگی شان شهری نشده و هنوز آن صداقت لازم را دارند، زندگی شان در اشعار ترانه هايشان متجلی است. وقتی شما به يك سلسله ترانه مازندرانی، لری يا مناطق ديگر گوش می كنيد به نوع كار، اشتغال، علاقه مندی ها و. . . واقف می شويد. حتی صدای سازها و نوع تنظيم هم اين را متبادر می كند

آيا اين برنمی گردد به اينكه برخی از ساختارهای روستايی ما هنوز مثل قديم مانده؟

به نظرم همه علت اين نيست. به اعتقاد من آهنگسازان ما جهان بينی شان، وقتی دارند زندگی می كنند و وقتی دارند آهنگ می سازند با هم متفاوت است. جهان بينی آهنگسازی شان بر اساس آن چيزی است كه ياد گرفتند. مثل كسی كه شعر كلاسيك می گويد و اعتقاد خيلی سفت و سختی به آن دارد و منطق زبانی و جهان بينی اش و كلماتی كه استفاده می كند قديمی است و از سلسله گيسوی دولت و چاه زنخدان و. . . حرف می زند. در حالی كه از مدرن ترين ابزارهای روز برخوردار است.

اين حرف شما در تأييد حرف من است كه ما در فشار و تضاد بين سنت و مدرنيته گير كرده ايم. همين تناقض و پارادوكس تبعات مثبت و اغلب منفی فراوانی در حال و آينده نزديك و دور خواهد برداشت.

از اين بحث بگذريم. اگر اجازه بدهيد اين بحث را همين جا قطع می كنم و از شما درباره وضعيت فعلی آواز می پرسم

به هر حال برای عده زيادی از مردم، آواز ايرانی هنوز جذاب است و طرفداران خاص خود را دارد. كلاس های متعددی اعم از خصوصی و آموزشگاه های رسمی و غيررسمی و خصوصی برای اين كار داير است. عده زيادی هستند كه تدريس می كنند و عده زيادتری هم درس می گيرند. يك عده ای هم هستند كه به زعم خودشان درسشان تمام شده و بايد بروند كنسرت بدهند يا احيانا نواری و... به نظر من اشكال بزرگی كه در اين عرصه وجود دارد اين است كه اغلب كسانی كه در اين زمينه كار می كنند، گرته برداری های سطحی می كنند از خواننده مشهور و بنام آواز ايران. يكی از تعاريفی كه از هنر داريم اين است كه هر كسی با ممارست وپشتكار و استعداد و علاقه مختص به خودش طی زمان صاحب شيوه ای مخصوص به خود شود كه البته بسيار هم سخت ياب و پرارزش است. در حال حاضر استاد بزرگی داريم كه مورد احترام همه است و واقعا زحمت زيادی هم برای موسيقی كشيده است. ايشان سال ها زحمت كشيده، تمرين و ممارست مداوم داشته اند، تا به اين شيوه و حال و هوا در آواز دست پيدا كردند.

اما كسانی كه تلاشی برای دستيابی به يك شيوه خاص انجام نداده اند، يك تقليد سطحی می كنند از آواز ايشان و حتی تقليد صدای ايشان را می كنند بدون اينكه توجه كنند هر صدايی حتی از لحاظ فيزيكی و هر انسانی به لحاظ معرفتی و درونی و فرهنگی با ديگر انسان ها فرق دارد. حتی دو برادر با وجود اينكه از يك پدر و مادر هستند، گاهی اوقات تفاوت های حتی خيلی متناقض با يكديگر دارند. در آواز مثل همه رشته های هنری هر كسی بايد خلاقيت و شاخصه های مختص به خود را داشته باشد و براساس داشته های درونی اش چه به لحاظ معرفتی و چه به لحاظ تكنيكی و امكانات فيزيكی صدا به يك شخصيت آوازی دست پيدا كند. در حال حاضر تقليد به نظر من يك اپيدمی نه تنها خوب نيست بلكه ممكن است خطرناك هم باشد. به نظر من اين يك معضل است. قبل از انقلاب حتی ايرج و گلپا هم كه خواننده چندان جدی موسيقی نبودند و هر دو در يك بستر و يك زمان حركت می كردند، هم شبيه به هم نمی خواندند. ما آن زمان، قوامی داشتيم، محمودی خوانساری داشتيم، اديب خوانساری داشتيم، خود آقای شجريان بودند، شهيدی بود و خواننده های متعددی بودند كه آواز ايرانی می خواندند و هركدام، جدای از سطح و كيفيت كار، صاحب لحن و صدای مخصوص به خود بودند. ولی در حال حاضر اكثريت كسانی كه دارند كار می كنند، خودآگاه يا ناخودآگاه دارند از استاد بزرگ آواز ايران تقليد می كنند، من اسم اين قضيه را گذاشته ام پخته خواری. بعضی ها حتی فيزيك صدايشان اجازه نمی دهد كه پرقدرت مثل ايشان در اوج بخوانند، به حنجره شان فشار می آورند و آسيب فيزيكی می بينند. اين مشكل البته در موسيقی پاپ هم است. مگر بنان زور می زد. بنان يك صدای دو سه دانگی بيشتر نداشت ولی با صدای خودش به درستی می خواند و صاحب شيوه خاص خود بود. اين مشكلی است كه بايد روی آن تأمل كرد و به فكر چاره بود برای آن.

از ديگر مشكلات فعلی موسيقی بگوييد.

يكی ديگر از مشكلات بزرگ نقد و نقدنويسی در موسيقی است. فلان بابا گوش دنيا را كر كرده كه خارجه رفته و درس موسيقی خوانده است و تز دكترايش را راجع به موسيقی معاصر می نويسد و روی شعر شاملو به اصطلاح آهنگ ساخته است و چه و چه. . . اما وقتی با اركستری آواز می خواند با اركستر و نوازنده ها يك ربع و حتی گاهی نيم پرده فاصله دارد ياللعجب.


عبدالرضا تاجيك: اگر ايده تك قطبی شدن جهان تحقق پيدا كند، واكنش های جهانی چگونه خواهد بود؟

با توجه به بحران اقتصادی آمريكا تحقق اين ايده تا حدی ضعيف شده است و در ضمن مقاومت فرهنگی در برابر چنين تحميل يك جانبه الگوهای آمريكايی يا به تعبير متفكران مكتب انتقادی «صنعت فرهنگ» افزايش پيدا می كند. آمريكا از طريق تسلط بر بازار اقتصادی و تكنولوژی، كالاهای فرهنگی خود را صادر می كند. اين كالاهای فرهنگی، سليقه و رفتار مردمی را كه اين كالاها را مصرف می كنند تغيير می دهد و با فرهنگ مصرف در نظام نوليبرالی جهانی - نوع آمريكايی آن - سازگار و هماهنگ می كند. موفقيت آمريكا در اين زمينه اساسا مربوط به پيشتازی در نوآوری و ابداعات علمی و تكنولوژيك است، قدرت برتر آمريكا در توليد علم، تكنيك، كالاهای مصرفی مادی و فرهنگی به آن كشور امكان می دهد تا الگوی مصرف دلخواه خود را به جهانيان تحميل كند و اكنون سعی دارد از طريق كنترل منابع انرژی و تسلط كامل بر بازار، چيرگی خود را نه تنها بر مجموعه كشورهای توسعه نيافته كه بر ممالك توسعه يافته اروپا و خاور دور نيز تحكيم بخشد. مسلما تهاجم و استيلاطلبی آمريكا و اصرار بر تحميل نظم نوليبرالی بر جهان، مقاومت هايی را از سوی دولت ها و بيشتر از آن، ملت های جهان برمی انگيزد. هم اكنون مخالفت با نظام تجارت جهانی كه به زيان ملت های فقير و طبقات و قشرهای محروم و زحمتكش در حال استقرار است، روز به روز گسترش يافته، ابعادی جهانی پيدا می كند. هم زمان اين نوع استيلاطلبی با تهديد استقلال و هويت های قومی، ملی و فرهنگی ديگر كشورها، مقاومت هايی را به اشكال گوناگون برانگيخته است كه محدود به كشورها و ملت های توسعه نيافته باقی نمانده است.

در كشورهای اروپايی، مثل فرانسه، آلمان و روسيه نيز سبب رشد احساسات ملی گرايی - اروپايی، روسی، ژاپنی و ضديت با استيلاطلبی فرهنگی آمريكا شده است. فرانسه از سال ها پيش به طور آشكاری در برابر رخنه و تسلط فرهنگ آمريكايی مقاومت می كند. لذا هر ملتی كه پيشينه تاريخی و فرهنگی غنی تری دارد طبيعتا علاقه بيشتری به حفظ استقلال فرهنگی خود نشان می دهد. آلمان ها نيز كه بعد از شكست در جنگ و تجربه تلخ فاشيسم، مقدار خيلی زيادی به آمريكايی ها گرايش پيدا كرده بودند، اين وابستگی را دارند از دست می دهند. چنانكه در جريان برگزاری تظاهرات ضدجنگ، آلمانی ها به طور گسترده و پرشور شركت كردند و رهبران كشور نيز به رغم فشارهای آمريكا تسليم تمايلات و سياست های آن كشور نشدند. فراموش نبايد كرد كه اروپا، آمريكا، روسيه و ژاپن اشتراك منافع زيادی دارند كه به رغم تضادهای موجود آنها را در يك بلوك بندی جای می دهد. اختلاف سياست های قطب انگلو آمريكن با كشورهای قاره اروپا سابقه كهن دارد اما از روزی كه گروه محافظه كاران جديد كه افرادی به شدت جنگ طلب اند و سياست های جهانی آنها كه از يك ايدئولوژی تنگ نظرانه آمريكايی الهام می گيرد، به قدرت رسيدند، شكاف ميان آمريكا و ساير كشورها افزايش پيدا كرده است. اين گروه خصومت و كينه توزی كوری عليه دنيای اسلام و كشورهای عربی را جايگزين دشمنی با كمونيسم كردند. با بزرگنمايی تهديد اسلام عليه تمدن و فرهنگ (مسيحی - يهودی) غرب و با بهره برداری وسيع از حادثه 11 سپتامبر نگرانی و غرور آمريكايی ها را برانگيخته و حمايت آنان را برای ايجاد جنگ گسترده و خشونت بار و ويرانگر عليه موجوديت سياسی، فرهنگی ملل مسلمان و عرب جلب كردند. مدت ها است كه در اين كار تشكيلات پرقدرت صهيونيستی و دولت اسرائيل قدم به قدم آنان را ترغيب و تحريك كرده و می كنند. در مقابل، ملل مسلمان و عرب به دليل ناتوانی، وابستگی، فساد و ناكارآمدی حكومت هايشان و خصلت ديكتاتوری يا استبدادی و بيگانگی عميقی كه با ملت های خود دارند و همچنين سطح بسيار نازل توليد اقتصادی و عقب ماندگی و ضعف علمی و فرهنگی، توانايی دفاع موثر از موجوديت ملی و فرهنگی خود ندارند.

فساد، وابستگی، ستمگری و خشونت اين حكومت ها و ناتوانی شان در مقابله با سلطه جويی قدرت های غربی موجب بروز واكنش هايی بنيادگرايانه و خشونت آميز شده است. حكومت های عرب با سركوب آزادی ها و جلوگيری از رشد جنبش های ملی، فرهنگی و دموكراتيك هم زمان زمينه رشد جريان های افراطی راست و بنيادگرايی قومی و مذهبی و نيز استيلای قدرت های استعماری را فراهم كرده اند، در نتيجه اين ملت ها از سه طرف «حكومت های خودكامه، فاسد و ناكارآمد و يا وابسته»، «جنبش های بنيادگرای افراطی» و «سلطه جويی نظام نوليبرال جهانی» تحت فشار قرار دارند. سركوب جنبش های ملی و دموكراتيك كه رويكردی مسالمت آميز و اصلاح طلبانه برای نوسازی جامعه و استقرار آزادی و مردم سالاری و عدالت اجتماعی دارند و از سوی دولت های خودكامه كنونی و ممانعت از هر نوع فعاليت آزاد و موثر اين جريان ها، موجب شده است كه ابتكار عمل مقابله با حكومت های فاسد محلی و سلطه جويی قدرت های سرمايه داری غربی در دست گروه های بنيادگرا و خشونت طلب قرار گيرد و اقدامات آنها به نوبه خود بهانه كافی برای مداخله آمريكا و متحدين آن كشور، فراهم كند. امروز كشورهای توسعه نيافته و به ويژه، ممالك عرب، در وضعيت بسيار دشواری قرار دارند. نيروی پايداری آنها به دليل محروم بودن از حاكميت ملی و دموكراسی و وحدت و همبستگی ملی، بسيار ضعيف است و اكثرا به لحاظ اقتصادی، فرهنگی و علمی در حال ركود و گرفتار انواع بحران ها و تنش های درونی هستند. گروه های حاكم در اين كشورها به خاطر ثروت و امتيازاتی كه در پناه قدرت سياسی به دست آورده اند، حاضر نيستند به خواسته های بحق مردم خود تسليم شده، از ديكتاتوری، استبداد و اقتدارطلبی دست بكشند و زمام كشور را به دست مردم بسپارند.

حاضر به رعايت حقوق و آزادی های مردم خود نيستند تا آنجا كه برای حفظ قدرت و امتيازات ناروا، حاضرند تمامی شروط و خواسته های آمريكا را بپذيرند، تنها به اين شرط كه اقتدارشان محفوظ بماند و در اين كار كمترين اهميت و ارزشی برای استقلال و منافع ملی كشور و حقوق و آزادی های پايمال شده ملت خود قائل نيستند. آنان مصالح كشور و ملت را وجه المصالحه قرار می دهند تا قدرت نامشروع و ثروت های به غارت برده را از مخاطراتی كه از داخل و خارج متوجه آنها است محفوظ نگاه دارند. سياست های استبدادی و فشار و محدوديت های سياسی بر ضد اين ملت ها به قدری زياد است كه آنها را از حداقل امكان برای دفاع از حقوق خود در برابر دولت های خودكامه داخلی و يا دفاع از استقلال ملی و فرهنگی خود در برابر قدرت های سلطه جوی جهانی محروم كرده است. بی دليل نيست كه آنها در جنبش جهانی كه از چندی پيش بر ضدسياست های سازمان تجارت جهانی در بسياری از كشورها آغاز شده است حضور ندارند. چنانكه می دانيم فعالان اين جنبش هر سال در سراسر جهان علاوه بر تظاهرات گسترده در يك گردهمايی هم زمان با گردهمايی سران قدرت های سرمايه داری در دائوس سوئيس شركت می كنند و هر سال نسبت به سال های قبلی تعداد بيشتری در اين تظاهرات و گردهمايی ها شركت می كنند. حضور فعال اغلب روشنفكران، انديشمندان، نويسندگان و هنرمندان همراه با سازمان های كارگری در اين اعتراضات آينده روشنی را برای جنبش های صلح، عدالتخواهی و دموكراسی در جهان نويد می دهد. اين جنبش ها در آمريكای لاتين و همچنين در آمريكاو اروپا رو به رشدند و با جنبش های ديگر اجتماعی مثل جنبش سبزها، جنبش زنان و جوانان پيوند خورده است و بيانگر مقاومت در برابر سلطه جويی آمريكا و سياست های نوليبراليسم جهانی اند.

لشگركشی به عراق و اشغال نظامی اين كشور كه با بی اعتنايی كامل به سازمان ملل و شورای امنيت و نهادهای حقوق بشر همراه است بر دامنه مخالفت با هژمونی طلبی نظامی، اقتصادی و سياسی آمريكا خواهد افزود و انگيزه دفاع از هويت های مستقل قومی، ملی و فرهنگی را تقويت خواهد كرد. از سوی ديگر آمريكا بعد از حضور در منطقه، مصمم به ايجاد تغييرات اساسی در ساختارهای سياسی كشورهای عربی است. از يكسو فشار برای برقراری نوعی دموكراسی «نظارتی» افزايش می يابد. نظارتی به اين معنا كه ضمن دادن حق رای به مردم برای تشكيل نهادهای نمايندگی، سياست های كلان و استراتژيك از سوی گروه نخبگان سياسی، نظامی و اقتصادی تعيين می شود و با اعمال نظارت و كنترل از بالا و نيز از طريق كنترل تبليغات و آموزش های رسانه ای از توسعه مشاركت عمومی در نظام تصميم گيری و تحقق حاكميت مردمی جلوگيری خواهد شد. از سوی ديگر آمريكا سعی خواهد كرد، برتری نظامی، اقتصادی و سياسی خود را با تقويت هر چه بيشتر اسرائيل و ديگر عناصر غيرمسلمان و غيرعرب در منطقه با درهم شكستن ساختارهای موجود در اين كشورها و شكل دادن به نظم و ساختاری كاملا دلخواه، برای درازمدت تثبيت كند.

پس به چه دليل امروزه بحث جهانی شدن پيگيری می شود؟

ما دو نوع جهانی شدن داريم كه بايد از هم تفكيك كرد. يك جهانی شدن اصيل داريم كه مورد استقبال بسياری از روشنفكران و نسل های جديد قرار گرفته است و به طور طبيعی محصول توسعه و تكامل نظام ارتباطات و تعاملات بين المللی است ولی بعضی اوقات با نوع كاذب كه جهانی كردن، استيلای نظام نوليبرالی به رهبری آمريكا است، مخدوش می شود. واقعيت جهانی شدن اصيل را بايد پذيرفت. هر ملت و دولتی كه خواهان ادامه حيات همراه با استقلال، رشد و بالندگی است بايد خود را آماده مشاركت و تعامل در بازار مبادلات مادی، علمی، فرهنگی و معنوی جهانی كند. برای اين كار بايد خود را به مرحله توليد و آفرينش علم، فرهنگ و تكنولوژی برساند و اين تحول شدنی نيست مگر آنكه با احترام به آزادی ها و حقوق فردی و اجتماعی، با استقرار مردمسالاری و پيش گرفتن سياست مدارا، صلح دوستی و همكاری و تنوع گرايی در روابط خارجی و داخلی، فرصت های لازم برای شكفتگی و رشد استعدادهای ملت فراهم شود، در غير اين صورت و با ادامه روش های استبدادی، پايبند ماندن به انديشه های مغاير با آزادی و حقوق انسانی و عقلانيت و اخلاق و ارزش های عالی دينی، اضمحلال آنها امری قطعی است.

در اين تعامل جهانی چه ارزش های مشتركی موجب دست مايه جهانی شدن خواهد بود؟

ارزش های مشترك كه می تواند اساس همكاری و تعامل آزاد و برابر ميان ملت ها قرار گيرد عبارتند از اصول و موازين حقوق بشر، دموكراسی، آزادی، صلح، عدالت، همدردی، برابری حقوق همه انسان ها صرفنظر از تفاوت های جنسی، نژادی يا دينی و مسلكی و همكاری در توسعه علم، دانش و فرهنگ. اين ارزش ها مغاير با انگيزه های سلطه جويانه و نظام مبتنی بر شكاف ميان فقرا و ثروتمندان، تقسيم جهان به دو قطب سلطه گر و تحت سلطه است و حكومت هايی كه خود را با اين اصول و ديگر ضوابط و الزامات جهانی شدن وفق نمی دهند بيش از پيش منزوی و گرفتار بحران شده و محكوم به فروپاشی اند. اين جهانی شدن با تلاش برای تك قطبی كردن جهان و تحقق كامل هژمونی سياسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی نظام سرمايه داری نوليبرال جهانی به رهبری آمريكا در تعارض قرار می گيرد. جهانی شدن سرمايه مالی و تمركز آن در دست های اقليتی كوچك از غول های سرمايه داری، آنان را برانگيخته تا با از بين بردن هر نوع مقاومت سياسی، فرهنگی، نظامی ملت ها در برابر چيرگی نظام سرمايه داری نوليبرال، بازار جهانی اقتصاد، فرهنگ، علم و تكنولوژی و اطلاعات را به طور كامل در كنترل و تحت نظارت خود درآورد.

اين نوع جهانی شدن كه مبتنی بر منافع غول های سرمايه و كانون های اصلی تصميم گيری در سطح جهان است به اعتبار اين كه سرمايه شكل و ماهيت جهانی پيدا كرده و بازار تجارت جهانی شده است و اينكه سرمايه جهانی شده در تملك آنها است، می خواهد نظام تصميم گيری و سياست گذاری مالی، اقتصادی و به تبع آن سياسی، نظامی و فرهنگی را هم در دست های خود متمركز كند. نظام تقسيم كار جهانی را تعيين و جايگاه هر كشوری را در اين نظام راسا مشخص كند و با معرفی و تبليغ الگوی مصرف مورد نظر خود بخش اعظم جمعيت جهان را به مصرف كنندگان بی اراده، ساخته های مادی و فرهنگی و مجريان بی چون و چرای تصميمات خود تبديل كند.

وظيفه روشنفكران و نيروهای آگاه جامعه در اين شرايط چيست؟

روشنفكران می توانند تفاوت های اساسی ميان جهانی شدن اصيل و جهانی كردن تحت سيطره نظام سرمايه داری نوليبرال و فرهنگ آمريكايی را برای مردم خود روشن كنند. جهانی شدن اصيل با جهانی شدن ارزش های اساسی انسان مانند حقوق بشر و عدالت و همدردی انسانی همراه خواهد بود. در اين جهانی شدن، تكرار صحنه های دلخراش خشونت و كشتار و پايمال كردن حقوق و ارزش های بشری آنگونه كه در مورد بوميان آمريكا، سياهپوستان آفريقا و ملت های ويتنام، سومالی يا عراق و ديگر ملل آسيا، آفريقا و آمريكای جنوبی و يا جنبش های آزاديبخش و حكومت های ملی و مردمی اعمال شد، بيش از پيش دشوار خواهد شد. در اين جهانی شدن يك وجدان و اراده جهانی برای دفاع از حقوق انسان ها - در هر جا توسط هر قدرتی نقض شود - در حال پديد آمدن است از اين پس دولت های مستبد و خودكامه در تجاوز به حقوق افراد ملت خود، دست بازی ندارند و در صورت ادامه همان شيوه ها، ادامه موجوديت آنها پيوسته دشوارتر می شود. اكنون ملت ها در مبارزه برای كسب حقوق و حاكميت ملی و برقراری آزادی، عدالت و دموكراسی در سرزمين خود از حمايت بيشتر و موثرتر جامعه جهانی برخوردار خواهند بود.

نتيجه جدال ميان اين دو نوع جهانی شدن چگونه خواهد بود؟

جهانی شدن نوع كاذب يعنی سيطره يك جانبه سرمايه داری و انحصارطلب شكست خواهد خورد كه نبايد به معنای شكست و انهدام سرمايه داری به طور كلی و در اشكال متعارف آن تلقی شود. جنگ عليه عراق و پيامدهای اشغال اين كشور توسط آمريكا در افشای ماهيت نظام جهانی نوع آمريكايی كه سعی می كند خود را زير پوشش گسترش دموكراسی و از بين بردن سلاح های كشتارجمعی و حراست از حقوق بشر پنهان كند، بسيار موثر خواهد افتاد، زيرا مردم جهان می بينند كه آمريكاچشم های خود را بر روی جنايت های اسرائيل عليه حقوق انسانی مردم فلسطين و توليد و نگهداری سلاح های كشتارجمعی توسط آن كشور وساير متحدين آمريكا می بندد كه آشكارا دولت اسرائيل و اقدامات آن را در كشتار مردم، تخريب منازل، بمباران بيمارستان ها و مدارس و آواره كردن مردم مورد حمايت همه جانبه قرار می دهد و خود نيز بی پروا به سياست های ضددموكراتيك و مغاير با منشور سازمان ملل متحد و اعلاميه جهانی حقوق بشر عليه مردم عراق، افغانستان و پيش از آن سومالی و نيز تجاوز و يا تخريب و آلوده كردن محيط زيست و خودداری از رعايت ضوابط و قوانين بين المللی در اين مورد و نيز امتناع از قبول مشروعيت دادگاه رسيدگی به جنايات جنگی و شكنجه زندانيان و تحقير مردم تحت اشغال در عراق و افغانستان ادامه می دهد. اين رفتار آمريكا، دستاويزی برای حكومت های خودكامه و ناكارآمد در كشورهای توسعه نيافته جهان شده است تا زير عنوان مقاومت در برابر سلطه طلبی آمريكا آزادی ها و حقوق مردم خود را از بين برده هر اقدام و حركت آزاديخواهی و اصلاح طلبانه را به بهانه حفظ امنيت سركوب و پايه های اقتدار و سلطه سياسی و اقتصادی خود را مستحكم كنند و به سياست های مخرب عليه منافع ملی و به بهای فقر و درماندگی اكثريت مردم خود ادامه دهد و حال آنكه جهانی شدن بر بستر جنبش های اجتماعی با هدف گسترش دموكراسی و حمايت از حقوق و ارزش های انسانی در حال پيشرفت است و لذا عرصه از هر سو بر اين نوع حكومت ها تنگ تر و تنگ تر می شود.

در برابر موانع داخلی كه در برابر توسعه و پيشرفت جامع سنگ اندازی می كند و امكان رشد و اعتلای جنبش اجتماعی را نمی دهد چه بايد كرد؟

اقدام در اين مورد بايد براساس ارزش ها و هدف های مشترك ملی انجام گيرد. وظيفه ای كه ساماندهی آن بر عهده روشنفكران و انديشمندان كشور است. مردم طالب آزادی و مردمسالاری اند و اين دو را اكثرا با عدالت اجتماعی همراه می خواهند و در ضمن روی حفظ استقلال و ارزش های ملی و فرهنگی - دينی خود اصرار و تاكيد دارند، اكثر مردم و نسل جوان با ابزار شدن انباشت ثروت و انحصار قدرت مخالفند نه با ارزش های اصيل دينی كه همگی مروج حقيقت و آزادی و عدالت اند. اكنون پرسشی كه مطرح است اين است كه آيا درست است برای كنار زدن حكومت های اقتدارطلب نظير صدام كه مانع حركت و فعاليت مردم برای رسيدن به اين هدف ها می شوند، به قدرت های خودكامه خارجی متوسل شد و دخالت آنها را طلب كرد و به اين عذر از جنايت های آن قدرت ها چشم پوشی كرد؟ آيا می شود جنايت های هيتلر را به اين عذر كه عليه رژيم استالينی به شوروی تجاوز كرد ناديده گرفت؟ و يا به خاطر ضديت با ديكتاتوری استالين از هيتلر انتقاد نكرد؟ آيا نمی توان هم زمان هم با سركوب و توتاليتاريسم استالينی مخالفت كرد و هم تجاوز هيتلر را محكوم كرد؟ امروز هم محكوم كردن هم زمان حكومت های ديكتاتوری و تجاوز قدرت های خودكامه خارجی به حق حاكميت ملت ها، تضادی با هم ندارد. وظيفه و مسئوليت مبارزه با سياست های استبدادی و فساد حكومت ها بر عهده مردم هر كشور است. آنان خود بايد مسئوليت تغيير سرنوشت خويش را به دست گيرند. هوشمندی در استفاده از فرصت ها و موقعيت های بين المللی لازم است ولی اين امر با رضايت دادن به مداخله آن ها در امور داخلی خود فرق دارد. اگر برای انسان اصالت قائل هستيم و اگر انسان ها دارای خرد و وجدان خود مختار و مستقلی هستند بايد بپذيريم كه اگر امروز اشتباه كردند، فردا با اشتباه خود آشنا شده و آن ها را جبران می كنند. اگر موانع و مشكلاتی بر سر راه تحقق خرد جمعی و اعمال حق و تصميم گيری و تحقق حاكميت ملی وجود دارد، خود بايد آن ها را بر طرف كنند. ممكن است اين مبارزه سخت باشد ولی اگر آزادی و دموكراسی از درون يك چنين مبارزه ای سخت و طولانی و توسط خود ملت به دست بيايد در آن صورت اولا، هم زمان لوازم فرهنگی، اخلاقی و عملی و نهادهای لازم برای تحقق و استمرار مردم سالاری فراهم می شود و ثانيا كسی نمی تواند به سهولت اين دستاوردها را از آنان باز پس گيرد.

دموكراسی در غرب طی چهار صد سال مبارزه سياسی، فرهنگی و اجتماعی به دست آمد و با جنبش هايی مانند رنسانس و پروتستانتيسم همراه بود. آنان در اين راه به تدريج پيش رفتند. آزادی و دموكراسی يك دفعه به طور كامل به دست نيامد. در كشور سوئيس تا دهه 60 هنوز زنان حق رای نداشتند. در جريان اين تلاش طولانی، مبانی فكری و لوازم عملی و نهادهای دموكراسی به تدريج شكل گرفته و فراهم شدند و ريشه دار شدند. به طوری كه در حال حاضر به دشواری ممكن است در آن كشورها، رژيم های ديكتاتوری سربلند كنند. اما از آنجا كه در جهان سوم اين فرآيندها طی نشده است، هيتلرها و استالين های بسياری می توانند باز هم ظهور كنند ولی اگر بعد از يك مبارزه سخت و طولانی با حكومت های ديكتاتوری و توتاليتر به آزادی برسيم، در آن صورت هيچ انسان بيمار و يا اشخاص و گروه های شيفته قدرت و يا ثروت نمی توانند با سوءاستفاده از احساسات ملی، قومی و يا نژادی مردم، قدرت را به دست گرفته و حقوق و آزادی های مردم را لگدمال كنند. ولی اگر آزادی را ديگران به ما بدهند و لوازم و تمهيدات آن فراهم نباشد، باز هم افراد و گروه های قدرت طلب می توانند با سوار شدن بر امواج عصبيت های قومی، نژادی همه چيز را تغيير دهند.

اين عصبيت ها در يك مبارزه طولانی از بين رفته و جای خود را به خردورزی و همدلی آگاهانه انسانی می دهد، آن گاه اقوام مختلف ياد می گيرند كه چگونه با حفظ ويژگی های فرهنگی خود در يك جامعه آزاد و دموكراتيك با حقوق برابر با هم زندگی كنند ولی اگر مراحل را پشت سر نگذاريم بسياری هم چنان گرفتار عصبيت ها باقی بمانند در آن صورت هر فرد شرط بقای خود را حذف ديگران می بيند. هر شخصيت يا گروهی با حذف ديگران درصدد اعمال سلطه و برتری بر ديگران بر می آيد و باز هم فرصتی كه برای همكاری و همزيستی و بروز خلاقيت های فكری، فرهنگی و علمی و عملی به دست آمده از كف خواهد رفت و هرج و مرج و نزاع جای همكاری و دوستی را خواهد گرفت، بنابراين جامعه روشنفكری بايد به مصالح درازمدت فكر كند. آزادی و دموكراسی را با كوشش و مجاهدت خستگی ناپذير و با توجه به همه لوازم فرهنگی، اخلاقی و نهادهای اجتماعی آن فراهم آورد. كسب پيروزی در چنين مبارزه ای مستلزم فهم درست تحولاتی است كه سيمای جهان را به كلی دگرگون ساخته است. تاكيد بر حفظ استقلال و هويت ملی و فرهنگی و مقاومت در برابر سلطه جويی هر قدرت جهانی، اگر بدون توجه به واقعيت امروزی جهان و مناسبات بين المللی باشد، جز انزوا و ناكامی نتيجه ای در بر نخواهد داشت.


دست اندركاران سينمای كودك و نوجوان و علاقه مندان در دو روز همايش «چشم انداز سينمای كودك و نوجوان در ايران امروز» كه در روزهای 21 و 22 ارديبهشت در تالار كتابخانه مركزی شهرداری اصفهان برگزار شد، به گفت وگو و همفكری درباره اين سينما پرداختند.

1 - در اين همايش سينماگران و منتقدان سينمايی در صحبت های خود به نتايج زيردست يافتند. علی رغم آنكه همه سخنرانان به دنبال راه حل های بهبود كيفی اين سينما بودند و اگر چه گاه به تلخی حرف هايی زده شد در پس همه اينها اميد وجود داشت.

2 - بيشتر درباره سينما برای كودكان صحبت شد و به سينمای درباره كودك بهای كمتری داده شد. همچنين درباره اين سينما نگاه انتقادی وجود داشت كه اين امر به معنای توجه به سينمای برای كودكان است و اصولا نگاه انتقادی به سينمای درباره كودك تازگی دارد.

3 - تعدادی از مقالات ارائه شده كه درصد مهمی را تشكيل می دادند، با نگاه روانشناختی به مسئله سينمای كودكان پرداخته بودند. به نظر می رسد كسانی كه در سينمای كودكان فعالند می بايستی به اين بعد توجه ويژه ای داشته باشند كه يكی از دستاوردهای اين نوع نگاه نزديك شدن به جهان كودكان است.

4 - نقش كليدی آموزش و پرورش در رشد و خلاقيت كودكان و نوجوانان و يا سركوب آن بسيار اساسی و مهم است. بسياری از سخنرانان با تاكيد بر اين امر جای خالی آموزش و پرورش را يادآوری كردند و با توجه به اينكه بسياری از كودكان و نوجوانان بخش زيادی از زمان روزانه را در مدارس می گذرانند خواستار مسئوليت پذيری مشاركت فعال اين نهاد در ايفای وظايف اصلی يعنی رشد و خلاقيت دانش آموزان با استفاده از همه امكانات همچون ادبيات، سينما و تئاتر شدند. نقش كارشناسان آموزش و پرورش و آشنايی آنان با دستاوردهای فرهنگی برای انتقال به نسل جوان و كارآيی آنان بسيار ضروری و مهم است.

5 - به نظر می رسد مشكلات سينمای كودك و نوجوان جدا از سينمای ايران نباشد. اما مشكلات خاص تری در اين سينما وجود دارد. جريان غيرطبيعی توليد كه در بحث امروز به آن پرداخته شد، عدم ظهور نسل دوم يا نسل جديدتری از سينماگران در زمينه سينمای كودك و نيز توجه بيشتر به توليد و عدم توجه كافی به پخش و توزيع (ملی - بين المللی) - عدم وجود سينمای كافی برای اكران و اكران نامناسب و ناكافی كه از مشكلات ديگر اين سينما است.

6 - در زمينه صنعت سينما نيز به نظر می رسد كه كمبود فيلم های سرگرم كننده و نيز عدم دستيابی به تكنولوژی روز آمد در زمينه سينمای خيال پرداز و روياگونه برای كودكان يكی از ضعف های مهم اين سينما است كه در نتيجه رويگردانی كودكان از سينمای داخلی و اشتياق به تماشای فيلم های خارجی را سبب می شود.

7 - توليد فيلمنامه های مناسب برای كودكان و نوجوانان از عواملی است كه نياز به كار بيشتری دارد. در اين زمينه بايد به چند نكته توجه داشت: الف - سرگرمی، طنز و تخيل: كودك عاشق اين سه عنصر است و اصولا از طريق بازی و سرگرمی است كه جهان خود را می شناسد و با آن ارتباط می گيرد. بی توجهی به اين امر سبب دوری گزينی كودكان از فيلم های توليد شده خواهد شد. ب - می بايد به نگره ها و آموزه های قالبی در شكل گيری شخصيت و رفتار كودكان توجه داشت و حتی المقدور تلاش كرد از آموزه های قالبی و اشاعه آنها در فيلم های برای كودكان و نوجوانان پرهيز شود. ج - توجه به پيشينه فرهنگی خود از جمله نقاشی و نگارگری، ادبيات كلاسيك و عناصر مهم قصه های فولكلوريك عاملی است جهت غنی سازی فيلمنامه هايی كه برای كودكان نوشته می شود و كم توجهی به اين پيشينه - كه برخاسته از نظام آموزشی نادرست گذشته و حال است - فقر در مضامين، موضوعات و همچنين فرم آثار سينمای كودك را به دنبال خواهد داشت.

8 - نقش جشنواره بين المللی فيلم های كودكان و نوجوانان اصفهان نقشی بی بديل است و در جهان نيز از اعتبار فراوانی برخوردار است با اين همه عدم برگزاری مستمر و مداوم و يا برگزاری نامناسب آن در برخی سال ها، به گفته اهل فن، لطمات جبران ناپذيری به اعتبار بين المللی جشنواره وارد ساخته است. پس نه تنها می بايد به برگزاری مرتب جشنواره در هر سال همت گماشت، بلكه می بايد از آن به عنوان فرصتی برای حمايت از توليد فيلم برای كودكان و نوجوانان، بازاريابی و برنامه ريزی برای پخش مناسب، كشف استعدادهای تازه و تربيت نسلی از كودكان علاقه مند به سينما استفاده كرد. بايد توجه داشت در دنيای امروز كه از طريق مجتمع های چندمنظوره و معظم سينمايی يا مولتی پلكس كه هر يك حداقل مشتمل بر شانزده سالن سينما است و بر بازار فيلم جهان تسلط انحصاری يافته اند، جشنواره های سينمايی كودك و نوجوان در سراسر جهان تنها عرصه موجود برای خروج و شكستن ديوارهای مستحكم اين سلطه انحصاری هستند. ما در حقيقت چاره ای جز بها دادن مناسب و كوشش همه جانبه برای تقويت جشنواره كودكان و نوجوانان اصفهان نداريم. در اين زمينه بايد تاكيد شود كه اصفهان به دلايل بسيار بايد همچنان برگزاركننده جشنواره باشد و در اين زمينه لازم است همه نهادهای دخيل مربوط به سينمای كودك، به ويژه كانون پرورش فكری به ياری برگزاركنندگان اين جشنواره همت گمارند.


شهروز نظری : جنگ در عراق به پايان خود رسيد.حكومت بعث سقوط كرد، موافقان و مخالفان تهاجم با دلايل خود به نقد و تحليل اين حركت نظامی، سياسی پرداختند. در اين ميان هيچ كس به حيدر دحلوز فكر نكرد. با آنكه او و همكاران و هم انديشانش درتثبيت و ايجاد، ذهنيت چند دهه ای صدامی در عراق سهم بزرگی داشتند و اين اثرگذاری تا بدانجاست كه حتی پايان حكومت صدام با به زير كشيدن و دريدن آثار هنرمندانی چون او درسطح شهرهای عراق اعلامی جهانی می يابد و در واقع شيپور پايان نبرد را نابودی دست ساخته های هنرمندانی چون دحلوز می نوازد. دحلوزيان با پر كردن تنديس ها، ديوارنگاره ها و نقاشی هايشان در سطوح شهرها، نشريات و كتاب ها، صدام را به اسطوره شكست ناپذيری برای مردمی تبديل نمودند كه ناتوانی ساقط كردن ديكتاتور بيشتر از آنكه عاملی فيزيكی باشد، به يك مشكل معنوی برايشان مبدل شده بود، اين هم از ديگر توانمندی های هنر است در عرصه اجتماعی. اين رخنه ذهنی تا بدانجا پيش می رود كه تا زمانی كه مهاجمان دست به تخريب يكی از مجسمه ها نمی زنند آنها هنوز جرأت نزديكی به آنها را ندارند وپس از سقوط نمادين بقيه نيز به دست مردم جرأت يافته تخريب می شوند. در برخورد با هنر ايدئولوگ چيزی جز تمسخر انسان نصيب نمی گردد. به دليل پرداخت ساختاری و نه صرفا بديع و نوانديشانه در برخورد با يك طرح از پيش تعيين شده ذهنی و موضوعی شبه هنرمند بيشتر به يك تكنسين نزديك است.

مخاطب نيز تحقير می گردد. او را فاقد هيچ حقی برای انتخاب نمی دانند، او بايد از كانالی كه پيش از او مغز متفكر، كه گمان می رود فرای ذهنيت عام است در آن باره تصميم گرفته و حركت نمايد. همه چيز به دليل جزميت، يكسويه نگری و عدم نقدانديشی تحقيرآميز است. استثماركننده و سركوبگر انسانيت است. در نگاه ايدئولوگ ذهنيت، ماهيتی دارد خارج از وجود فيزيكی و نيازهای طبيعی بشر و همين خصيصه موجبات اضمحلالش را فراهم می آورد. شناخت توانمندی حضور بصری، شنوايی در گسترش و بسط فرهنگ استثمار موجب هنری می شود كه امروزه تلقی هنر تاريخی از آن داريم. دحلوزيان سابقه چند هزار ساله دارند در سرزمين ميان رودان ـ هنوز بين النهرين (مزوپوتاميا) را با آثار هنرمند بابلی و آشوری و. . . و اينگونه مستبدپرورانی می شناسيم. اين سرزمين المستبدين (Decpotamia) هزاران سال است هنرمندانی توليد می كند كه در خدمت قدرت بلامنازع اند. اما زمانی كه قدرت ها فرو می افتند چه اتفاقی بر چنين هنرمندانی می رود. به طور قطع هنرمند نسبت به اثرش تعلق خاطری دارد. حتی در سفارشی ترين نوع هنر، هنرمند بخشی از شناخت و هستی خود را در اثر به جا می گذارد. به گونه ای بی طرفانه اگر از زاويه نقد هنری به بعضی آثار ايدئولوگ بپردازيم در ميانشان شاهكارهای هنری بسياری مخصوصا در مباحث بيانی و روايی می بينيم.

آثار هنرمندان شوروی كمونيستی، آمريكای جنوبی چپی همگی دارای چنين ويژگی هايی هستند اما آيا بعد از سقوط كلان حاميان سياسی، اقتصادی شان پايان نيافتند؟ ميزان شناسايی و اندازه گيری اثرات تخريبی ذهنی و معنوی اين بی پشتوانه شدن ها بر فرهنگ ها، بر فرهنگ ملت ها بحث جداگانه ای می طلبد. اما آيا می دانيم بر افرادی چون دحلوز چه می گذرد؟ و زمانی كه مردم بی توجه به وابستگی او به مجسمه ها و نقاشی هايش هجوم می برند و تكه تكه شان می كنند، و با حالتی توهين آميز اثرش را تحقير می كنند به ياد دارند آنها همان هايی هستند كه حتی از ديدن سايه مجسمه های او هراس داشتند، و صدام بخشی از قدرت رعب آور خود را مديون مردانی است كه امروز غمگين ترين مردمان عراقند. زيرا صاحبان قدرت و ثروت بخش فيزيكی زندگی شان را می بازند اما هنرمند جز هنرش چيز ديگری برای باختن ندارد. هنرها مانايی شان را به نسبت تعلق به بعضی ارزش ها می يابند. تفاوت دحلوز با هنرمندان معاصر واقعی عراق می تواند نمونه روشنی باشد از گونه ای از هنر جاودانه كه در طول تاريخ از پس سال ها، قدرت ها، تهاجمات، فشارها، سانسور، تخريب هنور در اتمسفر معاصر تنفس می كند. آغازهای دلخواسته پايان های دلخواسته ای ندارند، پايان ها اجباری اند.


فروزانفر در حاشيه ديوان كبير نوشته است: «ظاهرا: نخواند» و حق همين است. يا بيتی از غزل 263 چنين است:

چون بخسپد خم باده پی آن می جوشد

انما القهوة تغلی لشرور و دما

صورت درست همان گونه كه فروزانفر در حاشيه نوشته است «خون نخسبد» است. اما همه تصحيف ها به همين سادگی نيست و مرحوم فروزانفر برای آن موارد نيز پيشنهادهايی داده است كه می توان گفت بيشتر آن ها درست است اما نه همه آن ها. به عنوان مثال در غزل ،186 بيت آخر چنين است:

وانكس كه كس بود او، ناخورده و چشيده

گه می گزد زبان را، گه می زند دهان را

و مرحوم فروزانفر در حاشيه «می مزد» را به جای «می زند» پيشنهاد كرده است. اين پيشنهاد درست نيست و حق همان است كه در متن غزل آمده است. «دهان زدن» از فرهنگ های لغت فوت شده است. اين واژه سه بار در كليات شمس به كار رفته است. فروزانفر «دهان زدن» را در فرهنگ لغات جلد هفتم آورده و براساس يك بيت معنا كرده است: «دهان زدن: ازدوستی ليسيدن» براساس اين بيت

بينی كردن چه سود دارد

با آنكه دهان زنی چو گربش

اين معنا در اينجا دقيق و درست است، اما در بيت قبل معنای «دهان زدن» متفاوت است، در آنجا «دهان زدن» يعنی حركت و صدای دهان كسی كه در حال خوردن چيزی بسيار خوشمزه است، ملچ و ملوچ كردن يا سق زدن (سق به معنای سقف دهان)، آنچه در زبان عربی به آن «تمطق» می گويند و در رباعی 228 نيز دقيقا به همين معنا به كار رفته است.

اين غمزه كه می زنی، ز نوری دگر است

و انديشه كه می كنی، عبوری دگر است

هر چند دهن زدن ز شيرينی اوست

اين دست كه می زنی ز شوری دگر است

در متن كليات شمس تصحيف های ديگری هم هست كه ظاهرا از نظر مرحوم فروزانفر پنهان مانده است، به عنوان مثال بيت چهارم از غزل 500 چنين است

در چه طبع تو خيالات است

يوسفی بی خيال در چه نيست

پيدا است كه اين بيت با اين روايت بی معنی است. مولانا به ماجرای افتادن يوسف در چاه بارها اشاره كرده است. نجات يوسف از چاه بدون رسن ممكن نيست و مولانا در بسياری از موارد سه عنصر يوسف و چاه و رسن را در يك بيت جمع كرده است، به عنوان نمونه

در اين چهی تو چو يوسف، خيال دوست رسن

رسن تو را به فلك های برترين كشدا

يك چند چو يوسف به بن چاه نشستيم

زان سر رسن آمد به سر چاه رسيديم

اندرين چاه جهان يوسف حسنی است نهان

من براين چرخ ازو همچو رسن پيچيدم

يوسفم افتاده در چاه فراق

ازشه مصر آن رسن می آيدم

در بيت قبل «خيال» تكرار شده اما نشانی از رسن نيست، بنابراين بايد گفت كه بيت تصحيف شده و من آن را چنين تصحيح كرده ام

در چه طبع تو خيالات است

يوسفی بی حبال در چه نيست

حبال جمع حبل به معنای رسن و ريسمان است و مولانا در ماجرای يوسف و چاه دوجا از واژه حبل استفاده كرده است

گرچاه بلا بود كه بد محبس يوسف

از بهر برون آمدنش حبل متين شد

هلا ای يوسف خوبان به مصرآ

زقعر چه به حبل الله رستی

نمونه ديگری از اين گونه تصحيف های پنهان بيتی است كه در غزل 1920 آمده است

قانع نشود به گرمی او

جز خفاشی ز بيم مرغان

مراد از گرمی او، گرمی آفتاب است. اين بيت نيز بی معنی است. خفاش از ترس مرغان نيست كه روزها پرواز نمی كند. توضيح می دهم كه مولانا در اين غزل از دو دسته مرغ سخن می گويد يك دسته مرغانی هستند كه هم روشنايی و هم گرمی خورشيد را می خواهند و دسته ديگر مرغانی هستند خفاش مانند كه طاقت ديدار خورشيد را ندارند. تنها مرغان دسته اول مرغان واقعی هستند اما دسته دوم (يعنی خفاشان) اگر پرواز می كنند و به اصطلاح جزو قبيله مرغان به شمار می آيند اما مرغ واقعی نيستند و در پايان همين غزل می گويد:

ما در وصف دو جنس مرغ گفتيم

بنگر ز كدامی ای غزل خوان

من ترديد ندارم كه صورت درست بيت چنين است

قانع نشود به گرمی او

جز خفاشی زنيم مرغان

«زنيم» واژه ای قرآنی است و نيازی به گفتن نيست كه در ميان شاعران زبان فارسی هيچ كس به اندازه مولانا از آيات و احاديث در شعر خود بهره نگرفته است. زنيم در قبايل عربی به كسی اطلاق می شد كه از تبار قبيله نبود اما به هر حال همچون زائده ای وابسته به قبيله و جزو منسوبان آن به شمار می آمد. بار منفی اين واژه بسيار شديد است و به معنای «حرام زاده، ناكس، فرومايه» و از اين قبيل به كار رفته است. زنيم مايه ننگ قبيله است و مولانا همين تعبير را در مورد خفاش به كار برده است:

اعدات آفتابا می دان يقين خفاشند

هم ننگ جمله مرغان هم حبس ليل عسعس

از اينجا بود كه متقاعد شدم «زبيم» بايد تصحيف زنيم باشد. اين چند نمونه از تصحيح هايی است كه در كليات شمس انجام داده ام و فكر می كنم كافی باشد. در متن مشروح كليات شمس به يك يك اين موارد اشاره كرده ام

بالاخره شمس يك شخصيت منحصر به فرد در تاريخ عرفان و تصوف است و پيام خاص و تاثير خاصی هم بر شخصيت منحصر به فرد ديگری به نام مولانا گذاشته.

بله و از طريق او ـ يعنی از طريق مولانا - قرن ها است كه تاثير اين شخصيت (شمس) ادامه دارد و دامنه اين تاثير فقط به فارسی زبانان محدود نمانده، بلكه به جوامع و فرهنگ های ديگر نيز رسيده است. در حقيقت خود مولانا برجسته ترين اثر شمس است و همين مولاناست كه عقل بشری را چند پله بالاتر برده است به خصوص از طريق مثنوی.


فردوسی و بودريار در خانه كتاب

خانه كتاب ايران برنامه نشست های كتاب ماه ادبيات و فلسفه را از اواخر ارديبهشت تا اوايل تير ماه اعلام كرده است. بخش مهمی از اين سخنرانی ها به نشست «چشم انداز فردوسی پژوهی» اختصاص يافته بود كه 23 و 24 ارديبهشت برگزار شد. در اين نشست كه به مناسبت روز بزرگداشت فردوسی داير گشت فتح الله مجتبايی، هرمز ميلانيان، علی رواقی، سعيد حميديان، قدمعلی سرامی، صابر امامی، منصوره ثابت زاده، مهری بهفر، ابوالفضل خطيبی و سجاد آيدانلو سخن گفتند. از جمله موضوعات مورد بررسی در اين نشست می توان به «نقش فرهنگی شاهنامه در ايران قرن 21» و «ارزيابی كارنامه فردوسی پژوهی در ده سال اخير» نام برد. اما در برنامه های اعلام شده آينده فلسفی خانه كتاب، چهار سخنرانی است كه به اين قرارند: سه شنبه ششم خرداد ماه محمد ايلخانی استاد دانشگاه شهيد بهشتی و متخصص فلسفه مسيحی و قرون وسطی درباره «عرفان مايستر اكهارت» سخن خوا هد گفت. سه شنبه سيزدهم خرداد عبدالكريم رشيديان كه آخرين كتاب او ترجمه «تاملات دكارتی و پديده شناسی» اثر هوسرل است و از قرار عمده فعاليت ايشان متمركز بر تاليف و ترجمه درباره هوسرل شده است درباره «ادموند هوسرل و پديده شناسی» سخنرانی خواهد كرد. محمد ضيمران هفته بعد از آن، سه شنبه بيستم خرداد درباره «بودريار و واقعيت مجازی» سخن خواهد گفت و اكبر افسری روز سه شنبه بيست و هفتم خرداد ماه درباره «ادوارد سعيد، نقد فرهنگ و ادبيات» سخنرانی خواهد كرد. تمامی اين سخنرانی ها ساعت پنج بعدازظهر برگزار می شوند. آدرس مكان خانه كتاب كه سخنرانی ها در آن برگزار می شوند از اين قرار است: خيابان انقلاب، بين فلسطين و صبای جنوبی (برادران شهيد مظفر) شماره 1178.

شجريان و مردم عاجز و درمانده

كتابی به تازگی به كوشش عرفان قانعی فرد منتشر شده كه به زندگی و انديشه های استاد محمدرضا شجريان می پردازد. قانعی فرد در اين كتاب به توضيح چگونگی برگزاری مراسم بزرگداشتی برای شجريان كه بدون حضور او برگزار شد پرداخته است. قانعی فرد برای در ميان گذاشتن موضوع بزرگداشت شجريان، در يك روز تابستان سال ،81 برای ديدن او به منزل حسين عليزاده می رود و طرح اوليه «سروش مردم» [بزرگداشت شجريان] را با او در ميان می گذارد. او به شجريان می گويد: «استاد در دانشگاه محل تحصيلم (كمبريج) تصميم بر آن است تا از حضور پرتكاپوی شما در هنر موسيقی ايران ياری و تقديری شود.» استاد شجريان با اندكی تواضع در پاسخ می گويد: «بسياری از همكاران و استادان هستند كه سال ها است با آن ها بی مهری شده است و در گوشه ای دنج، كنج خلوت گزيده اند چرا مرا انتخاب كرده ايد؟!» در پاسخ او، قانعی فرد می گويد: «دوست دارم كه در ايران هم مراسمی مشابه اجرا شود. » در اين حالت شجريان با چهره بر افروخته ای می گويد: «در حال حاضر فضای اجتماعی مردم كشورم آنچنان نامساعد و دردآلود است كه اگر حركت و اقدامی عملی كه رنگ و بويی و نشانی از قدردانی و سپاس از من باشد، مخالفم، مردم آن قدر درمانده و عاجز شده اند كه دوست دارم در خشم و جوشش آن ها شريك باشم. نه آنكه در بساط شادی خودم بنشينم.

وانگهی تاكنون سال ها است كه كوتاهی های بی شمار در مورد اهل هنر شده است. چرا از من شروع شود؟ فضای فرهنگی و سياسی امروز ايران، فاقد صداقت لازم در مورد ادعای بزرگداشت هنرمند است! قانعی فرد در ادامه در پاسخ می گويد: «باور كنيد با مسئولان موسيقی ساعت ها به مذاكره و بحث نشسته ام. اما جز اتلاف وقت، توهين، ادعا و وعده سرخرمن، سوءاستفاده ابزار و مانور تبليغی، چيزی عايدمان نشد، اما در هر چيز مشكلات ناخواسته و آزاردهنده اجرايی بسياری هم هست، اما [شما] در برابر نسل جوان مسئول هستيد!» وی در ادامه می گويد: «حضور استادان و نوازندگان موسيقی ملی ايران و استادان و اهل فرهنگ را در ايران می توان در كنار هم ديد اما در كمبريج يا SOAS انگلستان نمی شود اين خيل عظيم را در زير يك سقف گرد هم جمع كرد. » اما شجريان كه هنوز بر باور و عقيده اش سخت راسخ بوده در جواب می گويد: «اما بدانيد كه من شركت نمی كنم و بدانيد كه احتمال درگيری و بحث و جدل و يا اتفاقی كه دور از شان فرهنگ و هنر، دور از ذهن نخواهد بود و ممكن است بعضی ها به سوءاستفاده و منفعت طلبی تبليغاتی بپردازند. گفتنی است بالاخره عرفان قانعی فرد بزرگداشتی از جليل شهناز، محمدرضا شجريان و بهبهانی در روز 25 شهريور در فرهنگسرای نياوران برگزار كرد بزرگداشتی كه بدون حضور شجريان و شهناز نيمه كاره به پايان رسيد و تقريبا نيمی از برنامه های پيش بينی شده به اجرا در نيامد. در همان موقع هوشنگ ظريف در گفت وگويی با ايسنا گفته بود: برپايی بزرگداشت، بدون حضور كسی كه بزرگداشتش برگزار می شود معنی ندارد! شايان ذكر است كتاب «سروش مردم» متن فارسی مجموعه ای پژوهشی درباره اصول و عقايد شجريان درباره موسيقی است كه قانعی فرد پيش از اين آن را به انگليسی ترجمه كرده بود.

حوصله ای برای خواندن نيست

در اوايل هفته اخير، اولين ميزگرد آسيب شناسی نشريات هنرهای تجسمی در محل خبرگزاری دانشجويان ايران برگزار شد. به گزارش خبرنگار همشهری، در اين ميزگرد، علی اصغر قره باغی منتقد هنری و مسئول بخش هنرهای تجسمی ماهنامه گلستانه، مرتضی گودرزی عضو هيأت مشاوران علمی نشريه هنرهای تجسمی و «رضا عابدينی» گرافيست به اظهارنظر درباره وضعيت نشريات هنرهای تجسمی پرداختند. رضا عابدينی در اين نشست گفت: به طور كلی مجلات را بايد افراد غيرتجسمی راه انداخته و بگردانند و از هنرمندان تجسمی همراهی بخواهند. زيرا اشكال عمده ای كه در نتيجه نشريات تجسمی پا نگرفته، اين است كه هميشه هنرمندان خود برای اين موضوع دست به كار شده اند. به اعتقاد عابدينی بايد بين كار ژورناليستی و تئوريك در زمينه تجسمی، تفاوت قائل شد. وی می گويد: كسی كه مطالب تئوريك در زمينه هنرهای تجسمی می نويسد نمی تواند در روزنامه ها و نشريات كار كند. عابدينی افزود: اغلب نشرياتی كه هنرمندان تجسمی، امتياز آن را دريافت كرده اند تعطيل شده چرا كه دغدغه اصلی آنها مباحث تئوريك بوده اند. وی ادامه داد: انتشار نشريه تجسمی، شم خاصی می طلبد و علاقه مندی به مباحث تئوريك فن ديگری. عابدينی ادامه داد [ولي] اين فونداسيون به خاطر وقوع انقلاب، دچار مشكلات جدی شد و تا خواست شكل و فرم خاصی پيدا كرده و عادت كند كليه آن ارزش ها تغيير كرد. البته هم اكنون پس از سال ها و ايجاد آرامش نسبی، چندين نشريه منتشر شده است اما نمی توان توقع داشت كاری كه در حوزه ادبيات رخ می دهد در نشريات تجسمی نيز اتفاق بيفتد. قره باغی نيز در اين ميزگرد گفت: مسئله مهم كار كردن هنرمندان تجسمی يا افراد غيرتجسمی در نشريات نيست مسئله مهم اين است كه نشريات بايد مخاطب و خواننده داشته باشند چه در داخل و چه در خارج. وقتی خواننده ای وجود ندارد پرداختن به اين مقوله فايده ای نخواهد داشت.

وی بر ضرورت ارائه تعريف مشخص و روشن از مقالات ژورناليستی و تئوريك تأكيد كرد و در عين حال گفت: ولی ما هم اكنون شاهد بسياری از مطالب تئوريك در روزنامه و صفحه های لايی بوده و از طرفی می بينيم نشرياتی كه اساسا داعيه تئوريك دارند مطالب كاملا ژورناليستی ارائه دهند. وی ادامه داد: اگر قرار باشد يك نشريه تنها يك مخاطب خاص داشته باشد، نيازمند حمايت است اما اگر قرار است يك نشريه عام باشد بايد سلايق مخاطبان نيز در نظر گرفته شود. قره باغی تصريح كرد: نشريات بايد هميشه ده قدم جلوتر از مخاطب پيش بروند اما مواظب باشند كه مخاطب به دنبال آنها می آيد، «نگاه به پشت سر» «خودمانی شدن» و «صميمانه تر صحبت كردن» در اين زمينه لازم است. عمر اين گونه نشريات تا چهار شماره بيشتر نيست. مرتضی گودرزی نيز در ادامه اين نشست گفت: بازار مطبوعات ايران در حال حاضر بازار عجيب و غريبی شده است. روزنامه ها هم به جهت كثرت به اين جو فشار می آورند. آنقدر مجاری و آرا و نظريات متعدد برای ارائه خبر، نقد، تحليل و گفت وگو به وجود آمده كه حوصله ای برای خواندن نيست. حقيقتی را نمی توانند كشف كنند و مخاطب هم مجرای مورد اطمينانی نمی تواند پيدا كند.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو