Persian Archive

• عاشق بی كرانگی
• پارک کرتاسه
• افسردگي-۲
• يادبود
• بينی ها الکترونيکی
• مزيت اصوات مادون صوت
• درک تازه از زمان


ترجمه كاوه فيض اللهی: اليزابت وربا (E.Vrba) هميشه می دانست كه دانشمند خواهد شد. مدرك ليسانس او در دانشگاه كيپ تاون آمار رياضی و جانورشناسی بود. دكتر وربا كه اكنون استاد ديرين شناسی و زيست شناسی دانشگاه ييل است، موضوع كار و پژوهش خويش را بر اساس دو اصل مهم توصيف می كند: زمين و حيات با هم تكامل يافته اند و هيچ چيز در زيست شناسی معنا و مفهومی ندارد مگر در پرتو تكامل. فرضيه جنجالی «ريتم جانشينی» (turnover-pulse) او به پژوهش درباره تأثير تغييرات اقليمی گذشته روی تكامل كلان، به ويژه رويدادهای دوران ساز در تكامل انسان، و بحث های مربوط به آن جان تازه ای بخشيده است. لاری ميچل (L.Mithchel) با دكتر وربا در دفترش در موزه تاريخ طبيعی پيبادی در ييل به گفت وگو نشسته است.

می توانيد در برقراری ارتباط ميان تكامل و تنوع به ما كمك كنيد؟

به نظر من بهترين شاهد تكامل، تنوع موجودات زنده، توزيع صفات در ميان گونه ها و الگوهای سلسله مراتبی تنوع است. برای مثال تمام اشكال حياتی DNA و RNA دارند و تمام يوكاريوت ها دارای هسته و اندامك هستند. اين ويژگی های مشترك را می توان آفرينش يك قدرت بالاتر دانست يا به طور علمی نتيجه تكامل حيات روی يك شجره واحد به شمار آورد. اين فرضيه بسيار ساده است اما شواهد موجود در تأييد آن كاملا قاطع هستند.

اگر ممكن است بعضی از مهم ترين بخش های كارتان از زمان شروع تحصيلات تكميلی را برايمان تعريف كنيد.

در سال 1966 من و شوهرم در پرتوريا (آفريقای جنوبی) زندگی می كرديم و من به دنبال موضوعی برای تز دكترايم بودم. به ياد دارم كه روزی دوست قديمی ام باب برين (B.Brain) به من گفت، «خب ببين، اين همه سنگ پر از سنگواره های غارهای ترانسوال اينجاست كه هنوز بايد پاك شوند. كار سختی است و هيچ كس نمی خواهد انجامش دهد. » من كه از نظر پول در مضيقه بودم، پرسيدم، «می توانی در ازای اين كار چيزی به من بدهی؟» و او پاسخ داد، «نه. دست كم نه در ابتدای كار. » هنوز كمی پول برايم باقی مانده بود، از اين رو گفتم 6 ماه اين كار را انجام خواهم داد تا ببينم می توانم از عهده اش برآيم يا نه و سپس واقعا به ديرين شناسی علاقه مند شدم! همانطور كه می بينيد من با موادی از بعضی از مشهورترين بسترهای سنگواره ای در جنوب آفريقا، به ويژه از نظر سنگواره های مربوط به تكامل انسان كار می كردم. بعضی از نمونه های سنگواره ای كه اينجا روی ميز كارم می بينيد قالب پلاستيكی سنگواره های واقعی به دست آمده از دو غار هستند كه خودم آن جا حفاری كرده ام. نام بعضی هايشان را می توانيد تشخيص دهيد: يك اوسترالوپيته كوس تنومند كه گاهی Paramthropus ناميده می شود و يك اوسترالوپيته كوس ديگر كه محققان فكر می كنند به دودمان جنس Homo (جنس انسان امروزی ـ م) نزديك تر باشد؛ يعنی .Australopithecus africanus

سن اين سنگواره ها چقدر است؟

اين نمونه از Australopithecus africanus احتمالا در حدود 2/5 ميليون سال پيش زندگی می كرد و Paranthropus كه با سنگواره های Homo پيدا شده بايد در حدود 1/8 ميليون سال قدمت داشته باشد. در آن قطع زمانی دو دودمان اصلی وجود داشت و می توان آنها را در نهشته های جنوب آفريقا و نيز شرق آفريقا در كنار يكديگر ديد.

اصطلاح «دودمان» از نظر تكاملی دقيقا چه معنايی دارد؟ آيا دودمان چيزی است متفاوت يا اختصاصی تر از يك رشته فرزندان يك نيای خاص؟

دودمان آن طور كه بسياری از ما اكنون اين اصطلاح را به كار می بريم، مترادف كلاد يا گروه تك نيايی است ـ يعنی يك گونه اجدادی و تمام فرزندان آن. برای مثال، منظور ما از دودمان جنس Homo آن است كه نيای مشتركی وجود دارد كه به Homo و تعدادی ازفرزندان آن تعلق دارد. پس از آن نخستين Homoی اجدادی، ممكن است انشعاب های بسياری پديده آمده باشند برای مثال به Homo habilis، Homoتerectus، Homoتneanderthalensis و Homo sapiens. كل اين كلاد يا گروه تك نيايی، از يك نيای واحد، دودمان جنس Homo ناميده می شود. اصطلاح دودمان می تواند در مورد يك گونه واحد (از جاندارانی كه توليدمثل جنسی دارند) نيز به كار رود. برای مثال، يك دودمان واحد می تواند از زمان آغاز گونه Homo sapiens تا زمان حاضر باشد.

كانون پژوهش های شما روی استفاده از شواهد سنگواره ای در تحليل آثار رويدادهای اقليمی و تكتونيك (زمين ساختی) روی تنوع گونه ها متمركز بوده است. اگر ممكن است در اين باره بيشتر توضيح دهيد.

ما به فرآيندهای تكاملی كلان، گونه زايی و تغيير تكاملی در ارتباط با ديرين اقليم ها و ديرين زمين شناسی بسيار علاقه منديم. به عبارت ديگر ما در آثار سنگواره ای به دنبال شواهدی از ارتباط ميان ريخت شناسی، تبارزايی و الگوهايی از رابطه گونه های سنگواره و تغييرات عمده در محيط فيزيكی نظير اقليم هستيم. چرا بعضی از دودمان ها اصلا به سختی تغيير می كنند در حالی كه دودمان های ديگر گرايش های بلندمدت چشمگيری نشان می دهند؟ من به ويژه به شرايط محيطی تجمع های پستانداران سنگواره و تأثيرات محيط روی تكامل انسان علاقه دارم.

لطفا فرضيه «ريتم جانشينی»تان را توضيح دهيد.

اگر بخواهيم به زبان ساده بگوييم، ايده ريتم جانشينی من يعنی آنكه تغييرات فيزيكی عمده روی زمين، نظير رانش اقليمی و تكتونيسم (عدم ثبات پوسته جامد زمين ـ م)، علت اصلی دوره هايی هستند كه طی آنها تغييرات مهمی در حيات جانوری و گياهی يك پهنه رخ می دهد. به عبارت ديگر، ريتم های محيطی با افزايش ناگهانی در گونه زايی و انقراض همبستگی دارند، با دوره های خاصی در تاريخ زمين كه گونه های بسياری ناپديد شده و گونه های بسياری ظاهر می شوند. از آنجا كه موضوع اصلی مورد علاقه من تكامل انسان است، در آثار سنگواره ای به دنبال الگوهای تبارزايانه (فيلوژنتيك) در گونه های ديگری كه با نياكان اوليه ما هم عصر بودند گشتم. با كار در آفريقا دريافتم كه آنتيلوپ ها (گروهی از پستانداران زوج سم و عمدتا آفريقايی ـ م) در همان چينه هايی كه نياكان اوليه مان، يعنی اوسترالوپيته كوس ها را پيدا می كنيم، سهم بزرگی ـ 60 تا 80 درصد ـ از سنگواره های پستانداران را تشكيل می دهند. آنتيلوپ ها شاخص های خوبی برای ديرين اقليم ها هستند. برای مثال، بعضی شواهد در آثار سنگواره ای نشان می دهند كه در حدود 2/5 تا 3 ميليون سال پيش بسياری از گونه های آنتيلوپ كه ساكن درختزارهای مرطوب آفريقای جنوبی بودند ناپديد شده و گونه های جديدی جای آنها را گرفتند كه در نواحی خشك تر و بازتری كه ساوانا می ناميم زندگی می كردند. گذشته از اين شواهد سنگواره ای تقريبا در همان زمان اشاره به شكوفايی (افزايش گونه ها همراه با تنوع و اشغال زيستگاه های جديد ـ م) گونه های آدمسانان در ساواناهای آفريقا دارد. پيش بينی می كنم كه درباره تكامل كلان هرچه بيشتر بدانيم، درخواهيم يافت كه ريتم های بازگشتی با شدت های مختلف بخش مهمی از تاريخ حيات را تشكيل می دهند.

به نظر می رسد كه ايده ريتم جانشينی كاملا شبيه مفهوم تعادل منقطع است.

تعادل منقطع در مقاله ای به سال 1972 توسط الدرج و گولد به وضوح مطرح شد (مقاله ای تحت عنوان «تعادل منقطع: آلترناتيوی برای تدريج باوری تباری» كه در كتابی به نام «مدل های ديرين زيست شناسی» به ويراستاری شاپف (T.Schopf) به چاپ رسيد). تعادل منقطع و ريتم جانشينی تنها از بعضی جهات به هم شباهت دارند و از ساير لحاظ اساسا با هم تفاوت دارند. شباهت ها عبارتند از آنكه هر دو می گويند گونه زايی در اغلب موارد در جمعيت های كوچك ناهمجا رخ می دهد («گونه زايی ناهمجا» يعنی گونه زايی در جمعيت هايی كه به لحاظ جغرافيايی از هم جدا هستند). هر دو الگويی از تغيير ريختی را در يك دودمان خاص در طول زمان پيش بينی می كنند كه بريده بريده و عمدتا در ارتباط با گونه زايی (يعنی در ارتباط با انشعاب در دودمان) است.

آيا ممكن است بعضی از بحث های اخير درباره ريتم جانشينی را به اختصار بازگو كنيد.

همانطور كه هر دانشمندی می داند، اختلاف نظر طبيعی است و ايده ريتم جانشينی بحث های بسياری را برانگيخت. بحث های رايج عمدتا درباره زمان سنجی رويدادها و در بعضی موارد درباره روش هايی است كه در تعيين اينكه آيا ريتم ها واقعا رخ داده اند يا خير به كار می رود. هميشه اطلاعات جديدی به دست می آيند كه اطلاعات قبلی را به چالش می طلبد اما نكته مهم آن است كه پژوهش همواره رو به جلو نگه داشته شود. چيزهای بسياری مانده است كه بايد درباره رويدادهای تكاملی كه منجر به پيدايش تنوع حيات شده ياد بگيريم، خيلی بيشتر از چيزهايی كه اكنون می دانيم.

به نظر می رسد اغلب دانشمندان روی يك شاخه كوچك از موضوعات تحقيقاتی كار می كنند. اما كار شما طيف وسيعی از موضوعات را در بر می گيرد.

ديدن متخصصان رشته های مختلف، هريك با ايده ها و اطلاعاتی بسيار زياد، كه به خاطر حرف نزدن با هم خود را محدود می كنند، واقعا تأسف بار است. هنگامی كه از اين مرز عبور می كنيد و می گوييد، «به من بگو به چه چيزی دست يافته ای» و آنها می گويند، «خب، به اين نگاه كن»، ناگهان درمی يابيد، آه، اين به كاری كه دارم انجام می دهم كاملا مربوط است! از ابتدا ذهنم را طوری تربيت كردم كه اگر به موضوعی علاقه مند شدم، تمام توانم را به كار گيرم تا ته و توی آن را درآورم، حتی اگر در آن زمينه به اصطلاح آموزش نديده باشم. گذشته از هر چيز، مگر آموزش چيست؟ به هر حال بايد از جايی شروع كرد. من به تكامل همزمان زمين و حيات بسيار علاقه مندم، بنابراين چاره ای نداشته ام جز آنكه درباره زمين شناسی و اقليم ها و نيز ديرين شناسی چيزهايی ياد بگيرم. اكتشافات بزرگ همواره در فصل مشترك رشته های مختلف صورت می گيرند. چارلز داروين با خواندن اثر مالتوس به جمعيت شناسی توجه يافت. علاوه بر اين او آثار يك اقتصاددان يعنی آدام اسميت ـ كه با كارهای خودش تفاوت اساسی داشت ـ و آثار يك آماردان بلژيكی، يعنی آدولف كتله (A.Quetelet) را نيز در نظر داشت. و سپس از اين ميان ايده انتخاب طبيعی ظهور كرد. مثال های بسياری وجود دارند كه نشان می دهند افرادی كه در فصل مشترك ها كار می كنند، به چشم اندازهای متفاوتی دست می يابند. مثل سوار شدن بر يك قايق و رفتن به سمت ديگر رودخانه است، در حالی كه سعی می كنيد از آنجا ببينيد چه شكلی است. من هميشه به دانشجويانم می گويم كه بايد ذهنشان را باز نگه دارند و سعی كنند چيزهای مختلفی را ياد بگيرند. من از آنها می خواهم كه بيش از يك نوع مهارت داشته باشند. من به كارهای بين رشته ای اعتقادی راسخ دارم و معتقدم همانجايی است كه تمام هيجان ها نهفته اند.

بوم شناسان به هنگام صحبت كردن از چارلز داروين، دوست دارند ادعا كنند كه او از خودشان بوده است، در اين باره چه فكر می كنيد؟

بله، كاملا درست است. مهمترين دستاورد داروين انتخاب طبيعی است، كه از نظر او نتيجه برهمكنش ميان جانداران، ويژگی های اختصاصی شان و محيط است. اين همان هسته مركزی بوم شناسی است. گذشته از اين، داروين صرفا يك فيلسوف راحت طلب و خانه نشين نبود. او به طبيعت رفت و برهمكنش ها را مورد مشاهده قرار داد. او در مورد دنيای زنده و محيط ديد بسيار گسترده ای داشت.

آيا برای دانشجويانی كه در ابتدای راه علوم حياتی هستند توصيه يا پيشنهادی داريد؟

فكر می كنم كه نخستين و مهمترين چيز، عشق به كاری است كه انجام می دهند. منظورم آن است كه پدر و مادرشان آنها را برای پيش رفتن هل ندهند يا تحت تاثير افكار همسالانشان نباشند. نپرسند كه «آيا پولی در اين كار هست؟ آيا خواندن اين رشته می تواند كاری برايم دست و پا كند؟» بلكه نخست از خود بپرسند «آيا عاشق آن هستم؟ آيا قلبم برايش می تپد؟» اجازه ندهند كه آنها را از دور خارج كنند و هرگز نگران دشواری های راه نباشند. فقط با تمام توان تلاش كنند. دشواری ها و موانع هميشه هستند و ناتوانی خود فرد در تمركز و دقت و تعهد به خويش كمترين آنها نيست. شايد اين بزرگترين مانعی باشد كه شخص بايد بر آن غلبه كند. دانشجوی زيست شناسی بايد به خودش يك قول بدهد: من عاشق زيست شناسی هستم، آن را می خواهم و زيست شناسی شايسته آن هست. اين همان چيزی است كه تمام انرژی خود را برايش صرف خواهم كرد.

Campbell, N.A.& Co.1999. Biology. Benjamin/Cummings


ترجمه طاهره رنجبر: منطقه Kikak-Tegoseak، در عرض جغرافيايی 69 تا 70 درجه شمالی در ناحيه ای به وسعت تقريبی 20 مايل كه رابرت ليسكومب (R.Liscomb)، زمين شناس سطوح نفتی، برای نخستين بار محل استخوان دايناسورها را در 1961 در آنجا كشف كرد، قرار گرفته است. ليسكومب يك سال بعد در اثر ريزش صخره جان سپرد و كشف اش تا دهه ها مورد بی توجهی قرار گرفت. اما سرانجام ديرين شناسان در نيمه دهه 1980 وجود دايناسورها در قطب شمال را تاييد كردند. فرصت بی سابقه ای كه اكنون برای بررسی گروهی از دايناسورهای شاخدار قطب شمال به دست آمده می تواند به پرسش های بسياری درباره نحوه سازش دايناسورها با شرايط اقليمی قطب شمال در دوران كرتاسه پاسخ دهد. (آب و هوای قطب شمال در آن دوران بسيار گرم تر و نظير شرايط اقليمی كنونی آلبرتای جنوبی در كانادا بود. ) علاوه بر اين يافته های جديد تصويری از چگونگی واكنش تمامی دايناسورها به تغييرات اقليمی را فراهم خواهد ساخت.

از چشم انداز لبه پرتگاهی در ارتفاع هزار و پانصد متری بالای رودخانه هزار شاخه و پيچ وتاب خورده كالويل در آلاسكا، صفی از شاخه های شكسته در حال حركت را در امتداد يك بستر شنی طولانی مشاهده كرديم. با ديدن آنها يكی از افراد فرياد زد: كاريبو (گوزن شمالی). صدها كاريبو همچون يك توده عظيم مواج در امتداد رودخانه موج می زدند. ديدن همين صحنه كافی بود تا يك رويای ديرين شناختی را در خيال آنتونی فيوريلو (A.Fiorillo)، رهبر هيأت اعزامی، برانگيزاند؛ آيا ممكن است كه در 70 ميليون سال پيش، به جای كاريبوها گروهی از دايناسورها از همين جا عبور كرده باشند؟ آيا آن دايناسورها نيز سرانجامی همچون سرنوشت كاريبوهايی كه گاهی اوقات دچار مرگ توده ای ناگهانی می شوند، داشته اند؟ شايد چنين فرضيه هايی بتوانند وجود تعداد بسيار زياد فسيل دايناسورهای شاخدار را در توندرای زير پاهايمان تبيين كند. اينجا احتمالا از نظر داشتن فسيل های موجودات سوسماری پرتراكم ترين نقطه جهان است. فيوريلو، متصدی علوم زمين در موزه تاريخ طبيعی دالاس برای نخستين بار تيمش را به اين نقطه پرت افتاده و صعب العبور در حاشيه مخزن ملی نفت واقع در بالای مدار قطب شمال برد. آنها در جست وجوی يافتن جمجمه نوعی دايناسور شاخدار موسوم به پاچيرينوسور (Pachyrhinosaurus) يا دايناسور پوزه كلفت از اعضای خانواده سراتوپسيده (Ceratopsidae) بودند. تا بدان موقع حفاری های چندانی در آنجا برای كشف استخوان های فسيل شده دايناسورها كه همچون آفتاب تابستانی مدار قطب شمال همه جاگير است، صورت نگرفته بود. تا به پايان رسيدن كاوش ها اعضای تيم كه جملگی از دانشگاه آلاسكا ـ فايربانكز و دانشگاه متديت جنوبی بودند، شواهدی از 8 پاچيرينوسور را در منطقه ای به وسعت كمتر از 150 مترمربع يافتند.

پيش از اين نيز ديرين شناسان از محل استخوان دايناسورها موسوم به كيكاك ـ تگوسك مطلع بودند اما از تراكم چشمگير آن اطلاعی نداشتند. در گذشته نيز هرازگاهی فسيل دايناسورهای شاخدار آلاسكا كشف می شدند. رونالد گانگلوف (R.Gangloff)، سازمان دهنده كاوش مزبور و متصدی علوم زمين در دانشگاه موزه آلاسكا در اين باره می گويد؛ يافتن اين همه جمجمه سراتوپسين كه در يك جا كپه شده اند يك موقعيت استثنايی و فوق العاده است. گانگلوف و همكارش ديويد نورتون (D.Norton)، گرداننده پژوهش در حاشيه قطب شمال در فاير بانكز، نخستين بار اين محل را پس از دنبال كردن رد قطعات استخوانی از حاشيه رودخانه در بالای يك پرتگاه عمودی و فرسايش يافته، پيدا كردند. كشف هشت دايناسور در سال جاری اين محل را به بزرگ ترين كلكسيون سراتوپسين هايی كه تاكنون در بالای مدار قطب شمال پيدا شده اند، تبديل كرد. فيوريلو در اين باره می گويد؛ اينجا احتمالا يك بستر استخوانی بسيار بزرگ است و كند و كاو تنها در بخش كوچك و ناچيزی از آن صورت گرفته است. او حتی از اين هم فراتر می رود و می افزايد كه سرانجام روزی كل منطقه كالويل به عنوان يكی از بزرگ ترين توده های فسيلی دايناسورها در سرتاسر جهان مشهور خواهد شد. اين حفاری تابستانه به واسطه شرايط زمانی، نيروی انسانی و دشواری های كار كردن در يك منطقه پرت افتاده از توندرا محدود شد. افراد برای رسيدن به بستر بايد هر روز از پرتگاه گل آلود و لغزان بالا می رفتند. يك بار هم ديدار شبانه با يك خرس باعث كند شدن كار شد. روی هم رفته اين شرايط دشوار و ناملايم باعث شد كه در گذشته امكان جمع آوری بسياری از فسيل ها وجود نداشته باشد. اما امسال استفاده از هلی كوپتر چينوك، مخصوص حمل بارهای سنگين، و كمك های ارتش ايالات متحده بيرون كشيدن فسيل ها از دل خاك را امكان پذير ساخت.

تيم پژوهشی فيوريلو دست كم بخش هايی از سه جمجمه و ساير اندام های اسكلتی از جمله استخوان های پا، دنده و مهره را يافتند، اين استخوان ها آن قدر به هم فشرده بودند كه پژوهشگران برای رسيدن به يك نمونه مناسب مجبور شدند تا ابزارهای ظريفشان را كنار بگذارند و با كلنگ استخوان های مجاور را حذف كنند. در اين مجموعه هشت استخوان به اندازه توپ بولينگ نيز وجود داشت. اين كنديل های پس سری (استخوان های مدور و متمايزی كه خاص سراتوپسين هاست) بخشی از برآمدگی مفصل مانندی است كه سر سنگين دايناسور شاخدار را نگه می دارد. فيوريلو معتقد است كه كشف هر كنديل نشانگر يك جمجمه ديگر و به احتمال زياد يك اسكلت مدفون شده زير خاك است. آزمايشات مقدماتی او حكايت از آن دارند كه پاچيرينوسورهای قطب شمال تقريبا هم سن وسال بوده اند و احتمالا به طور دسته جمعی در يك فاجعه مانند سيل مرده اند. اين يافته ها دليل گواه بر گروه زی بودن دايناسورهای شاخدار شمال آلبرتا در كانادا است. پيتر دادسون (P.Dodson)، كارشناس سراتوپسين دانشگاه پنسيلوانيا در رابطه با يافته های فيوريلو كه هنوز در ژورنال های علمی منتشر نشده است می گويد؛ ما مدت هاست كه چشم انتظار چنين يافته هايی هستيم؛ با آنكه بقايای دايناسورهای شاخدار پيش از اين هم در قطب شمال پيدا شده بودند ما به راستی چيزی درباره آنها جز آنكه روزگاری وجود داشته اند، نمی دانستيم. اما در آينده چيزهايی را به طور قطع درباره آنها فرا خواهيم گرفت.

Scientific American.Dec.2002


دكتر محمود بهزاد: افسردگی اقسام گوناگون دارد، شايع ترين آن افسردگی كبير است كه فرد مبتلا به آن گاهی شاد و خوشدل می شود و موقتا فعال می گردد. نوعی از افسردگی كبير به افسردگی ماليخوليايی موسوم است كه بيمار هيچ گاه از چيزی دلخوش نمی شود و افسردگی روان پريشی كه با خطر خودكشی همراه است. مبتلايان به اين نوع افسردگی دچار اوهام اند كه معمولا با خلق و خوی اندوهگين همراه است. مثلا خود را گناهكار و غيرقابل بخشش تصور می كنند. در حدود 15 درصد مبتلايان به افسردگی كبير دچار افسردگی روان پريشی می شوند. نوع ديگری از افسردگی وجود دارد به نام افسردگی غيرمعمول كه برخلاف اسم اش شايع است. علامات مرضی آن عكس علامات مرضی افسردگی معمولی است كه مبتلايان كم می خوابند و كم می خورند. مبتلايان به افسردگی غيرمعمول زياد می خوابند و زياد می خورند و به سرعت اضافه وزن پيدا می كنند. به قول يكی از متخصصان برجسته بيماری افسردگی (دونالد كلاين)، افسردگی غيرمعمول مزمن است نه دوره ای و از بلوغ آغاز می شود و بيماران نسبت به همه امور كم توجه اند. نوع ديگر افسردگی روان رنجوری است كه عموما حدود 2 سال طول می كشد و علامات مرضی آن خفيف تر از افسردگی كبير است ولی همواره احساس ناراحتی می كنند.

افسردگی بيماری شايعی است به طوری كه در هر ماه 2/2 درصد آمريكايی ها به افسردگی كبير دچار می شوند و 5/5 درصد در طول زندگی خود زمانی مبتلا می شوند. به سخن ديگر هر سال حدود 15 ميليون آمريكايی دچار افسردگی شديد می گردند. شيوع افسردگی در قرن بيستم به خصوص بعد از دو جنگ جهانی بيشتر شده است. علت آن را مصرف دارو و الكل، افزايش استرس و كاهش اشتغال گفته اند علت ديگر افزايش افسردگی تغييرات اساسی اجتماعی است. گروهی از روان شناسان بنا بر اين باورند كه جامعه كنونی كانونی ناسالم در درون افراد به وجود آورده و آنها را بيش از اندازه به رضايت خاطر و شكست های شخصی وابسته كرده است. در نبود مسئوليت امر خير گسترده تری - مثلا به خاطر خدا، كشور يا خانواده - شكست شخصی فاجعه آميز به نظر می رسد. به قول Seigman، در كتاب جديدش «افسردگی و احساس بيهودگی، پيامد دلمشغولی است.» آنچه گفته شد جنبه نظری دارد ولی بعضی از پژوهشگران درباره جنبه علمی علت ها اظهارنظر كرده اند. براساس پژوهش های آنها تلويزيون «منشا عمده افسردگی است». Paul Kottl روانپزشك مركز پزشكی پنسيلوانيا كشف كرده است كه «ارتباط تنگاتنگی بين دسترسی مداوم كودكان به تلويزيون و افسردگی كبير در 24 سالگی وجود دارد. » Kottl می نويسد: «اثرات اجتماعی برنامه های چندساعته تلويزيونی، بايد از دلايل شروع زودرس افسردگی كبير در نوجوانان به حساب آيد، هزارها ساعت تماشای تلويزيون، كودكان ما را در معرض خشونت های ابلهانه مكرر قرار می دهد و آنها را هر چه بيشتر از تماس های اجتماعی با همسالان و خانواده دور می كند. »

افسردگی كبير بيشتر در دهه های 20 و 30 سالگی ظاهر می گردد و در غالب افراد بين 6 ماه تا يك سال، حتی بدون درمان رفع می شود ولی اگر درمان شود بعد از چند هفته از بين می رود. بازگشت افسردگی در بيش از نيمی از افراد ظرف 2 سال بعد از رويداد نخستين رخ می دهد. خطر افسردگی با تعداد بازگشت ها افزايش می يابد بدين معنی كه بعد از 2 بازگشت 70 درصد و بعد از 3 بازگشت به 90 درصد می رسد. عوامل زير خطر بازگشت افسردگی را افزايش می دهند: اگر نخستين افسردگی پيش از 20 سالگی رخ داده باشد و سابقه خانوادگی موجود باشد؛ اگر نخستين افسردگی شديد باشد و دير به درمان اقدام شده باشد؛ اگر بيماری روانی ديگری نيز وجود داشته باشد؛ اگر فرد نسبت به استرس ها يا ديگر عوامل روانی اجتماعی آسيب پذيرتر باشد؛ اگر فرد از افسردگی قبلی كاملا بهبود نيافته باشد؛ اگر افسردگی در اواخر عمر رخ داده باشد.

نكته جالب اين است كه براساس پژوهش های آماری زنان دو برابر مردان دچار افسردگی می شوند و سالخوردگان ظاهرا كمتر از جوان ترها مبتلا می شوند. علت اين امر آن است كه بيماری آلزايمر و ديگر بيماری های سالخوردگی باعث ناديده گرفتن افسردگی می شوند. نيز اغلب سالخورده ها افسردگی را علامت مرضی ضعف و كم تحركی به حساب می آورند و آن را گزارش نمی دهند. در كودكان نيز افسردگی شايع است: در كودكی كه هنوز به سن مدرسه نرسيده است 1 درصد؛ از كودكان مدرسه و تا سن بلوغ 2 درصد و دختران و پسران بالغ نيز 2 درصد است. خود بلوغ می تواند آغازگر افسردگی كبير شود و سبب افزايش ميزان اين بيماری در هر دو جنس باشد ولی بعد از بلوغ تعداد موارد افسردگی در دختران بيشتر می شود تا آنكه به دو برابر پسران می رسد. افسردگی كبير رابطه تنگاتنگی با بيماری های تنی دارد. بررسی های متعدد نشان داده اند كه افراد افسرده بيشتر به بيماری های تنی مبتلا می شوند و به مدتی درازتر در بيمارستان ها بستری می گردند. قرائن پرشمار نشان می دهند كه وجود افسردگی كبير می تواند به رفتار ناسالم مثل اعتياد به الكل بينجامد و بيماری های تنی موجود را وخيم تر می كند. حدود 10 تا 30 درصد الكلی ها، با گذشت زمان دچار افسردگی می شوند. در پژوهش ها معلوم شده است كه افراد مبتلا به ديابت 3 بار بيشتر از افراد سالم دچار افسردگی می شوند. از دو پژوهش يكی در سال 1993 در كانادا و ديگری 1994 در آلمان معلوم شده است كه بيماری افسردگی بر شدت عوارض بيماری های قلبی می افزايد.


يادبود

دكتر اصغر نيشابوری يكی از مشهورترين استادان دانشگاه تبريز در اثر ابتلا به سرطان معده در سن 61 سالگی و در بيمارستان كليوی اميرالمؤمنين تبريز چشم از جهان فروبست. وی از سال 1346 در زمينه های متنوعی به تدريس اشتغال داشته و مقالات و كتاب های فراوانی نيز از او برجای مانده است. از جمله كتاب های وی می توان به اكولوژی عمومی (1364)، نقد و بررسی نظريه های تكاملی (1367) و جغرافيای زيستی (1374) و مكانيزم های تحول در موجودات زنده (1379) اشاره كرد. از دكتر نيشابوری گفت وگويی تحت عنوان «هيچ چيز نهادينه نمی شود» در شماره دوم همشهری ماه به چاپ رسيده بود. در آن گفت وگو وی بر اهميت خودكفايی و رابطه ميان علم و ثروت تأكيد داشت. وی از چهار سال پيش با اين بيماری دست به گريبان بود تا آنكه دو ماه پيش مشكل شدت يافت و پس از عمل و چند ساعت بستری در حالت كما در ساعت 12/5 روز هشتم ارديبهشت درگذشت. قابل ذكر است كه از طرف دانشجويان و جمعی از دوستان وی مراسم بزرگداشتی در محل دانشگاه تبريز برگزار شد.

بينی های الكترونيكی

با استفاده از يك بينی الكترونيكی تشخيص زودهنگام سرطان ريه در انسان امكان پذير شد. طرز كار اين بينی الكترونيكی بسيار ساده بوده و تنها از طريق فرو بردن هوا به ريه ها می تواند به وجود سرطان ريه پی ببرد. اگر چه تعدادی از متخصصين سرطان با ديده شك به اين مسئله نگاه می كنند اما مخترعين اين وسيله از دانشگاه رم اميدوارند كه بتوانند با كمك اين وسيله الكترونيكی به يك تست ساده تنفسی برای تشخيص بيماری در مراحل اوليه آن دسترسی پيدا كنند. پژوهشگران معتقدند كه بيماری های مختلف باعث می شود كه تركيبات متفاوتی در ترشحات خارج شده از سيستم تنفسی ديده شود. به عنوان مثال در بيماران مبتلا به سيروز كبدی، آلفاتيك اسيدها و در بيماران مبتلا به ناراحتی های كليوی، دی و تری متيل آمين ها در ترشحات خارج شده از سيستم تنفسی آنها ديده می شود. افراد مبتلا به سرطان ريه نيز مخلوطی از مشتقات آلكان ها و بنزن ها را همراه با ترشحات تنفسی خود به بيرون دفع می كنند. در حال حاضر پژوهشگران هيچ دليلی برای توضيح چنين مسائلی ندارند.

مزيت اصوات مادون صوت

به نظر می رسد كه ببرها با اتكا به غرش با صداهای با فركانس پايين - انسان قادر به شنيدن اين صداها نيست - رقيبانشان را از قلمرو خود رانده و همچنين اقدام به جفت يابی می كنند. اين كشف ممكن است توضيح دهد كه چگونه جانوران می توانند قلمروهای بزرگ شكار را برای خود حفظ كرده و همچنين به حفاظت گرايان در حمايت از گونه های در خطر انقراض كمك كند. ببرها به هنگام ديدن يكديگر اقدام به توليد صداهای متنوعی از خود - از نعره های عميق گرفته تا خرت خرت كردن - می كنند. در اين هنگام معمولا از يك نعره عميق و به دنبال آن يك غرش برای تهديد رقبای خود استفاده می كنند. ئی دی والش (ED Walsh) از بيمارستان ملی تحقيقاتی بويزتاون در اوماهای نبراسكا معتقد است كه صداهای با فركانس پايين نسبت به صداهای با فركانس بالا به مراتب دارای تاثير بيشتری بوده و همچنين بسيار كمتر تحت تاثير شرايط اقليمی همچون رطوبت قرار می گيرد. علاوه بر اين صداهای با فركانس پايين كمتر تحت تاثير پوشش زمين قرار می گيرد. اين مسئله برای ببرهای ساكن جنگل بسيار حائزاهميت است.

درك تازه از زمان

پژوهشگران آمريكايی دريافته اند هنگامی كه افرادی كه به طور مستمر سيگار می كشند اين عادت خود را كنار بگذارند درك و فهم شان از زمان تا 50 درصد افزايش می يابد. آنها معتقدند اين فرآيند همان اندازه كه دستخوش فرآيندهايی زيستی است تحت تاثير فرآيندهای روانی و رفتاری نيز هست. لورا كازينو كلين (L.Cousino Klein) روانشناس دانشكده پزشكی از دانشگاه ايالتی پنسيلوانيا كه سرپرستی تيم تحقيقاتی در اين زمينه را نيز به عهده دارد معتقد است افراد سيگاری به هنگام ترك سيگار بسيار تندخو و بداخلاق شده و احساس می كنند كه زمان بسيار كندتر از حالت معمول به پيش می رود. او می گويد كه دير سپری شدن زمان می تواند با احساس پرخاشجويی و عصبانيت فرد نيز ارتباط داشته باشد. در واقع اختلال در درك زمان در افراد سيگاری كه اقدام به ترك سيگار می كنند می تواند ناشی از احساس استرس و تنش بالا و ناتوانی آنها برای جمع كردن حواسشان يا نامهربان بودن آنها باشد.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو