|

نگار جواهريان: «ايرج كريمی» (منتقد و نويسنده و كارگردان سينما) از پيش از انقلاب در عرصه نقد سينما فعاليت داشت و از سال 1360 شروع به فيلمسازی كرد و تعداد زيادی فيلم كوتاه و ميان مدت ساخت. او فيلم های بلندی چون «دو روز با هم» (1378)، «از كنار هم می گذريم» (1379)، «شب لطيف است» (1380) و «چند تار مو» (82 ـ 81) را در كارنامه فيلم سازی اش دارد. كريمی به طور عمده در زمينه نقد سينما در ماهنامه «فيلم» فعاليت داشته است و دارد و در زمينه سينما كتاب هايی چون «گزارش زاگرب» (1363) در زمينه سينمای انيميشن، «عباس كيارستمی فيلمساز رئاليست» (1364)، «سينمای ميكلوش يانچو» (1367) و «شناخت سينما» (چاپ سوم 1381). همچنين ترجمه فيلمنامه هايی چون «روكو و برادرانش» (1377)، «نور زمستانی» (1379) را منتشر كرده است. در عرصه ادبيات داستانی نيز مجموعه داستان های كوتاه «عاشقانه های تهران» (1379)، رمان «هوسی به نام قطار» (1379) و نمايشنامه «نرگس برای شب بو» (1379) از او به چاپ رسيده است. به مناسبت اكران «از كنار هم می گذريم»، البته با تأخيری سه ساله، با او به گفت وگو نشسته ايم. اكران اين فيلم از يك هفته پيش آغاز شده است...
• پيش از ساختن «از كنار هم می گذريم» چندين فيلم كوتاه ساخته ايد، فيلم های داستانی ای كه عمدتا فضايی سرد بر آنها غالب است. فضای «از كنار هم می گذريم» هرچند كه چندان هم سرد نيست، اما شباهتی هم به فيلم های سينمايی روز ايران ندارد، در اين موردكمی توضيح دهيد.
خب، بايد بگويم تا حدی كه به سابقه كاری خودم مربوط می شود، بخشی از آن نوع فضا آگاهانه بوده است و بخشی از آن هم بازمی گردد به مقطع سنی كه در آن بوده ام. با گذشت زمان آدم ها به رويكردهای جديدی نسبت به زندگی و مرگ دست می يابند. در آن دوران، در زمان ساخت فيلم هايی چون «ناگفته ها» يا «اشاره ها» و يا «ديروز و فردا»، حال و هوای خاصی در من وجود داشت. خودم هم نمی دانم دليل اين گونه تلخ كار كردنم چه بوده است، اما قبول دارم كه آن فيلم ها كارهای تلخی بودند. اما بخشی از اين تغيير فضا در «از كنار هم می گذريم» ارادی است، يعنی به نوعی به اين نتيجه رسيده ايم كه وقتی مردم به اندازه كافی دچار تنش ها و مشكلات خود هستند، چه دليلی وجود دارد كه آنها را نااميد و دلزده تر از سالن سينما بيرون بفرستيم؟ اين درست مثل زمانی است كه آدم حال خوبی ندارد و ترجيح می دهد به مهمانی كه دعوت شده است نرود تا موجب ناراحتی ديگران هم نشود. شايد بتوانم بگويم از اين ديد «از كنار هم می گذريم» نوعی روان درمانی برای شخص خودم نيز محسوب می شد؛ اينكه شايد بتوان به شكل ديگری با زندگی برخورد كرد، البته در عين حال كه قرار بود از واقعيت هم دور نشويم.
• از همان آغاز كه شروع به نوشتن فيلمنامه كرديد، آيا می دانستيد با چند شخصيت سروكار داريد؟ واقعيت اين است كه عمده شخصيت های فيلم شناسنامه دارند و به خوبی پرداخت شده اند و نيز هركدام پيش زمينه ای دارند كه ما كم كم متوجه آن می شويم.
من اصولا در طول كار خودم را خيلی آزاد می گذارم و الهام هايی كه از بازيگران می گيرم، برايم فوق العاده حائز اهميت هستند. اصلا تا حدی نقش ها شبيه به بازيگرانشان می شوند. اما در مورد «از كنار هم می گذريم» قضيه تفاوت داشت، قصه اصلی كه من (در مجموعه ای كه هنوز آن را به چاپ نرساندم) تنها قصه ارس و پدرش بود كه از تهران به رشت می رفتند. اما رفته رفته اين شخصيت ها به فيلمنامه اضافه شدند. به هر حال حتی فيلمنامه ای كه نوشته شد هم با چيزی كه حال روی پرده می بينيد متفاوت است. به عنوان مثال شخصيت دو زن در آغاز يك زن و شوهر بودند و درست در آستانه فيلمبرداری به اين نتيجه رسيدم كه بايد هر دو آنها زن باشند. اما خب، به هر حال از يك زمانی به بعد شخصيت ها كاملا معلوم بودند و حتی كمتر بازنويسی در مورد آنها صورت گرفت. شايد به اين دليل كه بعضی از بازيگران فيلم را از قبل می شناختم و اصلا نقش برای آنها نوشته شده بود. مثلا «شاهرخ فروتنيان» را از ابتدا برای نقش آن پدر آرشيتكت در نظر گرفته بودم و حتی نقش را براساس او نوشته بودم. بنابراين در مورد او ديگر بازنويسی نمی توانست صورت گيرد. و همين طور در مورد نقش «اسدالله» كه يك نعش كش است، باز هم نقش را بر اساس خود بازيگرش يعنی «مهران رجبی» نوشته بودم، تا حدی كه شايد اگر او اين نقش را بازی نمی كرد، كلا نقش را حذف می كردم. اما در اين ميان شخصيت دو زن خيلی متحول شدند و در مورد آنها خيلی بازنويسی كردم، و يا در مورد شخصيت های «سپنتا» و «ارس» و ارتباط آنها، چيزهايی در طول ساخت فيلم برايم شكل گرفت. مثلا تقابلی كه اين دو كودك از لحاظ رويكردشان به زندگی دارند. يكی از آن دو خيلی طالب دانش آموختن است و ديگری سعی دارد از اين مسئله بگريزد و شايد به نوعی تماس بی واسطه تری با زندگی دارد. جالب است بدانيد بازيگران اين شخصيت ها در واقعيت كاملا برعكس بودند. اما هر دوی آنها سعی كردند به شخصيتشان دست يابند. برای كامل تر شدن حرف هايم بايد بگويم با اينكه من دوست دارم به شيوه داستانی كار كنم اما شايد روشم بيشتر به مستندسازها شباهت داشته باشد. نمی خواهم ادعا كنم من اين گونه فيلم می سازم اما گرايشم بيشتر نسبت به اين سو است كه فيلم هايم مستندهايی در مورد خود بازيگران باشد اما در قالبی متفاوت و در نقشی ديگر.
• گويا روی ديالوگ های فيلم خيلی كار كرده ايد. همه شخصيت های فيلم عملا حرف های كنايه آميز می زنند و همه اين ديالوگ ها به نوعی، در جايی به هم مربوط می شوند. فكر می كنيد ديالوگ در فيلمنامه تا چه حد بايد تراش بخورد؟
خب، اين به سبك فيلم بستگی دارد. به عنوان مثال سبك نئورئاليستی را در نظر بگيريد، سبكی كه «عباس كيارستمی» هم به نوعی سينمايش شاخه ای از آن محسوب می شود. در اين سبك تلاش بر اين است كه ديالوگ ها تا حد ممكن روزمره به نظر برسند يعنی اين طور جلوه كند كه ديالوگ درست در همان لحظه به ذهن شخصيت رسيده است و آن را می گويد، چه بسا بازيگر نتواند به درستی ديالوگش را ادا كند و اين مسئله ای نباشد و هر چقدر اثر از زيبايی شناسی دراماتيك دور شود مطلوب تر است. اما در مورد كنايه آميز بودن ديالوگ ها كاملا با شما موافق هستم. من سعی كردم اين ديالوگ ها را صيقل خورده بنويسم و روی آنها خيلی كار كردم. البته اين از يك لحاظ كاملا طبيعی است، چرا كه آدم ها در يك محيط محدود و كاملا بسته قرار گرفته اند، بنابراين قدرت مانور ندارند، حالا چه به عنوان بازيگر و چه به عنوان شخصيت. در اين موقعيت مسلما ديالوگ بار دراماتيكی سنگين تری را حمل می كند و اين لطمه ای به كار نمی زند و اين قضيه مرا در پرداختن به ديالوگ نويسی مورد علاقه ام آزاد می گذاشت و توجيه خوبی هم بود، چرا كه من از اين لحاظ سينمای كلاسيك آمريكا را دوست دارم چون در آن آدم ها هم خيلی حاضرجواب هستند و بسيار خوب و دقيق جواب يكديگر را می دهند و هم شكل دراماتيكی كه ديالوگ در تئاتر دارد را می پسندم. اما در عين حال سعی كردم واقعی به نظر رسيدن ديالوگ ها را از دست ندهم و در اين تلاش يك نكته مرا ياری می داد و اين نوع شخصيت هايی بود كه من به آنها می پرداختم و عموما تمايل دارم بپردازم. يعنی شخصيت های طبقه متوسط جامعه و چه بسا تحصيلكرده و روشنفكر. در چنين اقشاری آدم ها به راحتی دغدغه ها، افكار و احساسات خودشان را بيان می كنند و از واژگان وسيع تری استفاده می كنند. بنابراين در مورد آنها باوركردنی است كه خيلی سنجيده سخن بگويند و حتی حرف هايشان بار معنايی و كنايی هم داشته باشد. در مورد شخصيتی چون «اسدالله» كه نوع حرف زدنش متفاوت است سعی كردم طبيعی به نظر برسد، سعی می كردم تجسم كنم كه يك نعش كش كه در واقع يك عارف عامی است چگونه صحبت می كند. به خصوص كه از كليشه هايی كه عموما از شخصيت عارف در سينما و تلويزيون ارائه شده، به شدت پرهيز داشتم. به همين دليل می خواستم اين شخصيت طنز و لودگی هم داشته باشد، حتی طنزی كه در آن خشونت وجود دارد. اما خب، به هر حال نوع حرف زدن اين شخصيت با شخصيتی چون پدر آن دو پسر (شاهرخ فروتنيان) و يا «ژاله» (فريبا كامران) متفاوت است. آن دو روشنفكر هستند و می توانند حرف هايشان را مدون و فرموله كنند. در مورد پدر «ارس» هم همين طور، مثلا خودم تصورم اين است كه او می تواند دبير يك دبيرستان باشد و از طبقه متوسط تحصيل كرده به حساب می آيد. تنها تفاوتش شهرستانی بودنش است كه اين در خلق و خو می تواند پديدار شود.
• روايت مدرن فيلم ناخودآگاه ما را ياد فيلم «راه های ميان بر» يا «برش های كوتاه» ساخته «رابرت آلتمن» می اندازد. ما نه گذشته شخصيت ها را می بينيم و نه از آينده شان خبر داريم. تنها به تماشای يك برش از زندگی آنها می نشينيم. آيا اين به فيلم «آلتمن» يا داستان های «ريموند كارور» شباهت ندارد؟
اين را كتمان نمی كنم كه «كارور» جزو يكی دو نويسنده بسيار محبوب من است. دنيای «كارور» را خيلی دوست دارم. به نظرم اين روزمرگی كه در كارهای او جريان دارد خيلی تازه و نو است. با اينكه «كارور» می گفت، الگويش «چخوف» بوده، اما او نه تنها از «چخوف» بلكه از «همينگوی» هم نسبت به زمان ما معاصرتر است. آدم های داستان های «كارور» از قشر متوسط جامعه هستند. زندگی های به بن بست رسيده، زندگی های سرد كه در عين حال در همه آنها اميدی وجود دارد كه می خواهد به بقای خودش ادامه دهد. ضمن اينكه در روايت مدرن نكته ای هست كه من خيلی دوست دارم و می پسندم و آن اين است كه اين روايت ها فاقد پايان هستند و خيال مخاطب را با يك نتيجه گيری قاطع راحت نمی كنند، چه در مورد شخصيت ها و چه در مورد خط داستانی و به هر حال از داستان گويی دور می شود. اين گرايشی است كه خود من هم دارم. در «از كنار هم می گذريم» شايد می توانستيم از هر كدام از اين آدم ها يك فيلم بسازيم، اما هدف من گذر مينياتوری از اين وقايع بود. حتی برای خودم هم هيچ پايانی برای آنها تصور نمی كردم و پايانی وجود نداشته است كه من عمدا آن را حذف كنم. تنها پايانی كه وجود دارد همين بی پايانی است كه در فيلم می بينيد. در حقيقت خواست من اين بود كه فيلم در ذهن هر تماشاگر ادامه يابد.
از ديگر خصوصياتی كه روايت مدرن دارد و من هم به آن گرايش دارم، خودآگاه بودن است. شايد همان نوع ديالوگ پردازی كه به آن اشاره كرديد كه سنجيده و فكر شده است ناشی از همين خودآگاهی باشد كه روايت مدرن نسبت به خودش دارد. در جايی كه در آغاز فيلم ارس شروع می كند به خواندن توضيح صحنه فيلمنامه ای كه در آنجا وجود دارد و می خواند: «نعش از پشت جاده پديدار می شود»، با فيلمنامه خود فيلم روبه رو هستيم، يعنی خود فيلمنامه ما هم تبديل به عنصری در فيلم می شود و من اين خودآگاهی را خيلی دوست دارم. قضيه ای كه در غرب مدت هاست به آن رسيده اند يعنی خودآگاهی اثر نسبت به خودش، كه حتی بعضی ها خيلی هم در آن جلو رفته اند. ما در ايران جرقه هايی از اين شيوه را داشته ايم اما هنوز به طور جدی جنبه ساختاری پيدا نكرده است. مثلا در «شازده احتجاب»، «مراد» (نوع شازده) خبر مرگ آدم های مختلفی را می دهد تا اينكه يك روز خبر مرگ خود شازده را هم می دهد. اما گويی در آنجا بيشتر جنبه شاعرانه و مضمونی مورد نظر است و نه جنبه ساختاری. به عقيده من اين قضيه بايد در فيلم ساختاری شود و در «از كنار هم می گذريم» فرصت به كارگيری آن را پيدا كردم.
• فيلم جدا از پشتوانه های سينمايی اش، يعنی تمام آن فيلم هايی كه شما دوست داشته ايد و روی شما و فيلمتان تأثير گذاشته، به نظرم به شدت وامدار داستان های مدرن آمريكايی است. در اين مورد چه نظری داريد؟
فكر می كنم اينها ديگر تأثرهای ناخودآگاه باشد. به هر حال من ادبيات داستانی آمريكا را از «همينگوی» گرفته تا «آن بيتی»، «شرلی جكسن»، «جان آپدايك» و يا «كارور» خيلی می پسندم و ادبيات مورد علاقه ام است. به نظرم آمريكايی ها داستان گوهای بزرگی هستند، و بزرگی شان درست در اين است كه ما فكر می كنيم چقدر آنها راحت اين داستان را نوشته اند. عليرغم اينكه ادبيات داستانی اروپا را خيلی دوست دارم و «كامو» يكی از پيامبرهای فكری من است، اما راحتی و صداقتی كه در ادبيات داستانی آمريكا وجود دارد در اين آثار وجود ندارد و به نظر می رسد برای دسترسی به اين آثار خيلی زحمت كشيده اند. به هر حال قضيه همين طور است كه می گوييد، اما يك تأثر ناخودآگاه است، بخش خودآگاه آن برمی گردد به همان چيزی كه اشاره كردم، يعنی مينياتوری كار كردن، مينی ماليستی كار كردن و خيلی به موضوع شاخ و برگ ندادن. ما در اين فيلم از طرفی ديالوگ هايی سنجيده و پرداخته داريم بيشتر به سينمای كلاسيك آمريكا شبيه است و از طرفی ديگر ساختار خود ماجراها خيلی گذری است و عمدا نخواسته ام روی آنها تأكيد كنم، همانقدر كه عصاره مطلبی از طرف تماشاگر دريافت شود كافی است. بله، اين بخش خودآگاه است. كسی را می شناسم كه به من می گفت چرا از هر كدام از شخصيت ها يك فيلم نساخته ام و آنها را حيف كرده ام. اما من دقيقا همين وجه مينی ماليستی را می خواستم. به ياد دارم كه در دوران نوجوانی ام وقتی «داستايفسكی» می خواندم هميشه فكر می كردم، يكی از حسن های بزرگ كارهای او اين است كه كارش كهكشانی از اتفاقات و داستان های مختلف است. دقيقا برعكس كاری كه ما در ايران می كنيم، روی يك قصه تا حدی تأكيد می كنيم كه تماشاگر دچار ملال و كسالت شود، در حالی كه خرده ماجراها خيلی برای تماشاگر كشش ايجاد می كند. در حقيقت «از كنار هم می گذريم» پر از داستان است در حالی كه خودش ضدداستان است.
• در چنين فيلمی حضور جاده و استفاده درست از آن قابل فهم است. اما فكر می كنيد می شد اين داستان را در شهر هم روايت كرد و آن را به صورت فيلمی شهری ساخت؟
من فكر می كنم حتما بايد جاده می بود، آن هم به يك دليل ساده، اينكه در زندگی بشر قرن بيستم خيلی سفر رفتن جا افتاده است و جزيی از برنامه روتين زندگی شده است. «اريش فروم» اين مسئله را حمل بر نوعی واهمه روانشناختی می كند و اسم آن را «گريز از مكان» می گذارد. آدم ها از مكان های مأنوس خود فرار می كنند با تصور اينكه می توانند مسائلشان را در خانه بگذارند و بروند، در حالی كه آنها را همراه خود می برند. ضمنا در سفر به واسطه دور شدن از زندگی روزمره، اسباب اين فراهم می شود كه آدم ها به زندگی خودشان فكر كنند و نسبت به آن خودآگاه تر شوند. جاده از اين لحاظ بهترين مكان بود و آدم در آن كمتر تسليم موج روزمرگی هستند. جاده اين شخصيت ها را در محيطی غيرمتعارف قرار می داد به من اجازه می داد كه همراه اين آدم ها به زندگی شان فكر كنم.
• آن مرد كه با لاستيك كنار جاده می رود و می آيد كيست؟ چه كاره است؟ آيا قرار است حلقه اتصال آدم ها و داستان هايشان باشد؟ يا يك نماد است برای توضيح نام فيلم؟ چرا خيلی از شخصيت ها اصلا او را نمی بينند؟
من با تعابير مختلفی روبه رو شدم كه همه آنها هم درست بوده. برای خود من خلق اين شخصيت با يك احساس ناخودآگاه و شاعرانه همراه بود. بيشتر مثل يك ترجيع بند در شعر. جالب است بگويم منشاء الهام من برای اين شخصيت واقعی است. «عباس كيارستمی» بيست و دو، سه سال پيش يك فيلم آموزشی ده دقيقه ای به نام «راه حل يك» ساخته است و همين شخصيت با همين هنرپيشه در آن حضور دارد. فيلم آموزشی است اما تم مورد علاقه «كيارستمی»، اعتماد به نفسی كه آدم ها بايد در انزوای خودشان داشته باشند، در آن وجود دارد. اين شخصيت از آن جا می آيد. من سعی كردم اين شخصيت را عينی نكنم. حتی ديالوگ هم ندارد. به نوعی اين شخصيت بعدی از همه اين شخصيت هاست كه در جاده آواره است و يا شايد اين آدم از لحاظ روحی بسيار خوشبخت تر از اين آدم ها است و بدون هيچ گله ای دارد لاستيكش را می چرخاند و می رود. او يك الگويی است كه همانطور كه گفتيد همه از او غافلند و به هر حال عنوان فيلم هم «از كنار هم می گذريم» است، اين بی اعتنايی ها و بی تفاوتی هايی كه نسبت به همديگر داريم. اين تم، يك تم اخلاقی است و پيچيدگی خاص خود را دارد و نبايد آن را به شكل يك موعظه بيان كرد. اين نقش، يك نقش شاعرانه است كه شايد هم به نوعی نخ تسبيح باشد و اين شخصيت ها را به هم وصل می كند.
• شخصيت های فيلم عمدتا ناكام هستند. اين ناكامی، اين به نتيجه نرسيدن و به گفته خودتان اين فقدان از كجا می آيد؟ از دل فرهنگ شهری يا زندگی مدرن يا. . .
آدم های قصه ها عليرغم بودنشان در محيط های غيرشهری، خيلی شهری هستند. اين نكته كه گفتيد كاملا آگاهانه بود. يعنی من دلم نمی خواست هيچ مقصدی وجود داشته باشد چرا كه به نحوی دنبال اين حس بودم كه مقصدی كه ما در جست وجوی آن هستيم در درون خودمان است. البته نمی خواستم اين را به صورت يك حكم صادر كنم. شايد اين حس در مورد شخصيت «ژاله» (فريبا كامران) از همه چشمگيرتر باشد. او را به نحوی می توان قهرمان فيلم در نظر گرفت. او طوری راجع به «مهران» شوهرش كه مرده است صحبت می كند كه گويی مرگ او را باور نكرده است. در نوع بازی «فريبا كامران» هم از او خواسته بودم تئاتری و اغراق آميز بازی كند چرا كه اين شخصيت در حال دروغ گفتن است و در آخر وقتی كنار نعش كش به تهران بازمی گردد، ديگر مرگ شوهرش را باور كرده است. بنابراين مقصدش را درون خودش يافت. شمال به نظر من خيلی سمبليك است و در 30 سال گذشته معنی خاصی در زندگی ما ايرانی ها پيدا كرده، شايد ما از مشكلات زندگی برای مدتی فرار می كنيم. مقداری كه می خواستم با اين مفهوم بازی كنم يعنی آن آرامش و آسودگی خاطری كه ما به دنبال آن می گرديم قبل از هر چيز بايد زمينه اش در خودمان وجود داشته باشد. ديالوگ «سپنتا» كاملا آگاهانه بود. در جايی كه می گويد «دريامون رو رفتيم، شمالمون رو هم ديديم، شمال همينه ديگه». به عقيده من «سپنتا» يك عارف ديگر در فيلم است كه تماس بی واسطه ای با زندگی دارد و دنبال نامگذاری روی اشيا نيست و از دانايی می گريزد. شايد با روحيه «سهراب سپهری» خيلی مأنوس است كه گل سرخ را نمی خواهد شناسايی كند و به راحتی در افسون آن شناور است. به هر حال آن تمی كه می گوييد را قبول دارم همان بی مقصد بودن. اما نهايتا اين خوش بينی وجود دارد كه ما اگر با خودمان به تفاهم برسيم، شايد به تفاهم رسيدن با جهان آسانتر باشد. |