Persian Archive

• وقايع نگاری يک زندگی مينياتوری
• نسيم لهجه
• گذار از کابوس های زندگی
• حرف های نويسندگان عرب تکراری است
• نمی توان شانس را خريد
• رمان به روايت كميك استريپ
• جنگ به روايت آمريكا
• قصه های كودكان به روايت علم
• استقبال از «راه بهشت» در آلمان
• سينمای كودك و نوجوان
• بچه های نفت در كن جونيور
• هفت
• كامران شيردل در رجوكال بريا


نگار جواهريان: «ايرج كريمی» (منتقد و نويسنده و كارگردان سينما) از پيش از انقلاب در عرصه نقد سينما فعاليت داشت و از سال 1360 شروع به فيلمسازی كرد و تعداد زيادی فيلم كوتاه و ميان مدت ساخت. او فيلم های بلندی چون «دو روز با هم» (1378)، «از كنار هم می گذريم» (1379)، «شب لطيف است» (1380) و «چند تار مو» (82 ـ 81) را در كارنامه فيلم سازی اش دارد. كريمی به طور عمده در زمينه نقد سينما در ماهنامه «فيلم» فعاليت داشته است و دارد و در زمينه سينما كتاب هايی چون «گزارش زاگرب» (1363) در زمينه سينمای انيميشن، «عباس كيارستمی فيلمساز رئاليست» (1364)، «سينمای ميكلوش يانچو» (1367) و «شناخت سينما» (چاپ سوم 1381). همچنين ترجمه فيلمنامه هايی چون «روكو و برادرانش» (1377)، «نور زمستانی» (1379) را منتشر كرده است. در عرصه ادبيات داستانی نيز مجموعه داستان های كوتاه «عاشقانه های تهران» (1379)، رمان «هوسی به نام قطار» (1379) و نمايشنامه «نرگس برای شب بو» (1379) از او به چاپ رسيده است. به مناسبت اكران «از كنار هم می گذريم»، البته با تأخيری سه ساله، با او به گفت وگو نشسته ايم. اكران اين فيلم از يك هفته پيش آغاز شده است...

پيش از ساختن «از كنار هم می گذريم» چندين فيلم كوتاه ساخته ايد، فيلم های داستانی ای كه عمدتا فضايی سرد بر آنها غالب است. فضای «از كنار هم می گذريم» هرچند كه چندان هم سرد نيست، اما شباهتی هم به فيلم های سينمايی روز ايران ندارد، در اين موردكمی توضيح دهيد.

خب، بايد بگويم تا حدی كه به سابقه كاری خودم مربوط می شود، بخشی از آن نوع فضا آگاهانه بوده است و بخشی از آن هم بازمی گردد به مقطع سنی كه در آن بوده ام. با گذشت زمان آدم ها به رويكردهای جديدی نسبت به زندگی و مرگ دست می يابند. در آن دوران، در زمان ساخت فيلم هايی چون «ناگفته ها» يا «اشاره ها» و يا «ديروز و فردا»، حال و هوای خاصی در من وجود داشت. خودم هم نمی دانم دليل اين گونه تلخ كار كردنم چه بوده است، اما قبول دارم كه آن فيلم ها كارهای تلخی بودند. اما بخشی از اين تغيير فضا در «از كنار هم می گذريم» ارادی است، يعنی به نوعی به اين نتيجه رسيده ايم كه وقتی مردم به اندازه كافی دچار تنش ها و مشكلات خود هستند، چه دليلی وجود دارد كه آنها را نااميد و دلزده تر از سالن سينما بيرون بفرستيم؟ اين درست مثل زمانی است كه آدم حال خوبی ندارد و ترجيح می دهد به مهمانی كه دعوت شده است نرود تا موجب ناراحتی ديگران هم نشود. شايد بتوانم بگويم از اين ديد «از كنار هم می گذريم» نوعی روان درمانی برای شخص خودم نيز محسوب می شد؛ اينكه شايد بتوان به شكل ديگری با زندگی برخورد كرد، البته در عين حال كه قرار بود از واقعيت هم دور نشويم.

از همان آغاز كه شروع به نوشتن فيلمنامه كرديد، آيا می دانستيد با چند شخصيت سروكار داريد؟ واقعيت اين است كه عمده شخصيت های فيلم شناسنامه دارند و به خوبی پرداخت شده اند و نيز هركدام پيش زمينه ای دارند كه ما كم كم متوجه آن می شويم.

من اصولا در طول كار خودم را خيلی آزاد می گذارم و الهام هايی كه از بازيگران می گيرم، برايم فوق العاده حائز اهميت هستند. اصلا تا حدی نقش ها شبيه به بازيگرانشان می شوند. اما در مورد «از كنار هم می گذريم» قضيه تفاوت داشت، قصه اصلی كه من (در مجموعه ای كه هنوز آن را به چاپ نرساندم) تنها قصه ارس و پدرش بود كه از تهران به رشت می رفتند. اما رفته رفته اين شخصيت ها به فيلمنامه اضافه شدند. به هر حال حتی فيلمنامه ای كه نوشته شد هم با چيزی كه حال روی پرده می بينيد متفاوت است. به عنوان مثال شخصيت دو زن در آغاز يك زن و شوهر بودند و درست در آستانه فيلمبرداری به اين نتيجه رسيدم كه بايد هر دو آنها زن باشند. اما خب، به هر حال از يك زمانی به بعد شخصيت ها كاملا معلوم بودند و حتی كمتر بازنويسی در مورد آنها صورت گرفت. شايد به اين دليل كه بعضی از بازيگران فيلم را از قبل می شناختم و اصلا نقش برای آنها نوشته شده بود. مثلا «شاهرخ فروتنيان» را از ابتدا برای نقش آن پدر آرشيتكت در نظر گرفته بودم و حتی نقش را براساس او نوشته بودم. بنابراين در مورد او ديگر بازنويسی نمی توانست صورت گيرد. و همين طور در مورد نقش «اسدالله» كه يك نعش كش است، باز هم نقش را بر اساس خود بازيگرش يعنی «مهران رجبی» نوشته بودم، تا حدی كه شايد اگر او اين نقش را بازی نمی كرد، كلا نقش را حذف می كردم. اما در اين ميان شخصيت دو زن خيلی متحول شدند و در مورد آنها خيلی بازنويسی كردم، و يا در مورد شخصيت های «سپنتا» و «ارس» و ارتباط آنها، چيزهايی در طول ساخت فيلم برايم شكل گرفت. مثلا تقابلی كه اين دو كودك از لحاظ رويكردشان به زندگی دارند. يكی از آن دو خيلی طالب دانش آموختن است و ديگری سعی دارد از اين مسئله بگريزد و شايد به نوعی تماس بی واسطه تری با زندگی دارد. جالب است بدانيد بازيگران اين شخصيت ها در واقعيت كاملا برعكس بودند. اما هر دوی آنها سعی كردند به شخصيتشان دست يابند. برای كامل تر شدن حرف هايم بايد بگويم با اينكه من دوست دارم به شيوه داستانی كار كنم اما شايد روشم بيشتر به مستندسازها شباهت داشته باشد. نمی خواهم ادعا كنم من اين گونه فيلم می سازم اما گرايشم بيشتر نسبت به اين سو است كه فيلم هايم مستندهايی در مورد خود بازيگران باشد اما در قالبی متفاوت و در نقشی ديگر.

گويا روی ديالوگ های فيلم خيلی كار كرده ايد. همه شخصيت های فيلم عملا حرف های كنايه آميز می زنند و همه اين ديالوگ ها به نوعی، در جايی به هم مربوط می شوند. فكر می كنيد ديالوگ در فيلمنامه تا چه حد بايد تراش بخورد؟

خب، اين به سبك فيلم بستگی دارد. به عنوان مثال سبك نئورئاليستی را در نظر بگيريد، سبكی كه «عباس كيارستمی» هم به نوعی سينمايش شاخه ای از آن محسوب می شود. در اين سبك تلاش بر اين است كه ديالوگ ها تا حد ممكن روزمره به نظر برسند يعنی اين طور جلوه كند كه ديالوگ درست در همان لحظه به ذهن شخصيت رسيده است و آن را می گويد، چه بسا بازيگر نتواند به درستی ديالوگش را ادا كند و اين مسئله ای نباشد و هر چقدر اثر از زيبايی شناسی دراماتيك دور شود مطلوب تر است. اما در مورد كنايه آميز بودن ديالوگ ها كاملا با شما موافق هستم. من سعی كردم اين ديالوگ ها را صيقل خورده بنويسم و روی آنها خيلی كار كردم. البته اين از يك لحاظ كاملا طبيعی است، چرا كه آدم ها در يك محيط محدود و كاملا بسته قرار گرفته اند، بنابراين قدرت مانور ندارند، حالا چه به عنوان بازيگر و چه به عنوان شخصيت. در اين موقعيت مسلما ديالوگ بار دراماتيكی سنگين تری را حمل می كند و اين لطمه ای به كار نمی زند و اين قضيه مرا در پرداختن به ديالوگ نويسی مورد علاقه ام آزاد می گذاشت و توجيه خوبی هم بود، چرا كه من از اين لحاظ سينمای كلاسيك آمريكا را دوست دارم چون در آن آدم ها هم خيلی حاضرجواب هستند و بسيار خوب و دقيق جواب يكديگر را می دهند و هم شكل دراماتيكی كه ديالوگ در تئاتر دارد را می پسندم. اما در عين حال سعی كردم واقعی به نظر رسيدن ديالوگ ها را از دست ندهم و در اين تلاش يك نكته مرا ياری می داد و اين نوع شخصيت هايی بود كه من به آنها می پرداختم و عموما تمايل دارم بپردازم. يعنی شخصيت های طبقه متوسط جامعه و چه بسا تحصيلكرده و روشنفكر. در چنين اقشاری آدم ها به راحتی دغدغه ها، افكار و احساسات خودشان را بيان می كنند و از واژگان وسيع تری استفاده می كنند. بنابراين در مورد آنها باوركردنی است كه خيلی سنجيده سخن بگويند و حتی حرف هايشان بار معنايی و كنايی هم داشته باشد. در مورد شخصيتی چون «اسدالله» كه نوع حرف زدنش متفاوت است سعی كردم طبيعی به نظر برسد، سعی می كردم تجسم كنم كه يك نعش كش كه در واقع يك عارف عامی است چگونه صحبت می كند. به خصوص كه از كليشه هايی كه عموما از شخصيت عارف در سينما و تلويزيون ارائه شده، به شدت پرهيز داشتم. به همين دليل می خواستم اين شخصيت طنز و لودگی هم داشته باشد، حتی طنزی كه در آن خشونت وجود دارد. اما خب، به هر حال نوع حرف زدن اين شخصيت با شخصيتی چون پدر آن دو پسر (شاهرخ فروتنيان) و يا «ژاله» (فريبا كامران) متفاوت است. آن دو روشنفكر هستند و می توانند حرف هايشان را مدون و فرموله كنند. در مورد پدر «ارس» هم همين طور، مثلا خودم تصورم اين است كه او می تواند دبير يك دبيرستان باشد و از طبقه متوسط تحصيل كرده به حساب می آيد. تنها تفاوتش شهرستانی بودنش است كه اين در خلق و خو می تواند پديدار شود.

روايت مدرن فيلم ناخودآگاه ما را ياد فيلم «راه های ميان بر» يا «برش های كوتاه» ساخته «رابرت آلتمن» می اندازد. ما نه گذشته شخصيت ها را می بينيم و نه از آينده شان خبر داريم. تنها به تماشای يك برش از زندگی آنها می نشينيم. آيا اين به فيلم «آلتمن» يا داستان های «ريموند كارور» شباهت ندارد؟

اين را كتمان نمی كنم كه «كارور» جزو يكی دو نويسنده بسيار محبوب من است. دنيای «كارور» را خيلی دوست دارم. به نظرم اين روزمرگی كه در كارهای او جريان دارد خيلی تازه و نو است. با اينكه «كارور» می گفت، الگويش «چخوف» بوده، اما او نه تنها از «چخوف» بلكه از «همينگوی» هم نسبت به زمان ما معاصرتر است. آدم های داستان های «كارور» از قشر متوسط جامعه هستند. زندگی های به بن بست رسيده، زندگی های سرد كه در عين حال در همه آنها اميدی وجود دارد كه می خواهد به بقای خودش ادامه دهد. ضمن اينكه در روايت مدرن نكته ای هست كه من خيلی دوست دارم و می پسندم و آن اين است كه اين روايت ها فاقد پايان هستند و خيال مخاطب را با يك نتيجه گيری قاطع راحت نمی كنند، چه در مورد شخصيت ها و چه در مورد خط داستانی و به هر حال از داستان گويی دور می شود. اين گرايشی است كه خود من هم دارم. در «از كنار هم می گذريم» شايد می توانستيم از هر كدام از اين آدم ها يك فيلم بسازيم، اما هدف من گذر مينياتوری از اين وقايع بود. حتی برای خودم هم هيچ پايانی برای آنها تصور نمی كردم و پايانی وجود نداشته است كه من عمدا آن را حذف كنم. تنها پايانی كه وجود دارد همين بی پايانی است كه در فيلم می بينيد. در حقيقت خواست من اين بود كه فيلم در ذهن هر تماشاگر ادامه يابد. از ديگر خصوصياتی كه روايت مدرن دارد و من هم به آن گرايش دارم، خودآگاه بودن است. شايد همان نوع ديالوگ پردازی كه به آن اشاره كرديد كه سنجيده و فكر شده است ناشی از همين خودآگاهی باشد كه روايت مدرن نسبت به خودش دارد. در جايی كه در آغاز فيلم ارس شروع می كند به خواندن توضيح صحنه فيلمنامه ای كه در آنجا وجود دارد و می خواند: «نعش از پشت جاده پديدار می شود»، با فيلمنامه خود فيلم روبه رو هستيم، يعنی خود فيلمنامه ما هم تبديل به عنصری در فيلم می شود و من اين خودآگاهی را خيلی دوست دارم. قضيه ای كه در غرب مدت هاست به آن رسيده اند يعنی خودآگاهی اثر نسبت به خودش، كه حتی بعضی ها خيلی هم در آن جلو رفته اند. ما در ايران جرقه هايی از اين شيوه را داشته ايم اما هنوز به طور جدی جنبه ساختاری پيدا نكرده است. مثلا در «شازده احتجاب»، «مراد» (نوع شازده) خبر مرگ آدم های مختلفی را می دهد تا اينكه يك روز خبر مرگ خود شازده را هم می دهد. اما گويی در آنجا بيشتر جنبه شاعرانه و مضمونی مورد نظر است و نه جنبه ساختاری. به عقيده من اين قضيه بايد در فيلم ساختاری شود و در «از كنار هم می گذريم» فرصت به كارگيری آن را پيدا كردم.

فيلم جدا از پشتوانه های سينمايی اش، يعنی تمام آن فيلم هايی كه شما دوست داشته ايد و روی شما و فيلمتان تأثير گذاشته، به نظرم به شدت وامدار داستان های مدرن آمريكايی است. در اين مورد چه نظری داريد؟

فكر می كنم اينها ديگر تأثرهای ناخودآگاه باشد. به هر حال من ادبيات داستانی آمريكا را از «همينگوی» گرفته تا «آن بيتی»، «شرلی جكسن»، «جان آپدايك» و يا «كارور» خيلی می پسندم و ادبيات مورد علاقه ام است. به نظرم آمريكايی ها داستان گوهای بزرگی هستند، و بزرگی شان درست در اين است كه ما فكر می كنيم چقدر آنها راحت اين داستان را نوشته اند. عليرغم اينكه ادبيات داستانی اروپا را خيلی دوست دارم و «كامو» يكی از پيامبرهای فكری من است، اما راحتی و صداقتی كه در ادبيات داستانی آمريكا وجود دارد در اين آثار وجود ندارد و به نظر می رسد برای دسترسی به اين آثار خيلی زحمت كشيده اند. به هر حال قضيه همين طور است كه می گوييد، اما يك تأثر ناخودآگاه است، بخش خودآگاه آن برمی گردد به همان چيزی كه اشاره كردم، يعنی مينياتوری كار كردن، مينی ماليستی كار كردن و خيلی به موضوع شاخ و برگ ندادن. ما در اين فيلم از طرفی ديالوگ هايی سنجيده و پرداخته داريم بيشتر به سينمای كلاسيك آمريكا شبيه است و از طرفی ديگر ساختار خود ماجراها خيلی گذری است و عمدا نخواسته ام روی آنها تأكيد كنم، همانقدر كه عصاره مطلبی از طرف تماشاگر دريافت شود كافی است. بله، اين بخش خودآگاه است. كسی را می شناسم كه به من می گفت چرا از هر كدام از شخصيت ها يك فيلم نساخته ام و آنها را حيف كرده ام. اما من دقيقا همين وجه مينی ماليستی را می خواستم. به ياد دارم كه در دوران نوجوانی ام وقتی «داستايفسكی» می خواندم هميشه فكر می كردم، يكی از حسن های بزرگ كارهای او اين است كه كارش كهكشانی از اتفاقات و داستان های مختلف است. دقيقا برعكس كاری كه ما در ايران می كنيم، روی يك قصه تا حدی تأكيد می كنيم كه تماشاگر دچار ملال و كسالت شود، در حالی كه خرده ماجراها خيلی برای تماشاگر كشش ايجاد می كند. در حقيقت «از كنار هم می گذريم» پر از داستان است در حالی كه خودش ضدداستان است.

در چنين فيلمی حضور جاده و استفاده درست از آن قابل فهم است. اما فكر می كنيد می شد اين داستان را در شهر هم روايت كرد و آن را به صورت فيلمی شهری ساخت؟

من فكر می كنم حتما بايد جاده می بود، آن هم به يك دليل ساده، اينكه در زندگی بشر قرن بيستم خيلی سفر رفتن جا افتاده است و جزيی از برنامه روتين زندگی شده است. «اريش فروم» اين مسئله را حمل بر نوعی واهمه روانشناختی می كند و اسم آن را «گريز از مكان» می گذارد. آدم ها از مكان های مأنوس خود فرار می كنند با تصور اينكه می توانند مسائلشان را در خانه بگذارند و بروند، در حالی كه آنها را همراه خود می برند. ضمنا در سفر به واسطه دور شدن از زندگی روزمره، اسباب اين فراهم می شود كه آدم ها به زندگی خودشان فكر كنند و نسبت به آن خودآگاه تر شوند. جاده از اين لحاظ بهترين مكان بود و آدم در آن كمتر تسليم موج روزمرگی هستند. جاده اين شخصيت ها را در محيطی غيرمتعارف قرار می داد به من اجازه می داد كه همراه اين آدم ها به زندگی شان فكر كنم.

آن مرد كه با لاستيك كنار جاده می رود و می آيد كيست؟ چه كاره است؟ آيا قرار است حلقه اتصال آدم ها و داستان هايشان باشد؟ يا يك نماد است برای توضيح نام فيلم؟ چرا خيلی از شخصيت ها اصلا او را نمی بينند؟

من با تعابير مختلفی روبه رو شدم كه همه آنها هم درست بوده. برای خود من خلق اين شخصيت با يك احساس ناخودآگاه و شاعرانه همراه بود. بيشتر مثل يك ترجيع بند در شعر. جالب است بگويم منشاء الهام من برای اين شخصيت واقعی است. «عباس كيارستمی» بيست و دو، سه سال پيش يك فيلم آموزشی ده دقيقه ای به نام «راه حل يك» ساخته است و همين شخصيت با همين هنرپيشه در آن حضور دارد. فيلم آموزشی است اما تم مورد علاقه «كيارستمی»، اعتماد به نفسی كه آدم ها بايد در انزوای خودشان داشته باشند، در آن وجود دارد. اين شخصيت از آن جا می آيد. من سعی كردم اين شخصيت را عينی نكنم. حتی ديالوگ هم ندارد. به نوعی اين شخصيت بعدی از همه اين شخصيت هاست كه در جاده آواره است و يا شايد اين آدم از لحاظ روحی بسيار خوشبخت تر از اين آدم ها است و بدون هيچ گله ای دارد لاستيكش را می چرخاند و می رود. او يك الگويی است كه همانطور كه گفتيد همه از او غافلند و به هر حال عنوان فيلم هم «از كنار هم می گذريم» است، اين بی اعتنايی ها و بی تفاوتی هايی كه نسبت به همديگر داريم. اين تم، يك تم اخلاقی است و پيچيدگی خاص خود را دارد و نبايد آن را به شكل يك موعظه بيان كرد. اين نقش، يك نقش شاعرانه است كه شايد هم به نوعی نخ تسبيح باشد و اين شخصيت ها را به هم وصل می كند.

شخصيت های فيلم عمدتا ناكام هستند. اين ناكامی، اين به نتيجه نرسيدن و به گفته خودتان اين فقدان از كجا می آيد؟ از دل فرهنگ شهری يا زندگی مدرن يا. . .

آدم های قصه ها عليرغم بودنشان در محيط های غيرشهری، خيلی شهری هستند. اين نكته كه گفتيد كاملا آگاهانه بود. يعنی من دلم نمی خواست هيچ مقصدی وجود داشته باشد چرا كه به نحوی دنبال اين حس بودم كه مقصدی كه ما در جست وجوی آن هستيم در درون خودمان است. البته نمی خواستم اين را به صورت يك حكم صادر كنم. شايد اين حس در مورد شخصيت «ژاله» (فريبا كامران) از همه چشمگيرتر باشد. او را به نحوی می توان قهرمان فيلم در نظر گرفت. او طوری راجع به «مهران» شوهرش كه مرده است صحبت می كند كه گويی مرگ او را باور نكرده است. در نوع بازی «فريبا كامران» هم از او خواسته بودم تئاتری و اغراق آميز بازی كند چرا كه اين شخصيت در حال دروغ گفتن است و در آخر وقتی كنار نعش كش به تهران بازمی گردد، ديگر مرگ شوهرش را باور كرده است. بنابراين مقصدش را درون خودش يافت. شمال به نظر من خيلی سمبليك است و در 30 سال گذشته معنی خاصی در زندگی ما ايرانی ها پيدا كرده، شايد ما از مشكلات زندگی برای مدتی فرار می كنيم. مقداری كه می خواستم با اين مفهوم بازی كنم يعنی آن آرامش و آسودگی خاطری كه ما به دنبال آن می گرديم قبل از هر چيز بايد زمينه اش در خودمان وجود داشته باشد. ديالوگ «سپنتا» كاملا آگاهانه بود. در جايی كه می گويد «دريامون رو رفتيم، شمالمون رو هم ديديم، شمال همينه ديگه». به عقيده من «سپنتا» يك عارف ديگر در فيلم است كه تماس بی واسطه ای با زندگی دارد و دنبال نامگذاری روی اشيا نيست و از دانايی می گريزد. شايد با روحيه «سهراب سپهری» خيلی مأنوس است كه گل سرخ را نمی خواهد شناسايی كند و به راحتی در افسون آن شناور است. به هر حال آن تمی كه می گوييد را قبول دارم همان بی مقصد بودن. اما نهايتا اين خوش بينی وجود دارد كه ما اگر با خودمان به تفاهم برسيم، شايد به تفاهم رسيدن با جهان آسانتر باشد.


اميرحسين رسائل: پس از اختراع هواپيما و مسافرت هوايی سياستمداران و مقامات رسمی و ديپلماتيك بسياری در جهان بوده و هستند كه در داخل كابين طياره ای در جايی ميان زمين و آسمان مورد پرسش و سوال قرار گرفته اند و به آن ها پاسخی داده اند و يا نداده اند. فرض مصاحبه در آسمان اصولا كمی دور از ذهن است و همواره در ذهنمان چنين نقش بسته كه پای پله های هواپيما، بر سطح آسفالت فرودگاهی كه در آن باد تندی می وزد، عده ای عكاس و خبرنگار منتظر پايين آمدن آدمی مهم اند كه مخاطبان رسانه ها چشم به دهان او ايستاده اند تا بگويد، برای چه به سرزمينشان آمده يا دوران تبعيد چگونه گذشته و يا اين كه چطور پشت حريف را به خاك نشانده و مدال قهرمانی را بر گردن آويخته. اما برای من وقتی سوار بر اتوبوس فرودگاه مهرآباد به سوی هواپيما می رفتم اوضاع كمی فرق داشت. با خود فكر می كردم می توان فارغ از اين قرارداد و سنت، بدون آنكه مهمانداران محترم متوجه شوند، پس از ورود به هواپيما، كارت پرواز را پاره و صندلی خود را عوض كنم و بروم كنار استاد بنشينم. بعد اگر از من پرسيد شما كه هستيد، توضيحات لازم را ارائه دهم. شايد هم اصلا صندلی كناری استاد خالی باشد و به هيچ مشكلی برنخوريم. با اين سناريو وارد هواپيمای «ايرباسی» شديم كه قرار بود ما را تا بوشهر برساند و اميد به رسيدن چند درصدی بالاتر از پرواز با هواپيمايی چون «توپولوف» بوده و هست.

به حتم شما هم نام عبدالحسين شريفيان را روی جلد كتاب هايی ديده ايد، اما احتمالا هرگز خبری يا گفت وگويی از او را در جريده و جنگ و مجله ای ادبی نخوانده ايد. مترجمی كه پس از نزديك به 50 سال كار ترجمه وانتشار نزديك به 40 عنوان كتاب با كسی سخن از كار نگفته يا كسی ملتفت كارهای او نبوده است. فقط كافی است سری به گنجه كتابخانه شخصی خود يا ديگران كه اهل ادبيات هستند بزنيد تا چند عنوان از آثار شريفيان را ببينيد. به خصوص اگر دوستدار «هرمان هسه» باشيد متوجه می شويد بيشتر آثار هسه را او به فارسی برگردانده است. مجله خوانان قديمی هم به حتم نام شريفيان را بسيار در مجلات معتبری چون فردوسی، كيهان هفته و يا اميد ديده اند و خوانده اند و اگر به اين پايه بخواهيم يادگاری از اين مترجم برای خود نگه داريم همين بس كه نخستين داستان های «آلبرتو موراويا» را او برای خوانندگان و علاقه مندان ادبيات جهان به فارسی برگردانده است. با اين همه پيرمرد داستان ما كمتر جايی ادعايی كرده و از خود گفته است. او در آستانه 80 سالگی همان طور متواضعانه با كار پرمشقت ترجمه برخورد می كند كه در نوجوانی با آن مواجهه داشت. «كلاس هشتم بودم، سيكل اول. 16 يا 17 سال داشتم. آن زمان مقارن بود با حضور متفقين در خاك ايران. خوب در شهر ما بوشهر هم سربازان انگليسی بودند و يكی از وابستگان كه آن روزها از تهران بازگشته بود، مقداری كتاب و مجله فرنگی با خود آورده بود و به من داد. از بساط فروشندگان كنار خيابان خريده بود كه آن ها هم احتمالا از سربازان فرنگی گرفته بودند. من چند روزی با خواندن اين مجلات و كتب خود را غرق كرده بودم. بعد هم به تشويق مرحوم عبدالرحيم جعفری مدير و سردبير روزنامه «دريا كنار» داستانی كه حال و هوايی درخور آن زمان را داشت ترجمه كردم و در همان روزنامه چاپ شد. يادم می آيد داستانی بود از نويسنده آمريكايی «ريچارد رايت» با نام «پسرك سياه پوست» كه در مجله «ريدرز دايجست» چاپ شده بود. »

اصلا صندلی كناری استاد شريفيان خالی است و با خيال راحت می روم كنارشان می نشينم. خوشبختانه كسی هم كاری به كار آدم ندارد. گمان می كنم تنها جای دنيا كه بعد از يازده سپتامبر نظم و دقتش در امور فرودگاهی و پروازی كم شده همين ايران عزيز خودمان باشد. چرا كه دوستان حتی ديگر زحمت ديدن كارت شناسايی و تطابق دادن آن با بليت را هم به خود نمی دهند. البته ناگفته نماند كه بانوان مهماندار هما به نوشته نشريه داخلی پروازهای اين شركت پس از سال ها انتظار مسافران ملبس به اونيفورم های متحدالشكل با طراحی جديدی شده اند كه براساس آمارها بسيار مورد استقبال مسافران و خود خدمه پرواز قرار گرفته و اين مورد امتنان است. فقط نمی دانم اين موضوع چرا آدمی را به ياد «خانه از پای بست ويران. . . » می اندازد. پس از گذشت همه اين ها ما نشستيم و پس از اوج گيری هواپيما و قرارگرفتنش در مرحله ای كه سرمهماندار چراغ های بيشتری را برای خوب ديدن روشن می كند شروع كرديم به گپ زدن با آقای عبدالحسين شريفيان كه به واقع ميزبان ما نيز بود. چرا كه چندين تن ديگر از مسافران هواپيما و همراهان ما هم به واسطه ايشان راهی بندر بوشهر بودند، برای حضور در مراسم بزرگداشتی كه برای اين مترجم بوشهری مقيم تهران انجمن ايران شناسی شعبه بوشهر برگزار می كرد.

نجف دريابندری كه نسبتی سببی با شريفيان دارد می گويد: «ايشان آدم بسيار ساده و افتاده و شوخی است و از قضای روزگار ترجمه هم می كند. شريفيان همواره حكايت های بسيار شنيدنی دارد و ما هم شنونده او هستيم. به نظر من همين ها هم اصل زندگی است و كارهايی چون ترجمه و يا نوشتن در واقع باری است بر دوش آدمی و اصل زندگی همان مسائل عادی روزمره است كه حضور آدم را در عالم مشخص می كند. » شايد عصاره چيزهايی كه قرار است پس از خواندن اين گزارش دريافت كنيد در همين چند جمله باشد. دريابندری در مراسم بزرگداشت، اين ها را درباره شريفيان گفت و معتقد بود بيش از اين گفتن بی فايده است. باور كنيد در بيش از يك ساعت پرواز كه در كنار شريفيان نشسته بودم او هم چندان تمايلی برای سخن راندن درباره ترجمه و مسائل مختلف يك مترجم نداشت و حتی وقتی از او خواستم از رابطه اش با ناشران در طول اين چهار دهه بگويد با لبخندی گفت: «من كه بدی نديدم. البته حق الترجمه هيچ وقت اقناع كننده نيست. ولی وقتی آدم به هم ميهنی كه زبان نمی داند يا امكان خواندن آثار نويسندگان جاهای ديگر دنيا را ندارد علاقه مند است تمام تلاش خود را می كند تا او را هم در لذت بردن از خواندن و دانستن شريك كند. » پس از اين ديگر خاطره بود و خاطره. . .

عبدالحسين شريفيان به سال 1305 در بوشهر متولد شد، پدر و پدر بزرگش ناخدا بودند و بر كشتی های معين التجار درياها را می پيمودند. شريفيان هم چون بسياری ديگر از بزرگانی كه از بوشهر برخاسته اند محصل مدرسه سعادت بود. يكی از چند مدرسه ايران كه به شيوه ای مدرن در آن روزگار اداره می شدند. برای ادامه تحصيل تا اخذ ديپلم راهی شيراز می شود. ديگر سال های آخر دبيرستان است و ميل به ترجمه در او بيداد می كند. حتی اگر برای روزنامه ديواری دبيرستان باشد. می گويد: «در آن سال ها به دليل شرايط بد آب و هوا و زندگی در بوشهر كمتر دبير ليسانسه ای حاضر می شد محل خدمت خود را در آن شهر انتخاب كند به همين دليل اكثر كسانی كه در دبيرستان های شهر درس می دادند فارغ التحصيلان دانشسرای مقدماتی بودند. در مورد آموزش زبان هم اوضاع بدتر بود چونان كه ما معلمی داشتيم كه حقيقتا زبان بلد نبود ولی درس می داد. من از بدو آموختن زبان تا زمانی كه به شيراز رفتم هر چه آموخته بودم از اولين معلم ام ميرزا محمد رحيم بوشهری بود كه ايشان هم در هندوستان درس خوانده بود و بعد از فوت او ما مانديم بدون معلم زبان دان واقعی. » اگر تمام مورخان تاريخ معاصر ايران بگويند كه اشغال ايران توسط متفقين بد بوده به حتم می توان گوشه چشمی هم به روی ديگر سكه داشت. چنان كه شريفيان به حتم دوران آموختن تكميلی زبان انگليسی را در همين زمان و در دوران سربازی طی كرد. او كه ميل بسيار به آموختن زبان داشت در دوران سربازی هم در بخش ترجمه ميسيونری آمريكا مشغول شد و پس از گذراندن دوره های آموزشی سربازی و گرفتن درجه افسری به عنوان مترجم يكی از افسران آمريكايی كه در دانشگاه جنگ تدريس می كرد مشغول به كار شد.

ايران پس از اشغال هم از حضور گسترده خارجيان و شركت های خارجی بی بهره نيست و در كشوری كه بيش از نيمی از مردم آن بی سواد هستند به حتم كسی كه تسلط بر زبانی بين المللی دارد اشتغالات بسياری می تواند برای خود بيافريند. شريفيان پس از پايان دوران سربازی به استخدام يك شركت ژاپنی در می آيد و فعاليت خود را به عنوان مترجم حرفه ای آغاز می كند. فعاليتی كه تا سال 62 و افول حضور گسترده شركت های خارجی در ايران ادامه می يابد. در اين بين او در دانشكده زبان های خارجی دانشگاه تهران تلاش می كند تا ادامه تحصيل دهد كه بر اثر فشار كاری و البته در اين ميان ازدواج دانشگاه او را جا می گذارد و او دانشگاه را رها می كند. پس زندگی شريفيان چنين است: روزها ترجمه مكاتبات رسمی و اداری و سفرهای كاری به نقاط مختلف كشور و كشورهای ديگر برای امور شركت هايی كه در آن ها مشغول است و شب ها پس از فراغت از كار ترجمه هايی برای دل خويش. می پرسم با اين همه كار و تجربه در شركت های مختلف فعال در گستره ای از نساجی گرفته تا دارو، هيچ وقت به فكر ترجمه آثار تخصصی نيفتاديد، می خندد و می گويد: «شايد باور نكنيد، پس از مدتی كه در شركت ژاپنی ای كار می كردم كه در زمينه نساجی فعاليت می كرد به تخصص های گوناگونی چون شناخت و رده بندی كيفی الياف و منسوجات رسيده بودم به طوری كه گاهی اصلا خودم برای اين امور به مسافرت می رفتم بدون آنكه كارشناسان شركت همراهی ام كنند ولی هيچ گاه جسارت ترجمه كتاب ها و مقالات تخصصی را به خود ندادم. آخر می دانيد هميشه به ادبيات و تاريخ بيشتر علاقه مند بودم. »

مراسم بزرگداشت استاد عبدالحسين شريفيان در بهترين سالن بندر بوشهر برگزار می شود، شهری كه تنها يك سينمای دولتی دارد و آن ديگر سينمای باقی مانده از دوران ستمشاهی نزديك به دو سال است كه به دليل بدهی به اداره برق به خاطر مصرف بالا سيستم های خنك كننده اش تعطيل است. نمی دانم اين ديگر كدام يك از رسوم زمانه است كه مردمانی چنين ثروتمند بايد در سرزمينی چنين فقير نگه داشته شده زندگی كنند. مردمان بوشهر رويشان به دريا است و پشتشان به همه چيزهايی كه ازشان دريغ شده و لبخند می زنند به طراوت خرماهای رسيده. در بوشهر ديدم كه كپسول های گازهای پيك نيكی را با كپسول های گازهای خوراك پزی در گوشه ای پرت از بازار شهر در مغازه ای تاريك پر می كنند و مردم در صف های طولانی برای گرفتن گاز ايستاده اند. از خود پرسيدم حتما وقتی مسئولان برای بازديدهای افتخارآميز خود از بزرگ ترين ميدان گازی جهان بر بالای بوشهر سفر می كنند آن قدر ارتفاع زياد است كه اين صف ها را نمی بينند وگرنه به حتم چراغی را با اندكی از گازهای پارس جنوبی روشن می كردند. بعد ديدم ای دل بد نگر بوشهری ها كه زياد از نداشتن گاز گله ندارند می گويند خدا كند ديگر اين قدر برق مان نرود كه در اين گرما و شرجی تابستان هلاكيم.

آنجا بود كه برايشان آرزو كردم هر چه زودتر نيروگاه اتمی شهرشان آغاز به كار كند تا پنكه هايشان بچرخد و آن ها هم به جان برادران چشم آبی روس كه هر بعدازظهر در بازارها و خيابان های شهر می بينند دعا كنند. جالب اين كه از دوران دليران تنگستان تاكنون اين سرزمين همچنان از اصلی ترين مراكز دفاعی و نظامی ايران است گواه اين كه شايد نيمی از شهر را افسران و درجه داران نيروی هوايی، دريايی و خانواده هايشان تشكيل دهند كه محل خدمتشان در اين بندر خليج فارس است. . . مراسم بزرگداشت عبدالحسين شريفيان در بهترين سالن چنين شهری برگزار شد. با استقبال بی نظير همشهريان كه تمامی مشكلات خود را پشت درهای سالن اجتماعات اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامی بوشهر گذاشتند تا به يكی ديگر از بزرگان شهرشان خوشامد بگويند. آن شب با خود فكر كردم برگزاركنندگان مراسم بی خود نبود كه «شروه» خوانان را هم دعوت كرده بودند. چرا كه به هر كجای اين سرزمين می روی «شروه» خوانان «فايز» را زمزمه می كنند.

كمتر كسی از همنسلان عبدالحسين شريفيان كه به كار ترجمه پرداخته اند تحصيلات آكادميك در اين زمينه داشته اند و يا سال هايی از عمر را در كشوری با زبان بيگانه گذرانده اند. به خصوص در حوزه ادبيات اين موضوع شايع تر است و مترجمان بزرگی داريم كه زبان را خود آموخته آموخته اند و ترجمه را با شور و علاقه ای به آفرينش اثر به زبانی ديگر پيشه كرده اند. شريفيان هم گرچه وارد دانشگاه زبان های خارجی دانشگاه تهران شد ولی مشغله های گوناگون او را از ادامه تحصيل بازداشت. او مانند بسياری ديگر از مترجمان كه شرحشان رفت اول مترجم شد و سپس پا به خاك كشوری خارجی گذاشت. نكته اين كه شريفيان تاكنون به هيچ كشور انگليسی زبانی هم سفر نكرده است و حضورش همواره در چند كشور اروپايی بوده كه به زبانی غير از انگليسی تكلم می كرده اند. در يكی از همين سفرها بود كه اتفاق جالبی برای مترجم ما رخ داد. او در فرانسه با مردی انگليسی برخورد كرد كه نسبتی با شوهر دخترش داشت. مرد انگليسی وقتی متوجه شد كه شريفيان مترجم زبان انگليسی است با او سر صحبت گشود و پرسيد كه در كدام دانشگاه انگلستان تحصيل كرده است و وقتی شنيد كه مترجم ما حتی پايش را به خاك جزيره موطن او نگذاشته متعجب شد. اعجاب مرد انگليسی بيشتر از آنجا نشات می گرفت كه می ديد و می شنيد شريفيان انگليسی را با لهجه ای شبيه مردمان «ولز» تكلم می كند و اين خصوصيت می بايست از همنشينی و همصحبتی با مردمان آن سرزمين حاصل شده باشد. با اين اظهارنظر مرد انگليسی بود كه مترجم ما به دوران نوجوانی و جوانی خود رجعت كرد. . .

رضاشاه فرار كرده و ايران اشغال است. انگليسی ها هم به صورت سنتی بوشهر را به اشغال خود در آورده اند حدود سال های هزار و سيصد و بيست و يك يا بيست و دو است و عبدالحسين پانزده ـ شانزده سال دارد. كلاس هشتم را در دبيرستان سعادت به پايان برده و تعطيلات تابستان را می گذراند. بعد از ظهری تابستانی است. خورشيد پايين افتاده و كم كم باد خنكی از دريا به ساحل می آيد. عبدالحسين و چند نفر ديگر از بچه های محله بندی را ميان درختی و ديواری بند كرده اند و چيزی شبيه واليبال بازی می كنند. گروهبانی انگليسی كه از كنار بازی بچه ها در حال گذر است حال می كند كه با آن ها همبازی شود. عبدالحسين و دوستانش او را می پذيرند و بازی ادامه می يابد. پس از چند «ست» بازی گروهبان انگليسی موقع خداحافظی از بچه ها دعوت می كند كه از فردا عصر به پادگان آن ها بروند و با ديگر سربازان ارتش انگليس همبازی شوند. تيم های واليبالی شكل می گيرد، از سربازان انگليسی و جوانان بوشهری. تنها ميدان رقابتی كه می توان در آن دست و پا زد. بازی ها تا باز شدن دوباره دبيرستان ادامه می يابد. دو ـ سه ماهی و در كنار بازی روزانه همزبانی هم حاصل می شود. . . عبدالحسين شريفيان حالا كه تلاش می كند تا آن روزها را يادآوری كند صحبت كردن آن گروهبان انگليسی و چند تن ديگر از همخدمتی هايش را با لهجه «ولزی» به ياد می آورد، هنگامی كه خستگی خود را پس از بازی در غروب بندر بوشهر با نوشيدنی ای خنك در می كردند، نسيمی ملايم از دريا به ساحل می آيد و لهجه ولزی سربازان انگليسی تا امروز در گوش های عبدالحسين شريفيان طنين می اندازد. . .


عليرضا پيروزان: «عبور» مجموعه سيزده داستان مريم رئيس دانا است كه فروردين ماه امسال توسط «موسسه انتشارات نگاه» به بازار كتاب عرضه شد. مريم رئيس دانا كه پيش از اين او را به فعاليت های روزنامه نگاری می شناختيم، اكنون بر آن است تا با ارائه داستان های اين مجموعه، حضور خود را در عرصه داستان نويسی ايران تثبيت نمايد. داستان های مجموعه «عبور» كه بخش دوم آن ـ اميدواری ـ در حال و هوايی خيال انگيز و متفاوت با داستان های منتشر شده در اين روزها به سر می برد، بيشتر حول محور سرگردانی و تنهايی انسان های روزگار ما می گذرد: انسان هايی با زندگی های نانوشته و منتشر نشده، كه اكنون در اين داستان هويت ناشناخته و انديشه سرگردان خود را برای ما باز می نمايند. رئيس دانا برای شناخت هر چه بيشتر و نفوذ به ژرفای شخصيت های خود از شگردهای گوناگونی بهره گرفته كه برخی از اين شگردها می تواند ما را از مرز ادبيات خلاقه فراتر برد. مسلما به اين داستان ها تنها به ديد اين كه داستان هايی زنانه هستند و بيشتر به احساسات و عواطف زنان می پردازند نبايد نگاه كرد. داستان های اين مجموعه ما را به آن سوی ديگر زندگی عادی و روزمره مان نزديك می كند و اين درست همان نقطه ای است كه داستان از آنجا آغاز می شود و گسترش می يابد: جايی كه زندگی يكنواخت و روزمره ما به هم می ريزد و بدل به كابوس هولناكی می شود كه سايه اش سراسر زندگی مان را می پوشاند. آن گاه نياز به آن داريم كه هويت خودمان را بيشتر و بهتر بازشناسيم. كابوسی كه خط پايانی برای آن مشخص نيست و ما را در عدم قطعيت متن نگاه می دارد و اين تعليق و عدم قطعيت در داستان های اين مجموعه گه گاه نمودی بارز و چشمگير پيدا می كند. داستان های بخش دوم اين كتاب ـ اميدواری ـ درونمايه ای اين چنينی دارند و درك و تعمق ما را نسبت به ذهن پيچيده و خيال انگيز انسان افزايش می دهد.

در داستان «كابوس» كه نخستين داستان اين مجموعه نيز است، با فضايی افسانه ای و رازآميز روبه رو هستيم. همچنين در اين داستان از شگرد جابه جايی پرسوناژها نيز بهره گرفته شده است. دومين داستان اين مجموعه كه «بهار سرد» نام دارد نيز از فضايی كافكاوار برخوردار است. حادثه با سر و صدای كلاغ ها كه اخطاری شوم است آغاز می شود و سپس اين غرابت و هراس در سطح داستان گسترش می يابد. اشاره به فروش ماهی های سياه به جای ماهی های سرخ، از همين دست است. همچنين مرغ عشق سبز خانه اين دختر به پرنده ای سياه مبدل می شود و می ميرد. در شهر هم كارگرانی موظف به رنگ كردن گل ها و درختان شده اند، تا مردم شهر نفهمند كه امسال از آمدن بهار و رويش جوانه ها خبری نخواهد بود. «انار و كافور» نيز در چنين ساختاری از تجربه مرگ راوی به چشم خود سخن می گويد. گروه دوم داستان های اين مجموعه سه داستان «منتظر»، «قسمت ازلی» و «همسترها» است كه در اين داستان ها به روابط خانوادگی و اجتماعی و مشكلات زندگی زناشويی پرداخته می شود. به عبارت ديگر، اين سه داستان حال و هوايی متفاوت با سه داستان آغازين اين مجموعه دارند. در اين سه داستان، توان ديالوگ نويسی و پرداخت به جزييات و دقايق امور زندگی های شخصی و درونی مردم جامعه آزموده می شود و موفق هم هست. همچنين فضای اين داستان ها برای همگان آشنا و ملموس است و از غرايب سه داستان نخستين مجموعه هيچ نشانی در آنها ديده نمی شود. در بخش دوم اين كتاب ـ داستان های «اميدواری» ـ بار ديگر وارد فضاهای خيالی و وهمی می شويم. فضاهايی كه برخاسته از كابوس های ژرفنای ذهن پيچيده ماست. در داستان «دست»، دستی آهنين دست واقعی تن راوی را از بازو جدا می كند.

در «پشه های سبز» با نوع روايت های نوين داستان نويسی روبه رو هستيم. در اين داستان كه از لحاظ درونمايه نوع پيچيده تر و گسترش يافته «بهار سرد» به حساب می آيد، پشه های ريز سبز رنگ تمام شهر را به تصرف خود در می آورند. در اين داستان نيز نگاه انسان های پيرامون سرد، بيگانه و پر از شرارت است. در داستان «ديو» با نوع امروزی شده افسانه های كهن روبه روييم (تلفيقی از دو سطح افسانه و باورهای انسان امروزی) و در «كودك زخمی» و «عشق من زمين»، داستان های بخش «اميداری» در فرآيندی نزولی خاتمه می يابند. در توضيح بيشتر اين مسئله بايد گفت كه پنج داستان بخش «اميدواری» از لحاظ مضمونی ـ ساختاری به صورت زنجيره وار به هم مرتبط هستند. از نخستين داستان اين بخش ـ دست ـ حركت آغاز می شود و با ضرباهنگی نسبتا شتابان داستان ها به نقطه مركزی يا اوج خود در داستان «ديو» می رسند و پس از آن جريان حركت داستان ها كاهش می يابد و داستان های «اميدواری» با داستان «عشق من زمين» حسن ختام پيدا می كند. واپسين داستان اين بخش با شعر «افق روشن» احمد شاملو پايان می پذيرد: «روزی كه كمترين سرود، بوسه است. » در واقع رئيس دانا يكی از اصلی ترين و ابتدايی ترين مولفه های داستان كلاسيك را برای چند داستان خود در نظر گرفته كه از اين بابت جالب توجه است. پس از داستان های اميدواری، بار ديگر داستان های مجموعه به روال عادی خود باز می گردد. داستان عبور كه نام مجموعه از آن گرفته شده و جزو بهترين داستان های اين مجموعه نيز است، به روح عصيانگر و غريزه سركش انسانی می پردازد كه خويشتن خود را رها از تمامی قيد و بندها می طلبد. همچنين اوج تاكيد رئيس دانا بر «زمان گذرنده» و مسئله نسبيت زمان يا حتی نوعی از زمان درونی -Inner Time- در اين مجموعه، در خود داستان عبور غلظت بيشتری پيدا می كند. نثر اين داستان ها ساده و روان و به دور از پيچيدگی های زبانی است و از اين بابت قابل تقدير. اين نثر خوانش داستان ها را برای خواننده بسيار آسان می كند تا بدون ايجاد وقفه ای در خوانش متن، بتواند به طور عميق تر و ملموس تر ذهنش را با درونمايه اين داستان ها درگير نمايد.


ترجمه ليلا موسی زاده: مخاطبان شما در داستان هايتان و به عبارت ديگر نوشته هايتان چه كسانی هستند؟

اين سوال درد و رنج واقعی را در وجود من، به عنوان نويسنده، زنده می كند؛ يعنی من به عنوان نويسنده زن و يك شخصيت دانشگاهی معتقدم هنگامی كه قلم به دست می گيرم و شروع به نوشتن می كنم بايد نقش خود را به عنوان نويسنده ايفا كنم و تنها به امور زنان اكتفا نكنم و به عنوان زن عرب با زمانی كه در آن به سر می بريم مرتبط باشم و به ياری كسانی بروم كه برای ساختن آينده ای روشن تر برای امت عرب تلاش می كنند و باز معتقدم اين نقش بايد از طريق قلم زدن در موضوعاتی ابتكاری ايفا شود و در مرحله سخت و دشوار كنونی كه هويت سياسی عرب از هم گسيخته است، فرهنگ و ادب آخرين گزينه برای حفظ وحدت امت عربی و هويت او است. از سوی ديگر، می كوشم از قلم خود جايگاهی برای مردمی بنا سازم كه رأی و نظر آنها چندان در جامعه مطرح نيست، از جمله قشر زحمتكش و بی بضاعت جامعه.

دليل اينكه نويسندگان و شخصيت های ادبی و فرهنگی ما نتوانسته اند بين خود و ابتكارات خود از يك طرف و خوانندگان خود از طرفی ديگر رابطه ای قوی ايجاد كنند چيست؟

ايجاد پل ارتباطی مطمئن و مستحكم با خواننده نيازمند تلاش و پشتكاری خستگی ناپذير و جرأت و جسارت است. به عنوان مثال و برای روشن شدن موضوع، مراكز فرهنگی عربی متعددی در جهان عرب وجود دارند كه از نويسندگان برای فعاليت و سخنرانی در جلسات خود دعوت می كنند و من نيز به عنوان نويسنده بسيار مايل هستم در چنين جلساتی شركت كرده و مقاله ارائه كنم. اما در اين بين يك مشكل اساسی وجود دارد و آن اينكه اين مراكز فرهنگی دست كم در سوريه نويسنده را دعوت به سخنرانی در جلسات خود می كنند اما اين دعوت به يك سلام و خوشامدگويی شروع و سپس با يك خداحافظی پايان می يابد. غافل از اينكه گاهی تهيه و تنظيم يك متن سخنرانی 20 صفحه ای در حضور عده ای از مردم شركت كننده در يك جلسه فرهنگی نيازمند سه ماه تحقيق و بررسی و كار و تلاش بی وقفه است. اما سوال اين است كه چه كسی بهای اين تلاش و زحمت را می پردازد؟ اين در حالی است كه در كشورهای غربی و در قبال سخنرانی يك شخصيت فرهنگی مبلغ معينی به او اختصاص داده می شود، اما در كشورهای عربی نبود چنين چيزی به خودی خود باعث دلسردی نويسنده و عدم تلاش و تحقيق او در مورد موضوعی خاص می شود و به اين ترتيب طبيعی است كه حلقه ارتباطی بين نويسنده، سخنران و مخاطب قطع شود و به تبع آن در جلسات متعدد فرهنگی چيزی جز حرف های تكراری گفته نشود. به همين دليل، بر تمام دست اندركاران امور فرهنگی جهان عرب واجب است كه با هموار كردن سطح مطلوبی برای نويسندگان امكان تحقيق، بررسی و ارائه موضوعاتی ابتكاری و ارزشمند را برای آنان فراهم كنند.

شما در سخنان خود به بحران نقد ادبی در كشورهای عربی اشاره كرده ايد. در اين خصوص توضيح بيشتری بدهيد.

نقد ادبی آكادميك كار سخت و دشواری است، به اين معنا كه انجام آن مستلزم صرف وقت بسيار و استفاده از منابع علمی متعدد است و در نبود وقت و كمبود منابع علمی نقد ادبی به نقدی سطحی، روزنامه ای و شتاب زده و سريع تبديل شده است و مشكلی كه هم اكنون در سطح نقد ادبی و اجتماعی در جهان عرب ديده می شود عدم تفكيك بين موضوع و نويسنده يك موضوع است به اين معنا كه ما تفاوتی بين نقد موضوع و نقد شخصيت قائل نيستيم و اين دو را با هم درمی آميزيم و در نقد موضوع نويسنده و شخصيت او را نيز نقد می كنيم. در حالی كه بايد بدانيم هدف ناقد بايد بنا و آباد كردن باشد، نه ويرانی و زخم زدن.

ما از لزوم توجه و اعتبار بخشيدن به فرهنگ و اهل فرهنگ صحبت كرديم، در مورد توجه به دانشگاه ها و مدارس و زبان عربی به ويژه در سايه دعوت به گسترش لهجه های محلی در اين اماكن و حتی رسانه های عربی به خصوص ماهواره ها كه منعكس كننده وجهه تمدنی ما در خارج از جهان عرب است نظر شما چيست؟

وضعيت كنونی زبان عرب برای من بسيار تأسف انگيز است؛ چون به رغم اينكه ما زبان زيبا و كاملی داريم اما نتوانسته ايم حق آن را در دانشگاه ها، مدارس و ماهواره ها و حتی فيلم های كارتونی ادا كنيم و من از اينكه برخی برنامه های ماهواره ای عربی نيز به لهجه محلی پخش می شود بسيار تعجب می كنم و اين در واقع هشدار و زنگ خطری برای تمام كشورهای عربی است كه دور ماندن از عربی فصيح منجر به جدايی و پراكندگی جهان عرب شود. چرا ما در فيلم های كارتونی از زبان عربی فصيح استفاده نمی كنيم در حالی كه تحقيقات متعدد در زمينه زبان آموزی ثابت كرده كه سن كودكی بهترين مرحله برای آموختن زبان است. زبان عربی در حال حاضر دوران بسيار سختی را می گذراند؛ دورانی كه حتی متخصصان اين زبان نيز با حضور در تلويزيون اشتباهاتی را مرتكب می شوند كه گوش از شنيدن آن آزرده می شود. در رسانه های عربی نيز اصطلاحاتی را می شنويم كه بيشتر از زبانی بيگانه وارد زبان عربی شده و غريب و نامأنوس است. بنابراين با توجه به وضعيت كنونی زبان عربی، بازيابی و پويايی آن نياز به نهضتی حقيقی دارد

نظرتان در مورد جهانی شدن و ارائه فرهنگ به شكل كالا چيست؟

كسانی كه ادعا دارند، در عصر جهانی شدن، جهان دارای يك فرهنگ واحد شده است سخت در اشتباهند؛ چون تمام فرهنگ های جهان به منظور حفظ ريشه های خود از توفان جهانی شدن در تلاش برای اثبات هويت و شخصيت خود هستند و ما اعراب كه از تمدن و فرهنگی كهن و تاريخی برخورداريم بايد در جهت بازگرداندن عزت و شوكت زبان و فرهنگ خود تلاش كنيم و اين مهم در درجه اول برعهده وزارتخانه های دست اندركار امور فرهنگی و سپس اطلاع رسانی و دانشگاه ها است.


بابك كمانگری: اما بازی خود كيانيان در نقش سلحشور، يك مامور امنيتی رده بالا با تمام خصوصياتی كه ما از يك چنين تيپی ـ شخصيتی می شناسيم چيز ديگری است. سلحشور يك امنيتی است و بايد مبهم باقی بماند، كيانيان اين ابهام را با بهره گيری از هوش و ذكاوت خود ارائه می دهد. صورت و فيگورهای او را در ذهن خود تجسم كنيم، بيشترين حالتی كه در ياد ما مانده، نوعی بی خيالی و خونسردی و بی قيدی است كه با توجه به فاكتورهای آناتوميك صورت او قابل توجه است، خطوط چهره او به خصوص هنگامی كه قصد دارد با ميميك های ظريف صورت خود آن ها را به صورت منحنی در آورد به همراه يك سوم انتهايی صورتش، به خصوص بر آمدگی چانه، بهترين زمينه را برای خلق يك شخصيت خونسرد و در عين حال باهوش و ابهام آميز فراهم می كنند. او اين خصوصيت را بارها و در نماهای مختلف از خود بروز داده است. در همان آژانس شيشه ای، هنگامی كه قرار است يك مامور امنيتی ابهام آميز، خونسرد و در عين حال زيرك باشد، در حالی اين خصوصيات را با حركات نرم و ميميك های مناسب خود نشان می دهد كه در بعضی از صحنه های كوتاه مدت حضور خود. بازی فوق العاده پرستويی را تحت الشعاع خود قرار می دهد. همين روند در روبان قرمز نيز كمابيش ديده می شود او اين بار، با چهره ای متفاوت در نقش يك مرد افغان ظاهر می شود كه خيلی از مولفه های بازيگری خود را در يك انعطاف پذيری قابل توجه تغيير می دهد تا بتواند در دو رقابت سربلند خارج شود. اولين رقابت، نوع صوری اش است كه در داستان فيلم با پرستويی بر سر يك زن صورت می گيرد و رقابت بعدی، تلاش برای ايفای قدرتمند نقش در برابر بازی های قابل توجه حاجيان و پرستويی شكل می گيرد. نكته جالب در مورد كيانيان كه بايد در اين قسمت به آن اشاره شود اين است كه او هميشه روی مرز باريك تيپ و شخصيت حركت كرده است كه در آژانس شيشه ای، اين مرز خطرناك به باريك ترين حد خود می رسد و البته در اين ميان، اين كيانيان است كه پيروز می شود.

۵- آن هايی كه اكنون رضا كيانيان را در نقش دكتر سپيدبخت ـ اين نام استعاره از چه چيزی دارد؟ ـ در فيلم «خانه ای روی آب» ديده اند شايد انتخاب هيات داوران بيستمين جشنواره فيلم فجر را برای بهترين بازيگر مرد، ستوده اند. پشتكار او برای در آوردن شخصيت دكتر سپيدبخت قابل تامل است و تماشاگر را به ياد تمرين های سخت رابرت دنيرو برای بازی در نقش جك لاموتا در گاو خشمگين می اندازد. شخصيت به ظاهر خونسرد ولی در عين حال مشكل دار دكتر، با تمام بی بند و باری ها و باری به هر جهت بودن روند كلی زندگی وی با بازی كيانيان در حد يك شخصيت كلاسيك در سينمای ايران ماندگار خواهد شد. او خيلی خوب در اين فيلم راه می رود و همه حركاتش حتی در صحنه هايی كه نان ديالوگ Non dialogue است تمام بی قيدی ها و بی هويت بودن زندگی دكتر را به خوبی نشان می دهد. او بارها و بارها برای ابراز اين خصوصيات از صورت تاثيرگذار خود استفاده می كند و به تماشاگر اين را می قبولاند كه هر لحظه می توان از كيانيان چهره ماندگارتری در ذهن ها ثبت كرد.

۶-تيپ سازی شايد فرقی با حركت روی لبه تيغ نداشته باشد، به خصوص اگر اين تيپ، از لحاظ جايگاه اجتماعی و قانونی، حساسيت برانگيز باشد. اما كيانيان همچنان حركت سيال نوع سازی خود را در محدوده تيپ و شخصيت انجام می دهد و جايی كه قرار است تيپ بسازد به خصوص يك تيپ ويژه، بسيار ماهرانه از انجام آن برآمده است. او در كيف انگليسی تيپ يك روحانی روستايی رده متوسط از لحاظ شرعی و حكومتی را با ظرافت می سازد و آن قدر مناسب در قالب اين تيپ، فرو می رود كه در خيلی از صحنه های مجموعه، فراتر از بازيگران اصلی آن باز می كند و به طور كامل دو شخصيت اصلی مجموعه كه اتفاقا خيلی هم پرطرفدار بودند را تحت الشعاع خود قرار می دهد.

همچنين در سريالی كه هم اكنون جمعه شب ها از شبكه تهران پخش می شود تيپ يك قاضی متفاوت را خلق می كند كه در حالی كه با جرح و تعديل های اعمال شده روی سريال، بازی های او نيز منقطع شده ولی يكی از بهترين تيپ های تلويزيونی توسط او و كارگردان دوران سركشی ساخته می شود. اين سريال كه مجموعه ای از بازی های خوب به خصوص عاطفه نوری و همچنين فيلمنامه ای با ساختار مستحكم و منطقی برخوردار است بسيار مديون بازی هوشمندانه و فكر شده - هر چند كوتاه مدت و قطعه قطعه شده كيانيان است كه از استانداردهای مرسوم سينمای ايران فراتر رفته و بايد توجه بيشتری به آن شود. گريم بسيار مناسب و هوشمندانه وقتی روی چهره انعطاف پذير او می نشيند همراه با بيان و ميميك های ظريف كيانيان، شخصيت قاضی را بسيار پررنگ تر از هر شخصيت مكمل ديگری می نماياند. اگر به كارنامه رضا كيانيان نگاهی گذرا داشته باشيم به اين نتيجه می رسيم كه در كارنامه او نقش های شكست خورده زيادی وجود ندارد گرچه وسواس زيادی برای انتخاب فيلم ها به خرج نمی دهد (مادرم گيسو، عيسی می آيد، چتری برای دو نفر) ولی در همين فيلم های بد و متوسط، او كار خود را خوب انجام می دهد. او علاوه بر كار بازيگری فعاليت های خود را در سطحی فراتر از آن گسترش بخشيده است. او بازيگردانی می كند، كار طراحی صحنه انجام می دهد و تاليفاتی در زمينه بازيگری دارد كه مهم ترين كتابش نيز با نام «بازيگری» چند سالی است به بازار كتاب آمده. رضا كيانيان جزو طيف اصلی بازيگران سينمای ايران يا به عبارتی بازيگران چند نقشی است، او قدرت تجزيه و تحليل نقش هايش را دارد و هميشه مانورهای موفق روی تغيير نحوه بازی هايش به تناسب تغيير نوع شخصيت ها، انجام داده و نتيجه مثبتش را نيز ديده است. شايد حالا در اوج پختگی دوران حرفه ای اش وقتش رسيده كه عنصر وسواس را همچنان كه در ايفای نقش ها به كار می بندد در انتخاب آن ها نيز روا دارد تا اميدها همچنان برای او و امثال او باقی بماند.


• رمان به روايت كميك استريپ

نوشتن در غربت و درباره وطنی كه سال ها از آن دور بوده ای از جمله دغدغه هايی است كه ذهن بسياری از نويسندگان دور از وطن را به خود مشغول می كند. تعداد آثاری از اين دست بسيار زياد است، قصه هايی پر از نوستالژی، گاهی تلخ و گاهی هم شيرين. البته هميشه هم نتيجه چنين آثاری درخشان نيست، اما نمونه های درخشان هم در بين آن يافت می شود. «پرسپوليس» هم عنوان كتابی است كه مرجانه ساتراپی، نويسنده جوان اين كتاب، در غربت نوشته، البته به شكل كميك استريپ. كتاب صد و پنجاه و سه صفحه است و از آن نشانه های كاملا بارز ادبيات پست مدرن است. كتاب تصويرسازی شده و به نظر می رسد كه اين تصويرسازی در فهم كتاب كمك بسياری كرده. پرسپوليس داستان دختربچه ای است كه در خانواده ای متوسط و تحصيلكرده زندگی می كند، خانواده ای كه روحيه ای مبارز و سياسی دارند و عليه رژيم شاه فعاليت می كنند. مارجی، شخصيت اول كتاب، ظاهرا پيش مادربزرگ اش زندگی می كند. جايی كه هر روز شاهد دردهای جسمانی مادربزرگ اش و جلسات سياسی والدين اش با دوستان آن ها است، همان جايی كه مارجی تصميم می گيرد منجی عالم شود و مادربزرگ و پدر و مادرش را از اين همه درد و رنج خلاص كند. او كم كم بزرگ می شود و می فهمد زندگی آن طور كه می خواهد بر وفق مراد نيست. جايی كه پدرش از اختلاف طبقه ها صحبت می كند و معتقد است كه مارجی نبايد با افراد پايين تر از طبقه خود معاشرت كند. مارجی 14 ساله كه می شود والدين اش او را كه در يك دبيرستان فرانسوی درس خوانده برای ادامه تحصيل به اين كشور می فرستند و كتاب با تصوير دست های فشرده مارجی برشيشه های سالن ترانزيت فرودگاه تمام می شود. ظاهرا كتاب با توجه به كميك استريپ بودن اش فروش خوبی داشته است. به نظر می رسيد تصاوير كارتونی كه آدم ها همه كودكی شان را با آن ها گذرانده اند راه را برای كشف خودآگاهی آدم ها باز می كند. ظاهرا تصويرگران آمريكايی فضای داستان های خود را دوست دارند كه با ابهام و ايهام نشان بدهند، اما كميك استريپ ساتراپی فضايی پر از شور و هيجان و شوخ طبعی دارد. ساتراپی كه خودش اين كتاب را تصويرسازی كرده فضايی جاندار برای كارش در آورده، فضايی سياه و سفيد كتاب به زبان انگليسی نيز ترجمه شده است.

• جنگ به روايت آمريكا

ظاهرا جنگ آمريكا و عراق همه ناشران آمريكايی را به اين فكر انداخته كه موضوع جنگ را به نويسندگان خود سفارش بدهند و كتاب هايی با اين مضمون روانه بازار كنند. آنچه مهم است رقابت ناشران است و اين كه كی كتاب اش را زودتر روانه بازار كند. اين جور كه به نظر می رسيد تا اوايل 2005 كتاب با موضوع جنگ است كه روانه بازار خواهد شد. ظاهرا مسئله 11 سپتامبر بدجوری روی ذهن و حافظه آمريكايی ها تاثير گذاشته و از آن تاريخ است كه آمريكايی ها علاقه مند به خواندن اين جور كتاب ها شده اند. انتشارات «Seven Stories Press» مجموعه مقالاتی را در مورد جنگ منتشر خواهد كرد كه مقدمه آن را قرار است كورت ونه گات بنويسد كه خودش با نوشتن رمان های «سلاخ خانه شماره پنج» و «شب مادر» دستی در نوشتن داستان هايی با مضمون جنگ دارد. ناشران معتبر هم نخواسته اند از قافله جنگ عقب بمانند، از جمله هارپركالينز و رندوم هاوس كه قرار است كتاب های خود را تا اواخر سال 2004 به بازار بفرستند. ظاهرا خوابی كه آمريكا برای كشورهای ديگر ديده، تا سال 2004 ادامه خواهد داشت. ببينيم و تعريف كنيم.

• قصه های كودكان به روايت علم

فكر نمی كنم كسی توی دنيا باشد كه نشنال جئوگرافيك معروف را با حاشيه زردرنگ اش نشناسد. اين مجله سال ها است كه جای خود را در دل مخاطبان اش پيدا كرده و برای خودش كياوبيايی دارد. امسال هم قرار است نشنال جئوگرافيك برای گروه سنی 6 تا 10 سال كتاب هايی منتشر كند. «وحوش حياط خلوت»، «پرندگان شكار»، «ستارگان»، «خانه ای روی ماه: زندگی در مرز فضا» از جمله كتاب هايی است كه قرار است منتشر شود. «وحوش حياط خلوت» قصه حيواناتی است كه انگار اگر در حياط خلوت خانه ات هم از آن ها مواظبت كنی هيچ اتفاقی نمی افتد مثل راكون ها، ماهی ها و بعضی پرنده ها. «پرندگان شكار» در مورد پرنده هايی است مثل شاهين كه در همه قاره ها زندگی می كنند. در مورد خانه و زندگی و نوع شكارشان. «ستارگان» كه برای كودكان 4 تا 8 ساله طراحی و نوشته شده قصه پسربچه ای است كه با يك سگ پرنده دوستان اش را به كهكشان می برد و در مورد خورشيد و ستاره های درخشان با آن ها صحبت می كند و بالاخره اين كه قصه «خانه ای روی ماه» به كودكان می گويد كه زندگی روی ماه چه شكلی است و موادی كه روی ماه يافت می شود چندان تفاوتی با زمين ندارد.

• استقبال از «راه بهشت» در آلمان

نمايش فيلم «راه بهشت» در موزه فيلم آلمان با استقبال تماشاگران روبه رو شد. روابط عمومی بنياد سينمايی فارابی اعلام كرد، در روزهای هفتم و هشتم ارديبهشت ماه سال جاری، فيلم «راه بهشت» ساخته محمود بهرازنيا از سوی بنياد سينمايی فارابی در موزه فيلم آلمان واقع در شهر فرانكفورت به نمايش درآمد كه با استقبال چشمگير تماشاگران روبه رو شد. گفتنی است «راه بهشت» پيش از اين در جشنواره های فيلم لندن و گوتبورگ حضور پيدا كرده بود. اين فيلم در بيست و يكمين جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد.

• سينمای كودك و نوجوان

اولين همايش «چشم انداز سينمای كودك و نوجوان در ايران امروز» كه در روزهای 20 و 21 خرداد ماه در اصفهان برگزار شد به كار خود پايان داد. در اين همايش دكتر نورالدين زرين كلك، جمشيد ارجمند، مرضيه برومند، مينو فرشچی، محمد اطبايی و چند تن از سينماگران، كارگردانان و منتقدان درباره ويژگی ها، شرايط سينمای كودك، راهكارهای افزايش اثربخشی جشنواره فيلم كودك و نوجوان و... سخنرانی كردند. دبير اين همايش زاون قوكاسيان از سينماگران باسابقه اصفهانی است.

• بچه های نفت در كن جونيور

اين فيلم به كارگردانی ابراهيم فروزش به بخش مسابقه جشنواره بين المللی كن برای نوجوانان (كن جونيور) در فرانسه راه يافت. كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان اين فيلم كه تاكنون موفقيت های زيادی را در جشنواره بين المللی فيلم كسب كرده است در بخش دوستداران سينمای نوجوان كه بخش حاشيه ای جشنواره است با 9 فيلم ديگر به رقابت خواهد پرداخت. اين جشنواره 29 ارديبهشت تا 2 خرداد در فرانسه برگزار می شود. نمايش اين فيلم ها در ارديبهشت در 3 سينمای پاريس و 6 شهر ديگر فرانسه آغاز گرديده و با استقبال تماشاگران و منتقدان سينمايی اين كشور روبه رو شده است.

• هفت

ماهنامه فرهنگی هنری هفت با مديرمسئولی احمد طالبی نژاد و به سردبيری مجيد اسلامی در روزهای پايانی ارديبهشت ماه به خانواده مطبوعات پيوست. اين نشريه به همه هنرها (همان هفت هنر معروف) می پردازد بی آنكه بخش های مجزا از هم داشته باشد. در اين شماره مجموعه مطالبی درباره رمان «چراغ ها را من خاموش می كنم» نوشته زويا پيرزاد، گفت وگويی با محسن مخملباف، يادداشت های روزانه فرانسيس فورد كاپولا، اخبار و يادداشت ها، همراه با عكس هايی درباره جنگ عراق و آمريكا وجود دارد.

كامران شيردل در رجوكال بريا

جشنواره پنجم مجامع سينمايی جهان از 13 تا 18 خرداد ماه در شهر «رجوكال بريا» كشور ايتاليا برگزار می شود. امسال، كامران شيردل به عنوان داور و نماينده ايرانی مجامع سينمايی جهان در اين جلسات شركت می كند. همچنين جشنواره ديگری كه به مرور آثار می پردازد، جشنواره نانسی است كه توسط يك ايرانی به نام رضا سركانيان برگزار می شود و مروری بر آثار سينمای مستند دارد و يك بخش از اين فيلم های اين كارگردان سينمای مستند از جمله «ندامتگاه»، «قلعه»، «تهران پايتخت ايران است»، «اون شب كه بارون اومد» و... را از 3 تا 9 تيرماه به نمايش می گذارد. جشنواره سينمای مستند بيروت نيز اول آذرماه همين مجموعه فيلم ها را به نمايش درخواهد آورد و جايزه سالانه اين جشنواره برای خدمات و آثار يك كارگردان به كامران شيردل برای يك عمر فعاليت در زمينه سينمای مستند اعطا خواهد شد.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو