Persian Archive

• فرصت از دست رفته
• نقشه راه
• ديپلماسی ايران در سه برداشت
• خروج ابومازن
• درس هايی برای هلال حاصلخيز
• آبستن بحران
• بازار داغ شايعه در بغداد
• آمريكا و امپراتوری
• بالاخره يكی پيدا شد
• حاشيه حكم ملی ـ مذهبی ها
• اشتباهات تكرار نمی شود
• «خروج از حاكميت» ممكن نيست
• فراخوان دوباره وزير دفاع
• عرفات و منافقين رفيق اند


فرشاد محمودی: از سياست خارجی ايران چه می توان گفت؟ سخنگوی وزارت امور خارجه می گويد اين مقوله ای جذاب است و خيلی ها علاقه دارند درباره آن سخن بگويند پس دستاوردها گاه ناديده گرفته می شود. منتقدان نيز كه غالبا در درون حاكميت نقش و مسئوليتی دارند يا داشته اند بعضا همه چيز را ناديده می گيرند و ديپلماسی ايران معلق ميان تمايلات جناحی می شود؛ در نتيجه می توان انتقاد از سياست خارجی را محكوم كرد كه ديدگاه جناحی دارد و نه كارشناسی. از ديگرسو محدوديت و معذوريت های دستگاه ديپلماسی ايران چنان است كه اگر منصفانه به آن نگاه شود جای انتقادی باقی نمی ماند. در اين فضا چه می توان كرد؟ به سراغ مسئولان ديپلماسی می رويد از محدوديت ها می گويند و راهكار می خواهند، از كارشناسان و منتقدان می پرسيد به گله و شكايت بسنده می كنند. محسن امين زاده معاون وزارت خارجه در امور آسيا اقيانوسيه سعی می كند با پذيرش انتقادها به دفاع از عملكرد وزارتخانه ای بپردازد كه از طرف شخص رئيس جمهور در آن ماموريت يافته است. در فضايی كه موضوع ارتباط ايران و آمريكا بحث روز محافل و رسانه های خارج از ايران است. امين زاده از امكان گفت وگو با آمريكا سخن می گويد.

•••

انتقاد از سياست خارجی اخيرا به اوج خود رسيده است. نسبت به اين انتقادها چه نظری داريد؟

ابتدا اجازه بدهيد از همه آنان كه به ابعاد مختلف سياست خارجی پرداخته و آن را نقد كرده اند تشكر كنم. اين انتقادها با هر انگيزه ای كه صورت گرفته باشد از نظر ما مغتنم است و من به سهم خودم اين توجه را ارج می نهم. در پس هر انتقادی ممكن است نكات جديدی باشد و نظرات تازه ای مطرح شود و پرداختن نقادانه به مسائل در هر حال آثار مثبت خود را دارد. اما از زاويه ديگری هم مباحث مطرح شده حائز اهميت است. حتی ممكن است اتخاذ موضع نقادانه پوششی برای طرح مسائلی باشد كه پرداختن به آن در جامعه به طور معمول مجاز نبوده و خط قرمز تلقی می شده است. در همه اين نقدها به شكلی بحث آمريكا، ضرورت مذاكره با آمريكا و انتقاد نسبت به از دست دادن فرصت هايی در اين رابطه وجود دارد. در حالی كه سال گذشته دادگستری تهران بحث درباره اين مباحث را جرم اعلام كرد، حالا اين مسائل از زبان مسئولانی مطرح می شود كه مصونيت دارند و می توانند در اين رابطه خط شكن باشند، كسانی كه مدت هاست در اين مورد ساكت بوده و يا بيان ديگری داشته اند. تابوشكنی در چنين مباحثی می تواند كمك بزرگی به هنجارتر شدن سياست خارجی بكند و در همان حال كمك مهمی به جامعه است.

سانسور و ممنوعيت بحث و نپرداختن به ابعاد مختلف بحثی مورد توجه جامعه مثل بحران روابط ايران و آمريكا، نه تنها كمكی نكرده، بلكه مورد سوءاستفاده آمريكا واقع شده است. در نتيجه شيوه عمل ما و تبليغات آمريكا عده ای در كشور، بحران روابط ما با آمريكا را ناشی از عدم انعطاف ما تلقی می كنند و درك درستی از رفتار و روش های آمريكا ندارند. البته نمی توانم تاسفم را از تاخير در اين موضع گيری ها پنهان كنم. در سال های گذشته فرصت های خوبی به خاطر كشمكش ها و فشارهای داخلی از دست رفت. عدم سكوت و حمايت منتقدين محترم در برابر اين فشارها می توانست بن بست های مقابل سياست خارجی را بشكند ولی متاسفانه سياست خارجی حمايت نشد، بلكه در مواردی برعكس هم شد.

منتقدان مطرح كرده اند كه چرا اين بحث را بسته ايم و برای آن محدوديت به وجود آورده ايم و نمی توان درباره آن صحبت كرد؟

دقيقا اين همان بحثی است كه من سعی دارم توضيح دهم. به عقيده من بحث علمی و همه جانبه در اين رابطه كمك مهمی به سياست خارجی می كند. ما می توانيم بهتر آمريكا را در سطح بين المللی نقد كنيم. بهانه هايی را از دست آمريكا بگيريم و تفاهم بيشتری بر سر مسائل خارجی در جامعه ايجاد كنيم و نسل جوان را به خصوص نسبت به اين پديده بهتر توجيه كنيم. بسياری از جوانان ما درك درستی از مشكل ما با آمريكا ندارند. بنابراين ممكن است علل اختلافات را درست لمس نكنند. آنان در كشوری كاملا مستقل رشد كرده اند. شايد تصوير ملموسی از استعمار نداشته باشند و درك نكنند كه چرا و چگونه انسان ها در قرن گذشته به قيمت همه هستی خود برای آزادی از يوغ استعمار جنگيده اند. عده ای كاملا ساده انگارانه تصور می كنند كه با تغيير موضع ما همه مشكلاتمان با آمريكا حل می شود و همه اينها ناشی از ممنوعيت ها نسبت به اين مباحث در جامعه است. به عقيده من مخالفان ارتباط با آمريكا كه نسبت به مقاصد آمريكا بدبين هستند دلايل مهمی برای خود دارند اما ممنوعيت ها فرصت را از آنان نيز برای طرح باورهايشان گرفته است.

جنبه ديگر مسئله هم اين است كه تصميمات ما درباره چنين پديده حساسی بايد در يك فرآيند دموكراتيك به تصميمات ملی بدل شود، سياست خارجی دائم در معرض پديده هايی از اين نوع است. وقتی تصميمات نظام دارای پشتوانه ملی است و همه جريان های موثر جامعه درباره آن ديدگاهی مشترك يا نزديك دارند، كار سياست خارجی و مجريان آن بسيار ساده تر و موضع آنان تاثيرگذارتر خواهد بود. در يك فضای بسته چنين اجماعی به دست نمی آيد. اما تاكيد كنم كه اگر به شيوه كنونی به عنوان يك كشمكش جناحی مسئله مطرح شود نتيجه آن برای كشور نامطلوب خواهد بود، به عقيده من فضای تند و اتهام آلودی كه با ملاحظات داخلی حول اين مسئله ايجاد شده بايد برطرف شده و به شيوه ای كه اشاره كردم زمينه تفاهم بر سر راه حل فراهم شود. به عقيده من كسی كه موافق تعامل با آمريكاست مويد چنين سياستی به هر قيمتی نيست. فكر می كند برای تامين مصالح كشور از اين طريق می توان به راه حل رسيد. كسی هم كه مخالف تعامل با آمريكاست، مويد عدم تعامل به هر قيمتی نيست، نسبت به دولت آمريكا بدبين است و معتقد است كه نهايتا نمی توان از اين طريق به مصالح كشور رسيد. او هم اگر تضمينی برای مصالح كشور باشد طبعا مخالف نيست. هر دو ديدگاه نگرانی های مشتركی دارند و می توانند به يك اجماع دست يابند اما متاسفانه به جای اين اتهام و تهديد و تحقير و. . . اين بحث حساس را به بن بست می كشانند، بايد راهی برای رفع اين مشكل جسته شود و در اين مورد اجماع نسبی در كشور ايجاد شود.

در انتقادها جنبه های ديگری از سياست خارجی هم مطرح شده است.

صرف نظر از جنبه هايی كه اشاره شد آنچه درباره سياست خارجی مطرح شده خلاف و غالبا غيرمنصفانه است. برای ارزيابی دستاوردهای سياست خارجی كشور كافی است كه ارديبهشت سال 1376 را با بهار سال های بعد و امروز مقايسه كنيد. اصلا شرايط امروز قابل مقايسه با 6 سال قبل نيست. نيمه دوم سال 75 و بهار سال 76 بحرانی ترين دوره زمانی در سياست خارجی كشور ما پس از انقلاب اسلامی است. در اين دوره سياست خارجی ما عملا به سمت فروپاشی كامل سوق پيدا كرده بود. همه چيز در حال متلاشی شدن بود. در آن زمان ما با آمريكا دچار مشكل نبوديم بلكه تقريبا با همه كشورهای مهم كم و بيش دچار بحران بوديم. بحرانی ترين روابط را با كل كشورهای اروپايی پيدا كرده بوديم. با همسايگان دچار مشكلات جدی بوديم و حتی با كشورهای مهمی مانند چين و ژاپن هم دچار مشكلات شده بوديم. تقريبا هيچ كشوری آمادگی همراهی با ما نداشت و هزينه روابط خوب با ايران بسيار بالا رفته بود و كشورها در ناسازگاری با ما سبقت می گرفتند. آنچه مسئولين سياست خارجی تحويل گرفتند واقعا تكان دهنده بود، با شروع به كار دولت آقای خاتمی به سرعت همه چيز تغيير كرد و ايران اسلامی طی اين سال ها نه تنها آثار اين دوره بحرانی را زدوده است بلكه شان و منزلت شايسته ای را برای كشور ايجاد كرده است.

بخش عمده موفقيت های سياست خارجی مديون خط مشی و استراتژی تنش زدايی و اعتمادسازی و تغيير گفتمان و شيوه بيان و تعامل شخص رئيس جمهور است. مواضع اطمينان بخش آقای خاتمی كه سياست های داخلی و خارجی ايشان را ترسيم می كرد تاثير سريعی در سطح جهان داشت و نظريه گفت وگوی تمدن ها رئيس جمهور كشورمان را در زمره برجسته ترين رهبران جهان قرار داد. البته همه اينها بدان معنی نيست كه آنچه ما و به خصوص ما مسئولين سياست خارجی انجام داده ايم بی نقص بوده است و بهترين كاری است كه می توانستيم انجام دهيم، بلكه به معنای آن است كه در اين دوره كار بزرگ و بی نظيری در سياست خارجی كشورمان انجام شده است. شايد اگر خطای ما كمتر بود و شايد اگر موانع كمتر بود ما نتايج بسيار بهتری به دست می آورديم.

سياست خارجی در اين دوره با موانع بزرگی هم مواجه بود كه با تمام توان سعی در متوقف كردن روند پيشرفت سياست خارجی داشتند. تقريبا برای هر قدم مهمی در سياست خارجی تلاش های گسترده برای خنثی كردن اين فشارها لازم بود. اين تلاش ها ارزش كار دولت آقای خاتمی را افزايش داده اما به هرحال هميشه موفق نبوده و در موارد مهمی اين فشارها تاثير خودش را داشته و مانع استفاده از فرصت ها شده است. وقتی آقای خاتمی گفتمان جديدی را با مردم آمريكا آغاز كردند دولت آمريكا به شكل بی سابقه ای منفعل شد و دنيا تاثير زيادی از منش رئيس جمهور ما گرفت. فرصت های جديدی برای كاهش مشكلات حتی با آمريكا در موضع با عزت و از طريق ارتباط با مردم و جريان ها و گروه های معتدل تر آمريكايی ايجاد شد. اما جريان های سياسی و گروه های فشار واكنش های مخربی را اعمال كردند كه اين دوستان به خوبی از آن آگاهند. اين رفتار محدود به مسئله آمريكا نبود و در تمامی حوزه های سياست خارجی وجود داشت. هر قدمی كه برداشته ايم با موجی از جنجال، اقدامات مخرب، اتهام و تهديد مواجه بوده ايم. معمولا عامل مهمی كه باعث انفعال دولت می شد ترس از فشار به اشخاص نبود، ترس از تخريب شدن حوزه های بيشتری از سياست خارجی و فرصت ها در اثر ماجراجويی های جريان های فشار بود. با ملاحظات سياسی اعمال فشار كرده اند و می كنند و معمولا دولت در برابر آنها تنها مانده است. و تا آنجا كه می دانم هيچ گاه اين منتقدين درصدد منع يا حتی نقد آنان برنيامده اند. شرايطی كه در آن زمان توسط اين جريان های فشار در سايه اين سكوت تخريب شده بسيار شرايط با ارزشی بوده است.

البته آقای هاشمی اخيرا گفته بودند علت ضعفی است كه در وزارت خارجه وجود دارد. مرتبا مراجعه می كنند و در مورد مسئله آمريكا بحث می كنند. می خواستم در مورد مسئله آمريكا بيشتر صحبت كنيد و بگوييد مشكل اصلی كجاست؟ آيا در وزارت خارجه، يا دولت، يا در سطح كارشناسی است؟

من به عنوان يك مدير در وزارت خارجه حداكثر در محدوده اختياراتم می توانم عمل كنم و بيش از آن نياز به تصميم مقامات بالاتر دارد. به ميزانی كه به ما اعتماد شده، با ما همكاری شده، نشان داده ايم كه می توانيم از فرصت ها به خوبی بهره برداری كنيم. من و همكارانم در محدوده وظايفمان حتی نگران فشارها عليه خودمان هم نبوده ايم و نيستيم. تا جايی كه امكان داشته ايم حتی بيش از ظرفيت و محدوده كارمان تلاش كرده ايم و نتيجه آن هم بخشی از افتخارات وزارت خارجه است. اما به هرحال همه اينها حد دارد. آنچه شما نقل می كنيد حاكی از وجود اختيارات وسيع تری برای كار است كه اگر تحقق يابد كاملا مورد استقبال ماست. من در حد خودم و همكارانم می توانم متعهد و پاسخگو باشم كه به ميزان اختياراتمان، تلاش كنيم، از هر فرصتی حداكثر بهره را برای كشور به دست آوريم. اما به هرحال سياست خارجی در كشور ساختاری برای تصميم گيری دارد. در اجرا هم متاسفانه وزارت خارجه همه ماجرا نيست و نهادهای موثر بيشتری هم هستند. من و همكارانم هم بخشی از وزارت خارجه هستيم و نه بيشتر.

اما در مورد مسئله آمريكا اگر بخواهيم به همه جوانب بپردازيم مسائل را بايد هم در ايران مرور كنيم و هم دنيا و از جمله در آمريكا. در مورد ايران بيشتر توضيح دادم، اجازه دهيد درباره تحولات برون مرزها كه تاثيرات عميقی بر رفتار ديگران نسبت به ما داشته است هم صحبت كنم. آنچه به عنوان مشكلات ما با آمريكا مطرح است به دو دوره كاملا متفاوت تعلق دارد. مشكلات ما قبل از فروپاشی شوروی با شرايط بعد از فروپاشی شوروی بسيار متفاوت است. در دوران جنگ سرد، كشورهايی مثل ما به خاطر رقابت دو ابرقدرت، نوعی امنيت و حوزه مصونيت داشتند. دو ابرقدرت به دليل اولويت مواجهه با ابرقدرت مقابل خود رفتاری قابل تحمل با ديگران در صحنه بين المللی داشتند. تلاش اصلی ابرقدرت آمريكا اين بود كه حكومت های ديگر اگر مطلوب واشنگتن هم نيستند تحمل شوند تا به اردوگاه دشمن رانده نشوند. تحمل دو ابرقدرت نسبت به عملكرد و حتی تندروی های كشورهای مستقل تر و غيرمتعهد قابل توجه بود. بدترين و بحرانی ترين دوره روابط ما و آمريكا مربوط به دوره تندترين برخوردهای ما با آمريكا نيست. درست است كه اقدام ما عليه آمريكاييان در واكنش به رفتار غلط و ستم های دولت آمريكا عليه مردم ايران در اشغال سفارت آمريكا در سال 1358 متجلی شد و اين اقدام با هنجارهای حقوقی منطبق نبود، اما حتی اين مقطع هم بحرانی ترين دوره روابط ما و آمريكا نيست. بعد از آن طرفين سعی كردند كه اختلافات را كاهش دهند.

بحرانی ترين دوره روابط ما به يك دهه بعد يعنی به دوران بعد از فروپاشی اتحاد شوروی مربوط است. همه قوانينی كه در آمريكا عليه ما وضع شده و تحريم های اقتصادی عليه ما هيچ ارتباطی به دهه اول انقلاب اسلامی ندارد بلكه مربوط به دوره اول رياست جمهوری كلينتون يعنی بعد از فروپاشی اتحاد شوروی است.

در اين وسط يك فضايی هم به وجود آمد.

درباره آن هم صحبت می كنم. به هر حال تحولات جهانی ناشی از فروپاشی شوروی بسيار عظيم بود. اين تحولات برای ما هم فرصت هايی ايجاد كرد اما بيش از آن اين تحول نياز به توجه دقيق ما داشت. بی توجهی ما به اين تحول و ادامه سياست ها و تكرار روش های دوران جنگ سرد از سوی ما باعث شد كه با بحران های بسيار مواجه شويم ما پايان جنگ سرد را ناديده گرفتيم. با هيجان بسيار فقط فرصت ها را ديديم. رفتارمان، گفتارمان و سياست هايمان همه مويد اين بی توجهی است. اين بی توجهی ها ما را به مسير بحرانی تر شدن شرايطمان در صحنه بين المللی كشاند. مسيری كه اوج آن در سال 1375 نمايان شد. من معتقدم كه اگر ورود آقای خاتمی به صحنه سياست عالی كشور نبود و سياست خارجی ايشان حاكم نشده بود، ما در اين مسير به نقاط بسيار سخت تر و تلخ تری می رسيديم. معمولا تحليلگران برای تحليل مشكلات امروز ما با غرب و به ويژه آمريكا، از سال های اول انقلاب آغاز می كنند. البته همه اين پديده ها مهم است. انقلاب ما انقلابی ضد استعمار و ضد آمريكا هم بود. واكنش مردم انقلابی ما در اين سال ها كاملا منطبق با اين جنبه انقلاب و طبيعی بود، اما من عميقا معتقدم كه اگر درك درستی از فروپاشی شوروی داشتيم و به شرايط واقع بينانه نگاه می كرديم، نه تنها مشكلات پيش از آن را حتی با آمريكا حل می كرديم بلكه فرصت های مهمی را در منطقه به دست می آورديم. اين فرصت ها از دست رفت و فروپاشی شوروی مايه تهديدها عليه ما شد. سياست خارجی آقای خاتمی نقطه عطفی برای تغيير مسير سياست خارجی بود. ايشان گفت وگو را مطرح كرد. بردباری را مطرح كرد. بر آزادی و برابری تاكيد كرد و اينها را نه تنها در جهان بلكه در سياست داخلی كشور هم مورد تاكيد قرار داد. ايشان با زبانی به سخن با جهانيان پرداخت كه تمام مخالفان ما را منفعل كرد. آنان كه گوی سبقت در دوری از ما می ربودند به مسابقه برای نزديك شدن به ما روی آوردند. شرايط به شكلی درآمد كه آمريكا درصدد جبران برآمد و بعضی اقدامات و موضع گيری های مهم آمريكاييان از جمله عذرخواهی آنان به خاطر گذشته به ويژه كودتای 28 مرداد را در اين دوره داريم. ما می توانستيم عذرخواهی دولت آمريكا را يك پيروزی برای يك دوره مقاومت تلقی كنيم و گامی در جهت بهبود برداريم، اما همه جريان های سياسی مخالف دولت بسيج شدند كه چنين نشود. شايد هم نمی خواستند كه اين همه مشكلات را خاتمی حل كند.

با تغيير دولت آمريكا اتفاق مهمی نيفتاد اما عمليات تروريستی يازده سپتامبر سال 2001 همه چيز را تغيير داد. دنيای بعد از يازده سپتامبر دنيای ديگری بود و آمريكا نيز متفاوت شده بود، بزرگترين فرصت برای نظاميان تندرو آمريكا فراهم شد تا دست به ماجراجويی بزنند. آنان فرصت يافتند كه سياست آمريكا را كاملا تهاجمی كنند. بعد از حادثه تفاوت مهم آن بود كه برای اولين بار امنيت به مفهوم امنيت در داخل مرزهای آمريكا موضوع مورد توجه دولت و مردم شد. چيزی كه تفاهم ميان دولت و مردم آمريكا برای تهاجم نامحدود در بيرون مرزهايشان را ايجاد كرد. اگر مرور كنيد هميشه دغدغه دولت ها در آمريكا در مورد اتباع آمريكايی و خطر جانی برای آنان مانع مهمی در ماجراجويی های آمريكا بوده است. آمريكاييان همواره از جنگ ويتنام به بعد مخالف آن بوده اند كه نيروی مسلح آمريكا در برون مرزها وارد جنگی شود كه مسئله مردم آمريكا نيست و باعث مرگ فرزندانشان شود. 11 سپتامبر 2001 يك فرصت بی نظير برای نظامی گرايان آمريكايی فراهم كرده است كه حتی با تلفات جانی به جنگ در برون مرزها برود و دغدغه افكار عمومی آمريكا را نداشته باشند.

تحرك تندروها در آمريكا در اين دوره با گذشته متفاوت است و اگر باز هم ما به اين تفاوت ها توجه كافی نداشته باشيم ممكن است خسارات سنگين تری به ما تحميل شود. ما در استراتژی های سياست خارجی بايد اين تحول را به خوبی بشناسيم و در سطح كشور همه به آن توجه كافی داشته باشيم. اگر عوامل و يا نهادهای موثر ديگر در سياست خارجی هم اين موضوع را درست درك نكنند و آن را لحاظ نكنند منافع ملی ما آسيب جدی می بيند. در سياست خارجی نهاد پاسخگو وزارت خارجه است اما نهادهای مداخله كننده تعدادشان واقعا زياد است. من كشوری را سراغ ندارم كه تا اين حد در سطوح ميانی درباره مسائل خارجی موضع گيری كند، طبعا در هر كشوری نظرات مختلف وجود دارد و طبعا در احزاب يا محافل سياسی نظرات بسيار متفاوتی بيان می شود، ولی آنچه شما به عنوان موضع دريافت می كنيد اظهارات شخصيت های محدودی است. البته دنيا عادت كرده است و كمتر نسبت به سخنان افرادی كه مسئوليت رسمی ندارند حساسيت نشان می دهند اما متاسفانه هم اظهارنظرهای مسئولين غيرمرتبط با سياست خارجی زياد است و هم وقتی می خواهند برايمان پرونده بسازند از همه مطالب مسئولين و غيرمسئولين منتشره در رسانه های ما استفاده می كنند.

در ميان نهادها قوه قضاييه نيز نقش موثری در سياست خارجی ايفا می كند. ابتدا من تصور می كردم كه در اين قوه به اندازه كافی به آثار خارجی اقداماتشان توجه نمی شود اما تدريجا به اين رسيدم كه در برخی موارد اين توجه كاملا وجود دارد و در مواردی نيز اين توجه بيشتر است. به هر حال با توجه يا بی توجه آثار اقدامات قضايی بعضا بسيار مشكل ساز است.

نيروهای مسلح هم می توانند به شدت تاثيرگذار باشند، نقش آنان در اعتمادسازی با ديگران هم بسيار جدی است. جريان ها و گروه های سياسی و گروه های فشار نيز تاثير قابل توجهی دارند، آنان از نفوذ خود برای تاثيرگذاری استفاده می كنند و از روش های مختلف و حتی بعضا روش های قهرآميز برای اعمال نظر خود استفاده می كنند. يكی از عوامل مهمی كه اين شرايط را شكل می دهد گرايش گروه ها وجريان های سياسی برای بهره برداری داخلی مسائل خارجی است. درواقع به نظر می رسد كه در بسياری موارد منافع ملی محور اصلی ما برای موضع گيری های جريان های سياسی نيست و هدف ملاحظات داخلی است. بايد واقعا تلاش كنيم كه منافع ملی در برابر بيگانگان را از منافع داخلی در مقابل رقيبان سياسی جدا كنيم، اين هم بخشی از توسعه سياسی جامعه است كه بايد تحقق يابد.

آقای رضايی هم صحبتی كردند و گفتند كه در مقابل بحران های احتمالی، وظيفه سياست خارجی است كه آنها را مهار كند و در اين حالت خودش پيشتاز و پيشرو باشد. حال چه جوابی داريد؟

اگر منظور ايشان از سياست خارجی وزارت خارجه است، من اميدوارم كه ايشان به همين اندازه نيز حامی بازگشت اختيارات به حوزه طبيعی كار يعنی وزارت خارجه باشند. طبعا وزارت خارجه به ميزانی كه اختيارات داشته باشد پاسخگو هم بايد باشد. در مواردی كه هماهنگی مناسبی ميان نهادهای كشور وجود داشته و وزارت خارجه موقعيت درستی برای اعمال سياست داشته نتايج حاصل شده نيز بسيار قابل توجه بوده است. افغانستان نمونه ای است كه در آن نهادهای مختلف كم و بيش تابع سياست های وزارت خارجه بودند. شايد اگر جز اين بود ما در آنجا هم تكرار فاجعه داشتيم.

شما به يك دوره اشاره كرديد نيمه دوم سال 75 و نيمه اول سال 76... البته آمريكاييان از عملكرد سال های گذشته خود از جمله كودتای 28 مرداد معذرت خواهی هم كردند. بعضی از منتقدان می گويند كه از فضای آن سال ها نتوانسته اند استفاده ببرند و از كنش هايمان بكاهيم و به يك فضای مفاهمه ای با آمريكا برسيم، حالا اين فضا پس از يازده سپتامبر از دست رفته و موج اتهامات بالا گرفته است، می خواهم بدانم چه عواملی باعث شد كه در آن دوره ما نتوانيم به موفقيت هايی كه پيش بينی می شد برسيم. با آنكه روند روبه رشد خوبی داشتيم. به قول شما سياست خارجی آمريكا را منفعل كرديم و آنها بيشتر منتظر عمل ما بودند تا عكس العمل نشان دهند.

فرصت های ايجاد شده در اثر سياست خارجی دولت آقای خاتمی، ابعاد مختلفی داشت. يك جنبه آن حل مسائل با آمريكا بود. من معتقدم كه از اين فرصت ها استفاده شده است و زمينه های زيادی برای توسعه كشور فراهم شده است. ما در اين دوره بحران های زيادی را پشت سر گذاشته ايم و توسعه كشور با موانع سياسی خارجی بسيار كمتری مواجه است. در دوره ای كه اوج بحران سياست خارجی بعد از انقلاب تلقی می شود قوانين بسيار سختی عليه كار اقتصادی با ايران در آمريكا تصويب شد. بعد از آن برای مدتی تقريبا هيچ كمپانی معتبری با ايران همكاری جديدی را شروع نكرد و عده ای از توافقات قبلی هم منصرف شدند. درست است كه در دوره آقای خاتمی قوانين لغو نشد اما اين تحريم ها عملا كارايی خود را نسبت به كمپانی های غيرآمريكايی از دست داد و هيچكس به خاطر كار با ايران مجازات نشد. تحريم شكنی با قراردارد پارس جنوبی با كمپانی های توتال فرانسه، گاز پروم روسيه و پتروناس مالزی آغاز شد و در ابعاد وسيعی گسترش يافت.

در سال 76 ما در گروه ششم از گروه های هفتگانه ريسك اقتصادی قرار گرفته بوديم و بحث سقوط ما به گروه هفتم مطرح بود. يعنی ما فقط به دليل سياسی در كنار بدبخت ترين و فقيرترين كشورهای جهان دسته بندی شده بوديم. در اين حالت نه تنها سرمايه گذاری جدی در ايران ممكن نبود، اعتباری داده نمی شد بلكه نرخ بالای بيمه تجارت عادی ما را هم بسيار گران كرده بود. در سال های اخير ما به گروه چهارم اين دسته بندی ارتقا يافتيم كه با وضع اقتصادی ما گروه خوبی است و حالا بحث ارتقای ما به گروه سه هم مطرح شده كه گروه مطلوبی است. يعنی مسائل سياسی از اين منظر هزينه ای به اقتصاد كشور وارد نمی كند و باقی مباحث اقتصادی است.

در اين سال ها به شكل بی سابقه ای راه جذب اعتبار از كشورهای ديگر باز شد. ما برای اولين بار وام بدون شرط دريافت كرديم و هيچ پروژه ای امروز مشكل جذب اعتبار خارجی ندارد. مفهوم اين شرايط به وجود آمدن اطمينان نسبت به وضعيت سياسی و اقتصادی كشور است. اين وضعيت باعث شد كه ما به بزرگترين سرمايه گذاری ها دست يابيم. سرمايه گذاری در عسلويه نه تنها بزرگترين مورد در سال های پس از انقلاب اسلامی است، بلكه در اين فاصله زمانی و با اين ابعاد حتی در سال های قبل از انقلاب اسلامی بی نظير بوده است. در اين دوره عليرغم وجود شرايط مستعد، ما با بحران های بزرگی مانند دوره قبل از آن مواجه نبوده ايم و اين مسئله محصول تدابير سياست خارجی با استفاده از فرصت هاست. سياست ما در رابطه با افغانستان از اين دست است.

منتقدان ما از دوره اواخر رياست جمهوری كلينتون صحبت می كنند و در مورد آن بحث می كنند، چه عواملی باعث شد كه ما اين فرصت را هم از دست بدهيم؟

بله ما در رابطه با آمريكا در حد لازم موفق نبوديم. اما واقعيت اين است كه اين مسئله تنها به خاطر مواضع ما نبود. در واشنگتن هم تندروها عليه كاهش تنش فعال بودند، نبايد در اين مورد اغراق كنيم. من مطمئن نيستم كه فرصت مهمی برای حل همه مسائل وجود داشته است. به هر حال مهمترين قوانين تحريم عليه ما در دوره آقای كلينتون تصويب شده بود و بعد از اين تحولات هم اقدامی جبرانی در اين رابطه صورت نگرفت. عليرغم اين من قبول دارم كه چون ما واكنشی در حد كنش دولت آمريكا هم نشان نداديم، شايد بتوان مدعی شد كه با كنش محدود ما امكان حل حداقل بخشی از مسائل ديگر فراهم می شد.

اما در هر حال در ايران نيز مجموعه نهادهای جامعه آمادگی نداشتند كه در آن مقطع قدمی از سوی ايران برای كاهش تنش برداشته شود، نه تمايلی نسبت به اين مسئله بود و نه كسی رفتار آمريكا را فرصت تلقی كرد. شايد امروز با فضای سنگين كنونی، اين فرصت جدی تر از آن زمان ديده شود و بهتر درك شود. در آن شرايط هر حركت كوچكی در اين رابطه با واكنش تند گروه های فشار مواجه می شد. اگر نگاهی به مطبوعات مخالف دولت در آن دوره را داشته باشيد متوجه واكنش های تند آنان به اين مسائل می شويد. در آن ايام عليرغم تحريم های آمريكا جمعی از بازرگانان آمريكايی به ايران آمدند. اين سفر در چارچوب كشمكش هايی با دولت آمريكا می توانست يك پيروزی برای ما تلقی شود زيرا ما آمريكا را تحريم نكرده ايم بلكه آمريكا ما را تحريم كرده است. لذا آمدن بازرگانان آمريكايی عليرغم مخالفت دولت آمريكا برای ما نوعی پيروزی بود. اما چنين نشد. عده ای مسلح به اتوبوس حامل آنان حمله كردند و بعد از ايجاد وحشت شديد شيشه های اتوبوس را شكستند. كسی به خاطر اين اقدامات مجازات نشد اما هزينه گزافی به منافع كشور تحميل شد. چنين اقداماتی تاثير عميقی در تحولات بعدی داشت. اگر عملكرد مطبوعات مخالف و جريان های مخالف دولت را مرور كنيد جواب سوالتان را خواهيد يافت.

الان چه اراده ای در دولت وجود دارد. با توجه به اتفاقاتی كه در اين مدت افتاده است بعد از يازده سپتامبر به آن توجه شده يا نه؟ آيا بعد از 11 سپتامبر وارد جريان تازه ای شده ايم؟

نه به طور كامل. ولی به هر حال وقتی كه يك كشور قدرتمند مانند آمريكا ماجراجو شود و در منطقه دنبال دشمن بگردد، ما نمی توانيم آن را ناديده بگيريم و اگر بتوانيم با حفظ اصولمان، در معرض تهديد قرار نگيريم می توانيم آن را يك پيروزی تلقی كنيم. البته قبول دارم كه به ميزان حساسيت موضوع ما عملكردمان جامع نبوده است. تنها بعد از يازده سپتامبر مشاركت ما در بحران افغانستان و مبارزه ما با گروه های تروريستی، تا حد قابل توجهی در اين رابطه موثر بوده است. من فكر می كنم در چارچوب مصالح مان در افغانستان به نتايج خوبی در آن كشور رسيديم، چيزی كه البته در كنترل تهديدات هم موثر بود.

يعنی اين همكاری، صددرصد برای رسيدن به اهداف ايران در افغانستان بود و نگاهی به چالش های با آمريكا هم نداشتيم.

انتخاب ما برای همكاری در چارچوب سازمان ملل با آمريكا مبتنی بر مصالح كشور و كاملا سازگار با استراتژی كشور درباره افغانستان بود. ما هيچ انتخابی بهتر از اين همكاری در چارچوب مصالح و سياست های خودمان نداشتيم. اين همكاری صددرصد در مسير سياست ثابت چند ساله ما در افغانستان بود و در واقع اين آمريكا بود كه برخلاف عملكرد گذشته اش در رابطه با افغانستان و تروريسم در اين كشور واقع بينانه برخورد می كرد. اما اين همكاری طبعا می توانست تاثيرات گسترده تر از افغانستان هم در سياست خارجی ما داشته باشد. به دلايل مختلف پس از يازده سپتامبر ما می توانستيم در معرض تهديد قرار گيريم. به دليل تلاش افراطيون در آمريكا عليه ما، به دليل فعاليت گروه های فشار اسرائيلی عليه ما، به دليل موضع مستقل ما در سطح جهان كه خوشايند بسياری نيست و حتی به دليل تلاش آنانی در منطقه كه تهديد عليه ما را در جهت منافع خود می دانند و البته به دليل نياز آمريكا به داشتن دشمن خارجی و استفاده از چالش با آن دشمن واقعی يا موهوم برای توجيه ماجراجويی های برون مرزی آمريكا و وجود زمينه های روانی در آمريكا برای توجيه دشمنی با ايران، به دليل تاثير همه اين عوامل محتمل بود (همچنان كه امروز هست) كه ما در معرض تهديد قرار گيريم. يا هدف انتقام جويی های كوری قرار گيريم كه پس از اين عمليات تروريستی در آمريكا طرفداران بسياری پيدا كرده بود، طبعا ماموريت دائم وزارت خارجه تدبير درست در صحنه بين المللی برای از بين بردن و كاهش تهديد محتمل است. اين وظيفه در اين صحنه هم بايد دنبال می شد كه شد و نتيجه بخش بود.

آيا اين همكاری بهترين انتخاب ما بود؟

حتما. در چارچوب سياستمان در منطقه و افغانستان و در چارچوب مصالح كشور بهترين تصميم بود. من اين رويكرد را يك ديپلماسی بسيار موفق می دانم و به تعبيری مدعی هستم كه عملكرد ما در برابر بحران پس از يازده سپتامبر و افغانستان يكی از موفق ترين پديده ها در سياست خارجی ما پس از انقلاب اسلامی است. به خصوص در دنيای پرتحرك امروز سياست خارجی موفق و پويا، غالبا چيزی بيش از تصميم گيری درست و به موقع در مواجهه با پديده ها، برای استفاده از فرصت ها و خنثی كردن تهديدات در چارچوب اهداف و منافع ملی نيست. به دليل همين پرتحركی سياست جهانی و بازيگران متعدد اين صحنه است كه هدف گذاری و استراتژی نويسی در سياست خارجی شكل و ماهيت بسيار متفاوتی نسبت به گذشته پيدا كرده و به اندازه تحولات عالم پرتحرك شده است. اما خوب است روی چند نكته تاكيد كنم. اولا: ما قادر به جلوگيری از حمله به افغانستان نبوديم. بيهوده است كه كسی وضع كنونی ما را با عدم حمله آمريكا به افغانستان مقايسه كند. البته عده ای معتقدند كه حمله آمريكا به افغانستان به امنيت ملی ما كمك كرده است، اما بسياری هم معتقدند كه حمله آمريكا به افغانستان و پيروزی سريعش اين كشور را ماجراجوتر كرده و تهديد عليه ما را بيشتر كرده است. هر كدام درست بگويند اصل بحث بيهوده است ما نمی توانستيم درباره حمله آمريكا يا عدم آن تصميم بگيريم بلكه می توانستيم نسبت به چگونگی مواجهه با اين پديده تصميم بگيريم و تصميماتی كه گرفتيم كاملا درست بود، ثانيا نگاه تابويی در سياست خارجی بسيار خطرناك است. آمريكا هر قدر با ما بد بوده و به ما بدی كرده، همكاری با اين كشور در چارچوب سازمان ملل در افغانستان برای ما خوب بوده و به ما كمك كرده است. همكاری با آمريكا نيز مانند همه پديده های عالم نه سياه سياه است و نه سفيد سفيد. بستگی به شرايط و نتايج آن دارد. ما بايد در چارچوب مصالح كشور بر مبنای الگوی سه گانه عزت، حكمت و مصلحت درباره آن تصميم بگيريم و انتخاب كنيم. ثالثا: موضع اصولی الزاما موضعی تند و شعاری و خشن و عامه پسند نيست. اتفاقا احتمال غيراصولی بودن چنين موضعی خيلی بيشتر است. درست است كه اختلافات ما با آمريكا مبانی اصولی دارد، اما مخالفت ما با تروريسم و تحجر و طالبانيسم هم مبانی اصولی دارد. ما در رابطه با افغانستان همان قدر اصولی عمل كرديم كه در مخالفت با ماجراجويی های آمريكا رفتار می كنيم.

پس به طور كوتاه مدت به اين قضيه نگاه می كرديم چون بلافاصله بعد از سخنرانی بوش حوادث ديگری رخ داد.

نگاه ما در رابطه با افغانستان استراتژيك بود و به نتايج استراتژيك آن هم بسيار خوشبينيم. البته عده ای به ما انتقاد می كنند كه چرا تنها به نتايج اين همكاری در افغانستان بسنده كرديم. آنان می گويند تاثير ما در مسئله افغانستان تا آن حد جدی بوده كه در اين مسير می توانستيم به دنبال حل يا كم كردن اختلافات خودمان هم با آمريكا باشيم. آنان انتقاد می كنند كه مثلا چرا تلاش نكرديم تحريم های عليه ايران لغو شود، بر سر اين كه مسئله افغانستان می توانست تا اين حد تاثيرگذار باشد اختلاف نظر وجود دارد. من معتقدم كه ما می توانستيم در اين رابطه به موفقيت های قابل توجهی برسيم اما طبعا چون تجربه نشده قابل اثبات هم نيست. اما به هر حال به دليل حساسيت بالای كار سياسی برای كاهش اختلافات با آمريكا نياز به يك اجماع و آمادگی و ديدگاه مشترك ميان مسئولان عالی كشور دارد. در آن زمان چنين شرايطی فراهم نبود و سقف كار ما محدود به رفع تهديدات احتمالی و استفاده از فرصت برای دستيابی به نتايج مطلوب در افغانستان بود.

چه نتايجی؟

افراط گرايی طالبانی، تروريسم، شرارت، ناامنی، بی ثباتی، فقر و در نتيجه آن آوارگی افغان ها در ايران، توليد و قاچاق مواد مخدر، همه پديده های ناشی از شرايط افغانستان است كه مستقيم و غيرمستقيم بر امنيت ملی ما تاثير دارد. هزينه آوارگان افغانی و مواد مخدر در ايران را بيش از ده ميليارد دلار در سال تخمين می زنند. تغيير شرايط در افغانستان فرصت مهم تغيير اين وضع را فراهم كرده است. ما با سازمان ملل، آمريكا و اروپا در جهت استقرار يك دولت قانونی مردمی همكاری كرديم و اين همكاری را در مرحله بازسازی هم ادامه می دهيم. برای تغيير وضعيت و رفع تهديدات بايد وضعيت سياسی با ثباتی ايجاد شود و اوضاع اقتصادی نيز در افغانستان تغيير كند. مجموعه ای از بهترين ها در افغانستان حكومت را در دست گرفته اند كه غالب آنان دوستان خوب ما در دوران مقاومت در افغانستان هستند. آقای كرزای، همرزمان مسعود، رهبران گروه ها و بقيه. . . اين وضعيت جديد برای ما مطلوب است و به نفع صلح و امنيت در منطقه نيز هست. البته بايد باز هم كمك بكنيم كه اين شرايط مطلوب تقويت شده و در عين حال ضرورت حضور نيروهای خارجی منتفی شده و اداره كشور و تامين امنيت آن نيز به طور كامل توسط نيروهای افغانی محقق شود.

در اين شرايط كه آمريكا به دنبال دشمن می گردد و ايران را تهديد كرده است، استراتژی نظام بايد چگونه باشد؟

من معمولا تاكيد می كنم كه سنگ نشان ما چيزی جز منافع ملی نيست. به عنوان كارگزار سياست خارجی ما در طرح ها، پيشنهادها و فعاليت هايمان سنگ نشانی جز منافع ملی نداريم و نمی توانيم داشته باشيم. بايد مسير حركت خودمان را با اين نشان تنظيم كنيم و عملمان را با آن محك بزنيم. طبعا مبنای استراتژی ما در اين مورد هم همين است ما بايد ترسيم درستی از شرايط داشته باشيم و كمك كنيم كه شرايط به درستی شناخته شده و درك شود و با يك استراتژی منطبق با اين درك درست، برای رفع تهديد و دستيابی به فرصت ها طرح بدهيم و تلاش كنيم. به طور عام رفع هر تهديدی در مسير منافع و امنيت ملی است و به طور خاص درباره اين مسئله همه مسئولان نظام معتقدند كه بايد تلاش شود امنيت و منافع كشور در معرض تهديد يك ماجراجويی ديگر از سوی آمريكا در منطقه قرار نگيرد. تهديد آمريكا به هر شكلی و در هر قالبی كه محقق شود، حتی اگر به علت واكنش های ما، برای آمريكا هم گران تمام شود، به هر حال برای كشور ما بسيار گران و خسارت بار خواهد بود. لذا استراتژی ما ادامه سياست اعتمادسازی و گسترش و تعميق روابط همه جانبه با دنيا و در همين حال اتخاذ تدبير برای رفع تهديد با حفظ عزت و لحاظ مصالح كشور است.

چگونه؟ آيا فكر می كنيد با مجموع شرايط ما، امكان رفع تهديد وجود دارد؟

من جزو كسانی هستم كه معتقدم با حفظ اصول و عزت نظام امكان رفع تهديد و رفع يا لااقل كاهش اختلافات ما با آمريكا وجود دارد و البته معتقدم كه اگر بدبينانه باور داشته باشيم كه آمريكا به دنبال بهانه می گردد و نهايتا با ما درگير خواهد شد باز هم برای اتمام حجت بايد در اين راه قدم برداريم و هم به ملت خودمان كه طبعا با مشكلات سنگينی مواجه خواهند بود و هم به جهانيان نشان دهيم كه همه تدابير را برای راه حل سياسی دنبال كرده ايم و به نتيجه نرسيده ايم. يك باور وجود دارد كه چون آمريكا در معرض فشارهای زيادی برای ماجراجويی هايش قرار دارد و به خاطر سياست يك جانبه گرايی اش با دوستانش هم دچار اختلاف شده است، لذا ما می توانيم از اين اختلافات برای رفع تهديد استفاده كنيم. باور درستی است و حتما بايد در جهتی قدم برداريم كه اجماع جهانی راه را بر ماجراجويی های آمريكا ببندد و از هر تشريك مساعی در اين رابطه استقبال كنيم. اما اين كافی نيست. . . البته اين واقعيت وجود دارد و تصور هم می شود كه در معرض فشارهای بيشتری قرار گيرد و جهانيان اين تك تازی خطرناك را تحمل نكنند و به فكر چاره ای باشند و حتما ما هم می توانيم از اين فرصت استفاده كنيم و بايد با آن همراه باشيم، اما متاسفانه اين واقعيت ها مشكل ما را حل نمی كند. به هر حال وقتی آمريكا ماجراجويی های خود را آغاز كرد ديگران كاری از پيش نبردند و همه براساس منافع ملی خودشان در حدی متوقف شدند و در ميانه اين شرايط درهم سعی كردند خود را كنار بكشند تا زمانی مناسب تر را برای تدبير به دست آورند. حتی جريان منطقی مخالفت با آمريكا هم اصرار دارند كه ما دقيق عمل كنيم، تحت تاثير القائات قرار نگيريم، واقع بين باشيم و بهانه به دست ديگران ندهيم بلكه برعكس با عمل درست خودمان ابزاری برای دوستانمان فراهم كنيم كه آنان نيز بتوانند به درستی از ما در مقابل ماجراجويی های احتمالی دفاع كنند.

يعنی شما معتقديد كه با جريان تندرو كنونی هم می توان به راه حلی رسيد؟

بله. فكر می كنم دولت فعلی آمريكا هم تمايل به كاهش تنش با ما دارد. البته نياز به واقع بينی و تدبير از سوی دو طرف دارد. دليل اينكه من فكر می كنم با تدبير درست می توانيم مسائلمان را با آمريكا حل كنيم اين است كه به عقيده من حداقل بخش موثری از حاكميت آمريكا نيز به اين رسيده اند كه رفتار ناشايست شان نسبت به ما را مرور كنند و تجديد نظر نمايند. آمريكا به دلايل زيادی بايد رفتارش را نسبت به ما اصلاح كند. آمريكا در اين منطقه همواره تحت تأثير اسرائيل بوده و مسائل را از عينك اسرائيل نگاه كرده است اما واقعيات در منطقه چيز ديگری است. آمريكا وقتی در معرض تهديد مستقيم در درون سرزمينش قرار گرفت و مجبور شد از زاويه منافع و امنيت ملی خودش نيز به مسائل منطقه نگاه كند با واقعيات ديگری مواجه شده است. واقعيت اين است كه طالبان و القاعده محصول نگاه آمريكا به مسائل منطقه و دشمنی با ايران بود. برای سال ها افراطيون ضدايرانی منطقه توسط آمريكا تقويت شدند و محصول آن چيزی شد كه در نيويورك شاهد آن بوديم. روزی كه صدام به ايران حمله كرد از حمايت بی دريغ همه برخوردار بود و آمريكا نيز سهم مهمی داشت. محصول آن چيزی شد كه بعدا آمريكا تهديد تعريف كرد. در لبنان، در فلسطين و مسائل زيادی از اين قبيل در منطقه ما مطرح است كه آمريكا اشتباهات مهمی داشته و دارد و متأسفانه دائما هم آنها را تكرار كرده است. در اين موارد غالبا هم تحت تأثير لابی اسرائيل در آمريكا بوده است. من تصور می كنم كه آمريكا عليرغم همه تبليغاتش عليه ما اين واقعيت ها را نمی تواند ناديده بگيرد. به خصوص كه در تصميمات آمريكا محاسبه هزينه و فايده هر اقدام جايگاه مهمی دارد و آمريكا در مواجهه با پديده ها در چارچوب منافع خود به دنبال راه حل بهينه است.

معنای اين بحث اين است كه شما وجود تهديد فوری از سوی آمريكا را تأييد نمی كنيد؟ آيا فكر می كنيد كه آمريكا در جست وجوی منافعی در كار با ماست.

پاسخ بخش اول سوال مثبت است. تهديد فوری مطرح نيست. ولی اگر به سمت حل مسائلمان نرويم ممكن است به سمت كشمكش هايی كشيده شويم كه به نفع هيچ كس نيست. كشمكش هايی با اشكال مختلف كه ممكن است هرگز شكل نظامی پيدا نكند ولی می تواند بحران ساز باشد. پاسخ بخش دوم سوال هم مثبت است. هر كشوری در صحنه بين المللی به دنبال منافع خودش است و بهترين فرصت را برای نيل به بيشترين منفعت جست وجو می كند. به همين دليل پديده ها برای همه بازيگران صحنه بين الملل نسبی است و سياه يا سفيد مطلق نيست. آمريكا در همكاری با ما منافع مهمی دارد. خانم آلبرايت در دوره وزارتش يعنی قبل از حادثه تروريستی 11 سپتامبر و حمله به افغانستان، يك بار مواردی را كه از نظر او در اين منطقه آمريكا و ايران منافع مشترك دارند فهرست كرد. افغانستان، عراق و مبارزه با مواد مخدر از جمله اين فهرست بودند. فكر می كنم قفقاز و خليج فارس هم بود. به هر حال حوادث بعدی نشان داد كه در بعضی جنبه ها از اين موارد اين فهرست، اين ارزيابی كم و بيش درست بوده است.


آنچه در پی می آيد، «نقشه راهی» است كه به كمك آن قرار است دولت های اسرائيل و فلسطين سازش همه جانبه ای در زمينه های سياسی، امنيتی، اقتصادی، انسانی و زيربنايی برقرار كنند.

تمام جزييات فازها، زمان بندی ها، اهداف و نشست ها در اين نقشه پيش بينی و معين شده كه تمام مذاكرات زيرنظر گروه چهارجانبه آمريكا، اتحاديه اروپا، سازمان ملل متحد و روسيه انجام گيرد. بر طبق اين نقشه، سازش كلی در سال 2005 حاصل خواهد شد. رئيس جمهور بوش اين طرح را در 24 ژوئن اعلام كرد و اتحاديه اروپا، روسيه و سازمان ملل در 16 جولای و 17 سپتامبر از آن استقبال كردند. صلح بين دو طرف زمانی حاصل خواهد شد كه فلسطينيان رهبری داشته باشند كه در جلوگيری از خشونت مصمم بوده و قادر به برقراری دموكراسی واقعی باشد و اسرائيلی ها نيز آمادگی انجام هر كاری برای ايجاد فلسطينی دموكراتيك را داشته باشند. گروه چهار جانبه نيز مقدمات و لوازم انجام مذاكرات بين دو طرف را فراهم خواهد كرد. اگر دو طرف به تعهدات خود عمل كنند، به ثمر رسيدن نقشه حتی پيش از زمان مقرر نيز دور از دسترس نيست. صلح مورد نظر، فلسطينی آزاد، خودكفا و مستقل را ايجاد خواهد كرد كه در صلح و امنيت در كنار اسرائيل و ديگر همسايگانش زندگی خواهد كرد. اين صلح، به اشغالی كه از سال 1967 آغاز شده، پايان خواهد داد و اين كار را بر اساس كنفرانس مادريد، اصل زمين در برابر صلح و قطعنامه های ،242 338 و 1397 شورای امنيت سازمان ملل متحد، توافقات قبلی دو طرف و نيز پيشنهاد امير عبدالله وليعهد عربستان در اجلاس اتحاديه عرب در بيروت مبنی بر پذيرش اسرائيل به عنوان يك همسايه، به انجام خواهد رساند. اين صلح همه جانبه، درگيری های سوريه - اسرائيل و لبنان - اسرائيل را نيز مدنظر خواهد داشت.

فاز 1 - پايان خشونت، عادی شدن زندگی فلسطينيان و تأسيس نهادهای فلسطينی. (مه 2003)

در فاز ،1 فلسطينی ها بايد بلافاصله تمام عمليات خشونت آميز را متوقف كنند. فلسطينی ها و اسرائيلی ها همكاری های امنيتی خود را با هدف توقف خشونت و ايجاد دستگاه امنيتی كار را برای فلسطين و بر اساس دستور كار تنت آغاز كنند. فلسطينی ها ساختار سياسی خود را برای برگزاری انتخابات آزاد اصلاح نمايند. اسرائيلی ها نيز بايد تمام اقدامات لازم برای برقراری زندگی عادی در فلسطين را انجام داده و اراضی اشغال شده از 28 سپتامبر 2000 را ترك كنند. همچنين اسرائيل تمام فعاليت های اسكان و شهرك سازی را براساس گزارش ميچل متوقف نمايد.

در ابتدای فاز 1:

• رهبری فلسطين با انتشار اطلاعيه ای، حق اسرائيل برای زندگی در صلح و امنيت را به رسميت شناخته و بلافاصله تمام اقدامات نظامی بر عليه منافع اسرائيل در هر مكان را متوقف نمايد.

• رهبری اسرائيل با انتشار اطلاعيه ای، حق فلسطين برای ايجاد دولتی مستقل، خودكفا و دارای حاكميت ارضی را به رسميت بشناسد و هرگونه خشونت و تحريك بر عليه فلسطينيان را در هر مكان متوقف نمايد.

امنيت

• طرف فلسطينی، پايان خشونت را به صراحت اعلام كند و افراد و گروه هايی را كه به اسرائيل حمله كنند يا قصد آن را داشته باشند، دستگير نمايد.

• سازمان امنيتی فلسطينی بازسازی شود تا توانايی برخورد با مبارزين و از بين بردن نيروها و زيرساخت های آنها را داشته باشد.

• دولت اسرائيل نيز از هرگونه حمله به شهروندان فلسطينی، تخريب خانه های فلسطينيان، از بين بردن زيرساخت ها و تأسيسات فلسطينی ها و ديگر اعمالی كه در دستور كار تنت ذكر شده، اجتناب ورزد.

• نمايندگان گروه چهارجانبه، با تكيه بر مكانيسم های موجود، نظارت غيررسمی را آغاز كرده و با دو طرف، درباره مكانيسم های برقراری نظارت رسمی مذاكره نمايند.

• اجرا كردن نقشه آمريكا برای بازسازی و تربيت نيروهای امنيتی با همكاری آمريكا، مصر و اردن، حمايت گروه چهارجانبه از دستيابی به آتش بس نهايی.

• تمام سازمان های امنيتی فلسطين به سه گروه تحت نظر يك وزارتخانه مركزی محدود شوند.

• نيروهای امنيتی بازسازی شده فلسطين و نيروهای دفاعی اسرائيل، همكاری های خود را بر اساس تعهدات مندرج در برنامه كاری تنت گسترش دهند.

• دولت های عربی حمايت های آشكار و پنهان خود را از گروه های خشونت طلب قطع كنند.

•تمام كمك های مالی به فلسطين از طريق وزارتخانه خزانه داری و بازرگانی فلسطين صورت پذيرد.

• زمانی كه امنيت برقرار شد، نيروهای دفاعی اسرائيل به تدريج از مناطقی كه بعد از 28 سپتامبر 2000 اشغال كرده اند، خارج شوند و نيروهای امنيتی فلسطين جای آنها را بگيرند.

تاسيس سازمان های فلسطينی:

•تهيه سند مقدماتی ساختار سياسی فلسطين بر اساس نظام پارلمانی دموكرات و كابينه ای به رياست نخست وزير. هيأت تهيه، اين سند را برای اعلام نظر عمومی، منتشر خواهد كرد.

- انتخاب نخست وزير و كابينه موقت

- حكومت اسرائيل تمام موانع سفرهای مقامات فلسطينی برای شركت در جلسات كابينه، ديدار با دولتمردان خارجی و هر اقدامی كه در راستای اصلاحات باشد را برطرف خواهد كرد.

- تشكيل كميسيون مستقل انتخابات در فلسطين.

- اجرای فعاليت های قضايی، اقتصادی و اداری فلسطين.

- در اولين زمان ممكن و با توجه به اقدامات پيش گفته، فلسطينی ها انتخاباتی آزاد و عادلانه را برگزار خواهند كرد.

- دولت اسرائيل، عمليات نيروی ويژه كمكی برگزاری انتخابات،

ثبت نام رأی دهندگان و رفت و آمد كانديداها و مأموران رأی گيری را تسهيل كند و از سازمان های غيردولتی كه در فرآيند

انتخابات مشاركت می كنند، حمايت نمايد.

- دولت اسرائيل، سازمان های تعطيل شده فلسطينی در بيت المقدس شرقی از جمله هيأت تجاری فلسطين را بازگشايی نمايد به اين شرط كه اين سازمان ها در چارچوب توافق های پيشين بين دو طرف عمل كنند.

اعمال انسان دوستانه:

• اسرائيل تعهد می كند كه شرايط انسانی را بهبود بخشد. دو طرف تعهد می كنند كه شرايط انسانی را بر اساس توصيه های گزارش برتينی ارتقا دهند.

• دولت اسرائيل و حكومت فلسطين، روند تاييد مالياتی و جابه جايی سرمايه را ادامه دهند.

جامعه مدنی

• ادامه كمك های خيرخواهانه شامل افزايش دارايی سازمان های غيردولتی و داوطلبانه.

اشغال

• دولت اسرائيل پايگاه های اشغالی كه از مارس 2001 تأسيس كرده را تعطيل كند.

•دولت اسرائيل با توجه به گزارش ميچل تمام فعاليت های اشغالی از جمله رشد طبيعی اشغالگران را متوقف نمايد.

فاز 2 - مرحله گذار (از ژوئن 2003 تا دسامبر 2003)

در فاز دوم، تمام تلاش ها بر استقرار يك دولت مستقل فلسطينی استوار است. بديهی است كه اين هدف با وجود يك رهبری فلسطينی كه تمايل به توقف خشونت و برقرار دموكراسی داشته باشد، قابل دسترس خواهد بود. در اين صورت گروه چهارجانبه نيز از اين اقدامات، حمايتی فعال خواهند كرد. فعاليت های فاز دوم پس از عادی شدن زندگی در فلسطين، استقرار نهادهای فلسطينی و برگزاری انتخابات و با نظر گروه چهارجانبه آغاز خواهد شد و با تشكيل يك دولت فلسطينی مستقل با مرزهای موقت پايان خواهد يافت. هدف های اوليه اين طرح، تحكيم اهداف به دست آمده در فاز اول است.

• كنفرانس بين المللی:اين كنفرانس، به دعوت گروه چهارجانبه و با مشورت دو طرف، بلافاصله بعد از برگزاری موفق انتخابات در فلسطين و با هدف حمايت از احيای اقتصادی فلسطين و تحكيم دولت مستقل فلسطينی با مرزهای موقت تشكيل خواهد شد.

* اين گردهمايی جامع و با هدف دستيابی به صلح كامل در خاورميانه (شامل اسرائيل - سوريه و اسرائيل - لبنان) خواهد بود.

* دولت های عربی، روابط خود با اسرائيل را به پيش از انتفاضه بازخواهند گرداند.

* احياء تعهدات قبلی درباره منابع آب، محيط زيست، توسعه اقتصادی، پناهندگان و. . .

• ساختار جديد دولت مستقل فلسطينی با سازمان های مطلوب فلسطينی نهايی خواهد شد.

• تقويت دفتر نخست وزيری و نيز ادامه آماده سازی سازمان های امنيتی.

• تقويت نقش نظارتی بين المللی به وسيله گروه چهارجانبه.

• گروه چهارجانبه دولت فلسطين را به رسميت می شناسند و شايد اعطای نمايندگی در سازمان ملل به دولت فلسطين.

فاز 3 - وضعيت توافق دائمی و پايان درگيری اسرئيل - فلسطين (2005 - 2004

ورود به فاز سوم مشروط به تاييد گروه چهارجانبه است. اهداف اين فاز، تثبيت اصلاحات و استقرار نهادهای فلسطينی است.

• كنفرانس بين المللی دوم: اين كنفرانس به دعوت گروه چهارجانبه و با مشورت دوطرف و در سال 2004 برای دستيابی به توافقنامه ای مشتمل بر تشكيل حكومت مستقل فلسطينی با مرزهای موقت آغاز خواهد شد و قرار است با توافق بر سر تمام موضوعات از جمله مرزها، بيت المقدس، پناهندگان و اشغال در سال 2005 پايان يابد. اين كنفرانس شامل يك صلح كلی در خاورميانه از جمله صلح بين اسرائيل و لبنان و اسرائيل و سوريه نيز خواهد بود.

• ادامه فعاليت های گروه ويژه برای دستيابی به وضعيت توافق نهايی.

• ادامه فعاليت و همكاری سازمان های امنيتی.

• تلاش های بين المللی برای تسهيل اصلاحات و تشكيل نهادهای فلسطينی و نيز اقتصاد فلسطين.

• در پايان دو طرف به توافقی همه جانبه كه در سال 2005 به درگيری فلسطين ـ اسرائيل پايان خواهد داد، دست می يابند. توافقی كه بر اساس قطعنامه های 242 و 338 و 1397 شورای امنيت به دست خواهد آمد و اشغال را كه در سال 1967 آغاز شد پايان خواهد داد و مسئله بيت المقدس را به نحوی كه هر دو طرف راضی باشند، حل خواهد كرد و برای مشكل پناهندگان راه حلی عملی پيدا خواهد نمود و نظرات دوطرف، هم دولت اسرائيل و هم حكومت مستقل، دموكراتيك و خودكفای فلسطين را تامين خواهد كرد.

• دولت های عربی، رابطه عادی و كامل با اسرائيل را خواهند پذيرفت و همه دولت های منطقه در صلح و امنيت خواهند زيست!


مهران كرمی : ديپلماسی جمهوری اسلامی حكايت آن مرد داستان راستان استاد شهيد مرتضی مطهری است كه همسايه نصرانی اش را به اسلام دعوت می كند و در شبانه روز اول تشرف به دين جديد، برنامه فشرده ای از عبادات و مناسك را به او تحميل می كند كه مسيحی تازه مسلمان شده روز دوم به دين سابق خود برمی گردد. سال 1991 كه اتحاد جماهير شوروی فرو پاشيد، شور زايدالوصفی در بين مردم جمهوری های مسلمان نشين برای تجديد پيوند با مسلمانان در كشورهايی كه زير حاكميت كمونيسم قرار نگرفته بودند، پيدا شد. اين علاقه به بازيابی هويت پيشين در مسلمانان جمهوری آذربايجان كه ريشه های هويت تاريخی، دينی و فرهنگی خود را در سرزمين های اين سوی ارس و مردم هم كيش و هم زبان خود در ايران جست وجو می كردند، بيشتر به چشم می خورد. آذری های تازه رسته از بند سوسيال امپرياليسم، خود را به آب و آتش می زدند تا با رسيدن به وطن مألوف، هم تجديد ديداری با خويشاوندان زبانی و مذهبی خود بكنند و هم خاطرات و مكنونات سركوب شده شان را زنده گردانند. اين كشش در ميان ايرانيان، به ويژه در استان های ترك نشين شمال غرب كشور نيز به همان اندازه ديده می شد. در سطوح مردمی و غيررسمی اين تعاملات ادامه يافت، اما در سطح سياسی بازده موردنظر به دست نيامد. برای آنها كه به مدت دست كم سه نسل، سرنوشتی متفاوت را تجربه كرده بودند، درك تفاوت های فرهنگی و باورهای دينی ديگری دشوار می نمود. آنها كه تحت فشار حاكميت كمونيستی آن هم از نوع استالينی اش به مدت چند دهه از ريشه های دينی، فرهنگی و تاريخی خود فاصله گرفته بودند، می دانستند كه چيزی متفاوت می خواهند و به عبارت ديگر می دانستند چه نمی خواهند ولی درست نمی دانستند چه چيزی را طلب می كنند. تصميم گيرندگان سياست خارجی و همچنين سياست گزاران فرهنگی جمهوری اسلامی از درك اين تفاوت ها عاجز ماندند و درست همان نسخه هايی را برای هم مسلكان خود كه تازه به آغوش اسلام برگشته بودند، تجويز می كردند كه برای مردم ايران. سياستمداران و ديپلمات ها با پيام های تبشيری و ميسيونری به تبليغ و فعاليت پرداختند و دستگاه های تبليغی هم تلاشی برای درك نيازهای واقعی فرهنگی و معنوی مسلمانان جمهوری آذربايجان به عمل نياوردند. حتی برخی از طريق تريبون های عمومی از لزوم بازگشت 17 شهر قفقاز به مام ميهن سخن می گفتند. نتيجه آن كه جمهوری آذربايجان چه در زمان حكومت ابوالفضل ايلچی بيگ با گرايش های ضد مذهبی و ضد ايرانی و چه حيدرعلی اف با گرايش طرفداری از ايران تبديل به كشوری شد كه هيچ گاه روابط كاملا دوستانه ای با ايران برقرار نكرد. مردم جمهوری آذربايجان به جای رو آوردن به تبريز و اردبيل و تهران، خريدار كالاهای فرهنگی كشورهای ديگر شدند و ديش های ماهواره ای خود را به سمت استانبول و آنكارا تنظيم كردند. در عرصه سياست، باكو به محل استقرار پايگاه سياسی و اقتصادی آمريكا تبديل شد و ايران به عنوان همسايه بزرگ جنوبی اين كشور از صحنه معادلات حذف شد يا اگر نقشی ايفا می كرد به عنوان مزاحم تلقی می شد. نمی توان كتمان كرد كه روابط خصمانه بين ايران و آمريكا از عوامل اصلی بروز چنين شرايطی شد، اما سوءتفاهماتی كه از بيم تلاش ايران برای بروز حكومتی از نوع جمهوری اسلامی در كشور آذربايجان بروز می كرد و عملكرد برخی دستگاه های اجرايی و سياسی هم مويد آن بود و نيز ترويج الگوهای حكومتی شبيه تركيه كه از سوی آمريكا هم حمايت می شد، در اين رويكرد بی تأثير نبود. بعدا در افغانستان كه همچون آذربايجان بيشترين قرابت های تاريخی و فرهنگی را با ايران دارد، فرصت طلايی حضور تأثيرگذار ايران پس از سرنگونی طالبان كمرنگ شد. در اين مورد هم همان عوامل قيد شده در بالا به گونه های ديگری دخيل بودند.

اين بار در همسايگی غربی ايران، عراق برای نخستين بار پس از سه دهه دوران بی حضور صدام حسين را تجربه می كند. رژيمی كه بيشترين دشمنی را با ايران داشت. مردم عراق در فرصت پديد آمده ناشی از تغيير رژيم به دست آمريكا و انگليس، برای نخستين بار پس از چند دهه، آزادانه احساسات مذهبی عميق و سركوب شده خود را بروز می دهند. همزمان بودن فروپاشی رژيم صدام با ايام سوگواری دهه آخر ماه صفر، موج شكوهمندی از عزاداری و احساسات مذهبی مردم عراق را به گونه ای نمادين و گسترده به نمايش گذاشت. نقش محوری را در اين رويداد تاريخی ـ مذهبی البته علمای دينی در اماكن مقدس شيعيان در عراق داشتند. آنها نيز همچون مردم عراق شديدترين دوران خفقان را پشت سر گذاشته بودند و صدام تأثيرگذارترين علمای عراق را نابود كرده بود. البته اين شيعيان احساس مثبتی به ايرانيان و هم كيشان خود در همسايگی شرقی داشتند. اما اين بار هم از دو سو اين احساس طبيعی مورد استفاده هايی قرار گرفت، كه زمينه تأثيرگذاری مثبت ايران در تحولات عراق را كمرنگ می كند. يكی از جانب سياستمداران و برخی از تريبون های عمومی در ايران كه سعی می كنند از موج احساسات مذهبی مردم عراق بهره برداری سياسی كنند و ديگری از سوی دولت ايالات متحده آمريكا كه می كوشد اظهارنظر اين افراد را به عنوان نشانه هايی از تلاش ايران برای برپا كردن حكومتی اسلامی و شيعی در عراق معرفی كند و تأكيد بورزد كه جمهوری اسلامی درصدد مداخله در امور داخلی عراق است. اگر اين هر دو سوی تلاش ها ادامه يابد، در آن صورت بايد در عراق هم منتظر تحولاتی بود كه پيشتر در كشورهای آسيای مركزی و قفقاز، افغانستان و بوسنی هرزگوين به وقوع پيوستند. با اين تفاوت كه اهميت عراق از نظر امنيتی، اقتصادی و سياسی برای ايران قابل مقايسه با ديگر همسايگان نيست. در صورت استمرار چنين روندی بايد شاهد بود كه ايران به بهای حمايت از يك گروه مذهبی، روابط خوبش را با كردهای عراق، اعراب سنی و شيعيان غيرمتمايل به تشكيل حكومت دينی ولی علاقه مند به تعاملات فرهنگی و دينی دو كشور از دست بدهد. مردم عراق البته تازه مسلمان نيستند كه با سخت گيری های مذهبی همسايه مسلمانشان از دين برگردند، اما اگر احساس كنند كه احساسات دينی آنها دستمايه تلاش برای تحميل می شود واكنش نشان می دهند. سايه دوران جنگ تحميلی صدام بر هر دو ملت هنوز از اذهان رخت برنبسته و سياست تبليغی دولت آمريكا كه نه دل خوشی از جمهوری اسلامی دارد و نه روی خوشی به بسط حاكميت چنين الگويی در كشورهای منطقه نشان می دهد، هم در اين شرايط مانع از آن است كه روش های كنونی در سياست خارجی ايران به نتيجه مطلوب جمهوری اسلامی بينجامد.


احمد عمرابی : آيا شگفت نيست كه هفته ها مشاجره ای سياسی در سطوح بالای رهبری دولت خودگردان فلسطين پيرامون نحوه برخورد با مسئله سرنوشت ساز فلسطين درگيرد، بدون اينكه توده های فلسطينی - كه صاحبان اصلی اين قضيه هستند - حتی يك بيانيه رسمی دريافت كنند كه به طور رسمی توضيحی درباره اين مشاجرات و علل آن داده باشد؟! شايد اين موضوع واقعا شگفت انگيز باشد اما وقتی درك كرده باشيم كه اختلاف اصلی بر سر يك مسئله نه چندان شرافتمندانه است چندان تعجبی نخواهد داشت. زيرا موضوعی را كه محمود عباس ابومازن - شخصيتی كه حضورش اين بار باعث اين اختلافات شده - می خواهد خلع سلاح گروه های مقاومت فلسطين اعم از «گردان های اقصی» كه وابسته به جنبش فتح است - جنبشی كه خود ابومازن نيز به آن وابسته است - تا ساير گروه های مسلحی است كه مقاومت مسلحانه را تنها راه حل مسئله فلسطين می دانند.

اكنون پرسشی مطرح می شود اين است كه: پس چرا ابومازن می كوشد تا نيروهای امنيتی دولت فلسطين را به مواجهه خطرناكی با گروه هايی بفرستد كه بر ضد اشغالگری اسرائيل مبارزه می كند؟ اين رودررويی حتی اگر به يك جنگ فلسطينی - فلسطينی منجر نشود حداقل گروه های مقاومت فلسطينی را به خود مشغول خواهد داشت تا راهی برای ادامه مبارزه خود پيدا كنند و برای انجام عمليات مسلحانه بر ضد اشغالگران اسرائيلی به راه حل های تازه تری متوسل گردند. انتخاب ابومازن به نخست وزيری دولت فلسطين انتخابی از سوی مردم نبود. از آنجا كه تعيين او در نتيجه فشارهای آمريكايی و اسرائيلی بود معنای اين عمل آن خواهد بود كه اين مرد همچنان مرهون جورج بوش و آريل شارون خواهد بود. از اين رو «موفقيت» او در كارش نيز محكوم به همان معيارهايی خواهد بود كه واشنگتن و تل آويو - و نه ملت فلسطين - يقين كرده اند. بوش و شارون اين معيارها را بارها اعلام كرده اند و اكنون ابومازن دو ماه فرصت دارد تا ميزان كارآيی يا عدم كارآيی خود را در اين عرصه آزمايش كند و نشان دهد كه تا چه حد توان تصفيه گروه های مقاومت فلسطين را دارد. سوالی كه در اينجا خود را می نماياند اينكه به تصور ابومازن، ملت فلسطين در مقابل از دست دادن تنها برگه ای كه در اختيار دارد - وحدت و يكپارچگی - چه چيزی را به دست خواهد آورد؟ طرح «نقشه راه»ی را كه ابومازن به ملت فلسطين بشارت می دهد چيزی جز يك توهم نيست. شايد ابومازن به اين خاطر به چنين طرحی دل بسته است كه «نقشه راه» از طرف قدرت های بين المللی - اتحاديه اروپا، روسيه و سازمان ملل متحد و آمريكا - مورد تاييد قرار گرفته است اما در هنگام اجرا، سه عضو از اين مجموعه از دور خارج خواهد شد و در نتيجه آمريكا می ماند و اسرائيل در مقابل ملت فلسطين. اين يك نتيجه گيری سردستی نيست، بلكه حرفی است كه اسرائيل از زبان وزير امور خارجه اش نيز بدان اشاره كرد.

حتی پيش از به اجرا درآمدن اين طرح، شارون برای آن «ملاحظات»ی قرارداده و آن را مطابق با ديدگاه اسرائيل نسبت به آينده فلسطينی ها تنظيم كرده است. برای مثال: طرح تأسيس يك «دولت مستقل فلسطين با مرزهای موقت و پايه های حاكميت» در پايان سال جاری تأكيد دارد. اما شارون خواستار حذف كلمه «مستقل» و آوردن تعبير «بعضی پايه های حاكميت» به جای «پايه های حاكميت» است. اين طرح از اسرائيل می خواهد كه شهرك های تازه تاسيس - از مارس 2001 - تاكنون برداشته شده و كليه فعاليت های شهرك سازی را متوقف سازد البته به استثنای شهرك هايی كه به صورت «طبيعی» پديد آمده و اكنون موجودند. اما اين موضوع را اسرائيل يكی از موارد چهارگانه غيرقابل اجرا می داند و همچنان نيز تا اين لحظه به ساختن شهرك های جديد اقدام می ورزد. آخرين پرسش اينكه: آيا ابومازن - پس از ده سال وقت كشی حساب شده اسرائيل از توافقنامه اسلو در سال 1993 تاكنون - نمی داند كه آمريكا و اسرائيل تصميم جدی دارند تا حاكميت اسرائيل را بر خاك و مردم فلسطين تحت عنوان تازه ای تضمين نمايند؟ دهشت مسئله زمانی خواهد بود كه بدانی پاسخ اين پرسش «آری» باشد!

البيان


در پرتو مسائل جنگ عراق، جهان بار ديگر آموخت كه نابودی يك رژيم با استفاده از قدرت نظامی بسيار راحت تر از بر آوردن حكومتی جديد از ويرانه های ناشی از بمباران است. ما قبلا نيز در جهت ملی سازی تلاش كرده ايم پس می توان از موفقيت ها و شكست های چند دهه گذشته از هائيتی گرفته تا كوزوو و تيمور شرقی، درس های فراوانی آموخت. البته هيچگاه دو مورد دقيقا شبيه يكديگر نيستند اما می توان هفت مورد را در تمامی موارد صادق دانست.

درس اول: بسيار ضروری است كه فورا فضايی امن ايجاد كرد. در بوسنی ما در مورد انتقال سرزمين ها در سارايوو كوتاهی كرديم. در كوزوو وظيفه سربازان روشن تر بود، اما باز هم نتوانستيم از اقليت ها محافظت كنيم. در هر دو مورد، هنوز هم از عواقب اين كوتاهی های روسيه در رنجيم. در افغانستان علامت سوال بزرگی در مورد پيامدهای محدود ساختن حضور نيروهای امنيتی بين المللی در كابل وجود دارد. مادامی كه استفاده از تفنگ سريع ترين راه برای رسيدن به قدرت و ثروت باشد، مطمئنا جايی برای اعمال سياست دموكراتيك و كارآفرينی وجود نخواهد داشت. با توجه به وضعيت آشفته پليس ملی و تاخير و تعلل پليس بين الملل در به كارگيری اعضای جديد، هيچ جايگزينی برای استفاده از سربازان و ارتش برای حفظ نظم وجود ندارد.

درس دوم: چالش اصلی در اين موارد نه بازسازی بلكه ساخت دولت است. بازسازی زخم های به جای مانده از جنگ مطمئنا مهم است و هزينه و دقت زيادی می طلبد. اما ايجاد يك زيرساخت سياسی كه نيروهای رقيب را با يكديگر متحد می سازد و نوعی نظم را تضمين می كند و همچنين ساخت يك زيربنای اقتصادی برای ايجاد اشتغال و رشد، بسيار پيچيده تر است. بايد اولويت ها را درست انتخاب كرد.

درس سوم: برای ايجاد يك حكومت بايد بدانيد چه نوع حكومتی می خواهيد تشكيل دهيد. به طور معمول اين امر نوعی پيمان صلح يا قانون اساسی را می طلبد. اگر چنين نباشد ـ مثل مورد كوزوو ـ هر موفقيتی كه در آغاز به دست آيد در معرض اين خطر قرار دارد كه دولت مستعجل باشد. در بالكان، ما برای ايجاد يك حكومت در محيطی چند قومی با چالشی بزرگ روبه رو بوديم. بايد اين نكته را درك كنيم كه عراق نقاط مشتركی با بخش های سابق امپراتوری عثمانی، نظير كوزوو و مناطق كردنشين دارد. امكان تجزيه عراق كاملا بديهی است و در صورت وقوع چنين امری، پيامدهای آن نيز بر كسی پوشيده نيست. بنابراين بايد هر چه سريع تر توافقی بر سر چارچوب يك قانون اساسی انجام گيرد كه عرب ها، كردها، تركمن ها و آشوريان را با عقايد مذهبی مختلف در يك ساختار حكومتی مورد قبول همه آن ها متحد سازد.

درس چهارم: با آنكه كمك های بشردوستانه و مشكلات مربوط به توزيع آن ها همواره در مراحل اوليه در مركز توجهات قرار می گيرد، بسيار خطرناك است كه اجازه دهيم برمسائل بلندمدت سايه افكند. بايد هر چه سريع تر به مسائل اقتصادی از قبيل پول رايج، گمرك، نظام مالياتی، قوانين بازرگانی، بانكداری، تجديد ساختار بدهی ها و دستيابی به بازارهای بين المللی سرمايه در مركز توجه قرار گيرد. تحريم هايی كه رژيم صدام حسين باعث آن ها شده بود، بخش اعظم اقتصاد عراق را ويران ساخته است. از آنجا كه عراق با يك انفجار جمعيت روبه رو بوده است، بعيد به نظر می رسد كه درآمد سرانه نفت از يك دهم آنچه در سال های آغازين دهه 1980 بوده است، بيشتر باشد. ايجاد اشتغال و بازگشت يك طبقه متوسط پرشور، از مهم ترين عوامل برای ثبات بلند مدت هستند.

درس پنجم: بايد نوعی جو حسن نيت و خيرخواهی در منطقه ايجاد شود. در بالكان، تغيير رژيم در زاگرب و بلگراد عامل مهمی در بهبود چشم انداز بوسنی و كوزوو بود، در افغانستان همكاری آشكار يا پنهان پاكستان و ايران حياتی است. اگر همسايگان عراق تصميم بگيرند ثبات اين كشور را بر هم زنند، دير يا زود موفق می شوند. اكنون عراق منطقه ای شكننده در يكی از آسيب پذيرترين مناطق جهان است. تقريبا همه بر اين نكته واقفند كه اگر آزادی عراق از رژيم استبدادی با آزادی فلسطينيان از اشغال اسرائيل همراه نباشد، حضور نيروهای آمريكا و ناتو در عراق كاری بی نهايت دشوار خواهد بود و با چالش های فراوانی روبه رو خواهد شد.

درس ششم: هر چقدر حمايت بين المللی بيشتر باشد، روند اوضاع ساده تر خواهد بود. اگر بر سر روند حكومت سازی در عراق توافق بين المللی وجود نداشته باشد، دير يا زود مناقشاتی در كشور مورد سوال پيش خواهد آمد. معمولا نوعی چارچوب تعيين شده از سوی سازمان ملل به حل اين معضل كمك می كند، هر چند كاملا آن را تضمين نمی كند. استقرار صلح معمولا از جنگيدن بسيار پيچيده تر، هزينه برتر و زمان برتر است. بنابراين ائتلاف صلح بايد از ائتلاف جنگ گسترده تر باشد.

درس هفتم: عمليات ملت سازی معمولا از آنچه بسياری در آغاز تصور می كنند، زمان بيشتری می برد و به منابع بيشتری احتياج دارد. وقتی من به عنوان نماينده ارشد سازمان ملل به بوسنی رفتم به من گفتند كه همه چيز بايد در عرض يك سال به نتيجه برسد. وقتی احمقانه بودن اين اولتيماتوم روشن شد، مهلتی دو ساله تعيين شد. اما پنج سال پس از آن زمان گذشته است و چهارمين نماينده عالی سازمان ملل كمتر از اولين نماينده گرفتاری ندارد. احتمالا بوسنی و كوزوو در مقايسه با افغانستان و عراق موارد ساده ای جلوه می كنند. استقرار صلح به شكيبايی فراوانی احتياج دارد. ما كه با «مادر همه ملت سازی ها» روبه رو هستيم، بايد حتما موفق شويم. شكست در اين زمينه، تجزيه عراق و بی ثباتی در منطقه و سراسر جهان را به دنبال خواهد داشت. روزی روزگاری عراق بخشی از هلال حاصلخيز بود. سال هايی كه پيش رو داريم نشان خواهد داد كه آيا اين هلال برای نيروهای اصلاح و دولتی فراگير حاصلخيز خواهد بود يا برای نيروهای نفرت و انتقام.

پی نوشت: * CalBildt: نخست وزير سابق سوئد و مدير شركت راند، اولين نماينده عالی رتبه بين المللی در بوسنی بود و در ضمن در مقام نماينده سازمان ملل در بالكان انجام وظيفه كرده است.

شهرام رستگار : سال 82 را بايد سال اعتراضات و تجمعات اجتماعی و سياسی ارزيابی كرد. سالی كه با نقطه عطف اعتراضات كارگری و معلمان آغاز شده است و روز به روز فراگيرتر می شود؛ اما هنوز ضلع ديگر مثلث بحران يعنی دانشجويان به صحنه نيامده است. پس از فروكش كردن اعتراضات دانشجويی به حكم اعدام هاشم آقاجری كه سال گذشته رخ داد تا اين تاريخ جنبش دانشجويی در محاق به سر برده و تحرك قابل ملاحظه ای از خويش نشان نداده است. به اعتقاد برخی ناظران شايد هنوز بهانه ای به دست نيروهای اين جنبش نيفتاده است كه براساس آن بتوانند شعله ای برافروزند و خود را به خيل كارگران و معلمان اضافه كنند.

گرچه ناظران قليلی نيز بر اين باورند كه جنبش دانشجويی پس از گذار از اعتراضات خويش بر سر حكم اعدام آقاجری عملا منفعل شده است و ديگر توانی برای اداره خويش و ساماندهی اعتراضات دانشجويی را ندارد. به اعتقاد اين ناظران چنان چه در آينده نيز اعتراضی از سوی دانشجويان نسبت به مسائل روز جامعه صورت گيرد به حساب تشكل های دانشجويی موجود از جمله دفتر تحكيم وحدت نخواهد رفت بلكه اين اعتراضات توسط هسته های خودجوشی هدايت خواهد شد كه هيچ دينی به تشكل های موجود ندارند. به باور اين ناظران حركت شتابنده بدنه جنبش دانشجويی به سمت آرمان های فرااصلاحات كه بيشتر از خارج كشور القا می شود تشكل های دانشجويی از جمله تحكيم وحدت را واداشته است تا يك سلسله اعتراضات جديد دانشجويی را ساماندهی كند. اعتراضاتی كه احتمالا بر سر بازداشت احتمالی يك عضو اسبق دفتر تحكيم وحدت و نماينده فعلی مردم تهران در مجلس برپا می شود. اما غالب ناظران بر اين باورند كه تير ماه و در آستانه سالگرد حمله به كوی دانشگاه اوج اعتراضات دانشجويی خواهد بود. به اعتقاد اين ناظران اگر تشكل نيمه فعال تحكيم وحدت قصدی برای شروع اعتراضات داشته باشد و بدنه رها شده دانشجويان نيز در آستانه 18 تير به اين جريان بپيوندند، تير ماه آبستن حوادث تازه ای خواهد بود. اوج گيری تنش های سياسی بر سر لوايح دوگانه رئيس جمهوری، برپايی رفراندوم جهت تصويب اين لوايح و افزايش دامنه اعتراضات صنفی در ميان اقشار مختلف، جامعه را آبستن بحران ساخته است و تحرك هر يك از احزاب و يا اقشار اين روند را تشديد خواهد ساخت. از سوی ديگر برخی محافل خبری محافظه كاران در سايت های خبری شايع ساخته اند كه برخی اصلاح طلبان درصدد تحريك دانشجويان هستند و قصد دارند تا با حساس كردن فعال دانشگاه ها در آستانه 18 تير فضای مناسبی برای طرح لوايح دوگانه ايجاد كنند. برخی آگاهان سياسی بر اين باورند كه پس از غلبه آمريكا بر رژيم صدام حسين نگاه جنبش دانشجويی به مسائل منطقه ای كاملا دگرگون شده است. بيانيه های مختلفی كه در چندين روز اخير توسط برخی انجمن های اسلامی و تشكل های دانشجويی صادر شده است و نشست هايی كه در برخی استان ها برپا كرده اند به خوبی گويای اين نكته است كه دانشجويان تحت تاثير شرايط داخلی عراق قرار گرفته اند. آنان ضمن استقبال از سقوط رژيم صدام، سقوط اين رژيم را نتيجه محتوم حاكميت بسته بعث توصيف كرده اند. رويكرد جنبش دانشجويی به غرب و استقبال از شعارهای ترويج دموكراسی و مردم سالاری پس از يازده سپتامبر يكی از ويژگی های اساسی اين جنبش در سه سال اخير بوده است. اين رويكرد در نخستين مرحله پس از سقوط طالبان در افغانستان آغاز شد. عملكرد طالبان به عنوان مظهر تحجر و استبداد دينی همواره مورد نقد دانشجويان قرار داشت و حتی با عملكرد برخی كه بعضا ديدگاه های طالبان را در جامعه القا می كردند مقايسه می شد و بديهی بود كه سقوط اين رژيم توسط آمريكا با استقبال جنبش دانشجويی روبه رو شود. اين موضوع در قالب تجمعات دانشجويی و در قالب برخی شعارها نمودی بارز داشت.

پس از استقرار كرزای در افغانستان نيز تعدادی از دانشجويان عضو انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه اميركبير در نامه ای به حامد كرزای رئيس دولت انتقالی افغانستان، دولت مورد حمايت آمريكا، از وی خواستند آنها را در كابل بپذيرد تا ادامه تحصيلات خويش را در آن كشور سپری كنند و اين درخواست نيز با استقبال كرزای روبه رو شد. اين روند تاكنون حفظ شده است تا جايی كه امروز برخی دانشجويان جشن سقوط طالبان را برپا می كنند اما به راستی اين باور كه جنبش دانشجويی تا چه اندازه از اصلاح طلبان درون حاكميت رهنمود می گيرد، موضوعی است كه به راحتی نمی توان درباره آن قضاوت كرد. به اعتقاد برخی ناظران حوادث بزرگی چون 18 تير ماه سال 1378 و اعتراضات دانشجويی عليه حكم اعدام آقاجری همگی نشان می دهد كه اين اعتراضات بدون حمايت و چراغ سبز اصلاح طلبان درون حاكميت نبوده است زيرا حادثه كوی دانشگاه در واكنش به توقيف روزنامه سلام به عنوان نماد اصلاح طلبان درون حاكميت صورت گرفت و اعتراضات گسترده دانشجويان به حكم اعدام آقاجری نيز در واقع می توانست اعتراض به حكم اعدام يكی از اعضای برجسته مجاهدين انقلاب تعبير شود. اما ناظران ديگری به اين باورند كه جنبش دانشجويی شايد از اقدامات مخالفان عليه اصلاح طلبان درون حاكميت به عنوان يك بهانه استفاده نمايد اما هدف غايی آنها چيزی كه اصلاح طلبان درون حاكميت خواهان آن هستند، نخواهد بود.


بازار داغ شايعه در بغداد

مردم بيكار بغداد، وقت خود را با ساختن شايعات مختلف در مورد صدام حسين رئيس جمهور سابق عراق می گذرانند. با گذشت روزها از سقوط بغداد هنوز خبری از صدام نيست؟ آيا صدام زنده است يا مرده؟ چرا آمريكايی هايی كه مدرن ترين تكنولوژی را دارا هستند نتوانسته اند او را بيابند؟بغداد اكنون مدت هاست كه با قطعی مكرر آب و برق روبه روست. راديو و تلويزيون عراق نيز هنوز به طور مدام كار خود را آغاز نكرده است و از همه بدتر اينكه مردم هيچ كاری برای انجام ندارند مأموران دولت، پليس ها و. . . در انتظار بازگشت به خدمت هستند به همين دليل مردان بغدادی وقت زيادی برای دور هم نشستن و صحبت كردن دارند و طبيعی است كه با توجه به وضعيت بحرانی عراق محور اصلی گفت وگوها بر حول طرح سوالات بی جوابی درباره آينده اين كشور و سرنوشت سران حزب بعث بچرخد. به گزارش خبرگزاری آسوشيتدپرس آمريكا با ذكر اين موضوع نوشته است كه در محاورات كوتاه و بلند مردم در خيابان های بغداد صدام اصلی ترين نقش را ايفا می كند و بغدادی ها برپايه برداشت های ذهنی خود شايعات عجيب و غريبی در مورد محل اختفای صدام می سازند. برخی از اين شايعات بدين شرح است: به اعتقاد برخی از مردم سيا رئيس جمهور سابق عراق را ربوده است و او اكنون در محل امنی در آمريكا به سر می برد. علاوه بر اين طبق شايعات صدام باآمريكايی ها توافق كرده كه در مقابل تخليه بغداد بدون هيچ مقاومتی از سوی حزب بعث، سهم مناسبی از درآمدهای نفتی عراق دريافت كند. بر اساس اين منطق صدام حالا در آغوش آمريكا و از سركردگان كاخ سفيد است. طبق شايعه ای ديگر صدام سرانجام به اقتدار بازگشته و از خائنين انتقام خواهد گرفت. در همين راستا صدام خائنانش را با گازهای مسموم و زهرآگين از بين خواهد برد. حتی برخی از بغدادی ها قسم می خورند كه اين پيغام را از راديويی سری و از زبان خود صدام حسين شنيده اند. به نوشته آسوشيتدپرس مردم عراق بر اين باورند كه صدام تمام دستانی را كه به علامت سلام و خوشامدگويی به متجاوزان آمريكايی بالا رفته قطع خواهد كرد. از تمام اين شايعات جالب تر ادعای برخی مبنی بر كشته شدن صدام در هشت سال قبل است. طبق اين شايعه صدام در سال 1995 توسط قصی (Kusay) پسرش به قتل رسيده است و كسی كه به جای صدام در تلويزيون ظاهر می شد كسی است كه شبيه او بوده و از سوی قصی اجير شده است به همين دلايل آمريكا با اينكه به تكنولوژی پيشرفته دستيابی دارد نتوانسته ردی از صدام به دست آورد. البته شايعات مختص شخص صدام نيست و برخی از آنها نيز درباره اعضای خانواده وی است. به طور مثال عضويت عدی پسر بزرگ صدام در سيا بر سر زبان هاست و او هم مثل پدرش توسط سيا به محل امنی در آمريكا منتقل شده است اما آمريكايی ها از افشای اين موضوع سر باز می زنند چرا كه عدی مأمور سيا است!به جز صدام و خانواده اش مسائلی در مورد نفت نيز در بين شايعات مردم جای گرفته و بعضی از مردم بغداد صددرصد اطمينان دارند كه آمريكايی ها نفت عراق را به صورت پنهانی پمپاژ كرده و می دزدند.

آمريكا و امپراتوری

در سال های اخير موضوع امپراتوری آمريكا در محافل سياسی گوناگون و مقالات روزنامه ها مدام تكرار شده است اما در شش ماه گذشته به ويژه در زمان شدت گرفتن بحران عراق اين كلمه بيش از هزار بار در متن اخبار تلويزيون، راديو و روزنامه استفاده شده است. قفسه های كتابفروشی ها پر از كتاب هايی در اين مورد شد. اما آيا واقعا امپراتوری آمريكا وجود دارد؟ ايوو دالر و جيمز ليندسی از نويسندگان روزنامه نيويورك تايمز در اين مورد بررسی هايی انجام داده و مقاله ای مفصل نوشته است. طبق اين مقاله در يكسو صاحبنظرانی هستند كه اين موضوع را به شدت رد می كنند و در سوی ديگر مدافعان اين نظريه قرار دارند. در ميان گروه اول افرادی با ديدگاه های راست افراطی و چپ افراطی نيز حضور دارند به طور مثال پت بوچانان نويسنده كتاب «اين جمهوری است يا امپراتوری؟» از محافظه كاران است. نوام چامسكی نويسنده كتاب «هژمونی يا ادامه حيات: آرايش جهانی حاكميت آمريكا» كه قرار است در پاييز امسال چاپ شود نيز در اين گروه قرار دارد. گروه دوم حامی سياست های مداخله كارانه آمريكا در جهان و طرفدار تلاش كاخ سفيد برای شكل دادن مجدد جهان طبق سياست های آمريكا هستند كه در ميان آنها ويليام كريستول سردبير مجله ويلكی استاندارد كه از محافظه كاران است نيز حضور دارد. در قسمتی از مقاله آمده است جدای موضوع وجود يا عدم وجود امپراتوری آمريكا مهم ترين مسئله اين است كه مردم دنيا چه بپسندند يا نپسندند، قدرت آمريكا بار ديگر قدرت امپراتوری را در صحنه سياست جهان به تصور كشانده است.

بالاخره يكی پيدا شد

ظاهرا در ميان اعضای شورای مركزی مجمع روحانيون مبارز، بالاخره يك نفر پيدا شده كه با «خروج از حاكميت» موافق باشد. اين فرد، «محمدعلی ابطحی» معاون پارلمانی رياست جمهوری است. او در حاشيه بازديد از نمايشگاه مطبوعات در پاسخ به اين پرسش كه «نظر شما درباره پيشنهاد يك نماينده مجلس مبنی بر استعفای تدريجی 50 نفر از نمايندگان چسيت؟» گفت: «خروج از حاكميت حق مسلم اصلاح طلبان است.

حاشيه حكم ملی ـ مذهبی ها

به دنبال اعلام حكم متهمان پرونده ملی ـ مذهبی ها، سايت «رويداد» چند خبر كوتاه از مسائل حاشيه ای جريان اعلام حكم منتشر كرد كه جالب توجه است. طبق يكی از اين خبرها، در احكام صادره برای متهمان ملی ـ مذهبی يكی از مهم ترين مسائل در پرونده های ملی ـ مذهبی، برداشته شدن اتهام براندازی و محاربه از پرونده كليه متهمان است. علاوه بر اين، طبق خبری كه «رويداد» منتشر كرده ظاهرا در مورد بعضی متهمان كه اتهامات سنگين ديگری نيز داشته اند، چنين اقدامی صورت گرفته است. از جمله اين موارد پرونده «هدی صابر» است كه پيش از اين از سوی دادگاه انقلاب و برخی تريبون ها به ارتباط با گروه رجوی متهم شده بود اما اين اتهام در پرونده نيامده است. همچنين در پرونده «محمد محمدی اردهايی» نيز اتهام دريافت كمك مالی از خارج كشور كه در اطلاعيه های دادگاه انقلاب مطرح شده و «كيهان» بارها به آن استناد كرده بود خبری نيست، فعالان ملی ـ مذهبی با اشاره به اين مسائل، بار ديگر از روند موجود، اطلاعيه های صادره و برخورد رسانه های مخالف اصلاحات كه باعث شكل گيری وضعيت «اتهامات علنی و دفاع غيرعلنی» در اين پرونده شد، انتقاد می كنند. نكته ديگر آنكه ضارب «سعيد حجاريان» روز شنبه در محل شعبه 26 دادگاه انقلاب حضور داشته است. فعالان ملی ـ مذهبی كه برای دريافت حكم خود مراجعه كرده بودند، ضارب و همراهان او را ديده اند.

اشتباهات تكرار نمی شود «

حسين شريعتمداری» هفته گذشته در جريان نمايشگاه مطبوعات خبر داد كه شورای نگهبان نمايندگان فعلی مجلس ششم را در انتخابات مجلس هفتم رد صلاحيت خواهد كرد. وی گفته است كه شورای نگهبان با دفاتری كه در شهرستان تأسيس كرده است، اشتباهی را كه در مجلس ششم كرد در مجلس هفتم نخواهد كرد.