Persian Archive

• به اميد ديدار مرد سالخوررده
• تنها در آينه
• جاز فراموش شده
• پيچ و خم های دارآباد
• وقتی كه منِ روايت می كنم
• موزه ای در حاشيه
• نسل ماداگاسکار
• خاطرات پس از مرگ كوباس
• مندنی پور و يازده سپتامبر
• بازهم شرلوك هلمز
• فرهنگ هدايت
• وصيت نامه فرانسوی
• بررسی داستان امروز ايران
• به طرف شرق
• «فرهت» و سمفونی «امام رضا(ع)»
• اجرا پس از شصت سال
• شريف خدايی: ما هم هستيم
• «بتهوون» در مصر
• امروز پيانو


مهدی يزدانی خرم: و نويسنده خسته است. كهنسالی تحميل شده اين سال ها روحش، جسمش و حتی نگاهش را خسته كرده است. دولت آبادی با سيگار بهمن و مشتی موی سپيد بر گوشه شقيقه هايش، نفس می كشد، می نويسد و از تنهايی و يا شايد تنها شدن می گويد. ماه ها بود كه می خواستم با او گفت وگو كنم، حرف بزنم و صدايش را به يادگار حفظ كنم، اما كم رمقی و مصيبت پشت مصيبت، مرگ برادر، مرگ احمد محمود، خاطره سنگين شاملو كه ديگر نبود و. . . رمق نويسنده شصت و سه ساله را گرفته بود. اين گفت وگو بالاخره ميسر شد در روزهايی كه همشهری شايد. . . دولت آبادی با رمان سلوك در كنار جواد مجابی و محمدعلی سپانلو من را پذيرفت. «سلوك» رمان جديد اين نويسنده سالخورده است كه پنج سال نوشتن را برايش به همراه داشته است. رمانی غريب و با حال و هوايی كاملا متفاوت. ناشران رمان نشر چشمه و فرهنگ معاصر هستند و كتاب در نمايشگاه بين المللی امسال منتشر شده است. با دولت آبادی از سلوك حرف می زنم و از دغدغه های او. نويسنده می گويد: «من خيلی خوشحالم كه می بينم جوانی كه در زمان شروع رمان نويسی من اصلا وجود نداشته و سال های بعد به دنيا آمده، اين طور آثار من را به طور كامل خوانده و تحليل می كند. برداشت شما بسيار دقيق بود و همان چيزی بود كه من نبايد بگويم و خواننده بايد بگويد. » سلوك قصه تداعی های ذهن «قيس» است. توالی وحشتناك تداعی های ذهنی او مخاطب سلوك را از روايت خطی دور كرده و با انبوهی از وهم، كابوس و شايد ساديسم تنها می گذارد. دولت آبادی در سلوك قيس را در مسيری تنها می گذارد كه او مجبور است تنها و تنها از ذهن خود زندگی را بسازد. توقف محسوس رئاليسم عينی و روايی و آغاز گونه ای روايت ماليخولياوار ذهنی بدون نزديك شدن به فضاهای آبستره و سوررئاليستی از مهم ترين ويژگی های اثر است.

او می گويد: «اين تداعی پنج سال من را ديوانه خودش كرد. من بيش از يك سال در كار ويرايش اين اثر بودم. اين كتاب در حدود ششصد صفحه بود و من با عذاب، دشواری و سختی كوشيدم رمان را به حدی كه مقدور هست چكيده كنم. من در آثار ادبی جهان به چهار اثر علاقه فراوانی دارم. در وهله نخست بيگانه آلبر كامو، ديگر پيرمرد و دريای همينگوی، سومی گرگ بيابان هرمان هسه و آخرين كه می تواند اولی هم باشد بوف كور خودمان است. من هميشه در طول اين چهل سال نويسندگی آرزو داشته ام كه كتابی به حجم و قدرت يكی از اين آثار بنويسم، اين اعتراف من است. » ايجاز و فشردگی عذاب آوری كه متن سلوك به خواننده تحميل می كند بر آمده از كوشش نويسنده برای روايت فشرده ای از يك پروسه زمانی و ذهنی شخصيت اصلی او است. ظرافتی كه در روايت درونی متن انجام گرفته، آن را از فضاهايی كه به خواننده اجازه همذات پنداری می دهند دور كرده است. دولت آبادی می گويد: «اميدوار بودم كه اين اثر به بازنويسی احتياجی نداشته باشد و فكر می كردم پختگی من در كارم اين اجازه را به من می دهد كه چنين جسارتی داشته باشم. يعنی اثر را يك بار بنويسم و به نشر بدهم اين فكر چنان با شكست مفتضحانه ای روبه رو شد كه من را وادار كرد تا اين اثر را بتراشم و صيقل بدهم وجخ! دريابم كه دارم به سوی آن الگوهايی كه دوست دارم، می روم و خيلی خوشحالم كه موفق شده ام.

در اثر بوف كور و بيگانه می بينيم و از اين جهت كه من را كه آرزوی نوشتن يك كتاب كوچك داشته باشد قانع كند، فكر می كنم زحمتی كه روی فشرده كردن آن كشيده ام راضی كننده باشد. » اثر دولت آبادی در بافت و بطن خود هنوز به رئاليسم مقبول اين نويسنده پايبند است اما ديگر به عينيت و روزمرگی وفادار نيست. اين نگاه كه از جلد سوم روزگار سپری شده مردم سالخورده (پايان جغد) آغاز شده است در سلوك نيز به اوج خود می رسد. همه چيز در ذهن و آدم هايی كه با خود حرف می زنند. كهنسالی شايد مهم ترين مفهوم درون اثر باشد. قيس، سنمار و آدم هايی كه فشار زمان ذهن و جسمشان را پير كرده است و همين باعث شده كه در اثر آن رخوت تلخ ناشی از اين امر به ميان زبان و روايت آن رسوب كند. نويسنده می گويد: «من ناگهان در يك مقطع معين چند سال پيش پيری را احساس كردم. فكر نمی كنم هيچ انسانی پيری خودش را درك بكند. يعنی هم احساس، هم درك و هم باور. من ناگهان از يك انسان سرزنده و شاداب و گستاخ تبديل شدم به انسانی كه احساس كرد پير شده. همين طور كه در اين كتاب هم اشاره شده: من وقتی كه ريشم را می تراشم اصلا به آينه نگاه نمی كنم، فقط به تراشيدن ريشم نگاه می كنم ولی يك بار كه به خودم نگاه كردم ديدم كه ابروهايم سپيد شده است و اين حس شخصی من است. بنابراين يكی از موضوعات كتاب هم اين مقوله پيری تحميل شده به نويسنده است. »

دكتر مجابی در اين بين می گويد كه در فضای كنونی جامعه ما وقايع به نحوی رقم زده می شوند كه كهنسالی و پيری به قشر نويسنده تحميل می شود. سلوك نيز از آدمی سخن می گويد كه بوميت سلب شده از او و نوستالژی تحميلی او را به كهنسالی عميق هم از لحاظ ذهنی و هم از لحاظ جسمی فرو می برد. در رمان با آدم هايی روبه رو هستيم كه بر اين كهنسالی وقوف پيدا كرده اند و حالا نمی توانند با زمان خود نفس بكشند. نويسنده سالخورده می گويد: «من تا چند سال پيش و تا آن مقطع تلخی كه برای نويسندگان ما فراهم شد، هيچ دركی از سن خود نداشتم و پيش می رفتم و پيش می رفتم، پيش می رفتم، ناگهان سانحه ای به من قبولاند كه من پير شده ام. (زير بار اين سوانح) اين پيری چون مقطع داشت برای من محسوس بود. » چه شد كه محمود دولت آبادی نوع روايت خود را به كلی دگرگون كرد. آن همه سخن، زندگی، روزمرگی و شايد اتفاق از ادبيات او كوچ كرده اند. دولت آبادی علاوه بر انتخاب يك قصه نويسی كاملا درونی خط سير زمان و مكان داستانی خود را نيز برهم زده است. او در سلوك از دنيايی صحبت می كند كه علی رغم قصه قديمی آن متناقض و به شدت پيچيده است. او می گويد: «گمان می كنم اتفاق ابتدا در زندگی می افتد تا رمان. به شما بگويم اين اتفاق با يك يادداشت كوچك در يك قهوه خانه در فرانكفورت شروع شد. و بعد با يك سايه ای در پياده رويی كه ديوار سنگی خزه بسته ای دارد، در ويپرزدورف به سراغ من آمد. من در آنجا كه بورس سه ماهه داشتم، دو ماه ماندم و برگشتم به خاطر همين به اصطلاح احساس غم غربت و نوستالژی و بی هم زبانی.

اين غم غربت و آن يادداشت كوچك مرا به يك ورطه ای كشاند كه چهار سال به تناوب نوشتم و وقتی به پايان كار رسيدم دريافتم دو سوم اين را بايد كنار بگذارم. » قيس در يك شهر اروپايی و پشت يك در بسته مانده است و با يك اخلاق جهان سومی زندگی می كند. اين اخلاق كه دولت آبادی ريشه های آن را آشكار كرده است او را نه به گذشته خاطرات بلكه به كابوس زمان از دست رفته دچار می كند، به طوری كه ما نمی توانيم يك قصه كامل را از رمان سلوك تعريف كنيم بلكه آدم رمان از موقعيت هايی حرف می زند كه قطعيت عينی آنها با وهم خود ساخته ذهنش خلط شده است. دولت آبادی می گويد: «او در اين محيط عينی زندگی ذهنی می كند و در واقع اين اصل است كه او را با خود به اين ذهنيت می برد. اگر شما تصويرهای اين رمان را در اين شهر اروپايی بشماريد، شايد به سه تصوير برسد خيلی محدود و مكرر. ولی اين آدمی كه در آن فضا زندگی می كند، راه می رود و منتظر است لحظه ای هم در آن فضا نيست. حتی وقتی با آن قهوه چی صحبت می كند (در ذهن) باز هم به اين محيط و نقش جغرافيايی نقب می زند. اگر من به ويپرزدورف دعوت نشده بودم و در آن قصر ويپرزدورف زندگی نكرده بودم، (قصری قديمی و زيبا در شرق آلمان) نمی توانستم اين روايت را بسازم. آن قصر و فضای ذهنی من به علاوه ناهم زبانی و ناهم زمانی باعث شده كه من به اين روايت ذهنی بپردازم. »

آدم های دولت آبادی با وجود حرف هايی كه می زنند تا پايان رمان در گستره ای از مه و رخوت فرو رفته اند. زبان ايشان و عمل ايشان علاوه بر قهرمان زدايی آنها را هر چه بيشتر معماگونه و پيچيده جلوه داده است. عدم وجود تصاوير قطعی از آدم ها و درون ايشان دو اتفاق را در پی داشته است: نخست اينكه ايشان نمی توانند خود را در متن اثبات و برجسته كنند و دوم اينكه خواننده توانايی همسو شدن با رفتار سنتی ايشان را در خود نمی بيند. او می گويد: «شايد به نوعی حس گريز در تمام اين اثر وجود دارد. دليلش را نمی دانم. روح آدمی بسيار پيچيده است و ذهن او پيچيده تر. اين حس گريز كه از لحاظ فيزيكی درماندگی هم به آن اضافه می شود باعث می شود كه اين قطع در اثر پيدا شود و اين نوع مونتاژ را ايجاب بكند. فقط می توانم بگويم كه فضای محيطی كه من در آن بوده ام در اين كشمكش ها موثر است: من در ميان جمع و دلم جای ديگر است. » يكی از ويژگی های آثار گذشته دولت آبادی كه او را متمايز كرده است، ديالوگ نويسی او است. در آثاری مانند كليدر و جای خالی سلوچ ما با جهانی روبه رو هستيم كه زندگی در آن به صورت ديالوگ جريان دارد. انسان داستان های دولت آبادی عموما پرگو و سخن پرداز است. اما سلوك قصه ديگری است. آدم ها حرف می زنند حتی روبه رويشان «ديگری» هم وجود دارد اما اين نجواها به تك گويی هايی طولانی دچار شده كه فرم ديالوگ را دارند.

اگر دقت كنيم سكوتی در بطن اثر پنهان شده است، سكوتی كه آدم ها را به حرف زدن با خود مجبور می كند. نويسنده می گويد: «درك كاملا درستی است. برای اينكه ديگر زمانه عوض شده است. » پاسخ كوتاه است. به سراغ ويژگی ديگر اثر می رويم. آدم های دولت آبادی نمی توانند بين رويا و واقعيت پلی بزنند و تعادل مناسبی بين اين دو جهان ايجاد كنند. ايشان آن چنان دچار وهم هستند كه به واقعيت نيز رنگ و بوی كابوس می بخشند. نويسنده می گويد: «به گمانم اين مسئله امری ناخودآگاه است و تنها جوابی كه من می توانم بدهم همين است كه باز بگويم زمانه عوض شده و آدم ها ديگر هم زبان و هم دل پيدا نمی كنند. پس حرف و سخن ها بر دل بيان می شود و اين محصول روزگاری است كه استاد زبان و شعر احمد شاملو به درستی درباره آن گفته است كه: فصل تازه ای است كه سرمايش از درون آغاز می شود. اين گفته به اين رمان و آدم هايش مربوط می شود برای اينكه نه آن مردی كه شبيه خود قيس است حرفی دارد بزند جز با خودش، نه قيس كسی را در حضور دارد كه با او حرف بزند و استاد (سنمار) هم زبانی ندارد متاسفانه همه به خودشان پناه برده اند و اگر گاهی دو نفر با هم حرفی دارند بيشتر به گويه درون می شود منصوب داشت. »

آدم های دولت آبادی نام هايی دارند كه به واسطه آن صاحب تاريخ شده اند و مخاطب را دچار نوعی نگاه بينامتنی با اين تاريخ می كنند و خوانشی كه از رمان به دست می آيد اصلا تاريخی نيست. شايد ايشان می خواهند به نوعی شبيه اين آدم های تاريخی باشند. متنی كه با تمام تاريخ درونی اش از اتصال به اين تاريخ ناتوان است. دولت آبادی می گويد: «اصلا نبايد خوانش تاريخی داشته باشيم برای اينكه رمان چيزی است و تاريخ چيز ديگری. اگر چه من به تاريخ خيلی توجه دارم و همان طور كه سپانلو معتقد است بيشتر قصه های ما در تاريخ ما آمده است. شايد انتخاب اين نام ها با اين پشتوانه ها كوشش ناخودآگاهی است به جهت تداوم اين هويت تا از ياد نروند. بيشترين احترامی كه من برای آن كاراكتر قائل هستم موجب شده نام او را سنمار بگذارم اين دو وجه دارد. يكی عمق حرمت من به آن انسان است و ديگر اينكه مايلم اين هويت تداوم پيدا كند. » سلوك متنی است كه خشونت در معنای جنون آسا در آن به تصوير كشيده شده است. قيس می خواهد بكشد اما در واقعيت ناتوان است. بنابراين ذهن او اين كشتن را نه به صورت قطعی بلكه ذره ذره و با بيشترين شدت ممكن روايت می كند.

تئوری خشونت در رمان سلوك از پيچيدگی خاصی برخوردار است كه در آن كشتن مترادف با عمل فيزيكی و اتفاق كشتن نيست. بلكه خشونت تمهيدی برای بيان ناتوانی يك انسان خسته است. نويسنده می گويد: «من ناگهان احساس كردم كه در نوشتن دو تيغ سامورايی به دنبال دست های من می گردند يا دنبال دست های قهرمان داستانم! من ناگهان سر از كوچه هايی در محله مثلا پامنار تهران درآوردم و دكان قديمی ابزارسازی و اينكه چطور آميخته شد با صحنه هايی از زنان جادوگر نمايشنامه مكبث، هيچ اراده ای در كار نيست. آنچه مهم است اين است كه چيزها در ذهن نويسنده پديد می آيند تا جواب حسيات درونی او را بدهند. اين امری عقلانی نيست، اتفاقی است و تأثيرگذاريش هم به همين دليل است. قيس در پايان اثر با غلاف خالی سلاح كهنه باقی می ماند شايد او به دنبال سرانجامی بوده است و آخرين سلاحش نخستين سلاح انسان است. اين نگاه تأكيد بر روی گذشته های تاريخی ما است. شايد اگر غير از اين سلاح بود به آهنگ متن لطمه می زد. در واقع سلوك يك داستان قديمی شرقی است كه در امروز روايت شده است.» زن رمان سلوك موجودی غريب و در عين حال ملموس و مادی است. او اصلا به متافيزيك دچار نشده است. او با قيس، سنمار و به طور كلی اعم مردهای داستان تفاوت دارد. او هنوز رشته های خود را با واقعيت قطع نكرده است و اصلا به سوی واقعيت هجوم می برد. چالش ميان اين و آن مرد يك قصه بيمارگونه عاشقانه متولد كرده است.

نويسنده می گويد: «به گمان من آنچه كه در اين رمان اهميت دارد تناقض ذهنيت و رفتار بين دو نسل است. در واقع قيس با يك سلسله ارزش ها و توقعاتی كه در فرهنگ ما وجود دارد، برخورد می كند، با نسلی كه گرايشش به زندگی مادی اجتناب ناپذير است زيرا اگر كه آن زن بخواهد از گرايشش به زندگی مادی و اقتصادی روی برگرداند آينده اش منهدم خواهد بود. بنابراين چنين كاری را نمی تواند بكند و طبعا نمی كند. برای اينكه ارزش ها و معيارهای اين نسل تغيير كرده چنانكه اسامی آنهاهم تغيير كرده است. » اين زن گذشته ندارد. يعنی تلاشی برای نظم بخشيدن به تصاوير زمان های سپری شده خود نمی كند. برعكس مرد رمان سلوك كه مملو از تصاوير و خاطرات محو و وهم آلود گذشته خود است و به نوعی با آنها زندگی كرده و بسطشان می دهد زن رمان سلوك نه تنها علاقه ای به اين سلوك نداردبلكه به نوعی از آن فاصله هم می گيرد. دولت آبادی می گويد: «شايد به خاطر اين باشد كه من با اين نسل كمتر زندگی كرده ام و به علت اينكه اين نسل از آن حالت كلاسيك بيرون آمده بنابراين اگر هم گذشته ای دارد گذشته منسجمی نيست، گذشته پرريخت و پاشی است. مثلا مرگان گذشته روشنی دارد اما از آينده بی خبر است اما زن اين نسل برای خودش آينده ای تدارك می بيند و روی گذشته پا می گذارد. من در او بافت و انسجامی نمی بينم يا شايد من نتوانسته ام ببينم يا اصلا وجود ندارد. آنچه برای نسل جديد مهم است آينده است و شايد اصلا گريز از گذشته، و اين تناقض جامعه ما را به وجود می آورد، از دست دادن گذشته نه تنها آسان نيست بلكه غم انگيز است.» محمود دولت آبادی بسيار خسته است. او از تنها بودن و رفتن هم نسلان دل شكسته است و آوار روزگار نيز او را كه نقش يك روشنفكر را برعهده دارد، تنها نگذاشته است.

او می گويد: «اين خستگی در سلوك، مرگبار است. اينكه اين كتاب نوشته شد مرا بسيار عذاب داد. اكنون كه چاپ خواهد شد من تمام خستگی هايم را در اين رمان جا خواهم گذاشت. آن خستگی و اندوه و در خودگويی ببين چه بلايی بر سر من آورده است. شما حق داريد كه چنين دركی بكنيد و من از تمام خوانندگان عذر می خواهم. خوانندگان بايد من را به رنج های خودم ببخشند.» در پايان: اين گفت وگو باز هم تلخيصی از گپی دوستانه با محمود دولت آبادی بود. بنابر نوشته روزنامه های آلمان او 18 سال پياپی نامزد جايزه نوبل بوده است و خودش اعتقاد دارد كه اين جايزه را برده است و اخذ فيزيكی جايزه اهميت چندانی ندارد. در اين مصاحبه بايد از افرادی تشكر كنم؛ امير نصری، نيما جمالی و از همه مهم تر حسن كيائيان مدير نشر چشمه كه روزهايی زودتر از چاپ، كتاب را در اختيار من گذاشت. دولت آبادی دور می شدو دورتر و می توان گفت به اميد ديدار، مرد سالخورده. . .


محمدرضا شاهرخی نژاد: اگر قرار باشد از ميان نقاشان بنام ايران كسانی انتخاب شوند، بی شك «منوچهر معتبر» يكی از معتبرترين آن هاست. زمان مصاحبه به دقت به سوالات گوش می كرد و از اين كه بگويد «نمی دانم» ابايی نداشت. در خلال مصاحبه سكوت اختيار می كرد و به فكر فرو می رفت. اميدوارم دوباره زمانی بشود كه بتوانم با او صحبت كنم. صحبت كردن با انسانی كه تنهايی اش را با آينه تقسيم می كند، كمی عجيب است.

تا چه زمانی قالب و ساختار رويی آثار شما به همين منوال خواهد بود؟

تا زمانی كه قالب جديدی شكل بگيرد و شكل گرفتن اين قالب جديد در اختيار من نيست، خودش به وجود می آيد...

اما مسئله ای كه به وجود می آيد تكرار است. يعنی كسی كه كارهای شما را دنبال می كند می داند كه اين بار هم بايد منتظر همان ساختار كاری باشد. باز هم صندلی با همان فضاهای رنگی. آيا اين ويژگی محسوب می شود؟

من نمی دانم كه ويژگی هست يا نه. ولی من اين كارها را برای خودم انجام می دهم نه مخاطب. اگر هم مخاطبی پيدا كردم كه چه بهتر. ولی تحول در كار دست من نيست. خودش بايد شكل بگيرد.

برای خودتان تكراری نيست؟

من به دنبال چيز تازه ای می گردم. حركت اين پروسه به قدری كند است كه برای كسی كه حرفه ای نيست، قابل درك نيست. پرتره هايی كه الان كار می كنم با گذشته خيلی متفاوت هستند.

نمی خواهم از واژه ای استفاده كنم كه بعدا خودم نتوانم آن را تعريف كنم! ولی حركت به سمت كمال در كارها مشخص است، در اين بحثی نيست. ولی تكرار ساختار باعث سردرگمی بيننده می شود.

من فكر می كنم زمان پختن سمنو حدود 24 ساعت است و دائما آن را هم می زنند تا قهوه ای شود. بنابراين مدت زمان معينی دارد. نمی شود كه رنگ قهوه ای درون اش بريزند. بايد خودش رنگ عوض كند. اين كار هم همين طور است. شما به كارهای «موراندی» يا «هنری مور» نگاه كنيد. هنری مور تا آخر عمرش روی چند تا فيگور بيشتر كار نكرد؛پس يعنی تكرار. اين تكرار آن قدر بايد تكرار شود تا كشفی صورت بگيرد و نهايتا انسان به آن جوهر برسد.

به نظر شما اين «جوهر» چيست؟

من نمی دانم و فكر هم نمی كنم كه هيچ هنرمندی بداند. ولی در هنگام كار و كاوش كردن اگر نشانی از آن ببينم، متوجه می شوم.

مابين صحبتتان گفتيد كه به مخاطب فكر نمی كنيد، اگر مخاطبی پيدا كنيد خوشحال می شويد. . .

شكی نيست. من زمان كار كردن به هيچ چيز فكر نمی كنم، فقط به كشفم فكر می كنم.

پس برای چی نمايشگاه می گذاريد؟

برای اين كه آن ها را از جلوی پايم بردارم. مضاف بر اين كه خوشحال می شوم از نظرات ديگران مطلع شوم. مثل الان كه دارم با شما صحبت می كنم، متوجه می شوم كه تا چه اندازه درست كار كرده ام و چقدر راه را اشتباه رفته ام. خودم را محك می زنم. اما در هر صورت اين كار جزء ضروريات زندگی ام است، درست مانند غذاخوردن.

نشان دادن عكس العمل در مقابل اجتماع. . .

اين عكس العمل من نقاش است. كندوكاوی است كه من انجام می دهم و براساس كارها، تجربه ها، ديده ها و مطالعاتم نشات می گيرد. من با متر خودم، اطرافم را می سنجم. . .

بنابراين نسبی است.

من سعی كردم در كارهايم يك تركيب استثنايی به وجود آورم.

برای من تناقضی وجود دارد. شما می گوييد برای مخاطب كار نمی كنيد ولی هنرمندی هستيد كه دستمايه اصلی كارهايتان اجتماع است. آيا هنر اجتماعی به مخاطب وابسته هست يا نه؟

شكی نيست. من كار می كنم برای چه كسی؟ دلم می خواهد كه مردم حرف مرا بفهمند.

بنابراين شما با نخبگان هنر طرف نيستيد.

نبايد باشم ولی می بينم متاسفانه فقط آن ها می فهمند. ما هر چه عميق تر بشويم، تنهاتر می شويم. من كمتر كسی را ديدم كه مثل شما بخواهد چيزی بفهمد. من فكر می كنم شما خودتان می خواهيد چيزی بفهميد تا چيزی بنويسيد. من هم به حرف های شما فكر می كنم تا چيزی بفهمم. ولی زمان كار كردن به اين مسايل فكر نمی كنم.

آقای معتبر شما در مصاحبه ای گفته بوديد كه هنر بايد مستقل باشد. مستقل از فلسفه، سياست و اجتماع اش. من اين «جدا بودن» را متوجه نشدم. چون كار خودتان از اين قضيه جدا نيست.

بيننده بايد متوجه نظرات من بشود ولی نبايد در كارم شعار بدهم، چون شعار دادن كار من نيست. فلسفه هم خيلی از هنر جلوتر است. به نظر من نبايد اين دو را با هم مخلوط كرد. اگر اين كار صورت گيرد نهايتا كانسپچوال آرت شكل می گيرد. كارهای رامبراند هم سياسی است هم اجتماعی و هم آرتيستيك.

جنبه های روان شناختی اش را كه نمی شود انكار كرد.

درست است. در آن شكی نيست.

به نظر شما اثر هنری مهم است يا هنرمند؟

من بايد پشت اثرم باشم. زمانی كه كار من را نگاه می كنيد بايد وجود من را احساس كنيد.

شما می گوييد اول هنرمند، بعد اثر هنری و در آخر مخاطب؟

من می گويم اول اجتماع، بعد يك شيوه بيان متناسب با آن به اضافه خودم.

پس نهايتا اين تفكر است كه بر اثر هنری فائق می آيد؟

ببينيد، اثر است كه از شما دعوت می كند كه آن را ببينيد. بعد يك چيزی مخاطب را قلقلك می دهد كه مثلا اين آدم در شرايط بدی اين اثر را به وجود آورده يا اين آدم به شرايط موجود در جامعه اش اعتراض دارد. معتقد است كه فضای ما خاكستری است.

تا اينجا بيشتر در مورد تفكر در كارهای شما صحبت كرديم. كمی هم در مورد تكنيك حرف بزنيم. نمی خواهم وارد تعريف های كليشه ای بشوم ولی می خواهم بدانم شما تفاوتی مابين طراحی و نقاشی می دانيد. طراحی و نقاشی حال حاضر نه در قرن 15 ميلادی و بعد اين كه چرا فضای كارهای شما هميشه تخت است؟

من خيلی به اين مسايل فكر نكرده ام. زغال و كنته را برای اين دوست دارم كه فكر می كنم به فيزيك من نزديك تر هستند. سعی می كنم جنس موادی كه به كار می برم با همديگر هماهنگ باشد.

به كار بردن رنگ ها برای شما تعريفی دارد؟ مثلا شما رنگ سبز را برای پس زمينه كار انتخاب كرديد در حالی كه در پيش زمينه كار، انسان هايی منزجر در حال حركت هستند با اين كه به ظاهر ساكن می رسند. آيا اين تناقض عمدی بوده است؟

در آن لحظه ضرورت اش برايم پيش آمد و فكر كردم اگر اين رنگ را به كار ببرم، كارم تمام می شود.

اين مسئله چقدر با مبانی تئوريك رنگ همخوانی دارد؟

حالا كه فكر می كنم، زياد از رنگ سبز خوشم نمی آيد، از رنگ آبی هم استفاده نمی كنم چون فكر می كنم كارم بازاری می شود و نزديك طبيعت می شود. خودم از خاكستری ها و قهوه ای لذت می برم.

يعنی شما به يك مبانی رنگی مجرد رسيده ايد؟

فكر می كنم اين گونه است. يعنی غيبت بعضی از رنگ ها را احساس می كنم.

آيا شما به اين دليل به پرتره خودتان اهميت می دهيد كه نشانی از هنرمند است و دليلی برای وجود اثبات هنرمند؟

نمی دانم. شايد تنهايی است. گاهی اوقات كه جلوی آينه می نشينم فكر می كنم كه بايد اين لحظه را ثبت كنم. من هميشه در چهره خودم دنبال چيزی می گردم. ثبت احساسات در آن لحظه برايم اهميت دارد. حالا نمی دانم چقدر موفق بوده ام.

اگر من به شما بگويم كه به احساسات معتقد نيستم، چون شما نمی توانيد احساستان را برای من تعريف كنيد، چه خواهيد گفت؟

من نمی دانم. داشتم به حرف های شما درباره پرتره فكر می كردم. رامبراند هم تعداد بی شماری پرتره خودش را كار كرده است. به نظر من به دنبال چيزی است فرای دانسته ها و معلوماتش. شايد همان «آنی» باشد كه در آن حضور داشته است. شايد تنهايی باشد من از هر چه كه بر می گردم باز هم به خودم می رسم. زمانی كه كار بر روی ديوار گالری اثر بود، نگاهشان می كردم و از خودم می پرسيدم كه چه حالتی داشتم كه اين كارها را كشيده ام. من در شرايط معمولی به كارها نگاه می كردم و ديگر آن حالت را نداشتم.

من فكر می كنم شما به نوعی دغدغه «من درونی» و «من بيرونی» داريد.

شايد، نمی دانم.

اين بحث احساسات در نقاشی باعث لطماتی خواهد بود...

احساسات با احساساتی گری متفاوت است. پشت احساسات تعمق هم وجود دارد.

يعنی نهايتا اين تعقل است كه از احساسات نتيجه ای منطقی می گيرد.

دقيقا همين طور است.

اين احساسات گرا بودن لطمه به نقاشی معاصر ايران نزده است؟

همه نقاشان جوان الان اين گونه كار می كنند. معلم می گويد هر چه دوست داری و احساس می كنی انجام بده و اين مزخرف ترين جمله ای است كه من می شنوم.

شما خودتان گفتيد كه يك «آن» احساسی به من دست می دهد. شما چطور كارتان هم برپايه احساسات است و هم نيست؟

من فكر می كنم احساسات با عاطفه فرق می كند. من هنگام كار هم عاطفه خودم و هم عاطفه طرف مقابلم را كه شايد مخاطب باشد، در نظر می گيرم. مثلا كار رامبراند احساساتی نيست ولی احساس درون اش نهفته است.

حالا كه بحث به اينجا كشيد، شما چه تحليلی از نقاشی معاصر ايران داريد؟

ما 4 دهه تجربه نقاشی داريم يعنی هنر فلسفی امروز دنيا. در حالی كه ما 500 سال از اروپا عقب هستيم. اين در حالی است كه نقاش امروز ما بدون شناخت رامبراند، ولاسكوئز و. . . می خواهد نقاشی كند و می گويد كه زمان اين افراد گذشته است. اين هم از آن حرف های مزخرفی است كه يك جامعه هنری، مثل جامعه هنری ما، می زند. در حالی كه شايد زمان اش برای آن ها گذشته باشد نه برای ما. ما حتی قادر نيستيم يك سانتيمتر مربع كار رامبراند را كپی كنيم. كانسپچوال آرت متعلق به آن ها است نه ما. ما فقط ادا در می آوريم. من به اين جمله خيلی اهميت می دهم «توچی می گی؟ » تعدادی از نقاشان می خواستند خارج از كشور نمايشگاه برگزار كنند. مسئول گالری بعد از ديدن كارهايشان گفت كه اين ها كارهای ما است! كارهای خودتان را بياوريد. آنها خيلی خوب می فهمند.

آيا نقاشی ما سنت را پشت سر گذاشته است؟

نه نقاشی ما مدرن نيست. مدرن مان كرده اند! زمانی كه جليل ضياءپور برگشت، ناگهان كوبيسم شروع شد. يك دانشجوی نقاشی از كارهای آخر پيكاسو كپی می كند. واقعا جالب است. ما مدرن نيستيم. اگر ما مدرن نيستيم پس اين كارهايی كه روی ديوار نگارخانه ها نصب می شود، چيست؟ اين ها كارهای مد روز است.

شما در دوره ای فعاليت كرديد كه جنبشی مانند سقاخانه شروع شد و ادامه يافت. گرچه در حال حاضر خيلی ها، منجمله پيشروان آن جنبش هم، حرف های گذشته را تكرار و تكرار می كنند. آيا اين جنبش اگر به معضل و آفت تكرار دچار نمی شد ـ می توانست روند ديگری را بنيان گذارد؟

من به آن هم اعتقادی ندارم. چون يك نگاه توريستی درون اش نهفته است. نگاهی كه اروپايی ها به فرهنگ ما می كنند، در نهايت به يك كار دكوراتيو منجر شد كه درون اش چيزی نيست.

فاصله ميان اين 4 دهه نقاشی و 500 سال عقب ماندگی پر می شود؟

اگر از طراحی آكادميك شروع شود و به حال حاضر برسيم، شايد مانند پلی باشد كه اين دو را به هم متصل می كند. گذشتن از اين پل مهم است. وقتی كه از آن عبور كنيم ديگر احتياج به بازگشت نداريم، مانند شعر كه وام دار گذشته هستيم. من فكر می كنم الان راه برای بعدی ها هموار شده است به شرط آنكه تاريخ هنر، تاريخ نقاشی غرب و تاريخ نقاشی خودمان را بشناسيم.


مردانی كه كمرهای 75 سانتی متری شان رابه نمايش گذاشته بودند و زنانی كه لباس هايی پوشيده بودند كه به نظر می رسيد حتی روحشان را هم فشار می دهد، منهتن پی جی كلاركز را شلوغ كرده بودند. مهمانی به مناسبت هفتادمين سال تولد اسكوئيرز برپا شده بود. پيشخدمت ها بين مدعوين صدف خام و نوشيدنی پخش می كردند. در يك گوشه اتاق يك گروه سه نفره موزيك جاز به نام «بدپلاس» شامل پيانو، باس و درامز كه در نيويورك مستقر هستند، روی سازهايشان خم شده اند. با اينكه مهمانی ها جاهای خيلی خوبی برای ساز زدن نيستند و اين ازدحام هم برای برنامه جاز نيست، اما با اين حال گروه در يك گوشه اتاق ميخكوب شده است. موسيقی جاز، يكی از معدود انواع هنر است كه مهد آن آمريكاست. اما از طرف شنوندگان آمريكايی مورد بی توجهی قرار می گيرد. به جز وينتون مارساليس معروف و چند ستاره قديمی مانند سانی رولينز، در حال حاضر عملا هيچ آهنگساز ديگری به رسميت شناخته نمی شود. موسيقی جاز هنوز در ذهن عامه مردم با شيپور ستارگان روزگار گذشته و نمادهايی از قبيل لويی آرمسترانگ، چارلی پاركر و مايلز ديويس تعريف می شود. اما نسل جديدی از پيانيست ها ـ آيورسون، ماتيو شيپ، برادر مهلدو و جيسون موران ـ ممكن است همه چيز را دگرگون سازند. آنها به كمك يكديگر، با ماجراجويی و طوری كه به سادگی قابل فهم باشد، شروع به كار در محدوده جاز كرده اند و در اين بين از زبان پاپ، راك و هيپ ـ هاپ كمك می گيرند تا دوباره جاز را پرشور و هيجان سازند.

حالا ديگر وقت آن رسيده است كه در نواختن پيانو انقلابی صورت پذيرد. پس از يك فوران نوآوری در سال های ،1960 هنگامی كه نوازندگان متفاوتی از بيل ايوانز ساده و بی پيرايه گرفته تا سيسيل تايلور تند و آتشين موسيقی را به پيش می بردند، جاز پيانيست ها ـ به استثنای كيت جارت سرشناس ـ همه دنباله رو گذشتگان بودند. از زمان جنگ های فرهنگی سال های 90 ميلادی مرزهای بين جاز سنتی و جاز مترقی در حال فرو ريختن است. هنگامی كه مارساليس و منتقدين هم فكرش مانند استانلی كروچ از آوانگارد خارج شدند، در اين زمان پيانيست ها ـ كه در شبكه ای از هارمونی، ملودی و ريتم گير افتاده بودند، در فضايی خالی رها شدند. موران، دو پيانيست يعنی ويلی اسميت بلندپرواز و اندروهيل نوگرا را برمی انگيزد. از طرفی مهلدو هم، ايوانز را در جريان آخرين تأثيرات راك قرار می دهد. در نتيجه موسيقی جاز كه عليرغم آمار هميشه با روح موسيقی به عنوان يك هنر روبه رشد مطابقت داشته، به سنت و جريانات محبوب فرهنگی نزديك شد. شيپ می گويد: «كشمكش بين موسيقی مدرن و جريان غالب كاهش يافته است. » او يك نمونه بارز است: او در سال های 90 ميلادی خود را يك ضد وينتون می دانست. آخرين آلبوم بی نظيرش به نام «آرامش» (كه هنوز هم آخرين آلبوم اوست) يكی از پيشروترين آلبوم هاست. درست است كه پر از سينتی سايزر و sample است، اما اثری بلوز با ريتم تند است كه شيپ كوارتتش را از آهنگ پوئن تيلستی عنوان آلبوم گرفته تا آهنگ های تأثيرگذار «روح دادن به احساسات» و «همبستگی» رهبری می كند.

اولين تجربه گروه بدپلاس «اينها چشم اندازها هستند» با وجود زمان نامناسب و بداهه نوازی نفس گير گروه، از نوآورترين آلبوم های سال است. گروه آثار نيروانا، بلوندی و آفكس تويين را با همان روحيه جست وجوگر كه جان كولترين در اجرای «چيزهای محبوب من» داشت، به صورت بديعی اجرا كردند. اجرای تأثيرگذار «قلب شيشه» كه آهنگ پاپ رقصی موفق و اصيلی از بلوندی است، پيشروترين قطعه آلبوم از كار درآمده است. اين نسل هم مانند آرمسترانگ و پاركر، عاشق موسيقی مردم پسند روز هستند. «سبت»1 مهلدو، از آلبوم خارق العاده و جديد او، «لارگو»2 دوئت متفاوت پيانو ـ درامی است كه ازی اسبورن را تأييد می كند. موران، كه گاهی اوقات آهنگ های ژاپنی قديمی را تكرار می كند، می گويد كه يكی از پروژه های رويايی اش همكاری با بی يورك است. شيپ هم آلبوم جديد ديگری آماده كرده است: «ماتيو شيپ عليه كنسرسيوم ضدپاپ» كه در آن با يك گروه هيپ ـ هاپ همكاری كرده است. صنعت موسيقی يقين دارد كه چنين رويكردی عملی خواهد بود. مارساليس تنها آهنگساز جاز بود كه قراردادهای مهم می بست. اكنون راه او از كلمبيا جدا شده است ـ و به زحمت گروه بدپلاس را به وجود آورده است. به نظر می رسد كه موسيقی جاز با احيای تقابل سنتی، با فرهنگ وسيعش به روی نوارها باز می گردد. بهتر است كه هم هواخواه های جدی آن و هم بردگان مد به آن گوش بدهند.

پی نوشت:
1 ـ سبت Sabbath روز تعطيل و عبادت، شنبه نزد يهوديان و يكشنبه نزد مسيحيان
2 ـ لارگو: Largo موسيقی آهسته
نيوزويك 24 مارس 2003


حامد صفايی تبار: گفت وگو با محمد حقوقی چهار پنج ساعت ادامه يافت به طوری كه وقتی از نوار پياده شد، چاپ آن شايد به بيش از ده صفحه از روزنامه احتياج داشت. اين است كه مجبور شديم بسياری از مطالب را كه گاهی هم توضيح مكرر بود حذف كرده و مصاحبه به شكلی كه می خوانيد، از حالت سوال و جواب خارج شود. پيچ و خم های دارآباد را بايد بگيری و بالا بروی تا در ميان دامنه های البرز، منتقد و شاعر را پيدا كنی كه رو به پنجره باز نشسته و سينه اش را از هوای پاك پر می كند. تهران اين هيولای سياه كه نفس آلوده اش او را به زحمت می اندازد و موجب می شود كه جز هر از چند گاهی به شهر نيايد. «محمد حقوقی» منتقد و شاعر كه سال های پيوسته به شعر انديشيده و درباره آن نوشته و شعر شاعران بسياری را به نقد كشيده و حالا در آستانه دری ايستاده كه گذر از آن تحول جديدی در شعر او به وجود آورده و استقلال و فرديتی جداگانه به او داده است. «حقوقی» از جمله شاعران مدرنی است كه همچون «نيما» و «اخوان» از بستر شعر و زبان كلاسيك به شعر نو و نيمايی و سپس شعر سپيد رسيده است. او شعر سپيد را سخت ترين و دشوارترين شكل شعر می داند. شعری كه تكيه بر افاعيل عروضی و قافيه های معين و قالب هايی از پيش معلوم ندارد و در عين حال متكی بر «ساختی» استوار است.

«حقوقی» هر چند به سختی از چنگ شعر كلاسيك خود را رها كرده، شعری كه همچون دغدغه ای تا سال های سال با او همراه بوده، اما همچنان گلايه می كند كه «چرا شاعران نوپرداز امروز به شعر كلاسيك بی توجهند و بعضا حتی لزومی به شناخت آن هم نمی بينند. »حقوقی سرآغاز شعر خود را آشنايی با توسلی و نادرپور و سرودن چارپاره بنا بر رسم سال های اواسط دهه «سی» می داند و در دوره بعدی شاعری اش از «اخوان» نام می برد. او شاعری است كه از آغاز به قالب قصيده توجه داشته و درباره همين توجه و علاقه اش به قصيده و قصيده سرايی است كه می گويد: «قصيده از ميان قوالب شعر فارسی مستعدترين و در عين حال مشكل ترين ميدان طبع آزمايی و كلنجار با واژه ها است. واژه های مطنطن و محكم با زبانی فاخر كه نمونه های اعلای آن را در قصايد ناصرخسرو، خاقانی و انوری و بزرگ ترين قصيده سرای چند قرن اخير ايران «ملك الشعرای بهار» می توانيد ببينيد. من از اول دوست داشتم به حريم اين قصيده سرايان نزديك بشوم و ميزان تسلط خود را به كلمه و كلام و وزن و چگونگی بيان با معيار و مقدار مهارت آنها بسنجم. »

«حقوقی» از ابتدا نسبت به كلمه و كلام حساسيت داشته و هميشه دوست داشته است با زبان فارسی درگير باشد و شايد به همين علت است كه توجه به قالب های شعر كلاسيك هيچ وقت نتوانسته او را به جمود و ايستايی برساند. اين است كه او پابه پای شعر كلاسيك از توجه به زبان شاعران هم عصر خود نيز غافل نبوده است و همين هم باعث شده كه آرام آرام از شعر كلاسيك فاصله گيرد و به شعر جديد روی كند. او ادامه می دهد: «شاعران توانای قديم ابتدا به ذات كلمه و به طور كلی به ابعاد هر كلمه به صورت مجرد توجه می كردند و آنگاه به همنشينی و مجاورت آنها در مصراع. اين است كه برای آنها هر كلمه و هر تركيب و در نهايت كل زبان جزو وسيله بيان، خود هدف نيز بوده است. اصلی كه به خصوص در شعر سعدی و حافظ هركدام به گونه ای در اوج خود تجلی می كند. اما بگذاريد برای اينكه بهتر روشن شود از شاعران قرن ششم مثال بزنم؛ قرنی كه از نظر جريان شعر فارسی به منزله پلی است بين قرون قبل و شيوه خراسانی و قرون بعد و شيوه عراقی، به خصوص به اعتبار حضور خاقانی و نظامی دو شاعر صاحب سبك آذربايجان. ببينيد مثلا نظامی در همان مقدمه «مخزن الاسرار» نخستين مثنوی خود وقتی در ستايش خداوند می گويد:

در سخن را صدف گوش داد
نخل زبان را رطب نوش داد

در واقع از توجه خود به نفس «سخن» و «زبان» می گويد زبانی كه مثل نخل، كلمات شيرين دارد و كلماتی كه هركدام مثل يك دانه در در گوش (لاله گوش كه به شكل صدف است) می نشيند. و از همين رهگذر است كه وقتی به نعت پيامبر می رسد، تنها به توصيف اسم «احمد» می پردازد و به هريك از چهار حرف آن جداگانه توجه می كند:

تخته اول كه «الف» نقش بست
بر در محجوبه «احمد» نشست
حلقه «حی» را كه «الف» اقليم داد
طوق ز «دال» و كمر از «ميم» داد

تا آنجا كه می گويد:

امی گويا به زبان فصيح
از «الف» «آدم» و «ميم» «مسيح»
«الف» راست به عهد و وفا
اول و آخر شده بر «انبيا»

ببينيد «ام» اول آن الف و آخر آن ميم است يعنی دو حرف اول دو كلمه «آدم» و «مسيح» كه با اضافه «ی» می شود. «امی» منسوب به پيامبر، كه اشاره به «آخرالنبيين» و «اول النبيين» به اعتبار «كنت نبيا و آدم بين المأ و الطين» است و اين خود ناشی از دقت و توجه به كلمه «انبيا» است. كلمه ای كه اول و آخر آن «الف» و بين آنها كلمه «نبی» است. همچنان كه توجه خاقانی به فعل «اطعنا»، كه كلمه «طعن» ميان دو «الف» قرار دارد مثل كلمه «انبيا»، كه به هر حال يكی از دو شاعر از ديگری گرفته است و البته خاقانی درباره خود می گويد:

چنان استاده ام پيش و پس «طعن»
كه استاده «الف»های «اطعنا»

خوب حالا نبايد اشتباه بشود كه منظور من از اين مثال ها اين است كه شاعران امروز هم بايد به همين نحو از تك تك كلمات استفاده كنند. نه هرگز. بلكه منظور من اهميت هر كلمه در مناسبات كلی شعر است. كلمه به عنوان مجموعی از حروف و بخشی از يك تركيب و تركيب هم بخشی از يك عبارت شعری. كلمه ای كه در واقع همچون يك شيئی است به اين معنا كه شاعر بايد بتواند حتی پشت و روی آن را ببيند. ابعاد مختلف آن را بشناسد: «آهنگ يك كلمه، معنی يا معانی يك كلمه، بار مثبت يا منفی يك كلمه، شكل يك كلمه و... و. . . و اصولا بداند كه در هر شعر از ميان همه مترادفات يك كلمه، فقط يكی از همه آنها است كه در كنار كلمات ديگر هر سطر، درست و بجا نشسته است. يك مثال بزنم. شما وقتی بخواهيد به «زمان گذشته» اشاره كنيد، می توانيد بگوييد «سال های پيشين» «ايام ماضی»، «عصر باستان»، «عهد عتيق» و. . . و. . . كه قطعا به مناسبت زبان و فضای شعر، حتما يكی از آن همه، مناسب ترين آنهاست. و اين تنها بر اثر ممارست و آشنايی تدريجی با دقايق زبان و زندگی با كلمات تا حد رسيدن به يك تربيت نسبی ذهنی است كه برای شما حاصل می شود. ببينيد كلمات «روسپی»، «بدكاره»، «هرجايی» و مترادفات ديگر آن مثلا دو كلمه ای كه با «ف» و «ج» شروع می شود، همه به يك معنی است، اما جايگاه هريك در كلام ما متفاوت است. شما تقريبا همه اين كلمات را در شعر «شاملو» می بينيد. از «سايه ها روسپيان آرامشند»، تا. . . شما فقط به همين يك سطر توجه كنيد. خواهيد گفت تنها آمدن كلمه «روسپيان» دقيق و بجاست و نه هيچ يك از آن مترادفات. . . »

حقوقی در طول دوران شاعری اش مجموعه ها و دايره های واژگانی متفاوتی را تجربه كرده است. شعرهايی كه در قوالب كلاسيك با كلمات مطنطن و گاه فراموش شده سروده شده اند و شعرهای نيمايی او با سطرهای پيچيده، تا شعرهای سال های اخيرش كه به روانی و سادگی خاصی رسيده اند. سادگی و روانی ای كه شايد هم مديون فضای غنايی شعر او باشد و شايد با توجه به طی اين مسيرهاست كه حقوقی در طول سال ها شعر خودش را هم به نقد كشيده و مباحث تئوريكی را كه در ذهنش داشته به روی شعرهايش پياده كرده. خود او در اين باره می گويد: «زمانی برخورد من با كلمات از سر اقتدار و به اصطلاح سخنورانه بود و البته حالا ديگر اينطور نيست. بله من در ميدان قصيده با كلمات تاخت و تاز می كردم اما وقتی به شعر نيمايی رسيدم وضع به گونه ای ديگر شد. يعنی آن اقتدار در سخنوری جای خود را به اشتياق به تزئين كلام داد. تزئين كلام با اتكا به اوزان عروضی نيمايی و شيفتگی بيش از حد به حركت آهنگين تركيب ها و مصراع ها، كه نمونه موفق آن همان «مرثيه رباب» است و البته با زبان شعری كه شفاف نبود و با فضايی كه اگر نگويم بسته، بايد بگويم مبهم و تاريك كه مخاطب يا خواننده برای راه يافتن در آن احتياج به برق های ذهنی روشنگرانه داشت. البته من خود شعر را پيچيده نمی كردم آن چنان كه مثلا شيوه خاقانی بوده است. بلكه اصولا فضاهای شعر من، خود فی نفسه مبهم و غيرشفاف بودند و احتياج به «كشف» داشتند.


درواقع نويسنده رمان پنماريك، در اينجا گونه ای روان شناسی شخصيتی را بنا می كند كه عناصر آن توسط من راوی، روايت «ديگری» و همچنين گزينش حسی مخاطب تكميل می شوند. هر يك از اين پنج راوی صاحب جهان بينی خاصی در مورد جهان و ديگری هستند. اين جهان بينی متكثر محملی را می سازد كه در عمق آن جامعه اشرافی بريتانيا در پروسه تاريخی بين سال های پايانی قرن نوزده و سال های ابتدايی بعد از جنگ دوم جهانی روايت شده است دومين مورد در اين مبحث توجه نويسنده به نگاه راوی به عنوان قصه گوی خود است اين قصه گوی كاملا كلاسيك باورهای خود را به متن تحميل می كند. به راحتی از انسان ديگر متنفر است و صبغه احساسی گزارش او در هجمه هولناك زمان رنگ می بازد. او می كوشد نامتعارف باشد و عشق او از جنس عشاق اليوت و يا خواهران برونته به نظر برسد ولی در پايان رمان درمی يابيم كه ايشان عين خود زندگی بوده اند و كاركردهای شخص ايشان در كنار كاركردهای زمان فيزيكی پروسه خود رنگ می بازد. آدم های هوواچ آن چنان فرهيخته، يا قديس مآب و همچنين هيولا به نظر نمی رسند، آنها می خواهند كه در دل روايت يا خانواده خود نقش اصلی را به دست بياورند اما محدوديت نگاه ايشان به جهان و شخصی بودن جهان بينی ذكر شده موجب نمی شود كه ما با ابرمردها و يكه تازانی در روايت داستانی برخورد داشته باشيم. ايشان با توجه به ذهنيت تاريخی اثر، نقش های خود را می پذيرند و از تعريف خود روايتگر پرهيز می كنند.

آنها در دل قصه خود به تصويری تبديل می شوند كه هر چه از آن دورتر شويم، بعد زمانی بيشتری پيدا می كند. درواقع آدم های هوواچ در دل متن تبديل به خاطره ای درون متنی نمی شوند بلكه ما آنها را بعد از اتمام روايتشان به صورت متهمانی می بينيم كه نوبت دفاع ايشان از خود تمام شده است و منتظر رای دادگاه هستند! چنين تلقی ای دليل ادامه خوانش ما می شود، من مخاطب می كوشم با حفظ جايگاه خود به عنوان قهرمان اصلی ادبيات به اين آدم ها رنگ و لعاب حسی ببخشم. يا آنها را دوست دارم و يا از آنها نفرت دارم. با توجه به اين نكته كليدی پنماريك به صحنه ای تبديل شده كه انسان انگليسی نيمه اول قرن بيست از روايت زندگی شخصی خود به طرف روايت ذهن داستان پردازش می رود. نكته اينجا است كه تمامی اين آدم ها بين خود به عنوان شخص و وقايع بيرونی به عنوان زندگی فاصله می گذارند و شايد تباهی ايشان در همين بحث آشكار شود. سومين ويژگی را می توان در رويارويی اين دو مولفه دانست: سوزان هوواچ به يك بوميت منحصربه فرد و هميشگی بريتانيايی معتقد است. ساختارهای اين بوميت چنان است كه جهان را بين انگليسی ها و ديگران تقسيم می كند. اين بوميت در جنگ نيز وظيفه خود را می داند و برعكس نگاه انتقادی و متكثر فرانسوی به جنگ به عنوان يك فاجعه نگاه نمی كند.

آدم های آن در برابر ارزش ها تعريف های خود را دارند. «آدرين» به حرامزادگی خود صحه می گذارد و به آن عادت می كند و اين ضدارزش ناخواسته، خواسته های او را از جهان كاهش می دهد و يا «فيليپ» به عنوان اصيل ترين اشرافی متن عاشق زمين و معادن آن است. او از ديگری و برادر ناتنی نفرت دارد. زن انگليسی رمان نيز سايه ای از ملكه ويكتوريا است. زنی كه احساس مادر بودن خود را در گرو قدرتمند بودنش می پندارد. پس ما با فضايی روبه رو هستيم كه به شدت سنتی است وآدم ها از جنس اين سنت چند صد ساله هستند. زيبايی نوشته هوواچ به همين اصل برمی گردد. چنين آدم هايی می خواهند با جبر تاريخ بالای سرشان كه برايشان تكليف مشخص كرده گلاويز شوند. وقتی ايشان از درون خود روايت می كنند ما با انبوهی از ايده ها و خواسته های متعدد روبه رو هستيم، خواسته هايی كه «حق» را به راوی می دهند. اما در حين روايت ديگران از راوی قبلی تصوير احساسی ما از او سلب می شود و درمی يابيم به هر حال با يك انگليسی صاحب چارچوب و شناخته شده روبه رو هستيم. فردی كه در قالب زمان زندگی می كند. به قول ای ام فورستر در جنبه های رمان: «زندگی روزمره در اصل هرچه باشد از دو زندگی تشكيل شده است. زندگی در قالب زمان و زندگی در قالب ارزش ها ـ و رفتار ما نيز مبين تابعيتی است دوگانه. » اين گفته فورستر دقيقا در مورد نوع رئاليسم پنماريك صدق می كند.

روايت های من گو در قالب ارزش های ساخته شده خود صورت گرفته اند و در اين پروسه انسان سوزان هوواچ صاحب عمق می شود. ما می توانيم غرايز او را ببينيم و از زبان او به يك ايدئولوژی درون متنی دست پيدا كنيم. اما اين قالب ارزشی تا وقتی دوام دارد كه راوی بتواند حرف بزند و خود را گزارش كند. با طی شدن زمان روايت او قالب زمانی و يا تاريخی از قالب ارزشی او پيشی می گيرد. در نگاه هوواچ قالب زمانی همان تكرار تاريخی و يا جبر زمانی حاكم بر آدم ها است. چيزی كه آنها از آن می هراسند. چيزی كه عمق ارزشی ايشان را می شكند و آنها را تبديل به انسان هايی مانند بقيه می كند. تاريخ بر آنها حمل شده و نوبت به ديگری می رسد. 2 ـ يك عكس يادگاری: اين آدم ها با اين مشخصات برای ما تعريف می شوند. سيستم روايت از زندگی اشرافيت كهنه بريتانيا تبديل به حكايتی از ذهن، رو به قهقرای انسان ها می رود با اين حال آدم های هوواچ با مرگ خود جنبه ديگری را می آفرينند. نويسنده با استفاده از رنگ آميزی و حس داستان های قرن 18 (شاهكاری مانند تام جونز) حال و هوايی رمانتيك می سازد كه در دل اين رمانتيسم باورهای استعاری و تغزلی جای ويژه ای دارند. همانطور كه گفتم مكان داستانی اثر به مانند اخلاق انگليسی از دنيای پيرامون خود جدا است.

سياست، جنگ و. . . چيزی است كه ربطی به آنها ندارد. كشته شدن در جنگ شايد يك تكليف باستانی باشد بنابراين روحيه متن جوری ساخته می شود كه ما انتظار قصه ای انتقادی را نداريم. رمانتيسم هوواچ در اينجا زاده می شود روايت زندگی از آغاز تا مرگ مولفه های اين رمانتيسم شامل حضور راوی به عنوان مولف. روحيه ای من باور و نگاهی استعاری به واقعه داستانی می شود. آدم های هوواچ در حين زندگی درون متنی خود دچار فراز و نشيب هستند اما وقتی می ميرند رنگ و بوی اسطوره را می دهند. نويسنده آن قدر ايشان را روايت كرده كه با مرگ آنها گويا فضای اثر خالی و خالی تر می شود. در اينجا است كه آن قالب ارزشی دوباره شكل می بندد و حالا با اتمام حضور فيزيكی هر شخصيت ما به ياد ذهن داستان گوی می افتيم. پس در ايدئولوژی متن راوی به عنوان تكه ای از زندگی جمعی اصول خود را در قالب زمان و تكرار تاريخی می آفريند و با خروج راوی در معنای مطلق مرگ ساختار اثر آن را با روحيه رمانتيسم گونه به شكل قالبی ارزشی بازآفرينی می كند. در واقع اين كنش به يك انديشه پراگماتيستی بازمی گردد. از لحاظ متن انسان مساوی با رفتارهای عملی خود است، او در حين اين نوع عمل گرايی كاملا رئاليستی فاعل متن شده و می كوشد خود را قهرمان زندگی و زمان معرفی كند.

او به مانند تام جونز، هنری فيلدينگ يك تيپ خاص نيست. بلكه ملغمه ای از گناه و بخشش است. اين تئوری در رفتارهای او تاثير مستقيم گذاشته و ذهن او را مساوی با عمل او قرار می دهد. او واقعيت ها را می پذيرد و تنها فطرت استقلال طلبش است كه منجر به روايت های بعضا ارزشی و يا عاطفی می شود. وقتی ما با اين نوع پراگماتيسم روبه رو هستيم درمی يابيم كه انسان پنماريك نقش خاصی در زندگی جمعی دارد. نوعی سوسياليسم ساختاری كه علاوه بر قصه، فرم را نيز دچار يكسونگری و يكسان نگری در مقدار و اندازه روايت می نمايد. اين تعبير باعث می شود كه متن ما فردی را نسبت به ديگری برجسته نكند و آن بی تفاوتی ارزشی و پايبندی به قصه گويی را هدف خود قرار دهد. چه در غير اين صورت ما در پنماريك با سيمای فردی در ميان ديگران روبه رو می شويم در حالی كه با تلقی هوواچ مخاطب با نقش هر فرد در ميان ديگران مواجه می شود. مرگ اين انسان عمل گرا و به دور از روحيه انديشمند فرانسوی، اجازه ماندن در خاطره متن را به او می دهد. زيرا اين انسان در دوره زندگی فيزيكی اش در درون متن رفتارهای خود را حفظ كرده است و درصدد عبور از رئاليسم طراحی شده بر نيامده و يا اگر اين قصد را داشته در حد يك رويا بوده است. من نام اين نگاه را سوسياليسم متنی می گذارم كه در عين روايت آدم ها اجازه ظهور «تيپيك» را به ايشان نمی دهد.

اين قضيه عين زندگی اجتماعی انگليس است. تاريخ بريتانيا به روياها و خاطره انسان ارج می نهد اما تخطی از نقش تعيين شده را نمی پذيرد. با اين تعريف همه در يك قاب عكس قرار می گيرند و بعد هم يك خاطره دسته جمعی از خود به جای می گذارند. نكته ديگری كه در رمان پنماريك قابل تامل است بحث گناه است. هوواچ با زيركی از جامعه اش سخن می گويد كه گناه را به عنوان يكی از اجزای طبيعت پذيرفته است. آدم های رمان به خاطر وابستگی روحی و تاريخی به طبيعت و ميراث بومی خود نوعی باور را اشاعه می دهند: باور به خطا از ارزش های انسانی اين پرده دری به خاطر تكرار در دل زمان با وجود منع عقلی باز هم نوعی رفتار به حساب می آيد. گناه برای انسان سوزان هوواچ لزوما به يك نتيجه اخلاقی منتهی می شود اما اين نتيجه اخلاقی به هيچ وجه در معنای عقوبت نيست. گناه در تعريف هوواچ خاطره ای از يك پرده دری عرفی است كه اعم رفتارهای اين انسان را موجب می شود. با ناپديد شدن يك عنصر تكميل كننده اين گناه و نابودی آن خاطره اين انسان می ميرد. شايد اين تعريف زندگی باشد. به هر حال اين ايدئولوژی متنی برخاسته از جامعه ای است كه آن را تاييد می كند اما تحسين نمی نمايد. در پايان اثر درمی يابيم كه كم كم سنت جاری در اثر به خاطر خواسته های زمان جديد كم رنگ تر شده و به صورت ديگری متولد می شود. اين تاريخ است و نمی توان بر آن حكم بد بودن و يا خوب بودن اطلاق كرد. در پايان: اين اثر سترگ را مترجم توانايی چون ابراهيم يونسی ترجمه كرده و ناشر آن انتشارات نگاه است. پنماريك رمانی است كه در مفهوم مطلق قصه گويی تعريف شده است. هجمه ای از آدم ها به علاوه انبوهی از رويدادها يك هارمونی كه همان زندگی روزمره است.


ترجمه نوشين ديانتی: حاشيه جنوبی رود تايمز محل آبرومند و پررونق فرهنگی و مركز ملی منصفانه ای برای به نمايش گذاشتن فيلم، تئاتر و نقاشی است. برای مبارزه، نقطه غريبی به نظر می رسد. اما اين هفته زمان شليك توپ اعلام جنگ است، زيرا ميليونر حرفه تبليغات و كلكسيونر آثار هنری چارلز ساتچی نمايشگاه جديد و دور از انتظار خود را افتتاح می كند: يك مسير پياده روی كنار رودخانه كه از آرشيوش، تيت مدرن، آغاز می شود، جايی كه در سال 2000 با استقبال عظيم مردم افتتاح شد. ساتچی يكی از معروف ترين شخصيت های هنر جهان است كه ثروتش را در راه ساختن يك نسل هنر انگلستان صرف كرده است. او از آثاری كه حركات بزرگ و برخوردساز به وجود می آورند، حمايت می كند. آثاری مانند غيرممكن بودن فيزيكی مرگ در ذهن يك آدم زنده (يك كوسه ماهی خشك شده كامل) اثر دامين هيرست، «تخت من» اثر نامرتب تريسی امين و حوضچه روغن ماشين به اندازه يك اتاق «50: 20» اثر ريچارد ويلسن. همه اينها در نمايشگاه جديد او در كانتی هال و در طول رودخانه از سمت وست مينستر ديده می شوند.

نيكلاس سروتا، مدير تيت (كه آنجا را تا اوايل همين ماه اداره می كرد) و ساتچی، مدتی طولانی به غول های جهان هنر مدرن بريتانيا شهرت داشتند. دارايی های ساتچی به منزله شكاف هايی در سفره رنگين تيت مدرن از هنر بريتانيا هستند. به عنوان مثال، ساتچی بيشتر آثار هيرست و توليدات پر از خون و خونريزی جيك و دنيوس چاپمن را خريداری كرده است. «سروتا» پس از انتشار اعلاميه كوتاهی كه ورود ساتچی را به كناره جنوبی خوشامد می گفت و حتی بعد از قبول دعوت به ميهمانی افتتاحيه، جايی كه می توانست با جيد جاگر، ديويد بويی، جيمی چو، چلسی كلينتون و ديگر هنرمندان سرشناس ـ و البته نه خود ساتچی ـ معاشرت كند؛ در مورد نمايشگاه جديد هيچ گونه اظهارنظری نكرد. شايد او می خواست به اين ترتيب از منتقدين دوری كند. فيليپ داد، مدير موسسه هنرهای معاصر اخيرا گفته است كه نمايشگاه ساتچی «وقف گذشته نزديك شده بود» و «رويداد واقعی سال های دهه 90» هنرمندان جوان بريتانيا (اصطلاح جديدی كه ساتچی ساخته است) بودند. برايان سيول منتقد هنری لندن، نمايشگاه جديد را به عنوان همه هنر «بسيار پيچيده و گيج كننده» می يابد اما عقيده دارد تيت مدرن بدون نمايشگاه كناره جديد ساتچی نمی تواند سرپا بماند. «هميشه فكر كردم كه ساتچی كاری را كرده است كه سروتا بايد انجام می داد » ـ نمايش آثار هنری كه نماينده اواخر قرن بيستم باشند.

ساتچی روزی قصد داشت كه مجموعه اش را واگذار كند، اما اكنون «خودش از آنها دور افتاده است. او درك می كند كه صاحب نظری اش هيجان انگيزتر» از تيت مدرن است. مدير گالری ساتچی، نيجل هارست می گويد تيت مدرن قرن گذشته را به نمايش می گذارد، در حالی كه نمايشگاه جديد روی سال های آخر قرن بيستم متمركز شده است. «اين، خيلی نزديك تر به هنر زمان است. » ساتچی بعضی از آثار را به ملت هديه كرده است كه شامل هدايايی به مجموعه انجمن هنرها و بخش سلامت ملی بيمارستان هاست. او به اعطای بورسيه های تحصيلی به مدارس هنر ادامه خواهد داد و آثار هنرمندان جوان مورد حمايتش را در اتاق بويلر كانتی هال به نمايش خواهد گذاشت؛ اتاقی كه قبلا انبار بوده است. به نظر می رسد اگر چه او گاهی آثار ناخواسته را جدا و خارج می كند، باز هم مجموعه اش را از حركت هايی پر می كند كه هيچ وقت برای نمايش به جايی فرستاده نمی شوند، مانند رئاليسم نروتيك نو.

كانتی هال در حال حاضر محل دو هتل است، آكواريوم لندن و ديل يونيورس ـ موزه ای كه به سوررئاليست های بزرگ اسپانيايی تبار اختصاص دارد ـ اما فضای 3700 متر مربعی كه در اجاره گالری ساتچی است، از سال 1988 خالی و بلااستفاده مانده است. ساختمان كه در سال 1907 به سبك كلاسيك مبالغه آميزی طراحی شده است، با ستون ها و قاب های داخلی چوبی، بسيار پرابهت به نظر می آيد. هنگامی كه گالری به مكان جديد انتقال يافت، می بايست گرد و غبار 17 ساله و همچنين لاشه های 50 كبوتر مرده در چلچراغ تميز می شدند. نمايشگاه افتتاحيه، مروری بر آثار هيرست است. بيشتر بازديد كنندگان از در جلويی و از ميان راهرويی از سنگ مرمر سفيد وارد خواهند شد. ورودی پشتی به سرسرای بزرگی وارد می شود كه آثار هنرمند هايپررئاليست، دوآن هانسون را در خود جای داده است. (مزاحم آن جهانگرد خسته نشويد كه نزديك چمدانش از ضعف بر روی زمين افتاده است ـ او يكی از آثار هنری است). اتومبيل مينی خال خالی اثر هيرست رو به پايين پله ها خنده سر داده است؛ انگار كه در صحنه ای از «شغل ايتاليايی» است.

پلكان ما را به طرف بريده های گاوهای هيرست راهنمايی می كند. اثر «پذيرش ذات وجودی هر چيز، مايه تسلی است» بالای «فرشته لندن» اثر ران موئك قرار گرفته است. راهرويی كه از آن دورنمايی به كوسه ماهی وجود دارد، به اتاق كنفرانس مدوری با سقفی بلند ختم می شود كه اينك از تمثال های ساتچی پر شده است. دفتر كارهايی كه زمانی در اختيار بوروكرات ها بوده است ـ هر يك با شومينه مرمرين منحصر به فرد و مخصوص به خود ـ حالا در برگيرنده آثار تك مانند زيرسيگاری (پر) غول پيكر هيرست هستند. اين، تنها اثری نيست كه صحنه را مورد حمله قرار می دهد: جو مسموم اثر ويلسون، 50: ،20 همه جا پخش شده است. اين اثر حقيقتا ترسناك است: سطح روغنی آن قدر منعكس كننده است كه وقتی رو به «پايين» به سقف و آسمان نگاه می كنيد، نامريی می شود.هارست مطمئن است كه صحنه هنر بريتانيا «هنوز پشتوانه دارد. » او می گويد: «ما هنر معاصر آمريكا و نيز آثار بين المللی را هم جمع آوری می كنيم. ايده اوليه جمع آوری كارهای مورد علاقه مخاطبين در سطح انگلستان بود. اينك به دليل مجاورت ما با [محل ستارگان اروپايي] مخاطبين خيلی وسيع تر خواهند بود. ما می خواهيم مردم بيشتر به ديدن East Enders عادت كنند تا اينكه به نمايشگاه ها بروند. » اين مجموعه به حتم بسيار جالب است، محل از اين بهتر نمی توانست باشد، هفت روز هفته و حتی آخر هفته ها تا ساعت 10 شب باز است. هيچ تعجبی ندارد كه دوستداران هنر و طرفداران سريال های آبكی تلويزيون به آن جا سرازير شوند. حالا تنها يك سوال باقی مانده است: تيت مدرن در مقابل چه خواهد كرد؟

تايم 21 آوريل 2003


ليلا نصيری ها: جنبش «بيت» در دهه پنجاه ميلادی با درهم شكستن همه قواعدی كه به نظر می رسيد قيودی را برای انسانيت، زيستن و مردن و فهميدن فراهم كرده اند چنان آنارشيسمی را در جهان ادبيات بنيان نهاد كه تارعنكبوت های قيود سنتی را تا ساليان دراز از چهره ها پاك كرد. ويليام. اس. باروز، الن گينزبرگ و جان كرواك راهی را پيمودند كه برعكس آن ضرب المثل معروف شد، ره يك شبه را صدساله پيمودند.در نظر اول، آنارشيسم اين جنبش ناسازگار با همه چيز اين دنيای لاكردار ممكن است ذوق هر بيننده و شنونده ای را كور كند، اما عمق اين آنارشيسم آن جا آشكار می شود كه در اوج اتفاقاتی از نوع مك كارتيسم، سقوط بمب اتمی بر فراز هيروشيما و مشابه آن نسلی عرض اندام می كند كه همه چيز تلخ اين جهان و جهان آمريكايی را به تمسخر می گيرد و لگدی حواله همه آنهايی می كند كه با ترفند سياست و فرهنگ همه را به سراب زندگی دل خوش كرده اند. فريادی كه آن روزها اين جنبش سر داد گوش بسياری از كسانی را كه زير علم قشنگ ترين و انسانی ترين مسائل دنيا مشغول چپاول عاطفه و عطوفت و انسانيت آدم ها بودند كر كرد. نهضت «بيت» به همه منافذی رخنه كرد كه سال ها بود دولت آمريكا آنها را با حربه های مختلف انسانی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی پر كرده بود. آنها ماداگاسكار1 زندگی آدم ها يا حداقل ماداگاسكار يك عده علاقه مند به فرهنگ و ادبيات را تبديل به مكانی كردند كه ديگر در طالع شان رنگ نحوست نداشت.

حالا، بعد از گذشت پنجاه سال، درست است كه هنوز نسل «بيت» زنده است، درست است كه سنت شكنی عمری به درازای تاريخ دارد، درست است كه تا هر زمان كه سنت زنده است سنت شكنی نيز نقش ماداگاسكار سنت را بازی می كند، اما ما ـ يعنی همين نسل به قول معروف جديد ـ آرمان هايی دارد كه در ماداگاسكاری كه در آن دست و پا می زنيم به دنبال طليعه رفع نحوست آن است. ما ـ يعنی همين نسل جديد ـ به دنبال آن هستيم كه ظرفيت های هر جنبشی را، با همه آنچه در دسترس مان است، بكاويم و به ريشه هايی برسيم كه اين جنبش ها را از حركت های بی توش و توان ما متمايز می كند. آنچه ما به دنبال اش هستيم همان چيزهايی است كه ما را متهم به رخوت، بی بنيادی، سستی، كم سوادی و كم دانشی كرده است. آنچه مهم است اين است: ما نبش قبر نمی كنيم، احيا می كنيم.

پی نوشت:

1. اشاره به ماجرای زندگی شخصيت لنی در رمان «خداحافظ گری كوپر» نوشته رومن گاری، ترجمه سروش حبيبی، نشر نيلوفر كه سرنوشت بدترين موقعيت زندگی اش را در ماداگاسكار رقم زده بود.


خاطرات پس از مرگ كوباس

عبدالله كوثری مترجم فعال اين روزها رمان جديدی را ترجمه و آماده چاپ كرده است. «خاطرات پس از مرگ كوباس» نوشته نويسنده سترگ برزيلی «ماشادو دآسيس» اين نويسنده كه در سال 1836 به دنيا آمده و در سال 1908 از دنيا رفته است جزو نويسندگان تاثيرگذار و جريان ساز آمريكای لاتين محسوب می شود. اعتبار او در ادبيات اين منطقه به نحوی است كه سوزان سانتاگ او را بزرگ ترين نويسنده آمريكای لاتين می داند. رمان داستان زندگی انسانی است كه با زبان طنز خاطراتش را پس از مردن روايت می كند. از اين نظر كتاب با تريسترام شندی مقايسه می شود. به هر حال ترجمه اين كتاب می تواند اتفاق خوشايندی برای علاقه مندان به ادبيات آمريكای لاتين باشد. اين كتاب را نشر مرواريد منتشر می كند به غير از اين كتاب جديد، كوثری كتاب فوئنتس يعنی خودم با ديگران را با افزودن مقالاتی جديد تحت عنوان «از چشم فوئنتس» آماده چاپ دارد. طرح نو ناشر اين كتاب است.

مندنی پور و يازده سپتامبر

شهريار مندنی پور نويسنده مطرح دهه 70 بعد از يك پروسه نسبتا طولانی كتاب های تازه ای را منتشر می كند. مندنی پور نويسنده ای است كه جريان های روز اجتماعی و سياسی در داستان های او بازتاب های محسوسی دارند. بر همين اساس «آبی ماورای بحار» كه مجموعه داستان جديد او است از يازده داستان درباره مسائل روز 11 سپتامبر تشكيل شده است. داستان ها لزوما در نيويورك نمی گذرد و بيشتر خود اتفاق به عنوان محور داستان مورد توجه قرار گرفته است. اين كتاب را نشر «مركز» منتشر خواهد كرد. او به غير از اين مجموعه رمانی به نام «هزار و يكسال» را برای نوجوانان به چاپ خواهد رساند. عناصر و شگردهای داستان نيز كتابی ديگر است كه حاصل تجربه های مندنی پور در كلاس های داستان نويسی او است. هر دو كتاب را نشر ققنوس منتشر خواهد كرد. از مندنی پور تا به حال آثاری مانند موميا و عسل، ماه نيمروز، سايه های غار و. . . را خوانده ايم. مجموعه جديد او بعد از اين دوره سكوت می تواند مورد توجه منتقدان و خوانندگان ادبيات داستانی ايران قرار بگيرد.

بازهم شرلوك هلمز

مژده دقيقی مترجم و روزنامه نگار، آخرين قسمت از مجموعه داستان های شرلوك هلمز را آماده چاپ دارد. او كه قبل از اين چهار كتاب از اين مجموعه داستان ها را منتشر كرده بود «درنده باسكرويل» را منتشر خواهد كرد. جعبه مقوايی، نشانه چهار، دره وحشت و اتود در قرمز لاكی آثاری هستند كه او از سر آرتوركانن دويل ترجمه كرده است. ناشر اين آثار نشر هرمس است كه اين مجموعه را تحت عنوان كتاب های كارآگاه به چاپ رسانده است. درنده باسكرويل يكی از جذاب ترين و در عين حال خشن ترين نوشته های كانن دويل است. اين كتاب به زودی منتشر خواهد شد.

فرهنگ هدايت

انتشارات فرهنگ معاصر در راستای چاپ فرهنگ های خود و در زيرمجموعه پژوهشگران معاصر ايران مجلد ششم يعنی «صادق هدايت» را منتشر می كند. اين مجموعه قابل توجه كه تاكنون پنج جلد آن منتشر شده است اثر «هوشنگ اتحاد» محقق جدی ايران است. مجلات قبلی اين دوره به افرادی مانند محمد قزوينی، علی اكبر دهخدا، ذبيح بهروز، سيد حسن تقی زاده، احمد بهمنيار و. . . اختصاص داشته است اما جلد ششم مختص صادق هدايت است. اين كتاب در مرحله صدور مجوز قرار دارد.

وصيت نامه فرانسوی

آندره مكين نويسنده روسی الاصل فرانسوی را به تازگی شناخته ايم. اين نويسنده معاصر با حفظ ميراث ترس و خشونت ديكتاتوری سال های كمونيسم داستان های خود را بر پايه نوعی از هم گسيختگی و فروريزی وجود انسان می نويسد. مكين از آن دسته نويسندگانی است كه داستان هايش را می توان تاثيرگذار ناميد. مشهورترين اثر او يعنی «وصيتنامه فرانسوی» را دكتر ساسان تبسمی ترجمه می كند. اين كتاب كه پيچيدگی های خاص خود را هم دارد مراحل ميانی ترجمه را طی می كند. تبسمی قبل از اين با ترجمه «موسيقی يك زندگی» از همين نويسنده معرفی و انتشار آثار او را آغاز كرده بود. او در ضمن مترجم برخی از آثار كريستين بوبن نيز است كه آخرين آن ها يعنی «فروغ هستی» در نمايشگاه كتاب امسال توسط نشر باغ نو منتشر شد. ترجمه «وصيتنامه فرانسوی» در آينده نزديك به پايان خواهد رسيد.

بررسی داستان امروز ايران

ادبيات داستانی معاصر ايران با حضور منتقدان و نويسندگان از سوی انتشارات روشنگران و دفتر مطالعات زنان روز شنبه در سالن آمفی تئاتر نمايشگاه بين المللی ساعت 3 الی 5 بعدازظهر برگزار می شود. در اين مراسم به روند ادبيات داستانی در سال های اخير پرداخته می شود. در اين مراسم طيف های مختلفی از نويسندگان حضور دارند. احتمالا اميرحسن چهل تن، محمود دولت آبادی در اين مراسم حضور خواهند داشت.

به طرف شرق

به طرف شرق: سبك شناسی، مجموعه آثار و عقايد عليرضا مشايخی / به كوشش: گلناز گل صباحی / ناشر: تلخون

كتاب به طرف شرق، شرحی است مختصر در معرفی سبك شناسی و آثار عليرضا مشايخی آهنگساز نوگرای معاصر. معرفی و بررسی جريان های نوگرای موسيقی معاصر، چندان مورد توجه نويسندگان و ناشران قرار نگرفته است و شايد اين خود يكی از دلايل اصلی شكاف عميقی باشد كه در سال های اخير ميان آهنگسازان نوگرا و مخاطبين ايرانی به وجود آمده است. از آنجا كه از عليرضا مشايخی در چندسال اخير چند كاست و سی دی روانه بازار شده است و كنسرت های نسبتا متعددی نيز از او اجرا شده كتاب به طرف شرق (كه برگرفته از نام يكی از آثار مشايخی است) می تواند در شناخت موسيقی مشايخی در فضای عوام زده موسيقی امروز موثر باشد. فصل نخست كتاب شرحی است بر سبك شناسی آثار مشايخی. در اين فصل موسيقی ملهم از موسيقی ايرانی، مايه های غيرايرانی در موسيقی مشايخی و به خصوص مفهوم كليدی Met-X در دستگاه هنری و موسيقايی او مورد بحث قرار گرفته است. فصل دوم معرفی آثار مشايخی است كه منبع مناسبی برای مخاطب ايرانی است تا طيف گسترده فعاليت های مشايخی در دوران حرفه ای اش را مورد ارزيابی قرار دهد. فصل پايانی نيز مفاهيم كليدی در دنيای هنری مشايخی به شكلی موجز و فشرده بررسی شده است.

«فرهت» و سمفونی «امام رضا(ع)»

محمد تاجيك: شاهين فرهت آهنگساز و استاد دانشگاه در حال نگارش سمفونی درباره زندگی حضرت امام رضا(ع) امام هشتم شيعيان جهان است. فرهت در گفت وگو با خبرنگار ما گفت: از سال ها پيش و حتی زمانی كه در سوئد بودم فكر ساخت يك سمفونی درباره زندگی امام رضا در ذهن من وجود داشت و هم اكنون تم های اصلی آن را نيز آماده كرده ام و سعی دارم در اين اثر از نوحه های قديمی نيز استفاده كنم. به گفته اين استاد دانشگاه: بعضی از نوحه های قديمی، تم های قوی و درخشانی دارند كه در ساخت اين اثر از آن ها بهره می برم. وی در عين حال گفت: ای كاش از طرف مركز موسيقی و وزارت ارشاد مستقيما به من سفارش داده می شد تا با شوق و ذوق بيشتری كار را تمام می كردم. شاهين فرهت در ادامه گفت: هم اكنون در حال مطالعه زندگی امام رضا(ع) هستم تا نسبت به زندگی ايشان شناخت كاملی پيدا كنم. وی تاكيد كرد: كاری كه آقای شريفيان درباره واقعه عظيم عاشورا نوشته اند بسيار جالب و درخور توجه است و حيف است كه موسيقی مذهبی ما صرفا به تعزيه ختم شود. شاهين فرهت گفت: تمامی آهنگسازان بزرگ دنيا درباره مذهب مسيحيت آثار قابل توجهی ساخته اند و چرا ما نبايد در زمينه مذهب خودمان آثار بزرگی را به وجود آوريم. وی در ادامه گفت وگوی خود با خبرنگار ما درباره اجرای سمفونی دماوند از ديگر آثار خود گفت: اين سمفونی كه مدت ها از ساخت آن می گذرد قرار است در مهرماه توسط آقای ايرج صهبايی اجرا شود. وی افزود: البته پيش از اين قرار بود كه اين اثر توسط فريدون ناصری اجرا شود كه به علت گرفتاری، ايشان نتوانستند. ايرج صهبايی نيز در گفت وگويی با خبرنگار ما از اجرای اين سمفونی در فصل پاييز خبر داد كه به گفته شاهين فرهت اين اثر بر پايه ملودی ای زنگ قديمی و مقدمه ای فانتزی ساخته شده كه قرار است توسط چكناواريان اجرا شود. همچنين اثر موسيقايی «تهران شهر من» از شاهين فرهت هم اكنون در بازار عرضه می گردد كه به گفته اين استاد دانشگاه استقبال خوبی از آن صورت گرفته است.

اجرا پس از شصت سال

در جلسه مطبوعاتی كنسرت ليلی و مجنون، لوريس چكناواريان در پاسخ به سوال خبرنگاری كه پرسيد: در حالی كه كپی رايت قطعات اين سمفونی كه متعلق به آهنگسازان جهان است رعايت نشده چگونه می خواهيد آن را در كشورهای ديگر اجرا كنيد جواب داد: تمامی اين آهنگ ها متعلق به شصت سال پيش است و احتياج به رعايت كپی رايت نيست!

شريف خدايی: ما هم هستيم

مجيد شريف خدايی رئيس مركز هنرهای نمايشی كه به مناسبت روز جهانی تئاتر با روزنامه ايران گفت وگو كرده با اشاره به اجرای طرح خريد آثار هنری تاكيد كرده است: ما مدعی هستيم كه طرح خريد آثار هنری شامل تئاتر هم می شود. بنابراين سازمان ها می توانند با خريد اجرای نمايش! به خصوصی سازی تئاتر كمك كنند. اين در حالی است كه طرح خريد آثار هنری كه تنها شامل آثار تجسمی می شود خود در اجرا با مشكلات بسياری روبه رو است و در زمينه چگونگی خريد آثار ابهامات فراوانی وجود دارد و معلوم نيست چگونه مركز هنرهای نمايشی در اين زمينه ادعای سهم خواهی می كند.

«بتهوون» در مصر

خانه اپرای مصر در دوره دوم جشن موسيقی بتهوون قطعات مختلفی از اين آهنگساز مشهور آلمانی را به مديريت چهار رهبر اركستر به علاقه مندان تقديم می كند. به گزارش شبكه خبری الجزيره، اين دوره از جشن موسيقی بتهوون كه يك ماه به طول می كشد، چهار رهبر اركستر از كشورهای مصر، ژاپن، آكوادور و ايتاليا به اجرای مهم ترين قطعات بتهوون خواهند پرداخت. اين جشن موسيقايی از چهاردهم ارديبهشت آغاز به كار كرده است.

امروز پيانو

اميرعلی جوادی پيانيست 27 ساله قطعاتی را به صورت رسيتال اجرا می كند. او كه از سال 65 شاگرد امانوئل مليك اصلانيان بوده است روز جمعه 19 ارديبهشت در فرهنگسرای نياوران كنسرت خود را اجرا می كند. قطعاتی از شوپن، دبوسی، برامس، بتهوون، شوبرت و. . . از جمله آثاری هستند كه او خواهد نواخت. كنسرت رسيتال اميرجوادی از ساعت 11 الی 13 برگزار خواهد شد.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو