|

محمدرضا شاهرخی نژاد: اگر قرار باشد از ميان نقاشان بنام ايران كسانی انتخاب شوند، بی شك «منوچهر معتبر» يكی از معتبرترين آن هاست. زمان مصاحبه به دقت به سوالات گوش می كرد و از اين كه بگويد «نمی دانم» ابايی نداشت. در خلال مصاحبه سكوت اختيار می كرد و به فكر فرو می رفت. اميدوارم دوباره زمانی بشود كه بتوانم با او صحبت كنم. صحبت كردن با انسانی كه تنهايی اش را با آينه تقسيم می كند، كمی عجيب است.
• • •
• تا چه زمانی قالب و ساختار رويی آثار شما به همين منوال خواهد بود؟
تا زمانی كه قالب جديدی شكل بگيرد و شكل گرفتن اين قالب جديد در اختيار من نيست، خودش به وجود می آيد...
• اما مسئله ای كه به وجود می آيد تكرار است. يعنی كسی كه كارهای شما را دنبال می كند می داند كه اين بار هم بايد منتظر همان ساختار كاری باشد. باز هم صندلی با همان فضاهای رنگی. آيا اين ويژگی محسوب می شود؟
من نمی دانم كه ويژگی هست يا نه. ولی من اين كارها را برای خودم انجام می دهم نه مخاطب. اگر هم مخاطبی پيدا كردم كه چه بهتر. ولی تحول در كار دست من نيست. خودش بايد شكل بگيرد.
• برای خودتان تكراری نيست؟
من به دنبال چيز تازه ای می گردم. حركت اين پروسه به قدری كند است كه برای كسی كه حرفه ای نيست، قابل درك نيست. پرتره هايی كه الان كار می كنم با گذشته خيلی متفاوت هستند.
• نمی خواهم از واژه ای استفاده كنم كه بعدا خودم نتوانم آن را تعريف كنم! ولی حركت به سمت كمال در كارها مشخص است، در اين بحثی نيست. ولی تكرار ساختار باعث سردرگمی بيننده می شود.
من فكر می كنم زمان پختن سمنو حدود 24 ساعت است و دائما آن را هم می زنند تا قهوه ای شود. بنابراين مدت زمان معينی دارد. نمی شود كه رنگ قهوه ای درون اش بريزند. بايد خودش رنگ عوض كند. اين كار هم همين طور است. شما به كارهای «موراندی» يا «هنری مور» نگاه كنيد. هنری مور تا آخر عمرش روی چند تا فيگور بيشتر كار نكرد؛پس يعنی تكرار. اين تكرار آن قدر بايد تكرار شود تا كشفی صورت بگيرد و نهايتا انسان به آن جوهر برسد.
• به نظر شما اين «جوهر» چيست؟
من نمی دانم و فكر هم نمی كنم كه هيچ هنرمندی بداند. ولی در هنگام كار و كاوش كردن اگر نشانی از آن ببينم، متوجه می شوم.
• مابين صحبتتان گفتيد كه به مخاطب فكر نمی كنيد، اگر مخاطبی پيدا كنيد خوشحال می شويد. . .
شكی نيست. من زمان كار كردن به هيچ چيز فكر نمی كنم، فقط به كشفم فكر می كنم.
• پس برای چی نمايشگاه می گذاريد؟
برای اين كه آن ها را از جلوی پايم بردارم. مضاف بر اين كه خوشحال می شوم از نظرات ديگران مطلع شوم. مثل الان كه دارم با شما صحبت می كنم، متوجه می شوم كه تا چه اندازه درست كار كرده ام و چقدر راه را اشتباه رفته ام. خودم را محك می زنم. اما در هر صورت اين كار جزء ضروريات زندگی ام است، درست مانند غذاخوردن.
• نشان دادن عكس العمل در مقابل اجتماع. . .
اين عكس العمل من نقاش است. كندوكاوی است كه من انجام می دهم و براساس كارها، تجربه ها، ديده ها و مطالعاتم نشات می گيرد. من با متر خودم، اطرافم را می سنجم. . .
• بنابراين نسبی است.
من سعی كردم در كارهايم يك تركيب استثنايی به وجود آورم.
• برای من تناقضی وجود دارد. شما می گوييد برای مخاطب كار نمی كنيد ولی هنرمندی هستيد كه دستمايه اصلی كارهايتان اجتماع است. آيا هنر اجتماعی به مخاطب وابسته هست يا نه؟
شكی نيست. من كار می كنم برای چه كسی؟ دلم می خواهد كه مردم حرف مرا بفهمند.
• بنابراين شما با نخبگان هنر طرف نيستيد.
نبايد باشم ولی می بينم متاسفانه فقط آن ها می فهمند. ما هر چه عميق تر بشويم، تنهاتر می شويم. من كمتر كسی را ديدم كه مثل شما بخواهد چيزی بفهمد. من فكر می كنم شما خودتان می خواهيد چيزی بفهميد تا چيزی بنويسيد. من هم به حرف های شما فكر می كنم تا چيزی بفهمم. ولی زمان كار كردن به اين مسايل فكر نمی كنم.
• آقای معتبر شما در مصاحبه ای گفته بوديد كه هنر بايد مستقل باشد. مستقل از فلسفه، سياست و اجتماع اش. من اين «جدا بودن» را متوجه نشدم. چون كار خودتان از اين قضيه جدا نيست.
بيننده بايد متوجه نظرات من بشود ولی نبايد در كارم شعار بدهم، چون شعار دادن كار من نيست. فلسفه هم خيلی از هنر جلوتر است. به نظر من نبايد اين دو را با هم مخلوط كرد. اگر اين كار صورت گيرد نهايتا كانسپچوال آرت شكل می گيرد. كارهای رامبراند هم سياسی است هم اجتماعی و هم آرتيستيك.
• جنبه های روان شناختی اش را كه نمی شود انكار كرد.
درست است. در آن شكی نيست.
• به نظر شما اثر هنری مهم است يا هنرمند؟
من بايد پشت اثرم باشم. زمانی كه كار من را نگاه می كنيد بايد وجود من را احساس كنيد.
• شما می گوييد اول هنرمند، بعد اثر هنری و در آخر مخاطب؟
من می گويم اول اجتماع، بعد يك شيوه بيان متناسب با آن به اضافه خودم.
• پس نهايتا اين تفكر است كه بر اثر هنری فائق می آيد؟
ببينيد، اثر است كه از شما دعوت می كند كه آن را ببينيد. بعد يك چيزی مخاطب را قلقلك می دهد كه مثلا اين آدم در شرايط بدی اين اثر را به وجود آورده يا اين آدم به شرايط موجود در جامعه اش اعتراض دارد. معتقد است كه فضای ما خاكستری است.
• تا اينجا بيشتر در مورد تفكر در كارهای شما صحبت كرديم. كمی هم در مورد تكنيك حرف بزنيم. نمی خواهم وارد تعريف های كليشه ای بشوم ولی می خواهم بدانم شما تفاوتی مابين طراحی و نقاشی می دانيد. طراحی و نقاشی حال حاضر نه در قرن 15 ميلادی و بعد اين كه چرا فضای كارهای شما هميشه تخت است؟
من خيلی به اين مسايل فكر نكرده ام. زغال و كنته را برای اين دوست دارم كه فكر می كنم به فيزيك من نزديك تر هستند. سعی می كنم جنس موادی كه به كار می برم با همديگر هماهنگ باشد.
• به كار بردن رنگ ها برای شما تعريفی دارد؟ مثلا شما رنگ سبز را برای پس زمينه كار انتخاب كرديد در حالی كه در پيش زمينه كار، انسان هايی منزجر در حال حركت هستند با اين كه به ظاهر ساكن می رسند. آيا اين تناقض عمدی بوده است؟
در آن لحظه ضرورت اش برايم پيش آمد و فكر كردم اگر اين رنگ را به كار ببرم، كارم تمام می شود.
• اين مسئله چقدر با مبانی تئوريك رنگ همخوانی دارد؟
حالا كه فكر می كنم، زياد از رنگ سبز خوشم نمی آيد، از رنگ آبی هم استفاده نمی كنم چون فكر می كنم كارم بازاری می شود و نزديك طبيعت می شود. خودم از خاكستری ها و قهوه ای لذت می برم.
• يعنی شما به يك مبانی رنگی مجرد رسيده ايد؟
فكر می كنم اين گونه است. يعنی غيبت بعضی از رنگ ها را احساس می كنم.
• آيا شما به اين دليل به پرتره خودتان اهميت می دهيد كه نشانی از هنرمند است و دليلی برای وجود اثبات هنرمند؟
نمی دانم. شايد تنهايی است. گاهی اوقات كه جلوی آينه می نشينم فكر می كنم كه بايد اين لحظه را ثبت كنم. من هميشه در چهره خودم دنبال چيزی می گردم. ثبت احساسات در آن لحظه برايم اهميت دارد. حالا نمی دانم چقدر موفق بوده ام.
• اگر من به شما بگويم كه به احساسات معتقد نيستم، چون شما نمی توانيد احساستان را برای من تعريف كنيد، چه خواهيد گفت؟
من نمی دانم. داشتم به حرف های شما درباره پرتره فكر می كردم. رامبراند هم تعداد بی شماری پرتره خودش را كار كرده است. به نظر من به دنبال چيزی است فرای دانسته ها و معلوماتش. شايد همان «آنی» باشد كه در آن حضور داشته است. شايد تنهايی باشد من از هر چه كه بر می گردم باز هم به خودم می رسم. زمانی كه كار بر روی ديوار گالری اثر بود، نگاهشان می كردم و از خودم می پرسيدم كه چه حالتی داشتم كه اين كارها را كشيده ام. من در شرايط معمولی به كارها نگاه می كردم و ديگر آن حالت را نداشتم.
• من فكر می كنم شما به نوعی دغدغه «من درونی» و «من بيرونی» داريد.
شايد، نمی دانم.
• اين بحث احساسات در نقاشی باعث لطماتی خواهد بود...
احساسات با احساساتی گری متفاوت است. پشت احساسات تعمق هم وجود دارد.
• يعنی نهايتا اين تعقل است كه از احساسات نتيجه ای منطقی می گيرد.
دقيقا همين طور است.
• اين احساسات گرا بودن لطمه به نقاشی معاصر ايران نزده است؟
همه نقاشان جوان الان اين گونه كار می كنند. معلم می گويد هر چه دوست داری و احساس می كنی انجام بده و اين مزخرف ترين جمله ای است كه من می شنوم.
• شما خودتان گفتيد كه يك «آن» احساسی به من دست می دهد. شما چطور كارتان هم برپايه احساسات است و هم نيست؟
من فكر می كنم احساسات با عاطفه فرق می كند. من هنگام كار هم عاطفه خودم و هم عاطفه طرف مقابلم را كه شايد مخاطب باشد، در نظر می گيرم. مثلا كار رامبراند احساساتی نيست ولی احساس درون اش نهفته است.
• حالا كه بحث به اينجا كشيد، شما چه تحليلی از نقاشی معاصر ايران داريد؟
ما 4 دهه تجربه نقاشی داريم يعنی هنر فلسفی امروز دنيا. در حالی كه ما 500 سال از اروپا عقب هستيم. اين در حالی است كه نقاش امروز ما بدون شناخت رامبراند، ولاسكوئز و. . . می خواهد نقاشی كند و می گويد كه زمان اين افراد گذشته است. اين هم از آن حرف های مزخرفی است كه يك جامعه هنری، مثل جامعه هنری ما، می زند. در حالی كه شايد زمان اش برای آن ها گذشته باشد نه برای ما. ما حتی قادر نيستيم يك سانتيمتر مربع كار رامبراند را كپی كنيم. كانسپچوال آرت متعلق به آن ها است نه ما. ما فقط ادا در می آوريم. من به اين جمله خيلی اهميت می دهم «توچی می گی؟ » تعدادی از نقاشان می خواستند خارج از كشور نمايشگاه برگزار كنند. مسئول گالری بعد از ديدن كارهايشان گفت كه اين ها كارهای ما است! كارهای خودتان را بياوريد. آنها خيلی خوب می فهمند.
• آيا نقاشی ما سنت را پشت سر گذاشته است؟
نه نقاشی ما مدرن نيست. مدرن مان كرده اند! زمانی كه جليل ضياءپور برگشت، ناگهان كوبيسم شروع شد. يك دانشجوی نقاشی از كارهای آخر پيكاسو كپی می كند. واقعا جالب است. ما مدرن نيستيم. اگر ما مدرن نيستيم پس اين كارهايی كه روی ديوار نگارخانه ها نصب می شود، چيست؟ اين ها كارهای مد روز است.
• شما در دوره ای فعاليت كرديد كه جنبشی مانند سقاخانه شروع شد و ادامه يافت. گرچه در حال حاضر خيلی ها، منجمله پيشروان آن جنبش هم، حرف های گذشته را تكرار و تكرار می كنند. آيا اين جنبش اگر به معضل و آفت تكرار دچار نمی شد ـ می توانست روند ديگری را بنيان گذارد؟
من به آن هم اعتقادی ندارم. چون يك نگاه توريستی درون اش نهفته است. نگاهی كه اروپايی ها به فرهنگ ما می كنند، در نهايت به يك كار دكوراتيو منجر شد كه درون اش چيزی نيست.
• فاصله ميان اين 4 دهه نقاشی و 500 سال عقب ماندگی پر می شود؟
اگر از طراحی آكادميك شروع شود و به حال حاضر برسيم، شايد مانند پلی باشد كه اين دو را به هم متصل می كند. گذشتن از اين پل مهم است. وقتی كه از آن عبور كنيم ديگر احتياج به بازگشت نداريم، مانند شعر كه وام دار گذشته هستيم. من فكر می كنم الان راه برای بعدی ها هموار شده است به شرط آنكه تاريخ هنر، تاريخ نقاشی غرب و تاريخ نقاشی خودمان را بشناسيم. |