|

ابوالقاسم ايرانشاهی:• يك عقبگرد به جنگ هشت ساله، چه حال و هوايی به شما می دهد؟
تعريف آن فضايی كه ما در آن قرار داشتيم بسيار مشكل است. من فكر می كنم قابل تعريف نيست، چون قابل تجربه نيست، مگر اينكه چنين عرصه ای دوباره پيش آيد، اما واقعيت اين است كه كار بزرگ را امام كرد و آن زنده كردن نفس های مرده بود، كه ما هم يكی از آن نفس ها بوديم، اما يكی از اجحاف هايی كه در حق اين كار عظيم ايشان می شود، تحريف دفاع مقدس است كه گاهی توسط خود ما هم انجام می گيرد، و آن اينكه اين بستر فقط برای كسانی فراهم بود كه ريشه ای كاملا مذهبی داشتند، در حالی كه اين گونه نبود، دوران رژيم شاه دورانی بود كه نسل جنگ در آن پرورش يافته بود، جايی كه فساد، بی حجابی و نه بدحجابی فراوان بود، و امام از اين بچه ها همت ها ساخت، باكری ها، آوينی ها ساخت، اين كار بزرگ امام بود. خلاصه آنجا مدينه فاضله ای بود كه هر كدام از بچه ها كه می رفتند و اين مدينه فاضله را می ديدند، ديگر حاضر به بازگشت نبودند، همانجا می ماندند.
• وقتی جنگ تمام شد و برگشتيد، چه انتظاری از جامعه و مردم داشتيد؟ به هر حال می دانيد كه جامعه آن مدينه فاضله شما نبود. از اين جامعه چه توقعی داشتيد؟
من خودم هيچ توقعی نداشتم، ولی آن چيزی كه توی فيلم ها ديده بودم، فكر می كردم اينجا هم تكرار می شود، من تصور می كردم مثل جنگ جهانی دوم كه وقتی سربازان برمی گشتند به شهرهايشان و استقبال عظيمی از آنها می شد، از بالای ساختمان ها مردم گل می ريختند روی سر سربازان، همه جا چراغانی بود، كاغذهای رنگی روی سر اينها می ريزند، من فكر می كردم از منجيان اين آب و خاك استقبال می كنند، تصورم اين بود كه وقتی اين بچه ها برمی گردند، مردمی كه ديدند در هويزه بر سر دخترانشان چه آمد، مردمی كه تكه تكه شدن ايران را در چند صد ساله اخير مطالعه كرده و به ياد دارند، ديدند كه حتی يك وجب از خاك مملكت شان را از دست ندادند، من فكر می كردم مردم و روشنفكران اينها را می فهمند، تصور می كردم مدعيان ملی گرايی اينها را می فهمند، مدعيان غيرت، مردن غيرت را در هويزه ديده اند وقدر اين بچه ها را می فهمند، كسانی كه دم از مليت می زنند، از دست دادن سرزمين مان را در برهه های مختلف تاريخ ديده اند وقدر اين بچه ها را می دانند، من فكر می كردم وقتی اين بچه ها از دو كوهه سوار قطار می شوند و به تهران می روند، با يك استقبال عظيم جمعيت مثلا از قم، تهران كه صف كشيده اند و برای آنها دست تكان می دهند، مواجه می شوند. خودم خوشم نمی آمد در چنين فضايی باشم. ماندم در منطقه و به تهران نيامدم، ولی وقتی بچه ها هم آمدند، ديدم نه از اين خبرها هم نبود.
• خوب حالا شما چه می خواهيد؟ شما منظورم شمای نوعی بود؟
ببينيد، ما به خاطر آرمان ها و اهدافی به جبهه رفتيم، همه آن بچه ها به عشق و به خاطر آنها می جنگيدند، تصورمان هم اين بود كه وقتی برگرديم پشت جبهه ها، حداقل های آرمان ما در جامعه محقق شده باشد، و در سيره عملی مسئولين كشور قابل مشاهده باشد، ولی وقتی پشت جبهه آمديم ديديم كه نه! با يك فضای بسيار متفاوت و حتی متناقض و متعارض روبه رو شديم، اين حرفی كه می زنم شايد برای اولين بار مطرح می كنم. ما حتی در روزهای اول مردم و بخصوص جوانان را مقصر می دانستيم، خود من چون حداقل جلودار خيلی از آن حركت ها بودم، اينگونه فكر می كردم كه آنها عمدا با ارزش ها مقابله می كنند، جوان ها می دانند كه ما به خاطر چه جنگيديم و دارند با ما مخالفت می كنند، و اين مخالفت را با فسادشان، يا ظاهر تقليد شده شان از فرهنگ های مختلف و. . . نشان می دهند و اين را بعدها فهميديم.
• اينكه جوانان به عمد با شما مخالفت می كنند؟
نه، ما با جوانان كلنجار رفتيم، دو نسل بوديم كه وقتی وارد مشاجره و بعد مباحثه و يا اول مباحثه و بعد مشاجره شديم، ديديم توی اين فضا، اين جوان نمی داند با چه كسی دارد مقابله می كند، با چه دارد مخالفت می كند، برای چه چيزی مخاصمه می كند، اصلا نمی شناسد اين فرهنگ را. اين جوان رمبو و راكی و رپ را فهميده و باكری و همت را بيشتر می شناسد، اصلا نمی توانستيم از او توقع داشته باشيم. او هم خود قربانی شده بود.
• و به همين خاطر گاهی درگيری هم می شد؟
ببينيد خيلی از اين بچه ها برای اينكه بفهمند برای دفاع از مطالباتشان بايد وارد عرصه شوند، زمان می برد، برخی از اينها فكر می كردند پذيرش قطعنامه يك تاكتيك است و جنگ دوباره شروع می شود و اينها آدم های زندگی نيستند و بايد برگردند توی همان جبهه ها، ساك هايشان را هم آماده توی خانه ها نگهداشته بودند، اما رفته رفته ديدند كه واقعا بايد پذيرفت كه اين جنگ با آن پرونده هشت ساله اش بسته شده است و ديگر از صدای توپ و خمپاره و. .. خبری نيست، اما ما با يك پروسه روبه رو بوديم كه بايد طی شود، اينكه با پايان جنگ آيا پرونده مبارزه هم بسته شده يا نه، اينكه بچه ها بفهمند كه بايد به صحنه بيايند يا نه، مسئله ای بود كه بايد حل می شد، من بارها پيام امام را در رابطه با قطعنامه گوش كردم كه می گفت: «جنگ ما جنگ عقيده است، مرز و جغرافيا ندارد جنگ ما جنگ حق و باطل است. جنگ فقر و غناست، جنگ حق و باطل هميشگی است. » اين خيلی برای من عمق داشت يعنی اينكه جنگ نه مرز مكانی می شناسد و نه مرز زمانی، اين پروسه بود كه همه به اين نتيجه نرسيدند، خيلی ها غرق در دنيا شدند، خيلی ها پشيمان از گذشته شدند، خيلی ها هم بی تفاوت شدند و غصه و انزوا را انتخاب كردند، يك عده ای هم مبارزه را برگزيدند، هر چند شرايط به ميدان آمدن خيلی سخت بود. تا می آمدی حرفی بزنی، اتهام های مختلف بود كه نصيبت می شد، مضاف بر اينكه استقبالی از انديشه بسيجی و تفكر بسيجی و بسيجی های بازمانده از دوران دفاع مقدس هم نشد.
• يعنی چه كه استقبالی نشد، بيشتر توضيح می دهيد؟
ما با يك تعارض و تغافل روبه رو شديم، اصلا در يك برهه ای اصل بر حذف فكر بسيجی شد، در و ديوار شهر را از اسم شهدا و ياد آنها شروع كردند به پاك كردن، يادم هست راهنمايی و رانندگی يك استفتايی از امام كرد كه اين عكس شهدا در اتوبان قم باعث تصادف می شود. امام هم گفت كار كارشناسی كنيد، ببينيد اگر چنين است برداريد. من نمی دانم چرا اين كارشناسان هيچ وقت استفتا نكردند اين همه تابلوهای رنگارنگ تبليغ كالاهای لوكس جلوی چشم ها، در خانه مان، توی اتوبان، حتی جنب چراغ قرمزها كه نصب شده است باعث تصادف نمی شود، ولی تصاوير شهدا منجر به تصادف می شد، می بينيد تعمدی بود كه اينها را پاك كنند، و ما مبارزه ای را شروع كرديم كه مقاومت كنيم در برابر حذف نام و ياد شهدا، البته بعدها هم سياسی ها ميوه اش را می چيدند.
• كدام سياسی ها و كدام ميوه ها؟ واضح تر بگوييد.
ببينيد وقتی همه ديدند اين نسل با ارزش ها و شهدا و آرمان آنها بيگانه می شود، بالطبع به سمت اميال كشيده می شود. آمدند و مطابق اميال اينها شعار دادند. در انتخاب ها بهره برداری كردند و از نسلی كه خودشان بی تفاوت بار آورده بودند استفاده بهينه كردند از آن در جهت جذب آرا. اين اتهام متوجه همه می شود، طيف اصولگرای انقلاب يك روزی آمد بحث علما و ارزش ها را مطرح كرد، ديد كه رای نياورد، چون كسی ديگر به اين انديشه ها رای نمی دهد، كسی اينها را نمی شناسد به چه چيزش رای دهد؟ شما آمديد سال ها گفتيد پرچم آمريكا را آتش نزنيد، تنش زدايی كنيم و. . . وقتی هم يازده سپتامبر پيش می آيد، اين جوان می رود و شمع روشن می كند. وقتی در سفارت آمريكا را بستند و اين جوان نمی داند آنجا چه گذشته و چه بوده، مسلم است كه بحث استكبارستيزی برای او اولويت اول را ندارد. حالا بعد از سال ها ديركرد ما بياييم اين درها را باز كنيم و كار كنيم. يك نسل از دست رفته به همراه داريم. اما بحث عميق تر از آن است، ما الان سر آرمان شهدا با مسئولين دعوا داريم. الان با حفظ ظاهر اين آرمان ها مشكلی ندارند كه گاهی كمك هم می كنند، يعنی يك گام عقب نشستند، اجازه دادند روی در و ديوارها نقاشی شهدا هم بشود، كار پوستر شهدا هر كس بكند، حمايت هم می شود. «شب های خاطره» راه افتاد كه برويد بنشينيد و خاطره تعريف كنيد و. . . اما در برابر اين سوال كه آنها چرا شهيد شدند؟ آرمان آنها چه بود؟ ما دعوا داريم. اينها رفتند كه آرمانی متحقق بشود، ما از شما اين را می خواهيم بايد اينجوری باشيد.
• چقدر از اين موضع گيری شما استقبال شد؟
از اينجا به بعد معارضه ای ديگر شروع شد، ما كه اين حرف ها را می زديم متهم شديم به اينكه از جنگ و ارزش ها استفاده ابزاری می كنيم، می گفتند شما عكس فلان شهيد را می زنيد و بعد می گوييد چرا فلان مسئول در فلان ويلا زندگی می كند؛ بله شما اسمش را هر چه می خواهيد بگذاريد. ما چون اينطوری زندگی كرديم، اينطوری خون ها داديم، اينطوری جوانان را روی مين فرستاديم. وقتی شما مسئولين گفتيد آقا برويد به خاطر اينكه حكومت ساخته شود، شما برويد روی مين، بچه ها هم رفتند، امروز از شما می خواهند. خودشان نيستند ما كه هستيم، رفقايشان كه هستيم، همراهانشان كه هستيم، بازمانده هايشان كه هستيم. اين جنگ جديد ما بود كه تا الان 13 سال طول كشيده است، بيشتر از دفاع مقدس.
• راه اندازی انصار حزب الله هم در راستای همين جنگ جديد بود؟
من از اول هم معتقد بودم كه حزب الله يك جريان عام است، باند و گروه و دسته نيست كه من بخواهم تاسيس بكنم، درد مشتركی است كه همه بايد فريادش بزنند، حالا هر كس به همه اسمی كه می تواند.
• ولی شما جزو موسسين انصار حزب الله بوديد!
بله من در خيلی از جريان ها بودم، فكر می كردم بايد در راه اندازی خيلی جريان ها سهيم بود. ولی اينكه بخواهم در يك جريانی بمانم، نه اينگونه نبود كه پای ثابت بمانم و همه چيز را منحصر به يك گروه بكنم، مهم برای من جريان سازی است.
• اما اطلاعاتی هست كه پس از انتخابات مجلس پنجم، اختلافاتی در ميان انصار بر سر ارائه ليست انتخاباتی، بروز پيدا كرد و شما در مخالفت با ارائه ليست از انصار جدا شديد؟
اصل جريان حزب الله از اول هم يك جريان يكدستی نبود، بچه حزب اللهی ها طيف های مختلف دارند، آن موقع كه توی خيابان می آمديم و به اسم حزب الله و يا حزب الله تهران بيانيه می داديم و يا تجمع برگزار می كرديم هم طيف ها مختلف بودند، ولی بی نام و نشان. عواملی بود كه اينها را كنار هم می نشاند. شايد اقتضائات آن موقع عاملش بود، اما بعد از سال 75 ساختار به جای اصلی خود برگشت، يعنی طيف ها از هم جدا شدند، ولی طيفی از بچه ها به نام انصار حزب الله ماندند، اين اتحاد يك تاكتيك بود برای انسجام گروهی و بعد همه برگشتند سر جای خودشان و هر طيف هم برای خودش سليقه و روش و زبان متفاوت دارد برای بيان خواسته های خودشان.
• پس آن آرمان مشتركی كه از آن دم می زديد، چه شد؟
آرمان مشترك دردهايی است كه با زبان متفاوت مطرح می شود، سكوت اينها خطرناك است نه زبان متفاوتشان. اصلا من می گويم نظام بايد هزينه هم بدهد كه اين بچه ها در صحنه بمانند، حتی اگر اشتباه هم بكنند. بايد تجربه بكنند، ما برای اينكه به اينجا برسيم راهی طولانی طی كرديم، يادم می آيد زمانی بچه ها حتی قائل به اين هم نبودند كه بايد نشريه داشته باشيم و حرف مان را بزنيم. می گفتند ما به كار سلبی اعتقاد داريم، شما به ايجابي؛ در حالی كه ما خودمان يكی از كسانی بوديم كه كار سلبی می كرديم و فكر می كرديم با حضور فيزيكی در خيابان می شود يك چيزهايی را مهار كرد، ولی رفته رفته گذشت زمان خود من را به اين نتيجه رساند كه بايد با افكار عمومی حرف زد و اين حرف زدن هم ابزار خودش را لازم دارد كه رسانه های نوشتاری يكی از آن راه ها بود.
• ولی شما رسانه های نوشتاری هم داشتيد؟
داشتيم، اما به صورت غيررسمی بود، ما نوشته هايی داشتيم كه كپی می زديم و در نماز جمعه توزيع می كرديم، اما نياز بود كه ما حرف ها و شعارهايی را كه می داديم، برای همه مشخص بشود كه منطقش چيست، به خاطر همين نشريه يالثارات راه افتاد. رفته رفته همان دوستانی كه اعتقاد داشتند كار ايجابی لازم نيست، خودشان ماندند و نشريه را به عهده گرفتند و بهتر از ما كه تازه فكر می كرديم بايد كار نشريه كرد، نشريه را منتشر كردند و اتفاقا نشان دادند كه كننده هستند و با استقبال خوبی هم در جامعه مواجه شد. به عقيده من همين كه بچه ها به اين نتيجه رسيدند كه بايد نشريه درآورند گام بزرگی است، حالا در نوع نشريه درآوردن هم اختلاف سليقه بود، من فكر می كردم بايد شناسنامه دارتر حركت كرد و اقتضائات نشريه را بايد در نظر گرفت كه به اين نتيجه رسيدم خودم اين كار را انجام بدهم، به خاطر همين نشريه شلمچه را منتشر كردم. برای من مهم بود كه هر كس زير بيرق خودش سينه بزند و مسئوليت حرف هايی را كه می زند خودش برعهده بگيرد، يعنی بحث جدا شدن و انشعاب زياد در اين بحث مهم نبود. لازم بود كه هر كس مسئوليت حرفی را كه می زند يا كاری را كه می كند بر عهده بگيرد. درست است جريان مخالف ما هنوز پس از ده سال كه من جزو انصار حزب الله نيستم، هر كس هر كاری می كند به حساب انصار می گذارند، حرفی هم كه من می زنم به حساب انصار حزب الله می گذارند، در حالی كه اين تشكل ثبت شده است. معلوم است كی هستند و مشخص است كه ما نيستيم، ولی باز به اين اسم تمام می كنند، چون هدفشان محدود كردن جريان حزب الله است، و می خواهند همه حزب الله را با يك مارك بشناسند.
• بسيار خوب بگذريم، هيچ می دانيد نام شما تداعی كننده گروه های فشار در جامعه است؟
تعريف گروه فشار در فرهنگ سياسی، الزاما با خشونت همراه نيست، در دنيا می بينيد كه بسياری از جريانات هستند كه نقش گروه فشار را بازی می كنند، در ساختار اقتصادی، سياسی، در مجلس و دولت هم گروه فشار هست، به عقيده من اعمال نظرات به طور غيررسمی و غيرمحسوس در ساختارهای سياسی، اقتصادی فشار محسوب می شود. اين جمع فكری كه من هم جزو آن بودم، چون يك جريان رسمی نبود و ديدگاه هايش را از طريق غيررسمی بيان می كرد، بنا به تعريف در علم سياست و واژه های سياسی اطلاق اين عنوان خيلی هم بی ربط نيست، حتی بخشی از هيأت دولت كه به يك حزب نزديكتر هستند، نسبت به اكثريت دولت گروه فشار اطلاق می شود. گروه هايی مثل دفتر تحكيم كه به خيابان می آمدند و تظاهرات می كردند، گروه فشارند، عناصر ملی گرا و اپوزيسيون داخل نظام گروه فشار هستند برای قدرت های بزرگ. هر كس به نحوی دارد يك فشاری اعمال می كند و گروه فشار ناميده می شود.
• اما اين فشار همواره با خشونت همراه بود، در تجمعات و درگيری هايی كه يك طرفش انصار بود، همواره خشونت آميز بود. و شما و گروهتان مسئول اين خشونت ها معرفی می شديد!
اينها كه می گوييد كارهای ما با خشونت همراه بود، بايد در محكمه عدل الهی به آن رسيد نه در محكمه افكار عمومی كه هدايت شده توسط رسانه هاست. ولی من هميشه گفته ام جرياناتی كه دو نسل انقلاب را قربانی كرد يكی را به اسم آزادی و ديگری را با اين توهم كه مقصر همين ها هستند، به جان هم انداخت و خودشان در حاشيه امنيت بردند و خوردند و چاپيدند، لازم بود كه نسل جنگ را خشونت طلب معرفی كنند، تا اين نسل انقلاب كه بی تفاوت شده بودند را با يك دشمن فرضی مواجه كنند و آنها را به جان هم بيندازند. اين بحث خشونت طلبی بچه حزب اللهی ها و عنوان گروه فشار از سينما قدس شروع شد. آن موقع هدايت می كردند اين بچه ها را، و می گفتند شما اگر اعتراض داريد چرا نمی رويد جلوی وزارتخانه هايی كه دست راستی هاست، آن وقت وزارت ارشاد دست ميرسليم بود، آنها هم برای اينكه ثابت كنند كه جناحی نيستند، رفتند جلوی وزارت ارشاد و گفتند كه فلان فيلم شما مشكل دارد. رسيدگی نكردند، بچه ها هم رفتند جلوی سينما تجمع كردند. ازدحام زياد شد و در اين بين يك شيشه شكست، روزنامه ها تيتر زدند كه يك زن حامله آنجا سقط جنين شد، من همانجا گفتم و بعدها هم گفتم كه اين زن بی صاحب كه نيست، او را بياوريد در روزنامه هايتان با او مصاحبه كنيد، من يكی مسئوليتش را به عهده می گيرم، من نمی دانم اين زن كيست كه هر موقع حزب اللهی ها تجمع می كنند می آيد و سقط جنين می كند و می رود. صاحب هم ندارد كه بيايد و پيگيری كند، اما مهم اين زن نيست، مهم اين است كه در افكار عمومی جا بيندازند كه بسيجی ها خشونت طلبند. روزنامه های مختلف آن موقع اينها را نوشتند و هيچگاه نيامدند ثابت كنند، كسی هم نيامد از اينها بخواهد، مهم نيست، هر موقع آنها اين زن را پيدا كردند می توانند ثابت كنند ما هم خشونت طلب هستيم.
• آقای ده نمكی! از دو نسل كه قربانی شدند نام برديد، خود شما جزو قربانی شدگان نيستيد؟
ما ساخته شده ايم برای قربانی شدن، تفكر بسيجی با قربانی شدن همراه است، بايد برای مبارزه ميدان بيايد و در اين راه قربانی شدن اصل است اما اينكه چه كسی قربانی می كند، دشمن است يا در جبهه خودی است؟ می تواند جواب اين خون ها و قربانی كردن ها را بدهد يا نه؟ بالاخره قيامتی هم هست. برای همه، هم قربانی كننده و هم قربانی شونده.
• به بازی گرفتن چطور؟ به بازی گرفته نشديد؟
من سعی كردم خودم هيچوقت بازيچه نشوم، البته اين به آن معنی نيست كه به اصطلاح افتادن توی بازی هم دست خودم باشد. اما هر گاه كه فهميدم وارد بازی شدم، سريع خودم را از ميدان بازی كنار كشيدم. يك مطلب به شما بگويم، اربعين امام بود، خواب می ديدم كه امام در همان جا در مصلی در حال لحظات آخر عمر خود بود، بيرون از مصلی دعوا بود. همه داشتند دعوا می كردند، خوب كه نگاه كردم ديدم يك لنگه كفش افتاده پايين و همه سعی می كنند آن لنگه كفش را بردارند، من يك لحظه جلو رفتم و اعتراض كردم كه، بابا امام دارد فوت می كند، شما داريد سر يك كفش دعوا می كنيد، كه ناگاه من هم افتادم توی دعوا، حتی يك لحظه كفش افتاد دست من. بعد كسی آمد و گفت بيا بيرون آمدم بيرون، گفت امام می گويد خودت را قاطی دعوای لنگه كفش نكن، برای من خيلی معنی داشت، به خاطر همين هم سعی كردم وارد دعوای لنگه كفش نشوم.
• شما قلم را برگزيديد و اين كار شما قابل تحسين است، اما مسعود ده نمكی را همگان با همان تيپ اوليه معرفی می كنند.
خوب اينها به يك دشمن فرضی احتياج دارند، برای مقابله با مردم.
• حتی الان هم؟!
بله، الان هم احتياج دارند، بعد از قضيه كوی دانشگاه يكسال بعد يا دو سال بعد، يادم نيست، انجمن اسلامی دانشكده حقوق ما را دعوت كرد و من رفتم و در آنجا به دانشجويان گفتم؛ بعد از دو سال به قول شما ضارب و مضروب كنار هم نشستند، اگر ما زديم؛ چرا ديگر به خيابان نمی آييد؟ چرا شلوغ نمی كنيد؟ بياييد همديگر را بزنيم، ديديد اختيار دست خودتان نبود! آن موقعی هم كه می آمديد شما را می آوردند، الان نمی توانيد، چون به شما نمی گويند به خيابان بياييد، ديديد بازيچه ايد؟ من توی دانشگاه جلوی دانشجويان اين حرف ها را زدم و گفتم كه اگر جای شما بودم می آمدم با هم يكی می شديم و می رفتيم سراغ كسی كه ما را بازی داده، من و شما را بازی داده، به اسم فشار از پايين، چانه زنی از بالا ما را به جان هم انداخته، ببينيد اين حرف ها، اين نوشته ها، اين همگرايی بين دو نسل برای اصحاب قدرت وحشت آور است، چون در آن صورت هم آن بسيجی می فهمد كه دانشجو دشمنش نيست، و هم دانشجو می فهمد كه من بسيجی دشمنش نيستم، می فهمد كه درد مشترك داريم، بی عدالتی آرمان ماست، آرمان او هم هست، به همين خاطر همه كار می كنند كه اين همگرايی و تماس بين اين دو نسل عميق تر از اين نشود.
• از كوی دانشگاه گفتيد، چقدر در آن حادثه فعال بوديد؟ اينكه حضور داشتيد و به لباس شخصی ها خط می داديد؟!
من بی سپرتر از آن هستم كه در حاشيه امنيت قرار بگيرم. وقتی روزنامه ايران آمد و از خودش نوشت كه فلانی هم آنجا بود و يكی از شاكيان نيروی انتظامی بود، قاضی مانده بود كه هم نيروی انتظامی از شما شاكی است و هم دانشگاه، ولی هر كسی هم كه بود، نمی توانست اين قضيه را اثبات بكند كه ما در اين جريان دخيل بوده ايم. مطمئن باشيد ابايی نداشت از اينكه بتواند ثابت بكند و ثابت نكند.
• ولی شما در آنجا حضور داشتيد. اين حضور را تكذيب می كنيد؟
خير، من صبح حادثه آنجا بودم. بهترين عكس ها و خبرها را نشريه جبهه از اين قضايا پوشش می داد، كسی كه می خواهد روزنامه منتشر كند، بايد به اقتضائاتش هم تن بدهد، من نمی توانم بروم توی خانه ام بنشينم و بگويم كه می خواهم روزنامه چاپ كنم، من فردای شبی كه به كوی حمله شده بود آنجا بودم؛ برای تهيه خبر و عكس. بقيه حرف ها هم انتقام گيری روزنامه ايران از نشريه شلمچه بود. مديرعامل وقت ايرنا چندين بار توسط جبهه و شلمچه به خاطر تخلفات و مواردی كه در روزنامه داشت رسوا شده و می خواست به هر نحو ممكن انتقام بگيرد، اين خبرسازی روزنامه ايران هم ريشه در اين بازی داشت، وگرنه هيچ روزنامه ديگری حتی صبح امروز، خرداد، عصر آزادگان و. . . اين خبر را كار نكردند. چون می دانستند دروغ است.
• بسيار خوب، حالا تحليل شما از آن واقعه چيست؟
همه اش بازی بود. حادثه كوی بايد ساخته می شد. تز «فشار از پايين، چانه زنی از بالا»، خودش را اينگونه نشان داد، يك لولوی سرخرمن ساختند به اسم كوی دانشگاه، كه اگر شورای نگهبان ما را رد كند، مثل كوی دانشگاه راه می افتد، اينها هم عمل كردند و فيلتر را باز گذاشتند و كسانی كه محال بود تاييد صلاحيت شوند، تاييد صلاحيت شدند، كل قضايا بازی بود، همين.
• اگر زمان به عقب برگردد ـ يعنی جنگ تازه تمام شده است ـ شما همين مسير را طی می كنيد؟
ما مجبور بوديم همين راه را طی كنيم. حرف امروز من، ادامه حرف ديروز من است. اگر من علم لدنی داشتم كه فردا چه خواهد شد كه خيلی خوب بود، ولی نيست، واقعيت اين است كه همه ما بايد در سير مبارزه پخته شويم. جبهه، شلمچه نيست، صبح هم جبهه نيست، همان طور كه دو كوهه، صبح نيست، ما با تجربه ياد گرفتيم كه بايد چه كنيم، اما يكی از كارهايی كه می كردم، می فهميدم كه آدم بايد خودش آدم باشد تا بتواند آدم بسازد. |