Persian Archive

• روشنفكری در ردای سياست
• به ژانر خاصی دلبستگی ندارم
• تراژدی ايرانی
• چانه زنی ار موضع قدرت
• سينايی در خانه هنرمندان ايران
• ارباب حلقه ها در حوزه هنری
• اصفهان ميزبان جشنواره فيلم كوتاه
• اكران آخرين فيلم قبادی در آمريكا
• معادله ابراهيم وحيد زاده
• جنايت تدوين می شود
• اكران واكنش پنجم در آمريكا و دبی
• فلسفه تحليلی طرح نو
• نظم در نمايشگاه
• نقد مكتب تفكيك
• مقبره گيلگمش
• پوپر از نگاه يوسا
• هنر و هايدگر


حميدرضا ابك: «شبحی در حال تسخير اروپاست»؛ شبح اتحاد. اروپايی ها در پی كسب اقتدار امپراتوری های پيشين، گردهم آمده اند تا به قول خودشان جهان بهتری در سايه صلح و اتحاد فراهم آورند. اما آيا ساكنان اين قاره كوچك، صلح و امنيت و رفاه را برای همه مردم دنيا می خواهند يا گوشه چشمی به افسانه های به جا مانده از فتوحات قيصر و سزار دارند و سودای آرزوی تحقق نيافته رايش اعظم را در سر می پرورانند؟ مثل نخست وزير نديده ها از همه زودتر رسيدم. بعد از من سردبير عطريانفر آمد و بعد هم اشراقی و معظمی. قرار بود سردبير ما امروز ميزبان پيرمردی باشد كه روزی بر مسند نخست وزيری مهد آزادی و روشنگری، فرانسه، تكيه كرده بود؛ ميشل روكار (Michael Rocard). روكار متولد سال 1930 است. او در سال 1958 بازرس مالی شده و در تشكيل «حزب سوسياليست متحد» نيز نقش مهمی ايفا كرده است. حزب سوسياليست متحد، به رهبری او بود كه ابتكار عمل را در جنبش ماه مه 1968 به دست گرفت. روكار از سال 1969 تا 1993 نماينده مجلس ملی بود و در سال 1974 هم وارد حزب سوسياليست شد. در سال 1988 نخست وزير فرانسه شد و تا سال 1991 هم در همين مقام باقی ماند. مهمترين دستاورد او در اين دوران بازگرداندن صلح به كالدونيای جديد بود. پس از شكست چپ ها در انتخابات پارلمانی ،1993 روكار دبيركل حزب سوسياليست شد، اما به دليل ناكامی نامزدهای فهرستی كه رهبری آن را به عهده داشت، مجبور به كناره گيری شد و حالا هم رئيس كميسيون فرهنگی اتحاديه اروپاست. روكار به دعوت دولت جمهوری اسلامی ايران و كمال خرازی به ايران آمده بود، اما بانی جلسه ما دكتر احسان نراقی بود (نامی كه برای ايرانی ها و فرانسوی ها به يك اندازه آشناست) نراقی سابقه همكاری زيادی با روكار داشته است و به همين دليل هم معتقد است كه او بيش از آنكه يك سياستمدار باشد، يك روشنفكر است. شايد به همين خاطر بود كه روكار سوال های متعدد نراقی را با اشتياق خاصی پاسخ می داد اما در برابر پرسش های ما غريبه ها، كمی در لاك خودش فرو می رفت. (در طول مصاحبه اصلا نخنديد) به همه چيز می مانست غير از يك سياستمدار. وقتی دكتر نراقی ختم جلسه را اعلام كرد، به ميشل روكار گفتم كه مصاحبه چند سال پيش همتای ديگرش ژيسكاردستن، با يك روزنامه ايرانی، منجر به تعطيلی آن روزنامه و بيكار شدن اعضايش شده و ابراز اميدواری كردم كه انتشار مصاحبه او باعث خير و بركت شود. اين بار پيرمرد به علامت تاكيد بر آرزوی من چندين بار انگشت سبابه اش را تكان داد و حسابی خنديد و رفت. (از كورش فخرطاولی و احد البرز برای ترجمه اين گفت وگو تشكر می كنيم).

آقای روكار! شما اولين كسی بوده ايد كه راه را برای روابط ديپلماتيك ميان ايران و فرانسه و حل اختلافات فيمابين باز كرديد. بعد از گذشت مدتی از تلاش های آغازينتان، چه نظری راجع به وضعيت موجود داريد.

بله، واقعيت اين است كه وقتی من نخست وزير شدم بن بست در مناسبات ايران و فرانسه سياست خارجی ما را كم كم تحت تاثير قرار می داد. بنابراين من معتقد بودم كه ما می بايست با ايران رابطه داشته باشيم و هر چه سريع تر با هم آشتی كنيم. از اين رو دولت كوشش زيادی برای حل مسئله يوروديف به كار برد. اين موضوع از طريق وزارت امور خارجه و كارگزاران اين وزارتخانه با ايران مورد بحث و مذاكره قرار گرفت اما چون به امور مالی مربوط می شد وزارت دارايی پا در ميان گذاشت. مذاكرات دشواری های فراوانی داشت و دولت من تلاش زيادی برای حل مسئله به كار برد و من از اين بابت خوشحالم.

موضع گيری شما در قبال سه موضوع كانال سوئز، جنگ الجزاير و ويتنام درجوانی، يعنی زمانی كه در حزب سوسياليست فعاليت می كرديد، از شما شخصيتی متمايز ساخته است. در اين باره چه نظری داريد؟

من در سال 1930 به دنيا آمدم و در زمان آغاز جنگ جهانی دوم ده ساله بودم. تحصيلات دوره متوسطه را در دوره اشغال فرانسه توسط آلمان نازی انجام دادم و اين مسئله موجب شد كه توجه خاصی به روابط بين الملل داشته باشم. در سال 1945 تقريبا 15 سال داشتم كه جنگ پايان يافت و مسئله بازسازی اقتصادی، ساختمان ها، تاسيسات زيربنايی، شبكه راه آهن و همين طور دموكراسی مطرح شد. پس از جنگ، فرانسه كوشيد تا امپراتوری استعماری از دست رفته اش را با جنگ استعماری كه شروع آن از هند و چين بود دوباره احيا كند. من وابسته به نسلی بودم كه اين وضع را به هيچ وجه تحمل نمی كرد و ابتدا به مخالفت با سياست فرانسه در قبال هندوچين و سپس با جنگ الجزاير برخاست ولی شروع مخالفت ها با جنگ در هند و چين بود. با اين حال من بلافاصله به حزب سوسياليست پيوستم، زيرا به خوبی می دانستم كه كمونيسم الگويی بسيار خشن است. البته ما از خيلی چيزها اطلاع نداشتيم و از وجود اردوگاه كار اجباری گولاگ بعدها آگاهی يافتيم. اما اين واقعيت از همان هنگام آشكار بود كه خودكامگی و لحن و گفتمان كمونيسم با دموكراسی سازگار نيست. جناح راست هم خيلی زود با رسوايی های مالی و به خصوص با جنگ های استعماری اش چهره زشتی از خود نشان داد. اين بود كه من سوسياليست شدم.

دلايل شما به عنوان جوانی با آن همه انگيزه و شور، برای مخالفت با كمونيسم كه ايده آل هر جوانی در آن روزگار محسوب می شد چه بود؟

من به عنوان دانشجو تجربه مستقيم داشتم. اظهار عقيده ممكن نبود. كمونيست ها خود را نماينده حقيقت مطلق می دانستند و كمونيسم يك دين تلقی می شد. در هر چيز حق را به جانب خود می دانستند. من تربيت مذهبی داشتم و بر اساس آيين پروتستانتيسم بزرگ شدم كه آيينی ملاطفت آميز است. پروتستانتيسم در فرانسه هرگز جزم انديشی و عصبيت با خود به همراه نياورده و بيشتر با دموكراسی و جمهوری همسو بوده است. پروتستانتيسم در فرانسه خيلی لائيك بوده، با اين حال من اين مذهب را كنار گذاشتم؛ البته نه برای روی آوردن به مذهب ديگری. ما تقريبا خيلی زود، در سال ،1946 از وجود اردوگاه های كار اجباری آگاه شديم. قبلا توضيح دادم كه چگونه سوسياليست شدم. پس از روی آوردن به سوسيال دموكراسی تمام زندگی ام را صرف افشاگری ضعف ها و خيانت های رهبران حزب سوسياليست كردم. اين مخالفت با جنگ هند و چين آغاز شد و با جنگ الجزاير شدت يافت. ماجرای كانال سوئز ديوانگی محض بود كه گی موله رهبروقت حزب سوسياليست آن را به راه انداخت. اين يك اشتباه بزرگ استراتژيك نيز بود زيرا نشانه بی دانشی و حماقت بود كه انسان فكر كند آنچه در الجزاير می گذرد با قاهره ارتباط دارد و از آنجا الهام می گيرد و برای جلوگيری از جنبش استقلال خواهی در الجزاير می بايست قاهره را آماج حمله قرار داد. ولی ما به هدف خودمان نرسيديم و ناگزير از انشعاب از حزب سوسياليست شديم و در سال 1958 حزب سوسياليست متحد (PSU) را تشكيل داديم. اگرچه اين حزب بسيار كوچك بود اما حزبی به مراتب پاكيزه تر بود و گرايش ضد استعماری شديدتری داشت. بيشتر اعضای حزب سوسياليست به حزب اصلی وفادار ماندند و اينها همان هايی بودند كه از آمدن فرانسوا ميتران سخت استقبال كردند. اما الجزاير دوره بسيار خشونت باری را از سر گذراند. برخی از رهبران حزب دريافتند كه هيچ گونه اصلاحاتی در چارچوب حكومت نظاميان امكانپذير نيست و قدرت استعماری فرانسه نيز مانع از انجام اصلاحات از راه قانون اساسی است. اين بود كه در نوامبر 1954 دست به شورش مسلحانه زدند.

چه كسانی فكر می كردند كه اصلاحات از طريق قانون امكانپذير نيست؟

شش رهبر بنيانگذار جبهه آزاديبخش الجزاير (FLN) مانند بن بلا، بوزيا و كريم بالقاسم. آنها شش عضو جبنش پيروزی آزادی های دموكراتيك بودند كه به اين نتيجه رسيدند كه در وضع موجود امكان تغيير و اصلاح نيست. دولت های پيشين فرانسه به اهميت اين موضوع پی نبردند و تصور كردند كه مسئله با نيروی پليس حل خواهد شد، تا اينكه در سال 1956 دولتی جديد به رياست يك سوسياليست روی كار آمد. اين دولت بر اساس يك برنامه انتخاباتی برگزيده شده بود كه می گفت با الجزاير می جنگيم و صلح را به ارمغان می آوريم. همه مردم الجزايرمسلمان نبودند و 10 درصد جمعيت اين كشور را فرانسوی تباران تشكيل می دادند كه رهبری اقتصاد را در دست داشتند و مالكان بزرگ اراضی بودند. به دنبال يك برخورد خشونت آميز با سفيدپوستان الجزاير، دولت فرانسه نيروی نظامی به آن كشور گسيل داشت و قدرت را به نظاميان، انتقال داد و يك جنگ تمام عيار استعماری آغاز شد. بنابراين ما همچنان به عنوان اپوزيسيون باقی مانديم. در آن موقع من هنوز دانشجو بودم. در همان دولتی كه «گی موله» رياست آن را به عهده داشت فرانسوا ميتران وزير كشور بود و اختلاف من با ميتران از آن زمان شروع شد. دولت با لشكركشی به كانال سوئز اقدام نادرستی كرد و اين موضوع، مخالفت اپوزيسيون را شدت بخشيد. گروه مخالفان كم شمار بودند اما از انسجام سياسی زيادی برخوردار بودند. ما به مبارزه با حزب سوسياليست برخاستيم اما خيلی زود متوجه شديم كه اين مبارزه راه به جايی نخواهد برد. در سال 1958 كه ارتش فرانسه در الجزاير دست به كودتا زد و جمهوری چهارم را از ميان برداشت و جمهوری ديگر به رهبری دوگل روی كار آورد، آقای گی موله در دولت ژنرال دوگل شركت كرد و ما در مخالفت با سياست حزب سوسياليست انشعاب كرديم و حزب جديدی تشكيل داديم.

آيا در دوران زمامداری دوگل هم اين سياست ادامه داشت؟

در زمان دوگل وضع كمی متفاوت بود. حزب سوسياليست در اپوزيسيون قرار گرفت و مدت های متمادی در همان وضع باقی ماند و به حزب كوچكی تبديل شد. دوگل به زودی نشان داد كه تمايلی به جنگ استعماری ندارد. او هم پيمان كلان سرمايه دارانی نبود كه منافع ارضی در الجزاير داشتند. ما اين را فهميديم اما دوگل به زمان نياز داشت، او به كمك جناح راست به قدرت رسيده بود و تمام جناح راست می خواست كه سياست پيشين تداوم يابد. كسانی كه با جنگ الجزاير مخالفت می كردند بيشترشان از ميان چپ ها بودند، اما آنها پراكنده بودند. رهبری حزب كمونيست نسبت به آنچه اتفاق می افتاد بی اعتنايی نشان می داد، ولی رهبران حزب سوسياليست همان سياست پيشين را دنبال می كردند. بنابراين ما در زمان حكومت دوگل به مبارزه خود ادامه داديم، حزب سوسياليست متحد كوچك ماند و استقلال خود را حفظ كرد. گرچه بسياری از تظاهرات خيابانی را همين حزب سازمان می داد.

آيا مخالفت سوسياليست ها با سياست استعماری از طرف گروه های مشابه داخلی يا خارجی هم حمايت می شد؟

حمايت ها غيرمستقيم بود. نخست بايد از حزب كمونيست ياد كنيم كه علاقه ای به جنگ استعماری نداشت و خود را ضد استعمار می خواند. با اين حال هرگز حاضر نشد به بخش الجزايری خود استقلال سياسی بدهد. نگرش طولانی مدت كمونيست ها در خصوص جنگ الجزاير هر چه بود، آنها پيرو استراتژی كلی كاخ كرملين و اتحاد جماهير شوروی بودند و اجازه داده نمی شد كه مشتی دانشجو و كارگر جوان خودسرانه به خيابان ها بريزند و تظاهرات كنند. انقلاب بايد قدرتمندانه كنترل می شد. بنابراين ما با كمونيست ها روابط بسيار بدی داشتيم و آنها ما را تحقير می كردند.

آيا غير از تحقير، مشكلات عملی هم در برابر شما ايجاد می كردند؟

به طور كلی آنها از تظاهرات خيابانی ما حمايت نمی كردند. غير از كمونيست ها كه حمايت شان از ما غيررسمی بود، حامی ديگر ما انترناسيونال سوسياليست بود كه حزب سوسياليست رسمی فرانسه در آن عضويت داشت. بنابراين انتقاد ما از اين حزب، انترناسيونال سوسياليست را خوش نمی آمد. ما پس از انشعاب و تشكيل حزب PSU ديگر عضو انترناسيونال نبوديم ولی همه جا دوستانی داشتيم و اغلب احزاب انترناسيونال سوسياليست حق را به جانب ما می دادند اما عملا نمی توانستند كاری كنند. به اين ترتيب طرفدارانی در ميان احزاب سوسياليست اسكانديناوی و حزب سوسياليست آلمان يافتيم كه به جنگ استعماری اعتراض داشتند زيرا آبروی انترناسيونال سوسياليست را می برد. انترناسيونال سوسياليست كه بعد از جنگ بازسازی شد گرايش های ضداستعماری داشت و حزب سوسياليست فرانسه مايه شرمساری بود و ما يك گروه كوچك بوديم، بيگانه بوديم و نمی توانستيم كاری بكنيم. در اينجا می خواهم داستانی نقل كنم. در سال 1969 يا 1970 يك هيأت نمايندگی از سوی حزب سوسياليست آلمان برای ديدار با حزب سوسياليست فرانسه كه عضو انترناسيونال سوسياليست بود به كشور ما آمد. هيأت بزرگی بود و گروهی از سوسياليست های جوان را با خود به همراه داشت. يك شب پس از صرف شام كه در دفتر مركزی حزب سوسياليست متحد ترتيب يافته بود، سوسياليست های جوان آلمانی زودتر ميز ضيافت رسمی را ترك كردند و ما تا صبح با هم گفت وگو كرديم. نتيجه ای كه به دست آمد و برای عصر كنونی می تواند جالب باشد اين است كه پس از آن كارهای نابخردانه فرانسه و تلاش برای بازگرداندن امپراتوری از دست رفته اش، تمام اروپا بيدار می شود و خود را بار ديگر حول محور ضديت با استعمار سازمان می دهد. هنوز هم اين اصل يكی از پايه های اتحاديه اروپا به شمار می رود.

اين برای ما ايرانی ها می تواند خيلی پندآموز باشد كه چطور يك حزب كوچك و مستقل كه حمايت خاصی از آن نمی شود، مثل حزبی كه شما رهبرش بوديد (PSU)، در روند فعاليت هايی كه طی آن سال ها كرده، توانسته است تا اين اندازه موفق باشد و در نهايت منجر به چيزی شود كه به قول شما امروز يكی از بنيان های اروپا است؟ عامل موفقيت حزب شما چه بود؟

يك چنين موفقيتی زمانی به دست می آيد كه يك حزب كوچك در پيوند تنگاتنگ با آرمان بزرگی باشد كه مورد حمايت و تاييد قاطبه مردم است. اين تجربه ای بود كه ما داشتيم. نكته ديگری كه در اينجا می خواهم درباره روابط بين الملل اضافه كنم اين است كه ما روابط بدی با كمونيست ها داشتيم و با بين الملل سوسياليست هم هيچ رابطه ای جز يك احساس همدردی نداشتيم. حزب سوسياليست متحد (PSU) در دو مرحله شكل گرفت: يكی انشعاب از حزب رسمی و ديگری به هم پيوستن گروه های كوچك روشنفكری و كارگری. حزب سوسياليست متحد در آوريل 1960 پايه گذاری شد. اين تشكل سياسی فقط 3 درصد رأی دهندگان را پشت سر خود داشت كه رقم ناچيزی بود و شصت حزب سياسی خارجی در آن حضور داشتند كه تقريبا همگی از كشورهای جهان سوم بودند. در زمان پيدايش حزب سوسياليست متحد از جمله كسانی كه به عضويت آن درآمدند يكی «سالوادور آلنده» رئيس جمهور شيلی بود و ديگری «مهدی بن بركه» رهبر بزرگ اپوزيسيون مراكش كه اندكی بعد به دست سرويس های مخفی مراكش در فرانسه به قتل رسيد. در اينجا بايد به يك مرحله انتقالی اشاره كنم. در سال 1971 رهبری حزب سوسياليست تغيير كرد و فرانسوا ميتران به رياست آن برگزيده شد. ميتران بر تفكر استعماری خط بطلان كشيد و رويكرد نوينی برای حزب تحت رهبری خود تعيين كرد تا روابط تنگاتنگ با حزب كمونيست برقرار سازد. در اين زمان متوجه شدم كه حزب سوسياليست متحد ديگر به كار نمی آيد، بنابراين بازگشت به سوی حزب سوسياليست را تدارك ديدم كه اين روند سه سال طول كشيد و در سال 1974 به انجام رسيد.

آقای روكار! اروپا مهد آزادی و ليبراليسم با سابقه ای چندصد ساله است. كمونيسم چه مزيتی داشت و بعد از انقلاب اكتبر روسيه چه اتفاقی افتاد كه اين مكتب بخش گسترده ای از اروپا را مجذوب خود ساخت؟

اين در مورد سراسر اروپا صدق نمی كند. در سال 1945 اروپا به تدريج خود را بازسازی می كند و احساس سنگينی از گناه در هر دو طرف متخاصم به وجود می آيد زيرا جنگ در اروپا رخ داده بود و اروپا عامل شعله ور شدن آتش جنگ بود. در پی جنگ، اروپا تمام توان خود را از دست داده بود. در سال 1950 ديگر ارتشی وجود نداشت، فرانسه ارتش كوچكی در اختيار داشت و تنها ارتش قدرتمند از آن بريتانيا بود كه آن هم در نتيجه جنگ خسته و فرسوده شده بود. بنابراين اتحاد جماهير شوروی با پيشروی خود نيمی از اروپا را فرو بلعيد، آلمان و اتريش به دو پاره تقسيم شدند، لهستان و مجارستان و ديگر كشورها به كمونيسم روی آوردند، البته اين كار نه به انتخاب خود آنها بلكه از راه نظامی صورت گرفت. اما فرانسه يك مورد بی همتا در غرب اروپا به شمار می رود. در بخش های ديگر اروپا، انگلستان و آلمان و بلژيك و هلند و اسپانيا اكثرا باكمونيسم ضديت می ورزند به جز ايتاليا كه بعد از فرانسه حزب كمونيست قدرتمندی داشت. اين حزب در تمام نيمه دوم قرن بيستم ضمن ارادت به مسكو تحت رهبری روشنفكران بود اما با تأنی و به تدريج و با هوشمندی به سوی سوسيال دموكراسی تغيير مسير داد و ميراث آن برای اروپا، دفتر سوسيال دموكراسی اروپاست كه فعاليت سياسی بسيار مهمی به شمار می رود.

در سال 1919 لنين بين الملل كمونيست را پايه گذاری كرد و بيست و يك شرط برای عضويت در آن تعيين نمود. همه احزاب اروپايی عضو بين الملل سوسياليست اين شرط ها را رد كردند به جز حزب سوسياليست فرانسه كه تنها حزبی بود كه در كنگره ژانويه 1920 در شهر تور به كمونيست شدن خود رأی داد و ناگزير شد كارش را تقريبا از صفر شروع كند. اين ديگر آن حزب سوسياليست سابق نبود و اكثريت اعضا به كمونيستی شدن آن رای داده بودند. بنابراين سوسياليسم فرانسه، در شكل كمونيستی آن، از آن زمان در نتيجه همكاری اش با دشمن طی جنگ 1940 وجهه خود را از دست داد و به عنوان همدست دشمن و موافق جنگ های استعماری شناخته شد. كمونيسم بين الملل در فرانسه از مشروعيت و درخشش فكری برخوردار شد كه هيچ ارتباطی با آنچه در كشورهای ديگر اروپايی می گذشت نداشت. درواقع شعرا، نويسندگان و كارگردانان سينمای فرانسه به كمونيسم گرايش پيدا كردند و اين يك مورد استثنايی در سراسر اروپا به شمار می آمد. چپ خارج از حزب كمونيست دچار پراكندگی شد و نتوانست مقاومت كند. من به نسلی تعلق دارم كه به بازسازی حزب سوسياليست پرداخت.

سوسياليسم بر پايه كدام منطق و مبنايی حاضر می شود كه از سياست استعماری در سرزمين جغرافيايی خود دفاع كند و به صورت پياده نظام اين سياست عمل كند چون اين مسئله منطقا با ماهيت سوسياليسم سازگاری ندارد؟

در سال 1971 كنگره ای برگزار شد كه طی آن گی موله رهبر حزب سوسياليست شكست خورد و كنار رفت و اكثريت ديگری به رهبری فرانسوا ميتران روی كار آمد. حزب سوسياليست فرانسه به دليل تاريخ و گذشته ای كه دارد تضعيف شده است. شمار اعضای اين حزب 100 هزار نفر است، حزب سوسيال دموكرات آلمان 900 هزار عضو دارد، حزب سوسيال دموكرات سوئد 600 هزار، حزب سوسيال دموكرات اتريش 350 هزار و كمونيست های ايتاليا كه در قالب حزب چپ دموكراتيك گردهم آمده اند حداقل 700 هزار نفرند، در انگلستان حزب كارگر كه اشخاص حقوقی و اعضای اتحاديه ها را در بر می گيرد 3 ميليون نفر عضو دارد. بنابراين ملاحظه می كنيد كه حزب سوسياليست فرانسه تاوان موضع گيری های گذشته خود را پرداخته است. از طرف ديگر، با پيروزی فرانسوا ميتران و تجربه حكومتی اتحاد چپ، حزب سوسياليست كنونی ديگر بهای تاريخ گذشته را نمی پردازد. ضديت با كمونيسم و حمايت از سياست استعماری ديگر به گذشته تعلق دارند و يك مرحله تاريخی به شمار می روند. بين الملل سوسياليست اكنون ما را حزبی آبرومند می شناسد، از اين گذشته كسانی مثل من به اين حزب بازگشته اند.

جنبش ماه مه 1968 اثرات عميقی در فرانسه و حتی ديگر كشورهای اروپايی به جای گذاشت، جنبشی كه شما و حزبتان در آن نقش فعالی داشتيد. لطفا كمی هم درباره آن روزها بگوييد.

پس از پايان جنگ الجزاير، حكومت گليست بار ديگر به سوی اقتصاد و روابط بين المللی با قدرت های بزرگ روی می آورد. دوگل به تقويت جايگاه فرانسه در بازار مشترك يا جامعه اقتصادی اروپا می پردازد (از سال 1992 بود كه اين جامعه به اتحاديه اروپا تغيير نام داد) و نقش فرانسه را به خوبی در اين جامعه ايفا می كند كه نيازی به تفسير و توضيح بيشتر ندارد. يك حكومت نسبتا يكپارچه به وجود می آيد. كناره گيری چپ از قدرت مانع شركت اين جناح در انتخابات است. انسدادی در نظام حكومتی پديد می آيد و مردم به شدت ناخرسندند. جنبش ماه مه به گونه ای آشوب طلبانه نخست در ميان دانشجويان آغاز می شود و تقريبا تمام دانشگاه های فرانسه را فرا می گيرد. در آن زمان شمار دانشجويان به 250 تا 300 هزار تن می رسيد. دامنه جنبش به شهرستان ها هم كشيده می شود اما شدت آن در پايتخت بيشتر است. اعتصاب كارگران بخش صنعت آغاز می شود، اعتصاباتی كه هرگز از سوی اتحاديه های كارگری سازماندهی نمی شود بلكه كارگران جوان و عواملی خارج از سنديكاها آن را هدايت می كنند. اين كارگران خواستار افزايش حقوق نيستند بلكه می خواهند حقوق انسانی شان محترم شمرده شود و حق سخن گفتن به آنها داده شود. در مه 68 صحبت از پول در ميان نيست. جنبش علی رغم كوشش های سنديكای CGT (كنفدراسيون عمومی كار) كه می خواست آن را متوقف كند همچنان پيش می رود. سنديكای CGT يك اتحاديه كمونيستی بود و از نظر بين الملل كمونيست و حزب كمونيست فرانسه جنبش ماه مه ديوانگی به شمار می آمد زيرا انقلاب يك فرايند جهانی تعريف شده است كه رهبری آن بايد به دست ارتش سرخ باشد. پاره ای اعتصاب ها توسط يك سنديكای كوچك لائيك و ضد كمونيست (نيروی كارگری) و بيشترشان از سوی يك سنديكای مسيحی (CFDT كنفدراسيون دموكراتيك كار فرانسه) رهبری می شوند.

دوبخش مطبوعات و برق با مشورت كارگران از اعتصاب بركنار می مانند. بخش های ديگر همه به اعتصاب می پيوندند. به دليل نبود بنزين تردد اتومبيل ها متوقف می شود و در نتيجه تصادفاتی هم رخ نمی دهد. در آوريل 1960 شمار افرادی كه در اثر تصادف اتومبيل و سقوط از بالای داربست های ساختمان می ميرند به 10 هزار تن می رسد اما در ماه مه 1968 تعداد كشته های ناشی از اين دو واقعه فقط 10 تن بود. تنها چند دستگاه اتومبيل آتش زده شد. بخش اعظم افكار عمومی از جنبش حمايت می كند. كسی كشته نشد و تظاهرات عاری از خشونت بود. تصويری كه جنبش مه 68 از خود نشان داد معجزه آسا بود زيرا از هر سو تحريكاتی می شد، به خصوص از سوی نيروهای چپ كه می خواستند تا مرز خشونت پيش روند، آنارشيست ها، تروتسكيست ها، مائوئيست ها و همين طور نيروهای پليس كه با چماق به تظاهرات صدها هزار نفری حمله می كردند و اتومبيل ها را آتش می زدند تا پشتيبانی انبوه مردم را درهم شكنند كه به دانشجويان می گفتند: «شما حق داريد. » ما می توانستيم مجلس و دفتر رياست جمهوری را به اشغال خود درآوريم ولی اين كار را نكرديم.

چرا اين كار را نكرديد؟ كمی عجيب است.

برای اينكه ما مبارزه را می باختيم. تا زمانی كه تظاهرات مسالمت آميز و به دور از هرگونه خشونت بود می توانستيم صدهزار يا دويست هزار نفر گردهم آوريم. اما اگر اعلام می كرديم كه هدف مان به دست گرفتن قدرت سياسی است و به يك خط مشی تهاجمی و نه تدافعی روی می آورديم اين تعداد به ده هزار تن تنزل می يافت. شكست دادن و از ميدان به در كردن اين گروه برای ارتش و پليس كاری بسيار ساده می بود. نتيجه همه اينها در درجه نخست رشد و گسترش دموكراسی در محيط های كار بود.

از نظرتاريخی يا سياسی چگونه اين جنبش به موفقيت رسيد، چه شد كه دولت خواست های مردم را پذيرفت و انقلاب به ثمر نشست؟

ما كه بازيگران و رهبران اين جنبش بوديم هرگز آن را يك انقلاب تلقی نكرديم. قدرت همچنان پابرجا ماند. جناح راست در انتخابات پارلمانی ماه ژوئن به طور گسترده به پيروزی رسيد. در طول جنبش، فرانسويان خوشحال بودند، اما پس از آن و با پی بردن به تندروی های تروتسكيست ها و مائوئيست ها و گروه های ديگر ترس وجودشان را فرا گرفت و به تحكيم پايه های قدرت راستگرايان پرداختند. بايد دانست كه يكی از نتايج مهم جنبش بهبود وضعيت حقوقی زنان بود. تمام كارهايی كه در حوزه های سياسی و قانونگذاری طی بيست سال پس از آن انجام گرفت نتيجه اين جريان بود.

حالا اجازه دهيد كمی به اتحاديه اروپا بپردازيم. آقای روكار! تعريف شما از اتحاديه اروپا و جامعه اروپا چيست؟

وحدت اروپا يك طرح بسيار قديمی است و امروز آن چيزی نيست كه اغلب بنيانگذاران و جوانان و دانشجويانی مثل من انتظارش را داشتند. اولين كسی كه از روش ايالات متحده اروپا سخن به ميان آورد ويكتور هوگو بود كه در سال 1851 يعنی يكصدوپنجاه سال پيش آن را مطرح كرد. اما اين پيشنهاد با مخالفت دولت ها و پارلمان های ملی روبه رو شد. اين فكر را بعدها در سال 1920 نخست وزيران فرانسه و آلمان تكرار كردند تا اينكه با آمدن هيتلر بار ديگر با شكست مواجه شد. در سال 1945 اغلب رهبران اروپا به اين نتيجه می رسند كه بايد وحدتی ميان اروپاييان به وجود آيد تا جلوی كشتارهايی مشابه گرفته شود.

پس مبنای وحدت اروپا اجتناب از جنگ و يگانگی هويتی ـ فرهنگی بود؟

بله دقيقا. اما مبتكر اصلی طرح اتحاد كه «ژان مونه» سياستمدار فرانسوی بود دريافته بود كه حتی بعد از وقوع جنگی چنان خانمانسوز، پارلمان های ملی حاضر نخواهند شد پايين كشيده شدن پرچم ها و كنار رفتن پول های ملی و واگذاری حاكميت ملی و سياست خارجی و فرماندهی ارتش به يك كميته بين المللی را بپذيرند. بنابراين ژان مونه پيشنهاد كرد كه پارلمان ملی ما به جای انتقال حاكميت ها كه اصولا اعتقادی به آن نداشت، يك رشته وابستگی های متقابل فنی به وجود آورد؛ وابستگی هايی كه با زير سوال بردن حاكميت ملی موجب ترس و نگرانی نشود اما از قدرت كافی برای جلوگيری از جنگ برخوردار باشد و در نهايت نوعی فدراسيون بر مبنای اين وابستگی ها و پيوندها شكل گيرد. بنابراين اتحاد صنايع فولاد و زغال سنگ بين كشورهای آلمان، فرانسه، هلند، بلژيك، لوكزامبورگ و ايتاليا آغاز شد. اين كار موفقيت آميز بود اما كافی نبود. تلاش ديگری جهت ادغام و يكی كردن ارتش ها صورت گرفت كه فرانسه پيشنهاددهنده آن بود اما مجلس ملی مانع شد و آن را محكوم كرد. سپس تصميم گرفته شد كه دو صنعت ديگر در يكديگر ادغام شوند: يكی انرژی هسته ای برای توليد برق كه در سال 1958 تحقق يافت و به پيمان «اوراتوم» معروف است و ديگری اتحاديه گمركی و به وجود آمدن بازار مشترك. اتحاد گمركی فكری بسيار هوشمندانه بود و چون نظام گمركی امری فوق العاده پيچيده و فنی است و كسی حوصله فكر كردن به آن را ندارد مخالفتی در ميان مردم برنينگيخت و در نتيجه با بی اعتنايی و تاييد عمومی اين كار به انجام رسيد. مذاكرات در سال 1957 صورت گرفت و معاهده اتحاد گمركی در سال 1958 به امضا رسيد.

به اين سادگی هم نبود. حتی ژنرال دوگل هم به عنوان يك اپوزيسيون با تصويب معاهده در پارلمان مخالفت كرد.

درست است. اما قضيه دوگل فرق داشت. در آن زمان مسائلی در ارتباط با الجزاير مطرح بود و در نتيجه ژنرال دوگل در ماه مه 1958 به قدرت رسيد. سپس چون ديد دولت فرانسه معاهده را امضا كرده است، مصلحت را در اين ديد كه بگويد اين هم معاهده ای مثل ساير معاهدات است، چيزی نيست. برچيده شدن موانع گمركی و يكی شدن تعرفه ها در آن زمان تاثير اقتصادی بسيار مهمی داشت. حاصل اين اقدام ظرف پانزده تا بيست سال پس از آن اين بود كه تجارت داخلی ميان اين شش كشور عضو اتحاديه به دو برابر رشد تجارت جهانی افزايش يافت و روند رشد تجارت بين اين كشورها به 1/5 برابر در مقايسه با رشد روابط تجاری هر يك از اين كشورها به تنهايی با ديگر كشورهای جهان رسيد. به بيان ديگر يك اهرم رشد اقتصادی به وجود آمد. طی اين بيست سال بحث های فراوانی درگرفت چون اروپا هنوز فاقد قانون اساسی است، فرآيند وحدت اروپا به دشواری پيش می رود. . . ولی اگر از بيرون به اين مجموعه نگاه كنيم كار بزرگی صورت گرفته است. دو كشور آلمان و فرانسه طی صدوبيست سال سه جنگ با هم داشته اند و حالا با هم متحد شده اند و جنگ عملا غيرممكن است، اين فوق العاده است و از آن گذشته بالاترين رشد اقتصادی در ميان كشورهای جهان را دارند.

به همين دليل اروپا كم كم ماهيتی ديگر پيدا می كند بی آنكه خود متوجه باشد زيرا نتيجه روندی كه توضيح دادم تمايلاتی را در دل كشورهای ديگر برای پيوستن به اين اتحاد برانگيخت و از شش عضو در ابتدا به پانزده عضو افزايش يافت و يك سال و نيم ديگر اين تعداد به 25 كشور می رسد. اولين كشورهايی كه به اين مجموعه خواهند پيوست عبارتند از انگلستان، ايرلند و دانمارك. اين سه كشور هيچ تمايلی به تشكيل يك فدراسيون اروپايی ندارند. اينكه تصميم گرفته اند به اتحاديه بپيوندند به اين دليل است كه عضويت در اتحاديه را كم خطرتر از بركنار ماندن از آن ارزيابی می كنند. اروپا طرحی ناروشن و مبهم است، يك كشور نيست، يك ميهن نيست و يك شخصيت حقوقی بين المللی ندارد، هيچ كس تصور روشنی از اروپای واحد ندارد. حالا تصميم گرفته شده است كه اروپا را از يك شخصيت حقوقی برخوردار سازند. طراحان و بنيانگذاران فكر وحدت اروپا هدف شان از اين اتحاد اين بود كه اروپا بتواند همچون ايالات متحده و روسيه بر مسائل دنيا اثرگذار باشد اما دولت ها و پارلمان های ملی ما همواره اين ايده را رد كرده اند. بنابراين رويای اوليه پديد آوردن يك قدرت جمعی بود، يك اقتدار جمعی بود به گونه ای كه ضمن حفظ تفاوت های زبانی، فرهنگی و مذهبی همچون يك كشور واحد رفتار كند و در زمينه های پولی و مالی و بين المللی و نظامی وحتی قضايی سياستی مشترك در پيش گيرد. طرح اوليه اين بود. ما فقط توانسته ايم در حوزه های اقتصادی و مالی و پولی به چنين وحدتی دست يابيم. هم اكنون پول واحد يورو يك قدرت جمعی به شمار می رود و ارزش آن بيش از دلار است. البته كاهش ارزش دلار مايه نگرانی ماست چون نمی توانيم كالا صادر كنيم.

بنابراين اروپا يك فدراسيون و يك ملت نيست كه سياست خارجی واحدی داشته باشد و يكصدا سخن بگويد. حتی در حوزه اقتصاد هم بيانگر يك اراده سياسی واحد نيست و اين مايه تاسف است. اروپا قلمروی با دو دسته قوانين است - كه از نظر ما قوانين بسيار خوبی هستند - اما فاقد قوت سياسی است. يك دسته از قوانين به تجارت و دسته ديگر به حقوق بشر مربوط می شود. پيوستن كشورهای جديد به اروپا مستلزم پيروی آنها از يك سياست خارجی واحد نيست ـ اين موضوع هنوز اصلا مطرح نيست ـ، اما آنها موظف هستند مقرراتی را كه ما در زمينه های تجارت و توليد و حقوق بشر و دموكراسی رعايت می كنيم محترم بشمارند. اين اروپاست و به همين دليل آنچه كه مثلا به كشورهای خاورميانه مربوط می شود از طريق ديپلماسی های ملی مورد بررسی قرار می گيرد ولی ديپلماسی های ملی وزن چندانی ندارند، در برابر آمريكا كاری از آنها ساخته نيست، اما اروپا برای يكصدا سخن گفتن ترديد بسيار دارد. آنچه من گفتم تصويری انتقادی از اروپا بود چون از ده سال پيش يك پيمان مشترك هست كه به ما می گويد، نمی توانيم همين طور ادامه دهيم و بايد كمی هم به سياست خارجی توجه كنيم و يك نظام قضايی مشترك فراهم آوريم. ما يك استراتژی طولانی مدت در پيش گرفته ايم كه تا حدی زمين گير شده و با موانع و مخالفت های دولت ها مواجه است.

در اينجا يك پارادوكس وجود دارد، در مواجهه كشورهای اتحاديه اروپا با برخی كشورها. يك رشته كشورهايی مخصوصا در آسيا هستند كه ايجاد رابطه اقتصادی با آنها برای يك كشور اروپايی می تواند بسيار سودمند باشد، اما اين كشورها از لحاظ حقوق بشر كه به قول شما مهم تر است مشكلاتی دارند و اين مشكلات را نه اتحاديه اروپا و نه هيچ كس ديگری نمی تواند به اين زودی ها حل كند. اتحاديه اروپا كه مطمئنا به اين سادگی از خير رابطه با آن كشورها نخواهد گذشت در قبال اين پارادوكس چه تدبيری انديشيده است؟

مسئله روشن است. اروپا كمك به روند توسعه را در پيش گرفته است. اما آنچه به سياست مربوط می شود همچنان در حيطه ديپلماسی ملی است. ما يك سياست خارجی در قبال ايران نداريم اما شايد يك رشته همكاری های اقتصادی با آن كشور داشته باشيم.

خوب، با مسئله حقوق بشر چه می كنيد؟

روابط و همكاری وكمك ما به روند توسعه بيش از پيش مقيد به پيش شرط های سياسی می شوند زيرا اتحاديه اروپا با آنچه كه صندوق بين المللی پول در اين زمينه ها انجام می دهد موافقت می كند. وقتی شورش، جنگ داخلی، كودتا و نسل كشی در يك كشور رخ دهد اروپا همكاری اش را با آن كشور متوقف می سازد تا ببيند حكومت چه می كند و معلوم شود كه آيا اين حكومت است كه حقوق بشر را زير پا می گذارد يا اپوزيسيون.

پس در مناسبات ميان كشورهای اروپايی و كشورهای آسيايی ملاك ارتباط گيری برای اروپا اصالتا با حقوق بشر است و وكالتا با روابط اقتصادی؟

بله، برای همين است كه ما بحران شديدی در اروپا در مورد پيوستن تركيه به اتحاديه داريم.

حالا اگر كشوری مانند آلمان در راستای منافع ملی خودش جنبه های اقتصادی رابطه با كشوری را توسعه دهد و بگويد كه من كاری به حقوق بشر ندارم، اتحاديه اروپا با آن چگونه رفتار می كند؟

بايد دانست كه اداره مناسبات اقتصادی در نظام های سرمايه داری يا ليبرال سوسياليستی تنها در دست دولت ها نيست. يك شركتی كه در زمينه تجارت كار می كند كاری به حقوق بشر ندارد. در همه جا و در همه حال چنين بوده است. شركت های آلمان همچنان با خيلی كشورها همكاری می كنند ولی دولت آلمان با اين كار موافق نيست و انتقاد می كند و می كوشد تا در تجارت، اصل حقوق بشر را بگنجاند.

آقای روكار! كمی هم درباره كارهای خودتان در مقام رئيس كميسيون امور فرهنگی پارلمان اروپا بگوييد.

من در پارلمان اروپا رياست كميسيونی را به عهده دارم كه از اختيارات محدود و اندكی در زمينه های فرهنگ، رسانه های گروهی، جوانان، ورزش و آموزش و پرورش برخوردار است. همه اينها در حيطه وظايف دولت های ملی است. اروپا در درجه نخست مشوق فراگيری زبان های زنده است، مشوق گسترش بيشتر ارتباطات و مراودات برای رشد شناخت متقابل است و خواهان يكی شدن مقررات ناظر بر نمايشگاه های نقاشی و برگزاری نمايشنامه ها و كنسرت های موسيقی است. هماهنگی اين مقررات بايد به تدريج صورت گيرد. ما اين كارها را می كنيم. من فكر می كنم كه اروپا تا پنجاه سال ديگر سياست قضايی، سياست خارجی، سياست استراتژيكی و نظامی و طبيعتا سياست فرهنگی اش را يكی خواهد كرد. بنابراين اروپا طی نيم قرن منشا اثری در مسائل و مشكلات كنونی همچون توسعه نيافتگی، حقوق بشر، تنش های محلی، جنگ، فلسطين، هند، پاكستان و. . . نخواهد بود. با اين حال وحدت اروپا مهم ترين رويداد تاريخ است، يك قدرت بزرگی با توافق اعضای تشكيل دهنده آن پديد آمده است بی آنكه در شكل گيری و پيدايش از قهر و زور استفاده شده باشد. در تاريخ شش هزار ساله بشر نمونه ديگری از امپراتوری را سراغ نداريم كه به روش ديگری جز توسل به زور به وجود آمده باشد، اروپا يك نمونه بی همتا است و اين رويداد بسيار مهمی است.

آقای روكار! شما الان يك اروپای واحد هستيد بر مبنای حقوق بشر و در ادامه حقوق بشر اتفاقات ديگر. در چنين مجموعه همبسته ای يك جريان غالب وجود دارد. كما اينكه الكساندر تزار روس وقتی از ناپلئون پرسيد اروپا يعنی چه؟ ناپلئون گفت: «يعنی ما». حالا آيا در آينده فرانسه يا آلمان و يا يك قطب قدرتمند در اروپا به چنين نقطه ای می رسند كه بگويند: «اروپا يعنی ما و بقيه چون كوچك ترند در آنها مستحيل می شوند مثل تفاوتی كه بين بحث جهانی شدن به معنی مشاركت در مجموعه پديده های جهانی و بحث تبعيت اجزای كوچك تر از يك جريان غالب و برتر وجود دارد. آيا شما چنين خطری را در اروپای آينده می بينيد؟

غيرممكن است كه جريانی شبيه آنچه در زمان ناپلئون پيش آمد بار ديگر رخ دهد. برای اينكه ضعف بزرگ اروپا دقيقا در سياست خارجی و استراتژيكی است كه سبب نگرانی شديد آن است. دليل اين گفته دلمشغولی هايی است كه درباره قانون اساسی وجود دارد و مسئله اين است كه اين قانون نبايد راه را برای سلطه گری باز بگذارد. آخرين كنفرانس بين المللی كه با شركت سران اروپا برگزار شد در شهر نيس بود. بسياری معتقدند كه اين كنفرانس يك شكست برای قدرت های بزرگ اروپا بود ولی در واقع اين شكست نبود بلكه پيروزی بود. ده عضو كوچك تر اتحاديه به آلمان و فرانسه گفتند: بگذاريد آسوده باشيم، شما رويای برابری با قدرت ايالات متحده را داريد. اين مشكل ما نيست، ما وارد اتحاديه اروپا شده ايم برای اينكه راحت تر زندگی كنيم، 1/5 درصد توليد ناخالص داخلی مان را صرف امور دفاعی می كنيم، حال اگر ايالات متحده می خواهد 8/5 درصد به امور دفاعی خود اختصاص دهد اين به خود آن كشور مربوط است. آمريكا می خواهد ژاندارم جهان باشد، بگذاريد باشد (سران سوئد و يونان اين حرف ها را زدند)، شما فرانسوی ها و آلمانی ها ما را از رويای احيای امپراتوری از دست رفته تان معاف كنيد.


حامد صرافی زاده: فاصله بين روزی روزگاری و تفنگ سرپر چيزی حدود 8 سال است. در اين مدت فيلمنامه می نوشتيد؟

فيلمنامه و قصه و حكايت می نوشتم و بعضی مقاله های به دردنخور. همچنين فرصتی بود كه بعضی از سريال ها را از شروع تا پايان تماشا كنم و كتاب بخوانم و ديگر دعا به جان آنها كه از كار بيكارم كرده بودند و جدی جدی بر اين باور بودند كه من جای آنها را تنگ كرده ام و اگر كنار گذاشته شوم ميدان برايشان باز می شود و بی ذوقی و نابلدی و بی مايگی خودشان كمتر نقشی در ناكامی هايشان ندارد و با حرافی و لفاظی و معركه گرفتن و دروغ و ريا و تقلب می شود به همه جا و همه چيز رسيد.

علاقه نداشتيد كاری در سينما انجام دهيد؟

چرا، خيلی هم علاقه مند بودم و هستم اما رفت وآمد من با همكارانم محدود می شود به تعداد انگشت شماری كه از قديم با هم دوست بوديم و در سازمان هم فقط در گروه فيلم و سريال شبكه اول چند نفر آشنا دارم كه آنها هم در اين هشت سال مشغله های ديگر داشتند تا اينكه بالاخره جناب آقای مهندس جعفری جلوه به سمت سرپرستی شبكه اول منصوب شدند و توسط جناب آقای مهندس فلاح به اين تبعيد تلخ و خودنخواسته ام پايان دادند. رسم است كه سازنده را صاحب اصلی كار بدانند ولی من بيش از همه اين دو بزرگوار را عاملان حتی شكل گرفتن و به انجام رسيدن سريال تفنگ سرپر می شناسم. دو عزيز زحمتكش و كم توقعی كه پابه پای ديگر اعضای گروه خون دل خوردند و بخش سنگين تر اين بار به دوش آنها بود و چه از جانب رقبا و غرض ورزان و چه از طرف بی طرفان كوته نظر، عوض خسته نباشيد و خداقوت زخم زبان های فراوان شنيدند و جز اين بهره ديگری نبردند مگر انشاءالله اجر معنوی و رضايت خاطر از اينكه كار به اين سختی و پرزحمتی را به پايان رساندند و دست مريزاد كه در مقابل آن همه تهمت و افترا و ناروايی ها خم به ابرو نياوردند و همه جا يار و ياورمان بودند. متأسفانه چاپلوسان و متملقان و زبان بازان چنان عرض و آبرويی از حق شناسی و قدردانی كردن، برده اند كه اين وجه رفتاری فرهنگمان به يكی از دل به هم زن ترين وجوهش تبديل شده وگرنه هم حقشان است و هم بيش از اين می گفتم.

اين قصه های كوچك را شما سر صحنه می نوشتيد؟

بله، با آن همه گرفتاری نمی شد نشست برای هريك از قسمت ها قصه های جداگانه طراحی كرد. به محض اينكه كار اصلی دچار وقفه می شد می رفتيم سراغ آن درگاهی و دوربين را سر جای هميشگی اش می كاشتيم و بازيگران و هنروران را در جريان می گذاشتيم چه كارهايی بايد بكنند و يك حلقه كامل فيلم می گرفتيم. طرح ها را فی البداهه پيدا می كردم و اگر می ديدم چنگی به دل نمی زنند همانجا تغييرشان می دادم.

در عين حال تمهيدی هم بود كه تماشاگر را از شروع تيتراژ تا پايان هر قسمت نگه داريد؟

اصلا تيتراژ به همين منظور بايد ساخته شود. تيتراژ هم بخشی از متن است و نبايد كم اهميت نگاشته شود. آنچنان كه در ارزيابی كمی سی چهل تايش را يكی حساب كنند. در فيلم های بزرگ برای ساختن تيتراژ از متخصصانی استفاده می كنند كه بسياری شان در اين كار شهرت جهانی پيدا كرده و به نام های بزرگی تبديل شده اند. بايد اين باور تغيير كند تيتراژ فقط و فقط شناسنامه كار است و ديگر هيچ.

در كل در سريال تفنگ سرپر به نظر من به لحاظ كارگردانی قدمی جلوتر گذاشته شده است. نسبت به روزی روزگاری و به خصوص شاخه های بيد. چه به لحاظ كار با بازيگران چه به لحاظ آن توليدات عظيم. برای مثال صحنه های ميدانی زيادی داشتيم كه در يك پلان / سكانس چند اتفاق را می ديديم. می خواستم ببينم برای اين نماها چند برداشت گرفتند؟ دكوپاژ از قبل در ذهنتان بود يا سر صحنه دكوپاژ می كرديد؟

هر دو جورش. هم دكوپاژ روی كاغذ و هم دكوپاژ سر صحنه. من نوع دوم را بيشتر می پسندم و راه دستم است. سر صحنه ذهنم بهتر ياريم می كند و طرح های تر و تازه تری می توانم پيدا كنم. اما در مورد تعداد برداشت ها و تكرارها خدمتتان عرض كنم كه اغلب تكرارها مربوط به نماهای بسيار ساده و ثابت هستند. آنجاها كه بازيگر قرار بود ايستاده باشد و احيانا چهار جمله را پشت سر هم ادا كند. در اين موارد بسته به اينكه كدام بازيگر جلوی دوربين است می شد كه تا بيست بار يا بيشتر مجبور شويم پلان را تكرار كنيم و از تماشاگران و افراد محلی بشنويم كه عجب شغل سختی داريد و چه طاقت و حوصله ای. اما برای پلان های طولانی كه عمدتا هم جمعيت و هم بازيگران و هم دوربين ميزانسن های پيچيده ای داشتند بعد از دو سه بار تمرين يك برداشت می گرفتيم كه معمولا خوب بود و يكی هم برای احتياط و تمام می شد می رفت پی كارش. به ندرت پيش می آمد كه بيش از دو تكرار داشته باشيم.

نكته ای كه در مورد بازيگری در كارهای شما مشهود است اين است كه بازيگران كارهای شما جلوی دوربين خيلی راحت هستند و ديالوگ ها بر لبشان نشسته مثل بازيگر نقش عموسليمون يا شخصيت جالب آقای مسروری (كدخدای كولی بار) يا انتخاب آقای حميدرضا پگاه (غيبيش) كه اتفاق خيلی خوبی بود. اين سريال از جهت معرفی ايشان، بازی ايشان بعد از مدت ها يك شخصيت مردانه ای كه سرسخت و فوق العاده جدی است و يك قهرمان تمام عيار است را نشان می دهد. از كار با بازيگرها بگوييد.

برای من بازی مهم ترين عامل ساختاری فيلم است و نهايت تلاشم را به كار می گيرم تا هريك از بازيگرانم آنچنان ظاهر شوند كه اگر زمانی از خودشان سوال شود يا ديگران بخواهند كارشان را ارزيابی كنند، احيانا بگويند بهترين بازی شان در فيلم من بوده است. با چنين انگيزه ای معلوم است كه چه حد روی اين مطلب پافشاری می كنم. خيلی بايد شخصيتی كم اهميت و گذرا و بازيگرش ناتوان باشد تا من به يك بازی ضعيف رضايت بدهم و بگذرم، خيلی!

قبول داريد بازيگرهايتان خيلی جلوی دوربين راحت هستند؟

همه شان نه. آن بازيگری جلوی دوربين راحت است كه اولا تعريف حرفه اش را خوب خوب بلد باشد، ثانيا استعداد و آمادگی ذهنی و فيزيكی لازم را داشته باشد. ثالثا بداند چه شخصيتی را قرار است به تماشاگر معرفی كند. رابعا قصه را خوب خوب و كامل كامل خوانده باشد و بداند موضوع از چه قرار است و اين پلانی كه دارد فيلمبرداری می شود متعلق به كدام فصل و وقت قصه است و چه ارتباطی با ساير فصل ها و وقايع قصه دارد. خامسا و علی الخصوص حافظه تربيت شده داشته باشد و گفتارش را از بر كرده باشد. سادسا برای بازی در آن صحنه طرح ويژه و برای كل كار طرح مناسبی داشته باشد و حركاتش هماهنگ و شكيل و موزون و حساب شده و بيانش مناسب و بی عيب و نقص باشد. سابعا بازيش را در تعامل با بازيگران مقابل شكل بدهد و پس از همه اين ها و بسياری مسائل ديگر كه در كلاس های بازيگری همه را تدريس می كنند و جای آموختنشان سر صحنه فيلمبرداری نيست، انضباط كاری و اخلاق پسنديده و علاقه و پشتكار داشته باشد و بداند كه كارگردان معلم و استاد بازيگری نيست دم به دم به او بگويی استاد من خيلی چيزها از شما آموختم.

او همكارش است كه اگر كار خودش را درست بلد باشد بايد كلاهش را بيندازد آسمان، تعليم بازيگری پيشكش اش. بله چنين بازيگری البته كه جلوی دوربين راحت است اما بازيگری كه هزار جور معضل دارد كه اولی اش حفظ نبودن ديالوگش است چطور بايد يا می تواند راحت باشد وقتی همه از دستش ناراحت و كلافه اند؟ بعضی از بازيگران عادت دارند با تمرين های زياد به بازی شان مسلط شوند و لازم است وقت زيادی برايشان صرف كنی و بعضی ها هم به دليل كهولت چنين مشكلی دارند، در مورد اين دو گروه اگر مقدورات كار اجازه نداد فرصت كافی برايشان فراهم كنم و در عوض تند اخلاقی و كم حوصلگی از خود نشان دادم همين جا كتبا و در حضور جمع و از صميم قلب از همه شان معذرت می خواهم اما درباره آنها كه از همه شرايط بازيگری ادعای زياد و توقع بی جا و چانه زدن بر سر مبلغ قرارداد و در تنگنا گذاشتن گروه و خام طمعی و حسادت و آسان طلبی و تملق و چاپلوسی و دل ندادن به كار و غيبت و بدگويی و بدخواهی و سعايت و ظاهرسازی و عوام فريبی واين گونه محسنات را وجهه كسب و كارشان كرده اند، حتی اگر بليتشان برده و قضا قدری در رديف به اصطلاح حرفه ای ها و صاحب نامان جا خوش كرده اند، بدون تعارف بايد بگويم خوب كردم اگر هر قدر بلد بودم و از دستم برمی آمد نگذاشتم راحت باشند. باور كنيد ياد دادن ساده ترين كلمات به اين عزيز بی جهت ها از آموختن كلمه «قسطنطنيه» به طفل تازه زبان باز كرده مشكل تر بود. همين ها هستند كه باعث گران شدن و بالا رفتن هزينه های فيلمسازی شده اند و كار با همين ها است كه شايعه وسواسی بودن بعضی از كارگردان ها را سر زبان ها می اندازد وگرنه كه كدام وسواس؟ خدا را هزار مرتبه شكر آن قدر با گذشتيم كه گاری به جای كالسكه بياورند با تغيير دادن گفت وگوها و ماجراها اسب قصه مان را به آن می بنديم راه بيفتد برود پی كارش، سرسبزی و فصل بهار لازم داشته باشيم و زمستان شود بالاخره يك جوری با آن كنار می آييم. قلعه آباد بخواهيم و گيرمان نيايد با يك ديوار خرابه رو به راهش می كنيم و هزاران مورد از اين دست.

چقدر روی فيلمنامه كار كرديد؟

مجموعا حدود پانزده شانزده سال از 69 تا 78 كه فيلمبرداری شروع شد يك سره فكرم به آن مشغول بود و در شروع سه سال پی درپی مشغول نوشتن نسخه اولش بودم و بعدها هم چند سال ديگر برای بازنويسی و حك و اصلاحش وقت صرف كردم.

كاملا مشخص است كه روی ديالوگ ها خيلی كار كرده ايد. شخصيت ها اكثرا تكه كلام خاص خودرا دارند و بعضا در بيشتر قسمت ها گفت وگوهای جذاب و شيرينی بين اشخاص داستان رد و بدل می شود. جدا از اين روی قصه های فرعی هم خيلی كار شده و به نظر می رسد الگويتان هزار و يك شب باشد. قصه ها از دل يكديگر درمی آيند.

تا حدودی بله و البته نه به آن غلظت كه در هزار و يك شب يا آثار ديگر ادبيات كهن نظير مثنوی مولانا از اين فرم زيبا و جادويی استفاده شده است. در مورد ديالوگ ها هم اميدوارم همين طور باشد كه شما می فرماييد.

آقای احمدجو، چه شد كه در اين سريال زن ها نقش كمرنگی دارند؟ آيا اين سريال كاملا مردانه نوشته شده است؟

كاری كه پانزده سال تمام برايش زحمت بكشيد نمی تواند كار مردانه ای نباشد اما اين را هم قبول ندارم كه نقش زن ها به قدری كمرنگ شده در اين قصه كه كلا به حساب نيايند. برای مثال همان مورد رقابت عشقی كه خودتان به آن اشاره كرديد بايد سر يك زن دربگيرد و زن آقا و گل افروز و بی بی طاووس و ماه بانو و ليلا و يك لشكر زن در اين سريال به گمان من كافی است تا آن را كاری يكسره به قول شما مردانه ندانيم.

فكر می كنيد يكی از علت هايی كه تماشاگران استقبال زيادی از اين سريال نكردند همين حضور كم زن ها بوده؟

اميدوارم اين مورد تأثير مهمی در استقبال يا عدم استقبال از آن نداشته باشد. زن ها در اين قصه هرجا كه ضرورت داشته حضور پيدا كرده اند و انشاءالله كه فقط زينت المجلس نيستند. در چند قسمت پايانی كار خواهيد ديد كه متناسب با پيشامدها چگونه دور را از دست مردان قصه خواهندگرفت و همه كاره ماجراها خواهند شد.

آقای احمدجو، شما علاقه عجيبی به طنز و به خصوص معرفی آدم های خل وضع داريد. در قصه های طنزی كه در هفته نامه مهر از شما چاپ شد هم اين طنز و اين آدم ها ديده می شدند.

بله، انشأالله كه همين طور است و در قصه هايی كه نشريه مهر آنها را منتشر كرد، آدم ها تا حدودی خل وضع بودند و در اين سريال و كار قبلی هم بعضی از آنها اينطورند اما نه همگی آنها.

در همين سريال يك شخصيت فرعی داريد كه هر وقت به او سلام می كنند يك ربع بعد وقتی رسيد سر كوچه جواب سلام می دهد يا مموش فكر می كنم جدی ترين آدم اين مجموعه غيبيش باشد. حتی آقاسيد هم طنزی در كلام و برخورد و رفتارش ديده می شود.

در همه شخصيت ها صفات كودكی را آنقدر كه لازم داشته باشند برجسته می كنم كه در آدم های مثبت بيشتر خودش را نشان می دهد ولی برای اشخاص منفی قصه عدم تعادل روانی و رذيلت را اصل و اساس قرار می دهم. برای نمونه آن دو الدنگ و ملدنگ كه الگوی تاريخی مشخصی دارند دو نفر به نام كريم و مختار كه نوكر روس ها بودند و طناب دار را به گردن ثقةالاسلام و ساير محكومين انداختند روز عاشورا، جلوی چشم مردم در ميدان شهر تبريز شايد اين دو نفر خيلی هم سالم و معمولی بوده اند و به غير از آن عمل كثيف، هرگز رفتار ديوانه واری از آنها سرنزده باشد اما من می گويم آدمی كه يك ذره عقل در وجودش باشد و از بيخ و بن ديوانه نباشد غيرممكن است در هر شرايطی چنين كاری بكند حتی اگر پای جانش در ميان باشد. ساده لوحی حتی برازنده اين آدم ها نيست و ساده بودن را می گذارم برای آنها كه خيلی دوستشان دارم.

مثل شخصيت صفرعلی كه آدم خيلی ساده ای است.

بله دقيقا. اين شخصيت را از همه بيشتر دوست دارم و آقای كاويانی هم تمام و كمال حقش را ادا كرده اند. ايشان را از صفرعلی هم بيشتر دوست دارم.

به مموش هم كه آقای فيلی آن را بازی می كند قامتی ديوانه وار بخشيده ايد كه در جواب همه فقط يك نه می گويد. اين شخصيت از همان اول به همين صورت وجود داشت؟

بله، در فيلمنامه هم دقيقا همين طور است كه در فيلم او را می بينيد و اختصاصا هم برای آقای فيلی طراحی شده بود. مموش در اصل راوی قصه است و به همين خاطر در همه جا حضور دارد.

از كار با آقايان منصوری و كريم مسيحی راضی هستيد؟

انتخاب اولمان برای فيلمبرداری اين سريال آقای فرهاد صبا بود و حتی با ايشان قرارداد بستيم اما گرفتاری برايشان پيش آمد و با چند نفر ديگر وارد صحبت شديم تا اينكه بالاخره با آقای تورج منصوری به توافق رسيديم. من با ايشان آشنايی قبلی نداشتم وسعی كردم در مدت كوتاهی همديگر را بشناسيم و با هم صميمی شويم كه همين طور هم شد و هيجده ماه تمام با ايشان و همكارانشان بی اوقات تلخی كار كرديم و پس از هشت نه ماه وقفه يك ماه ديگر هم همان گروه به سرپرستی فرهادخان مافی آمدند كار را به آخر رسانديم تمام شد رفت پی كارش. فيلمبرداری از آن مقوله هايی است كه بعد از ميزان مهارت و خلاقيت فيلمبردار نتيجه اش مستقيما با نوع و كيفيت ابزار و امكانات و فيلم خام و بعد هم به مقدار وقتی بستگی پيدا می كند كه در اختيار فيلمبردار می گذاريم، بنابراين قضاوت منصفانه در اين مورد با در نظر گرفتن اين دو مورد اخير امكانپذير است و من در اين باره همين قدر می توانم بگويم كه نه ابزار و امكاناتی كه فيلمبردارمان مجبور بود با آنها كار كند كيفيتشان استاندارد بودند و نه در اكثر موارد وقت كافی به ايشان داده می شد. اما آقای كريم مسيحی، مرد سختكوشی كه نزديك به دو سال است تقريبا بدون تعطيلی به طور متوسط روزی 12 ساعت كار می كند و خستگی از سر و رويش می بارد و باز هم كار می كند و كار می كند و كار می كند، خدا قوتش بدهد از آن دوستانی است كه می شود روی هر قولی كه بدهد حساب كرد. من لااقل در مورد مرحله تدوين سريال هايم بسيار آدم خوش اقبالی هستم. در سريال قبلی سه ماه شبانه روز با دوست هم مدرسه ای ام مرحوم مهرزاد مينويی اتاق تدوين برايم دلپذيرترين مكان عالم بود و اين بار هم دو سال با واروژ كريم مسيحی.

به كدام ژانر سينمايی علاقه داريد؟

به ژانر خاصی دلبستگی ندارم.

فكر كنم وسترن را دوست داشته باشيد؟

اگر وسترن خوبی باشد بله با علاقه تماشايش می كنم، از قضا در اين ژانر فيلم های سطحی فراوانترند.

در عرصه ادبيات چطور؟

ادبيات كهن خودمان بيش از هر نوع ديگر باب سليقه ام است اما كارهای خوب معاصر را هم دوست دارم چه محصولات داخلی و چه خارجی ها اگر ترجمه شان پر از اشكال و ايراد نباشد.

با ادبيات روز ارتباط دائم داريد؟

با كتاب تقريبا سر و كار دائمی دارم و آثار نويسندگان خوب معاصر را هم می خوانم.

فيلم های روز را نگاه می كنيد؟

نه آنچنان. بعد از قطع اكران فيلم های خارجی ارتباط من هم با سينما رفتن كم كم قطع شد، در جشنواره ها فرصتی اگر باشد می روم فيلم می بينم ولی در خانه تلويزيون و علی الخصوص شبكه خبر را به فيلم ديدن با ويدئوی خانگی ترجيح می دهم اما برای مثال فيلم های كوبريك را به هر شكل و با هر وسيله ای تماشا كنم برايم لذتبخش است. آشغال های تجاری نظير تايتانيك را هم محض بی خبر نماندن از دنيا هرازگاه كه يكی مجبورم كند و راه دررو نداشته باشم تا نصفه نيمه ها تحمل می كنم.

اگر امكانی برايتان فراهم باشد چه از نظر زمان كافی و چه از نظر سرمايه، چه طرحی در ذهنتان داريد كه علاقه منديد آن را بسازيد؟

من قبلا هم عرض كرده ام، اگر امكانش فراهم باشد هزار و يك شب و قصه های شاهنامه را.

شما هزار و يك شب پازولينی را ديده ايد؟ نظرتان درباره اش چيست؟

خيلی از آن سر در نياوردم، آن را به زبان اصلی و بدون زيرنويس ديدم.

اگر بخواهيم برای تفنگ سرپر شكستی قايل شويم می توانيم بگوييم اين سريال از زمان شكست خورده، يعنی مغلوب مناسبات زمان و مناسبات پخش شده؟

اگر مجبور باشم چنين نظری را بپذيرم می گويم اين سريال مثل هر كار ديگری كه نيازمند تأمل و دقت و سكوت و تمركز مخاطب باشد، مغلوب اين خصوصياتش شده و اگر منظورتان جذب نكردن تماشاگران فراوان است آن گروه از مشكلاتش را كه مربوط به خود سريال است مفصلا توضيح دادم و عوامل بيرونی هم به نظرم مهمترين آنها انتخاب فصل و زمان نامناسب برای آغاز به پخش اين سريال - خردادماه-، جابه جا شدن ساعت پخش، همزمان شدن شروع اين سريال با مجموعه هايی كه در اوج بودند و تماشاگر عادتش شده بود همه شب آنها را تماشا كند تا خوابش ببرد و عوامل مشابه اينها است. يك مسئله كلی ديگر هم لحن خاص و شيوه روايتی است كه دامن سريال روزی روزگاری را هم تا نيمه های كار و در پخش اولش رها نمی كرد، آن زمان دو شبكه بيشتر نداشتيم و مشتريان تلويزيون مجبور بودند به چند كار داستانی كه بيشترشان از شبكه اول پخش می شد قناعت كنند، بعد از چند قسمت كه آرام آرام با لحن و نوع بيان سريال خو گرفتند، سر و دست شكستن برايش شروع شد و در پخش های بعدی همان قسمت های اول را هم بدون اينكه تغيير كرده باشند با لذت تماشا كردند، همان قسمت ها را كه می گفتند اين ديگر چه مسخره بازی است و هزار بد و بيراه بابتش نثارمان می كردند و گزك داده بودند دست بوقچی ها در نشرياتشان عليه مان بدهند. اما ناقلاها هرگز اين مسئله را به روی خودشان نياوردند و برای ابد حاشا كردند تمام شد رفت پی كارش.


رضا آشفته: فيلم «خانه ای روی آب» به نويسندگی و كارگردانی بهمن فرمان آرا با يك صحنه سوررئال آغاز و با يك صحنه سوررئال ديگر تمام می شود. در صحنه های ميانی نيز كلاف های سردرگمی وجود دارد كه باز بر همين سوررئال شدن جريانات تاكيد می ورزد. اما سبك و شيوه كلی اين فيلم از تلفيق رئاليسم و سوررئاليسم شكل گرفته است، برای آنكه حقايق پنهانی كه مكمل جريانات هستند و فقط از منظر دكتر رضا سپيدبخت (با بازی رضا كيانيان) ديده می شود، به وجود آورنده فضاهای سوررئال است، صحنه های واقع گرا نيز مبتنی بر داستانی است كه برای يك خانواده ايرانی متمول و از هم پاشيده روی داده است. دكتر رضا سپيدبخت با طلاق از همسر و دوری از فرزند (مانی) مواجه است، پدرش را به خانه سالمندان سپرده است و اين زمينه تنهايی و عذاب های ذهنی و روحی را برايش فراهم ساخته است. همچنين يكی از زنان اغفال شده (ژاله با بازی هديه تهرانی) درصدد انتقام از دكتر است، كه در نهايت به قتل وی می انجامد. اما در اين جست وجوی پنهان در لفافه واقعيت های تلخ و تراژيك دكتر به نجات و رهايی از همه چيز پا می گذارد، برای آنكه نام «خدا» را بر زبان جاری می سازد و كودكی پاك در دقايق جان دادن در كنارش نوازش های آخر را بر سرش مبذول می دارد تا با راحتی و آرامش پذيرای زندگی هميشگی و تولد دوباره باشد.

با اين تعابير در می يابيم كه با يك فيلم صددرصد مذهبی مواجه هستيم كه بسياری از خبرها و شايعات دال بر ممنوعيت اكران عمومی آن بود، و وقتی اكران آن ميسر شد، حالا همه در می يابند كه سكته هايی در اثر به وجود آمده كه ناشی از سانسور اجباری بوده است وگرنه كل فيلم با هيچ نكته غيراخلاقی و غيرمذهبی همراه نيست، بلكه اين فيلم آگاهی لازم را برای مخاطب امروزی مهيا می سازد تا نسبت به كنش های پيرامونش بهتر فكر كند، شايد واكنشی انسانی با اين تفكر صحيح مهيا شود. «خانه ای روی آب» يك اثر تراژيك است كه به از هم پاشيدگی خانواده در ايران به عنوان يك ركن اساسی و سنتی اشاره می كند. اما فرمان آرا در نگارش و تصويرسازی از سطح به عمق می رود تا در چندين لايه متفاوت يك پديده قابل طرح را به كنكاش فردی و عمومی بگذارد. فردی از اين جهت كه فرمان آرا به عنوان يك هنرمند از منظر خود قضايا را مورد بررسی قرار می دهد، و عمومی هم به خاطر اينكه اين فرصت در اختيار مخاطبان قرار می گيرد كه نسبت به نظرگاه فردی فرمان آرا تفكر كنند. بنابراين فيلم به لحاظ برقراری ارتباط و تاثيرگذاری موفق است.

تكنيك

فرمان آرا با توجه به بحرانی بودن موقعيت يك انسان ايرانی كه در نظام مدرن دچار چالشی ذهنی و روحی شده است، تا خود واقعی اش را به منصه ظهور برساند و در نهايت اين سير و سلوك رنگی عارفانه و فيلسوفانه به خود بگيرد، كاملا با آرامش و حوصله وارد عمل شده است. برای آنكه دوربين به درستی چيده شده است تا اسامی، زوايا، حركات و قاب بندی های معقولانه سوژه و موقعيت را تصوير كند. لحن و بيان گفتارها، احساسات و عواطف در گفتار و رفتارها و موسيقی نيز در ايجاد فضا كارآمد و موثر می نمايند. اما آنچه ارزش فيلم را به لحاظ تكنيكی معتبر می سازد، بازی های يكدست و فوق العاده ای است كه از سوی تك تك بازيگران مقابل دوربين به عينيت رسيده است. انگار از قبل بر اين امر تاكيد شده است، كه همه به دور از اغراق و پيروی از حركات زائد و لحن های كليشه ای به ساده ترين شكل به طبيعی ترين رفتارها و حركات و ابراز احساسات دست يازند. رضا كيانيان وقتی می خواهد بر بيماری روانی و جسمانی اش اشاره كند، فقط از قوطی قرصی كمك می گيرد تا چنين تصويری را در ذهن مخاطب بدون دلالت بر گفتار يا رفتاری عجيب متبادر سازد. هديه تهرانی عصبانيت خود را با روشن كردن يك سيگار و پك زدن عينی می سازد.

طغيان مژگان (با بازی بهناز جعفری) نسبت به سرنوشت اسف انگيزش و تهديد بيماری ايدز با جيغی خفه و يك برگشت بر روی تخت بيمارستان ممكن می شود. نگاه تب آلود و پر از آه و بغض خانم محمدی (با بازی فوق العاده و استثنايی رويا نونهالی) خبر از رنجی ديرينه و مرگی زودرس می دهد. بی اعتنايی پرستار شب (با بازی بيتا فرهی) نسبت به دكتر با يك حركت زاويه دار نسبت به دكتر قابل پذيرش است. پدربزرگ (با بازی زيبای عزت الله انتظامی) تنهايی و پذيرش مرگ تدريجی را با بغض بی صدا هويدا می سازد. بنابراين همه بازيگران با حداقل حركت و كنش (مينی مال شدن حركات و سكنات) و بهره مند شدن از مكث های معنادار به بالاترين ميزان تاثير و انتقال حسی رسيده اند. پيروی از حداقل گرايی برای همه بازيگران لازم الاجرا بوده است، برای آنكه يكدستی در همه بازی ها موج می زند. حالا می توان اذعان داشت كه فرمان آرا در هدايت بازيگران هم انرژی مثبتی را تزريق كرده است و اگر لذتی در پس اين بازی ها آشكار می شود، بستگی تام به همان انرژی داشته است


دكتر حسين دهشيار: در بستر تعاملات بين المللی، شكل گرفتن كشمكش و در سطحی فراتر حدوث بحران، طبيعی جلوه می كند. بدين روی است كه ضرورت مديريت تعارضات و بحران ها از عمده وظايف واحدهای سياسی است. هر چند كه دولت ها را گريزی از مديريت بحران ها نيست اما ماهيت و چگونگی اين مديريت را لزوما دولت ها بايد معين سازند. دو گزينه مديريتی در پيش روی هر دولتی برای حل و فصل بحران است. آنان می توانند به جنگ متوسل شوند، يا اينكه به مذاكره روی آورند. آنچه تعيين كننده گزينه جنگ يا مذاكره می شود، بستگی كامل به جو حاكم بين المللی، ظرفيت های روانی و مادی ملی و توانمندی های كشور ديگر دارد. كشوری كه گزينه مذاكره را برای حل و فصل بحران پی می گيرد بايد آگاه باشد كه الگوهای متعددی وجود دارد كه با توسل به يكی از آنها می توان فرآيند و ماهيت مذاكره را تصوير كرد. بدين جهت ضروری است كه كشور مذاكره كننده در ابتدا مشخص سازد چه رويكردی را مطلوب می يابد. هدف از مذاكره، كسب بالاترين ميزان بهره در رابطه با هزينه های متصور است. اين بدان معناست كه مذاكره تنها بدين جهت بايد انتخاب شود كه بهينه ترين مجرای حراست و تامين و دفاع از منافع ملی است. بنابراين رويكرد مورد انتخاب در جهت به جريان انداختن مذاكره می بايست در اين راستا باشد كه در نهايت منافع ملی ملموس شود. نوع رويكرد با توجه به ويژگی های طرف مذاكره در بستر تامين منافع ملی معين می شود، اين بدان معناست كه ضرورت اقتضا می كند به محيط روانی، ميزان قدرت، حيات فرهنگی و درك طرف مذاكره از صحنه بين الملل، وقوف كامل وجود داشته باشد. در شكلی كوتاه تر اين بدان معناست كه بدون مجهز بودن به روانشناختی طرف مذاكره نمی بايست مبادرت به مذاكره كرد.

هيأت حاكمه امروزی آمريكا متشكل از افرادی است كه عموما محافظه كار جنبشی يا به عبارت مرسوم تر محافظه كار جديد هستند. اعتقاد محافظه كاران جديد بر اين مبنا شكل گرفته است كه افراد انسانی ضرورتا نه خوب و نه بد هستند و آنچه آنها را به سوی اقدامات خشونت آميز يا عملكردهای انسانی سوق می دهد شرايط محيطی است. بدين روی عامل تعيين كننده ماهيت رفتار و عملكرد انسان ها در رابطه با ميزان قدرت عناصر كنترل كننده مشخص می شود. از ديدگاه جورج دبليو بوش و ديگر تصميم گيرندگان ارشد سياست خارجی آمريكا، عنصر تعيين كننده چگونگی رفتار ديگر كشورها نسبت به آمريكا با توجه به ميزان قدرت آمريكا مشخص می شود. از نظر محافظه كاران جديد بالاترين ارزش قدرت است و بدين روی سياست ها، عملكردها و خط مشی ها در اين راستا شكل می گيرد كه شرايط فراهم شود كه قدرت آمريكا به طور مداوم افزايش يابد. پس هر سياستی كه منجر به اين نهايت شود مشروع و ضروری است. به جهت اينكه هدف كسب قدرت با كمترين هزينه و بيشترين بازده است، محافظه كاران جديد هميشه از موضع قدرت وارد صحنه مذاكره می گردند. قدرت مانور، خصلت فرايند چانه زنی و ميزان اعمال فشار در رابطه با درجه قدرت معين می شود كه اين خود بيانگر اين است كه چرا به دنبال به قدرت رسيدن جورج دبليو بوش بودجه نظامی آمريكا سير صعودی را پيموده است. جو محافظه كاران جديد بر اين اعتقاد هستند كه به جهت ماهيت هرج ومرج گونه نظام بين المللی كشورها دارای منافع متضاد هستند و بدين روی قدرت نياز به حفظ و گسترش منافع است. از نظر اينان اگر هم در زمينه هايی همكاری وجود دارد بايد توجه شود كه به جهت تضاد منافع محققا همكاری بين كشورها در كوتاه مدت شكل می گيرد و دوام آن محدود است.

محافظه كاران جديد در مذاكرات براساس يكسری پيش فرض ها اقدام می كنند و در چارچوب اين گزاره ها است كه مذاكرات را حضور می يابند. از نظر آنان مذاكره كنندگان رقيب يكديگر هستند. بنابراين چانه زنی می بايست از موضع قدرت صورت بگيرد و بيشترين ميزان قدرت ضروری است كه به صحنه مذاكره برای تحت فشار قرار دادن طرف مذاكره آورده شود. پيش فرض ديگر اين است كه حاصل مذاكره چيزی جز حاصل جمع جبری صفر نيست. بدين معنا كه هر امتيازی كه يك طرف می گيرد به مفهوم از دست دادن يك امتياز به وسيله طرف مقابل است. محافظه كاران جديد در عين حال اعتقاد دارند كه مذاكره هميشه به نفع طرفی پايان می پذيرد كه بالاترين ميزان قدرت را دارد. برای همين هم آمريكاييان تنها در مذاكراتی وارد می شوند كه نسبت به طرف مقابل از نقطه نظر كيفی و كمی از قدرت فزون تری برخوردار باشند. اعتقاد ديگر اين است كه قدرت، حق را به وجود می آورد و بدين جهت ضروری است كه قدرت آمريكا برتر از طرف مذاكره باشد تا بتواند به واسطه آن حقوق مجازی برای خود فراهم كند. در نهايت اينكه محافظه كاران جديد اعتقاد دارند كه بالاترين ارزش هميشه پيروزی است پس هر اقدامی در جهت اين نهايت مشروع و مجاز است كه به معنای مجاز بودن توسل به هر اقدامی برای پيروز شدن در مذاكرات است.

با توجه به روانشناختی رهبران آمريكا، كشورهايی كه خواهان مذاكره با آمريكا هستند می بايست به نكات زير توجه كنند. اين ضرورت دارد كه تعريفی دقيق، واضح و همه گير از منافع ملی وجود داشته باشد. از همه مهم تر اينكه كشوری كه دور ميز مذاكره با آمريكا می خواهد قرار بگيرد بايد چيزی برای عرضه داشته باشد. اين بدان معناست كه آن قدر قدرت داشته باشد كه اگر آمريكا در جهت تامين منافع اش حركت كرد و شروع به امتياز دادن كرد قادر به تشويق آمريكا باشد و اگر آمريكا اقدام به امتناع از دادن امتياز كرد قادر به تنبيه آمريكا باشد. كشوری قادر به توسل به سياست تنبيه و تشويق در مذاكره با آمريكا است كه از موضع قدرت با آمريكا برخورد كند. تنها زمانی بايد وارد مذاكره با آمريكا شد كه كشور در بالاترين حد قدرتمندی و آمريكا در ضعيف ترين موضع قدرت است، در صورتی كه چنين شرايطی وجود ندارد تحت هيچ بهانه ای نبايد با آمريكا وارد مذاكره شد چرا كه در نهايت بالاترين ارزش يعنی پيروزی نصيب آمريكا می شود. برای مذاكره با آمريكا بايد بتوان شرايطی را فراهم كرد كه مجبور به صلح و دادن امتياز بشود كه اين تنها در بستر داشتن قدرت امكان پذير است.


سينايی در خانه هنرمندان ايران

فيلم مستند «عبور از نمی دانم» به كارگردانی خسرو سينايی روز پنج شنبه 18 ارديبهشت ماه (ساعت 18) در خانه هنرمندان ايران به نمايش در می آيد.اين فيلم درباره زندگی و آثار نقاشی «محمد ابراهيم زاده» و نگرش او به زندگی است. جلسه گفت و شنود با حضور كارگردان و نقاش، پس از نمايش فيلم نيز برگزار می شود.

ارباب حلقه ها در حوزه هنری

فيلم سينمايی «ارباب حلقه ها» ساخته «پيتر جكسون» از 15 تا 19 ارديبهشت ماه در كارگاه فيلمنامه نويسی حوزه هنری نمايش داده می شود. اين فيلم محصول سال 2002 ميلادی است و در سالن شماره يك حوزه هنری به نمايش گذاشته می شود.

اصفهان ميزبان جشنواره فيلم كوتاه

نخستين جشنواره فيلم كوتاه اصفهان يكم تا پنجم خردادماه سال جاری در اصفهان برگزار می شود. تاكنون 300 اثر به دبيرخانه جشنواره ارسال شده است كه از اين تعداد 240 اثر داستانی، 50 اثر مستند، 38 اثر اجتماعی و هشت فيلم در بخش اصفهان شناسی هستند. براساس اين گزارش همچنين تعدادی از آثار فيلمسازان كشورهای فرانسه، يونان و ايتاليا كه به جشنواره ارسال شده است، در حاشيه جشنواره به نمايش درمی آيد. اين گزارش می افزايد: فيلم های ارسالی به دبيرخانه كه در مرحله انتخاب قرار دارد، توسط هيأت انتخاب تا پايان 18 ارديبهشت ماه سال جاری مورد بررسی قرار گرفته و فيلم های انتخاب شده معرفی می شوند.

اكران آخرين فيلم قبادی در آمريكا

«آوازهای سرزمين مادری ام»، دومين ساخته بهمن قبادی، با نام بين المللی «گمشده ای در عراق» در آمريكا اكران شد. اين فيلم جمعه گذشته در يك سينمای نيويورك به نمايش درآمد و با برخورد گرم منتقدان سينمای آمريكا روبه رو شد. همچنين قرار است از اين جمعه شش سينمای ديگر نيويورك نيز برای اكران اين فيلم اضافه شود. اين فيلم از 10 روز ديگر از سوی شركت مووينت (movienet) در كشور آلمان اكران خواهد شد. «آوازهای سرزمين مادری ام» داستان نوازنده كردی را روايت می كند كه به همراه پسرانش در جست وجوی همسر سابقش است.

معادله ابراهيم وحيد زاده

شورای صدور پروانه فيلمسازی 35 ميلی متری مجوز ساخت يك فيلم سينمايی را صادر كرد. به گزارش روابط عمومی معاونت امور سينمايی و سمعی و بصری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و بنا به اعلام اداره كل نظارت و ارزشيابی، فيلم سينمايی «معادله» به كارگردانی و تهيه كنندگی ابراهيم وحيدزاده مجوز ساخت دريافت كرد. ابراهيم وحيدزاده فيلم «عشق فيلم» را آماده اكران دارد، اين فيلم سال گذشته در بخش مسابقه جشنواره فجر به نمايش درآمد. همچنين شورای صدور پروانه فيلمسازی با تغيير نام فيلم «بيگانه» به كارگردانی مهدی فخيم زاده و تهيه كنندگی مرتضی شايسته به «هم نفس» موافقت كرد.

جنايت تدوين می شود

محمدعلی سجادی هم اكنون در استوديو فارابی مشغول تدوين جديدترين ساخته خود، «جنايت» است. اين فيلم، داستان سياوش دانشجوی عاصی و شوريده ای است كه تصميم می گيرد برای نفی بی عملی خود دست به عمل بزند و مردی را كه به زعم خود شپش می پندارد به قتل برساند. در «جنايت» جمشيد هاشم پور، ميترا حجار، شهرام حقيقت دوست، مهدی ميامی، امير جعفری، معصومه ميرحسينی، آزيتا لاچينی، ميرمحمد تجدد و. . . بازی می كنند. ساير عوامل فيلم عبارتند از مدير فيلمبرداری: حسين ملكی، صدابردار همزمان: حسن زاهدی،تهيه كننده: حسن توكل نيا، محصول يكتافيلم.

اكران واكنش پنجم در آمريكا و دبی

سعی شده است با پايان اكران فيلم «واكنش پنجم» در ايران، نمايش آن در آمريكا آغاز شود. محمد نيك بين تهيه كننده «واكنش پنجم» با بيان مطلب فوق به خبرنگار سينمايی ايسنا، افزود: ابتدا سعی بر اين بود كه همزمان با تهران بتوانيم واكنش پنجم را در «آمريكا» و «دبی» هم اكران كنيم اما چون اين كار نياز به مذاكرات زمان بر داشت، اكران فيلم به طور همزمان صورت نگرفت. او افزود: در نهايت سعی شده است با پايان اكران واكنش پنجم در ايران پس از حدود 40 روز اكران آن در آمريكا آغاز شود. نيك بين، درباره محل نخستين اكران فيلم در آمريكا خاطرنشان كرد: شروع اكران در لس آنجلس خواهد بود چون در آنجا جمعيت ايرانی خيلی بيشتر از جاهای ديگر است و طبيعی است كه از آنجا شروع كنيم و بعد بتوانيم شهرهای ديگر كاليفرنيا و آمريكا را هم پوشش دهيم.

فلسفه تحليلی طرح نو

علی پايا به زودی كتابی با عنوان فلسفه تحليلی را روانه بازار كتاب می كند كه اولين كتاب مستقل تاليفی در اين زمينه در ايران به شمار می رود. علی پايا استاد دانشگاه وست مينستر لندن است و دكترای خود را در زمينه فلسفه تحليلی از انگلستان گرفته و تاكنون علاوه بر نوشتن مقالاتی در اين زمينه چند دوره كلاس هم در دانشگاه های تهران در موضوعات مربوط به فلسفه علم و فلسفه تحليلی برگزار كرده است. اين كتاب كه می تواند مورد استفاده دانشجويان كارشناسی ارشد و كارشناسی فلسفه قرار گيرد قرار است به وسيله انتشارات طرح نو منتشر شود و احتمالا به نمايشگاه كتاب می رسد. پيش از اين، شماره 7 و 8 فصلنامه ارغنون به انتشار چند مقاله مهم فلسفه تحليلی اختصاص يافته بود.

نظم در نمايشگاه

امسال و به ويژه در روز نخست فروش كتاب های خارجی ديگر نه مانند چند سال پيش با صف های طولانی مواجه بوديم نه با خرابی پی درپی كامپيوترها و نه با بقيه عواملی كه خريداران را سردرگم می كرد. هرچند سال گذشته نيز از روزهای دوم، سوم به بعد فروش نمايشگاه نظم بيشتری داشت اما تفاوت امسال نسبت به گذشته كاملا محسوس بود.

نقد مكتب تفكيك

انتشارات حكمت دست در كار انتشار كتابی است كه به نقد و بررسی آرای بانيان و انديشمندان اصلی مكتب تفكيك می پردازد. اين كتاب را كه با ارجاع به آرای شيخ مجتبی قزوينی، ميرزا مهدی اصفهانی و محمدرضا حكيمی و... نوشته شده می توان نخستين كتاب مستقل در نقد آرای اين نحله فكری شيعه دانست. از نوشته های پيش از اين در اين زمينه می توان به مصاحبه ها و نوشته های آقای دينانی اشاره كرد.

مقبره گيلگمش

بی بی سی فارسی اخيرا در گزارشی خبر از احتمال كشف مقبره گيلگمش در عراق داده است كه آن را می خوانيد: باستان شناسان در عراق معتقدند كه مقبره مفقود گيلگمش، پادشاهی كه كهن ترين «كتاب» تاريخ در وصف او نگاشته شده است را يافته اند. «حماسه گيلگمش» كه 2500 سال قبل از تولد مسيح به دست يك دانشمند اهل خاورميانه به رشته تحرير درآمد، از زندگی حاكم شهر اروك كه نام عراق از آن اقتباس شده است تجليل می كند. اكنون يك گروه حفاری به هدايت كارشناسان آلمانی آنچه را تصور می شود مجموعه كامل شهر اروك باشد، از جمله بستر سابق رود فرات كه محل آرامگاه پادشاه معروف اين شهر است را پيدا كرده است. يورگ فاسبيندر، از موزه تاريخ باواريا در مونيخ به بی بی سی گفت: «من نمی خواهم بگويم كه اين قطعا مقبره گيلگمش است، اما بسيار شبيه جايی است كه در حماسه تشريح شده است. » در اين كتاب، كه در واقع مجموعه ای از الواح گلی حكاكی شده است، نقل می شود كه گيلگمش زير فرات، در مقبره ای در وسط رودخانه دفن شد كه آب آن پس از مرگ گيلگمش ظاهرا به دو قسمت تقسيم شد. فاسبيندر گفت: «ما درست بيرون شهر در ناحيه ای وسط بستر سابق رود فرات بقايای چنين بنايی را يافتيم كه می توان آن را مقبره تعبير كرد. » او گفت اكتشاف حيرت انگيز اين شهر باستانی در زير كوير عراق، تنها به كمك فناوری های مدرن عملی شده است. وی گفت: «می توان با توجه به تفاوت در ميدان مغناطيسی خاك، زيرزمين را ديد. تفاوت ميان آجر گلی و رسوبات در رود فرات، وجود يك ساختمان دقيق را نشان می دهد.» فاسبيندر گفت: «شگفت انگيزترين مسئله اين بود كه ما ساختمان هايی را كشف كرديم كه كتاب حماسه گيلگمش قبلا درباره آنها توضيح داده است.» «ما بيش از صد هكتار را پوشش داديم. ما بناهای باغی شكل و غيره را چنانكه در حماسه توصيف شده است و همچنين خانه های بابلی را كشف كرديم. » اما وی گفت كه حيرت انگيزترين يافته يك سيستم باورنكردنی و پيشرفته از كانال ها بود. او گفت: «ما به خوبی در كانال ها، ساختمان هايی می بينيم كه نشان می دهد سيل برخی از خانه ها را ويران كرده است، اين نشان می دهد سيستم بسيار توسعه يافته ای بوده است كه مثل ونيزی در كوير بود. »

پوپر از نگاه يوسا

نشريه نگاه نو در شماره اخير خود (56) نوشته ای از نويسنده پرويی ماريو بارگاس يوسا منتشر كرده با عنوان «اهميت كارل پوپر». اين نوشته در اصل متن سخنرانی يوسا در فوريه 1991 در دانشگاه نيويورك است كه عزت الله فولادوند آن را به فارسی برگردانده است. يوسا در بخشی از اين سخنرانی می گويد: «روح نقاد از همان بدو تولد در ديوارهای جامعه بسته شكاف انداخت و انسان را در معرض تجربه ای ناشناخته يعنی مسئوليت فردی قرار داد. آزادی كه هم دختر و هم مادر عقلانيت و روح نقاد است باری سنگين بر دوش آدميان می گذارد. آدمی موظف می شود كه خود تعيين كند و تصميم بگيرد كه چه چيزی سودمند و چه چيزی زيانبار است و آيا جامعه درست می گردد يا بايد دگرگون شود و چگونه بايد با چالش های بی پايان زندگی دست و پنجه نرم كرد. پوپر می گويد به اين دليل بود كه به موازات زايش جامعه باز كسانی در جهت مخالف به تلاش افتادند تا راه را بر آن ببندند و خود آن را باطل و مردود اعلام كنند و نفسی تازه در كالبد جامعه قبيله ای بدمند. »

هنر و هايدگر

كلاس های ترم جديد فلسفه در خانه حكمت و فلسفه بنياد دكتر فرديد آغاز شده است. بنياد فرديد كه در سال های گذشته نيز با برگزاری كلاس های آموزشی فلسفی و برگزاری سمينارها و نشست ها توجه علاقه مندان عرصه فرهنگ را به خود جلب كرده بود امسال كارش را با دو كلاس آغاز كرده است. اولی درس های دكتر ريخته گران درباره «فلسفه هنر» است كه در روزهای سه شنبه هر هفته و در ساعت 6 تا 8 بعدازظهر برگزار می شود و ديگری هم كلاس «فلسفه هايدگر» است كه توسط دكتر شهابی در روزهای چهارشنبه و از ساعت 4 تا 8 بعدازظهر برگزار می شود. علاقه مندان می توانند جهت اطلاع بيشتر با بنياد فرديد تماس بگيرند.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو