|

ريچارد استيتن - ترجمه اميد نيك فرجام: اگر دنبال كسی هستيد كه از سرش تيری رد شده يا وحشی گری و ديوانه بازی درمی آورد، همين جا اين مطلب را ول كنيد! اما اگر از سورپريز بدتان نمی آيد، ادامه دهيد كه آدمی جدی و اديب حرفی برای گفتن دارد. «استيو مارتين» از زمانی كه در سال 1988 جايزه انجمن نويسندگان را برای فيلمنامه «ركسان» (براساس نمايشنامه «سيرانودو برژراك» اثر «ادمون روستان» از آن خود كرد آرام آرام به يكی از بهترين نويسندگان داخل و خارج از هاليوود تبديل شده است. دستاوردهای او در اين دوره چشم آدم را خيره می كند: فيلمنامه های «داستان A.L»، «تغيير ساده سرنوشت» (با الهام از رمان «سيلاس مارنر» اثر «جورج اليوت»، و «بوفينگر»؛ چند نمايشنامه، از جمله نمايش موفق «پيكاسو در دلاپين آژيل»؛ طرح ها و داستان هايی برای «نيويوركر» و «نيويورك تايمز»؛ مجموعه آثارش در كتاب پرفروش «دری وری خالص»؛ نقدهايی در كتاب های هنري؛ اقتباس سينمايی نمايشنامه «سيلويا» اثر ای. آر. گرنی (كه در مرحله پيش توليد است)؛ و يك رمان ناتمام. برای بچه ای كه در واكوی تگزاس به دنيا آمد، در گاردن گروو كاليفرنيا بزرگ شد، زمان دبيرستان در ديزنی لند برای توريست ها شعبده بازی كرد، و بعد با جديت شروع كرد به درس خواندن در دانشگاه تا استاد فلسفه شود اصلا بد نيست (گيريم كه خود مارتين عقيده داشت شغل دانشگاهی «درست مثل كار نمايش» است). «مارتين» در «بوفينگر» سويه ديگری از خود را آشكار می كند، طنزنويسی كه می تواند تيغ تيزش را متوجه صنعتی كند كه هم از آن بيزار است و هم به آن عشق می ورزد. او اصلا اهل تظاهر در مورد جاه طلبی ها و آرزوهای ادبی اش نيست، و اگر بهش فشار بياوريد كه انديشه ژرفی را بيان كند( از «جی. پی. دانلو»ی رمان نويس نقل قول خواهد كرد: «نوشتن راهی است كه می توانيد درونی ترين دردهای تان را به پول نزديك كنيد. » «مارتين» مصر است كه ديگر كمدی ايستاده اجرا نكند، و در اين مصاحبه اين احساس به آدم دست می دهد كه به رغم بازی های پردرآمدش در سينما به زودی كنار خواهد رفت تا تمام وقت به عشق رو به تكاملش، نوشتن، بپردازد.
• • •
• ظاهرا در پربارترين دوره زندگی ات هستی.
در زمينه نوشتن، بله. در دهه 1990 خيلی چيزها برايم تازه شروع شد. رابطه با «نيويوركر» و توانايی نوشتن آن قطعات ـ قبلا اين توانايی را نداشتم. نمی دانم چه شد. يكهو شروع كردن به نوشتن، و اين مرا به طرف انواع ديگر نوشتن سوق داد، به طرف چيزهای متفكرانه تر. خلاصه رو فرمم.
• در «دری وری خالص»، تعريف می كنی كه سه سال به خودت مرخصی دادی و قسم خوردی كاری نكنی. و در اين سال ها «تصادفا» نمايشنامه و طرح و فيلمنامه نوشتی و به قول خودت به سازمان دهی دوباره خودت پرداختی.
«اگر واقعا می خواهی كار كنی، كار نكن. » اگر با همان سرعت و انگيزه به كار ادامه می دادم. . . خوب، خيلی ملال آور بود. چيز خوبی ازش درنمی آمد. برای همين استراحت كردم، دوستانم را ديدم، كتاب خواندم، سفر كردم، و همه اين كارها را تصادفا كردم. حتی نمی دانستم دارم كاری می كنم.
• در اين مدت تمرينی نوشتی، يا اينكه اصلا هر روز می نويسی؟
نه، فقط وقتی كه دلم بخواهد می نويسم.
• مثل يك كار لوكس و تجملی.
می دانم. برای من تجملی است. اما به هر حال كار را تمام می كنم. فكر نمی كنم كه بتوانم با پول نوشتن زندگی كنم. فقط يكی دو روز در هفته می نويسم، مگر اينكه چيزی حسابی يقه ام را بگيرد، مثل فيلمنامه. آن وقت هر روز، پنج روز در هفته، كار می كنم.
• با قلم و كاغذ می نويسی يا ماشين تحرير يا كامپيوتر؟
با كامپيوتر. تايپ كردن باحال است. اما برای قطعه ای برای «نيويوركر»، اگر ايده ای داشته باشم، چيزی نمی نويسم. يكی دو هفته فقط در موردش فكر می كنم و بعد به سراغ نوشتن می روم كه يكی دو ساعت يا شايد يكی دو روز وقت می گيرد.
• از شخصيت شروع می كنی؟ برای «استيو مارتين» بازيگر؟
نه، اصلا در موردش فكر نمی كنم. در مورد «ركسان»، سه روز پيش از فيلمبرداری به تهيه كننده گفتم «می دانی، اصلا فكر نكردم اينو چطوری بازی كنم. » برای خودم آن را ننوشتم. به عبارت ديگر، اول می نويسم، بعد بازی می كنم.
• پس اول نويسنده ای و بعد بازيگر؟
ديگر خودم را بازيگر نمی دانم. در مورد نوشتن راحت تر از بازيگری می توانم حرف بزنم. به اندازه كافی در مورد بازيگری حرف زده ام. ديگر حرف نويی به ذهنم نمی رسد. تازه به نوشتن بيشتر علاقه دارم.
• موضوع مورد علاقه ات از كی عوض شد؟
در دهه ،90 احتمالا وقتی كه نمايشنامه ام (پيكاسو) را نوشتم. مدت ها دنبال چيزی می گشتم. فكر می كردم كه می دانم در كمدی قدم بعدی هم هست، اما نمی دانستم چيست. حتی فكر كردم يك سالنی چيزی باز كنم تا با دوستان كمدينم فقط بنشينيم و حرف بزنيم و ببينيم بعدش چه، به جای درجا زدن.
• مگر درجا می زدی؟
يك خرده، اما همزمان داشتم اين نمايشنامه را می نوشتم. بعد كه به عقب نگاه كردم، ديدم كاری را كه دنبالش هستم دارم می كنم.
• كی متوجه اين قضيه شدی؟
بعد از قبول شدن نمايشنامه، نوشتن اين نمايشنامه در واقع برآيند پنج شش تا نكته بود. اول نياز به انجام كاری متفاوت. دوم اينكه در تئاتری در نيويورك نشسته بودم و نمايش خيلی خنده داری را می ديدم و با خودم گفتم: «اين كار استعداد می خواهد. . . نوشتن نمايشنامه و خنداندن مردم در تئاتر. نمی دانم خودم می توانم اين كار را بكنم. » قضيه را خيلی منطقی دنبال كردم. من تمام عمرم جلوی تماشاگران بوده ام. خوب تدوين می كنم. اگر چيزی درست از كار درنيايد، درستش می كنم، چون بايد هر شب به تماشاگرها گوش كنم. همان موقع داشتم كتاب «جان ريچاردسون» را درباره زندگی پيكاسو می خواندم، چون هميشه به پيكاسو علاقه مند بوده ام و همه چيز جور شد. فكر كردم در مورد اين موضوع می خواهم بنويسم. احساس كردم حرفی برای گفتن دارم. مهم هم همين است. بايد حرفی برای گفتن داشته باشی.
• احساس می كردی چه حرفی برای گفتن داری؟
اينكه هنر و علم در خلاقانه ترين سطح به يك صورت عمل می كنند. متفكران دو عرصه هنر و علم بينش هايی خلاقانه و اسرارآميز دارند، نه فرمول.
• ناخودآگاه هميشه كمكت می كند؟ گمراهت نمی كند؟
ممكن است، ولی فكر می كنم در هاليوود كوچك ما كه گرفتار ته كشيدن خلاقيت می شويم، ناخودآگاه دوست ماست، چون خلاقيت از آن نشأت می گيرد. ياد اين حرف «دويد ممت» در كتاب عالی اش به نام «سه كاربرد چاقو» می افتم. «ممت» می گويد خودآگاه منشاء هيچ چيز هنری نيست. من حرفش را درك می كنم.
• چطور به ناخودآگاه دسترسی پيدا می كنی؟
فكر می كنم برای نويسنده ها دوری از كار خيلی مهم است. فكر می كنم اگر موقع نوشتن مرتبا به فكر افكار خودآگاه باشی، از جنبه واقعا خلاقت دور می شوی. هم بايد از افكار خودآگاه دور شوی و هم در را به روی افكار خلاف عرف و نامتعارف باز كنی كه در درون توست. زمان هميشه به بالا آمدن اين افكار كمك می كند. فكر می كنم همه نويسنده ها اين را تجربه كرده اند كه مسئله ای داری و ديگر نمی توانی بنويسی داری شام می خوری و يكهو ايده ای به ذهنت می آيد، به خاطر اين كه ناخوآگاه ات مدام كار می كند. گاهی كه گير می كنم از خودم می پرسم چرا اينجا هستم؟ نمی دانم اين شخصيت چكار می خواهد بكند، نمی دانم آن يكی چه می خواهد بگويد. آن وقت دو سه روزی كار را ول می كنم و يكهو پيدا می شود.
• اين روش با كارت در هاليوود جور درمی آيد؟
بعد از نوشتن نمايشنامه ام فكر كردم، چرا همين طوری فيلمنامه نمی نويسم؟ موقع نوشتن نمايشنامه نمی دانستم چه می خواهم بگويم. چرا فيلمنامه را اين طوری ننويسم؟ چرا چيزی را كه فكر می كنم خنده دار است و مرا به خنده می اندازد، ننويسم؟ موقع نوشتن نمايشنامه خودم هم می خنديدم. اين طوری بود كه «بوفينگر» را شروع كردم.
• اين كار برای فيلمی كه ميليون ها دلار خرج برمی دارد خطرناك نيست؟
«مايك نيكولز» يك بار به من گفت: «فكر می كنم در هر كاری كه می كنيم، بايد لحظه ای باشد كه چيزی را می نويسی و می گويی: می شود اين كار را كرد؟» در «بوفينگر» از اين لحظه ها خيلی داشتم.
• آيا موفقيت فيلم را براساس پولی كه درمی آورد می سنجی؟ تا به حال برای پول نوشته ای؟
سوال سختی است، چون هميشه می خواهی كه فيلم ات پولساز باشد. اما دليل نوشتن اين نيست. نه، اصلا. قضيه اين طوری نيست. به نظر من اول يك چيز خوب می نويسی و بعد آن چيز حسابی سروصدا می كند.
• پس اول از ته دل برای خودت می نويسی؟
هميشه. البته من خيلی راحت و بدون فشار می نويسم.
• در هاليوود كسی را مثل «بوفينگر» می شناختی؟
خيلی ها، مخصوصا آن اوايل. با همان انرژی و همان استيصال در اين فيلم درنيامده، اما بعضی ها خشم عجيبی در خودشان دارند. تهيه كننده ای را می شناختم كه روی ميزش يك كاسه داشت پر از تيغ كه روی آنها اسم آدم ها را نوشته بود.
• روی تيغ ها؟
آره. اسم آدم هايی كه باهاش بد تا كرده بودند. من عاشق حواشی هاليوودم. آن بيرون دنيايی كاملا واقعی است پر از آدم هايی كه سعی می كنند وارد اين كار شوند و آدم هايی كه اينجا هستند و نياز به استراحت دارند. هميشه با اين جور آدم ها احساس نزديكی كرده ام، چون خودم زمانی جزء آنها بودم. يادم می آيد شروع كه كردم اصلا نمی دانستم چطور خودم را وارد كار كنم. حالا وضع قدری فرق كرده. فكر می كنم حالا آدم ها درك بهتری از اين كار دارند.
• اولين كار نوشتن را در سال 1968 با «ساعت كمدی برادران اسماترز» شروع كردی. تصادفی پيش آمد؟
آره، دوستی داشتم كه ميسون ويليامز، سرپرست نويسندگان، را می شناخت و مقداری از نوشته هايم را به او داد. دنبال آدم های زير سی سال می گشتند، چون سال 1967 بود. شانس آوردم.
• آن موقع درباره نوشتن هيچی نمی دانستی؟
در دانشكده چيزهای لوسی نوشته بودم. همان ها را به آنها دادم و بعضی شان بعدا در يك كتاب چاپ شد. واقعا نوشتن را ياد گرفتم، ساختار طنز و شوخی، نوشتن صحنه و طرح. پيش از آن هيچ چيز خنده داری ننوشته بودم.
• بچه كه بودی، فكر می كردی كه فقط می خواهی نويسنده شوی؟
نه واقعا. فقط می نوشتم كه كمدين ايستاده بشوم. در يك شب چيزی را اضافه می كنی، بعد آن را به خاطر می سپاری و بسط می دهی.
• با اين همه برای «برادران اسماترز» جايزه امی را گرفتی و در چند فيلمنامه هم با كارل راينر همكاری كردی. جايزه انجمن نويسندگان را هم برای «ركسان»، اولين فيلمنامه ات، گرفتی. منبع الهام اين فيلمنامه چه بود؟
آن موقع داشتم فيلم های خودم را بررسی می كردم و اين كه چه چيز از داستان جالب تر است. هيچ چيز. هميشه «سيرانو دو برژراك» را دوست داشتم و به نظرم داستان بزرگی بود. نمايشنامه را گرفتم، ترجمه های مختلفش را خواندم، و دادم برايم ترجمه اش كنند. فكر كردم جان می دهد برای به روز شدن، چون بسياری از اشارات آن متعلق به قرن نوزدهم هستند و بعضی از آنها اصلا برای ما معنی ندارند. می دانستم كه نطق طولانی اش دوبار كه مجبور می شود 20 تا جوك در مورد دماغ خودش بگويد را می توان با جوك ها و اشارات مدرن پر كرد. اما چرا بايد اين كار را می كردم؟ يك روز داشتم با دوست ديويد گودمن كه فيلمنامه نويس است حرف می زدم كه بهش گفتم: «می خواهم اين را به روز كنم، اما نمی دانم چطور توجيهش كنم. » او هم به من نگاهی كرد و گفت: «سيرانو آن دختر را می خواهد».
• فيلمنامه بعدی ات «داستان LA» بود.
حسابی درگير آن فيلمنامه شده بودم. حس می كردم واقعا چيزی در درونم است كه می خواهم بيانش كنم. شباهت بين اين و «بوفينگر» در اين بود كه اصلا نمی دانستم به كجا می روم كه به نظرم كليد فيلمنامه های غيركليشه ای است. چون اگر تو ندانی كجا می روی تماشاگر هم نمی داند. شخصيت ها راهنمايی ات می كنند و بعد داستان شروع می شود و همان طور كه داری می نويسی رخدادها اتفاق می افتد.
• اين فيلمنامه يك داستان عاشقانه دوگانه است از اين لحاظ كه آن هواشناس عاشق لوس آنجلس هم هست. شهر تو به جنگل «رويای شب نيمه تابستان» شباهت دارد.
واقعا می خواستم مكان اسرارآميزی باشد. اما لوس آنجلس اسرارآميز نيست، جادويی است و سطوح فراوانی دارد.
• دليل خوب درآمدن موفق ترين فيلمنامه هايت، هم «ركسان» و هم «داستان LA»، اين است كه هر دو داستان عاشقانه اند. هر دو با اعتراف به عشق به پايان می رسند. در آن صدای روی تصوير محشر در پايان «داستان LA» می گويی: «فقط دو چيز در زندگی ام هست كه هرگز فراموش نمی كنم. . .
هر كس كسی را دارد.
• «و عشق در قلب لوس آنجلس وجود دارد». در «بوفينگر» هيچ اشاره ای به عشق نمی شود.
دوست داشتم كمدی فيزيكی بزرگی بنويسم كه سانتی مانتال هم نباشد. گرچه آخرش «بوفينگر» قدری سانتی مانتال شد، چون آنها يك جورهايی خوشحال می شوند كه فيلم را ساخته اند، اما از عشق خبری نيست. از اول همين قصد را داشتم.
• منظورت اين است كه در هاليوود عشق نيست؟
نه، فقط نمی خواستم آن فيلم داستان عاشقانه داشته باشد. می خواستم بيشتر بر كمدی تكيه كنم.
• ايده «بوفينگر» را از كجا آوردی؟
دقيقا نمی دانم. داشتيم فيلم Heaven Pennies fromرا فيلمبرداری می كرديم كه با خودم فكر كردم: «ما كه اين صحنه ها و دوربين و اين فيلمنامه را داريم. چه می شد اگر فيلمنامه ديگری داشتيم كه با همين صحنه ها و بازيگران بسازيم؟» و اين شوخی را ادامه دادم. مدتی پس از هر برداشت واقعی يك برداشت آزاد هم برای فيلمی می گرفتيم كه اسمش را گذاشته بوديم «كشتن به دنبال ارنی». و همين طوری به شوخی فيلمبرداری اش می كرديم. و اين طوری اين ايده به ذهنم رسيد كه می شود فيلمی بدون شخصيت اصلی ساخت.
• پس ايده «بوفينگر» را تقريبا ده سال در سر داشتی؟
حتی بيشتر. فكر می كنم اواسط دهه 80 شروع شد. تقريبا موقعی كه داشتم «ركسان» را می نوشتم يادم می آيد متأهل بودم، چون با زن سابقم روی آن كار می كردم.
• داستان هايت را هميشه پيش از نوشتن با ديگران مطرح می كنی؟
ايده اش را با ديگران مطرح می كنم و اگر به نظرشان جالب باشد نظرشان را به من می گويند و اين خيلی به من كمك می كند.
• موقع نوشتن اين فيلمنامه چه چيز را از ناخودآگاهت گرفتی؟
مثال بياورم؟ داشتم بوفينگر را می نوشتم و اين شخصيت بدل را داشتم كه نمی دانستم برادر ستاره فيلم است. به صحنه آمدم و بدل بهم گفت: «خب، من برادرش هستم». می دانستم كه نياز دارم كه اتفاقی در اينجا بيفتد. اما وقتی داری می نويسی و می شنوی كه می گويد برادر طرف است، و تو هم هيچ از اين قضيه چيزی نمی دانستی، به نظرم ثابت می كند كه ناخودآگاه در اينجا دخيل است.
• پس وقتی می نشينی به نوشتن فيلمنامه اصلا نمی دانی قرار است چی بنويسی، درست است؟
می دانی كه هر اتفاقی ممكن است بيفتد. در مورد «بوفينگر» اول فيلم را می دانستم، بعضی از شخصيت ها را می شناختم، همه را نه، و پايان فيلم را هم می دانستم. در مورد پايان فقط می دانستم كه فيلم را تمام می كنند. اما لذت بخش تر اين بود كه نوشتن را شروع كنم و ببينم چه اتفاقی می افتد. نويسنده ها ضرباهنگی در سرشان دارند و همين طور كه كار می كنند می گويند: «می دانم اينجا بايد يك چيزی داشته باشم. می دانم كه در اين لحظه بايد اتفاقی بيفتد. »
• تا حالا كتاب های فيلمنامه نويسی را خواندی يا به كلاس فيلمنامه نويسی رفتی؟
نه، فكر می كنم اگر حرفی برای گفتن داشته باشی اين چيزها اهميتی ندارد. كافی است ايده ای داشته باشی، بقيه بی اهميت است. اگر هنرمند باشی، چيز ديگری مهم نيست. اگر حرفی برای گفتن داشته باشی، راه گفتنش را هم پيدا می كنی. به نظرم «پالپ فيكشن» (داستام عامه پسند) فيلمنامه مهمی بود، چون همه قواعد را شكست. و همين طور «بازی گريه آور». به نظرم قواعد برای وقتی است كه می خواهی فيلمنامه كلی بنويسی، ولی وقتی يك چيز واقعا جالب در سر داری قواعد اصلا مهم نيست.
• ديگر چه فيلم هايی بر تو تاثير گذاشته اند؟
موفقيت ها و شكست های خودم بيش از همه بر من تاثير گذاشته اند. وقتی می گويم در صفحه 15 فيلمنامه بايد اتفاقی بيفتد به خاطر اين است كه وقتی فيلمنامه ای 125 صفحه ای نوشتم، ديدم موقع تدوين 30 تا 40 دقيقه ای آن را دور ريختند، برای همين فكر كردم ديگر فيلمنامه 125 صفحه ای نمی نويسم، 106 صفحه ای می نويسم تا ديگر مجبور نباشيم 30 صفحه را دور بريزيم. چون اين كار به هر حال به فيلمت صدمه می زند. اينها قواعد شخصی من هستند.
• يك زمانی از «ای. ای كامينز» نقل كردی كه «همچون كمدين وودويل، از دقت لذت می برم كه باعث حركت می شود». هنوز هم به آن معتقدی؟
كاملا. دقت است كه باعث حركت می شود. منظورم حركت فيزيكی نيست. منظورم حركت در تماشاگران است، خنديدن.
• الان چه می نويسی؟
يك قطعه بلندتر. رمان.
• رمان كميك؟
رمان، ولی واقعا كميك نيست. چند تا چيز بامزه دارد. حتی نمی دانم می خواهم چاپش كنم يا نه. فعلا فقط می خواهم آن را بنويسم. چيزی است كه برای خودم اتفاق افتاده و دوست دارم بنويسمش.
• می خواهی در موردش صحبت كنی؟
می دانی وقتی نويسنده ها در مورد رمانشان شروع به حرف زدن می كنند. . . راستش. . .
• ظاهرا از آن كتاب های در حال نوشته شدن است كه هر نويسنده ای دوست دارد حفظش كند، آره؟
آره. حرف زدن در موردش بی معنی است.
• لحظه يا رخداد خاصی بود كه استيو مارتين بازيگر را به استيو مارتين نويسنده تبديل كرد؟
نه، به نظرم بلوغ است، سن، ارزيابی خود، تجربه، تجارب دردناك، حرف زدن، فكر كردن درباره زندگی. و اينكه حرفی برای گفتن داشته باشی. سن من آن قدر هست كه بدانم بايد درها را باز كنم، كه حرفی برای گفتن دارم. خيلی طول كشيد تا بفهمم حرفی دارم.
• بيرون از حيطه نوشتن می توانی آن «چيز» را توضيح دهی؟
نه، نمی توانم، چون فقط در كار آدم پيدايش می شود.
• اگر بخواهی به همكارانت در انجمن فقط يك توصيه در مورد نوشتن بكنی، چه می گويی؟
هميشه برای امور غيرمنتظره جا بگذاريد. بگذاريد فكر غيرمنتظره هم به سرتان بيايد و آماده باشيد كه همه چيز را كاملا عوض كنيد و به جهتی مخالف بيندازيد. |