Persian Archive

• ماركس و فلسفه هنر
• چگونه می توان چاقو را كند كرد
• راه رفتن مرد مرده
• راز پنجره، راز باغ
• پارتی: برداشت دوم
• ماموريت غيرممكن
• پرسش و پاسخ: بنيادگرايی اسلامی


الميرا اكرمی: آنچه می خوانيد گفت وگويی است كه پس از انتشار كتاب «فلسفه هنر از ديدگاه ماركس» با مجيد مددی مترجم اين اثر صورت گرفته است. مجيد مددی اولين مترجم آثار هايدگر در ايران است و برای نخستين بار «فلسفه چيست؟» او را ترجمه كرد. «فلسفه هنر از ديدگاه ماركس» كه اثر «ميخائيل ليف شيتز» است به تازگی توسط موسسه انتشارات آگاه و به شمارگان دو هزار و دويست جلد منتشر شده است.

«فلسفه هنر از ديدگاه ماركس» در چه سالی و در كجا نوشته شده و به طور كلی چه مباحثی را در برمی گيرد؟

«فلسفه هنر از ديدگاه ماركس» نخستين بار در سال 1933 در اتحاد جماهير شوروی انتشار يافت؛ دهه پرتلاطمی از تاريخ اين كشور كه برخی آن را «دوره خردستيزی» ناميده اند، دهه «ساختمان سوسياليسم» در اين كشور كه ناگزير شكل قالبی انديشه را می طلبيد و رويكرد به انديشه ماركسيستی نيز جز «ماركسيسم عوامانه حزبی» با مقولات مكانيكی اش نبود. بنابراين شگفت نيست كه كتاب و نويسنده اش، «ميخائيل ليف شيتز»، زيبايی شناس و منتقد بزرگ ادبی روس كه لوكاچ خود را از بيان «شايستگی های عظيم فلسفی و زبان شناختی او» ناتوان می بيند، مدت كوتاهی پس از انتشار اثر محو و ناپديد می گردند؛ به طوری كه در هيچ كجا جز به صورتی پراكنده، غيررسمی و صرفا خبری آن هم بدون ذكر منبع، چيزی درباره نويسنده و اثر يافت نمی شود. من به اين موضوع در مقدمه مترجم هم اشاره كرده ام. حتی در دايرةالمعارف بزرگ شوروی كه معتبرترين دايرةالمعارف جهان است نيز نامی از ليف شيتز، منتقد ادبی، زيبايی شناس و زبان شناس به چشم می خورد. اما شاهكار ليف شيتز از نظرها پنهان نماند و سرانجام پنج سال پس از نخستين انتشار آن در شوروی به آمريكا رسيد و در آنجا توسط «گروه منتقدان نيويورك» ترجمه شد و با ويراستاری «آنجل فلورس» به عنوان جزوه شماره هفت از سلسله انتشارات گروه، انتشار يافت و به سرعت مورد استقبال اهل انديشه قرار گرفت و به عنوان ماخذ يگانه ای در زيبايی شناسی ماركسيستی معرفی شد.

«فلسفه هنر از ديدگاه ماركس» به خاطر نوآوری در روش و شيوه تحقيق در رويكرد به موضوع زيبايی شناسی ماركس از اصالت و برجستگی خاصی برخوردار است. اين كتاب صرفا چكيده ای از نظرات ماركس درباره ادبيات و هنر نيست بلكه بررسی جامعی از آثار ماركس در اين حوزه است به مثابه بخش جدايی ناپذيری از كليت و جامعيت انديشه او. ليف شيتز در اين كتاب با تاكيد بر تغيير ديدگاه های ماركس درباره هنر و تكامل نظريه انقلابی او، از دوره شعرسرايی رمانتيك عاشقانه تا آستانه نوشتن كتاب «سرمايه»، به اثبات اين نكته می پردازد كه ماركس پيوسته در سرتاسر آثارش به تكميل و تكامل نظريه زيبايی شناختی خود مشغول بوده است. «تری ايگلتون» هم در پيشگفتار خود بر كتاب ليف شيتز به اين نكته اشاره می كند. او می گويد: «بررسی های ديگری نيز از آثار ماركس درباره هنر و ادبيات وجود دارد، اما تعداد كمی از آنها چون اين كتاب، علاقه مند به تحليل و داوری های زيبايی شناختی ماركس به مثابه عنصری در چارچوب تكامل نظری عام او است. » وی می افزايد: «ليف شيتز مخالف جدا كردن يا انتزاع چيزی تحت عنوان «فلسفه هنر» از مجموع آثار ماركس است، كاری كه نقد ادبيات بورژوايی معمولا به آن دست می زند؛ برعكس او به دنبال موضوع های عمده زيبايی شناختی در آثار ماركس است كه در ارتباط تنگاتنگ با كليت تكاملی انديشه اوست. »

انگيزه شما در ترجمه اين كتاب صرف علاقه به مباحث مطرح شده در كتاب بود يا دلايل ديگری داشت؟

تخصص من فلسفه سياسی است و بيشتر در زمينه مسائل و موضوع های سياسی ـ اجتماعی قلم می زنم ولی از آن جا كه دانش آموخته محيط فرهنگی انگلستان هستم ـ كه حتی از نظر علمی و آموزشی نيز ليبرالی است ـ علايق من تنها منحصر به رشته تحصيلی ام نشد و چون محيط هم مساعد و اجازه دهنده بود، به بسياری از سوراخ سنبه های ديگر نيز سرك كشيدم از جمله ادبيات، هنر، شعر و. . . در محافل ادبی و مجامع هنری شركت می كردم و اكنون نيز در فرصت هايی كه به دست می آورم، اين كار را می كنم و چون خود نيز ذوقكی دارم و مرتكب شعرگويی و ترجمه شعر و قطعات ادبی می شوم؛ در اين مجامع و محافل اغلب با ديدگاه هايی برخورد كرده ام كه همان ديدگاه ها و برداشت های متعارف غرب است از جنبه ای خاص، بدون نقد و اغلب نوعی شيفتگی نسبت به مباحث هنری از آن زاويه به طور اعم و هنر مدرن با تاكيد بر جنبه استعلايی اش به طور اخص وجود دارد. به طوری كه در مقدمه كتاب گفته ام، من مدتی برای تدريس فلسفه هنر دعوت شدم كه خب لازم بود اين مباحث از زوايای مختلف مورد بررسی قرار گيرد، ديدگاه های متفاوت سنجيده شوند و به ويژه نقدهای اساسی و بنيادينی كه به قصد در بوته فراموشی گذارده شده اند يا به گونه ای مثله واخته شده بنا به مد روز نيم نگاهی به آنها می شود؛ در جامعه و به ويژه در سطح دانشگاه ها و مراكز علمی و هنری مطرح و مورد بحث و بررسی قرار گيرد.

طبيعی است كه مطالعات درازمدت و گسترده من در اين زمينه برای فراهم آوردن مطالب درسی، مرا به منابع اصلی رهنمون شد كه يكی از آنها انديشه ماركس در اين عرصه و تحولات بعدی آن توسط انديشمندان نام آور اين مكتب فكری بود و ترجمه كتاب ليف شيتز، حاصل و ثمره اين جست وجو و تلاش. لوكاچ يكی از برجسته ترين منتقدان ادبی و نظريه پرداز ماركسيست می گويد: «ميل به كاربرد شناخت هايم در زمينه ادبيات و هنر و نظريه های آنها برای تدوين زيبايی شناسی ماركسيستی در وجودم شكل گرفت و نخستين كار مشتركم با ليف شيتز از همين جا آغاز شد...» و ليف شيتز جدا از لوكاچ و به تنهايی موفق شد حاصل مطالعات و دريافت های خود را در كتابی با نام «فلسفه هنر از ديدگاه ماركس» به سامان در آورد. كاری كه بعدها خود لوكاچ در آثاری چون «درباره ويژگی به مثابه مقوله ای زيبايی شناختی» و «ويژگی عنصر زيبايی شناختی» به انجام رساند. بنابراين اين كتاب كه به گونه ای نظام مند برداشت های ليف شيتز را باز كرده است دارای اهميت ويژه ای است كه نمی توان ناديده اش گرفت خصوصا اكنون كه لااقل بخشی از جامعه دانشگاهی ما و جوانان علاقه مند در عرصه هنر، ادبيات و شعر برای فهم ديدگاه های هنری به تلاش برخاسته اند. بدين ترتيب رسالتی در خود احساس كردم كه اين جای خالی را پر كنم تا اين كمبود جبران شود. شايد هم به همين علت بود كه ديگر برای تدريس فلسفه هنر و مباحث زيبايی شناسی دعوت نشدم! خب اين هم طنز روزگار ماست كه اگر جدی با قضايا برخورد كنی، پاسخت بی اعتنايی و گونه ای مرموز از توطئه سكوت است.

مولف عنوان «فلسفه هنر ماركس» را برای كتاب برگزيده و شما در ترجمه با تغيير مختصری اين عنوان را به عبارت «فلسفه هنر از ديدگاه ماركس» برگردانده ايد. آيا برای اين كار دليلی داشته ايد يا صرفا از روی تفنن بوده است؟

واقعيت اين است كه ماركس نه اثر مستقلی در فلسفه هنر نوشت و نه می خواست چنين كند. زيرا كار او نقد زيبايی شناسی و فلسفه بورژوايی بود و نه پديد آوردن زيبايی شناسی و فلسفه ای ديگر. چنان كه در مورد جامعه شناسی هم به قول «كليف اسلوتر»، ماركس در پی پی افكندن «جامعه شناسی ديگری» نبود؛ زيرا كه او عقيده ای به «معرفت كلی درباره حقايق اجتماعی به مثابه حوزه ای جدا از نظريه شناخت، علوم طبيعی و تاريخ» نداشت. از طرفی، به طوری كه لوكاچ در كار مشتركش با ليف شيتز روی نظرات ماركس درباره هنر و ادبيات متوجه شد «حتی بهترين و تواناترين ماركسيست ها مانند «پلی نوف» و «فرانتس مرينگ» نيز خصلت عام جهان نگری ماركسيستی را عميقا درك نكرده» و به همين سبب پی نبرده اند كه ماركس «وظيفه تدوين زيبايی شناسی نظام مندی را بر مبنايی ديالكتيكی ـ ماترياليستی در برابر ما گذاشته است. » بنابراين بر عهده انديشمندان ماركسيست پس از ماركس بوده و هست كه اين وظيفه را با در نظر گرفتن ديدگاه ها، اشاره های زيبايی شناختی و مقوله های ماركسيستی در اين حوزه از سوی ماركس به انجام رسانند. با توجه به اين موضوع است كه به گمانم عنوان برگزيده شده از سوی من به مفهوم اصلی كه عبارت از نقد ماركس و ديدگاه های او درباره زيبايی شناسی و فلسفه بورژوايی می باشد، نزديك تر و دقيق تر است.

آيا به نظر شما ماركس در زمينه فلسفه هنر صاحب رای مستقلی است يا اين كتاب حاصل تاملات ليف شيتز در مولفه هايی است از انديشه ماركس كه رنگی از فلسفه هنر داشته اند؟ چرا كه به قول ايگلتون در پيشگفتار كتاب، عنوان «فلسفه هنر ماركس» اندكی اغراق آميز به نظر می رسد.

پاسخ به بخش نخست پرسش شما در يك كلام آری است. ليف شيتز در اين كتاب تلويحا و به گونه ای پوشيده اين دعوی را مورد ترديد قرار می دهد كه ماهيت پراكنده و اغلب بريده بريده نظرات ماركس درباره هنر و ادبيات صرفا دلبستگی و علاقه تجربی، تفننی و گاه به گاه ماركس را به موضوع منعكس می سازد. برعكس، او نشان می دهد كه چگونه ماركس در تجربه های اوليه اش از فرم های ادبی گرفته تا اشاره های زيبايی شناختی برخی مقولات به كار گرفته شده در كتاب «سرمايه» به گونه پيوسته و مداومی در كار و درگير و سرگرم توليد نيروی تخيل بوده است و بنابر استدلال های ليف شيتز اين اشتغال و درگير بودن با مقوله های زيبايی شناختی در تمامی آثار نظری ماركس حضوری فعال و پويا داشته است. از اين رو می توان گفت كه كار ليف شيتز نه تنها برقرار كردن ارتباط منطقی ميان اين مقوله ها و نظرات است، بلكه نشان دهنده اين واقعيت است كه موضوع هنر تنها علاقه و دلبستگی جانبی و چيز سرگرم كننده ای برای ماركس نبوده بلكه به عنوان عامل فرعی ولی در عين حال مهم در دريافت ماركس از توليد اجتماعی، تقسيم كار و محصول به مثابه كالا بود كه تأثير آن را می توان در تكامل مفهوم بت وارگی كالا، انتزاع و محسوسات و تأثيرات حسی دنبال كرد.

آيا ليف شيتز صرفا فلسفه ماركس را بيان كرده است يا علاوه بر آن، تفسير هم نموده است؟

در پاسخ به اين پرسش ناچار بايد به نكته ای اشاره كنم كه پيشتر هم در برخی از نوشته هايم به آن پرداخته ام از جمله در مقاله ای كه با نام «ماركسيسم و هنر» در مجله كلك چاپ شد. در آنجا به اين نكته اشاره كردم كه برخلاف تصور بسياری از انديشمندان و شارحانی كه درباره انديشه های ماركس نوشته اند و می نويسند از جمله خود ماركسيست ها، ماركس نه فيلسوف به معنای اخص آن بوده و نه دستگاهی فلسفی به وجود آورده كه بتوان آن را با برچسب «فلسفه علمی» نشان داد در مقابل لابد «فلسفه غيرعلمی» كه ويژه جهان نگری بورژوايی است. فلسفه، به طوری كه «لويی آلتوسر»، ماركسيست فرانسوی، می گويد: تنها توضيح دهنده و تبيين كننده علم است. «قاره ای» كه به ديد او در دانش بشر گشوده شده و نيازمند آن است كه توضيح و تبيين شود. آلتوسر در بيان نظريه خود اشاره به «سه انقلاب» می كند كه در پهنه دانش بشر به وقوع پيوسته و موجب گشايش «سه قاره» شده است. نخست، انقلاب در عرصه رياضيات توسط تالس كه موجب پيدايش فلسفه افلاطون شد؛ دوم، انقلاب در عرصه فيزيك به وسيله گاليله كه فلسفه دكارت را پديد آورد؛ و سوم، انقلاب در عرصه تاريخ توسط ماركس كه آغاز فلسفه نو، يعنی ماترياليسم ديالكتيك است.

بنابراين، ماركس را به عنوان كاشف «قاره تاريخ» طبق نظر آلتوسر، نمی توان فيلسوف ناميد و درباره فلسفه او و دستگاه فلسفی اش سخن گفت. گرچه او زندگی روشنفكری اش را با فلسفه آغاز كرد و در نوشته ها و آثار نخستينش با نظريه های فلسفی اسلاف و معاصرانش درگير و رويارو بوده است اما به گفته آلكس كالينی كوس با شكل گيری نظريه ماترياليسم تاريخی، او به تندی و با خشونت نه تنها از يك مكتب فلسفی يا ديگری روی برمی تابد بلكه با خود فلسفه وداع می كند. همه ما با تز مشهور «يازدهم فويرباخ» او آشنا هستيم كه می گويد: «فيلسوفان به شكل های گوناگون جهان را تفسير كرده اند، غرض تغيير آن است. » ماركس و انگلس در اثر مشترك مشهورشان «ايدئولوژی آلمانی» حتی از اين هم فراتر می روند و با تعارف كمتری درباره فلسفه می گويند: «نسبت فلسفه به بررسی و مطالعه جهان واقعی مانند نسبت هوسرانی كودكانه است با آميزش و عشق حقيقی. » و اين اظهارات نشان دهنده قطع كامل و نهايی آنها با نظريه پردازی های فلسفی و «سايه های پندارگرايی» و برگزيدن قلمرو دانش تجربی است؛ دانشی كه مقدمات آن «انتزاعات فلسفی» نيست بلكه افراد انسانی، فعاليت آنها و شرايط مادی زندگی شان است.

با اين مقدمه اكنون می توانم بگويم كه ليف شيتز كوشيده است جهان بينی ماركسيستی را توضيح دهد با تأكيد بر يكی از مولفه های آن كه همانا هنر، انديشه هنری انسان ها و برداشت او از اين دستمايه فعاليت توليدی انسان است. ليف شيتز در مقدمه كتاب می گويد: «در بحث پيرامون موضوع هنر و فرهنگ، اهميت نظريه ماركسيستی حتی اگر هيچ نمونه ای هم از نظرات بنيانگذاران ماركسيسم درباره زيبايی وجود نمی داشت (كه خوشبختانه چنين نيست) باز هم بسيار زياد بود. اما در آثار آنها چه بسيارند نكته ها، اظهارنظرها و قطعه های بزرگ و كاملی كه درباره جنبه های مختلف و مراحل گوناگون فرهنگ و هنر نوشته شده است. » و او تأكيد می كند كه اين كار اهل تحقيق و دانشوران است كه اين اظهارنظرهای [كوتاه] را با تكامل عمومی نظريه ماركسيستی مرتبط سازند؛ كاری كه دقيقا خود ليف شيتز كرده است.

شايد اولين سوالی كه مخاطب چنين كتابی در آغاز با آن روبه رو می شود نسبت ميان فلسفه هنر ماركس و ديدگاه های جامعه شناختی او درباره اولويت های اقتصادی است. به نظر ماركس نسبت اقتصاد و هنر چيست؟

من پيشتر از قول ايگلتون گفتم كه نظرات ماركس پيرامون هنر و ادبيات صرفا دلبستگی و علاقه تجربی و تفننی ماركس نبوده بلكه او با پرداختن به مسائل هنری به گونه ای پيوسته در كار توليد نيروی تخيل بوده است و اين موضوع بنابر نظر ايگلتون خود به معنای نفی اين نتيجه گمراه كننده در انديشه ماركس است مبنی بر «قرار گرفتن اقتصاد در صف مقدم». در اينجا نيز ناگزير بايد به اين نكته اشاره كنيم كه برداشت و درك عوامانه از انديشه ماركس كه در جامعه ما به ويژه شكل مسلط را داشته است، موجب بسياری بدفهمی ها، سوءتفاهم ها و در نتيجه دشمنی ها شده است. من در اينجا ضروری می دانم كه خواننده را به دو نوشته در مورد همين مقوله يعنی موضوع دترمينيسم اقتصادی و برداشت مكانيكی از مقوله های «زيرساخت» و «روساخت» ارجاع دهم كه اولی نامه معروف انگلس به بولوخ است كه به صورت پانوشت در كتاب من «فلسفه چيست؟» اثرهايدگر آمده و ديگری مقاله ای در «نامه فلسفه» تحت عنوان «سفسطه روبنا» به ترجمه من. خب ببينيم به اين پرسش شما چگونه می توان پاسخ گفت؟ اگر با توجه به مطالبی كه تاكنون مورد بحث قرار داديم و در نگاهی اجمالی انديشه و جهان بينی ماركسيستی را بررسی كرديم، می توانيم ادعا كنيم كه ماركسيسم به اين پديده از همان منظر می نگرد كه به «جهان واقعی» می نگرد؛ جهانی كه بايد آن را تغيير داد.

نويسنده كتاب در مقدمه می نويسد: «حتی قرن هجده، يعنی آن دوران كلاسيك زيبايی شناسی هم نمی توانست در محدوده انتزاعاتی چون «زيبا» و «والا» باقی بماند. در زمينه بحث های صرفا زيبايی شناختی در رابطه با نقش هوش و قريحه و نبوغ و ارزش هنر و... جنبش آزاديخواهانه بورژوازی با سماجت خود را به ميدان می انداخت. » از اين منظر انقلاب كبير فرانسه نشانی از تغيير بود. «دوره زيبايی شناسی» در تكامل طبقه عوام در آن نقطه ای به پايان رسيد كه منافع بورژوازی از منافع جامعه به طور كلی جدا شد و طی زمان نگرش بورژوازی نسبت به هنر به طور صريحی عمل گرايانه شد و مسائل هنر در همه جا مقيد به مسائل كار و كسب و سياست شد. . . و آن هنگام كه بورژوازی قدرت و سلطه سياسی به دست آورد، مسائل تاريخ و هنر همه اهميت اجتماعی خود را از دست داد و تبديل به دارايی و خاصه جمع كوچكی از دانشوران و اهل تحقيق شد و در ادامه نويسنده می گويد: در همين هنگام بود كه جنبش مستقل انقلابی پرولتاريا آغاز به فعاليت كرد. طبقه كارگر به ديد ماركس، علاقه ای به تغيير جهت منافع اجتماعی از شعر به نثر نداشت. كاملا برعكس، هرچه زودتر انقلاب «زيبا» بتواند جانشين انقلاب «زشت» شود (عبارتی كه ماركس آن را به كار می برد)، زودتر ظاهر فريبنده توهم دموكراتيك از منافع مادی زدوده شده، مبارزه آشكار طبقاتی برملا و هدف نهايی جنبش پرولتاريا نزديك تر خواهد شد.

بنابراين، اين برداشت نادرست نخواهد بود كه ماركس در راه پی افكندن جامعه نو (جامعه كمونيستی) هنر زوال يافته بورژوايی را نيز به باد انتقاد می گيرد و طليعه هنر نو را نويد می دهد. جملات پايانی كتاب پاسخ درخوری به اين پرسش است: «كمونيسم شرايط لازم را برای رشد فرهنگ و هنر فراهم می سازد كه در مقايسه با آن، فرصت های محدودی كه دموكراسی بردگان تنها به مشتی صاحبان امتياز می دهد، الزاما چيزی نابسنده جلوه می كند. «هنر مرده است،زنده باد هنر!» و اين است اشعاری كه زيبايی شناسی ماركس فرياد می كند.»

و در پايان درباره ترجمه و شيوه ای كه در برگرداندن اين كتاب برگزيده ايد، بگوييد.

درباره ترجمه نهايتا اين خواننده است كه بايد نظر بدهد. اما خودم از كاری كه انجام شده تا حدود زيادی راضی ام و می توانم بگويم در ساخت فضا، لحن اثر و طنز به كار رفته در آن به ويژه در برگرداندن نقل قول ها تا حدودی موفق بوده ام. نكته قابل يادآوری اين است كه ترجمه از متن اصلی كه به زبان روسی بوده انجام نگرفته است و اين خود خواننده نكته سنج را، چنانكه در مقدمه كتاب نيز به آن اشاره كرده ام، به دشواری كار متوجه می كند؛ به ويژه در آنجاهايی كه ترجمه از ترجمه، يعنی سه مرحله ای، صورت پذيرفته است. ترجمه نقل قول هايی از هگل، ماركس و. . . از آلمانی به روسی، سپس از روسی به انگليسی و بعد فارسی. من در اين برگردان تلاش كردم تا سبك نوشتاری خاص نويسنده در ترجمه بازتاب يابد، با حفظ امانت و اصالت مفهوم. از سوی ديگر، آشنايی من با آثار ماركس و غيرمستقيم با سبك نوشتاری او كه بنابر قول ماركس شناسان آلمانی زبان، نثری فاخر، شعرگونه و طنزآميز دارد ـ كه اين شيوه در نوشته های او به زبان انگليسی نيز قابل مشاهده است ـ برآنم داشت تا با دقت بيشتری، بيشتر از آنچه توانم می نمود، سبك نوشتاری او را ـ نقل قول ها و شعرها ـ در ترجمه خود اختصاص دهم. حال چقدر موفق بوده ام با خواننده ای است كه اثر را پيش روی دارد و به داوری نشسته است.

در پايان بد نيست به اين نكته نيز اشاره ای كنم تا آنهايی كه احيانا اصل كتاب را ديده اند دست از مذمت كردن من بردارند و مرا متهم به «كتاب سازی» نكنند كه چگونه كتاب كوچك يكصد و اندی صفحه ای تبديل به كتاب چشم نواز نزديك به سيصد صفحه ای شده است. به طوری كه قبلا هم در پاسخ به يكی از پرسش ها گفتم، ماجرا چنين است كه اين كتاب كه جزو آثار كلاسيك است دارای عمری هفتاد ساله است؛ اثری كه شايد به تعبير كتاب خوان ها اكنون كهنه است و در بهترين حالت، تنها، مرجعی برای دريافت برخی نظرگاه های ماركس درباره هنر برای جمعی آكادميك است. البته اين درست نقطه مقابل ديدگاه من درباره اين اثر است. من با مطالعه چندباره اين كتاب متوجه «هستی ناميرای» آن شدم و به همين دليل بر آن شدم تا آن را به روز آورم با بحث ها و نظرگاه هايی كه خاستگاهشان همان انديشه ماركس درباره هنر است ولی در قالبی كه نقد نظريه های امروزين هنر مدرن و پست مدرن نام گرفته است. پس لازم بود در مقدمه ای اين تحولات و ديدگاه ها بررسی شود كه به طور اجمال شد و منابعی به خواننده معرفی شد تا در صورت اشتياق به پی گيری بحث، بتواند با مراجعه به آنها موضوع را دنبال كند. افزون بر آن، در مدتی كه روی ترجمه اين اثر كار می كردم به منابع دست اولی برخوردم كه احساس كردم هم به اصل مباحث كتاب مربوط است ـ و ای بسا كه در برخی جاها در كتاب به آنها اشاره شده، مانند مقاله لنين درباره تولستوی ـ و هم دنباله بحث زيبايی شناسی ماركسيستی را به امروز می رساند كه پيوست های سه گانه كتاب نتيجه اين پژوهش و بررسی است. ناگفته نماند كه در اين راه با مخالفت هايی از دوستان نيز رويارو بوده ام كه پس از انتشار كتاب با فروتنی انديشمندانه ای از مخالفت خود گذشتند و بر درستی نظر من صحه گذاشتند. با همه اينها، هر كمی و كاستی از آن من است و آن را می پذيرم و اميدوارم خوانندگان كتاب با نقد و ديدگاه های اصلاحی شان مرا مرهون لطف و عنايت خود كنند تا در بقيه السيف زندگی ام كه چيزی به پايان آن نمانده است، به تلاش در راه پيشرفت علم و هنر وادارم سازند.


ريچارد استيتن - ترجمه اميد نيك فرجام: اگر دنبال كسی هستيد كه از سرش تيری رد شده يا وحشی گری و ديوانه بازی درمی آورد، همين جا اين مطلب را ول كنيد! اما اگر از سورپريز بدتان نمی آيد، ادامه دهيد كه آدمی جدی و اديب حرفی برای گفتن دارد. «استيو مارتين» از زمانی كه در سال 1988 جايزه انجمن نويسندگان را برای فيلمنامه «ركسان» (براساس نمايشنامه «سيرانودو برژراك» اثر «ادمون روستان» از آن خود كرد آرام آرام به يكی از بهترين نويسندگان داخل و خارج از هاليوود تبديل شده است. دستاوردهای او در اين دوره چشم آدم را خيره می كند: فيلمنامه های «داستان A.L»، «تغيير ساده سرنوشت» (با الهام از رمان «سيلاس مارنر» اثر «جورج اليوت»، و «بوفينگر»؛ چند نمايشنامه، از جمله نمايش موفق «پيكاسو در دلاپين آژيل»؛ طرح ها و داستان هايی برای «نيويوركر» و «نيويورك تايمز»؛ مجموعه آثارش در كتاب پرفروش «دری وری خالص»؛ نقدهايی در كتاب های هنري؛ اقتباس سينمايی نمايشنامه «سيلويا» اثر ای. آر. گرنی (كه در مرحله پيش توليد است)؛ و يك رمان ناتمام. برای بچه ای كه در واكوی تگزاس به دنيا آمد، در گاردن گروو كاليفرنيا بزرگ شد، زمان دبيرستان در ديزنی لند برای توريست ها شعبده بازی كرد، و بعد با جديت شروع كرد به درس خواندن در دانشگاه تا استاد فلسفه شود اصلا بد نيست (گيريم كه خود مارتين عقيده داشت شغل دانشگاهی «درست مثل كار نمايش» است). «مارتين» در «بوفينگر» سويه ديگری از خود را آشكار می كند، طنزنويسی كه می تواند تيغ تيزش را متوجه صنعتی كند كه هم از آن بيزار است و هم به آن عشق می ورزد. او اصلا اهل تظاهر در مورد جاه طلبی ها و آرزوهای ادبی اش نيست، و اگر بهش فشار بياوريد كه انديشه ژرفی را بيان كند( از «جی. پی. دانلو»ی رمان نويس نقل قول خواهد كرد: «نوشتن راهی است كه می توانيد درونی ترين دردهای تان را به پول نزديك كنيد. » «مارتين» مصر است كه ديگر كمدی ايستاده اجرا نكند، و در اين مصاحبه اين احساس به آدم دست می دهد كه به رغم بازی های پردرآمدش در سينما به زودی كنار خواهد رفت تا تمام وقت به عشق رو به تكاملش، نوشتن، بپردازد.

ظاهرا در پربارترين دوره زندگی ات هستی.

در زمينه نوشتن، بله. در دهه 1990 خيلی چيزها برايم تازه شروع شد. رابطه با «نيويوركر» و توانايی نوشتن آن قطعات ـ قبلا اين توانايی را نداشتم. نمی دانم چه شد. يكهو شروع كردن به نوشتن، و اين مرا به طرف انواع ديگر نوشتن سوق داد، به طرف چيزهای متفكرانه تر. خلاصه رو فرمم.

در «دری وری خالص»، تعريف می كنی كه سه سال به خودت مرخصی دادی و قسم خوردی كاری نكنی. و در اين سال ها «تصادفا» نمايشنامه و طرح و فيلمنامه نوشتی و به قول خودت به سازمان دهی دوباره خودت پرداختی.

«اگر واقعا می خواهی كار كنی، كار نكن. » اگر با همان سرعت و انگيزه به كار ادامه می دادم. . . خوب، خيلی ملال آور بود. چيز خوبی ازش درنمی آمد. برای همين استراحت كردم، دوستانم را ديدم، كتاب خواندم، سفر كردم، و همه اين كارها را تصادفا كردم. حتی نمی دانستم دارم كاری می كنم.

در اين مدت تمرينی نوشتی، يا اينكه اصلا هر روز می نويسی؟

نه، فقط وقتی كه دلم بخواهد می نويسم.

مثل يك كار لوكس و تجملی.

می دانم. برای من تجملی است. اما به هر حال كار را تمام می كنم. فكر نمی كنم كه بتوانم با پول نوشتن زندگی كنم. فقط يكی دو روز در هفته می نويسم، مگر اينكه چيزی حسابی يقه ام را بگيرد، مثل فيلمنامه. آن وقت هر روز، پنج روز در هفته، كار می كنم.

با قلم و كاغذ می نويسی يا ماشين تحرير يا كامپيوتر؟

با كامپيوتر. تايپ كردن باحال است. اما برای قطعه ای برای «نيويوركر»، اگر ايده ای داشته باشم، چيزی نمی نويسم. يكی دو هفته فقط در موردش فكر می كنم و بعد به سراغ نوشتن می روم كه يكی دو ساعت يا شايد يكی دو روز وقت می گيرد.

از شخصيت شروع می كنی؟ برای «استيو مارتين» بازيگر؟

نه، اصلا در موردش فكر نمی كنم. در مورد «ركسان»، سه روز پيش از فيلمبرداری به تهيه كننده گفتم «می دانی، اصلا فكر نكردم اينو چطوری بازی كنم. » برای خودم آن را ننوشتم. به عبارت ديگر، اول می نويسم، بعد بازی می كنم.

پس اول نويسنده ای و بعد بازيگر؟

ديگر خودم را بازيگر نمی دانم. در مورد نوشتن راحت تر از بازيگری می توانم حرف بزنم. به اندازه كافی در مورد بازيگری حرف زده ام. ديگر حرف نويی به ذهنم نمی رسد. تازه به نوشتن بيشتر علاقه دارم.

موضوع مورد علاقه ات از كی عوض شد؟

در دهه ،90 احتمالا وقتی كه نمايشنامه ام (پيكاسو) را نوشتم. مدت ها دنبال چيزی می گشتم. فكر می كردم كه می دانم در كمدی قدم بعدی هم هست، اما نمی دانستم چيست. حتی فكر كردم يك سالنی چيزی باز كنم تا با دوستان كمدينم فقط بنشينيم و حرف بزنيم و ببينيم بعدش چه، به جای درجا زدن.

مگر درجا می زدی؟

يك خرده، اما همزمان داشتم اين نمايشنامه را می نوشتم. بعد كه به عقب نگاه كردم، ديدم كاری را كه دنبالش هستم دارم می كنم.

كی متوجه اين قضيه شدی؟

بعد از قبول شدن نمايشنامه، نوشتن اين نمايشنامه در واقع برآيند پنج شش تا نكته بود. اول نياز به انجام كاری متفاوت. دوم اينكه در تئاتری در نيويورك نشسته بودم و نمايش خيلی خنده داری را می ديدم و با خودم گفتم: «اين كار استعداد می خواهد. . . نوشتن نمايشنامه و خنداندن مردم در تئاتر. نمی دانم خودم می توانم اين كار را بكنم. » قضيه را خيلی منطقی دنبال كردم. من تمام عمرم جلوی تماشاگران بوده ام. خوب تدوين می كنم. اگر چيزی درست از كار درنيايد، درستش می كنم، چون بايد هر شب به تماشاگرها گوش كنم. همان موقع داشتم كتاب «جان ريچاردسون» را درباره زندگی پيكاسو می خواندم، چون هميشه به پيكاسو علاقه مند بوده ام و همه چيز جور شد. فكر كردم در مورد اين موضوع می خواهم بنويسم. احساس كردم حرفی برای گفتن دارم. مهم هم همين است. بايد حرفی برای گفتن داشته باشی.

احساس می كردی چه حرفی برای گفتن داری؟

اينكه هنر و علم در خلاقانه ترين سطح به يك صورت عمل می كنند. متفكران دو عرصه هنر و علم بينش هايی خلاقانه و اسرارآميز دارند، نه فرمول.

ناخودآگاه هميشه كمكت می كند؟ گمراهت نمی كند؟

ممكن است، ولی فكر می كنم در هاليوود كوچك ما كه گرفتار ته كشيدن خلاقيت می شويم، ناخودآگاه دوست ماست، چون خلاقيت از آن نشأت می گيرد. ياد اين حرف «دويد ممت» در كتاب عالی اش به نام «سه كاربرد چاقو» می افتم. «ممت» می گويد خودآگاه منشاء هيچ چيز هنری نيست. من حرفش را درك می كنم.

چطور به ناخودآگاه دسترسی پيدا می كنی؟

فكر می كنم برای نويسنده ها دوری از كار خيلی مهم است. فكر می كنم اگر موقع نوشتن مرتبا به فكر افكار خودآگاه باشی، از جنبه واقعا خلاقت دور می شوی. هم بايد از افكار خودآگاه دور شوی و هم در را به روی افكار خلاف عرف و نامتعارف باز كنی كه در درون توست. زمان هميشه به بالا آمدن اين افكار كمك می كند. فكر می كنم همه نويسنده ها اين را تجربه كرده اند كه مسئله ای داری و ديگر نمی توانی بنويسی داری شام می خوری و يكهو ايده ای به ذهنت می آيد، به خاطر اين كه ناخوآگاه ات مدام كار می كند. گاهی كه گير می كنم از خودم می پرسم چرا اينجا هستم؟ نمی دانم اين شخصيت چكار می خواهد بكند، نمی دانم آن يكی چه می خواهد بگويد. آن وقت دو سه روزی كار را ول می كنم و يكهو پيدا می شود.

اين روش با كارت در هاليوود جور درمی آيد؟

بعد از نوشتن نمايشنامه ام فكر كردم، چرا همين طوری فيلمنامه نمی نويسم؟ موقع نوشتن نمايشنامه نمی دانستم چه می خواهم بگويم. چرا فيلمنامه را اين طوری ننويسم؟ چرا چيزی را كه فكر می كنم خنده دار است و مرا به خنده می اندازد، ننويسم؟ موقع نوشتن نمايشنامه خودم هم می خنديدم. اين طوری بود كه «بوفينگر» را شروع كردم.

اين كار برای فيلمی كه ميليون ها دلار خرج برمی دارد خطرناك نيست؟

«مايك نيكولز» يك بار به من گفت: «فكر می كنم در هر كاری كه می كنيم، بايد لحظه ای باشد كه چيزی را می نويسی و می گويی: می شود اين كار را كرد؟» در «بوفينگر» از اين لحظه ها خيلی داشتم.

آيا موفقيت فيلم را براساس پولی كه درمی آورد می سنجی؟ تا به حال برای پول نوشته ای؟

سوال سختی است، چون هميشه می خواهی كه فيلم ات پولساز باشد. اما دليل نوشتن اين نيست. نه، اصلا. قضيه اين طوری نيست. به نظر من اول يك چيز خوب می نويسی و بعد آن چيز حسابی سروصدا می كند.

پس اول از ته دل برای خودت می نويسی؟

هميشه. البته من خيلی راحت و بدون فشار می نويسم.

در هاليوود كسی را مثل «بوفينگر» می شناختی؟

خيلی ها، مخصوصا آن اوايل. با همان انرژی و همان استيصال در اين فيلم درنيامده، اما بعضی ها خشم عجيبی در خودشان دارند. تهيه كننده ای را می شناختم كه روی ميزش يك كاسه داشت پر از تيغ كه روی آنها اسم آدم ها را نوشته بود.

روی تيغ ها؟

آره. اسم آدم هايی كه باهاش بد تا كرده بودند. من عاشق حواشی هاليوودم. آن بيرون دنيايی كاملا واقعی است پر از آدم هايی كه سعی می كنند وارد اين كار شوند و آدم هايی كه اينجا هستند و نياز به استراحت دارند. هميشه با اين جور آدم ها احساس نزديكی كرده ام، چون خودم زمانی جزء آنها بودم. يادم می آيد شروع كه كردم اصلا نمی دانستم چطور خودم را وارد كار كنم. حالا وضع قدری فرق كرده. فكر می كنم حالا آدم ها درك بهتری از اين كار دارند.

اولين كار نوشتن را در سال 1968 با «ساعت كمدی برادران اسماترز» شروع كردی. تصادفی پيش آمد؟

آره، دوستی داشتم كه ميسون ويليامز، سرپرست نويسندگان، را می شناخت و مقداری از نوشته هايم را به او داد. دنبال آدم های زير سی سال می گشتند، چون سال 1967 بود. شانس آوردم.

آن موقع درباره نوشتن هيچی نمی دانستی؟

در دانشكده چيزهای لوسی نوشته بودم. همان ها را به آنها دادم و بعضی شان بعدا در يك كتاب چاپ شد. واقعا نوشتن را ياد گرفتم، ساختار طنز و شوخی، نوشتن صحنه و طرح. پيش از آن هيچ چيز خنده داری ننوشته بودم.

بچه كه بودی، فكر می كردی كه فقط می خواهی نويسنده شوی؟

نه واقعا. فقط می نوشتم كه كمدين ايستاده بشوم. در يك شب چيزی را اضافه می كنی، بعد آن را به خاطر می سپاری و بسط می دهی.

با اين همه برای «برادران اسماترز» جايزه امی را گرفتی و در چند فيلمنامه هم با كارل راينر همكاری كردی. جايزه انجمن نويسندگان را هم برای «ركسان»، اولين فيلمنامه ات، گرفتی. منبع الهام اين فيلمنامه چه بود؟

آن موقع داشتم فيلم های خودم را بررسی می كردم و اين كه چه چيز از داستان جالب تر است. هيچ چيز. هميشه «سيرانو دو برژراك» را دوست داشتم و به نظرم داستان بزرگی بود. نمايشنامه را گرفتم، ترجمه های مختلفش را خواندم، و دادم برايم ترجمه اش كنند. فكر كردم جان می دهد برای به روز شدن، چون بسياری از اشارات آن متعلق به قرن نوزدهم هستند و بعضی از آنها اصلا برای ما معنی ندارند. می دانستم كه نطق طولانی اش دوبار كه مجبور می شود 20 تا جوك در مورد دماغ خودش بگويد را می توان با جوك ها و اشارات مدرن پر كرد. اما چرا بايد اين كار را می كردم؟ يك روز داشتم با دوست ديويد گودمن كه فيلمنامه نويس است حرف می زدم كه بهش گفتم: «می خواهم اين را به روز كنم، اما نمی دانم چطور توجيهش كنم. » او هم به من نگاهی كرد و گفت: «سيرانو آن دختر را می خواهد».

فيلمنامه بعدی ات «داستان LA» بود.

حسابی درگير آن فيلمنامه شده بودم. حس می كردم واقعا چيزی در درونم است كه می خواهم بيانش كنم. شباهت بين اين و «بوفينگر» در اين بود كه اصلا نمی دانستم به كجا می روم كه به نظرم كليد فيلمنامه های غيركليشه ای است. چون اگر تو ندانی كجا می روی تماشاگر هم نمی داند. شخصيت ها راهنمايی ات می كنند و بعد داستان شروع می شود و همان طور كه داری می نويسی رخدادها اتفاق می افتد.

اين فيلمنامه يك داستان عاشقانه دوگانه است از اين لحاظ كه آن هواشناس عاشق لوس آنجلس هم هست. شهر تو به جنگل «رويای شب نيمه تابستان» شباهت دارد.

واقعا می خواستم مكان اسرارآميزی باشد. اما لوس آنجلس اسرارآميز نيست، جادويی است و سطوح فراوانی دارد.

دليل خوب درآمدن موفق ترين فيلمنامه هايت، هم «ركسان» و هم «داستان LA»، اين است كه هر دو داستان عاشقانه اند. هر دو با اعتراف به عشق به پايان می رسند. در آن صدای روی تصوير محشر در پايان «داستان LA» می گويی: «فقط دو چيز در زندگی ام هست كه هرگز فراموش نمی كنم. . .

هر كس كسی را دارد.

«و عشق در قلب لوس آنجلس وجود دارد». در «بوفينگر» هيچ اشاره ای به عشق نمی شود.

دوست داشتم كمدی فيزيكی بزرگی بنويسم كه سانتی مانتال هم نباشد. گرچه آخرش «بوفينگر» قدری سانتی مانتال شد، چون آنها يك جورهايی خوشحال می شوند كه فيلم را ساخته اند، اما از عشق خبری نيست. از اول همين قصد را داشتم.

منظورت اين است كه در هاليوود عشق نيست؟

نه، فقط نمی خواستم آن فيلم داستان عاشقانه داشته باشد. می خواستم بيشتر بر كمدی تكيه كنم.

ايده «بوفينگر» را از كجا آوردی؟

دقيقا نمی دانم. داشتيم فيلم Heaven Pennies fromرا فيلمبرداری می كرديم كه با خودم فكر كردم: «ما كه اين صحنه ها و دوربين و اين فيلمنامه را داريم. چه می شد اگر فيلمنامه ديگری داشتيم كه با همين صحنه ها و بازيگران بسازيم؟» و اين شوخی را ادامه دادم. مدتی پس از هر برداشت واقعی يك برداشت آزاد هم برای فيلمی می گرفتيم كه اسمش را گذاشته بوديم «كشتن به دنبال ارنی». و همين طوری به شوخی فيلمبرداری اش می كرديم. و اين طوری اين ايده به ذهنم رسيد كه می شود فيلمی بدون شخصيت اصلی ساخت.

پس ايده «بوفينگر» را تقريبا ده سال در سر داشتی؟

حتی بيشتر. فكر می كنم اواسط دهه 80 شروع شد. تقريبا موقعی كه داشتم «ركسان» را می نوشتم يادم می آيد متأهل بودم، چون با زن سابقم روی آن كار می كردم.

داستان هايت را هميشه پيش از نوشتن با ديگران مطرح می كنی؟

ايده اش را با ديگران مطرح می كنم و اگر به نظرشان جالب باشد نظرشان را به من می گويند و اين خيلی به من كمك می كند.

موقع نوشتن اين فيلمنامه چه چيز را از ناخودآگاهت گرفتی؟

مثال بياورم؟ داشتم بوفينگر را می نوشتم و اين شخصيت بدل را داشتم كه نمی دانستم برادر ستاره فيلم است. به صحنه آمدم و بدل بهم گفت: «خب، من برادرش هستم». می دانستم كه نياز دارم كه اتفاقی در اينجا بيفتد. اما وقتی داری می نويسی و می شنوی كه می گويد برادر طرف است، و تو هم هيچ از اين قضيه چيزی نمی دانستی، به نظرم ثابت می كند كه ناخودآگاه در اينجا دخيل است.

پس وقتی می نشينی به نوشتن فيلمنامه اصلا نمی دانی قرار است چی بنويسی، درست است؟

می دانی كه هر اتفاقی ممكن است بيفتد. در مورد «بوفينگر» اول فيلم را می دانستم، بعضی از شخصيت ها را می شناختم، همه را نه، و پايان فيلم را هم می دانستم. در مورد پايان فقط می دانستم كه فيلم را تمام می كنند. اما لذت بخش تر اين بود كه نوشتن را شروع كنم و ببينم چه اتفاقی می افتد. نويسنده ها ضرباهنگی در سرشان دارند و همين طور كه كار می كنند می گويند: «می دانم اينجا بايد يك چيزی داشته باشم. می دانم كه در اين لحظه بايد اتفاقی بيفتد. »

تا حالا كتاب های فيلمنامه نويسی را خواندی يا به كلاس فيلمنامه نويسی رفتی؟

نه، فكر می كنم اگر حرفی برای گفتن داشته باشی اين چيزها اهميتی ندارد. كافی است ايده ای داشته باشی، بقيه بی اهميت است. اگر هنرمند باشی، چيز ديگری مهم نيست. اگر حرفی برای گفتن داشته باشی، راه گفتنش را هم پيدا می كنی. به نظرم «پالپ فيكشن» (داستام عامه پسند) فيلمنامه مهمی بود، چون همه قواعد را شكست. و همين طور «بازی گريه آور». به نظرم قواعد برای وقتی است كه می خواهی فيلمنامه كلی بنويسی، ولی وقتی يك چيز واقعا جالب در سر داری قواعد اصلا مهم نيست.

ديگر چه فيلم هايی بر تو تاثير گذاشته اند؟

موفقيت ها و شكست های خودم بيش از همه بر من تاثير گذاشته اند. وقتی می گويم در صفحه 15 فيلمنامه بايد اتفاقی بيفتد به خاطر اين است كه وقتی فيلمنامه ای 125 صفحه ای نوشتم، ديدم موقع تدوين 30 تا 40 دقيقه ای آن را دور ريختند، برای همين فكر كردم ديگر فيلمنامه 125 صفحه ای نمی نويسم، 106 صفحه ای می نويسم تا ديگر مجبور نباشيم 30 صفحه را دور بريزيم. چون اين كار به هر حال به فيلمت صدمه می زند. اينها قواعد شخصی من هستند.

يك زمانی از «ای. ای كامينز» نقل كردی كه «همچون كمدين وودويل، از دقت لذت می برم كه باعث حركت می شود». هنوز هم به آن معتقدی؟

كاملا. دقت است كه باعث حركت می شود. منظورم حركت فيزيكی نيست. منظورم حركت در تماشاگران است، خنديدن.

الان چه می نويسی؟

يك قطعه بلندتر. رمان.

رمان كميك؟

رمان، ولی واقعا كميك نيست. چند تا چيز بامزه دارد. حتی نمی دانم می خواهم چاپش كنم يا نه. فعلا فقط می خواهم آن را بنويسم. چيزی است كه برای خودم اتفاق افتاده و دوست دارم بنويسمش.

می خواهی در موردش صحبت كنی؟

می دانی وقتی نويسنده ها در مورد رمانشان شروع به حرف زدن می كنند. . . راستش. . .

ظاهرا از آن كتاب های در حال نوشته شدن است كه هر نويسنده ای دوست دارد حفظش كند، آره؟

آره. حرف زدن در موردش بی معنی است.

لحظه يا رخداد خاصی بود كه استيو مارتين بازيگر را به استيو مارتين نويسنده تبديل كرد؟

نه، به نظرم بلوغ است، سن، ارزيابی خود، تجربه، تجارب دردناك، حرف زدن، فكر كردن درباره زندگی. و اينكه حرفی برای گفتن داشته باشی. سن من آن قدر هست كه بدانم بايد درها را باز كنم، كه حرفی برای گفتن دارم. خيلی طول كشيد تا بفهمم حرفی دارم.

بيرون از حيطه نوشتن می توانی آن «چيز» را توضيح دهی؟

نه، نمی توانم، چون فقط در كار آدم پيدايش می شود.

اگر بخواهی به همكارانت در انجمن فقط يك توصيه در مورد نوشتن بكنی، چه می گويی؟

هميشه برای امور غيرمنتظره جا بگذاريد. بگذاريد فكر غيرمنتظره هم به سرتان بيايد و آماده باشيد كه همه چيز را كاملا عوض كنيد و به جهتی مخالف بيندازيد.


نگار حواهريان: وقتی به تماشای «مرد بدون گذشته» آخرين ساخته «آكی كوريسماكی» می نشينيم، يك بار ديگر به ما ثابت می شود كه كمتر كسی می تواند با اين همه مهارت، يك زندگی طبقه كارگری را به تصوير بكشد. مردی كه گذشته اش را در اثر يك زد و خورد از دست داده و در آستانه مرگ است، در واقع پزشكان از او قطع اميد كرده اند و پيكرش را يك مرده می خوانند و او را به حال خود وا می گذارند تا بميرد. در همين حال و در كمال شگفتی مرد بر می خيزد و به سوی آينده ای كه هيچ دركی از آن ندارد قدم بر می دارد. اين يك تولد و نوزايی است كه به زيبايی تمام به تصوير كشيده شده.

«مرد بدون گذشته» حقيقتی روياگونه را به تصوير می كشد، احساسی در خواب و بيداری. فكر اين كه انسانی بتواند در مسير زندگی اش بر اثر يك اتفاق، يك زندگی ديگر را تجربه كند، يا بتواند يك انسان ديگر باشد، آن هم در مكانی ديگر و با سرنوشتی ديگر، به گونه ای هولناك است. شايد هر كدام از ما در ناخودآگاهمان به اين تجربه فكر می كنيم. به هر حال تجربه اين حس غيرقابل توصيف است. اما يك كارگردان فنلاندی به نام «كوريسماكی» به خوبی از عهده آن برآمده است. او با شخصيت پردازی قوی كه در بيشتر فيلم هايش (دست كم آن هايی كه ما ديده ايم) ديده می شود تماشاگرش را مجذوب مردی می كند كه با رفتاری ساده و كودكانه و در عين حال با خونسردی تمام می خواهد دوباره زندگی كند، دوباره عاشق شود، دوباره بخندد و دوباره گريه كند. «كوريسماكی» كارش را به خوبی می داند و بلد است، البته ناگفته نماند كه بازی درخشان «ماركوپلتولا» در اين نقش قابل تحسين است و كمك زيادی به فيلم كرده. در عمده فيلم ها و فيلمنامه ها برای كشف و درك هر شخصيت از ديد روان شناختی به گذشته اش باز می گرديم و اين درست همان بخشی است كه در «مرد بدون گذشته» اصلا وجود ندارد و از همان آغاز پاك شده است. اين اولين نكته غيرمرسومی است كه در شخصيت پردازی اين فيلم وجود دارد، يعنی برای شناخت اين مرد بدون هويت فيلم فقط و فقط بايد به جلو قدم نهاد، بايد آينده را تجربه كنيم تا به دركی از او برسيم. فاجعه زمانی رخ می دهد كه درست در زمانی كه مخاطب در كشف قهرمان بی نام و هويت اش به نتايجی می رسد، «كوريسماكی» با يك تلنگر او را از جا می پراند و گذشته گمشده مرد را به او معرفی می كند. گذشته ای كه ديگر پذيرفتنش برايمان سخت است و خود مرد هم توان بازگشت به آن را ندارد، چون شناختی از آن ندارد و نمی تواند قبول كند كه همسری داشته است و در شهری، در خانه ای با او زندگی می كرده، در يك كارخانه جوشكاری كار می كرده و زندگی سختی را می گذرانده. . .

طنز فيلم هم عملا از نقاط قوت كار «كوريسماكی» است. حتی در غم انگيزترين لحظات فيلم طنزی پنهان در جريان است. طنزی با پيچيدگی هايی خاص كه مختص آثار «كوريسماكی» است. لحظاتی كه در فيلم سكوت برقرار می شود و هيچ كس هيچ چيز نمی گويد و همه به هم زل می زنند، عموما از لحظات به يادماندنی فيلم هستند، گاهی وقتی يك نگاه جای كلمه ها را پر می كند، چه نيازی به كلمه ها هست. در «مرد بدون گذشته» عليرغم اين كه با فضای تيره و غمناك زندگی طبقه كارگری روبه رو هستيم، اما به لحاظ احساسی طراوت و نشاطی عجيب را تجربه می كنيم. طراوتی كه شايد ناشی از مبارزه و پشتكار مرد برای يافتن زندگی است و يا شايد ناشی از جريان زندگی در همين طبقه كارگری اخلاق گرا كه به كمك موسيقی بسيار درخشان فيلم به اوج می رسد، موسيقی هايی كه از سبك های مختلف موسيقی جديد يك دفعه به فيلم هجوم آورده اند. بازی «كافی اوتينن» در نقش «ايرما» كه در موسسه خيريه سپاه كار می كند و مرد به او دل می بندد، هم بازی توانايی است كه ما را ياد فيلم های رمانتيك قديمی می اندازد، شايد ياد فيلم های رمانتيك دهه چهل. آنچه مهم است كه در نهايت صداقت و سادگی فيلم كه در عين حال يك اثر عميق هم هست، گيرايی خاصی برای تماشاگر دارد.

آكی كوريسماكی در سال 1983 اولين فيلم سينمايی بلندش را براساس يك اقتباس از رمان «جنايت و مكافات» اثر «داستايفسكی» ساخت و از آن زمان تا به حال با فيلم های درخشان و قدرتمندی كه در كارنامه اش دارد توانسته نام خود را در سينمای جهان به اثبات برساند. او در آثارش چه زمانی كه به اقتباسی از يك اثر كلاسيك پرداخته و چه زمانی كه سعی كرده احساسات و زندگی غريب طبقه كارگری اجتماع را به تصوير بكشد، به نتيجه ای شايسته و مناسب رسيده است. «كوريسماكی» در طول دوران فيلمسازی اش با ساخت فيلم هايی چون «كابوی های لنينگرادی به آمريكا می روند»، «من يك قاتل حرفه ای استخدام كردم» (قرارداد با آدمكش) محصول 1990 و يا «زندگی كولی وار» (محصول 1992) توانسته بود اعتبار و جايگاه خود را در سينما پيدا كند. اما «مرد بدون گذشته» (محصول مشترك فرانسه، آلمان و فنلاند در سال 2002) به عنوان آخرين اثر «كوريسماكی» توانست نقطه اوجی در سينمای او شود، و «كوريسماكی» با دريافت جايزه بزرگ هيأت داوران در جشنواره كن 2002 نام اش را برای هميشه در فهرست كارگردانان برجسته و صاحب سبك جهان ثبت كند. «مرد بدون گذشته» قصه همه آدم هايی است كه به آينده اعتقاد دارند، فردايی كه در راه است و بالاخره از راه می رسد. . .


راز پنجره، راز باغ

وسوسه كارگردانی يكی از آن وسوسه هايی است كه اگر سراغ هر كس برود ول اش نمی كند. در طول اين سال ها بسياری از بازيگران درجه يك آمريكايی كارگردانی را هم شروع كرده اند و گفته اند لذت اش كمتر از بازی كردن نيست. حتی «جورج كلونی» گفته بود كه دوست دارد كارگردانی كند چون «پل نيومن» نيست تا در سن بالا هم به بازی اش بگيرند. اين تب در عين حال سراغ فيلمنامه نويس ها هم می آيد. آنها البته معتقدند كه بايد فيلم بسازند، چون كارگردان ها فيلمنامه آنها را خراب می كنند. يكی از اين فيلمنامه نويس ها «ديويد كوئپ» است كه سال پيش از او دو فيلمنامه «اتاق وحشت» (ديويد فينچر) و «مرد عنكبوتی / اسپايدرمن» (سام ريمی) روی پرده آمدند و شهرت و اعتبارش حسابی بالا رفت. «كوئپ» براساس رمانی از «استيون كينگ» نويسنده درجه يك داستان های ترسناك و دلهره آور، فيلمنامه ای نوشته با اين نام: «دو نيمه شب گذشته: راز پنجره، راز باغ» و كمپانی معظم «كلمبيا پيكچرز» آن را خريده و قرار است خود «كوئپ» آن را بسازد. داستان درباره نويسنده ای است كه بعد از جدايی از همسرش به خانه دورافتاده و ساحلی اش می رود تا هم بقيه زندگی اش را آنجا بگذراند و هم رمان تازه ای بنويسد. تنهايی و غمگين بودن اش او را از پا در می آورد و تازه پس از اين سروكله يك بيمار روانی پيدا می شود كه ادعا می كند آقای نويسنده، ايده داستان را از او كش رفته و سعی می كند از او انتقام بگيرد!

پارتی: برداشت دوم

بازار بازسازی ها حسابی گرم است. حالا فرقی نمی كند كه مبنای بازسازی ها، فيلم های قديمی باشد يا جديد. يكی از تازه ترين بازسازی ها را قرار است دو كمپانی معظم «متروگلدوين مه ير» و «دريم وركس» به طور مشترك با هم توليد كنند. نام اين پروژه «پارتی» است و «جيم هرزفلد» فيلمنامه آن را نوشته. «جی روچ» كارگردانی فيلم را به عهده دارد و علاوه بر «روچ»، «دارن استار»، «والتر پاركس» و «لری مك دانلد» تهيه فيلم را به عهده دارند. اين فيلم، بازسازی فيلمی به همين نام است كه در سال 1968 «بليك ادواردز» براساس فيلمنامه ای از خودش و «تام» و «فرانك والدمن» ساخت و «پيتر سلرز» و «كلووين لونژه» در آن بازی می كردند. داستان «پارتی» از اين قرار بود كه بازيگری هندی به نام «هروندی باكشی» به هاليوود می رود تا در فيلم «پسر گونگادين» بازی كند، اما خرابكارهای پياپی او سر صحنه، مثل انفجار يك قلعه پيش از به كار افتادن دوربين ها، باعث اخراج اش می شوند. تهيه كننده كه از دست او عصبانی است نام «هروندی» را به رئيس كمپانی می دهد تا در فهرست سياه نوشته شود اما آقای رئيس به اشتباه نام او را جزو دعوت شدگان مهمانی می نويسد. «هروندی» با سر و وضعی مناسب وارد مهمانی می شود و كم كم خرابكاری هايش او را لو می دهند. دختر ميزبان بچه فيلی را با خود آورده و به اصرار «هروندی» جمعی از مهمان ها اين فيل كوچك را در استخر با كف می شويند. كف، تمام خانه را می گيرد و صاحبخانه نگران تابلوهای گرانبهايش است. در اين ميان «هروندی» با خواننده جوانی اهل فرانسه رابطه ای عاطفی برقرار می كند و بی اعتنا به آنچه در مهمانی اتفاق افتاده، همراه با او از مجلس بيرون می روند!

ماموريت غيرممكن

يك ضرب المثل قديمی هست كه می گويد حق بالاخره به حق دار می رسد. اين حكمت چينی شايد يكی از معدود حكمت هايی باشد كه در همه دنيا طرفدار پيدا كرده و خيلی ها به آن اعتقاد دارند. يكی از آدم هايی كه به اين حكمت عقيده دارد، آدم درست و حسابی و درجه يكی است به اسم «رابرت تاون». اين فيلمنامه نويس خوب آمريكايی در كارنامه اش فيلمنامه های درخشانی مثل «محله چينی ها» ساخته «رومن پولانسكی» و چند فيلم ديگر را دارد. مدتی پيش خبر رسيده بود كه «تاون» سرگرم نوشتن فيلمنامه ای از روی رمان كوتاه «سی و نه پله» (اولين داستان ريچارد هنی) نوشته «جان بوكان» است، اما تازه ترين خبر درباره او اين است كه كمپانی معظم «پارامونت پيكچرز» او را برای نوشتن فيلمنامه قسمت سوم «ماموريت: غيرممكن» انتخاب كرده اند، البته استاد «تاون» در نوشتن فيلمنامه های دو قسمت قبلی هم شراكت داشت. مديران كمپانی چند ماه قبل فهرستی را تهيه كرده اند كه نام همه استادان زنده فيلمنامه نويسی هاليوود در آن بوده و به نوعی كانديدای نوشتن قسمت سوم بوده اند. در اين بين «دين جئوگاردين» و «تاون» بخت و اقبال بيشتری داشته اند و بالاخره استاد «تاون» كه موهايش را در اين راه سفيد كرده به حق خودش رسيده و قرار است قسمت سوم را بنويسد. قبل تر خبر رسيده بود كه «ديويد فينچر» نابغه سينمای آمريكا قرار است اين قسمت سوم را كارگردانی كند، اما از آنجا كه آقای نابغه مدام ايده های تازه به فكرش می رسد، از خير ساخت اين فيلم گذشته و مديران كمپانی اعلام كرده اند كه فيلمنامه «تاون» را «جو كارناهان» می سازد. خب، البته به ما ربطی ندارد، اما هر جور كه فكر می كنيم می بينيم اگر «فينچر» راضی می شد فيلم درجه يك و فوق العاده ای از آب در می آمد. فعلا بايد صبر كرد!

پرسش و پاسخ: بنيادگرايی اسلامی

مسعود رجبی: برای روشن ساختن موضوعات و مفاهيم دين اسلام كه پس از حوادث يازدهم سپتامبر پرسش های فراوانی را برانگيخته است روزنامه كريستين ساينس مانيتور با پرفسور چارلز كيمبال رئيس دپارتمان ادبيات دانشگاه ويك فارست در وينستون سالم در اين خصوص مصاحبه ای انجام داده است كه چند پرسش و پاسخ اول آن را می خوانيم:

مفهوم اسلامی جهاد به چه معنی است و چگونه از اين مفهوم تفاسير مختلفی صورت گرفته است؟

جهاد به معنای تلاش، مبارزه و نبرد در راه خدا است. اين مفهوم يكی از مفاهيم بنيادين اسلام است. مسلمانان بايد برای آگاه شدن از اراده خداوند و عمل به آن تلاش كنند. به لحاظ تاريخی «جهاد اكبر» به معنای نبردی است كه درون هر فرد جريان دارد تا عمل درست را انجام دهد. به خاطر غرور، خودخواهی و خطاكار بودن انسان، مومنان بايد مدام به خود در مجاهده باشند و تلاش كنند تا آنچه را كه خوب و خير است انجام دهند. جهاد اصغر به معنای دفاع از اسلام در برابر عوامل خارجی است؛ مسلمانان بايد برای دفاع از اسلام آماده باشند. اين دفاع هنگامی كه جامعه اسلامی تحت تهاجم قرار گيرد شامل دفاع نظامی نيز می شود. در حالی كه بخش عمده مسلمانان افراط گرايی خشنی را كه در حملات يازدهم سپتامبر خود را نشان داد رد می كنند. برخی افراد و گروه ها با الهام های دينی و انگيزه های سياسی سعی می كنند رفتار عاملان حملات يازده سپتامبر را در چارچوب جنگ و يا نزاعی مقدس كه در دفاع از اسلام صورت گرفته است بحق جلوه دهند.

طالبان به كدام يك از فرق اسلامی تعلق داشت و آيا عقايد اين گروه با عقايد جريان غالب اسلام اهل تسنن متفاوت است؟

گروه طالبان طرفدار روايتی متعصبانه و افراطی از اسلام اهل تسنن بودند سياست های آن ها در خصوص آموزش، محدوديت عليه زنان و نابودساختن مجسمه های بودا در سال های اخير توجه جهانی را تا اندازه زيادی به خود معطوف داشته بود. تاريخ اسلام نيز همانند همه سنت های دينی در برگيرنده مكاتب فكری مختلف و ساختارهای حقوقی متنوع است. از اين رو بسيار دشوار است كه اسلام را به صورت گروه ها و يا نهضت هايی خاص كمی نموده و يا آنكه آن را بر حسب طرفداران يك سنت خاص از بين كل مسلمانان جهان تعريف نماييم. تا اندازه ای كه رهبران طالبان، آموزه ها و جهان بينی های شبكه القاعده را پذيرفته بودند می توان گفت كه تفكرات آن ها با معتقدات اصولی اكثريت يك ميليارد و دويست ميليون نفری مسلمين جهان (دومين دين بزرگ دنيا كه جمعيت آن به شدت در حال افزايش است) بيگانه بود.

آيا ممكن است در خصوص ويژگی های اسلام اصولگرا(Fundamentalist) توضيح دهيد؟

متخصصان شناخت اديان نگرش های مختلفی در خصوص اسلام اصولگرا دارند. برخی از اين افراد استدلال می كنند كه اصطلاح Fundamentalism در شكل خاصی از مسيحيت پروتستان ريشه دارد و نمی توان به سادگی اين اصطلاح را در خصوص اسلام، يهوديت، هندوئيسم و غيره به كار برد. مارتين مارتی يكی از صاحب نظران شناخت اديان و از ويراستاران مجموعه پنج جلدی در موضوع اصولگرايی استدلال می كند كه انواع اصولگرايی در مكاتب و اديان مختلف كاملا با هم متفاوت هستند. با اين حال شباهت های چشمگيری نيز در اين خصوص وجود دارد. آموزه اصولگراها در سنت های مختلف آن است كه در گذشته يك وضعيت كامل و ايده آل وجود داشته است. از اين رو اصولگراها سعی می كنند كه دوباره گذشته ايده آل ذهنی خود را احيا كنند و به آن دست يابند. آن ها اغلب در قبال آنچه كه آن را تهديدی برای تحقق اين امر به حساب می آورند واكنش خشن نشان می دهند. اين در حالی است كه ممكن است ايده آل مورد نظر آن ها هرگز وجود خارجی نداشته است. در خصوص گروه های مشخص اسلامی (حماس و جهاد اسلامی) بايد گفت كه خواست آن ها برای بنيان نهادن يك حكومت اسلامی به خاطر وجود رهبران فاسد در اكثر كشورهای اسلامی با مشكل روبه رو شده است. در نظر اين گروه ها سلطه فراگير قدرت های خارجی به ويژه آمريكا هم فرهنگ اسلامی را فاسد می سازد و هم ساز و كاری برای استعمار است. در دهه های اخير برخی از اين گروه های اصولگرا به دنبال آن بودند كه در نظام های سياسی خاصی به فعاليت بپردازند. برای فهم اين گروه های خاص بسيار مهم است كه يك تحليل متنی دقيق صورت گيرد.

ديدگاه اسلام در خصوص خودكشی چيست؟ آيا كسانی كه حملات انتحاری انجام می دهند و زندگانی جاودانه در بهشت را پاداش عمل خود می دانند از يك تفسير خاص از متون تبعيت می كنند؟

در قرآن تنها يك آيه حاوی اصطلاحی است كه با خودكشی مرتبط است: «ای كسانی كه ايمان داريد، ثروت هايتان را به ناروا مخوريد مگر آنكه داد و ستدی با رضايت يكديگر انجام گرفته باشد و خودتان را مكشيد زيرا خداوند همواره با شما مهربان است. » (نساء: 29). برخی مفسران اين آيه را به اين نحو ترجمه می كنند كه يكديگر را نكشيد. اما به هر حال سنت پيامبر به طور صريح خودكشی را منع می كند. احاديث پيامبر نيز بيانات صريحی در خصوص خودكشی دارند: «كسی كه خود را از كوه فرو افكند و يا آنكه زهر بنوشد و يا آنكه با يك شی تيز خود را بكشد در آتش جهنم خواهد بود. » در اسلام خودكشی حتی برای كسانی كه در ناگوارترين شرايط قرار دارند همانند كسانی كه از يك بيماری دردناك و يا زخمی مهلك رنج می برند نيز اجازه داده نشده است. در نهايت تنها خدا است و ـ نه انسان ها ـ كه بر حيات انسان ها اختيار دارد. به خصوص در دهه های اخير مسلمانانی وجود داشته اند كه ماموريت های نظامی انتحاری انجام داده اند. به طور مثال در حملات يازده سپتامبر به شهرهای نيويورك و واشنگتن اصول گرايان عمل خود را نبرد مسلحانه در جهت دفاع از اسلام می دانند. از اين رو اين نوع مرگ در نگاهشان شهادت محسوب می شود و نه خودكشی. اكثريت مسلمانان اين تفسير را تفسيری ناروا از قرآن و سنت اسلامی می دانند. همچنين بسياری از مسلمانان بر اين باورند كه گرفتن جان يك بی گناه ـ حتی در نزاع ـ حرام است. اين امر نيز نشان می دهد كه تهاجمات يازدهم سپتامبر با آموزه های اسلامی سازگار نيست.

منبع: كريستين ساينس مانيتور



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو