Persian Archive

• پايتخت شيعه
• تعزيه روی پل
• فاجعه در فاجعه
• آزمونی برای شيعيان عراق
• پاموك در ايران
• سانسور اينترنتی
• كنفرانس بهشت و دوزخ
• جان وجو
• سكوت مهندس پور
• يك ايرانی در آكادمی هنر برلين
• بولتن سازی برای تئاتر


عمادالدين باقی: پس از مكه، مدينه و قدس، نجف چهارمين شهر اسلامی است كه برای مسلمانان، مقدس به شمار می آيد. نجف از نظر لغوی كلمه ای مفرد و به معنی بلندی و تپه ای است كه آب از آن بالا نمی رود و زمينی است كه بر اطراف اشراف دارد و جمع آن نجاف است اما اصطلاحا نام شهری است در عراق كه آرامگاه امام علی و بزرگترين حوزه درسی فقيهان است. تاريخ نجف به عنوان يك شهر مقدس از هنگامی آغاز می شود كه مزار امام علی(ع) در سال 170 هـ. ق / 768 م در آنجا كشف شد اما به عنوان يك شهر علمی برای آموزش دروس اسلامی در زمينه های فقه و اصول و فلسفه و تفسير و حديث به هنگامی باز می گردد كه شيخ طوسی در سال 448 هـ. ق / 1056 ميلادی به نجف هجرت كرد. شيخ طوسی در سال 385 در طوس ايران به دنيا آمده و در 408 هـ. ق / 1017 م به عراق رفته بود. هر چند اين نظر هم وجود دارد كه تدريس علوم اسلامی در نجف از قرن سوم هجری آغاز شد و در روزگار عضدالدوله از شاهان آل بويه و وزرای عباسيان كه به علما صله می داد رونق يافت اما تمركز و اوج نجف به عنوان يك حوزه درسی مرهون شيخ طوسی است. در عهد امام صادق، مدارس علميه در شهر كوفه به فاصله كيلومتری نجف از برجسته ترين مدارس بود به گونه ای كه گفته شده است چهار هزار يا بيشتر فراگير داشته است ولی شيخ طوسی كسی است كه تدريس را بر طريقه اجتهاد در نجف آغاز كرد. اين شهر پس از آنكه به جايگاهی بلند دست يافت و با ويژگی علمی بودنش شناخته شد به مركز فتوا و مرجعيت شيعه تبديل گرديد. در قرن هفتم هجری اين مركزيت به شهر حله منتقل شد، يكی از دلايل آن كمبود آب بود و دليل ديگر آن رفتن زعيم علمی زمان، ابن ادريس به حله زادگاه و سرزمين خويش بود. در قرن دوازدهم نيز اين مركزيت از حله عراق به كربلا منتقل شد كه علل آن عبارت بود از:

1 - برخوردهای دولت های صفويه (907 - 1149 هـ. ق / 1502 - 1736 م) و عثمانی (922 - 1344 هـ / 1516 - 1924 م)

2 - فشار دولت عثمانی بر علما پس از استيلا يافتن بر عراق

3 - شيوع بيماری وبا

4 - رفتن زعيم حوزه، شيخ احمدبن فهد حلی به كربلا

پس از حله و كربلا در اوايل قرن 14 هجری مركز فتوا و مرجعيت و تدريس از نجف به سامرا منتقل شد1 زيرا ميرزای شيرازی مرجع كل شيعه در سامرا بود و فقط در حيات او سامرا به اين مركزيت دست يافت و پس از مدت كوتاهی مرجعيت دوباره به نجف بازگشت. حوزه نجف همواره از چنان رونقی برخوردار بود كه محمدحسين مظفر می گويد پيش از اشغال عراق توسط انگليس در سال 1334 هـ. ق / 1914م «تعداد طلاب حوزه نجف به ده هزار تن می رسيد»2. اين تعداد نسبت به جمعيت عراق و ايران در آن زمان بسيار چشمگير است. «در دوره قاجاريه، اصفهان سپس قم جايگاه مرجعيت را كسب كردند با اين حال نتوانستند با نجف رقابت كنند بلكه در سايه آن قرار گرفته و حرمت نجف را پاس می داشتند. شأن نجف در علوم اسلامی همچون شأن الازهر در مصر است. » ظهور علمای بزرگ و با نفوذی چون شيخ مرتضی انصاری، آخوند خراسانی، محمد حسن شيرازی، سيد ابوالحسن اصفهانی صاحب وسيله النجاة و محمدحسن نجفی صاحب جواهر در قرن سيزدهم هجری، عراق و خصوصا نجف را به مركز تشيع در جهان اسلام تبديل كرد به گونه ای كه متون درسی در حوزه های ايران تا امروز نيز متعلق به علمای نجف بوده است. با توجه به اينكه نظام آموزشی حوزه ها و درجه بندی مراتب تحصيل آن متكی به كتاب است نه كلاس و يا سالی واحدی، دو كتاب «رسايل» و «مكاسب» از شيخ مرتضی انصاری «كفايه» آخوند خراسانی منطق مظفر و «اصول فقه» مظفر از جمله متون اصلی دروس حوزه ها هستند. در حوزه نجف همچنين «حلقات الاصول» و «فلسفتنا» از آيت الله سيدمحمد باقر صدر و نيز آثار آيت الله خويی تدريس می شوند. گرچه بسياری از فحول علمای نجف، ايرانی بوده اند. اما آنها در دامان حوزه نجف پرورش يافته و اعتبار خود را از آن كسب كرده اند و بدان اعتبار بخشيده اند. همانگونه كه دانشگاه های فراوانی در جهان وجود دارند ولی برخی از آنها از اعتبار بين المللی و ويژه برخوردارند و به دانش آموخته آنها به ديد ديگری می نگرند. در سراسر جهان اسلام حوزه های مختلفی وجود دارند و در ايران نيز حوزه های اصفهان، قم، مشهد، تهران و كاشان وجود داشته اند اما نجف جايگاهی ممتاز داشته است.

جنبش مشروطيت در ايران بيانگر پيشتازی مردم ايران در دموكراسی خواهی در تمام اين منطقه بود و پيشتر از انقلاب روسيه آغاز شد و بلكه ساير جنبش های پس از مشروطيت در منطقه به گونه ای متاثر از آن بود اما مردم و علمای ايران از نجف كسب تكليف می كردند و با فتوای علمای نجف بسيج می شدند. جنبش مشروطيت اوج اقتدار نجف را نشان می داد. پيش از آن نيز در قضيه جنگ ايران و روس در دوره فتحعلی شاه قاجار و فتوای جهاد علما، دولت های مقتدر آن زمان به نقش و نفوذ روحانيت به ويژه حوزه نجف پی برده بودند و آن را مركز فرماندهی و بسيج در خاورميانه می پنداشتند كه در صورت تعارض با منافع آنان می تواند مشكلات فراوانی را در پی داشته باشد. لذا از سوی دستگاه های امنيتی بريتانيا كه استعمار فائقه در منطقه بود فعاليت هايی برای نفوذ در اين مركز فرماندهی سامان يافت. آنها دريافته بودند كه به جای صرف بی حاصل نيروی بی حساب در مقابل جنبش های اسلامی منطقه كم هزينه ترين راه اعمال نفوذ در نجف است. در سال 1914 ميلادی كشور عراق توسط نيروهای انگليسی اشغال شد. پس از آن مبارزات استقلال طلبانه ای از سوی مردم و روحانيت عراق شكل گرفت. آيت الله سيد محمد تقی شيرازی فتوای قيام صادر كرده و رهبر جنبش بود. وی به نام ميرزای شيرازی دوم معروف است. يكی از رهبران انقلاب 1920 ميلادی در عراق آيت الله سيد ابوالقاسم كاشانی بود كه تحت تعقيب نيروهای انگليسی قرار گرفت و به ايران پناه آورد. انگليسی ها در سال 1921 با انعقاد قراردادی با ملك فيصل او را بر عراق حاكم ساختند. دولت جديد عراق دو تن از علما به نام شيخ محمد خالصی و سيد محمدصدر را تبعيد كرد. تنگناها و فشارهای سياسی بر حوزه نجف و علما به ويژه تحريك احساسات ناسيوناليستی و برانگيختن نزاع عرب و عجم سبب شد كه علمای ايرانی كربلا و نجف مانند آيت الله سيدابوالحسن اصفهانی كه رئيس حوزه نجف بود و آيت الله نائينی و عده ای ديگر به ايران مهاجرت كنند و در قم رحل اقامت بيفكنند. (محرم 1342 هـ. ق، آبان 1302 ش، نوامبر 1923).

در اين ايام احمدشاه قصد سفر به اروپا را داشت و رضاخان سردار سپه بود. علمای مهاجر مورد استقبال دولت ايران قرار گرفتند. حوزه قم به تازگی تاسيس شده بود. آيت الله شيخ عبدالكريم حائری يزدی «در سال 1318 ق. نجف را به قصد اراك ترك گفت تا حوزه علميه ای در آن شهر بنيان گذارد ولی پس از آغاز جنبش مشروطه، از ايران به نجف رفت وچون آنجا را درگير امور سياسی ديد به كربلا عزيمت كرد. . . آيت الله حائری در سال 1932 ق به ايران بازگشت و حوزه علميه ای را در اراك به وجود آورد و پس از هشت سال در 22 رجب 1340 (نوروز 1301) به قصد زيارت حضرت معصومه(س) رهسپار قم گرديد و مورد استقبال اقشار مختلف مردم قرار گرفت و به تشويق تنی چند از علما در قم اقامت گزيد و حوزه علميه اين شهر را بنياد گذارد. پس از ورود آيت الله حائری به قم رجال سياسی به استقبال او شتافتند و احمد شاه نيز به قم رفت و بنيانگذاری حوزه علميه قم را به ايشان تبريك گفت. »3

البته پيش از آن نيز قرن ها بود درس و مدرسه در قم وجود داشت اما پس از تحولات عراق و ناامنی های پديد آمده و مهاجرت علمای نجف به ايران، مركزيت فتوا و مرجعيت و زعامت از نجف به قم انتقال يافت اما دولت آن مستعجل و كوتاه بود. رضاخان در 1304 هـ. ش احمدشاه را خلع كرد و خود به سلطنت رسيد. او در آغاز مورد حمايت برخی علما قرار گرفت. احترام رضاخان به علمای مهاجر سبب حسن ظن آنان شد. بسياری از علمای ايران هم در آغاز همسو با علمای نجف از خلع قاجاريه پشتيبانی كرده و به سردار سپه تبريك گفتند. بدرفتاری های بعدی رضاخان با روحانيون و سياست اسلام زدايی او به تقليد از آتاتورك ديدگاه علما را نسبت به وی تغيير داد. علمای نجف می كوشيدند او را نسبت به منافع همراهی با روحانيت آگاه كنند ولی در دهه دوم حكومت او به سكوت و بی تفاوتی در برابر رضاشاه كشيده شدند زيرا علمای نجف هم گرفتاری های خاص خود را داشتند «به سبب سياست های ارزی دولت و نيز جلوگيری از سفر زائران ايرانی به عتبات، ارسال وجوهات شرعی به عراق با دشواری همراه بود و حوزه نجف و مراجع مسئول [كه آيت الله اصفهانی رئيس كل حوزه بود] برای اداره حوزه نجف با دشواری های بسياری روبه رو بودند. اين وضع چند سال ادامه داشت و همين مضيقه مالی دستاويز يكی از طلاب گرديد و وی به قتل سيد محمد حسن فرزند آيت الله اصفهانی اقدام كرد.»4 اين فرد يك روز در بين نماز مغرب و عشاء در نجف با چاقو به فرزند آيت الله اصفهانی حمله كرد و او را به قتل رساند. با آغاز سياست های مذهب زدايی رضاخان، ماجرای كشف حجاب در سال 1314 و سركوب های شديد عليه سياسيون و روحانيون، شرايط در ايران تغيير يافت، آيت الله حائری در سياست مداخله نمی كرد و دوباره نجف مورد توجه قرار گرفت. احساس امنيت بيشتر علما در نجف (در مقايسه با ايران) يكی از دلايل آن بود.

هر جا آزادی و امنيت به وجود آمده است زمينه اقتدار حوزه نيز فراهم شده است. البته اين بار ديگر وضع نجف متفاوت بود. از علمای مقتدر گذشته كه مرجع كل بودند و بر سراسر عالم تشيع نفوذ داشتند خبری نبود. حوزه نجف به شدت سياست زدايی شده بود و اختلافاتی در آن وجود داشت. ناكامی علما در ايران و ستيزه های آنان در جريان جنبش مشروطيت كه به جنگ خونين 14 ماهه مشروطه خواهان و مشروطه طلبان انجاميد و با فتح تهران توسط مشروطه خواهان آذربايجان و بختياری و گيلانی پايان يافت، انزواطلبی شديدی ميان روحانيون پديد آورد و مردم نيز خواهان دخالت آنان در سياست نبودند. امام خمينی خود فضای اين دوران را كه بر ايران و عراق و حوزه های نجف و قم مستولی بود چنين بيان می دارند: «اوايلی كه من همان سال اول، دومی كه من آمدم به قم، در قم وضع جوری بود كه يكی از روحانيون كه رئيس بود، در اينجا مورد طعن مردم بود، می گفتند در منزلش روزنامه پيدا می شود. روزنامه پيدا شدن در منزل يك روحانی را نقصش می دانستند. فلان آخوند، سياسی است و طعن می زدند آخوند سياسی است به اينكه فلان آخوند سياسی است جدا می كردند روحانيون را، محدودشان می كردند به همان مسائل شخصی و از مسائل اجتماعی و مسائل سياسی جدا می كردند و تبليغات همچو بود كه يك آخوندی اگر چنانچه می خواست در اين امور دخالت كند می ترسيد از مردم، مطعون می شد، كنار گذاشته می شد. اين طور درست كرده بودند اين هم يك باب واسعی بود برای جدا كردن روحانيون از مسائل روز. »5

موقوفه اود

به دليل قداست نجف و علوم دينی كه در آن تدريس می شد هر كس به اين حلقه گام نهاد بايد قصد دين و فراگيری و تبليغ آن را داشته باشد نه قصد تجارت. از سويی فراگيران علوم دينی برای معيشت خويش ناچار از درآمد داشتن هستند. تامين معاش آنان از سوی حكومت نيز به سلب استقلال فكری و سياسی حوزه ها و علما می انجامد. به همين روی وجوهات شرعيه و تبرعات و خيرات منبع اصلی درآمد آنان هستند. بهادلی می نويسد خيريه اود Aoudh از مشهورترين تبرعاتی است كه برای حوزه نجف صرف شده است و همچنين در مكه و مدينه و كربلا توزيع می شد. و چون در قرن 19 ميلادی انگليس بر آن اموال اشراف يافت و نحوه توزيع آن را بر عهده گرفت برخی از مجتهدين نجف مانند شيخ محمد طه نجف آن را رد كردند.6

موقوفه اود هندوستان يكی از مسائل جنجالی در بحث پيرامون بودجه روحانيت است. برخی از مورخين به تفصيل به اين موضوع پرداخته اند كه چگونه «انگليسی های مستعمره چی برای رسيدن به مقصود خود از موقوفه اود هند به مدت يكصد و شصت سال استفاده سوء كردند. در حالی كه هدف واقف و بانی موقوفه مزبور اشاعه تشيع و كمك به طلاب شيعه و بسط تحقيقات مربوط به مذهب جعفری بود چون درآمد آن به دست عمال امپراتوری انگليس در هندوستان افتاد آنان درآمد موقوفه را در راه بسط نفوذ خويش در بين النهرين به كار بردند.»7 چون واقف وصيت كرده بود كه درآمد موقوفه ميان طلاب شيعه تقسيم شود، به دليل اينكه هندوستان تحت فرمانروايی انگلستان بود سفارت انگليس در عراق عهده دار تقسيم آن شد و از اين طريق به نفوذ در ميان حوزه ها می پرداخت، البته علمای بزرگی چون شيخ مرتضی انصاری، سيد كاظم يزدی، حسين نجم آبادی و ديگران از كسانی بودند كه از دريافت اين وجوه امتناع می كردند نه به خاطر اينكه اصل آن مورد اشكال بود بلكه به خاطر آنكه موزع وجوهات انگليسی ها بودند.

فضای حوزه نجف

حوزه نجف به موقعيتی گرفتار شد كه گفته می شود رژيم شاه نيز برای درهم شكستن امام خمينی كه رهبری جنبش سال 42 و 43 را بر عهده داشته اند ايشان را به تركيه و سپس به نجف فرستاد تا در ميان رقابت ها و دسته بندی های علما فرسوده و به خود مشغول شوند. در آغاز ورود امام به عراق، محيط نجف برای پذيرفتن ايشان مساعد نبود لذا به ناگزير يك هفته در كربلا اقامت گزيدند. آيت الله سيدمحمد شيرازی از مراجع تقليد و رئيس حوزه كربلا (كه پس از انقلاب ايران در اثر فشارهای حكومت عراق به ايران مهاجرت كرد و در قم می زيست) امامت جماعت را برعهده داشت و جای خود را به امام داد و به ايشان اقتدا كرد. اين حركت تاثير مهمی در بهبود موقعيت مهمان داشت. آيت الله شيرازی واسطه شد و سرانجام نجف راه را گشود ولی از امام خمينی خواستند كه در امور سياسی دخالت نكند و با شاه مبارزه ننمايد. امام خمينی تا چند سال در نجف حركتی آرام داشتند تا اينكه درس های ولايت فقيه آغاز و در آن طعنه هايی به حوزه نجف زده شد، فشارهای علمای نجف موجب شد اين سلسله درس ها ناتمام بماند. يكی از روحانيون طرفدار امام خمينی كه در دهه 50 چند سالی را در عراق و حوزه نجف سپری كرده می گويد: «آن روز كه امام به حوزه نجف برده شد، ملت عراق از نظر فكری و عقيدتی به چند دسته تقسيم می گرديد. 1 - مردمی عامی و بی تفاوت؛ اين دسته هيچگونه شم سياسی نداشتند و نسبت به دين، سياست، سرنوشت كشور و توده های محروم بی تفاوت بودند و جز به منافع مادی خود به چيزی نمی انديشيدند... جرياناتی را كه در كشور خودشان و منطقه می گذشت به طور دربست زير سر استعمار انگليس می پنداشتند و تنها راديويی كه به نظر آنان راستگو بود راديو اسرائيل بود.

اساسا نسبت به روحانيون نظر خوشی نداشتند و آنان را سربار جامعه می دانستند. اهل نماز و روزه در ميان آنان كمتر ديده می شد و شايد به طور قاطع بتوان گفت كه بسياری از مردم نجف در ماه مبارك روزه نمی گرفتند. بعضی از اهالی نجف شايد ده ها سال می گذشت كه پا به حرم مطهر حضرت علی نگذاشته بودند و يك بقال در بازار نجف گفت به نظر من اين تشكيلات اصلا دكان است.»8 نويسنده در ادامه دسته دوم را متدين های نادان و منحرف دانسته كه دين را در عبادت و زيارت و ذكر خلاصه كرد. و به طور كلی دين را از سياست جدا می دانستند و كسی كه از مسائل سياسی سخن می گفت فاسد، منحرف و وابسته به استعمار می پنداشتند و دسته سوم روشنفكران و نسل جوان تحصيلكرده بودند كه خود سه دسته می شدند. يا در خدمت قدرت بودند يا وابسته به احزاب سياسی غيرماركسيستی و يا ماركسيست های وابسته به چين، شوروی و آمريكا. همين نويسنده در ادامه پيرامون حوزه نجف و نفوذ استعمار در آن می نويسد: «استعمارگران مهره های كار آزموده و ورزيده ای را در دل حوزه نجف گماشتند تا آن حوزه را كه به صورت يك برج مراقبت، اوضاع و احوال كشورهای اسلامی را زيرنظر داشت از صحنه سياست و مسائل روز خارج كرده و به يكسری مسائل داخلی سرگرم سازند. مهره های كهنه كار استعمار كه با لباس روحانيت در مركز تشيع - حوزه نجف - گماشته شده بودند طی نيم قرن نقشه خانمانسوز استعمار را در حوزه علميه نجف پياده كردند... شيخ شلتوت مفتی بزرگ اهل تسنن كه [در راستای اتحاد شيعه و سني] فتوای پيروی از مذهب جعفری را صادر كرد در حوزه نجف منفور و مبغوض بود. عناصر مرموز و وابسته به امپرياليسم در نجف با شعار وحدت شيعه و سنی مبارزه می كردند.

مهره های امپرياليسم در نجف هماره برای شاه مقتول عراق ملك فيصل و ديگر مهره های انگليس در حكومت واژگون شده عراق مانند نوری سعيد نوحه سرايی می كردند و مرتب در ميان حوزه از مقام و شخصيت آنان تبليغ می كردند و در برابر آن از عبدالكريم قاسم و عبدالسلام عارف ابراز تنفر می كردند. آنها وانمود می كردند كه اگر آمريكا و انگليس نباشند اسلام در جهان پايدار نخواهد ماند و شعار تفكيك دين و سياست را در حوزه نجف به شدت رواج داشت تبليغ می كردند»9 اگر نويسنده سابق الذكر توانسته است در شرايط خاص صفحات عديده ای به انتقاد درباره حوزه نجف بپردازد و در زمان رهبری امام خمينی آن را انتشار دهد از اين روست كه گرچه بيانگر نوعی رقابت ميان حوزه های ايران و نجف است اما او به دليل نحوه تاريخ نگاری اش در حقيقت به تشريح همان ديدگاهی پرداخته است كه در كتاب ولايت فقيه مندرج است. سلسله درس های ولايت فقيه امام خمينی كه از بهمن ماه 1348 هـ. ش در نجف آغاز شد با انتقادات تند به حوزه ها كليد خورد كه در آن زمان عمدتا ناظر به حوزه نجف بود هر چند متعرض عوامل درباری در حوزه های ايران هم بود. امام خمينی در درس نخست ولايت فقيه با اشاره به اينكه استعمارگران «مبلغينی در حوزه های روحانيت درست كردند و عمالی در دانشگاه ها... همه دست به دست هم داده در تحريف حقايق اسلام كار كردند»، «تصور نادرستی كه از اسلام در اذهان عامه به وجود آورد و شكل ناقصی كه در حوزه های علميه عرضه می شود برای اينكه خاصيت انقلابی و حياتی اسلام را بگيرند» می افزايد: «چنانچه كسی بخواهد اسلام را آنطور كه هست معرفی كند مردم به اين زودی ها باورشان نمی آيد بلكه عمال استعمار در حوزه ها هياهو و جنجال به پا می كنند.»10 اين گزارشات به خوبی نشان می دهند كه چرا و چگونه حوزه نجف اقتدار پيشين خود را از دست داد و چه زمينه هايی برای به قدرت رسيدن رژيم بعثی عراق وجود داشت.

حوزه نجف، قم و مرجعيت پس از انقلاب ايران

پس از انقلاب اسلامی ايران در سال 1357 رژيم صدام حسين از بيم آنكه روحانيون نجف و كربلا تحت تأثير روحانيون ايران سودای تغيير حكومت داشته و مشكل آفرين شوند محدوديت های شديدی عليه حوزه های عراق اعمال كرد به نحوی كه سبب مهاجرت عده زيادی از روحانيون شد. با شروع جنگ 8 ساله عراق عليه ايران، سركوب علما شدت يافت به نحوی كه آيت الله صدر از علمای بزرگ نجف و خواهرش و تعداد ديگری از بستگان و نزديكان وی و آيت الله حكيم توسط رژيم صدام به شهادت رسيدند. بقايای حوزه نجف به صورتی رنجور و نحيف و زير ارعاب سنگين حكومت به حيات خويش ادامه داد. آيت الله خويی از بزرگترين مراجع تقليد عصر به دليل سلوك سنتی خويش در دوری گزينی از سياست تا زمانی كه زنده بود توانست حوزه نجف را نگهدارد و پس از او آيت الله سيستانی تا حدودی جای خالی وی را پر كرد و همان سلوك را ادامه داد. تا پيش از انقلاب ايران، آيت الله خويی مرجع بلامنازع تقليد شيعيان بود و ساير مراجع تقليد در ايران و عراق مقلدان محدودتری نسبت به وی داشتند. حتی عده ای از افراد انقلابی و علاقه مند به امام خمينی نيز از مقلدان آيت الله خويی بودند و مرجع سياسی و مرجع دينی خود را جدا كرده بودند. پس از انقلاب اسلامی سال 57 مرجعيت دوشقه شد. در ايران مرجع مطلق آيت الله امام خمينی كه در راس انقلاب و جمهوری اسلامی قرار داشتند آن دسته از علاقه مندان ايشان كه مقلد آيت الله خويی بودند نيز به او رجوع كردند و در خارج از ايران به ويژه عراق و لبنان، آيت الله خويی جايگاه بلندتری داشت. پس از رحلت وی، آيت الله سيستانی به دليل اينكه جای خالی او را پر می كرد توانست همچنان در صدر مرجعيت بنشيند. چون آيت الله خويی به عدم دخالت در سياست اعتقاد داشت نيروهای انقلابی تمايلی به وی نشان نمی دادند. احزاب پرجمعيتی همچون انجمن حجتيه نيز مروج مرجعيت آيت الله خويی بودند.

در سال های نخست انقلاب پس از دو شقه شدن مرجعيت در ايران و نجف، كنترل های غيرمستقيمی درباره آيت الله خويی در ايران اعمال می شد. در گزينش های انجام شده آن سال ها يكی از پرسش ها درخصوص مرجع تقليد افراد بود و كسانی كه مقلد وی بودند در گزينش معمولا مردود می شدند. انتقادات نسبت به آيت الله خويی هم در گوشه و كنار زمزمه می شد. در هرحال گستره مرجعيت آيت الله خويی در خارج از ايران تا زمانی كه چشم از جهان فرو بست پايدار بود اما مهمترين مشخصه او كه اعتقاد به جدايی دين از سياست يا عدم مداخله در سياست بود همواره آموزه مسلط حوزه نجف و بقيه مراجع را تشكيل می داد و اكنون نيز اغلب مراجع تقليد نجف همان باور و سلوك را دارند. اكنون با جنگی حيرت آور از سوی آمريكا و انگليس در فاصله 20 روز مقتدرترين رژيم نظامی منطقه از هم پاشيد و سايه استبداد و وحشت از عراق رخت بربست. مردم، روحانيون و گروه ها و احزاب هنوز مبهوت مانده اند. درست مانند انسان گرسنه ای كه وقتی در برابر سفره ای رنگين قرار می گيرند همه چيز را می خواهند اما معده آنها گنجايش اندكی دارد و يا نمی دانند كدام طعام را انتخاب كنند، مردم عراق نيز در چنين وضعيتی قرار دارند. علاوه بر اين، حوزه های علميه نيز با چالش هايی مواجه هستند كه آينده آنان را تعيين می كند و بر سرنوشت عراق هم تاثير دارد.

1 ـ تضاد عرب و عجم: احساسات ناسيوناليستی و ضديت با عجم هرچند همواره وجود داشته اما رقيق و بی خطر بود ولی از سوی رژيم صدام حسين به ويژه در دوره جنگ 8 ساله به شدت دامن زده می شد. همان طور كه مردم ايران هنوز ياد جان باختگان و شهدای دوران دفاع خويش را فراموش نكرده اند در مردم عراق نيز كم و بيش چنين احساسی وجود دارد. از نخستين آثار اين تضاد، تظاهرات عده ای از عراقی ها در نجف بود كه طی آن خواستار خروج آيت الله سيستانی از عراق به دليل ايرانی الاصل بودن شدند. همچنين تظاهراتی عليه آيت الله حكيم رئيس مجلس اعلا انجام دادند زيرا آنها را گرچه با صدام مبارزه كردند اما وابسته به ايران می دانند. 2 ـ در حوزه نجف اين گرايش نيرومند وجود دارد كه برای حفظ حوزه و مصون ماندن از گزند نبرد قدرتمندان عرصه سياست، حوزه نجف و روحانيت بايد بر كنار از سياست باشد. اين دسته در برابر آنانكه در پی تشكيل حكومت اسلامی بودند و اكنون دست كم خواستار سهمی در حكومت هستند با چالشی جدی روبه رو هستند. اكنون دو خط در حوزه های عراق وجود دارد. يكی خط اكثريت كه عدم دخالت در سياست و عدم حضور علما در حكومت است و ديگری خط مراجعی چون آيت الله محمدتقی مدرسی از همفكران مرحوم آيت الله سيدمحمد شيرازی است. مدرسی كه پس از سقوط بغداد به عراق رفته علی رغم اينكه معتقد به دخالت در سياست بوده و بر آن است كه قوانين اسلامی بايد حاكم باشد اما مدل نظام همسايه را نمی پذيرد. دفتر آيت الله سيستانی نيز در نقش يك نهاد مدنی به پرسش های سياسی مردم پاسخ می گويد. 3 ـ آن دسته از شيعيانی كه در پی برقراری حكومت اسلامی در عراق بودند نيز مدل حكومتی ايران را دنبال نمی كنند.

در اجلاسی كه با حضور چهارصدتن از كليه رهبران عشاير، شيعيان و معارضين عراقی در بغداد (82/2/11) تشكيل شد و روسای نيروهای آمريكا، انگليس و نيز گارنر و زلمای خليل زاد حضور داشتند، همگان از حكومت ملی يا حكومت دموكراتيك سخن گفتند و فقط خواستار احترام به ارزش های اسلامی شدند. اين امر خود از شكاف های نظری آنان با حكومت ايران است. علامه فضل الله در مصاحبه ای كه به استناد روابط پيشين حوزه های نجف و قم احتمال بروز رقابت ميان اين دو را در آينده مردود دانسته تصريح دارد كه اكنون موضوع ولايت فقيه در عراق مطرح نمی باشد.11

4 ـ رقابت حوزه نجف و كربلا كه از ديرباز وجود داشته و استعداد شعله ور شدن دارد و از هم اكنون علائمی از آن بروز كرده است. با توجه به نفوذ سنتی و تجربه كهن انگليس ها در عراق و در شهرهای مذهبی آن دور نيست كه آنان در دامن زدن به اين نقارها و رقابت ها فعال باشند زيرا تشتت و ضعف در جامعه روحانيت، شيعيان و مسلمانان فرصت هايی برای تثبيت موقعيت قدرت های بيگانه فراهم خواهد ساخت. در عين حال هم اكنون علمای نجف و كربلا می كوشند با حفظ وحدت و همدلی از كيان جامعه شيعه حفاظت كنند. 5 - با توجه به جو ضد سنی در حوزه نجف كه به ويژه در دهه چهل و پنجاه به شدت بروز و ظهور داشت اين هم يكی ديگر از چالش های پيشاروی حوزه نجف و علمای شيعه است. 6 - با توجه به تلقی مثبت عده ای از روحانيون عراق نسبت به تهاجم آمريكا و انگليس عليه رژيم صدام حسين و بركناری رژيمی كه سی سال بود معارضين عراق با انواع حمايت ها نتوانسته بودند آن را از سر راه بردارند و اكنون فضای قابل تحمل تری برای خويش می نگرند، اختلافاتی ميان اين دسته از روحانيون با مخالفان حضور آمريكا و انگليس بروز خواهد كرد. فرزند آيت الله سيد محمد باقر صدر كه اكنون جانشين پدر محسوب شده و مورد احترام مردم عراق است اعلام كرد تا زمانی كه امنيت در عراق برقرار نشده لازم است آمريكايی ها در اين كشور بمانند. عبدالمجيد خويی و بحرالعلوم دو تن از كسانی هستند كه با مهاجمان همراهی كردند و به عراق آمدند و موجب شدند نجف بدون مقاومت درها را به روی مهاجمان بگشايد تا نابودی رژيم صدام حسين تسريع شود. عبدالمجيد خويی در نخستين ساعات سقوط بغداد توسط مخالفان به قتل رسيد و اين رويداد اهميت چالش مورد بحث را به خوبی نمايش می دهد.

7 - در صورت به وجود آمدن امنيت و آزادی مورد نياز حوزه نجف و كربلا، مهاجرت علمای شيعه از ساير بلاد به آن ديار افزايش خواهد يافت و جنبش فكری تازه ای تكوين می يابد. از آن پس، مشروعيت ارتقا يافته و شكوفايی حوزه نجف در درون عراقی با يك نظام متكی به حمايت ها و امكانات نظامی می تواند به مركز ثقل تحولات منطقه تبديل شده و چالشی جدی فراروی ساير جريانات و دولت های اسلامی منطقه باشد.

پی نوشت:

1ـ النجف، جامعتها و دورهاالقيادی. علی البهادلی (موسسه الوفا8. بيروت 1410 هـ - 1989م)، ترجمه خلاصه شده ای از صفحات 40 - 9

2ـ تاريخ الشيعه. محمدحسين مظفر. ص 103 (نقل از النجف ص 31)

3ـ علما و رژيم رضاشاه. حميد بصيرت منش (موسسه چاپ و نشر عروج. تهران. 1376) ص 235 و 236

4ـ مرجعيت درعرصه اجتماع وسياست (اسناد)، به كوشش سيدمحمد حسين منظورالاجداد (تهران. شيرازه 1379) ص 102

5ـ صحيفه امام. سخنان مورخ 1358/5/1

6ـ النجف. ص 101 و 102

7ـ نگاه كنيد به حقوق بگيران انگليس. اسماعيل رائين (تهران 1362) و نيز نگاه كنيد به كتاب كاوشی درباره روحانيت. عمادالدين باقی (قم. 1364)

8ـ نهضت امام خمينی. سيد حميد روحانی (زيارتی) (تهران. واحد فرهنگی بنياد شهيد. خرداد 1364). جلد دوم. خلاصه ای از صفحات 104 - 102

9ـ همان خلاصه صفحات 113 - 108

10ـ ولايت فقيه. امام خمينی (تهران. انتشارات اميركبير با همكاری نمايشگاه كتاب قم. 1357) ص 9 - 7

11ـ روزنامه ايران، پنج شنبه 1382/2/4


صبا رادمان: چندی است نمايش «پل» نوشته «محمد رحمانيان» با كارگردانی مشترك وی و «حبيب رضائی» بر روی صحنه چهار سوی تئاتر شهر اجرا می شود. به همين بهانه با وی به گفت وگو نشستيم.

در ابتدا می خواستم در مورد نحوه نگارش اين متن توضيح بفرماييد چگونه شد كه اين متن به روی كاغذ و سپس به روی صحنه آمد؟ و چقدر متن ابتدايی با متنی كه اكنون روی صحنه اجرا می شود تفاوت داشته و در طول تمرينات دستخوش تغيير و تحول شد؟

هر متنی تا مدت ها در ذهن نويسنده اثر، حركت می كند و نياز به زمانی دارد كه بتواند آن را تخليه و بروز كند. در مورد اين متن هم بايد بگويم حدود يك يا دو سالی بود كه می خواستم فيلمنامه «روز واقعه» بيضايی را به يك نمايشنامه ديگر تبديل كنم. اجازه اين كار هم مدت ها پيش توسط ايشان صادر شد اما متاسفانه در طول اين دو سال هر بار به دلايلی اين كار به مشكل برخورد كرد و همه تلاش هايمان نيز برای اين كار عقيم ماند. سال گذشته دوباره پيشنهاد اين كار به من شد كه به دليل ويژگی های خاص اين اثر (يعنی نياز به گروه عظيمی از بازيگران كه مشكل جمع كردن اين تعداد بازيگران و همچنين مشكلات مالی را پديد می آورد) تا مدتی امكان آغاز به كار برايمان مهيا نشد اما با نزديك شدن به جشنواره، شروع به نوشتن و تمرين هم زمان آن كردم تا برای جشنواره بيست و يكم آماده شود اما به من اطلاع داده شد كه داوری جشنواره به من سپرده شده و من خواه ناخواه، نمايش را كنار گذاشتم (نمايشی كه ناتمام مانده بود زيرا من در طول اين سال ها فقط برای اجرا می نويسم و ديگر حوصله نوشتن نمايشنامه برای خودم و يا صرفا برای چاپ كردن آن ندارم) بنابراين، نمايش را كنار گذاشتم و پس از جشنواره به كمك حبيب رضائی، گروه بازيگران را جمع آوری كرده و نمايش و نمايشنامه، گام به گام با هم پيش رفتند تا به اين جا رسيد كه شما می بينيد.

دليل گرايش شما به سوی متن های مذهبی اما با ساختاری نوين و در حقيقت نوعی ساختارشكنی كه در چند اثر اخيرتان شاهديم چيست؟ (مجلس نامه، شهادت خوانی قدمشاد مطرب در تهران و اين آخری يعنی پل. . . اگر خروس را نوعی آنتراكت و نمايشی انسانی و نه مذهبی، برای شما در نظر بگيريم. ) آيا تاكيد خاصی بر اين موضوع داريد يا نه، اكنون چنين متنی نوشته ايد حال آنكه ممكن است كار بعدی شما اصلا ارتباطی با مقوله مذهب و تعزيه و از اين دست موضوعات نداشته باشد.

دليل رويكرد من به اين گونه نمايش ها و مخصوصا تعزيه از علاقه من به آنها نشات می گيرد و به نظرم نمايشنامه های زيادی را می توان بر پايه توانايی های اين نوع شگردها نوشت. البته در نمايش پل سعی كرده ام كمتر از اين شگردها استفاده كرده و تنها به روح تعزيه نزديك شوم، به علاوه مولفه های تعزيه، زيرا عقيده دارم كه تعزيه خود تركيب شده از چند نمايش مختلف است به عنوان مثال روضه خواني؛ كه خطيب يا روضه خوان به وسيله موسيقی و آواز و شرح واقعه به قصد تاثيرگذاری بر مخاطبان، نمايشی تك نفره را اجرا می كند تا تزكيه صورت گيرد و اين تزكيه همان عنصری است كه در تعزيه به عنوان يك اصل به آن توجه می شود به اين معنی كه تعزيه خوان بزرگ ترين رسالت خويش را، تزكيه خود و گروهش و در نهايت جمع مخاطبان می داند. در نمايش پل هم سعی كردم نوعی بازگشت به ريشه های تعزيه داشته باشم (از طريق همين مرد خطيب كه ماجرا را روايت می كند) و مسئله دوم اينكه: ما از تعزيه آموخته ايم كه چگونه حوادث موازی را كنار هم روايت كنيم. مجموعه يادگيری های من از تعزيه منجر به نوشتن نمايشنامه پل شد اما در اجرای آن چيزی كه بيشتر مدنظر من و آقای رضائی بود استفاده از شگردهای كارناوال های مذهبی بود (كه خوشبختانه بخشی از آنها باقی مانده و در ماه های محرم و صفر ديده می شوند) مانند: سينه زنی، دم گرفتن، دسته به راه انداختن، اشتلم كردن بود كه بتوانيم به وسيله مجموعه آنها يك نمايش امروزی و معاصر بسازيم. در اين نمايش تلاش شده با بهره گيری از يك واقعه تاريخی، مذهبی، بخش هايی از ذهنيات امروز ما(از جمله روشنفكرهايمان) درباره پاره ای از مسائل بيان شود.

يك موضوعی كه شما خودتان نيز در صحبت هايتان اشاره فرموديد تاثير گرفتن از نمايشنامه «روز واقعه» اثر آقای بيضايی بود. به نظر شما اين تاثيرپذيری از بزرگان نمايشنامه نويسی ايران در نسل معاصر (نمايشنامه نويسان معاصر) چقدر اهميت دارد؟ و اصلا به چه ميزان اين تاثير (ابدا منظورم تقليد و يا حتی وام گرفتن نيست بلكه منظورم تاثير مستقيم است) در نمايشنامه نويسی و به طور كلی جوانان و نسل فعلی تئاتر يافت می شود؟ زيرا بسياری از منتقدين عقيده دارند كه به دليل معضلات اوايل انقلاب و عدم دسترسی به اين اساتيد، نسل حاضر نتوانسته اند تاثير لازم را از اين بزرگان بگيرند، با اين نظر چقدر موافقيد؟

بگذاريد با يك جمله خيال همه اين منتقدين را راحت كنم: نسلی كه هم عصر با اين بزرگان يعنی «بيضايی، رادی، ساعدی و ديگران» باشد و تاثيری از آنان نگيرد، آن نسل، قطعا اشكال دارد. آن نمايشنامه نويسی كه در اين دوره زندگی كند و از «بيضايی و رادی» اصلا تاثير نگيرد، مطمئنا نويسنده خوبی نمی تواند باشد زيرا حضور اين اشخاص و بزرگان ديگر درام نويسی از ميرزا آقای تبريزی گرفته تا آخوندزاده و تا ديگران، آن قدر جدی و ملموس و تاثيرگذار است كه اگر نسل حاضر آموخته هايش را از آنان بيان نكرده و به نمايش نگذارد، نقصان بزرگی را در كار خود ايجاد كرده است. همان گونه كه در دوران شكسپير، بسياری از نمايشنامه نويسان، تحت تاثير او قرار گرفته و می نوشتند. در همه جهان نيروهای برتری هستند كه همانند خورشيد می درخشند و در كنار آنان ستارگانی نيز وجود دارد كه تابش كمتری دارند و هيچ مشكل خاصی برای هيچ يك از آنان ايجاد نمی كند. مهم اين است، در عين حال كه تاثيرپذيری خود را از اين اساتيد (رادی، بيضايی و يا حتی قبل تر نصيريان، خجسته كيا) و يا نويسندگان خارجی (چخوف، ويليامز، اونيل و. . . ) اعلام می كنيم بتوانيم ديدگاه ها و خلاقيت های شخصی خود را نيز در نمايش به ورطه ظهور بگذاريم. در اين صورت است كه مرز بين تقليد و آموزش مشخص می شود. من می توانم از بسياری نمايشنامه نويسان نسل خودمان نام ببرم كه قطعا تحت تاثير بيضايی بوده اند كسانی مانند محمد چرمشير، نغمه ثمينی و استادم حميد امجد و اين بسيار اتفاق خجسته ای است.

چنانچه نمی توانم تاثير چخوف، بكت، يونسكو و آداموف را در بسياری از كارهای محمد چرمشير ناديده بگيرم. زيرا زبان نمايش يك زبان جهانی است و براساس همين تاثيرگذاری های مستمر نمايشنامه نويسی ما و به تبع آن كارگردانی، بازيگری و. . . ما حركتی رو به جلو انجام می دهد اما درباره مقوله تاثير در مورد آثار خودم صحبت كردن بسيار مشكل است زيرا با آثار كسی مانند بيضايی آن قدر عجين شده ام كه تشخيص آن برای خودم كار غيرممكنی است. من می خواهم پا را از ذهنيت منتقدين فراتر بگذارم و بگويم حتی در نمايش «خروس» هم كه شايد چندان شباهتی با آثار آقای بيضايی ندارد، به شدت تحت تاثير ايشان بوده ام. البته قرار نيست اين تاثير خيلی صوری باشد من گاهی بسيار تحت تاثير ذهنيت ايشان بوده ام و اين طرز فكر و نگاه انسانی ايشان به جهان، به تاريخ معاصر و علاقه شان را به مردم اطراف و ميهن شان، بدون اينكه از ايشان يك نويسنده ناتوراليست بسازد، هميشه ستوده ام و فكر می كنم در ديگر آثارم نيز ردپای شان را می يابيد. البته اين تاثيرپذيری گاهی شكل ديگری می يابد به عنوان مثال نمايشنامه مجلس نامه در شرايطی شكل گرفت كه با دو دوست عزيز و بزرگوارم «محمد چرمشير و حميد امجد» درباره يك طرح مشترك صحبت كرده و قرار بر اين شد كه هر سه براساس همان طرح سه نمايشنامه بنويسيم كه من؛ مجلس نامه را نوشتم، حميد امجد: پستوخانه و محمد چرمشير: فكر می كنم شيش وبش. آخر مگر می شود تاثير اكبر رادی يا ديگر نمايشنامه نويسان برجسته ايران را بر روی مثلا چيستا يثربی، عليرضا نادری و حتی محمد يعقوبی كه سعی می كند متمايز از ديگران بنويسد، ناديده گرفت. اين غيرممكن است.

خب از اين بحث بگذريم كمی از صحبت اصلی مان دور شديم فكر می كنم اين دومين تجربه كارگردانی مشترك شما با رضائی بوده، اين همكاری چگونه شكل گرفت و به نظرتان اين نوع همكاری چقدر پاسخ مثبت می دهد؟

اين كه چقدر پاسخ مثبت می دهد، باز برمی گردد به وظايف منتقدان، چون آنها هستند كه اثر را از بيرون می بينند و بايد نتيجه كار را بررسی كنند. اما در مورد همكاری ام با «حبيب رضائی» بايد بگويم اين همكاری كه از نمايش «شهادت خوانی قدمشاد» آغاز شد، بسيار تجربه جذابی بود زيرا ايشان نگاه خيلی باز و روشنی به تئاتر و مقوله بازيگری دارد و در ابتدا قرار بود كه ايشان به عنوان مشاور در كنار گروه قرار گيرند اما به مرور آن قدر اين مشاوره، عميق و دقيق شد كه تبديل به كارگردانی يعنی كارگردانی اول نمايش شد پس از آن در نمايش پل هم همين اتفاق افتاد. البته در شهادت خوانی، حبيب رضائی بيشتر در مقوله بازيگردانی زحمت زيادی كشيد اما در اين نمايش به علت گستردگی كار و شلوغی فضا و ميزانسن ها، بخش هايی از كار را من به عهده گرفتم و بخش هايی را نيز به او سپردم و از آن جايی كه اتفاق نظر خوبی با هم داريم، به يك ديدگاه مشترك نيز رسيديم. در ميانه كار «محسن شاه ابراهيمی» نيز اضافه شد كه او هم با طراحی ها و ايده های بسيار زيادی وارد اين جريان شد و بسياری از طرح هايی كه اكنون روی صحنه ديده می شود، ردپای اوست.

چگونه شد كه اثر دوپاره يا چند پاره نشد، اين يكپارچگی و هماهنگی چگونه به دست آمد؟ گاهی در بعضی آثار از بيرون كه نگاه می شود كاملا مشخص است كه تا خط A متعلق به شخص X است و از A تا B متعلق به Y و از B تا C مثلا متعلق به شخص Z است و يك اثر كاملا آشفته و درهم ريخته ای به روی صحنه آورده می شود. اين پكپارچگی از گفت وگوهای دائمی شما با هم صورت گرفت يا صرفا به دليل هم فكر بودن و يا دليل ديگری داشت؟

دليل اين يكپارچگی در حقيقت از بين رفتن خط كشی ها است. در طول تمرينات يك پيشنهاد از طرف كسی داده می شد (حال اين پيشنهاد می توانست توسط من يا حبيب رضائی يا محسن شاه ابراهيمی و يا حتی گروه بازيگران باشد) و اين پيشنهاد توسط آن دو نفر ديگر اصلاح و ترميم می شد و در نهايت به نتيجه می رسيد اگر می گويم بيشتر وظيفه بازيگردانی به عهده حبيب رضايی بود به معنای اين نيست كه او در مسائل ديگر نظر نمی داد و يا من و محسن در مقوله بازی ها بی نظر بوديم. البته اين مشاوره ها هرگز در منزل و يا قبل و بعد از تمرين صورت نمی گرفت بلكه دقيقا بر سر تمرين و درست در همان لحظه اتود زدن مثلا بازيگران بود كه ما به يك نتيجه مشترك می رسيديم و سپس به سراغ صحنه بعدی می رفتيم و همين طور آرام آرام و قدم به قدم پيش می رفتيم تا انتها و وقتی كه كليت اثر جمع و به يك نتيجه نسبی رسيد، باز هم مشتركا بر روی جزيياتی مانند ترتيب قرار گرفتن بازيگران به عنوان مثال براساس قد و يا جنس بازی شان با هم صحبت كرده و به نتيجه قطعی رسيديم.

نكته ديگری كه در اثر شما به چشم می خورد اين بی رنگ بودن و يا به عبارت بهتر خاكستری بودن اكثر آدم ها است البته نه به مفهوم هميشگی آنان بلكه به اين معنی كه در اين نمايش به جز چند شخصيت اصلی (كه آنان نيز باز هم به نوعی خاكستری اند) اما شخصيت های ديگر كه در عقب صحنه حضور دارند و در حقيقت نقش پوش هستند در يك لحظه نقش مثبت و در لحظه ای ديگر نقش منفی را بازی می كنند به عنوان مثال «حر» لحظه ای او «حر» است و به اصطلاح عاميانه «آدم خوب» و در لحظه ای ديگر جزء سپاهيان دشمن است. گويی ذات آدم ها در لحظه در حال تغيير است. انگار می گويد: تمامی آدم های اطراف كه در حال حاضر نقش های معصومانه و حتی قديس مآبانه را بازی می كنند، لحظه ای ديگر به سپاهيان يزيد ملحق شده و راه را بر امام معصوم بسته و بر سر غنيمت آنها كه همانا سرهای بريده شان است، به جدال برمی خيزند، دليل اين بی رنگی آدم های اثرتان از كجا نشات می گيرد؟

ببينيد در درجه اول مهم اين است كه اين ها هيچ كدام كاراكتر همانند كاراكترهای نمايش های ويليامز و يا اونيل نيستند بلكه نوعی نقش پوش هستند كه خودتان نيز به آن اشاره كرديد اينها در واقع شگردهايی هستند كه از تعزيه گرفته شده و به داخل اين اثر آمده اند ولی در مورد دوم من نمی خواهم طرز فكرم را به كسی تحميل كنم منتقد و تحليلگر اثر من آزاد است كه هرمنوتيك خود را داشته و آن گونه اثر را ببيند كه تاويل ذهنی اش به او اجازه می دهد.

در اين نمايش گروه شما كمی دچار تغيير شده است، بازيگران جوان تر و كم تجربه تری وارد گروه شده و اگر چه نقش آنان به صورت گروهی و فرعی تر است اما زياد بودن آنان و در نتيجه كم بودن فرصت تمرين با يك يك آنان در نهايت می توانست دردسرهای مختلفی را برای كارگردان اثر پديد بياورد، آيا مانند بسياری از كارگردان های كشورمان فكر نمی كرديد بها دادن به بازيگران جوان و ناشناخته (اگر چه بااستعداد) يك ريسك بزرگ است كه به راحتی می تواند نويسنده و كارگردان و در نتيجه كل اثر را به زمين بكوبد؟

هر كاری برای خودش يك سری ملزومات خاص خودش را دارد به عنوان مثال در نمايش خروس با تعداد كمی بازيگر سروكار داشتيم كه فشرده تر بود و نوع قصه گويی آن كلاسيك، اما در اين جا لازم بود كه از تعداد بيشتری بازيگر استفاده شود اگر چه هسته اصلی و مركزی گروه همان تعداد ثابت و مشخص هميشگی بودند اما به دليل حركات دشواری كه روی صحنه وجود داشت (اگر چه ممكن است خيلی به چشم نيايد) ما مجبور بوديم كه بازيگران را به شكل گروهی در نظر بگيريم به عنوان مثال قطعا هيچ يك از تماشاگران هرگز حاضر نمی شود حتی برای يك بار هم از يك سمت پل به سمت ديگر آن بدود. بنابراين می طلبيد كه بازيگران جوان تری با بدن آماده تری به شكل دسته های هفده، هجده نفری از پل عبور كنند كه خوشبختانه اين فكر هم جواب مثبت داد. بسياری از اين افراد دانشجو هستند و به عنوان يك تجربه بسيار خوشحالم كه در خدمت اين دوستان هستم اما اگر دقيق تر بخواهيم به موضوع نگاه كنيم كم تجربه بودن و گاهی بی تجربه بودن بعضی از افراد، سبب می شود آنچنان كه انتظار می رود (از نظر نحوه ديالوگ گويی و يا بازيگری) ظاهر نشوند اما در هر صورت اين نوع كارها كه يك نوع ريسك محسوب می شود و ما اين ريسك را پذيرفتيم به نظر من ريسك كردن لازمه هر كاری است. بد نيست اضافه كنم كه در حال حاضر نيز مشغول تشكيل يك گروه جديد از جوانان و كسانی هستم كه تازه شروع به كار كرده و هنوز تجربيات زيادی از صحنه و بازيگری ندارند.

در مورد طراحی صحنه اثرتان كمی توضيح دهيد. آيا واقعا از آن راضی هستيد يا به دلايلی امكان تهيه چيزی كه موردنظرتان بود فراهم نشد؟ گاهی اين دكور در صحنه سنگينی می كند (مخصوصا اسب ها كه به نظر می رسد خيلی عجولانه درست شده اند) به نظرتان دليل اين سنگينی كردن دكور در صحنه ناشی از كوچك بودن سالن چهارسو است يا چيز ديگری؟

ببينيد اين مسئله را من قبول دارم ولی وقتی مجبوريم پلی بسازيم كه حدود چهل نفر بخواهند روی آن بدوند ناچاريم چيز محكمی داشته باشيم و اين محكم بودن، عظيم بودن آن را نيز موجب می شود، ضمن آن كه اين اثر مطلقا قابليت اجرا در سالن هايی مانند تالار وحدت و يا حتی سالن اصلی را ندارند. من و حبيب رضائی، برای اجرای اين اثر تمام سالن ها را جست وجو كرده و روی تك تك آنها فكر كرديم، اما از آن جايی كه متاسفانه هيچ يك از سالن های ما شكل استاندارد ندارد، مجبور شديم بين بد و بدتر يكی را انتخاب كنيم و طبيعی است كه ما ترجيح داديم دكورمان كمی سنگينی كند (چون همان گونه كه خودتان فرموديد آزاردهنده نيست) اما: اولا كسی از روی آن سقوط نكند و ثانيا به كليت اثر، صدمه ای وارد نشود.

شما در كنار اثرتان (كنار می گويم، زيرا هيچ وقت به ماجرا وارد نمی شود) يك شخصيت خطيب داريد، كه همانند تعزيه خوان ها با صدای گرم و خوش آهنگ، ماجرا را برای مخاطبان خود روايت می كند. اين خطيب برگه ای در دست دارد كه همانند يك راوی دانای كل، شعرها را از روی آن می خواند. او در واقع همانند پلی است بين تعزيه و نمايش های مدرن، اگر ممكن است كمی درباره شخصيت او و همچنين نوشته ای كه در دست دارد بفرماييد (آيا اين نوشته ها، دقيقا همان نسخه اصلی تعزيه است يا خير و از چه كتابی نقل می شود؟)

بله به نكته خوبی اشاره كرديد. دقيقا مدنظر ما هم از گذاشتن شخصيت خطيب، همين نقش راوی و دانای كل بودن اوست در نمايش پل شخصی در بيرون اثر قرار دارد كه ماجرا را نقل می كند او دقيقا همان تاثيری را دارد كه فرموديد: «پلی بين تعزيه و تئاتر مدرن» در مورد قسمت دوم سوال تان نيز بايد بگويم بله جزء نسخ اصلی تعزيه است. بدون كم و كاست و از كتاب «روضةالشهدا» بيرون كشيده شده و به داخل اين نمايش وارد شده است.

به عنوان سوال آخر آيا برای جشنواره امسال، كاری را مدنظر داشته و تصميم به اجرای آن داريد يا خير؟ اگر می شود كمی درباره كار بعدی تان (حال برای جشنواره يا خارج از جشنواره) توضيح بفرماييد.

چند كاری هست كه درباره اش در حال صحبت با دوستان هستيم: يكی از آنها نمايشی است به نام «طرفدار» كه چند سالی است می خواهيم با اين دوستان شروع كنيم اما به دلايلی امكانش ميسر نشده. همچنان آدم كش جزء مشغله های ذهنی ام هست و يك نمايش ديگر كه طرح آن را در حال نوشتن هستم و براساس يك داستان واقعی است كه در كرمان رخ داده است اميدوارم يكی از اين كارها را برای جشنواره امسال بتوانيم آماده كنيم.

پس اجرای «قدمشاد مطرب در تهران» چه شد؟ در جلسه مطبوعاتی بيست و يكمين جشنواره تئاتر فجر بيان شد «از آن جايی كه قانونا هر اثری كه اجرای جشنواره ای داشته باشد بايد در طول سال اجرای عمومی هم برود، لذا اين نمايش هيچ مشكلی برای اجرا ندارد» و قول اجرای آن پس از پايان جشنواره به اعضای جلسه داده شد. با در نظر گرفتن اين موضوع، پس چرا در كارهايتان نامی از اين اثر نبرديد؟

داستان «قدمشاد مطرب» داستانی بس طولانی است كه در حوصله مخاطبان نمی گنجد ولی تنها می توانم اين را بگويم تا اين لحظه كه در خدمت شما دوستان هستم، مشكل آن برطرف نشده و اجرای آن همچنان در پرده ابهام است.


رضا آشفته: نمايشنامه «فاجعه» به قلم ساموئل بكت (1989-1906) و ترجمه تينوش نظم جو كه توسط نشر تجربه در اختيار علاقه مندان فارسی زبان قرار گرفته است، يكی از متاخرترين، تئاتری ترين، انسانی ترين، تجربی ترين، اخلاقی ترين و سياسی ترين آثار اوست. اين نمايشنامه كوتاه با حداقل حركات، سكنات و كلام چنان عمقی در صحنه اجرايی ايجاد می كند كه نمونه اش كمتر يافت می شود. متن طوری نگارش شده است كه انگار بكت از همان ابتدا می خواهد با دستور صحنه های موكد، موجز و غيرقابل تغيير تاكيد بر كارگردانی روی كاغذ داشته باشد. يعنی بكت از همان ابتدا روی كاغذ به جای صحنه نمايش را اجرا می كند. داستان از اين قرار است كه يكی از تمرين های پايانی برای يك نمايش كوتاه و با حضور چهار شخصيت كارگردان (ك)، دستيار كارگردان (د)، بازيگر (ب) و لوك (نورپرداز كه خارج از صحنه است) شكل می گيرد. بكت اين گونه «فاجعه» را آغاز می كند: [تمرين. آخرين ريزه كاری های صحنه نهايی. صحنه خالی. ل و د تنظيم نور را تمام كرده اند. ك تازه از راه رسيده است. . . ك و د، ب را تماشا می كنند. مكث طولانی. ] بكت با نگاهی استعاری و كنايی حتی در توضيح لباس و ظاهر شخصيت ها از نشانه هايی درخور توجه برای بعد بخشيدن به معناهای متبادر شونده بهره می برد. وقتی به تن ك پالتو پوست و كلاه پوستی متناسب با آن می كند، د بايد روپوشی سفيد بپوشد و مدادی بر پشت گوش بگذارد و ب با كلاه سياه لبه پهن، پيراهن بلند سياه تا قوزك پا، پابرهنه و سرپايين ناچارا روی يك سكوی سياه به بلندی 40 سانتيمتر ايستاده باشد، همه چيز دلالت بر نشانه بودن آدم ها دارد. حتی حركاتی كه در ادامه از سوی ك ديكته و از سوی د بر روی ب اعمال می شود، دلالت بر معنادار بودن و چند وجهی بودن آن ها دارد. يعنی بكت با ظرافت، كنجكاوی و زيبايی بر ريزترين و جزيی ترين حركات شخصيت ها نظارت داشته است تا همه چيز با حداقل ترين امكانات به حداكثرترين تاثير لازم تبديل شود.

در اين متن ك و ب با يك واسطه (د) رو در روی هم قرار گرفته اند. ب همانند يك مجسمه لال و گنگ می نمايد و دستورات ك تا لحظه دلخواه كه به زيبايی تعبير می شود و در عين حال عمق «فاجعه» را عيان می سازد، ادامه دارد. د هم تنها يك واسطه مكانيكی و متحرك است كه هيچ عملی جز تبعيت صرف و بی شيله پيله از اين دستورات نبايد داشته باشد. حتی دو بار كه د اظهار نظر می كند تا پوزبندی به دهان ب بزنند تا هيچ چی نگويد، يا كمی سر ب را بلند كند تا صورتش ديده شود، ك با لحن تند و تمسخرآميز اين اظهارات بی نتيجه را رد می كند. بنابراين همه چيز در سيطره و سلطه ك قرار دارد و ب قهرمان نمايش بی آنكه جيكش در بيايد تمام مراحل تغيير و تبديل را بدون كوچك ترين تحركی می پذيرد. در اين مراحل پيراهنش را در می آورند، سرش را لخت می كنند، پاچه های شلوارش را تا بالاتر از كاسه زانو تا می زنند، يقه زيرپيراهنش را باز می كنند تا برهنگی اش بيشتر نمود داشته باشد، سرش را پايين تر می اندازند و بايد رنگ سفيد بر سر، دست ها و پاهايش زده شود حالا اين قهرمان تبديل به ايستاترين موجود زنده شده است كه من بعد با حاكميت نور لحظه به لحظه هويت واقعی اش برای تماشاچی آشكارتر می شود.

يعنی تماشاچی نيز با حظ بصری يا تزكيه روحی و. . . در اين جرم «فاجعه»آميز شريك ك خواهد بود. چون در اين سلطه جويی بی رحمانه با نگاه، احساس و تفكرش شريك می شود. بنابراين بكت جهان را در اين صحنه محكوم می كند و سرآخر با صدای دست زدن فرضی تماشاگران بر اين نكته تاكيد می كند كه آن ها عجز و ناتوانی ب را پذيرا هستند. حتما در نقطه مقابل نيز قدرت و سلطه يابی ك امری طبيعی و به دور از اعتراض و عصيان قابل پذيرش خواهد بود. بكت برای آنكه تاكيداتش قوی تر و غنی تر باشد، از خود و حرفه اش مايه می گذارد. او هنر تئاتر را با شيوه نمايش در نمايش دستاويزی قرار می دهد تا نيروهای سلطه گر را در اين دنيای بی در و پيكر تصوير سازد. حالا اين ماجرا و آدم ها آن قدر وسيع و غيرمحدود هستند كه در افقی بی مانند هر گونه برداشت و معنايی را بر ذهن ها متبادر می سازند. گاهی می شود از بعد فلسفه اين موقعيت تراژيك را تفسير و تاويل كرد، گاهی نگاه سياسی بر اين روابط مستولی می شود، گاهی مسائل و ديدگاه های روانشناسی تداعی می شود، گاهی زيبايی شناسی تئاتر با اقتداری چشمگير تصوير می شود و گاهی هيچ يك از اين معناها و تفاسير در پس اين جريان و موقعيت نسبی در طول يك تمرين تئاتری متجلی نمی شود. خواه ناخواه اين همه تاويل ريشه در نگاه سوبژكتيو بكت به ابژه ترين لحظات يك انسان دارد. بازيگری كه بايد با تكيه بر بدن، بيان و ذهنيت و تجسم خود در مدار بسته يك متن دست به خلاقيت و آفرينشگری بزند، اين بار تبديل به سوژه ای ناب و بی مانند شده است كه در اين متن فاجعه ای را در دل يك فاجعه عظيم تر تصوير می كند.


احمد قابل: جمعيت شصت درصدی شيعيان در عراق، تحولات آينده در اين كشور را با گرايش های سياسی اجتماعی خويش قطعا تحت تاثير قرار می دهد به همين جهت شناخت اين نيرو می تواند سير تحولات را پيش بينی پذير كند و عدم آگاهی از چند و چون گرايش ها، می تواند منجر به تصميمات خسارت بار نسبت به اين كشور اسلامی شود. اين نيروی عظيم اجتماعی را از دو منظر می توان مورد توجه قرار داد. يكم؛ از زاويه پايگاه فقهی و علمی شيعيان كه در حوزه های علميه اين كشور و به خصوص حوزه هزار ساله نجف اشرف تجلی كرده و می كند. دوم؛ از زاويه حضور گروه های عمده سياسی مذهبی شيعه در عراق. در بخش نخست، لازم است از سيطره بی چون و چرای مكتب فقهی مرحوم آيت الله العظمی خويی در نزديك به چهار دهه بر حوزه نجف ياد كرد. اين تسلط هم اكنون نيز از طريق يكی از بزرگ ترين مراجع شيعه مستقر در نجف يعنی آيت الله سيستانی كه همچون استادش ايرانی است و بيشترين مقلد در ميان شيعيان را دارد ادامه يافته و حتی حوزه های علميه ساير بلاد اسلامی و از جمله قم نيز از طريق شاگردان و از بزرگانی چون آيت الله وحيد خراسانی و آيت الله شيخ جواد تبريزی از آن متاثرند. در حوزه مشهد آيت الله علی فلسفی تنكابنی و در حوزه نجف آيت الله محمد اسحاق فياض افغانی و آيت الله سيد سعيد حكيم عراقی (عموزاده رئيس مجلس اعلا) و آيت الله بشير نجفی پاكستانی كه مقلدانی در عراق، افغانستان و پاكستان دارند نيز افتخار شاگردی مرحوم آيت الله خويی را دارند.

يكی از اصول اين مكتب فقهی، عدم موافقت با حضور روحانيان در مناصب رسمی حكومتی است كه برخی از آن به عنوان عدم دخالت در سياست نامبرده اند (گرچه اين برداشت درست نيست ولی قطعا دخالت به معنی مباشرت مورد پذيرش اين مكتب فقهی نبوده و نيست) كاری كه عمده تحصيلكردگان اين مكتب حتی در ايران به آن ملتزم باقی ماندند. البته حوزه نجف بزرگان ديگری همچون آيت الله سيدعلی بهشتی (كه اهل شمال ايران است) را نيز با خود دارد كه علی رغم شايستگی، از قدم گذاردن در وادی مرجعيت پرهيز كرده است. ايشان كه بنابر نقل برخی مطلعين افتخار شاگردی مرحوم آيت الله العظمی شيخ محمدحسين غروی اصفهانی مشهور به كمپانی را داشته گرچه فردی در عرض آيت الله خوئی بوده ولی ظاهرا به خاطر تواضع و احترام به ايشان مدتی در درس ايشان نيز شركت جسته است. عملی كه تواضع شيخ طوسی نسبت به سيد مرتضی رحمت الله عليهما را تداعی می كند. متاسفانه فشارهای بيش از حد دو دهه اخير رژيم سرنگون شده بعث به خصوص پس از شورش سال 1991 منجر به شهادت و يا هجرت بسياری از بزرگان نجف گرديد تا جايی كه قوی ترين حوزه علميه ده قرن اخير شيعه به لحاظ كميت و كيفيت و تنوع مبانی علمی را در اين دو سه دهه اخير تنزل رتبه داد و خوشبختانه پناهگاه حوزه علميه قم موفق به جذب اين سرمايه های علمی شد و عملا به تفوق قم بر نجف انجاميد.

در تمام اين مدت، حوزه های كوچك تر كربلا، كاظمين و سامرا نيز كم وبيش فعال بوده اند و گاه رقابت هايی نيز بين كربلا و نجف پديد می آمد. اكنون نيز حوزه علميه نجف با حضور و زعامت بلامنازع آيت الله سيستانی مورد توجه دنيای سياست و خصوصا بخش عمده شيعيان عراق قرار گرفته است و واكنش های ايشان تاكنون، مويد گرايش ريشه داری است كه شاگردان مكتب آيت الله خوئی به آن پايبندی نشان داده اند. تنها مشكلی كه برخی تلاش های سياسی اخير درصدد ايجاد آن برای حوزه نجف برآمده اند، مسئله غيرعراقی بودن زعامت حوزه و اكثر بزرگان نجف است. چيزی كه فرزند 21 ساله مرحوم آيت الله محمد صدر (با نام مقتدی صدر) در جريان شورش اخير و قتل سيدعبدالمجيد خوئی، آن را نمايندگی كرد و برخی ناسيوناليست های غيرمذهبی نيز آن را دامن می زنند. البته در تمامی ده قرن سابقه حوزه نجف، اكثريت بيش از هفتاد درصدی علما و زعمای نجف، ايرانی و لااقل غيرعراقی بوده اند و اين امر مانع از اقتدار مردمی آنان نبوده است. در بخش دوم نيز تاثير علما و روحانيت عراق در احزاب و سازمان های عمده سياسی مذهبی شيعه غيرقابل انكار است. دو گروه عمده سياسی مذهبی عراق در دهه هشتاد به بعد عبارت بودند از «حزب الدعوة» و «منظمةالعمل الاسلامی» كه البته درگيری های بسياری با يكديگر داشته و دارند.

حزب الدعوة كه عمده نيروهای آن روحانی اند در ابتدای تشكيل، با نهضت مرحوم آيت الله العظمی امام خمينی مخالف بود و زعامت آيت الله العظمی خوئی را تبليغ می كرد. پس از مخالفت آيت الله خوئی با سران حزب الدعوة، آنان به سوی ديگر روحانی، مرحوم شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر كه خود از شاگردان داعيه دار آيت الله خوئی بود، رفتند و او را به زعامت خويش برگزيدند. از آن پس حلقه درس آيت الله محمدباقر صدر كه افرادی همچون آيت الله سيدكاظم حائری و آيت الله سيدمحمدباقر حكيم و... را در خود داشت با اين حزب همكاری می كردند يا در آن عضويت داشتند. حزب الدعوة البته مربوط به جناح نجف بود. در جناح كربلا، سازمان پيكار اسلامی عراق (منظمةالعمل الاسلامی فی العراق) با زعامت مرحوم آيت الله سيدمحمد شيرازی كه بهترين استقبال را از امام در جريان تبعيدشان به عراق، به عمل آورده و تا پيروزی انقلاب از مدافعان و موافقان ايشان محسوب می شدند، پديد آمد و روحانيونی چون خانواده مدرسی در كنار ايشان بودند. رفع اختلاف بين شهيد صدر و رهبری نهضت اسلامی در ايران و همراه شدن حزب الدعوة با انقلاب اسلامی، تقريبا پس از پيروزی انقلاب پديد آمد و با نزديك شدن حزب الدعوة به مراكز قدرت در ايران، عملا سوءتفاهم بين مديريت انقلاب اسلامی در ايران و منظمة العمل الاسلامی به وجود آمد و پس از مدت كوتاهی به تعارض انجاميد (يا لااقل چنين تلقی در دستگاه تصميم گيری كشور شكل گرفت).

اكنون كه حزب الدعوة در دل «مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق» و به عنوان بزرگ ترين گروه آن حضور يافته و آيت الله سيد محمد باقر حكيم را به زعامت خويش برگزيده و منظمة العمل الاسلامی تحت زمامت آيت الله سيد محمد تقی مدرسی در صحنه سياسی عراق حاضر شده است، روحانيون موافق با حضور در صحنه سياست و مديريت كشور در نجف و كربلا، عمدتا به اين دو گروه خواهند پيوست. هر چند فرزند 51 ساله آيت الله شهيد محمدباقر صدر نيز اخيرا با مصاحبه ای پا به ميدان سياست گذاشته و ممكن است راه مستقلی را بپيمايد، ولی تيپ مذهبی سياسی عراق، سابقه ای به دور از وحدت را تجربه كرده است و شايد منطقی تر باشد كه اكنون مسير وحدت را تجربه كند. اين كه آيا چنين عزمی شكل می گيرد يا خير، محتاج زمان است و در آينده نه چندان دور، پاسخ آن روشن می گردد. ما از حله و بصره و كوت و العماره و نيروهای سياسی و مذهبی و چهره های سرشناس روحانی آن ها اطلاعی نداريم. جامعه شيعيان عراق در برابر آزمونی سخت و سرنوشت ساز قرار گرفته اند. تجربه وحدت و اختلاف را در جامعه خويش و همسايه ديوار به ديوارشان ايران، مشاهده كرده اند. يعنی صحنه های عبرت آموز را ديده اند، ولی آيا عبرت می گيرند يا نمی گيرند؟ بايد صبوری كرد. فانتظروا انی معكم من المنتظرين.


پاموك در ايران

ارهان پاموك نويسنده مشهور معاصر تركيه بامداد پنج شنبه هشتم مه (18 ارديبهشت) به دعوت انتشارات ققنوس ناشر آثار وی در ايران به تهران خواهد آمد. تاكنون از پاموك رمان های «قلعه سفيد» و «زندگی نو» به فارسی ترجمه و منتشر شده است همچنين رمان ديگری از او با عنوان «نام من قرمز» در دست ترجمه است. رمان اخير بهترين رمان سال خارجی 2002 فرانسه شناخته شده و برنده جايزه Grinzano Cavur شده است. همچنين اين كتاب از طرف كتابخانه عمومی نيويورك به عنوان يكی از 25 كتابی كه در عصر جديد ماندگار خواهد بود انتخاب شده است. نشريه آبزرور نيز از اين كتاب به عنوان يكی از كتاب هايی كه تا آخر قرن 21 خوانده خواهد شد نام برده است. آثار ديگر پاموك نيز جوايز بين المللی بسياری را به خود اختصاص داده اند و از او به عنوان بنيانگذار سبك نوين در رمان نويسی تركيه ياد می شود. به گفته فصيحی مترجم آثار پاموك در ايران، وی روز دوشنبه 22 ارديبهشت در فرهنگسرای اقوام حاضر خواهد شد «روز 23 ارديبهشت نيز در سرای اهل قلم نمايشگاه بين المللی در برنامه ديدار با چهره ها حضور خواهد داشت و پنج شنبه 18 ارديبهشت ساعت يازده نيز در غرفه انتشارات ققنوس خواهد بود.

سانسور اينترنتی

سال گذشته شاهد تنظيم مصوبه بحث انگيز شورای عالی انقلاب فرهنگی در مورد نظارت بر كاربران و سايت های اينترنتی بوديم. پس از آن اغلب اخبار يا تحليل ها و گزارش هايی كه منتشر می شد درباره امكان و حاصل احتمالی اجرای چنين مصوبه هايی بود. اما اخيرا برخی كاربران اينترنت كه از كارت های موجود در بازار استفاده می كنند با اعمال محدوديت غيررسمی شركت فروشنده بر روی برخی سايت ها خصوصا سايت های فارسی مواجه شده اند. ظاهرا فيلترهای مورد استفاده كه برای دسترسی ناپذير كردن برخی سايت های فارسی به كار می رود بسياری سايت های ديگر را هم حذف می كند. به طور مشخص استفاده كنندگان از كارهای شركت پارس آن لاين كه معمولا از سرعت خوبی هم برخوردار است در اين مورد شكايت دارند.

كنفرانس بهشت و دوزخ

كتاب ماه ادبيات و فلسفه در شماره اخير خود (65 و 66) خبری از برپايی «اولين كنفرانس بين المللی نگرش ها درباره بهشت و دوزخ» در بلژيك دارد. اين كنفرانس قرار است در 25-23 خرداد 1382 در شهر بروكسل برگزار شود. زمينه های پيشنهادی برای مقالات اين كنفرانس حوزه وسيعی را در بر می گيرند كه از معانی بهشت و دوزخ، مفاهيم نخستين بهشت و دوزخ در فرهنگ های مختلف تا تصوير بهشت و دوزخ در موسيقی كلاسيك و راك مدرن را در بر می گيرد.

جان وجو

تينوش نظم جو، مترجم و كارگردان تئاتر كه از سفر فرانسه و ساخت يك فيلم مستند درباره اعتياد برگشته است، اين روزها كتابی درباره مارتين اسكورسيزی كارگردان آمريكايی را ترجمه می كند. همچنين دو كتاب به ترجمه نظم جو در دومين نمايشگاه بين المللی پخش خواهد شد. يكی از اين كتاب ها نمايشنامه ای به نام «جان وجو» نوشته آگوتا كريستوف، نويسنده فرانسوی است. اين نمايشنامه درباره دو مرد فقير است كه هيچ كاری ندارند جز اينكه بارها در تراس قهوه خانه ای می نشينند و درباره دنيا و زندگی فلسفه بافی می كنند تا اينكه يكی از اين دو برنده بليت بخت آزمايی می شود و مسير نمايش از اينجا تغيير می كند. خانم كريستوف نمايشنامه جان وجو را در سال 1992 نوشته كه تاكنون به 40 زبان دنيا ترجمه شده است. سبك و شيوه نگارش در اين نمايشنامه طنزی مابين رئاليسم و ابسورد است. جان وجو مشهورترين اثر كريستوف است كه برای اولين بار توسط نظم جو به فارسی ترجمه و منتشر شده است. دومين كتاب، رمانی از كريسمان تايلور به نام «ناشناس در اين آدرس» به شيوه نامه نگاری است. در اين رمان، دو دوست كه يكی جهود آمريكايی و ديگری آلمانی است، صاحب يك گالری نقاشی در لس آنجلس هستند. زمان قصه مقارن با قدرت گرفتن هيتلر در آلمان است، تا اينكه دوست آلمانی تصميم می گيرد به كشورش باز گردد. اين دوست ها طی نامه هايی به همديگر درباره قدرت گرفتن هيتلر می نويسند. تايلور كه يك زن خانه دار است، اين رمان را در سال 1938 نوشته كه در زمان انتشار به يكی از آثار پرفروش تبديل شد.

سكوت مهندس پور

اين روزها هيچ خبری از فرهاد مهندس پور، كارگردان نمايش های خلاقانه روز رستاخيز، دير راهبان و مكبت نيست. او كه از سال 78 تا 81 به طور مستقيم در سالن های تئاتر شهر در حال تدارك يا اجرای يك نمايش بود، اين روزها فقط به تدريس كارگردانی در دانشگاه سوره و تربيت مدرس بسنده كرده است. شنيده ها حاكی از آن است كه به دنبال اختلافاتی با مركز هنرهای نمايشی اين كارگردان توانا و خلاق ترجيح داده است كه از حضور در محافل تئاتری پرهيز كند. بايد اذعان داشت، مهندس پور از آن دست كارگردان هايی است كه برای تئاتر روبه رشد ما حضورش الزامی است. برای آنكه با بودن و فعاليت چنين افراد برجسته و مجربی می توان در مسير پر از فرازونشيب شاهد تجربه هايی غنی و ماندگار بود. مهندس پور كه آدمی خويشتندار است تاكنون نكته ای پيرامون سكوت يا استراحت اجباری اش بروز نداده است. او پيش از مكبت نيز برای چند سال دوره سكوت را پشت سر گذاشته بود. دوستداران تئاتر هميشه به دنبال اين كارگردان هستند تا يك بار ديگر شاهد حضور پررنگ او در صحنه تئاتر ايران باشند.

يك ايرانی در آكادمی هنر برلين

دكتر قطب الدين صادقی از سوی آكادمی هنر Udk برلين جهت اداره يك work shop و ايراد سخنرانی فرا خوانده شد. به گزارش خبرنگار تئاتر خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، وی قرار است از 26 تا 28 ارديبهشت علاوه بر برگزاری work shop درباره «تئاتر در ايران» نيز سخنرانی كند. همچنين دوره پيشرفته «آيين و اسطوره در تئاتر» نيز توسط وی برگزار خواهد شد. شركت كنندگان در اين دوره با نيايش ها و اسطوره های شرق و بين النهرين با كمك شيوه های بيانی متفاوت، بدن، زبان، موسيقی، رقص و. . . همراه با متون ادبيات نمايشی، اشعار، ريتم های گوناگون مانند فيگورها، اشكال متفاوت مذهبی و. . . نيز آشنا خواهند شد. كارگاه های نمايشی با يك دوره مقدماتی تمرينات تنفسی، بدن و حركات آغاز می شوند و در ادامه با تمرينات بداهه سازی كه مهم ترين عناصر بازی شرقی و فرم های تئاتری هستند، فعاليت خواهد كرد. از زورخانه (ورزش سنتی)، همراه با ريتم و رقص های دراويش، رقص كردی، نمايش هايی مانندذار، سحوری و مراسم و آيين مهری استفاده می شود. در ضمن از متونی از پيتر وايس، ژان آنوی، ژان كلود كارير و هملت اثر شكسپير نيز در اين برنامه ها استفاده خواهد شد. اين نخستين مرتبه است كه يك ايرانی برای اداره work shop از سوی يك آكادمی اروپايی دعوت به همكاری می شود.

بولتن سازی برای تئاتر

شورای فرهنگی - اجتماعی زنان، در خبرنامه «زنان» كه يك نشريه داخلی است و شماره هفتم آن در اسفند ماه سال 1381 منتشر شد، گزارش هايی از برخی تئاترهای اجرا شده در بيست و يكمين جشنواره بين المللی تئاتر فجر تهيه كرده است. به گزارش خبرنگار تئاتر خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين گزارش، تئاترهای ياد شده، از ديدگاه فرهنگی - اخلاقی بررسی شده اند و صحنه هايی از آن ها، با عنوان غيراخلاقی، مبتذل و حريم شكن نام برده شده است. نمايش های خارجی مورد انتقاد «بگذاريد خرها بروند» و «افسانه زمستان» از انگلستان و نمايش «پوزه چرمی» از آلمان است. همچنين در بخش نمايش های ايرانی، تئاترهايی چون «جشنواره آمين» به كارگردانی فرزانه كابلی، «ضيافت شيطان» به كارگردانی امير دژاكام، «لوله» به كارگردانی نيما دهقان، «توالت» به كارگردانی سوسن پرور، «آبگوشت زهرماری» به كارگردانی آرش آبسالان، «بخش زنده تارزان» به كارگردانی رامتين مرادی بالف، «همان هميشگی» به كارگردانی ريما رامين فر، «برخورد نزديك از نوع آخر» به كارگردانی سيما تيرانداز، «تك سلولی ها» به كارگردانی جلال تهرانی، «در مصر برف نمی بارد» به كارگردانی دكتر علی رفيعی، «يادگاری ها» به كارگردانی رويا كاكاخانی، «زنی كه زياد می دانست» به كارگردانی علی اوليايی، «خاتون غصه دار و اژدهاك» به كارگردانی اصغر خليلی، «محاله فكر كنيد اين طوری هم ممكنه بشه» به كارگردانی سيما تيرانداز و «برو گمشو عزيزم» به كارگردانی امين بهروزی، مورد نقد اخلاقی قرار گرفته اند و از صحنه هايی كه با عنوان مبتذل از آنها ياد شده، انتقاد شده است



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو