|

آن ها بايد به 13 آدرس در 13 خيابان مختلف می رفتند. وقت تنگ بود و خيابان های پيش رويشان شلوغ و پر ازدحام. آن ها دو نفر بودند. آن روز، غروب يك شنبه چهارم ارديبهشت 79 بود. آن دو موتور سوار حكم قضايی برای توقيف و تعطيلی 13 روزنامه كشور را در دستان خود داشتند. وقتی يكی از آن ها وارد تحريريه يكی از همان روزنامه ها شد نشنيد كه دبير اجتماعی تحريريه به همكاران خود نوشتن مطلبی برای روز جهانی آزادی مطبوعات را سفارش می دهد. حكم تحويل داده شد. حكم در دستان مديرمسئول ماسيد طولانی و گس. چشم چرخاند. ميان همه آدم های اطرافش هيچ كس وقت و فرصتی برای شنيدن نداشت. آن شب كارگران چاپخانه ها منتظر رسيدن فيلم و زينك روزنامه ها ماندند. اين انتظار برای آن ها تكرار شد تا به مرز عادت رسيد. حالا ديگر برای بسياری از ما شنيدن برخی اخبار عجيب نيست. هنوز عادت نكرده ايم بپذيريم می توان حد فاصل سه سال تعطيلی 90 روزنامه و نشريه را در تاريخ مطبوعات آن كشور درج كرد. اين روزها همه مدير مسئولان و روزنامه نگاران با نگهبانان دادگاه ها سلام و عليكی گرم و طولانی دارند. مدت ها است كه چهره بسياری از كاركنان دادگاه های ويژه جرايم دولتی برای آن ها آشناست. آن قدر آشنا كه می توان گاهی برای نديدنشان اظهار دلتنگی كرد. اما بسياری از مطبوعاتی های ايران می دانند، زمان آن قدر كوتاه است كه به مرز دلتنگی نمی رسد... |