|

فرشاد شيرازی:• به نظر می رسد كه در ايران امروز، داستان نويسی مان رشد يافته تر و به سامان تر از اوضاع شعر و شاعری مان است. اين به سامان بودن تقريبی را بازخورد چه سازوكاری می دانيد؟
در طول تاريخ كوتاه داستان نويسی ايران كه فكر می كنم بيش از صد سال نباشد، سنت نشست ها و مجالسی كه در آن ها داستان خوانده می شود، ايجاد شده است. داستان به شكل جدی خوانده می شود و حتی نقد كتبی می شود. اين سنت از زمان هدايت شروع شده و ادامه داشته و جريان جنگ ادبی اصفهان آن را تشديد می كرد. به اعتقاد من اين سنت های داستان خوانی و نقد داستان، هم اكنون در كل جامعه ما شايع شده است. طبيعی است كه نتيجه چنين كاركردهايی مثبت ارزيابی خواهد شد. از همين نشست ها بود كه نويسندگان امروز ما نوع كاركرد و نوع داستان پردازی شان شكل گرفت. هوشنگ گلشيری هم در ايجاد اين جريان سهم به سزايی داشته و دارد. خوب، تنوع و گونه گونه ای ادبيات داستانی ايران، كه ما امروز شاهد آن هستيم نتيجه مشقت ها و فعاليت هايی است كه در طول همه اين سال ها كشيده شده و انجام گرفته است. به گمانم درباره شعر هم می توان گفت كه فضاهايی شبيه به فضاهای ادبيات داستانی مان وجود داشته است، ولی ظاهر آسان گير شعر باعث می شود افرادی كه به طور جدی و عميق با شعر درگير نمی شوند، شعر حقيقی را درك نكنند. در برخی فعل و انفعال های اجتماعی اين افراد نام «شاعر» برخود می گذارند و در آشفته بازار بر خود می بالند كه شعر می سرايند و برای مدتی هم شهرتی كاذب به دست می آورند. اين گوشه ای از واقعيت است، اما بر اين باورم كه اگر بخواهيم دفترهای غنی شعری ايران را شماره كنيم، كم نيستند. اما مشكل از جايی آغاز می شود كه ما با حجم انبوهی از «كتاب های شعر» برخورد می كنيم كه در واقع امر، اصلا شعر نيستند.
طبيعی است كه آثار خوب لابه لای اين حجم انبوه گم می ماند و در نتيجه استقبال عمومی نسبت به شعر كم رنگ و كم رنگ تر می شود. اما وجود چنين جريان هايی دليل قانع كننده ای نيست كه شاعران خوب ما را مايوس كند. شاعران جوانی را می شناسم كه به طور جدی مطالعه می كنند و با نگاهی شگرف شعر را درك می كنند و عميقا با آن درگير می شوند. معتقدم كه همين شاعران جوان امروز، شاعران بزرگ فردای ايران زمين اند. البته لازم می دانم بگويم كه حضور شاعران تثبيت شده ما با پشتوانه غنی سروده هاشان در جامعه كاملا مشخص است. در مقياسی وسيع تر، به اين حقيقت ايمان دارم كه در عرصه شعر با بحران روبه رو نيستيم. اين سير بطئی است و طبعا هرگز نمی بايد به مقوله های هنری چنان نگريست كه فرضا به صنعت و علم می نگرند. جريان های شعری كاركرد و ادامه خودشان را دارند. مطمئنا در موقعيت و فضای مناسب و طبيعی چهره های درخشان شعر ظهور خواهند كرد و آثارغنی و ارزشمند به عينه ديده خواهد شد.
نظرتان درباره اين چهره های شاخص شعر معاصر چيست؟
يك: محمد علی سپانلو.
معتقدم كه سپانلو از شاعران بزرگ ما است كه به دراماتيزه كردن شعر پرداخته است. آثار سپانلو بخشی از شعر معاصر است. در شعر امروز كمتر شاعری را می بينيم كه به دراماتيزه كردن شعر بينديشد، اما سپانلو اين كار را كرده است و آثاری كه از او ديده ام مبين آن است.
دو: شمس لنگرودی
تغزل های شمس لنگرودی بی نظير است. ميان شعرهای معاصرين تغزل های شمس بيشترين حد تاثير را بر من داشته است. لنگرودی شعر كلاسيك را بسيار خوب می شناسد و با آثاری كه داشته و شعرهايی كه سروده و كتاب هايی كه نوشته است، تاثير به سزايی بر فرهنگ ايران گذاشته است.
سه: يدالله رويايی.
رويايی از شاعران تاثيرگذار سه دهه اخير بوده است. بعد از طرح شعر حجم، ما هم اكنون شاهد تاثيری كه اين شاعر در «هفتاد سنگ قبر» بر شاعران جوان گذاشته است، هستيم. خوب، اين تاثيرگذاری ها هم طبيعی است. چون بخشی از شعر ما متاثر از نگاه يدالله رويايی به شعر است.
چهار: محمد رضا شفيعی كدكنی.
ايشان هم از استادان فرهيخته شعر كلاسيك هستند.
پنج: رضا چايچی.
ميان آثار چايچی، دفتر «روزی به خواب می رويم» را بيشتر دوست دارم و نسبت به مجموعه «بی چتر، بی چراغ» او، حس نوستالژيك دارم. بعضی شعرهای چايچی كه در مجله «مفيد» به چاپ رسيده تاثير دلنشينی بر من داشته و دارد. اين تاثيرها شايد نتيجه قرابت ذهنی ای است كه با اين شاعر دارم. بر ابتدای رمان «اسفار كاتبان» هم نوشته ام كه او شاعر محبوب من است.
• نهادهای دولتی برای حل شبه بحران های نقد شعر و ادبيات داستانی چه كارهايی می توانند انجام دهند؟
نهادهای دولتی بهترين و بزرگ ترين كمكی كه می توانند انجام دهند اين است كه هنر، ادبيات و نقد ادبی را به خود مردم و جامعه واگذار كنند. هيچ نهادی نمی تواند و نمی بايد به هنرمند بگويد كه چگونه بينديشد و خلق كند. در اينجا است كه بحث آزادی و آفرينش به ميان می آيد. دخالت دولت در زمينه های هنری، در جوامعی مثل شوروی سابق تجربه شده است و نتيجه اش كاملا آشكار، مشاهده شده است. به عنوان مثال، روسيه زمانی بزرگانی مانند داستايفسكی، تولستوی، چخوف، پوشكين و... داشته ولی در مدت حاكميت درازمدت حزب كمونيست هيچ چهره مشخصی در آن ابعاد و همتا با آن بزرگان به وجود نيامده و نبوده است. نتيجه دخالت نهادهای دولتی چنين است. پس هنر مقوله ای است كه از مردن نشات می گيرد و هيچ نهاد دولتی نمی تواند جريان ساز باشد. حتی اگر اين امكان را داشته باشد كه جريانی مصنوع بسازد، جريانی رو به فنا خواهد بود.
نهادهای دولتی عده ای را حمايت كرده اند. به آن ها امكانات بخشيده اند. كتاب هاشان را چاپ كرده اند، ولی به واقع می بينيم كه اين حضرات هيچ كار چشمگيری انجام نداده اند. دليل اين ناتوانی هم واضح است؛ چون ادبيات واقعی جامعه را نويسنده های اصيل و هنرمند واقعی ايجاد كرده اند و می كنند، نويسندگانی كه تابع انديشه خودشان بوده اند و هيچ گاه از سرمشق هايی كه به آن ها داده شده تبعيت نكرده اند و به سياقی كه انديشيده اند آثارشان را خلق كرده اند. اين روزها بحثی به نام خصوصی سازی در مقوله اقتصاد مطرح شده است. به نظر می رسد حتی می شود اين بحث را به ادبيات هم تعميم بخشيد. همان بهتر كه ادبيات و هنر به مردم واگذار شود، چون هر گونه فرمايش و دخالت و سفارش، بازخوردی جز تخريب و سكون نخواهد داشت.
عاملی مانند سانسور انقطاع ايجاد می كند كه البته تاكنون هم ايجاد كرده است. بسيار پيش آمده كه در جايی با دانشجوی رشته ادبيات روبه رو می شويم و می بينيم - گو اين كه رشته اش ادبيات است! ـ اما گويا اصلا ادبيات نخوانده و نمی داند. اين گوشه ای از ماحصلی است كه سانسور برای ما به ارمغان می آورد. هنگامی كه آثار هدايت سانسور می شود يقينا خوانده نمی شود، همچنين آثار غلامحسين ساعدی. سال ها است كه حجمی از آثار گلشيری امكان تجديد چاپ پيدا نكرده است... در نتيجه، دانشجو و مخاطب ادبيات با آثاری كه حداقل در اين صد ساله برای ادبيات مان خلق شده، آشنايی نمی يابد. از ادبيات گزينشی می گريزد و حتی اگر استعدادی نبوغ آسا هم داشته باشد می بايست از صفر شروع كند در حقيقت تخريب از جايی آغاز می شود كه نهادهای دولتی در شرايطی سعی می كنند عنان هنر و ادبيات را به دست بگيرند. البته با پيشروی جهان در معبر توسعه ای نسبی، بالطبع ايران هم كمی با توسعه و بسط ادبيات داستانی روبه رو بوده است، در سال های اخير، تعدادی رمان نوشته شده است كه می توان آن ها را به عنوان پشتوانه های ادبيات داستانی مان برشمرد.
• اگر بخواهيم از ديدگاه پست مدرنيسم هم به مجموع قضايا نگاه كنيم، آيا می توان گفت كه پسامدرنيته معتقد است كه بايد امور پيچيده انسانی و حيات تودرتوی بشری را ـ آزاد ـ رها كرد تا راه حقيقی خويش را بيابد؟
بله. مسلما اين عين آزادی است كه من نويسنده، آن چيزی را كه می انديشم و می نويسم، در معرض خوانش قرار دهم. چنانچه به نويسنده ای گفته شود كه فلان چيز را ننويس و فلان كار را نكن به انديشه او توهين شده است و تاثيرات تخريبی چنين طرز تلقی به كل جامعه صدمه می زند. فرهنگ مسئله ای نيست كه بتوان مثلا آن را با سدبندی و كانال كشی و. . . به سمتی خاص هدايت كرد. فرهنگ ها عظيم تر از آن اند كه يك شخص يا اشخاص معدودی بخواهند آن ها را هدايت كنند. فرهنگ ناشی از انديشه ورزی بی وقفه بشر است. انديشه های بشر هم اقيانوس هايی هستند كه به يكديگر راه دارند. بنابراين، انديشه قابل مهار نيست. انديشه و تفكر وجود دارد و بهترين شيوه برخورد با آن اين است كه به بروز و رشدش مجال دهند و شرايطی در جامعه ايجاد شود كه تفكر و انديشه ها به ايجاد و خلق منتج شوند. صحبت های من بيشتر پيرامون هنر و ادبيات است و قويا بر اين باورم چنانچه هر مانع و رادعی برابر ادبيات بايستد موجب تخريب خواهد شد.
• ادبيات داستانی صد ساله ايران را چگونه ارزيابی می كنيد و چه باوری نسبت به حضور جدی خواننده در جامعه داريد؟
تنوع ادبی ای كه ما هم اكنون شاهد آن هستيم، حاصل تلاش نويسنده هايی است كه از ابتدای داستان نويسی مان تاكنون با ادبيات داستانی زندگی كرده اند. هدايت، جمال زاده، علوی و چوبك جريان موثر را بنيان نهادند و سپس كسانی مثل ساعدی، گلستان و گلشيری بر اين روند تاثير گذاشتند. تا نسل امروز كه نويسندگان صاحب نامی، با آثارشان بر ادبيات داستانی مان تاثير گذار بوده اند. . . اين روند ادامه يافته و رسيده ايم به جايی كه اكنون من كتاب «من ببر نيستم، پيچيده به بالای خود تاكم» آخرين اثر محمد رضا صفدری را می خوانم. و اما، يكی از مشكلات اساسی ما اهميت وجود خواننده است. در جامعه اهميت حضور خواننده كمتر از اهميت حضور نويسنده نيست. چرا كه به اعتقاد من نويسنده و خواننده دو سوی معادله هستند. اگر خواننده فرهيخته وجود نداشته باشد، طبيعتا آثار خوب هم در نطفه خفه خواهند شد. يكی از عوارضی كه امروز در جامعه می بينيم عدم حضور طيفی وسيع از خوانندگان حرفه ای است. اگر خواننده خوب در ميدان نباشد، در جامعه تلاش مولد ادبيات هم به نحوی خنثی خواهد شد. يكی از عوارض نبود طيف وسيع خواننده می تواند اين باشد كه اثر زيبايی مانند كتاب محمدرضا صفدری، مثلا با تيراژ 2000 نسخه به چاپ می رسد. صفدری يازده سال تلاش می كند و يكی از زيباترين كتاب های سال های اخير را می نويسد. ولی تنها، به دليل كم حوصله بودن خوانندگان و يا فقدان برخورد مناسب با اثر، كتاب در نطفه خفه می شود. گو اين كه اثر خوب هيچ گاه از بين رفتنی و فراموش شدنی نيست، چون يك كتاب خوب در طول زمان طيف خوانندگان خودش را تربيت می كند و مطمئنا كاركرد خودش را دارد.
• اگر روزی، به فرض محال و بنا به هر دليل، ديگر نگذارند داستان بنويسيد، چه می كنيد؟
دنيای شخصی هر كس كامل و شش دانگ متعلق به خودش است و هيچ عاملی نمی تواند بر ذهن شخص، رسوخ كند. هر انسان دارای سرزمين ذهنی ای است كه سلطان آن سرزمين ذهنی، خودش است ولاغير و تصرف آن سرزمين ـ به هر طريقی ـ ناممكن است. طبيعتا اگر روزی نگذارند بنويسم، باز هم خواهم نوشت!
• بگذاريد از بعدی ديگر بنگريم؛ بعد از هنر داستان نويسی، چه گرايشی داريد؟
دوست دارم، خواننده حرفه ای ادبيات باشم.
• يكی از شخصيت های رمان «لائورادياس» كارلوس فوئنتس بر اين باور است كه سياست فرع بر وحدت شخصی است. با در نظر گرفتن پيش زمينه قبلی كه فوئنتس را نويسنده ای محاسبه گر به شمار می آورند كه دارای مناصب رسمی سياسی دولتی بوده است، شما نسبتی را كه سياست می تواند با ادبيات و هنر داشته باشد، چگونه برآورد می كنيد؟
بزرگی می گويد: ما نفس كه می كشيم بوی سياست می دهد. سياست از زندگی يك هنرمند لاينفك است، حتی در مورد غيرسياسی ترين هنرمندان می توان گفت كه سياست بخشی از زندگی و تفكرشان خواهد بود. اما برخورد سياسی هنرمندی كه به هر شكل فارغ از سياست است، با برخورد سياستمداری كه به همه چيز از بعد سياسی آن می نگرد، متفاوت است. وظيفه روشنفكر آن نيست كه به طور سياسی فعال باشد، اما با نگاهی كه به قضايا دارد نمی تواند موضعی نداشته باشد. روشنفكر دارای نگاهی خاص به قضاياست كه اين نگاه ناشی از تفكر اوست. از زاويه ای ديگر می توان گفت كه سياست، نگره هنرمند و روشنفكر به آرمانش است. هيچ كس حق ندارد، درباره آرمان و آرزو از انسان بازخواست كند. طبيعی است كه هر انسان آمال و آرزويی دارد و به طور كلی می توان چگونه انديشيدن، برای رسيدن به يك سلسله از آمال جامعه را، سياست فردی روشنفكر تلقی كرد.
• آيا فكر نمی كنيد كه اساسا در جغرافيای ما، شيفتگی های خاص سياسی، آزادگی هنرمند و به ويژه داستان نويس را مخدوش می كند؟
هنرمند می تواند با نوع كار فرهنگی ای كه انجام می دهد، از مضرات سياست، به دور باشد. البته كمتر هنرمند حقيقی را سراغ دارم كه بخواهد منصب و قدرتی داشته باشد. هنرمند واقعی هدفش آفرينش گری است و نمی خواهد كه به فرض، به مذهب، مقام و قدرت سياسی دست پيدا كند. حس آفرينش گری می تواند او را از خطر مبرا سازد، خطرهای سياسی زمانی حس می شوند كه نزاع و جدالی برای رسيدن به قدرت و مقام در ميان باشد. اما هنرمند واقعی هيچ گاه نخواسته و نمی خواهد مقام سياسی كسب كند. درگيری اصلی نويسنده واقعی هميشه با متن داستان هايش است. هنرمند هميشه فراتر از مسائل روزمره سياسی جامعه اش می انديشد و زندگی می كند، چون از سطوحی بالاتر به قضايا نگاه می كند. ولی هر واقعه سياسی می تواند مصالحی برای داستان هايش باشد. در مجموع نمی خواهم سياسيت را تنبيه كنم! ممكن است فردی فكر كند كه اگر به عنصری سياسی تبديل شود می تواند زندگی آسوده تری داشته باشد. واضح است كه اين شخص بايد برود و عنصری سياسی شود. اما هنرمند نقش و ظرايفش فراتر از اين حرف ها است كه مثلا در جايگاه عاملی سياسی فعاليت داشته باشد.
• سخن جا مانده تان؟
به عنوان كسی كه گرايش ادبی دارد و به نوعی شيفته ادبيات است، طبيعی است كه برای ادبيات چانه بزنم. چون ادبيات هر جامعه ای را سرزمين معنايی آن جامعه می دانم. انسان ها می توانند مهاجرت كنند و به نقطه ای ديگر از اين كره خاكی بروند. می توانند سرزمينشان را ترك كنند اما هيچ گاه نمی توانند زبانی را كه با آن می انديشند، ترك كنند. مادام كه زبانمان را با خودمان حمل می كنيم، در واقع وطنمان را با خود حمل كرده ايم. اهميت ادبيات برای من حكم حفظ سرزمين پدری ام را دارد. چرا كه شعور فرهنگی گذشتگان ما در ادبياتمان مستتر است و ما وارث انديشه آن ها هستيم. به سادگی نبايد از كنار كتاب های جلد چرمی قديمی گذشت. چون كه ما متصل به گذشته مان هستيم. با توسل به گذشته می توان شرايطی قابل زيست و مناسب ايجاد كرد و زندگی بهتری داشت. نمی بايست منكر گذشته و ارزش های گذشته فرهنگی مان شويم. بايد بر شالوده گذشته فرهنگی و ادبی مان، آثاری نو خلق كنيم و بخوانيم و بنويسيم تا شاهد جامعه ای فرهنگ محور باشيم. |