Persian Archive

• هنر از مردن نشات می گيرد
• تمام شد رفت پی كارش
• وقتی كه «منِ» روايت می كنم
• كارور, وا وی ويرانی های تلخ در آينه
• عناصر ناتمام داستانی
• تشكيل انجمن كارگردانان فيلم كوتاه
• صندلی سبز
• يك تدوينگر ايرانی در جشنواره كن
• ادامه «سيزده گربه روی شيروانی»
• مصفا و سيمای زنی در دوردست
• قوم يهود در هاليوود
• اينس روايتی از دلدادگی
• آهستگی كوندرا
• قاتل روباه است
• بيست نويسنده منتخب «گرانتا»
• شاعر افغان مجروح شد
• اندوه شهرزاد
• سيری در جهان كافكا


فرشاد شيرازی:به نظر می رسد كه در ايران امروز، داستان نويسی مان رشد يافته تر و به سامان تر از اوضاع شعر و شاعری مان است. اين به سامان بودن تقريبی را بازخورد چه سازوكاری می دانيد؟

در طول تاريخ كوتاه داستان نويسی ايران كه فكر می كنم بيش از صد سال نباشد، سنت نشست ها و مجالسی كه در آن ها داستان خوانده می شود، ايجاد شده است. داستان به شكل جدی خوانده می شود و حتی نقد كتبی می شود. اين سنت از زمان هدايت شروع شده و ادامه داشته و جريان جنگ ادبی اصفهان آن را تشديد می كرد. به اعتقاد من اين سنت های داستان خوانی و نقد داستان، هم اكنون در كل جامعه ما شايع شده است. طبيعی است كه نتيجه چنين كاركردهايی مثبت ارزيابی خواهد شد. از همين نشست ها بود كه نويسندگان امروز ما نوع كاركرد و نوع داستان پردازی شان شكل گرفت. هوشنگ گلشيری هم در ايجاد اين جريان سهم به سزايی داشته و دارد. خوب، تنوع و گونه گونه ای ادبيات داستانی ايران، كه ما امروز شاهد آن هستيم نتيجه مشقت ها و فعاليت هايی است كه در طول همه اين سال ها كشيده شده و انجام گرفته است. به گمانم درباره شعر هم می توان گفت كه فضاهايی شبيه به فضاهای ادبيات داستانی مان وجود داشته است، ولی ظاهر آسان گير شعر باعث می شود افرادی كه به طور جدی و عميق با شعر درگير نمی شوند، شعر حقيقی را درك نكنند. در برخی فعل و انفعال های اجتماعی اين افراد نام «شاعر» برخود می گذارند و در آشفته بازار بر خود می بالند كه شعر می سرايند و برای مدتی هم شهرتی كاذب به دست می آورند. اين گوشه ای از واقعيت است، اما بر اين باورم كه اگر بخواهيم دفترهای غنی شعری ايران را شماره كنيم، كم نيستند. اما مشكل از جايی آغاز می شود كه ما با حجم انبوهی از «كتاب های شعر» برخورد می كنيم كه در واقع امر، اصلا شعر نيستند.

طبيعی است كه آثار خوب لابه لای اين حجم انبوه گم می ماند و در نتيجه استقبال عمومی نسبت به شعر كم رنگ و كم رنگ تر می شود. اما وجود چنين جريان هايی دليل قانع كننده ای نيست كه شاعران خوب ما را مايوس كند. شاعران جوانی را می شناسم كه به طور جدی مطالعه می كنند و با نگاهی شگرف شعر را درك می كنند و عميقا با آن درگير می شوند. معتقدم كه همين شاعران جوان امروز، شاعران بزرگ فردای ايران زمين اند. البته لازم می دانم بگويم كه حضور شاعران تثبيت شده ما با پشتوانه غنی سروده هاشان در جامعه كاملا مشخص است. در مقياسی وسيع تر، به اين حقيقت ايمان دارم كه در عرصه شعر با بحران روبه رو نيستيم. اين سير بطئی است و طبعا هرگز نمی بايد به مقوله های هنری چنان نگريست كه فرضا به صنعت و علم می نگرند. جريان های شعری كاركرد و ادامه خودشان را دارند. مطمئنا در موقعيت و فضای مناسب و طبيعی چهره های درخشان شعر ظهور خواهند كرد و آثارغنی و ارزشمند به عينه ديده خواهد شد.

نظرتان درباره اين چهره های شاخص شعر معاصر چيست؟

يك: محمد علی سپانلو.

معتقدم كه سپانلو از شاعران بزرگ ما است كه به دراماتيزه كردن شعر پرداخته است. آثار سپانلو بخشی از شعر معاصر است. در شعر امروز كمتر شاعری را می بينيم كه به دراماتيزه كردن شعر بينديشد، اما سپانلو اين كار را كرده است و آثاری كه از او ديده ام مبين آن است.

دو: شمس لنگرودی

تغزل های شمس لنگرودی بی نظير است. ميان شعرهای معاصرين تغزل های شمس بيشترين حد تاثير را بر من داشته است. لنگرودی شعر كلاسيك را بسيار خوب می شناسد و با آثاری كه داشته و شعرهايی كه سروده و كتاب هايی كه نوشته است، تاثير به سزايی بر فرهنگ ايران گذاشته است.

سه: يدالله رويايی.

رويايی از شاعران تاثيرگذار سه دهه اخير بوده است. بعد از طرح شعر حجم، ما هم اكنون شاهد تاثيری كه اين شاعر در «هفتاد سنگ قبر» بر شاعران جوان گذاشته است، هستيم. خوب، اين تاثيرگذاری ها هم طبيعی است. چون بخشی از شعر ما متاثر از نگاه يدالله رويايی به شعر است.

چهار: محمد رضا شفيعی كدكنی.

ايشان هم از استادان فرهيخته شعر كلاسيك هستند.

پنج: رضا چايچی.

ميان آثار چايچی، دفتر «روزی به خواب می رويم» را بيشتر دوست دارم و نسبت به مجموعه «بی چتر، بی چراغ» او، حس نوستالژيك دارم. بعضی شعرهای چايچی كه در مجله «مفيد» به چاپ رسيده تاثير دلنشينی بر من داشته و دارد. اين تاثيرها شايد نتيجه قرابت ذهنی ای است كه با اين شاعر دارم. بر ابتدای رمان «اسفار كاتبان» هم نوشته ام كه او شاعر محبوب من است.

نهادهای دولتی برای حل شبه بحران های نقد شعر و ادبيات داستانی چه كارهايی می توانند انجام دهند؟

نهادهای دولتی بهترين و بزرگ ترين كمكی كه می توانند انجام دهند اين است كه هنر، ادبيات و نقد ادبی را به خود مردم و جامعه واگذار كنند. هيچ نهادی نمی تواند و نمی بايد به هنرمند بگويد كه چگونه بينديشد و خلق كند. در اينجا است كه بحث آزادی و آفرينش به ميان می آيد. دخالت دولت در زمينه های هنری، در جوامعی مثل شوروی سابق تجربه شده است و نتيجه اش كاملا آشكار، مشاهده شده است. به عنوان مثال، روسيه زمانی بزرگانی مانند داستايفسكی، تولستوی، چخوف، پوشكين و... داشته ولی در مدت حاكميت درازمدت حزب كمونيست هيچ چهره مشخصی در آن ابعاد و همتا با آن بزرگان به وجود نيامده و نبوده است. نتيجه دخالت نهادهای دولتی چنين است. پس هنر مقوله ای است كه از مردن نشات می گيرد و هيچ نهاد دولتی نمی تواند جريان ساز باشد. حتی اگر اين امكان را داشته باشد كه جريانی مصنوع بسازد، جريانی رو به فنا خواهد بود.

نهادهای دولتی عده ای را حمايت كرده اند. به آن ها امكانات بخشيده اند. كتاب هاشان را چاپ كرده اند، ولی به واقع می بينيم كه اين حضرات هيچ كار چشمگيری انجام نداده اند. دليل اين ناتوانی هم واضح است؛ چون ادبيات واقعی جامعه را نويسنده های اصيل و هنرمند واقعی ايجاد كرده اند و می كنند، نويسندگانی كه تابع انديشه خودشان بوده اند و هيچ گاه از سرمشق هايی كه به آن ها داده شده تبعيت نكرده اند و به سياقی كه انديشيده اند آثارشان را خلق كرده اند. اين روزها بحثی به نام خصوصی سازی در مقوله اقتصاد مطرح شده است. به نظر می رسد حتی می شود اين بحث را به ادبيات هم تعميم بخشيد. همان بهتر كه ادبيات و هنر به مردم واگذار شود، چون هر گونه فرمايش و دخالت و سفارش، بازخوردی جز تخريب و سكون نخواهد داشت.

عاملی مانند سانسور انقطاع ايجاد می كند كه البته تاكنون هم ايجاد كرده است. بسيار پيش آمده كه در جايی با دانشجوی رشته ادبيات روبه رو می شويم و می بينيم - گو اين كه رشته اش ادبيات است! ـ اما گويا اصلا ادبيات نخوانده و نمی داند. اين گوشه ای از ماحصلی است كه سانسور برای ما به ارمغان می آورد. هنگامی كه آثار هدايت سانسور می شود يقينا خوانده نمی شود، همچنين آثار غلامحسين ساعدی. سال ها است كه حجمی از آثار گلشيری امكان تجديد چاپ پيدا نكرده است... در نتيجه، دانشجو و مخاطب ادبيات با آثاری كه حداقل در اين صد ساله برای ادبيات مان خلق شده، آشنايی نمی يابد. از ادبيات گزينشی می گريزد و حتی اگر استعدادی نبوغ آسا هم داشته باشد می بايست از صفر شروع كند در حقيقت تخريب از جايی آغاز می شود كه نهادهای دولتی در شرايطی سعی می كنند عنان هنر و ادبيات را به دست بگيرند. البته با پيشروی جهان در معبر توسعه ای نسبی، بالطبع ايران هم كمی با توسعه و بسط ادبيات داستانی روبه رو بوده است، در سال های اخير، تعدادی رمان نوشته شده است كه می توان آن ها را به عنوان پشتوانه های ادبيات داستانی مان برشمرد.

اگر بخواهيم از ديدگاه پست مدرنيسم هم به مجموع قضايا نگاه كنيم، آيا می توان گفت كه پسامدرنيته معتقد است كه بايد امور پيچيده انسانی و حيات تودرتوی بشری را ـ آزاد ـ رها كرد تا راه حقيقی خويش را بيابد؟

بله. مسلما اين عين آزادی است كه من نويسنده، آن چيزی را كه می انديشم و می نويسم، در معرض خوانش قرار دهم. چنانچه به نويسنده ای گفته شود كه فلان چيز را ننويس و فلان كار را نكن به انديشه او توهين شده است و تاثيرات تخريبی چنين طرز تلقی به كل جامعه صدمه می زند. فرهنگ مسئله ای نيست كه بتوان مثلا آن را با سدبندی و كانال كشی و. . . به سمتی خاص هدايت كرد. فرهنگ ها عظيم تر از آن اند كه يك شخص يا اشخاص معدودی بخواهند آن ها را هدايت كنند. فرهنگ ناشی از انديشه ورزی بی وقفه بشر است. انديشه های بشر هم اقيانوس هايی هستند كه به يكديگر راه دارند. بنابراين، انديشه قابل مهار نيست. انديشه و تفكر وجود دارد و بهترين شيوه برخورد با آن اين است كه به بروز و رشدش مجال دهند و شرايطی در جامعه ايجاد شود كه تفكر و انديشه ها به ايجاد و خلق منتج شوند. صحبت های من بيشتر پيرامون هنر و ادبيات است و قويا بر اين باورم چنانچه هر مانع و رادعی برابر ادبيات بايستد موجب تخريب خواهد شد.

ادبيات داستانی صد ساله ايران را چگونه ارزيابی می كنيد و چه باوری نسبت به حضور جدی خواننده در جامعه داريد؟

تنوع ادبی ای كه ما هم اكنون شاهد آن هستيم، حاصل تلاش نويسنده هايی است كه از ابتدای داستان نويسی مان تاكنون با ادبيات داستانی زندگی كرده اند. هدايت، جمال زاده، علوی و چوبك جريان موثر را بنيان نهادند و سپس كسانی مثل ساعدی، گلستان و گلشيری بر اين روند تاثير گذاشتند. تا نسل امروز كه نويسندگان صاحب نامی، با آثارشان بر ادبيات داستانی مان تاثير گذار بوده اند. . . اين روند ادامه يافته و رسيده ايم به جايی كه اكنون من كتاب «من ببر نيستم، پيچيده به بالای خود تاكم» آخرين اثر محمد رضا صفدری را می خوانم. و اما، يكی از مشكلات اساسی ما اهميت وجود خواننده است. در جامعه اهميت حضور خواننده كمتر از اهميت حضور نويسنده نيست. چرا كه به اعتقاد من نويسنده و خواننده دو سوی معادله هستند. اگر خواننده فرهيخته وجود نداشته باشد، طبيعتا آثار خوب هم در نطفه خفه خواهند شد. يكی از عوارضی كه امروز در جامعه می بينيم عدم حضور طيفی وسيع از خوانندگان حرفه ای است. اگر خواننده خوب در ميدان نباشد، در جامعه تلاش مولد ادبيات هم به نحوی خنثی خواهد شد. يكی از عوارض نبود طيف وسيع خواننده می تواند اين باشد كه اثر زيبايی مانند كتاب محمدرضا صفدری، مثلا با تيراژ 2000 نسخه به چاپ می رسد. صفدری يازده سال تلاش می كند و يكی از زيباترين كتاب های سال های اخير را می نويسد. ولی تنها، به دليل كم حوصله بودن خوانندگان و يا فقدان برخورد مناسب با اثر، كتاب در نطفه خفه می شود. گو اين كه اثر خوب هيچ گاه از بين رفتنی و فراموش شدنی نيست، چون يك كتاب خوب در طول زمان طيف خوانندگان خودش را تربيت می كند و مطمئنا كاركرد خودش را دارد.

اگر روزی، به فرض محال و بنا به هر دليل، ديگر نگذارند داستان بنويسيد، چه می كنيد؟

دنيای شخصی هر كس كامل و شش دانگ متعلق به خودش است و هيچ عاملی نمی تواند بر ذهن شخص، رسوخ كند. هر انسان دارای سرزمين ذهنی ای است كه سلطان آن سرزمين ذهنی، خودش است ولاغير و تصرف آن سرزمين ـ به هر طريقی ـ ناممكن است. طبيعتا اگر روزی نگذارند بنويسم، باز هم خواهم نوشت!

بگذاريد از بعدی ديگر بنگريم؛ بعد از هنر داستان نويسی، چه گرايشی داريد؟

دوست دارم، خواننده حرفه ای ادبيات باشم.

يكی از شخصيت های رمان «لائورادياس» كارلوس فوئنتس بر اين باور است كه سياست فرع بر وحدت شخصی است. با در نظر گرفتن پيش زمينه قبلی كه فوئنتس را نويسنده ای محاسبه گر به شمار می آورند كه دارای مناصب رسمی سياسی دولتی بوده است، شما نسبتی را كه سياست می تواند با ادبيات و هنر داشته باشد، چگونه برآورد می كنيد؟

بزرگی می گويد: ما نفس كه می كشيم بوی سياست می دهد. سياست از زندگی يك هنرمند لاينفك است، حتی در مورد غيرسياسی ترين هنرمندان می توان گفت كه سياست بخشی از زندگی و تفكرشان خواهد بود. اما برخورد سياسی هنرمندی كه به هر شكل فارغ از سياست است، با برخورد سياستمداری كه به همه چيز از بعد سياسی آن می نگرد، متفاوت است. وظيفه روشنفكر آن نيست كه به طور سياسی فعال باشد، اما با نگاهی كه به قضايا دارد نمی تواند موضعی نداشته باشد. روشنفكر دارای نگاهی خاص به قضاياست كه اين نگاه ناشی از تفكر اوست. از زاويه ای ديگر می توان گفت كه سياست، نگره هنرمند و روشنفكر به آرمانش است. هيچ كس حق ندارد، درباره آرمان و آرزو از انسان بازخواست كند. طبيعی است كه هر انسان آمال و آرزويی دارد و به طور كلی می توان چگونه انديشيدن، برای رسيدن به يك سلسله از آمال جامعه را، سياست فردی روشنفكر تلقی كرد.

آيا فكر نمی كنيد كه اساسا در جغرافيای ما، شيفتگی های خاص سياسی، آزادگی هنرمند و به ويژه داستان نويس را مخدوش می كند؟

هنرمند می تواند با نوع كار فرهنگی ای كه انجام می دهد، از مضرات سياست، به دور باشد. البته كمتر هنرمند حقيقی را سراغ دارم كه بخواهد منصب و قدرتی داشته باشد. هنرمند واقعی هدفش آفرينش گری است و نمی خواهد كه به فرض، به مذهب، مقام و قدرت سياسی دست پيدا كند. حس آفرينش گری می تواند او را از خطر مبرا سازد، خطرهای سياسی زمانی حس می شوند كه نزاع و جدالی برای رسيدن به قدرت و مقام در ميان باشد. اما هنرمند واقعی هيچ گاه نخواسته و نمی خواهد مقام سياسی كسب كند. درگيری اصلی نويسنده واقعی هميشه با متن داستان هايش است. هنرمند هميشه فراتر از مسائل روزمره سياسی جامعه اش می انديشد و زندگی می كند، چون از سطوحی بالاتر به قضايا نگاه می كند. ولی هر واقعه سياسی می تواند مصالحی برای داستان هايش باشد. در مجموع نمی خواهم سياسيت را تنبيه كنم! ممكن است فردی فكر كند كه اگر به عنصری سياسی تبديل شود می تواند زندگی آسوده تری داشته باشد. واضح است كه اين شخص بايد برود و عنصری سياسی شود. اما هنرمند نقش و ظرايفش فراتر از اين حرف ها است كه مثلا در جايگاه عاملی سياسی فعاليت داشته باشد.

سخن جا مانده تان؟

به عنوان كسی كه گرايش ادبی دارد و به نوعی شيفته ادبيات است، طبيعی است كه برای ادبيات چانه بزنم. چون ادبيات هر جامعه ای را سرزمين معنايی آن جامعه می دانم. انسان ها می توانند مهاجرت كنند و به نقطه ای ديگر از اين كره خاكی بروند. می توانند سرزمينشان را ترك كنند اما هيچ گاه نمی توانند زبانی را كه با آن می انديشند، ترك كنند. مادام كه زبانمان را با خودمان حمل می كنيم، در واقع وطنمان را با خود حمل كرده ايم. اهميت ادبيات برای من حكم حفظ سرزمين پدری ام را دارد. چرا كه شعور فرهنگی گذشتگان ما در ادبياتمان مستتر است و ما وارث انديشه آن ها هستيم. به سادگی نبايد از كنار كتاب های جلد چرمی قديمی گذشت. چون كه ما متصل به گذشته مان هستيم. با توسل به گذشته می توان شرايطی قابل زيست و مناسب ايجاد كرد و زندگی بهتری داشت. نمی بايست منكر گذشته و ارزش های گذشته فرهنگی مان شويم. بايد بر شالوده گذشته فرهنگی و ادبی مان، آثاری نو خلق كنيم و بخوانيم و بنويسيم تا شاهد جامعه ای فرهنگ محور باشيم.


حامد صرافی زاده

برای كسانی كه مجموعه را نديده اند

فكر می كنيد چگونه می توان با كارگردان مجموعه ای كه طبق آمار مجله سروش كمترين بيننده را داراست و گروهی از منتقدان نيز از آن به عنوان يك شكست ياد می كنند، درباره ويژگی های آن مجموعه به گفت وگو نشست؟ قبول داريد كه كار سختی است. چون كه شما سريال را به دلايلی دوست داريد و بقيه شما را يكجور خاصی نگاه می كنند و اصلا نمی دانيد كسی حاضر است حرف های كارگردان مجموعه ای ديده نشده را بخواند يا نه؟ می توان دلايل زيادی را برای عدم استقبال مردم از اين مجموعه بيان كرد: قصه های فرعی متعدد، طولانی بودن يا حتی كشدار بودن بعضی از قسمت های فضای روستايی و قديمی، حضور بيش از اندازه مردان، شخصيت های زياد و متعدد، وجود ماهواره و اينترنت و ويدئو! يا تغيير ذائقه تماشاگران. نمی دانم اما شايد همه ـ منتقدان و تماشاگران ـ انتظار «روزی روزگاری» ديگری را از احمدجو داشتند و او اين انتظار را برآورده نكرده است و از طرف ديگر باز نمی دانم قضاوت های صورت گرفته درباره «تفنگ سرپر» با ديدن چند قسمت از آن حاصل شده است. اصلا هيچ منتقدی پيدا شده كه اين سريال را از اول تا به آخر ببيند؟

برای كسانی كه مجموعه را ديده اند

فكر می كنيد امرالله احمدجو از بين دو ژانر كمدی كلاسيك و وسترن ترجيح می دهد فيلمی از كدام ژانر را تماشا كند؟ اگر پاسخ تان وسترن است اشتباه كرده ايد. احمدجو كمدی كلاسيك را خيلی دوست دارد و شايد به همين دليل است كه در دو مجموعه ای كه از او ديده ايم و قصه هايی كه از او در هفته نامه «مهر» می خوانديم، عنصر طنز به شدت خودنمايی می كند. احمدجو آدم شيرين و خوش صحبتی است. گفت وگوی ما در ساعت 9 شب در دفتر حميدرضا چاركچيان شروع شد و ساعت 1 صبح به پايان رسيد (فكر می كنم مفصل ترين و طولانی ترين سريال پخش شده از صداوسيما گفت وگوی مفصلی را نيز طلب می كند). تازه بعد از آن بود كه صحبت های ما گل انداخت. تا 5 صبح در مورد همه چيز از سينما گرفته تا سياست - و البته با زبان طنز - با همديگر گفت وگو كرديم. احمدجو يك بار در لابه لای حرف هايش گفت كه سر اين مجموعه به قدری از جهات مختلف اذيت شد و آن قدر خسته شده كه می خواهد تا مدتی از اين حرفه دور باشد و به شغلی كاملا متضاد با آن رو بياورد. روز بعد به من گفت: «تمام اين حرف ها را از سر خستگی زدم. زياد باور نكن».

ببينيد آقای احمدجو! نمی خواهم با اين حرفم گزك دست كسی بدهم و دوست ندارم آن را بعدا چماق كنند. يكی از دوستانم به من می گفت فقط تو و كارگردان و احيانا تدوينگر سريال اين مجموعه را تا به آخر و قسمت قسمت ديده ايد. خودم كم كم داشتم شك می كردم. وقتی با اشتياق و انرژی فراوان درباره نقاط مثبت اين مجموعه صحبت می كردم همه جوری مرا نگاه می كردند كه انگار با يكی از شخصيت های خل و ديوانه هميشگی آثارتان روبه رو شده اند، اصلا قرار بود اين سريال اين قدر طولانی شود؟

نه، فيلمنامه برای بيست قسمت شصت دقيقه ای تنظيم شده بود ولی موقع اجرا معلوم شد اگر بخواهيم آنچه را كه روی كاغذ داريم تمام و كمال فيلمبرداری كنيم، بيش از يك و نيم برابر زمان پيش بينی شده خواهد شد. دو راه حل برای اين مشكل موجود بود، يا تغيير دادن برنامه ريزی و به تبع آن افزايش مدت فيلمبرداری و يكی هم حذف و خلاصه كردن تعداد قابل توجهی از فصل های قصه كه اين كار يعنی متوقف كردن فيلمبرداری و به هم ريختن فيلمنامه و بازنويسی كامل آن كه بديهی است در كوتاه مدت ممكن نبود. پس از جلسات متعدد و شور و مشورت با تهيه كننده و مسئولان محترم، عاقبت قرار شد در حد مقدوراتشان كمك كنند و ما هم تا آنجا كه در توانمان است سرعت كار را بالا ببريم و كل فيلمنامه اجرا شود كه خدا را شكر و به هر ترتيب اين برنامه به سرانجام رسيد. طرح جديد من برای تدوين، تقسيم بندی قصه به بيست و شش قسمت هفتاد و پنج دقيقه ای بود كه متأسفانه اين طرح اجرا نشد و به دلايلی مجبور شديم تعداد قسمت ها را بيشتر و زمان آنها را كوتاه تر كنيم.

می شود اين دلايل را ذكر كنيد؟

حدود سی درصد از كار تدوين شده بود كه پخش آن را شروع كردند. من در سريال روزی روزگاری هم پخش و تدوين همزمان را تجربه كرده بودم و می دانستم با چه مشكلات غيرقابل حلی روبه رو خواهيم شد. برای در اختيار داشتن زمان بيشتر جهت تدوين و آماده سازی هفتاد درصد باقی مانده، اجبارا تصميم گرفتيم بخش تدوين شده را به تعداد بيشتر و قطعات كوچك تر تقسيم كنيم و بعد از آن هم به محض اينكه مدت فصل های تدوين شده دور و بر چهل دقيقه می رسيد، تيتراژ سروته را به آن متصل می كرديم و می دويديم سر وقت بقيه راش ها. در واقع محاسبات كمی جايگزين تناسبات كيفی شد و عقب نماندن از پخش همه چيز را تحت الشعاع خودش قرار داد. با اجازه شما می خواهم در اين مورد مفصل تر توضيح بدهم. اول اينكه پخش و تدوين همزمان ممكن است برای بعضی از مجموعه های ويدئويی انتخاب چندان مناسبی نباشد اما وقتی با فيلم سروكار داريد مراحل امور لابراتواری و تبديل كپی نهايی به نوار ويدئويی (تله سينما) هم به ساير موارد آماده سازی كارتان اضافه می شوند كه هر دوی آنها پر از مشكلات پيش بينی نشده و غيرمنتظره اند. به علاوه در موارد مشابه هم مثلا تدوين و صداگذاری و ميكس، در شكل ويدئويی كارها با سرعت بيشتری قابل انجامند. دوم: انتخاب چنين روشی شايد برای مجموعه يا سريالی سيزده قسمتی كه حدودا سه ماه طول می كشد تمام شود برود پی كارش، چندان مشكل آفرين نباشد اما در سريالی كه نزديك به ده ماه قرار است روی آنتن باشد نبايد متوقع بود اين روش نتيجه مطلوب بدهد. بيش از پنجاه نفر به طور ثابت و به همين تعداد عوامل موقت و پاره وقت بايد تقريبا شبانه روز كار كنند تا وقفه ای در پخش پيش نيايد. در اين مدت طولانی يك كدام از اين ها حق ندارد مسافرت برود، كسی حق ندارد سر بزنگاه گرفتاری شخصی پيدا كند، كسی حق ندارد خدا نكرده بيمار شود.

شما گفتيد كه در سريال روزی روزگاری هم اين مشكلات را تجربه كرديد اما به مراتب سريال موفق تری بود؟

مطمئنم كه اين سريال در ساختار، صحنه پردازی، شخصيت سازی، كثرت و تعدد ماجراها و شكل گفت وگوها و بهره گيری از عامل طنز و شوخی و... نسبت به سريال روزی روزگاری ابدا كم و كسری ندارد. شاخص ترين تفاوت اين دو به عقيده من نوع قسمت بندی آنها است. تا مدت ها ما متوجه اين موضوع نبوديم و مشكل را در طولانی بودن فصل ها و صحنه ها و بلند بودن نماها می گشتيم پيدا كنيم و به منظور رفع اين نقيصه با آقای كريم مسيحی در بعضی از قسمت ها تا حد ايجاز مخل پيش رفتيم بس كه آنها را خلاصه و كوتاه كرديم و باز هم با اولين بيننده ای كه روبه رو شديم درآمد كه ريتم سريالتان كند است تا اينكه پی برديم اين كندی نه در اندازه نماها و اين نقل ها كه در پيشرفت ماجرای اصلی قصه پيش آمده است. آن تقسيم بندی نابجا باعث شد اطلاعات قصه پراكنده و از هم دور شوند و اين يكی از چند عاملی شود كه آن دو گروه بيننده يعنی اكثر تماشاگران عامی و اغلب مشتريان به اصطلاح كارشناس و متخصص روی خوشی به سريال نشان ندهند. اما به همين جا ختم نمی شود. فرض كنيد در يكی از قسمت ها ـ و اغلب قسمت های فيلمنامه همين طورند ـ تا نيمه اش مقدمه ماجراهای نصفه بعدی است و در بخش مقدمه قصه خيلی نرم و بی ماجرا يا كم حادثه است ولی همين ها تماشاگر را آماده می كنند تا نيمه پر ماجرای بعدی را با علاقه بيشتری ببيند و مشتاق پی گرفتن قسمت های آتی شود. حال اگر به جای نمايش دادن در يك جلسه، همين قسمت را از وسط شقه كرده باشيم اول كه بيننده محترم در اين هفته يك قسمت نرم و ملايم و بی ماجرا را تماشا می كند كه ابدا با گروه خونش جور درنمی آيد و دوم هفته بعد هم كه قسمتی پرحادثه برايش پخش می شود، بخش زيادی از ماجراها بايد كار مقدمه را برای ماجراهای بعدی انجام دهند و در نتيجه گرمی و حرارت لازم را نخواهند داشت و گله مندی مخاطب پابرجا خواهد ماند. مطلب ديگر طولانی شدن غيبت تعداد زيادی از شخصيت های كليدی قصه است. من قبلا هم در جای ديگر همين ها را توضيح داده ام و برای كامل شدن عرايضم مجددا همه را مو به مو تكرار می كنم.

مطلع هستيد كه علاوه بر تعداد ماجراها و قصه های فرعی، اين سريال به لحاظ كثرت و تعدد شخصيت ها هم در نوع خود منحصربه فرد است، حال سه قسمت متوالی در فيلمنامه را در نظر بگيريد كه فرضا شخصيت مهمی مثل آقاسيد در نصفه اول قسمت اول حضور دارد، در قسمت دوم به كلی غايب است و مجددا در نيمه دوم قسمت سوم حضور پيدا می كند. اگر اين سه قسمت را به همين صورت پخش كنيم بيننده ای كه به اين شخصيت علاقه خاص دارد، فقط يك هفته از ديدن او محروم است و هر اندازه هم كم گذشت و كم حوصله و سختگير باشد، لابد تحمل خواهد كرد و بر ما خواهد بخشيد اما هرگاه هريك از اين سه قسمت را از وسط نصف كنيم و آنهارا در شش هفته نمايش بدهيم در اين صورت آقا سيدمان چهار هفته پی درپی يعنی يك ماه تمام غايب خواهد شد و دوباره كه بعد از چهار هفته پيدايش می شود ممكن است برای خيلی ها آدم غريبه ای به نظر برسد و مشتری های اصلی اش هم لابد چند وقتی است كه اصلا با اين سريال قهر تا قيامت كرده اند من هم مثل همه تماشاگران كامل شده هر قسمت اين سريال رابرای اولين بار در منزل تماشا كرده ام. اين وضعيت را مقايسه كنيد با يك فيلم نود دقيقه ای ساده ای كه ديگران می سازند با حضور حداكثر ده دوازده نفر بازيگر و در چند مكان بسته و يكی دو تا كوچه و خيابان، نيمه تمام و تمام شده اش را چند بار روی ميز و در نمايش های خصوصی و جشنواره و جاهای ديگر به اتفاق مشاوران و تماشاگران مختلف تماشا می كنند و مرحله به مرحله براساس نظرها و عكس العمل های اطرافيان اشكالات و نواقصش را برطرف می كنند؟ مخلص كلام اينكه من هم مثل شما هنوز نمی دانم سريالم دقيقا با چند صحنه ای تمام می شود و آخرين پلانش كدام است. هر قدر هم اين حرف ها بوی شكوه و شكايت و توجيه و اين نقل ها بدهند، تقاضا می كنم اين وجهش را دور بيندازيد و به قول منتقدان از منظر آسيب شناسی روش توليد به آن نگاه كنيد. شايد در اين صورت به دردی خوردند و گره مشكلی را باز كنند وگرنه كه از اين گوش بشنويد و از آن گوش بيرونشان كنيد بروند پی كارشان.

در نقدهايی كه می خوانيم و صحبت هايی كه در حول و حوش سريال می شود اكثرا از سريال به عنوان يك شكست ياد می كنند. آيا به نظر شما تفنگ سرپر يك شكست است؟

نه په چه می گم؟! منظورم از نپخته گويی و اباطيل يكيش همين فرمايش حضرات است. موفقيت و شكست هر اقدامی را حصول يا عدم حصول نتايجی معلوم می كند كه مد نظر اقدام كنندگان بوده است ولاغير. برای مثال فرضا اگر شما به هر طريق ممكن تلاش كنيد همين تعريف ساده را حالی گويندگان آن مطلب كنيد، پيشاپيش می شود اعلام كرد در اين اقدام صددرصد شكست خورده ايد. چرا كه شما به امر محال كمر بسته ايد و امر محال اگر شدنی بود يك اسم ديگر رويش می گذاشتند. می گوييد نه، خواهيد ديد صاحبان اين نظر بعد از اين عرايض بنده اگر جری تر نشدند و روی اين فرمايش عالمانه شان بيشتر پافشاری نكردند! غير از اينكه پربيننده نشدن سريال تفنگ سرپر را نشانه و دليل اين حرفشان بدانيم عجالتا چون مطلب ديگری برای صحت نظرشان ذكر نفرموده اند نقل مهم تری به نظرم نمی رسد و اگر همه حرفشان همين است كه موكدا عرض می كنم من هرگز هرگز هرگز قلم دست نگرفته ام فيلمنامه ای بنويسم و آستين بالا نزده ام فيلمی بسازم كه در درجه اول و قبل از هر چيز پربيننده باشد.

از نظر حقير صحت عمل چه در نوشته و چه در اجرا تنها ملاك و معيار ارزيابی است و استقبال يا عدم استقبال مخاطبان هم برای يك كدام از آثار ذوقی جهان از آغاز تا به امروز حتما و قطعا دليل قابل قبولی نبوده و نيست كه به واسطه آن موفقيت يا شكست آن اثر را معلوم كنيم. بلاتشبيه بلاتشبيه شاهنامه حكيم طوس و ديوان بيدل دهلوی هر دو از شاهكارهای مسلم زبان و ادبيات ما هستند. اولی طی ده قرن يكی از پرمخاطب ترين آثار ادبی بوده و دومی در كشور ما تا به امروز هم تقريبا ناشناخته باقی مانده است ولی گمان نكنيم كسی معتقد باشداشعار بيدل شكست خورده. هرفيلمی مخاطبان خاص خودش را دارد و بنده هم به حضور شريفشان عارضم كه اتفاقا از قضا، تفنگ سرپر هم بينندگان خودش را دارد و برخلاف تصور آنها تعدادشان هم آن حدها كه آن عاليجنابان تصور می كنند كم نيست. از همه اقشار و طبقات و گروه های سنی. و از قضا خيلی هم با علاقه و جديت همه قسمت هايش را دنبال می كنند و بسياری شان حتی تكرار جمعه عصرهايش را هم از نظر نمی اندازند. اين افراد معترض به سريال اگر مردش هستند و فهم و سوادشان به اين نقل ها قد می دهد بردارند مثل اشخاص راستگو و درستكار يك به يك دلايلشان را توضيح دهند تا معلوممان شود اين سريال چگونه و در كدام جبهه حق عليه ناحق شكست خورده و بار ديگر متذكر می شوم رويكرد يا قهر مخاطب ابدا نشانه خوب و بد بودن هيچ اثری نيست هرچند كه اگر كاری فی نفسه خوب بود و پرطرفدار هم شد خوب است و خيلی هم خوب است اما اگر خوب بود و كم طرفدار هم شد، عيب ندارد. اميدوارم مثل منتقدان هفته های اول سريال روزی روزگاری كه داد و هوارشان گوش فلك را كر كرده بود، يكهو غيبشان نزند معلوم نشود چرا ديگر صدايشان درنيامد و از خودم هم بلد نشده باشند كه آخر قصه اين هفته شان را هفته بعد يك طور ديگر تعريف كنند.

اين كار تمهيد جالبی بود. مثلا در يكی از قسمت ها يادم هست كه خان به روستا آمد پيرزنی از سمت راست آمد و گفت روس ها آبادی را گرفته اند. خان گفت: الان می روم پدرشان را درمی آورم ولی در قسمت بعد ديديم كه پيرزن از سمت چپ آمد و گفت آبادی را گرفته اند و خان گفت: حالا می رويم صحبت می كنيم. من اول فكر كردم كه شما داريد دروغی می گوييد كه تماشاگر مرا برای تعقيب بعدی نگه داريد بعد به نظرم رسيد كه نه اين می تواند در روياهای بعضی از آدم ها بگذرد، يعنی تصوری كه آن شخصيت داشته اگر خان بيايد چنين برخوردی می كند ولی واقعيت چيز ديگری است كه در قسمت بعد می بينيم. حالا شما حس می كنيد كه تماشاگر با اين جلو نيامده؟

بعضی ها چرا، خوب متوجهش شده اند و خيلی هم آن را پسنديده اند، اما يك عده هم هنوز كاملا پی نبرده اند چرا اين طور است. مخصوصا آنها كه از نيمه راه بيننده اين سريال شدند. بعضی از منتقدان كار هم فكر می كنند به حدی همه چيز در اين سريال سرسری برگزار شده كه فراموش كرده اند اين هفته آخر قصه شان رابه كجا رساندند و قرار بود چه اتفاقاتی بيفتد و هفته بعد دبه درآوردند و حرفشان را عوض كردند. همچنان كه عرض كردم آن تقسيم بندی جديد باعث شد اين مورد هر هفته تكرار نشود و بين آنها گاه تا دو سه قسمت فاصله بيفتد و آنطور كه بايد و شايد خوب خودش را نشان ندهد.

حال آن چيزی كه من گفتم، در رويا بود يا می خواستيد دروغ بگوييد؟

يكی از درون مايه های اصلی قصه ها تقدير و سرنوشت است. انتخاب اين فرم در درجه اول برای تأكيد روی همين نكته است و بعد هم امتحان كردم روشی تازه و غيرتكراری برای پايان بندی در سريال های تلويزيونی، آن معانی و مقاصدی را هم كه شما به آن اشاره كرديد می شود در بعضی شان پيدا كرد و ضمنا اشاره ديگری است به اين موضوع كه راوی قصه ما موش است.

با توجه به اين سريال، روزی روزگاری و فيلمی كه ساخته ايد ـ شاخه های بيد ـ فكر می كنم علاقه زيادی به توليدات عظيم داريد.

تقريبا اتفاقی اين طور شده است، موقع نوشتن فيلمنامه بدون اينكه قصدی در كار باشد شخصيت است كه پس شخصيت وارد قصه ام می شود و جمعيت است كه از هر طرف سرازير می شود. بعضی وقت ها فكر اجرا و تدارك و تهيه و توليد وادارم می كند يك جوری جلويشان را بگيرم ولی حريف نيستم و زورم می شوند. هيچ چيزی به اندازه پيدا شدن شخصيت های جديد سرگرمم نمی كند، بعضی شان را سعی می كنم تا پا سفت نكرده اند كنارشان بگذارم ولی آن قدرها هم موفق نيستم، حداكثر اينكه به حاشيه برانمشان و خلاص و كوتاه. اما اين مورد بيشتر به فيلمنامه هايم مربوط است و نه فيلمسازی. اگر فيلمنامه خوبی پيدا كنم كه خلوت هم باشد حتما با علاقه زياد مشغولش خواهم شد اما در بين نوشته های خودم خيلی كم از اين فيلمنامه ها پيدا می شود، حداكثر دو سه تا. مسئله ديگری كه برايم جالب است لوكيشن و فضا است. در مرحله اجرا هم كار با جمعيت را خيلی دوست دارم. شايد يك علاقه شخصی باشد ولی كار بسيار طاقت فرسايی است. با اين همه چون مورد علاقه ام است می گويم به زحمتش می ارزد. علاوه بر اين، صحنه های شلوغ را در كارهای ديگران هم دوست دارم به شرطی كه خوب از كار درآمده باشند.

علاقه به فضاهای قديمی و تاريخی چطور؟

به طور خاص نه آن حدها. من هم مثل ديگران و قد بقيه گذشته را دوست دارم اما از خوش اقبالی يا هرچه، بين فيلمنامه های مختلفی كه نوشته بودم، سه گانه ای قسمتشان شد جلوی دوربين بروند كه فضاهای مشابه و قديمی داشتند و به همين دليل كم كم معروف شدم به قديمی كار و تاريخی كار و طبيعتا سفارش دهندگانی بيشتر سراغم می آيند كه طالب اين نوع موضوعات هستند و فيلمنامه های ديگرم مانده اند در حسرت كه چه وقت نوبتشان می شود.

ادامه دارد


مهدی يزدانی خرم: ميلان كوندرا درجايی می نويسد: تنها ادبيات است كه می تواند ما را از بيرحمانه ترين و ملال آورترين جنبه زندگی، يعنی روزمرگی دور كند. پنماريك رمان سترگ سوزان هوواچ را می توان از نمونه اين آثار دانست. اثری كه من را در روزهای عيد از حمله آمريكا، ملال تعطيلات و نكبت زنده بودن دور كرد. رمانی كه با سبك و سياق انگليسی يادآور اسكلت آثار كهنه كلاسيك به شمار می آيد. اين اثر كه در اواخر سال گذشته منتشر شد با حجم نهصد و سی و شش صفحه ای خود داستان سه نسل ناآرام از يك خانواده قديمی انگليسی است. از نظر زمانی اثر از اواخر قرن نوزده تا سال های بعد از جنگ دوم جهانی را روايت می كند. اين رمان درواقع يك «خانواده تيبو» به سبك و فرم انگليسی و با همان جهان بينی خاص قصه انگليسی يعنی روان شناسی بيرونی و درونی آدم ها است.

سوزان هوواچ به رشته ای از ادبيات داستانی انگليسی تعلق دارد كه شايد سرآغاز آن بزرگانی چون ديكنز و جورج اليوت باشند. هوواچ با حفظ تعليق داستانی و روايی ديكنز و روايت بومی جورج اليوت با نگاه به قصه اخلاقی و شبه ناتوراليستی تامس هاردی به جايی می رسد كه در دوره قصه های كوتاه و مينی ماليستی رمانی با ساختار فرمی «كلايسك» می نويسد. هوواچ پيرو يك سنت است، اين سنت بنابر تعريف يكی از مطرح ترين انگليسی های ادبيات جهان يعنی تامس هاردی اين چنين شكل می گيرد: «هر داستانی بايد آن قدر نامعمول باشد كه به گفتنش بيارزد، ما داستان پردازان همگی دريانوردانی كهنيم وهيچ يك از ما مجاز نيست مهمانان جشن عروسی را از كارشان بازدارد تا برايشان حكايتی بازگويد مگر آنگاه كه او چيزی برای روايت كردن داشته باشد كه به مراتب نامعمول تر از تجربه روزمره هر مرد يا زن معمولی باشد. » چنين ديدگاهی يعنی قصه گويی برای تصوير زندگی ديگر اساس تيپ داستانی سوزان هوواچ را تشكيل می دهد. او در پنماريك نقطه ثقلی بنا می كند كه اين مركز (خانه اشرافی) راوی قصه آدم های او می شود. مخاطب هوواچ بايد به اين نكته كه نويسنده نوعی منطق مدرن شخصی است توجه داشته باشد. گزاره های اين منطق يعنی نوعی همذات باوری با تاريخ انگليس، قهرمان زدايی و همچنين توجه عميق به ميزانسن تصويری موجب می شود كه ما «چارچوبی» تعريف شده را لمس كنيم. اين چارچوب با درونی كردن مولفه هايی مانند زبان شخص يا لحن و همچنين تفكيك واقعه داستانی از واقعه شخصی می كوشد زندگی درون متنی اثر را در كنار زندگی برون متنی يا حوادث تاريخی قرار دهد. بنابراين برعكس رمان خانواده تيبو، پنماريك تاريخ برون متنی را نوعی تكرار دوار و هميشگی می پندارد كه آدم های اثر آن را «می پذيرند» اما دوگار در خانواده تيبو بيشتر به دنبال بازآفرينی تاثيرتاريخ بر انسان فردگرا و صاحب ايدئولوژی فرانسوی است. با اين مقدمه دو محور اصلی را برای خوانش اثر پيشنهاد می كنم:

1 - من، او: داستان رمان همانطور كه بارها در مورد كلاسيك ها گفته ام در خلاصه نمی گنجد به طور اجمالی اثر روايت سه نسل از خانواده ای اشرافی است كه چند شاخه شده اند، عده ای از قبل حرامزادگی و تنی چند به صورت قانونی متولد می شوند. دغدغه های هر يك روايت شده و در پايان رمان كوچكترين فرد از اين نسل روايت را پايان می دهد. سوزان هوواچ برای ساختن يك اثر با پايه های روايی كلاسيك و تكنيك های مدرن به سراغ يك ترفند خاص داستانی می رود. او پنج راوی برای اثر انتخاب می كند كه هر يك از اين راوی ها در حين روايت خود فردی ديگر را برجسته می كنند. اين ديگری از طريق ذهن راوی صاحب ارزش، ضد ارزش و به طور كل سازنده احساس مخاطب می گردند. هوواچ با انتخاب اين فرد مورد بحث برای روايت بعدی نوعی آشنايی زدايی حسی می آفريند كه سه ويژگی اصلی را در خود مستتر كرده است، نخست اينكه: ما به عنوان مخاطبی آگاه راوی را در سنجش ذهن خود قرار می دهيم. او در كنار روايت جذاب داستانی خود با بخشی از تاريخ سلطنتی بريتانيا همسو می شود. نويسنده در ابتدای هر فصل گوشه ای از روايت های تاريخی خاندان سلطنتی را بازگو می كند و ما عين داستان او در شخصيت را می بينيم. پدر و محور خانواده مورخ است، هوواچ با آگاهی از معرفت ذهن مخاطب در قبال منطق خوانش كلاسيك نوعی سمبليسم پنهان را می آفريند كه در آگاهی ذهن ما خلل وارد می كند. اين سمبليسم و تاريخ نگاری از ايجاد گره محوری جلوگيری كرده و قهرمانی نيز به وجود نمی آورد. وقتی روايت هر يك از شخصيت ها به اوج می رسد و ما می كوشيم تا او را پشتوانه و مولفه نخست روايت بپنداريم، روايت جديد آغاز می شود.


محسن امينی: داستان های امروز داستان هايی هستند كه به شيوه های مختلف قصد دارند زندگی عادی را چنان به تصوير بكشند كه هست بی آنكه به هنگام حادثه داستانی ـ اگر وجود داشته باشد ـ موسيقی متن به گوش برسد. ريموند كارور نام آشنای سال های اخير است كه با ترجمه های اسدالله امرايی و فرزانه طاهری و بعدها مصطفی مستور و چند مترجم ديگر به فارسی زبانان معرفی شد. آخرين مجموعه ای كه از ريموند كارور به زبان فارسی ترجمه شد «هر وقت كارم داشتی تلفن كن»1 است كه عنوان يكی از داستان های مجموعه را دارد. كارور عناصر داستانی را می شناسد و آنها را به صورت واقعی به كار می گيرد تا در خلق تصويری عكس وار خواننده را به چالش با متن بكشد. روايت های كارور هيچ زائده ای ندارد. پيكره ای شفاف كه همه زمختی های آن را گفته اند. كارور به ذهن شخصيت خود كاری ندارد و تصوير را چنانچه می بيند به خواننده ارائه می كند. در همه داستان های كارور روايت از زمان گذشته شروع می شود تا به حال برسد و برگردد به گذشته. در داستان های كارور خواب نقش مهمی دارد. اغلب شخصيت ها دچار بی خوابی می شوند كه ظاهرا بر اثر تنش های موجود در جامعه عارض می شود. زاويه ديد كارور در همه بيست داستان اين مجموعه زاويه اول شخص يا من راوی است، زبان كارور هم زبان خنثی و بدون جانبداری است.

نويسنده در داستان دروغ كه نخستين داستان اين مجموعه است داستان زن و شوهری را روايت می كند كه خوره شك و ترديد با دروغی ساده و پيش پا افتاده زندگی شان را به هم می ريزد. داستان شيفتگان نقيضه ای است بر داستان كوتاه و درخشان ارنست همينگوی به نام تپه های مثل فيل سفيد با يك تفاوت كه اين بار زن راوی داستان در مراسمی آيينی قلب مرد را از سينه اش بيرون می كشد. جهان كارور آنقدر ساده است كه در نگاه اول خواننده را جذب می كند، اما مناسبات ويران و تباهی و درد را به موجزترين شكل تصوير می كند. برخورد آدم های داستان با همديگر ساده است اما در عين سادگی و در لابه لای حرف ها و حديث ها لايه های پنهانی يافت می شود كه خود شخصيت ها هم خبر ندارند و اين واقعيت پنهان را خواننده كشف می كند. عشق كه زمانی در ادبيات تقديس می شد در روايت رئاليسم كثيف و به قول امرايی رئاليسم عريان، رابطه ای تباه شده است. همه می كوشند به آن دست يابند حتی به شيوه ای تصنعی اما دريغ كه در اين برهوت زندگی تباه «عشق را در پستوی خانه بايد نهان كرد. » با زن و شوهری روبه رو هستيم كه بی خوابی به سرشان زده و البته نيمه های شب مزاحم تلفنی به ظاهر مستی خوابشان را به هم می ريزد و نويسنده لحظه ای را برای روايت داستانی مبتنی بر گفت وگو انتخاب می كند كه در چند جمله اول، پايه اش را ريخته است.

در داستان «رويا» باز حكايت زن و شوهری را می خوانيم كه زندگی شان با زندگی همسايه می آميزد و با فاجعه ای كه برای همسايه پيش می آيد تفسير می شود. داستان «هر وقت كارم داشتی تلفن كن»، داستان زن و شوهری است كه در آستانه جدايی قرار دارند و برای آنكه فرصتی ديگر به خود بدهند، خانه ای ويلايی در شهری پرت اجاره می كنند و پسرشان را نزد مادربزرگ می فرستند. اتفاق غيرمنتظره، ورود اسب هايی سفيد به حياط خانه است، طبيعتی كه ناگهان زنده می شود و جرقه های اميد را در دل زن و شوهر می كارد، اما چون قرار نيست كارور به پيمانی كه با خواننده بسته پشت كند به درون ذهن آنها نمی رود و در قالب گفت وگو حرف هايش را می زند. تلويزيون، يخچال و از همه مهم تر تلفن و اتومبيل دم دست ترين تصاويری هستند كه در داستان ها به چشم می آيند. در داستان های ارنست همينگوی وقتی باران می بارد بوی فاجعه می آيد. كاركرد باران در داستان های كارور با تلفن جايگزين می شود. امرايی ظاهرا دانش آموخته ادبيات انگليسی است و داستان های كوتاه فراوانی را با ترجمه او خوانده ايم، به نظر می رسد با تسلطی كه احتمالا حاصل «پر كردن» است، كار نيكويی ارائه داده و توانسته است به خوبی از پس اين مهم برآيد. كارور هم گويی زندگی خود را به تصوير كشيده است هرچند لازم نيست برای جست وجوی رد پا داستان ها را با زندگی اش مطابقت بدهيم ولی بوی چوب و چوب بری، ازدواج در سن پايين، طلاق و طلاق كشی، اعتياد به الكل و بعد ترك آن نشانه هايی است كه خواننده را به اين سو سوق می دهد.

كارور از كوچك ترين چيزی كه می بيند داستانی می سازد و نام داستان هايش در خدمت مضمون داستان هاست. گاه عنوان داستان يك بار در متن آمده است. يكی ديگر از عادات كارور در نوشته هايش تغيير عنوان داستان ها و گاه حك و اصلاح آنهاست. به اين معنی كه گاه از يك داستان دو روايت متفاوت با دو نام نوشته است. زنی كه خواب می بيند و عادت دارد خواب هايش را برای شوهرش تعريف كند، وقتی شوهرش را در خواب نمی بيند می گويد: «شرمنده ام تو توی خوابم نبودی. » داستان هر وقت كارم داشتی تلفن كن از جمله هفت داستانی است كه پس از مرگ كارور در ميان دست نوشته های او كشف شد، يا در دفتر مجلات ادبی بود و به عنوان بهترين داستان كوتاه سال 2001 چاپ شد. كارور شيفتگی خود را به استاد همه اعصار آنتوان چخوف نازنين با داستان «پيك» بيان كرده است كه حكايت آخرين روزهای عمر چخوف است. امرايی با انتخاب عنوان دوپهلوی پيك برای اين داستان يك ابهام زيبا پديد آورده است. هرچند آفرين را بايد به نويسنده داستان گفت اما يك دست مريزاد هم طلب اسدالله امرايی است، بابت داستان های زيبايی كه به علاقه مندان داستان عرضه كرده است.

1ـ هر وقت كارم داشتی تلفن كن، اثر ريموند كارور، ترجمه اسدالله امرايی، انتشارات نقش و نگار، زمستان 81


حسين ياغچی: از وايلدر كبير نقل كرده اند كه ايشان معتقد بود كه هرچه (اعم از اشخاص و اشيا) داخل كادر دوربين قرار بگيرد بايد كاركرد دراماتيك داشته باشد و مثلا اگر يك گلدان در صحنه ای از فيلمی فاقد چنين كاركردی باشد بايد آن گلدان را بر سر كارگردانش خرد كرد. در اين نقل قول، استاد تكليف ما را با گلدان روشن كرده است اما مشخص نكرده كه اگر در يك فيلم با وقايع و اشخاص اضافی مواجه باشيم چه بايد بكنيم؟

واكنش پنجم عليرغم برخورداری از ايده و طرح كلی جذاب، در مرحله خلق داستان از دست رفته است و باز عليرغم اينكه فيلمنامه دارای ريتم قابل قبولی است اما داستان آن باعث شده كه اين ريتم مناسب چندان به چشم نيايد. علت اينكه می گويم فيلم در مرحله خلق داستان از دست رفته اين است كه به نظر می رسد اشخاص و ماجراهای داستان در هنگام نوشتن آن، ناتمام رها شده اند و همين نكته باعث شده كه در حين تماشای فيلم برخی از عناصر داستان، اضافی به نظر برسند. مثلا اگر ماجرای مشاجره ترانه (مريلا زارعی) و حسين (رضا شريفی نيا) را از فيلم دربياوريم چه نقصانی در روند داستان اصلی به وجود می آيد؟ آيا نمی شد از كينه حسين نسبت به اين پنج دوست استفاده نمود و كاری كرد كه مثلا حاج صفدر به كمك او، چهار دوست فرشته را از همكاری با او بازدارد تا حداقل آن ماجرای مشاجره به صورت روايتی فرعی درآيد كه در آخر به روايت اصلی متصل شود؟ همين نكته در مورد شخصيت مجيد (شهاب حسينی) هم صادق است. در اواسط فيلم می فهميم كه او هم از برخوردهای قلدرمابانه پدرش ناراحت است. انتظار اين است كه او در پايان فيلم نقش تعيين كننده ای داشته باشد چرا كه علاوه بر ناراحتی از رفتار پدرش، به فرشته نيز علاقه دارد. اگر پايان فيلم بر مبنای فرار فرشته از دست پدرشوهرش بنا می شد و مجيد هم نقش تعيين كننده ای در اين فرار داشت، آن وقت يك (عشق ابراز نشده) در فيلم به وجود می آمد كه يكی ديگر از روايت های فرعی متصل به روايت اصلی می بود. ولی تنها نقشی كه مجيد در كل فيلم ايفا می كند اين است كه در پايان فيلم، حاج صفدر را در يك موقعيت احساسی قرار می دهد و اين نقش برای اين شخصيت بالقوه مهم در فيلمنامه، خيلی كم است.

در نيمه اول فيلم آنچه بيش از همه به چشم می آيد رفاقت صميمانه ميان فرشته و چهار دوست ديگرش است اما در يك سوم انتهايی فيلم از زمانی كه حاج صفدر شكايت نامه ای برعليه اين چهار نفر تنظيم می كند، آنها به كل از فيلم حذف می شوند. توجه داشته باشيم كه در داستان هايی كه بر مبنای تعقيب و گريز شكل می گيرند، اصل غافلگيری و (نجات در آخرين لحظه)، در پايان داستان از اهميت زيادی برخوردار است. فيلمنامه نويسان فيلم می توانستند در رابطه با رفقای فرشته همين گونه عمل كنند. يعنی از زمانی كه آنها به دليل شكايت حاج صفدر از ماجرا كنار می روند، مجددا در انتهای فيلم به طور غافلگيركننده ای وارد داستان شوند. به طور مثال از طريق نقشه ای مخفيانه منجی فرشته در برابر پدرشوهرش می شدند. به هر حال می شد با استفاده از تدابير مختلف مانع از حذف ناگهانی اين شخصيت ها از روند داستان شد. يكی از تمهيدات خوبی كه در فيلمنامه به كار رفته، اعلام نتيجه رقابت بين فرشته و حاج صفدر است. اين تمهيد علاوه بر اينكه تماشاگر را به تماشای ادامه فيلم راغب می كند، شخصيت حاج صفدر، شخصی كه شكست در قاموسش وجود ندارد، را هم به خوبی نشان می دهد. اما اين تمهيد جذاب در اواخر فيلم به فراموشی سپرده می شود و به نتيجه ای مشخص نمی رسد.

تمام مثال هايی كه زده شد در رابطه با پايان فيلم بود. اما ببينيم پايان اصلی فيلم چگونه از عناصر داستانی اش استفاده كرده است. در پايان فيلم به چه نتيجه ای می رسيم؟ منظور، پيام اخلاقی نيست، منظور اين است كه چه تغييری بين ابتدا و انتهای فيلم حادث می شود؟ اگر از اين جنبه بررسی كنيم می بينيم كه هيچ تغيير ديدگاه يا تغيير موقعيتی بين اول و آخر فيلم رخ نمی دهد. فرشته باز هم اسير حاج صفدر می شود و حاج صفدر هم برای بازگشت فرشته به خانه، همان شرايط قبل را دارد. تنها بخشی كه شايد بشود از آن به عنوان تغيير ياد كرد شخصيت مجيد است. تماشاگر در ابتدای فيلم نسبت به او بی نظر است ولی در پايان فيلم نظرش مساعد می شود. با اين حال اين تغيير هم فقط از ديدگاه تماشاگر رخ می دهد و فرشته در اين تغيير نظر سهمی ندارد. چرا كه در صحنه هايی كه ما از مجيد می بينيم و باعث مساعد شدن نظرمان به او می شود، فرشته حضور ندارد و بنابراين جواب فرشته به شرايط تكراری حاج صفدر، در انتهای فيلم، همان خواهد بود كه از اول می گفته است و از اين لحاظ هم باز هيچ تغييری ميان ابتدا و انتهای فيلم وجود ندارد.

حسی كه بعد از تماشای فيلم واكنش پنجم داشتم، حس حسرت بود. حسرت از هدر رفتن عناصر جذاب داستانی در يك فيلمنامه و همين باعث تحرير اين نقد بر فيلمنامه اين فيلم شد. اما يكی ديگر از دلايلی كه اين نقد را نوشتم اين است كه خانم ميلانی را جزو فيلمنامه نويسانی می دانم كه فيلمنامه هايشان قابل نقادی است و اين در سينمايی كه بسياری از فيلمنامه هايش حتی ارزش نگاه هم ندارند، مزيت كمی نيست.


تشكيل انجمن كارگردانان فيلم كوتاه

بخش مسابقه فيلم های كوتاه به ساير بخش های هفتمين دوره جشن خانه سينما اضافه شد. دبير هيأت موسسن انجمن كارگردانان فيلم كوتاه در اين زمينه گفت: در آخرين جلسه ای كه با نماينده خانه سينما داشتيم در زمينه اضافه شدن بخش مسابقه فيلم كوتاه به جشن خانه سينما به توافق رسيديم. پيش از اين، در فراخوان هفتمين دوره جشن خانه سينما، تنها به برگزاری مسابقه بخش فيلم های مستند و انيميشن اشاره شده و نامی از بخش مسابقه فيلم های كوتاه نيامده بود. براساس اين گزارش، در جشن خانه سينما، چون داوری توسط اعضای هر صنف سينمايی انجام می شود به دليل فقدان صنف فيلمسازان كوتاه، مسئولان جشن خانه سينما، از برگزاری بخش مسابقه فيلم های كوتاه صرف نظر كرده بودند. برای حل اين مشكل، گروهی از كارگردانان فيلم كوتاه اقدام به تشكيل انجمن كارگردانان فيلم كوتاه كرده اند كه هم اكنون مراحل مقدماتی تاسيس اين انجمن طی می شود. دبير هيأت موسس اين انجمن در ادامه گفت وگوی خود گفت: ما هم اكنون درگير تصحيح نهايی پيش نويس اساسنامه برای ارائه به خانه سينما هستيم و اميدواريم به زودی اولين مجمع كارگردانان فيلم كوتاه را برگزار كنيم.

صندلی سبز

فيلم مستند شوراها به كارگردانی كمال تبريزی، تدوين می شود. اين فيلم كه در زمان انتخابات شوراها فيلمبرداری شده با نريشن ابراهيم نبوی كه به صورت طنز تنظيم شده رو به پايان است. گويا نام اين فيلم به طور موقت صندلی سبز گذاشته شده است.

يك تدوينگر ايرانی در جشنواره كن

يك تدوينگر ايرانی در جشنواره كن حضور خواهد داشت. فيلم جزيره از كشور ايتاليا با تدوين بابك كريمی و كارگردانی كاستانزا كواكريلو در بخش دو هفته كارگردانان جشنواره كن به نمايش در می آيد. بابك كريمی فرزند نصرت كريمی مدرس تدوين در دانشگاه سينمايی رم است. وی فيلم های رای مخفی، ماركينز، پلاچير و ريكسوتو را تدوين كرده است.

ادامه «سيزده گربه روی شيروانی»

فيلمبرداری «سيزده گربه روی شيروانی» سومين ساخته علی عبدالعلی زاده همچنان ادامه دارد. در اين فيلم محمدرضا گلزار، مهناز افشار، محمدرضا شريفی نيا، مريلا زارعی، حسام نواب صفوی، سيروس گرجستانی، نيما فلاح و گوهر خيرانديش به عنوان بازيگر حضور دارند. داستان «سيزده گربه روی شيروانی» از سياره ای ناشناخته به نام سومارای آغاز می شود؛ «اگر حشمت به سومارای نيايد، اگر حشمت با ليلا ازدواج نكند، سومارايی ها طلسم می شوند، پس رامو راهی زمين می شود تا حشمت را به سومارای بازگرداند. اهريمن نيز جامو را روانه زمين می كند تا رامو را شكست دهد، ولی تقدير سرنوشت ديگری را رقم خواهد زد. » ساير عوامل فيلم عبارتند از: نويسندگان: مجيد فرازمند، فرزانه شعبانی، علی عبدالعلی زاده، مدير فيلمبرداری: حسن پويا و علی الهياری، بازيگردان: محمدرضا شريفی نيا، گريم: جلال الدين معيريان، طراح صحنه و لباس: سيامك احصايی، مدير توليد و تهيه كننده: يوسف صمدزاده.

مصفا و سيمای زنی در دوردست

فيلمبرداری «سيمای زنی در دوردست» اولين فيلم بلند علی مصفا در مقام كارگردان، در تهران ادامه دارد. فيلم داستان مردی را بيان می كند كه قرار است فردا صبح پسر و همسر سابق خود را در فرودگاه ببيند، او تصميم می گيرد تا صبح بيدار بماند و. . . در «سيمای زنی در دوردست» كه فيلمبرداری آن از روز هجدهم فروردين آغاز شده، ليلا حاتمی، همايون ارشادی و توران مهرزاد به عنوان بازيگر حضور دارند. ساير عوامل فيلم عبارتند از: مدير فيلمبرداری: همايون پايور، طراح هنری: محسن شاه ابراهيمی، گريم: مهرداد ميركيانی، صدابردار: مهران ملكوتی، مدير روابط عمومی: مريم فرخ، مجری طرح: شركت گلبانگ فضيلت، سرمايه گذار: ايرج جمشيدی، تهيه كننده: روح الله برادری.

قوم يهود در هاليوود

فيلم مستند سرزمين موعود كه توسط سازمان كفا (كانون فرهنگ و انديشه) ساخته شده در دانشكده اقتصاد علامه طباطبايی از سوی بسيج دانشجويی به نمايش درآمد. اين فيلم كه برای ارائه به سازمان صداوسيما در سه قسمت تهيه شده است شامل: 1- صهيونيزم و سياست جهانی 2- اسطوره های قوم يهود 3- ميراث فرهنگی است. قسمت اول اين فيلم به حضور بيش از 1500 بازيگر و كارگردان و تهيه كننده يهود در سينمای هاليوودی می پردازد.

اينس روايتی از دلدادگی

رمان اينس آخرين اثر كارلوس فوئنتس داستانی است كه از تركيب سه داستان و سه هنر با دو زاويه ديد سوم شخص و دوم شخص روايت می شود. استاد آتلان فره را رهبر اركستر كه اجراهای خود را ضبط نمی كند در اولين اجرای عذاب فاوست اثر هكتور برليوز با خواننده سوپرانويی كه نقش مارگريت را می خواند برخورد می كند و عاشق او می شود و اين عشق كه به وصال نمی رسد مانند آتش زير خاكستر ادامه می يابد تا نه سال بعد در مكزيكوسيتی شعله بكشد و پس از آن بيست سال بعد باز در لندن آن دو به هم می رسند. تصاوير لابه لای اين داستان تركيبی از اپرای برليوز، لابوهم اثر پوچينی و تراواياتاست. اپرايی كه فوئنتس به آن علاقه زيادی دارد و ماريا كالاس خواننده يونانی آن را به شيوه ای سحرانگيز و پر تحرير خوانده است. داستان برخورد و به هم آمدن نخستين زن و مرد اسطوره ای و قوام زندگی قبيله ای و نخستين قتل است. البته مناظر تكراری فوئنتس و شيفتگی اش به ادبيات و تاريخ انقلاب مكزيك، شخصيت های واقعی زيادی را به درون اين داستان می كشاند و گريز ناگزير فوئنتس به مكزيك هرچند گذرا است، اما حلاوت نثر او را دوچندان می كند. تكرار و توازی حوادث پی در پی چنان است كه خواننده گاه سير وقايع را درهم می كند. و مهره اتصال همه اين حوادث گوی يا مهر بلورين است كه رمزی در خود دارد. مهری كه در پايان، پرده از راز برمی افكند و تصاوير زيبای موسيقی را با كلام و شعر می آميزد و روايت دلنشينی با خاطره خوش برجا می گذارد. رمان اينس را انتشارات مرواريد با ترجمه اسدالله امرايی منتشر می كند.

آهستگی كوندرا

دريا نيامی، متن كامل رمان «آهستگی» ميلان كوندرا را ترجمه كرده است. اما اين رمان به دليل پاره ای از مسايل اخلاقی در ايران قابل چاپ نيست و گويا مترجم نيز قصد ندارد، اين اثر را بدون سانسور چاپ كند. كوندرا يكی از رمان نويسان مطرح جهان است كه در ميان خوانندگان ايرانی طرفداران پروپاقرصی دارد.

قاتل روباه است

قاتل روباه است نوشته الری كوئين با ترجمه خجسته كيهان آماده چاپ است. اين كتاب داستانی بسيار جذاب دارد و تا پايان كتاب مشخص نمی شود، قاتل كيست و وقتی مشخص می شود قاتل چه كسی است و انگيزه قاتل چه بوده اتفاق تازه ای می افتد. الری كوئين كه از بهترين پليسی نويسان جهان است، در سراسر جهان خوانندگان فراوانی دارد. داستان های پليسی از اين دست می تواند به داستان نويسی ايران كمك به سزايی كند. داستان های پليسی شيوه و شگردهای متنوعی را به نويسندگان و خوانندگان پيشنهاد می دهد. اما متاسفانه به اين ژانر مهم كمتر پرداخته شده است. البته مجموعه «كتاب های سياه» قدم موثر و مفيدی در اين زمينه بود.

بيست نويسنده منتخب «گرانتا»

نشريه گرانتا همچون سال های 1983 و 1993 نمايه ای از بيست نويسنده مهم زير چهل سال در بريتانيا را برگزيده و معرفی می كند. اين نشريه هر ده سال يك بار دست به اين كار می زند. نيمی از نويسندگان برگزيده سال 2003 «گرانتا» زن هستند و بسياری هم مهاجر. سردبير گرانتا كه به هيلاری منتل نويسنده و منتقد گاردين، آبزرور و بوك سلر كه عضو يك گروه پنج نفری داوری بوده اند در سرمقاله اين شماره می نويسد كه چگونه از تابستان گذشته كار 139 نويسنده را خوانده اند و در ميان اين تعداد بيست نفر پدر يا مادر غيراروپايی دارند. شماره 81 گرانتا اختصاص به داستان ها و اسامی افراد برگزيده سال 2003 دارد. اين مجله ادبی اعتبار و خوانندگان فراوانی دارد.

شاعر افغان مجروح شد

دكتر سميع حامد شاعر جوان افغانستان از سوی مردی ناشناس مورد حمله قرار گرفت و مجروح شد. به گفته شاهدان عينی 13 زخم بر بدن اين شاعر وارد شده است كه هيچ يك از زخم ها عميق و نگران كننده نيست. دكتر سميع حامد شاعر 36 ساله افغانستان تاكنون 21 اثر در زمينه شعر، ترجمه شعر و پژوهش ادبی خلق كرده است.

اندوه شهرزاد

از شهريار مندنی پور مجموعه مقالاتی در باب آموزش قصه نويسی با عنوان «اندوه شهرزاد» در دست چاپ است. اين كتاب را نشر ققنوس منتشر می كند. اغلب اين مقالات در نشريات ادبی در سال های گذشته به چاپ رسيده است. از مندنی پور تاكنون مجموعه قصه های «سايه های غار»، «هشتمين روز زمين»، «شرق بنفشه»، «موميا و عسل» و رمان «دل دلدادگی» منتشر شده است. در سال های اخير از اين نويسنده پركار شيرازی كتابی به چاپ نرسيده است و فعاليت او بيشتر معطوف به آموزش قصه نويسی و انتشار نشريه عصر پنج شنبه شده است.

سيری در جهان كافكا

از سياوش جمادی كتاب «سيری در جهان كافكا» منتشر می شود. «صبر ايوب» عنوان ديگر كتاب جمادی در تفسير و تحليل آثار كافكا است. ترجمه آثار فيلسوفی چون هگل از ديگر فعاليت های سياوش جمادی است. اين كتاب را نشر ققنوس همزمان با نمايشگاه بين المللی كتاب منتشر می كند. اين انتشارات همچنين مجموعه قصه «من مجردم خانم» نوشته مرتضی كربلايی، «از دفتر خاطرات يك كاكتوس»، گزيده اشعار تورج رهنما و «ريخت شناسی قصه های قرآن» نوشته محمد حسينی را در دست انتشار دارد.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو