|

علی ميرزايی: 1. نخستين بار كه نشريه ورزشی خريدم و خواندم، حدود 42/5 سال پيش بود. در ميدان مولوی تهران، دهانه جنوبی بازار، دكه ای بود كه روزنامه می فروخت و من، هنگام رفتن به دبيرستان (دبيرستان فرخی) از جلوی آن می گذشتم. نشريه ای توجهم را جلب كرد كه قطع و اندازه اش با نشريه های ديگر فرق داشت. كاغذ كاهی داشت. تك رنگ (مشكی) چاپ شده بود و عكس قهرمان زن مشهور و موفق آمريكايی، ويلما رودلف، روی آن چاپ شده بود. المپيك رم (1960) تازه به پايان رسيده بود، و اين قهرمان در آن المپيك 4 مدال طلا به دست آورده بود. پنج ريال دادم و آن نشريه را خريدم. كيهان ورزشی بود. اين نشريه، در آينده زندگی من، بسيار اثر گذاشت. من را به ورزش جذب كرد؛ بسياری از اصول و ضوابط اخلاقی را از اين نشريه فرا گرفتم؛ اصول و آيين درست نويسی را ابتدا از اين نشريه آموختم؛ نقد و بررسی و چگونگی نگرش انتقادی به پديده ها را نويسندگان اين نشريه به من ياد دادند؛ و خلاصه اينكه كيهان ورزشی، سهم و نقش تعيين كننده ای در «فرهنگ سازی» برای من ايفا كرد.
استاد حسين فكری، گيلان پور (از سرنوشت ايشان اطلاعی ندارم)، شادروان دری (كه چندی پيش در گذشتند) و استاد اسداللهی از جمله نويسندگان كيهان ورزشی بودند، و من خيلی زود شيفته جادوی قلم اين بزرگواران شدم. آن روزها فقط همين يك نشريه ورزشی را داشتيم. روزهای شنبه صبح منتشر می شد، و من يك هفته تمام با اين نشريه زندگی می كردم. برخی از مقاله ها و گزارش هايش را چند بار می خواندم. ترجمه هايی كه مثلا از مشهورترين روزنامه ورزشی جهان، يعنی اكيپ ، يا از فرانس فوتبال می كردند، بسيار خواندنی و جذاب و آموزنده بود. حتی فن و هنر ترجمه صحيح متون ورزشی را می توانستی از ترجمه هايی كه در كيهان ورزشی به چاپ می رسيد فرا بگيری. يادش بخير، و يادشان بخير.
2 .در 42/5 سال گذشته، يعنی از 11 سالگی تا امروز كه 53/5 سال دارم، ارتباط من با ورزش افت و خيز فراوان داشته است كه موضوع اين يادداشت نيست، مگر يك موردش و آن اينكه در اواسط سال ،1379 از طرف آقای مهندس حسين محلوجی، برای انتشار هفته نامه ورزشی ـ فرهنگی پرسپوليس به همكاری فراخوانده شدم. برای انجام وظيفه سردبيری، گروهی را به همكاری فراخواندم، كه همه جز يك نفر جوان بودند و پرانرژی. كار با اين گروه برای من فرصت مغتنمی بود برای تماس مستقيم با نسل جوان، آموزش گرفتن، همكاری صميمانه متقابل را تجربه كردن، و زندگی شبانه روزی با گروهی جوان كه صفت اصلی اكثر آنان، «آرمان خواهی» بود. در اين گروه بود كه من مزه شيرين مسئوليت پذيری و آرمان جويی را فارغ از ارتباطات ايدئولوژيك يا اداری چشيدم. انتشار اين نشريه، مانند همه آرمان هايی كه برای پرسپوليس داشتيم، و سرابی كه، گويا بدون توجه به واقعيت تلخ موجود، معصومانه و مظلومانه به دنبال آن بوديم، 7 ـ 6 ماه بيشتر دوام نياورد، و من از همكاری با آن گروه محروم شدم. امروز خود را بسيار مغبون احساس می كنم. افسوس!
3. اما اصل مطلب! صاحب اين قلم، روزگاری به صورت جسته و گريخته، و مدتی نيز به صورت حرفه ای، خواندن نشريه های ورزشی را، مانند فريضه ای محكم، هر روز انجام داده است. نشريه هايی كه قارچ گونه سر درآوردند، و معلوم نبود اين همه نشريه ورزشی با كدام نيروی انسانی تغذيه می شوند. ما چه داشتيم كه يك باره اين همه روزنامه و هفته نامه ورزشی شروع به كار كردند؟ آيا ورزش ما 30 برابر گذشته رشد داشته است؟ آيا تربيت روزنامه نگار واقعی و حرفه ای اين قدر رشد داشته است؟ آيا كيفيت ورزش ما نسبت به گذشته متحول شده است؟ نه! پاسخ من به هر سه پرسش بالا منفی است. ممكن است در مواردی از نظر كمی رشد داشته باشيم، و درست است كه جمعيت ما دوبرابر شده است (بازار فروش دوبرابر شده است) اما قطعا ورزش ما نه تنها متحول نشده بلكه سقوط هم كرده است. نمونه اش فوتبال ما. نمونه اش كشتی ما. به هر تقدير، ورزش ما كه فقط كيهان ورزشی و بعدا دنيای ورزش را داشت، به يكباره صاحب 14 روزنامه و چندين هفته نامه شد، به علاوه امكانات راديويی و تلويزيونی چشمگير. بدين ترتيب، از نظر كمی، رشد قابل ملاحظه ای را به چشم ديديم، ولی از نظر كيفی، از ديدگاه من، حتی يك نشريه ورزشی هم نداريم كه به اندازه كيهان ورزشی دهه 1350 ـ 1340 اثرگذار باشد؛ آموزش بدهد؛ راه و رسم ورزش درست و حسابی را نشان بدهد؛ بدآموزی نكند؛ قهرمانان پوشالی را به عنوان پوريای ولی و غلامرضا تختی به خوانندگانش معرفی ننمايد؛ و. . .
طبيعی است آنچه من در اين يادداشت می نويسم، عموميت ندارد، ولی اكثريت نشريه های ورزشی ما به اين دردهای بی درمان دچار هستند. هستند روزنامه نگاران شريفی كه همچنان به رسالت خود آگاهند، «قلم به مزد» نيستند، تعزيه گردانی و جنجال آفرينی نمی كنند، ببرهای كاغذی نمی سازند، واقع گو هستند، حقيقت بين هستند، ولی تعداد اين ها بسيار اندك است. اكثريت با كسانی است كه يا «از بد حادثه» به حرفه روزنامه نگاری روی آورده اند و يا «فقط برای لقمه ای نان». غافل از اينكه روزنامه نگاری حرفه ای چنان شريف و چنان مهم است كه جای اين گونه اشخاص نيست. اينان حق دارند زندگی و ارتزاق كنند، ولی نه با فروختن قلم. قلم، شريف است. قلم آن است كه خداوند كريم در قرآن مجيد به آن سوگند می خورد. قلم يعنی پديده ای كه هر سال، در سراسر جهان، شهيدان خود را دارد. اينجا جای تفنن و باری به هر جهت نيست. اينجا جای شهادت است. روزنامه نگار، با قلم خود شهادت می دهد كه امروز در عرصه ورزش ما چه می گذرد. به نظرم همين رسالت كافی است كه به شما و من بگويد با چه عرصه گسترده ای از مسئوليت اجتماعی روبه رو هستيم.
• مردم امكان اين را ندارند كه صبح تا شب در دستگاه ورزش يا در ميدان ورزش، يا در پشت پرده ورزش (و اين از همه مهم تر است) حاضر باشند. ولی روزنامه نگار (اعم از نويسنده، عكاس، سردبير، و. . . ) چنين وظيفه ای را قبول كرده است كه همه جا حاضر باشد و گزارشگر صادق و توانای رويدادها باشد. «صداقت» به تنهايی كافی نيست، كفايت، قابليت و توانايی نيز بسيار لازم است. روزنامه نگاری ورزشی ما در اين عرصه، سخت می لنگد.
• روزنامه نگار، «پيگير» است. او، به عنوان نماينده مردم، به عنوان چشم بينای مردم، به عنوان زبان گويای مردم، آنجا كه لازم است حاضر می شود، و مردم نيز به او اعتماد می كنند و روزنامه اش را می خرند تا نوشته ها و گزارش های او را بخوانند. با اين خواندن است كه خواننده حس می كند خودش حاضر و ناظر مستقيم رويداد بوده است.
• روزنامه نگار وجدان بيدار و آگاه مردم است. حساس است. موقع سنج است. پرشور است. سری پرشور دارد و برای يافتن حقيقت و دست يافتن به واقعيت گاه از جانبازی نيز دريغ ندارد.
• روزنامه نگار حقيقت را به هيچ وجه قربانی مصلحت های سياسی، مالی و حرفه ای نمی كند. درست است كه از صبح تا شام نمی شود با خلق خدا ماجرا كرد، ولی اين حرفه شريف، با بقيه حرفه ها فرق دارد. كاسبكاری نيست. جای بده و بستان نيست. جای باج دادن و باج گرفتن (كه بدبختانه بسيار رايج است) نيست.
• روزنامه نگار، برای خوش آمد فلان مربی يا فلان بازيكن به تحميق خوانندگان بی گناه دست نمی زند. پشت پرده ورزش ما، متأسفانه، چندان پاكيزه نيست و من بسيار كم ديده ام كه روزنامه نگاران ما پرده را كنار بزنند و اين فضای متعفن را نيز به جوانان و نوجوانان نشان بدهند.
• روزنامه نگار، عوام فريب نيست، اما فريفته عوام هم نيست. من از روزنامه نگارانی پرسيده ام كه چرا در چنين سطحی نازل روزنامه نگاری می كنند. پرسيده ام كه اين «ژورناليسم زرد» يا «مبتذل» يا «عوامانه» را چرا دنبال می كنند. پاسخ همه اين بوده است كه مردم اين گونه می خواهند! نه دوست من! اين برداشت غلطی از روزنامه نگاری است. روزنامه نگار دنباله رو عوام نيست. روزنامه نگار در عين اينكه پيشرو و پيشگام است، فرهنگ ساز هم هست. وظيفه شما اين نيست كه در چندين روزنامه و هفته نامه قلم بزنيد و دست آخر، حاصل 20 سال روزنامه نگاری ات اين باشد كه ميليون ها خواننده را همان گونه تحويل بدهيد كه بيست سال پيش تحويل گرفته ايد. شما بايد خواننده خود را، با دقايق و ظرايفی كه استادان ما يادمان داده اند (اگر اصلا آموزش در اين حرفه گرفته باشی!) متحول كنيد. بايد فرهنگ سازی كنيد. بايد نوجوانی 11 ـ 10 ساله را كه از شكمش می زند تا پول روزنامه شما را بدهد، به مسيری راهبر شويد كه درست را از نادرست بتواند تشخيص دهد، وگرنه چه تفاوتی است ميان روزنامه نويسی و مثلا گاراژداری؟ حرفه گاراژداری حرفه بسيار شريفی است ولی كسی از گاراژدار توقع ندارد اتومبيل ها را متحول كند يا به رانندگان آموزش رانندگی صحيح را بدهد. ولی در حرفه شما چنين وظيفه سنگينی نهفته است. شما بايد اطلاع رسانی درست بكنيد، و بايد آموزش متناسب نيز بدهيد. بايد فرهنگ سازی كنيد. هدف شما آگاه سازی است نه اينكه بر نقطه جهل خوانندگان خود انگشت بگذاريد و برای نگه داشتن آنان در «جهل مركب» برنامه ريزی كنيد. اين كاری است كه متأسفانه اكثر روزنامه های ورزشی ما به آن سرگرم هستند. فرار از آگاه سازی و تلاش برای نگه داشتن خوانندگان در جهل مركب.
• روزنامه نگاری ورزشی ما، با اينكه پيشينه ای نسبتا طولانی دارد (حدود 50 سال) اما فاقد پی و پايه محكم است. علت نيز روشن است. اين حرفه، بعد از حرفه ای های نسل اول، بدجوری در دو دام سهمگين گرفتار آمده است. دام كسانی كه فقط برای پول درآوردن به اين حوزه وارد شدند؛ و دام آنها كه ابتدايی ترين مراحل آموزش و تجربه را نگذرانده اند و در اين حوزه قلم می زنند. منظورم بی سوادانی است كه قلم را مانند اسباب بازی به دست گرفته اند، و كاربرد صحيح آن را نمی دانند. به آنها ياد نداده اند و نخواسته اند ياد بگيرند، مانند كسی كه ادعای جراح بودن دارد، ولی از چاقوی جراحی فقط برای نسق گرفتن و پاره كردن شكم مردم استفاده می كند. او وظيفه و رسالت خود را فراموش كرده است. او به جای درمان بيماران، آنان را می كشد! درست مانند برخی از همكاران ما كه شايستگی قبول وظيفه و رسالت روزنامه نگاری را نداشته و ندارند.
• اين روزنامه نگار ورزشی ما آرام آرام به بن بست می رسد. درست مانند فوتبال ما كه روزبه روز تماشاگرانش كم می شود، از خريداران روزنامه های ورزشی نيز كاسته می شود. مردم را تا مدتی می شود فريب داد، ولی برای ابد نمی توان فريفت. در اين ميان، مديران و سردبيرانی می توانند بهره بگيرند كه دست به يك خانه تكانی جدی و بازسازی اساسی بزنند، به قول شادروان سهراب سپهری، چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
اگر ديدگاه ما نسبت به روزنامه نگاری ورزشی عوض شود، و اگر برای ديدگاه جديد و شايسته خود نيروی انسانی قابل و توانمند تربيت كنيم، موفقيت در دسترس است، وگرنه، اين كشتی شكسته به ساحل امن نخواهد رسيد. انتهای راهی كه امروز می رويم به تركستان است! |