Persian Archive

• ترجمان كودكی
• ماشين زمان اسپيلبرگ
• تا انتها حضور
• سكولاريزم دشمنی با مذهب نيست
• اسلام و حقوق بشر
• نجات دهنده ای به نام تام
• به من گوش بده
• راه رفتن مرد مرده
• طباطبايی و نقد ديباچه انحطاط
• نراقی و بررسی بحران فرهنگی
• پاواروتی و دومينگو برای عراق می خوانند
• غربزدگی و ركود موسيقی ايرانی
• چكناواريان و اجرای خسوف
• سمفونی ضد جنگ و آهنگ صلح
• پيروزی، اثر پرويز مشكاتيان
• موسيقی سنتی و موسيقی ملی


به گمانم تابستان 1381 بود كه به آقای رضا نوربختيار پيشنهاد كردم به بهانه انتشار مجموعه عكس زيبای «زاينده رود، از سرچشمه تا مصب»، با او به گفت وگو بنشينيم. بختيار عكاس درس خوانده و با تجربه ای است كه پس از آموختن حرفه عكاسی در يكی از معتبرترين دانشگاه های انگلستان به ايران بازگشت و علی رغم 35 سال كار حرفه ای و آموزش اين فن - هنر به ديگران، به دليل پرهيز از آوازه گری و خودنمايی و دوری از سليقه های بازاری، جز اهل فن، كمتر او را می شناسند. با اينكه او دانش و تجربه كم نظيری در عكاسی و مباحث نظری و فناوری مربوط به آن دارد، و آثار نسبتا فراوانی هم از او چاپ شده، اما احساس می كنم كه قدرش هنوز ناشناخته مانده است. به هر جهت، به همين دلايل، و به دليل اينكه مجموعه «زاينده رود، از سرچشمه تا مصب» را خيلی دوست داشتم، فكر كردم خوب است در گفت وگويی با او از ظرايف و ظرفيت های كارش بيشتر آگاه شويم. موضوع را با او در ميان گذاشتم كه بالاخره پذيرفت؛ و قرار شد برای اينكه نگاه سومی هم در كار باشد، از آقای محمد رحيم اخوت بخواهيم در گفت وگوی ما شركت كند. هر سه نفر اصفهانی هستيم و در دلبستگی به اين شهر، و فضا و فرهنگ آن، وجه اشتراك داريم؛ اما حوزه فعاليت فرهنگی هر كدام متفاوت است. من در سينما، بختيار در عكاسی، و اخوت داستان نويس و منتقد شعر و داستان.

زاون - بهمن 1381

اخوت ـ اگر صلاح بدانيد من پيشنهادم اين است كه شما از سوابقتان، سوابق حرفه ای تان در ايران شروع كنيد. چون من يادم است كه حداقل از سی وپنج سال پيش از طريق مطبوعات با نام و آثار آقای بختيار آشنا بوديم. اگر موافقيد از اين زمان شروع كنيد. برگشتيد به ايران و اولين استوديوی حرفه ای عكاسی را يادم است كه در تهران تأسيس كرديد و اگر درست بگويم بيشتر هم رشته تان پرتره بود انگار. تا آنجايی كه ما حداقل از طريق مطبوعات می ديديم.

وقتی به ايران برگشتم (مجبورم شكسته نفسی را كنار بگذارم، دوست ندارم تعريف كنم از اين قضيه) ولی اين حرفه ای كه من آموخته بودم، اينجا نبود و اينكه می فرماييد پرتره، در حقيقت رشته من عكاسی تبليغات بود و چون كه اينجا مد نبود و هنوز هم نيست من طبيعتا به تبليغات رو آوردم و يك مقدار پرتره. شروع كارم با شركتی بود به نام فاكوپا كه آنجا با نعمت حقيقی آشنا شدم و اين ادامه پيدا كرد. كاری كه آنجا بود خيلی جالب بود برای اينكه برای اولين بار تعدادی از نويسندگان و روشنفكرهای معروف ايران (كه حالا شايد دوست ندارند من اسمشان را بياورم ولی خيلی از آنها معروف هستند و يك طوری رفتار می كردند كه اسمشان گفته نشود. من هم اين قضيه را حفظ می كنم) با آقای هرمزی كار می كردند و باری اولين بار بود در تاريخ ايران در حقيقت آن چيزی كه به آن كاپی می گويند (به انگليسی يعنی آن نوشتاری كه با تبليغات می آيد) اينها می نوشتند. (يادتان است مثلا: يا گنهم پاك كن / يا بزنم دستبند برای سرشور كمند) ولی آن كاری كه ما شروع كرديم - كه خيلی هم سيستماتيك و برای من خيلی جالب بود كه در ايران، آن زمان اين كار را می كردند - يكسری تبليغات بود برای مبارزه با بيسوادی، كه به آنها می گفتند پ 7. طراحش پرويز كلانتری بود كه او ابايی نداشت كه اسمش گفته بشود ولی نوشته هايش را خيلی آدم های صاحب نام معروفی كه از شعرا و نويسندگان و مترجمين مشهور زمان ما بودند كار می كردند. اين دقيقا پاييز سال 1345 بود. من اينجا كار می كردم و آقای انور هم يك تشكيلاتی داشت كه با او همكاری می كردم و اين خيلی نپاييد. و من يك آتليه ای درست كردم به نام ريجنسی كه چند نفر ديگر بودند كه هم سن و سال خودم بودند. به هر حال كار عكاسی حرفه ای را شروع كردم. فلش الكترونيك كه به آن فلاش چتری می گفتند آن زمان نبود. ما از انگليس آورديم. و همين طور دوربين بزرگ، دوربين فنی و. . . كارمان خوب بود. فقط اشكال ما اين بود كه - اشكالی كه هميشه ما ايرانيان داريم - يك گروه مدتی كه با هم كار می كنند نمی توانند با همديگر ادامه بدهند.

زاون قوكاسيان - ريجنسی، اسم فرنگی است.

بله، اسمش فرنگی بود.

اخوت - بعد از اين دوره چه شد؟ يعنی شما قبل از اينكه باز به اصفهان برگرديد. چون تا آنجا كه يادم می آيد. . .

من بعد از انقلاب آمدم [اصفهان. در تهران] تصميم گرفتم كه يك جای مستقل درست كنم. يك استوديويی در خيابان كاخ آن زمان درست كرديم كه من خودم تنها بودم. نعمت حقيقی هم گاهی اوقات با من كار می كرد. من عكاسی تبليغاتی می كردم و يكسری فيلم های تبليغاتی درست می كردم كه اسمش استوديو 2000 بود. بعد يك اتفاقی كه بايد می افتاد، افتاد. برای اينكه من كارم را بلد بودم ولی زندگی در جامعه ايران را خوب نمی دانستم. يعنی در حقيقت آن چيزی كه به آن بيزينس می گويند، قسمت اقتصادی كار را نمی دانستم و ضرر كردم. سال ها بعد يك آقای خارجی حرف جالبی زد كه ته ذهن من ماند. گفت كه اين چيز را من نفهميدم: كه وقتی يك ايرانی می گويد آره، آيا آره است، نه است، شايد است و. . . و اين خب باعث ضرر ما شد. به طوری كه مجبور شدم استوديو را رها كنم و مدتی هم ناراحت بودم. جوان بودم، بيست و هفت سالم بود. بعد با مرتضی مميز و فرشيد مثقالی و معصومی كه يك تشكيلاتی داشتند توی خيابان ثريا يا سميه، به اسم چهل و دو، آنجا مدتی كار كردم. تو گروهمان، همه مان كار خودمان را بلد بوديم. بعد از آنجا من به مؤسسه اطلاعات رفتم و مسئول قسمت عكاسی و آموزش به عكاس های باسابقه آنجا شدم كه هم جالب بود و هم سخت. من از تمام آنها جوانتر بودم و هميشه سعی می كردم يك طوری رفتار كنم كه بين سال ها و زمانی كه آنها گذرانده اند با اطلاعات كمی كه من دارم هماهنگی ايجاد شود.

يادم است روزی كه قرار بود نورسنجی را برايشان بگويم، آقای مدير فنی آنجا سعی داشت آنها را مجبور كند كه بيايند سر كلاس، ولی هميشه يك جوری شانه خالی می كردند. اين هم برای من خيلی عجيب بود. من هنوز با اينكه 62 سال دارم علاقه مندم چيز ياد بگيرم. آن روز كه داشتم مبحث نورسنجی را می گفتم يكی از آنها بلند شد و گفت ببين پسرجان من از آن زمانی كه تو بچه بودی عكاسی می كردم، الان می توانم بگويم اينجا چه ديافراگمی بگذارم، چه سرعتی بگذارم، گفتم خب چقدر؟ گفت: ديافراگم 11 روی يك سی ام، بعد از او پرسيدم با چه فيلمی؟ چون حساسيت فيلم ها فرق می كند، و او خيلی برآشفت. خاطرات مختلفی از اين داستان دارم كه يك بار يك دستگاهی از آلمان آورده بوديم كه اسلايد را ظاهر می كرد. روزنامه ها عكاسی رنگی، آورده بودند و بايد كه اسلايد سريع ظاهر و چاپ می شد. من يكسری اسلايد گرفته بودم كه با دستگاه هليوگراور چاپ بشود روی جلد اطلاعات هفتگی و مثل اينكه اطلاعات بانوان. وقتی كه عكاسی كردم نيمه های شب عكاسی تمام شده بود، آمدم ظاهر كنم يكدفعه فكر كردم كه بهتر است داروهای اسلايد را عوض كنم. داروهای اسلايد را كه شش - هفت مرحله بود، عوض كردم و فيلم ها را ظاهر كردم صبح شده بود كه دادم به گراوورسازی و به خانه آمدم. ولی داروهايی كه آنجا بود توی قفسه هايش بود. يكی از آن عكاس ها رفته بود كه با آن داروها فيلم ظاهر كند، رو داروهايی كه آماده شده بود كه من فيلم های اولم را ظاهر كنم، توی تمام آنها داروی ثبوت ريخته بودند. يعنی همه خراب شده بود و برای من خيلی عجيب بود كه چرا بايد اين كار را بكنيم. هنوز هم برای من مسئله است، تلخ است.

اخوت - آقای بختيار، ما می خواهيم به اصفهان برسيم و اين كارهايی كه شما اخيرا در مورد اصفهان كرده ايد، دو تا مجموعه ای كه راجع به خود اصفهان هست و يكی ديگر مهمانسرای عباسی و ديگری زاينده رود، از سرچشمه تا مصب.

من پنج كتاب راجع به اصفهان چاپ كردم كه اولين آنها اصفهان موزه هميشه زنده است. بعد از آن كتابی به سفارش فولاد مباركه كار كردم به اسم اصفهان شهر صنعت و هنر. بعد مهمانسرای عباسی را به سفارش بيمه ايران كه مالك هتل است. بعد از آن يك كتاب به نام اصفهان شهر صنعت و هنر. دو تا كتاب برای فولاد مباركه كار كردم. طبيعتا راجع به اصفهان بود ولی گوشه چشمی به صنعت و فولاد مباركه داشت، كار خوبی هم بود، كار فرهنگی بود. در حقيقت آنها شركتشان را اين طوری می خواستند نشان بدهند و به مهمان هايشان اين كتاب را می دادند البته قسمت بيشترش اصفهان است و صنعت بومی اصفهان و بعد يك معرفی از فولاد مباركه در كنار اصفهان. آخرين كارم كتاب زاينده رود است.

اخوت - يعنی می بينيم كه شما برخلاف بعضی از اين مجموعه ها و آلبوم هايی كه درمی آيد صرف اينكه يك شهر مدنظرتان باشد و همين طور در جنبه های مختلفش كار بكنيد، نبوده. يعنی هر كدام از كارهای شما يك خط و ربط كاملا مشخصی دارد. اصفهان موزه هميشه زنده عمدتا به معماری تاريخی اصفهان می پردازد و به آن آثاری كه می تواند آثار موزه ای يعنی آثار تاريخی باشد. يا مهمانسرای عباسی همين طور يك هتل با تمام - به اصطلاح - ارزش هايی كه در آن نهفته است. هتل خاصی است، شكی در آن نيست. يا اصفهان و صنعت، يا رودخانه زاينده رود. و اين خيلی ارزش مهمی است كه يك كسی وقتی روی يك عرصه خيلی گسترده كار می كند، يك موضوع خاص را دنبال كند. يعنی پراكنده كاری نمی كند. ممكن است شما صدها عكس بگيريد ولی توی اين مجموعه نمی آوريد. آن عكس هايی را می آوريد كه در جهت آن هدف مطالعاتی شما باشد. با همه اينها سوالی كه هميشه برای من مطرح بوده اين است كه آدم ها، شيوه های زندگی، جمع ها، يعنی حضور انسان، در كارهايتان خيلی نيست. حداقل در اين كارهايی كه چاپ شده. و اين برای من خيلی عجيب است. كسی كه قبلا پرتره كار می كرده نه فقط پرتره حتی فيگور كار می كرده، . . .

من كار روزنامه نگاری هم كرده ام البته در كار ژورناليستی من خيلی طالبش نيستم برای اينكه استعدادش را ندارم. در كار عكاسی ژورناليستی، عكاسی روزنامه نگاری، . . .

اخوت - بحث عكاسی ژورناليستی يك بحث جداست. اما بحث رخنه كردن در جمع، رخنه كردن در انسان، يعنی فضای بدون انسان يك فضای تهی است. من می خواهم بدانم آيا هيچ وقت فكر كرده ايد كه. . . اولا دو تا سوال دارم آيا غير از اينهايی كه چاپ شده در آرشيوتان، عكس هايی كه نگاه عكاسی به انسان و رفتار او باشد، و روان شناسی او، اعم از روان شناسی فردی و روان شناسی اجتماعی، آيا اين در كارهای شما هست؟ و اگر نيست، آيا هيچ وقت فكر كرده ايد كه چرا؟

اين سوال شما را [اين طور جواب می دهم: ] اولين بار من مجموعه ای از عكس های اصفهان را با خودم به انگليس برده بودم و رفته بودم توی انجمن عكاسان انگليس. برحسب تصادف رفتم. مسئول آنجا از من خواست كه عكس ها را ببيند. عكس ها را نگاه كرد و اين سوال را كرد: گفت آيا اين يك موزه است يا يك شهر؟ كه من اين را به احمد [ميرعلايي] گفتم كه اسم اين كتاب شد. ولی در مورد معماری ارزشمند اصفهان من فكر كردم كه اگر فرض كنيد مسجد شيخ لطف الله را با چند تا از اين بچه ها كه شكلك درمی آوردند، بگيريم خيانت كرده ايم به اين معماری. آدم هايی كه حضور داشتند در اثرشان هستند. اگر ما مثلا مسجد جامع اصفهان كه يك شاهكار بی نظير است و يك شاهكار معماری است كه طی هزارسال شكل گرفته و با اينكه هر قسمتی از آن با چند صد سال فاصله ساخته شده به عنوان يك مجموعه شما از آن لذت می بريد وقتی اينها را عكاسی می كنيد در حقيقت آن آدم های بی نظيری كه اينجا را به وجود آوردند توی اثرشان هستند. حالا من چرا يك آدم بيخودی را اينجا بگذارم؟ جلوی اين ساختمان، مهمانسرای عباسی هم همين طور، ما آدم ها را به اسم معرفی كرديم. اين آقای چايچی است اين آقای ابراهيميان است. چه كسی گچ كاری كرده، آقای ذوفن اينها را ساخته، راجع به آنها صحبت كرديم. نظر پوپ را هم كه آمده اينجا را ديده، آورديم.

اخوت - من می خواستم برسيم به همين كه اينجا هم يك نگاه حاكم است. يعنی يك اتفاق نيست. يعنی شما آگاهانه پرداخته ايد به آن كاری كه از انسان ماندگار شده و با همين نگاه هم به سراغ زاينده رود می رويد: زاينده رود از سرچشمه تا مصب.

اگر كه دوام بياورم، من زندگی ام از همين كارهای تجاری می گذرد كه توانسته ام تو عكاسی بمانم. عكس از ماشين آلات و اشيای تجاری مثل قفل و كليد. ولی كتاب ها را جز آنهايی كه سفارش می دهند برای دل خودم می كنم و اميدوارم اگر كه تا چند سال ديگر سيستم فيزيكی ام همين طور كه هست سرپا باشد دو تا كار ديگر بكنم. يكی يك كتاب كه البته زحمتش را اگر قبول كنيد به شما خواهم داد. می خواهم يك كتاب مرجع عكاسی درست كنم كه فكر می كنم پانصد - ششصد صفحه هم می شود. از اول تكنيك عكاسی آنچه كه هست، چون آمدن ديجيتال در حقيقت عكاسی را لوث كرده. هر كسی يك دوربين ديجيتال دارد يك عكس می گيرد، بدون اينكه هيچ اطلاعی راجع به عكاسی به عنوان يك هنر و يك صنعت داشته باشد. چون دوربين ديجيتال فقط می تواند يك كار ساده ای انجام بدهد. يك چيزی را ضبط بكند. ولی پشت عكاسی يك فرهنگ هست كه از هنر رنسانس ادامه دارد تا اختراع عكاسی در صد و هفتاد سال پيش، كه نقره در حقيقت به عنوان يك صفحه حساس بوده. يكی اين كار را می خواهم بكنم و يكی هم جواب شما. من دوستانی داشته ام و هنوز خوشبختانه دارم كه در جامعه فرهنگی ايران شاخص بوده اند. از اينها من پرتره گرفتم. يك سری از آنها جوان بودند و حالا پير شدند. من اميدوارم كه بتوانم يك مجموعه از اين دوستانی كه در اين چند دهه با هم آشنا بوديم، حالا معمار بودند، نويسنده بودند، نقاش بودند، . . . نگاه من از آنها. البته می خواهم كه تمام اينها سياه ـ سفيد باشد. اين كار را هم خيلی وقت پيش شروع كردم، ولی به دلايلی ماند. دوست دارم اين كار را هم تمام كنم.

اخوت ـ كارهايی كه در آينده خواهيد كرد بحثش جدا. اين زاينده از سرچشمه تا مصب، . . . می توانم سوال بكنم كه شما اولا چند بار اين مسير را طی كرديد تا حاصل كار اين شد؟ ثانيا حدودا چه تعداد عكس در آرشيو شما هست كه اين تعداد از آنها به صورت كتاب در آمده؟ چون زحمت های زيادی كشيده ايد كه من خبر دارم و همه دوستانی كه از نزديك شما را می شناسند. اينكه شما هيچ وقت سهل انگار و ساده گير نيستيد. يعنی پشت قضيه خيلی بيشتر از آن چيزی است كه عرضه می شود. من دوست دارم به يك نوعی و مختصری از اين جنبه كار بگوييد.

زاينده رود را كه می دانيد چند كيلومتر است؟ نزديك چهارصد كيلومتر است. يعنی دويست كيلومتر آن تا اصفهان می آيد و دويست كيلومتر هم از اينجاست تا مرداب گاوخونی. زمانی كه من اين كار را شروع كردم سه ـ چهار بار اين مسير را رفته بودم. قبل از اينكه شروع كنم. بعد يك جيپ نو خريدم كه فقط فاصله اصفهان ـ تهران را آمد، كه آن هم چهارصد كيلومتر می شود. زمانی كه اين كتاب تمام شد كيلومترشمار جيپ 42400 كيلومتر را نشان می داد.

اخوت ـ يعنی چهارصد كيلومتر آن را كه كم كنيم بقيه را شما در اين مسير رفته ايد.

بله، در فصول مختلف. دقيقا پنج سال. غير از عكاسی هوايی كه دو تا سفر با هلی كوپتر داشتم. و تعداد عكس هايی كه گرفتم زياد است. يك فايل بسيار بزرگی است و نشمردم. بايد چندين هزار عكس باشد. كه از اينها من صد تا را استفاده كردم.

قوكاسيان ـ من می خواستم در مورد تصوير آخر كتاب سوال كنم.

همه به من می گفتند كه بايد خرابی زاينده رود و از بين رفتنش را نشان بدهم. اصولا سيستم تفكر من اين است كه دوست ندارم زوال و نابودی چيزی را ببينم [و نشان بدهم. ] هميشه دوست دارم اصفهانی را كه نشان می دهم در بهترين وضعيتش باشد. هيچ كدام ساختمان ها شايد رنگ و لعابی كه در كتاب هايم هست نداشته باشد؛ و اينكه خدای ناكرده يك وقت اين زاينده رود از بين برود كه رفتنش يعنی پايان تمام فرهنگی كه طی قرون در اين شهر به وجود آمده. می خواستم با اين عكس ها يك هشدار را نشان بدهم.

قوكاسيان ـ يك اشاره ای كه الان تو صحبت های رحيم بود كه شما اشاره كرديد در مورد حضور كاراكترها در عكس. ولی يادتان است شما تو آن فيلم اشاره كرديد به آن عكس معروف بازار و ميوه فروش. من فكر می كنم شما اين توضيح را نداديد ولی همه جا هم دوست نداريد كه آدم ها نباشند. يعنی در حقيقت در آن عكس با اصرار رويش ميزانسن را می چينيد.

بله، ولی آنها در حقيقت در خدمت آن فضا هستند آنها خودشان به تنهايی رلی بازی نمی كنند.

قوكاسيان ـ خب رحيم هم تقريبا همين را گفت كه اينها كمك می كنند شايد به آن فضا.

آن خاطره ای از كودكی من بود كه بازسازی شد. يعنی در حقيقت مثل فيلم های شما يك ميزانسن دارد من به عكاسی اتفاقی اصلا اعتقاد ندارم. يعنی در عكاسی اولين حرف را تكنيك می زند و بعد فكری كه پشت آن است بايد پياده بشود. اين است كه كار عكاس حرفه ای را جدا می كند از يك عكاس آماتور. يعنی بايد فضا را بشناسيد، نور را بشناسيد، و زبان دوربين را بشناسيد. من به بچه هايی كه درس می دهم همين را می گويم كه فرض كنيد همان عكس بازار، اگر يك آماتور بخواهد آن عكس را بگيرد چون كه زبان دوربين را نمی داند و فقط چشمش می بيند اگر عكسی را بگيرد يا آن نورها هست و تمام بازار سياه شده يا بازار هست و آن نورها ديگر نيست. من در حقيقت تصويری از كودكی را ترجمه كردم به زبان دوربين. در تمام اين عكس هايی كه شما می بينيد اين كار شده است. برای اينكه همان طور كه می دانيد آنچه چشم ما می بيند دوربين نمی تواند به آن گونه ببيند. اين است كه ما بايد اين آگاهی را داشته باشيم كه چگونه آنچه را كه می بينيم ترجمه كنيم به زبان دوربين.

اخوت ـ در هنر من قايل به يك عنصر ديگری هستم كه قاعدتا شما قايل نيستيد، و آن همين عنصر اتفاق است. به اين معنا نيست كه هنرمند خودش را دست اين اتفاق بدهد، ولی از اين اتفاق هم بايد بهره برداری بكند. يعنی گاردش را به قول معروف قبل از پديد آوردن اثر نبندد نسبت به آن چيزی كه توی هنر، حداقل هنر ايرانی، به آن بداهه پردازی می گوييم. يعنی آنچه كه ناگهان به وجود می آيد. من می خواهم بدانم شما تا چه حد به اين بداهه پردازی در كار هنری تان، علاوه بر آن تفكر، علاوه بر آن اشراف به مصالح و ابزار، تا چه حد به اين بداهه پردازی اهميت می دهيد؟

من يكی از علاقه مندان كارتيه برسون هستم به نظر من عكس های هنری كارتيه برسون يك شاهكار است. هميشه سعی كرده ام كه مجموعه كارهايش را ببينم. هر وقت خارج رفتم، اگر كه نمايشگاهی بوده، خودم را رسانده ام كه اصل كار را ببينم. ولی شايد در من اين استعداد نيست. نه اينكه رد بكنم. هر كسی به نظر من بايد در كارش، (خودتان بهتر می دانيد) در آن محدوده داستان نويس، شاعر، معمار، خط خودش را برود. و اگر هم بخواهد تقليد كند به نظر من كار عبثی است. من نمی توانم كارهای برسون را تقليد كنم. آن استعداد را ندارم. عكس هايی كه مثلا آقای كسرائيان از اصفهان گرفته يك ديد ديگری را دنبال كرده. كارهای آقای كسرائيان عكس های ايران، كردها، حتی كاری كه برای تخت جمشيد كرده (كه البته آن جداست) او يك نگاه ديگری دارد. او هميشه مثل يك جامع شناس به قضيه نگاه می كند. من اين طور نيستم.

اخوت ـ يعنی شما در واقع نسبت به اتفاقاتی كه در لحظه می افتد؛ به دليل نگاه خودتان، اعتقاد نداريد كه دنباله رو آن اتفاقات باشيد. يعنی همان بديهه پردازی؟

بله، در مورد بديهه پردازی نه، استعدادش را ندارم. ولی از كارهای برسون هميشه لذت برده ام. كارش را اصلا رد نمی كنم. آن يك ديدگاه خاصی است. مثل اينكه مكتب های مختلف نقاشی هست. شما ممكن است كه همه را دوست داشته باشيد، يا تعداد زيادی را دوست داشته باشيد، همان طور كه. . . . اخوت ـ يعنی در واقع ارزش كار شما اين است كه در عين حال كه گونه های مختلف رفتار هنرمندانه را می فهميد و برايش ارج قايل هستيد هيچ وقت خودتان را دست چيزی كه از درون خود شما سرچشمه نگرفته نمی دهيد. يعنی نمی خواهيد تقليدی بكنيد از گونه های مختلف ديگر كه ممكن است خيلی هم دوست داشته باشيد. راحت ترين چيز اين است كه شايد استعدادش را ندارم. يعنی فكر می كنم كه يكی از بدترين بلاها برای كسی كه كار هنری می كند اين است كه بخواهد از يك الگوی موفق تقليد كند. در صورتی كه استعدادش را نداشته باشد؟ حالا هر چيزی باشد. [هنرمند] بايد ديد و تكنيك خودش را داشته باشد. كما اينكه اگر كسی از من تقليد بكند، كه كرده اند، خيلی جالب نبوده.

ادامه دارد


ترجمه سهيلا قاسمی: در فيلم «در ستايش عشق» آخرين ساخته «ژان لوك گدار»، مرغ يك پای سينمای فرانسه، شركت فيلمسازی هست به نام «اسپيلبرگ و شركا» كه كارشان ساختن فيلم های تجاری و كم مايه است. اعضای اين شركت انگار هيچ خلاقيتی ندارند و تنها كاری كه بلد هستند پول در آوردن است. تلقی «گدار» از «اسپيلبرگ» اين گونه است. منتقد سابق «كايه دو سينما» كه زمانی در دفاع از سينمای آمريكا نقد می نوشت و فيلم اول اش «از نفس افتاده» ادای دينی بود به سينماگران دهه چهل و پنجاه هاليوود اين روزها معتقد است سينمای آمريكا و كلا سينما به پايان رسيده است. او يك فرانسوی است، با همه مشخصات و مختصاتی كه يك روشنفكر فرانسوی دارد. اما در كنار گوش او و درست در همان مجله ای كه او يكی از پايه گذاران اش بوده، كسانی هستند كه اسپيلبرگ باب دندان شان است، سينمای او را پسند می كنند و درباره اش خوب می گويند. آمار و ارقام به ما می گويند كه كارهای اسپيلبرگ طرفداران زيادی در فرانسه دارند و هر وقت فيلمی روی پرده سينماهای اين كشور می رود، صف های طويل تماشاگران نظريه «گدار» را باطل می كنند. درست زمانی كه «گزارش اقليت» اثر انديشمندانه اسپيلبرگ در باب آينده علم زده و تاريك انسان ها در فرانسه اكران شد، يك منتقد فرانسوی درباره اش نوشت كه هيچ فيلسوفی تا به حال نتوانسته سرنوشت محتوم انسان غربی را به اين شيوايی پيشگويی كند. فرانسوی ها بر خلاف كارگردان كهنه كارشان، سينمای اسپيلبرگ را سينمايی خلاق می دانند و معتقدند او آينده سينما را به ما نشان می دهد.بحث درباره روش كاری او و جست وجو برای كشف راز و مرز كار گروهی اين كارگردان چيزی است كه در گزارش جذاب هفته نامه فرانسوی زبان «لوپوئن» می توان خواند و با حالتی حق به جانب ديد كه هيچ كس حرف گدار را باور ندارد. چه می شود كرد؟ گذر ايام است و تغيير روحيه آدم ها. . . «گزارش اقليت» تازه پرده های سينما را ترك كرده بود كه «اگه می تونی منو بگير» جايگزين اش شد. فاصله زمانی ساخت اين دو فيلم اسپيلبرگ، به زحمت به شش ماه می رسد. كارگردان و تهيه كننده «ئی. تی» (1982) چه طور می تواند چنين روند گسترده ای را حفظ كند؟ داستان اين گروه و عملكرد كاملا حرفه ای شان را با هم می خوانيم:

«اسپيلبرگ برای تمركز روی هر چيزی كه حائز اهميت است و برای استفاده مفيد از زمانش ظرفيت خارق العاده ای دارد. » اين كلمات را كسی به زبان می آورد كه اسپيلبرگ را كاملا می شناسد: «كاتلين كندی». «كندی» نزديك ترين همكار او در فاصله سال های 1979 تا 1996 است. به عنوان مثال روز سه شنبه 28 ژانويه ،2003 ساعت ،15/30 اسپيلبرگ برای بازاريابی و پيشرفت «اگه می تونی منو بگير» با انبوه عكاسان روبه رو شد. اين طور به نظر می رسيد كه او در جشنواره كن حضور دارد. اما او روز قبل در لندن بود و روز پيش از آن در برلين. روز بعد هم قرار بود به رم برود. چهار روز پی درپی، در چهار گوشه اروپا و برای بازاريابی. هيچ مصاحبه ای هم ترتيب نداد چرا كه زمان، پول است. به هنگام برگزاری كنفرانس مطبوعاتی، اسپيلبرگ در كنار «تام هنكس» و «لئوناردو دی كاپريو» ظاهر شد. كنفرانس از ساعت 15/45 تا 16/45 طول كشيد. او به سرعت بايد به شانزه ليزه می رفت. ساعت ،17 اسپيلبرگ يك دوره مهم با پوشش رسانه ای داشت. ساعت 20 هم جلسه پيش از اكران فيلم بود. «كاتلين كندی» می گفت: «او در استفاده از زمان ظرفيتی باورنكردنی دارد. » روز چهارشنبه 29 ژانويه: تصادف موجب شد با «خاوير باردم»، هنرپيشه اسپانيولی و نامزد جايزه اسكار (2001)، مصاحبه ای داشته باشيم. روز قبل باردم در شانزه ليزه حضور داشت و به هنگام عبور اسپيلبرگ، شاهد ازدحام جمعيت بود. باردم به كارپردازش كه تلفن او را داشت زنگ زد و توانست با اسپيلبرگ تماس بگيرد. قرار ملاقات بين باردم و اسپيلبرگ راس ساعت شش بود. همه هنرپيشه ها دوست دارند با او كار كنند. همه و به خصوص بهترين ها كه اغلب در هاليوود انحصار را كنار گذاشته و طرح هايی ارائه می دهند. برای مثال تام كروز به هنگام فيلمبرداری «چشمان باز بسته» ساخته «استنلی كوبريك» فيلمنامه «گزارش اقليت»، اقتباسی از داستان كوتاه «فيليپ. ك. ديك» را دريافت كرد. اين فيلمنامه توسط «فاكس» تنظيم شده و به مدت 10 سال بی استفاده مانده بود. كروز آن را برای اسپيلبرگ فرستاد كه با فيلمنامه نويس «خارج از ديد» مشغول نوشتن بود. كروز و اسپيلبرگ در «گزارش اقليت» دوباره كنار هم قرار گرفتند. اين فيلم پس از شكست نسبی «هوش مصنوعی» به معنای برخاستنی دوباره بود.

اسپيلبرگ «تام ها» را خيلی دوست دارد. پس از «نجات سرباز رايان» تام هنكس وفادارترين بازيگر اسپيلبرگ شد. او درآمدزاترين بازيگر هاليوود هم هست: 12 فيلم با بيش از صد ميليون دلار سود، ركورد جالبی به نظر می رسد. در جريان «نجات سرباز رايان» آنها به همراه هم «دسته برادران» را برای HBO ساختند. اين فيلم كه زندگی يك واحد آمريكايی در جريان جنگ جهانی دوم را به تصوير می كشد، موفقيت بزرگی بود. برای «اگه می تونی منو بگير» اعتبار هنكس 15 ميليون دلار، يعنی معادل يك پنجم بودجه بود. اما هنكس همان طور كه گفتيم درآمدزا است. «اگه می تونی منو بگير» سيزدهمين فيلم او با سودی بيش از صد ميليون دلار است. برای سال ،2003 آنها طرح فيلم آمريكايی بزرگی در مورد ابراهام لينكلن و فردريك داگلاس را در دست دارند. تام هنكس از نوادگان نانسی هنكس، مادر لينكلن است. ديگر ستاره مورد علاقه اسپيلبرگ دی كاپريو است. زمانی كه فيلمنامه «اگه می تونی منو بگير» به دست دی كاپريو رسيد، برای ساخت آن ابتدا به ياد «لاسه هالستروم» كه نخستين نقش بزرگ خود در «گيلبرت گريپ» را به او مديون است، افتاد. اما هالستروم كه دو شكست را پشت سر گذاشته بود مشكل زمانی داشت. بنابراين سناريو به دفتر اسپيلبرگ فرستاده شد. برای يك فيلمنامه فوق العاده با بازی دی كاپريو، اسپيلبرگ هيچ مشكل زمانی را احساس نمی كرد. «هوش مصنوعی» در اكتبر ،2001 «گزارش اقليت» در اكتبر 2002 و «اگه می تونی منو بگير» در فوريه 2003 ساخته شدند. اسپيلبرگ می گويد: «مدتی هست كه بسيار فرز شده ام. حس می كنم نسبت به ده سال پيش، انرژی بيشتری دارم. اگر می بينيم كه او به اين سرعت و به اين خوبی فيلم می سازد، به اين دليل است كه هميشه با همان افراد كار می كند. مدت هاست كه اوضاع به همين منوال است. او به شكل يك گروه خانوادگی، كار سينما را دنبال می كند. «بونی كورتی»، از سال 1996 دستيار تهيه كننده است: «از 1990 تا 1996 منشی او بودم. به شكلی كار می كردم كه هر لحظه زندگی او بدون تصادم دو كار جريان يابد. اين شش سال، بهترين تمرين برای تبديل شدن به تهيه كننده فيلم های او بود.» كاتلين كندی معتقد است كه «كريستی ماكوسكو» ـ منشی اسپيلبرگ ـ مهم ترين شخص در نظر اوست. زمان؛ هميشه زمان مهم ترين است و دوباره يك زن برنامه ريزی زمانی را به عهده دارد. زنان در آثار او هميشه در درجه دوم اهميت قرار دارند، اما در كارش مهره های اصلی هستند!

احترام زياد

اما مردها هم در خانواده اسپيلبرگ نقش دارند. يكی از افتخارات قديمی اين تيم، «جان ويليامز» است كه از سال 1973 و «قطار سريع السير شوگرلند» به نوشتن موسيقی فيلم های اسپيلبرگ می پردازد. ويليامز برای «لوكاس» «آتلمان» و «آرتور پن» هم آهنگ ساخته، اما هميشه در كنار اسپيلبرگ مانده است: «اين بيستمين همكاری ما است. ما دست به نوآوری زده ايم. » ويليامز هنرمند بزرگی است كه از سال 1960 كار خود را با «هنری منسينی» آغاز كرد. «ما سمفونی های متعدد و يك كنسرت ويولن سل كه توسط يويوما ترتيب داده شده بود را مديون او هستيم يكی ديگر از ياران وفادار او «ميشائيل كان» نام دارد كه از سال 1977 تدوينگر اسپيلبرگ است. معمولا يك كارگردان به هنگام تدوين، برای بيان آنچه كه مد نظرش است وقت كافی ندارد. اين بخش بايد حذف شود، آن بخش به ريتمی متفاوت نياز دارد. . . اما كان، اسپيلبرگ را درست مثل كف دستش می شناسد. تكنيسين بسيار موثری كه نقشی كليدی به عهده دارد. «يانوش كامينسكی» لهستانی، مدير بخش عكس است. سال ،1993 اسپيلبرگ به هنگام فيلمبرداری «فهرست شيندلر» در لهستان، آرزو می كرد ای كاش در گروهش كسی می توانست به زبان مردم آن كشور صحبت كند. مزيت ديگر كامينسكی اين بود كه به سينمای مستقل تعلق داشت و اسپيلبرگ می خواست برای ساخت «فهرست شيندلر» رابطه اش با ماشين بزرگ صنعت فيلمسازی را قطع كند. اسپيلبرگ می گويد: «من زوايا و حركات دوربين را تنظيم می كنم، اما كامينسكی صحنه ها را زيبا می كند. به نظر من او به موجودی ماورای طبيعی می ماند كه نور را برای همه جهان تنظيم می كند. » او در عين حال بهترين دوست اسپيلبرگ هم هست.

اين مسائل، همه در مورد فيلمبرداری بود، اما فيلم ها به طرز قابل توجهی نيازمند آماده سازی هستند. اين وظيفه مهم برعهده «والتر پاركز» و همسرش «لوری مك دونالد» است. آنها در سال 1994 و به محض تأسيس استوديو «دريم وركز» به گروه اسپيلبرگ پيوستند. پاركز يك فيلمنامه نويس قديمی است (بازی های جنگ) يعنی فرد خلاقی است كه به همراه همسرش در كلمبيا كار تهيه كنندگی را آغاز كرده اند. روابط آنها با اين كارگردان بزرگ در سال 1997 و برای همكاری در ساخت فيلم «مردان سياهپوش» بسيار مثمرثمر بود و اولين پيروزی «دريم وركز» محسوب می شد. برای «گزارش اقليت» بايد جهان آينده به تصوير درمی آمد. پاركز سمينار سه روزه ای ترتيب داد: «ما متخصصين شهرسازی، معماران، كاشفان، فناوران، كارشناسان محيط زيست، پليس، پزشكان، مسئولين حمل و نقل و متخصصين انفورماتيك را به اين سمينار آورديم. » پاركز و اسپيلبرگ به دقت به صحبت ها گوش داده و يادداشت برمی داشتند. نمونه ديگر، عنوان بندی پايانی فيلم «اگه می تونی. . . » است. اين بخش نوعی احترام سه دقيقه ای به «سول بس»، گرافيست آلفرد هيچكاك است. فلورانس ديگاس، طراح اين عنوان بندی پايانی تعريف می كند: «ما توسط «نكسوس پروداكشن» در لندن معرفی شديم. پاركز در يكی از هواپيماهای ويرجين ايرلاينز فيلمی به كارگردانی يكی از كارگردانان نكسوس را ديده بود. او درخواست كرد كه همه فيلم های نكسوس را ببيند و سپس ما را به خاطر سپرد. سپس اسپيلبرگ از بين 16 نفری كه از سراسر دنيا گرد آمده بودند، آنچه می خواست برگزيد. » همه انتظار داشتند شاهد كار ضعيفی از پاركز باشند. ديگاس ادامه می دهد: «ما هرگز با اسپيلبرگ ملاقات نكرده بوديم. اما احساس كردم آدم بسيار محترمی است. او اصلا به شيوه امری درخواستی نكرد و فقط مسائلی را مطرح كرد. »

اسپيلبرگ با لبخند می گويد: «منتظر می مانم تا ديگران عقيده خود را ابراز كنند. » اين نحوه شروع به كار كه در «دريم وركز» رايج است، نقش بسيار تعيين كننده ای دارد. «پيترلورد» كه به همراه نيك پاركز خالق «فرار جوجه ای» است به ياد می آورد: «پيش از امضای قرارداد با آنها با «ديزنی» در تماس بوديم، اما می خواستيم كنترل فيلم هايمان را خودمان در دست داشته باشيم. مطمئن بوديم «دريم وركز» به دنبال بستن دهان ما نيست. » «خاوير باردم» كه اسپيلبرگ را بازيافته، نظر مشابهی دارد و در ادامه می گويد: «او مرا در ميان جمعيت بازشناخت و شروع به صحبت كرديم. احساس كردم فرد بسيار مهمی هستم. » در واقع اسپيلبرگ هميشه در پی گسترش خانواده خود است. «باب زمكيس» (بازگشت به آينده) و «جودانته» (گرملين) در سال های 80 و «سم منديز» در حال حاضر (زيبايی آمريكايی و جاده ای به سوی پرديشن) در كنار او هستند. اسپيلبرگ كه موقع نمايش «كاباره» به كارگردانی «منديز» حاضر بود، اين مدير گروه تئاتر لندن را تشويق كرد تا نخستين فيلمش را كارگردانی كند. اين سرمايه گذاری برای «دريم وركز» سود خوبی داشت. اما در خانواده اسپيلبرگ نبايد برادران «جفری كاتزنبرگ» و «ديويد گفن» را فراموش كرد. اسپيلبرگ در سال 2002 گفته بود: «ترجيح می دهم با تجار و جادوگران دارايی شريك شوم، اما هيچ كارگردانی را شريك خود نكنم. » او در سال 1994 با اين دو نفر كار خود در «دريم وركز SKG»، كمپانی ای كه پس از ديزنی و دهه ،20 نخستين تأسيس بزرگ در هاليوود بود، را آغاز كرد. گفن تهيه كننده «نيروانا، عقاب ها و نيل يانگ» حدود يك ميليارد دلار سرمايه گذاری كرده بود. كاتزنبرگ، تهيه كننده سختگير، به كمك كارهايی موفق مثل «ديو و دلبر» و به ويژه «شيرشاه» والت ديزنی را اصلاح كرد. اما در سال 1994 كاتزنبرگ به ميشائيل ايزنر، مرد شماره يك ديزنی برخورد كرد. اين مسئله موجب شد اسپيلبرگ و گفن را وادار كند تا كارهايی را شروع كنند.

بخش های اصلی

در حال حاضر «دريم وركز» استوديوهای خود را در «گلندال»، درست روبه روی ديزنی مستقر كرده است. كاتزنبرگ مسئول بخش انيميشن است. «شاهزاده مصر» و «فورميز» كه پيش از «فرار جوجه ای» و «شرك» ساخته شده و به مسخره ديزنی پرداخته اند، دو اثر بسيار موفق محسوب می شوند. پس از آغازی دشوار، در سال 1998 «دريم وركز» آهنگ و ريتم مناسب خود را پيدا كرد. «نجات سرباز رايان» دومين اسكار بهترين كارگردان را برای اسپيلبرگ به همراه داشت. طرح Shoal Visual History كه در سال 1995 آغاز شده بود (شهادت ويدئويی پنجاه هزار فرد رهايی يافته از اردوگاه های جنگی)، در سال 1999 به مستند «آخرين روزها» منتهی شد. اسپيلبرگ ساخت «هری پاتر» و «مرد عنكبوتی» را رد كرد. بهترين مسئله اين بود كه رقيب شان ديزنی ضعيف تر شد. در پايان سال 2002 «نايت شامالان» (حس ششم، نشانه ها) «ديزنی» را ترك كرد و به «دريم وركز» ملحق شد تا فيلم های آينده اش را با همكاری آنان بسازد. از طرفی موعد قرارداد همكاری بين «ديزنی» و «پيكسار» (داستان اسباب بازی 1 و ،2 شركت لولوها) به زودی به سر می رسد. «ديزنی» فقط بايد آرزو كند كه «دريم وركز» پيشنهاد اغواكننده ای نداشته باشد. آخرين باری كه چنين مسئله ای پيش آمد، رقابت ميان دو كمپانی بيشتر شد و «دارودسته های نيويوركی» و «اگه می تونی. . . » ساخته شدند. «اسكورسيزی» و اسپيلبرگ سی سال است كه با هم دوست هستند. اما فيلم های اسكورسيزی توسط «ميرامكس»، بخش سينمايی «ديزنی» توليد می شوند. در اين رقابت، اسپيلبرگ هميشه جلوتر از اسكورسيزی است به هر حال تجارت، تجارت است.

به نظر اسپيلبرگ اين كار هميشه بايد با شكوفايی توام باشد. قرارداد پخش فيلم های «دريم وركز» توسط «يونيورسال» تا پنج سال ديگر تمديد شده است. «دريم وركز» 250 ميليون دلار هم گرفته است. اين مبلغ برای سرمايه گذاری و هزينه های استوديو كافی است. دور ميز مذاكرات، «پيرلسكور» و «باری ديلر» رئيس سابق كاتزنبرگ در سال 1980 و در «پارامونت» به چشم می خوردند كه درست روبه روی كاتزنبرگ نشسته بودند. «دايلر» در سال 1971 كار ساخت يك فيلم تلويزيونی به نام «دوئل» را به اسپيلبرگ واگذار كرده بود. اما بی شك «لسكور» همه چيز را می دانست. سرانجام همچنان كه هر خانواده ای پدری دارد، پدر خانواده اسپيلبرگ هم از نظر او «سيد شينبرگ» رئيس بزرگ «يونيورسال تلويژن» است. او در سال 1968 «آمبلين» فيلم كوتاه اسپيلبرگ را كه در همه جا نمايش می داد، بررسی كرد. اسپيلبرگ در آن زمان نخستين خانه فيلمسازی خود كه در قلب يونيورسال قرار داشت را «آمبلين اينترتينمنت» می نامند. علی رغم يك فيلم تلويزيونی ناموفق به همراه «جون كرافورد»، شينبرگ پروژه های ديگری را به اسپيلبرگ سپرد كه از ميان آنها می توان به «كلمبو» اشاره كرد. سپس برای ساخت «دوئل» او را نزد «باری دايسلر» سپرد. اسپيلبرگ در سال 1975 درگير كارهای «دندان های دريا» شد و زمانی كه می خواست آن را رها كند شينبرگ صابونی به او داد و متقاعدش كرد كه بماند. سال 1991 شينبرگ هديه زيبايی به او داد: حقوق «فهرست شيندلر» توماس كينلی كه در سال 1983 آن را به دست آورده بود. اين فيلم موجب شد اسپيلبرگ برای اولين بار برنده اسكار شود. زمانی كه در سال 1994 ماجراجويی در «دريم وركز» را آغاز كرد منتظر چراغ سبز شينبرگ بود. شينبرگ به او اطمينان داد كه تحت حمايت يونيورسال قرار خواهد داشت و يونيورسال در خارج از سرزمين آمريكا به پخش ساخته های او خواهد پرداخت. يونيورسال در توليد «گلادياتور»، يكی از بزرگ ترين طرح های «دريم وركز» نيز مشاركت داشت. زمانی كه شينبرگ قرارداد هفت ساله ای به او پيشنهاد داد، هنوز در ايالت كاليفرنيا دانشجو بود و به همين دليل ترديد داشت. شينبرگ پرسيد: «ترجيح می دهی مدرك بگيری يا اينكه كارگردان شوی؟» و اسپيلبرگ قرارداد را امضا كرد. با وجود اين، اسپيلبرگ يك فارغ التحصيل خوب سينما است. در ژوئن ،2002 جشن ديرهنگامی بر پا شد كه پوشش تلويزيونی خوبی نيز داشت. كاتلين كندی می گويد: «او در استفاده از زمان ظرفيتی باورنكردنی دارد. »


محمد آزرم: «سهراب سپهری» در شعر معاصر ايران، نام بسيار آشنايی است. شعرهای «سپهری» به ويژه از شعر بلند «صدای پای آب» به بعد نگاه تازه ای را وارد جريان شعر نو فارسی كرده است. جريانی كه به مدد حضور شعرهای سپهری در دهه شصت همه گيری جالب توجهی در عرصه شعر ايران به دست آورده و بدون شك يكی از پايه های تثبيت كننده آنچه كه امروز گفتمان شعر رسمی ناميده می شود، شعرهای او در كتابی تحت عنوان «هشت كتاب» است. اگر چه مدعيان اصلی گفتمان شعر رسمی، اين امر را ناديده می گيرند و همواره در چنين مواقعی دچار فراموشی می شوند در سراسر دهه شصت كه اوج گسترش شعر سپهری بود، سعی منتقدان شعر بر اثبات اين مسئله بود كه اولا شعر سپهری چون شعری اجتماعی نيست، نسبت به شعرهايی كه از نظر اين منتقدان، اجتماعی قلمداد می شد، از ارزش كمتری برخوردار است، ثانيا چون شعر سپهری شعری فاقد ساختار و شكل است، امتياز كمتری نسبت به شعرهای ساختارگرا بايد به آن اختصاص داد. امروز می دانيم كه هيچ يك از اين دو مسئله نه معيار ارزش گذاری شعرند و نه منتقدان آن سال ها تعريف های قابل قبول و دقيقی از اين معيارهای اشتباه درك و فهم شده خود داشته اند. حرف های استعاری زدن از وقايع روز، شعر اجتماعی نمی سازد. ساختار و شكل نيز در اثر رابطه های كليشه ای بين بخش های مختلف يك شعر پديد نمی آيد. سپهری در روز اول ارديبهشت 1359 در اثر سرطان خون درگذشت، اما شعر او تازه تولد خود را آغاز كرده بود. آنچه سپهری در شعر به انجام رسانده است، همواره در حكم مكانی زبانی برای فرا رفتن از جهات گوناگون پيش روی شعر امروز است.

امشب / در يك خواب عجيب / رو به سمت كلمات / باز خواهد شد. اين كلمه ها در ابتدای شعر «تا انتها حضور» نوشته «سهراب سپهری» قرار گرفته اند. خود شعر «تا انتها حضور» آخرين شعر از آخرين كتاب شعر «سپهری» است. «ما هيچ، ما نگاه» نام آخرين كتاب اوست كه حالا در انتهای «هشت كتاب» سپهری قرار گرفته است. بسيار خب، ولی اين نشانی دادن ها از شعر سپهری چه كمكی در خواندن شعرهای او می كند، قرار است چه چيزی را نشانمان بدهد؟ تا به حال همه كتاب ها، مقاله ها، يادداشت ها، سخنرانی ها و اظهارنظرها در موافقت يا مخالفت با شعرهای سپهری، حول و حوش معنا كردن و تفسير شعرهای او پديد آمده اند. موافقان و مخالفان، در حقيقت موافق يا مخالف استنباط های خود از شعرهای او بوده اند. خود شعرها برای اين افراد كه طی بيش از دو دهه تعدادشان كم هم نبوده، ناخوانا مانده است. برخی از شاعران و منتقدان هم بودند كه در سال های نه چندان دور، گمان می كردند شارحان مكتب ساختارگرايی اند و اينجا و آنجا، كتبی و شفاهی با افتخار اعلام می كردند كه شعر سپهری نه ساختمان دارد نه شكل. و حالا می دانيم كه اين لطيفه ها هم كمكی به خواندن شعر سپهری نمی كنند. همان طور كه ديدگاه های ايدئولوژيك تنها باعث يك جهت دادگی خاص و البته ساكن در قرائت شعرهای او و شعر معاصر ايران شده بود. به نظر می رسد حالا وقت آن رسيده كه شعرهای سپهری را به كمك شعرهای سپهری بخوانيم. خواندنی از ابتدا. همه آنچه درباره شعرهای او گفته اند و نوشته اند، به جای خود محفوظ، اما همه اين حفظيات نبايد جای شعرهای سپهری را بگيرد و باعث پنهان ماندن افق های گسترده تر شعر او شود.

برای خواندن شعر «تا انتها حضور» هر خواننده احتمالی می تواند تا انتها در زبان شعر حضور داشته باشد. لازم نيست با بيرون اين شعر، با خوانده ها و دانسته های قبلی قطع رابطه كند، كافی است مثل اسم «ما هيچ، ما نگاه» به زبان اين شعر نگاه كند. نگاهی بين حضور و غياب، بين انجام شده و نشده، بين فعال بودن و بی فعل بودن. آن وقت تمام شعر «تا انتها حضور» به يك خواب عجيب تبديل می شود. خوابی رو به سمت كلمات. آنچه در اين خواب ديده می شود چيزی جز كلمه ها نيست. می توان گفت در اين شعر «زبان» دارد خواب ديده می شود. اما به تعبيری در چنين خوابی، «زبان» بيدار است. می داند كه دارد چه كاری انجام می دهد. طبق دستور هست ولی طبق عرف نيست. و همين طبق عرف نبودن به آن امكان می دهد، تصويرهايی زبانی بسازد. زبانی كه می توان بيشتر تصورش كرد. و می دانيم كه اين تصور، ساكن، ثابت و قطعی نيست. هيچ وقت نمی توانيم اطمينان داشته باشيم كه يك امر كاملا ديداری اتفاق افتاده است. تمام فعل های اين شعر از نظر دستوری، در آينده اتفاق می افتند. بياييد اين طور نتيجه بگيريم كه اين شعر دارد خوانده شدن خودش را پيشگويی می كند. هر بار برای هر خواننده احتمالی و از ابتدا، ديدن «خواب عجيب» و خواندن اين شعر برهم منطبق می شوند و جالب اينكه همان طور كه به تعبير ما «زبان» در اين شعر بيدار است، خواننده احتمالی شعر نيز در بيداری بايد اين خواب عجيب را ببيند. حالا اگر به قول يكی از سطرهای شعر صدای پای آب، جور ديگری ببينيم، اين خوابی كه از زبان داريم می بينيم، عجيب تر هم خواهد شد. رو به سمت كلمات وقتی نگاه كنيم، هر بار به هر يك از نقش های دستوری كلمات می توانيم به صورت «مطلق زبان» نگاه كنيم كه لزوما قصد و نيت خاصی را و به تبع آن معنای از پيش مشخص شده ای را حمل نمی كند، در اين صورت «بازی های زبانی»ای شكل می گيرند كه تا پيش از رو كردن به سمت كلمات، ديده نمی شدند. در قسمتی از شعر «تا انتها حضور» می خوانيم:

سيب خواهد افتاد
روی اوصاف زمين خواهد غلتيد
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.

به جای كلمه هايی كه نقش دستوری «اسم» دارند، كلمه «زبان» را جايگزين كنيد. خواهيد ديد كه اين خود «زبان» است كه دارد می افتد، روی اوصاف خودش می غلتد و همه اتفاق های ديگر اين شعر، در آن و برای آن می افتد. بار ديگر همه فعل ها را برداريد و در اين شعر از كلمه «زبان» فعل بسازيد و جايگزين كنيد. آن وقت هر تصوری كه از كلمه ها داريد، هر شناختی كه پيش خودتان از هر كلمه ای سراغ داريد، «زبانی» خواهد شد، به خودش خواهد برگشت. با هر آنچه تا به حال درباره اين شعر گفته و نوشته بودند، غريبه خواهد شد.

وقتی در اين شعر می خوانيم:
ته شب يك حشره
قسمت خرم تنهايی را
تجربه خواهد كرد

و رو به سمت كلمات، يكی از سمت های كلمات، نگاه كنيم، تجربه كردن هم ارز زبانی كردن خواهد بود. و اين اتفاق نه در «ته شب»، بلكه در «ته زبان» خواهد افتاد. جايی كه زبان هر معنای از پيش تعيين شده ای را كنار می زند تا به همه معناهای ممكن دسترسی داشته باشد. رو به سمت ديگری از كلمات، تنها قسمت زبانی «تنهايی» تجربه خواهد شد كه در يك بازی زبانی ديگر «قسمت خرم» زبان هم می تواند تلقی شود. پس در شعر «تا انتها حضور» به طور بالقوه، «زبان» تا انتهای خود می تواند حاضر شود. به اين شرط كه مثل اسم «ما هيچ، ما نگاه» به آن توجه شود. در چنين خوانشی اين شعر به سمت خودش باز می شود، خودش را می گويد و مثل انتهای شعر، داخل خودش اتفاق خواهد افتاد. از سوی ديگر با شعر «تا انتها حضور» می توان در تمام شعرهای «ما هيچ، ما نگاه» گردش كرد. تمام شعرهای اين كتاب به هم مربوطند و حتی با خواندن نام شعرهای اين كتاب چه به همين ترتيب كه در كتاب قرار گرفته اند و چه با تغيير در ترتيب قرار گرفتن شعرها، می توان به شعری نزديك به هر يك از شعرهای كتاب «ما هيچ، ما نگاه» رسيد. حتی می توان كل «ما هيچ، ما نگاه» را يك شعر چهارده اپيزودی در نظر گرفت. به اين ترتيب می توان هر يك از شعرهای «ما هيچ، ما نگاه» را به كمك بقيه اين شعرها خواند. وقتی خوانش پيشنهادی حاضر را يك بار ديگر مرور كنيد، هم همه آنچه را كه تاكنون گفته شد می توان به بقيه شعرها گسترش داد و هم با پيشنهادهای شعرهای ديگر، می توان شعر «تا انتها حضور» را مورد خوانش قرار داد. از پيشنهادهای ديگر، در زمانی ديگر سخن خواهيم گفت.


ترجمه قاسم طولانی:‌ كشورهای اسلامی نيز به دموكراسی نياز دارند. در واقع بايد به اين نكته مهم توجه داشت.

چنين به نظر می رسد كه ايالات متحده آمريكا دموكراسی را كشف كرده است. آمريكايی ها در چارچوب جنگ تبليغاتی گسترده ای كه حول مسئله عراق به راه انداخته اند، چنين ادعا می كنند كه قصد دارند، در خاورميانه دموكراسی برقرار سازند. آنها چنين عنوان می كنند كه حمله به عراق آغاز استقرار نظمی تازه در منطقه خاورميانه است. برخلاف آنچه اغلب در اروپا بر زبان رانده می شود، مشكل اصلی درباره طرح های آمريكا اين نيست كه اين طرح ها ناشی از توهم خودبزرگ بينی آمريكا بوده و بر اساس استراتژی توسعه طلبانه اين كشور استوار است، بلكه مسئله مهم تر اين است كه كسی ادعاهای آمريكا را در اين باره باور ندارد، در شرايطی كه حتی متحدان آمريكا ادعاهای مقامات اين كشور را درباره دموكراسی چندان جدی نمی گيرند، نمی توان انتظار داشت كه اين سخنان در خاورميانه گوش شنوايی بيابد. به هر حال نبايد فراموش كرد كه در حافظه اروپايی ها و به ويژه آلمانی ها نام ايالات متحده به عنوان نيروی رهايی بخش ثبت شده است، در حالی كه ايرانی ها و اعراب چنين تجربه ای درباره آمريكا ندارند. در خاورميانه تصوير چندان خوشايندی از ايالات متحده وجود ندارد. چرا كه آمريكايی ها از همان ابتدا در اين منطقه از جهان سياست هايی مانند حمايت يكجانبه از اسرائيل، كنترل منابع نفتی، سرنگون ساختن دولت های منتخب و همكاری با ديكتاتورها را در دستور كار خود قرار داده اند و اكنون چه شده است كه واشنگتن به ناگاه به ياد دموكراسی افتاده است؟ اين سخن كه آمريكا و غرب بايد از ارزش هايی كه به آنها هويت می بخشد دفاع كنند، آرمانی تر از آن است كه عملی شود.

پس از حوادث يازدهم سپتامبر همواره گفته می شود كه جهان اسلام رودرروی غرب ايستاده است. آمريكايی ها همواره از خود می پرسند: «چرا مسلمانان از ما متنفر هستند؟» به نظر می رسد، غرب از درك علل جدايی ميان مسلمانان و فرهنگ غربی عاجز است. در حالی كه روشنفكران در هر دو طرف خواستار درك متقابل هستند، نيروهای افراطی و ستيزه جو خواهان برتری يافتن ارزش ها و نگرش های خودی می شوند. هر دو گروه از اين واقعيت غافل هستند كه دليل خشنودی بسياری از مردم در كشورهای اسلامی و همين طور كشورهای جنوبی و شرقی از غرب اين نيست كه آنها با ارزش های غربی سر ناسازگاری دارند، بلكه علت اصلی اين است كه آنها به اين سادگی باور نمی كنند كه غرب واقعا در پی دفاع از آنان باشد. به ديگر سخن آنها اعتماد خود را به غرب از دست داده اند. نوع برخورد اتحاديه اروپا با تركيه نمونه خوبی برای درك هرچه بهتر اين مسئله است. تركيه سال هاست كه برای پذيرفته شدن در جمع اروپايی ها تلاش می كند، اما اروپا همواره اين كشور را طرد كرده است كه اين مسئله موجب می شود، نوع نگرش مردم تركيه به غرب به تدريج تغيير كند.

اين طور نيست كه تصور كنيم اغلب مسلمانان می خواهند كه در جوامعی غيردموكراتيك و تحت سيطره رژيم های خودكامه و مستبد عربی زندگی كنند و از اين رو هيچ تلاشی برای رهايی از اين وضعيت از خود نشان نمی دهند. البته بايد پذيرفت كه علت عدم گسترش دموكراسی در كشورهای اسلامی دلايل مختلفی دارد كه بسياری از آنها ريشه های داخلی دارد، از جمله اين عوامل می توان به بروز بحرانی عميق و گسترده در فرهنگ، وجود ساختارهای ناكارآمد اجتماعی، نارسايی ها و ناكامی های اقتصادی و به ويژه وضعيت فاجعه آميز در بخش آموزش و پرورش اشاره كرد. گزارشی كه اخيرا توسط سازمان ملل متحد درباره وضعيت حاكم بر جوامع عربی انتشار يافت، بسيار واقع گرايانه و تلخ بود اما كسانی كه اعراب را انسان هايی غيراجتماعی و غيردموكراتيك می دانند، بهتر است كه به اين مسئله توجه كنند كه اين گزارش تكان دهنده توسط خود اعراب تهيه شده بود. شايد بتوان اتهامات متعددی را به جوامع عرب نسبت داد، ولی انتشار اين گزارش نشان داد كه اعراب و به ويژه نخبگان آنها نسبت به عقب ماندگی خود و علل آن اشراف دارند و اين گامی بزرگ رو به جلو محسوب می شود. اگر پا را از جوامع عرب فراتر گذاريم و به بررسی وضعيت مسلمانان در سراسر جهان بپردازيم، ممكن است اين تصور به وجود آيد كه مسلمانان در هر كجا كه باشند، غيردموكراتيك هستند و دموكراسی در كشورهای اسلامی راه به جايی نبرده است. اما بايد دانست كه در كشورهای پرجمعيت اسلامی مانند بنگلادش، اندونزی، تركيه و ايران دموكراسی در حال پيشرفت است، هرچند كه در اين كشورها برخی نيروها در مقابل حركت رو به جلوی دموكراسی ايستاده اند.

حتی در منطقه كشمير كه يك تاريخ پنجاه ساله سركوب و خفقان را پشت سر گذارده است، نظرسنجی ها و انتخابات نشان دهنده آن است كه اكثر مردم اين خطه خواهان حل مسالمت آميز مشكل خويش هستند. حتی در پاكستان نيز كه اخيرا احزاب مذهبی توانسته اند جايگاه خود را در اين كشور تثبيت كنند، تمايل مردم به گسترش دموكراسی بيش از هر زمان ديگری است. مردم پاكستان می خواهند تحت لوای يك حكومت بنيادگرای مذهبی زندگی كنند. در جهان عرب نيز حكمرانان مستبد و خودكامه به طور محسوسی در حال عقب نشينی هستند. در اين ميان نبايد از نقش ارزنده شبكه تلويزيونی الجزيره در بيدار ساختن افكار عمومی در جهان عرب غافل شد. بدون ترديد شبكه تلويزيونی الجزيره به مراتب بيشتر از تمام طرفداران غربی دموكراسی در گسترش دموكراسی در جهان عرب تأثيرگذار بوده است. به هر حال با بررسی شرايط كنونی در جهان اسلام می توان چنين نتيجه گيری كرد كه دموكراسی پارلمانی چيزی نيست كه بتوان آن را با توسل به خشونت به منطقه ای از جهان صادر كرد. شايد كاپيتاليسم را بتوان با توسل به خشونت گسترش داد، اما دموكراسی پارلمانی به عنوان يك كالای صادراتی بسيار باارزش غربی با روش های ديگری رواج می يابد. شايد شرايط و وضعيت كنونی در كشورهای مورد اشاره، عليرغم پيشرفت های حاصله، هنوز فاصله بسياری با استانداردها و معيارهای غربی داشته باشد، اما مردم در كشورهای اسلامی به هيچ رو از اين بابت شادمان نيستند، بلكه به شدت احساس دلسردی می كنند. آنچه آنان را بيش از پيش آزرده می كند، اين است كه غرب در بسياری موارد از ديكتاتورها، رژيم های فاسد و حتی تروريسم دولتی در اين كشورها حمايت می كند. در حالی كه اين حمايت ها به سركوب هرچه بيشتر مردم و طرفداران دموكراسی در كشورهای اسلامی منجر می شود.

البته حمايت از اسامه بن لادن، طالبان يا صدام حسين در برخی از كشورهای اسلامی تنها به محافل تندرو محدود می شود، اما پرسشی كه ذهن مسلمانان را در سراسر جهان اسلام به خود مشغول داشته است، اين است كه چرا غرب سال های متمادی از اين هيولاهای سياسی حمايت می كرد؟ كسی كه همواره از نفرت توده ها در كشورهای اسلامی از غرب سخن می گويد، بهتر است يك بار در پايتخت كشورهای بزرگ اسلامی سری به سفارت خانه های كشورهای غربی بزند. اگر مسلمانان و به ويژه جوانان مسلمان از غرب متنفر هستند، چرا بايد برای گرفتن ويزای سفر به كشورهای غربی اين همه به خود زحمت بدهند و مدت ها در صف بايستند؟ همين مسلمانان وقتی به غرب بيايند، دست از عقيده خود برنمی دارند، بلكه آنها هم كه شيفته نظام های سكولار هستند، عقايد مذهبی خود را به عنوان امری مشخص حفظ می كنند. در واقع اين مذهب نيست كه تمام شئونات زندگی اين عده را تعيين می كند اين چيزی است كه غرب از درك آن عاجز است. يكی ديگر از سوءتفاهم های غربی ها درباره مسلمانان آن است كه تعريفی برای مسلمانان ارائه می دهند كه برگرفته از يك نگاه كليشه ای است. بايد دانست كه اسلام نيز همچون ساير اديان الهی برای تمام نظام های حكومتی می تواند، به گونه ای مشروعيت ارائه كند. بدين ترتيب انسان های دموكرات هم می توانند با استناد به آيات و آموزه های قرآن دموكراسی را توجيه كنند، همان گونه كه در طول تاريخ گذشته بسياری از حكومت های جابر با استناد به برخی آموزه های مذهبی همواره خود را توجيه می كردند. واقعيت آن است كه نگاه غرب به اسلام و جوامع اسلامی نگاهی بنيادگرايانه است. غربی ها همواره در مورد اسلام نگاه كليشه ای خود را دارند. در اينجا بدنيست، باز هم به سراغ تركيه برويم. مخالفان پيوستن تركيه به اتحاديه اروپا اين پرسش را مطرح می كنند كه آيا اصولا اسلام با ارزش های اروپايی سازگار است؟ آنها برای پاسخ دادن به اين پرسش به ذكر آياتی از قرآن روی آورده و به اين نتيجه می رسند كه هيچ گاه نمی توان انتظار داشت اسلام و غرب در كنار هم قرار گيرند. درحالی كه موافقان پيوستن تركيه به اتحاديه اروپا سبك زندگی غربی در استانبول و آنكارا را به عنوان تاييدی بر سازگار بودن اسلام با ارزش های مثبت غربی مورد توجه قرار می دهند.

اين درحالی است كه هر دو گروه از اين حقيقت غافل هستند كه به عنوان مثال مردم در روستاهای منطقه دورافتاده آناتولی تركيه به جهان ديگری تعلق دارند. اگر قرار است مرزی ميان اروپا و فرهنگ های ديگر وجود داشته باشد، بايد در اطراف اين گونه مناطق امتداد داشته باشد. اگر اولين گروه از مهاجران تركی كه به آلمان رفته اند، هنوز نتوانسته اند، خود را با زندگی در غرب وفق دهند، به اين دليل نيست كه آنها مسلمان هستند، بلكه به اين دليل است كه آنها عمدتا از جوامع كوچك روستايی تركيه بوده اند. اينها در كشور خود نيز به سادگی با نمادهای مدرنيسم كنار نمی آيند. بی جهت نيست كه مهاجران ايرانی يا لبنانی در مدت بسيار كوتاهی پله های رشد و ترقی را در كشورهای غربی پشت سر می گذارند؛ چرا كه آنها در كشورهای خود نيز از چنين قابليت هايی برخوردار بوده اند. اصولا اروپا يك پروژه سكولار است اما طی سال ها و ماه های اخير اروپاييان و به طور كلی غربی ها بدون توجه به ارزش های سكولار جوامع غربی به گونه ای سخن می گويند كه گويا ريشه های مذهبی و در اينجا مسيحی يك بار ديگر اهميت خود را بازيافته است. البته در اينجا بايد خاطرنشان كرد، سكولاريسم برخلاف تصور بسياری از مخالفان آن به معنای ضديت با مذهب نيست، بلكه سكولاريسم در معنای حقيقی آن يعنی اتخاذ موضع بی طرفانه در قبال مذهب. از اين رو دسته بندی كشورها براساس مذهب مردمان آنها هيچ گونه سازگاری با اصول سكولاريسم ندارد. كشورهای عربی نيز دير يا زود به اين حقيقت پی خواهند برد كه سكولاريسم تامين كننده منافع آنها نيز خواهد بود. در اين ميان غرب نيز بايد نگاه خود را به اسلام تغيير داده و از قضاوت های كليشه ای خودداری كند. همان گونه كه تركيه زمانی می تواند اميدوار باشد به جمع كشورهای اروپايی بپيوندد. اشتباه ترك ها اين است كه تصور می كنند، سكولاريسم يعنی دشمنی ورزيدن با مذهب.

منبع: دی سايت


نصر حامد ابوريد - ترجمه روح الله فرج زاده: هر گاه درباره اسلام، فرهنگ و انديشه های اسلامی و يا حتی جوامع مسلمان و حقوق بشر بحث می شود، صريحا و يا تلويحا موضوعات مشخصی مانند وضعيت غيرمسلمانان، وضعيت زنان، مجازات های اسلامی، برده داری و جنگی مقدس به نام جهاد به ميان می آيند. به دليل برخی تجربيات و همچنين زمان و مكان، فقط موضوع غير مسلمانان و جهاد در اين مقاله بحث خواهد شد. من اميد دارم اين مقاله بتواند، نمونه ای باشد از آنچه كه در متون اوليه اسلام راجع به موضوع بسيار گسترده حقوق بشر آمده است.

در آغاز بايد توجه كرد كه نقض حقوق بشر در بسياری از كشورهای اسلامی آنچنان عادی و تكراری شده است كه گاهی اوقات اكثر نخبگان نيز كه داعيه نگرانی راجع به موضوعاتی نظير آزادی مطبوعات، آزادی بيان، پژوهش های دانشگاهی، آزادی تشكيل احزاب سياسی و غيره دارند، به آن كم توجهی نشان می دهند. من مطمئنم هيچ كس مرا به سادگی متهم به عدم فهم اين موضوع بسيار مهم نخواهد كرد، چرا كه بنده شخصا مثال زنده روشنی هستم كه حقوق بشر در مورد او نقض شده است. آنچه من می خواهم تاكيد كنم اين است كه هر لحظه بسياری از حقوق ابتدايی و حياتی افراد، مخصوصا شهروندان كم سواد، به سادگی زير پا گذاشته می شود، بدون اينكه به حوزه توجه عمومی آورده شود. چرا كه اين شهروندان نه به يك بدنه سياسی متصل هستند و نه به مطبوعات دسترسی دارند و احتمالا چيزی در مورد حقوق بشر نشنيده اند و حتی نمی دانند معنای «بشر بودن» چيست؟

خارج از دنيای اسلام، جايی كه نام مودبانه دنيای پيشرفته را يدك می كشد بايد توضيح داد كه در متون سياسی غرب، معنی واژه «بشر» چيست؟ آيا مردم اسرائيل از لبنانی «بشرتر» هستند؟ آيا لياقت مردم آمريكا برای زندگی از عراقی ها بيشتر است؟ اينها فقط دو مثال هستند تا روشن شود كه به نظر می رسد، نقض حقوق بشر بيشتر قاعده و قانون است تا استثنا. من فكر می كنم اين نه فقط يك وظيفه، بلكه يك اجبار برای ماست كه در مقابل نقض حقوق بشر به هر صورت، چه توسط دولت ها، چه توسط گروه های سياسی و يا اشخاص، با صدای بلند و رسا اعتراض كنيم. «دفاع از حقوق بشر» نبايد به عنوان اسلحه ای سياسی فقط عليه «برخی كشورها» استفاده شود و در مقابل نقض آن توسط برخی ديگر بی تفاوت باشيم. استفاده سياسی از حقوق بشر برای تامين منافع شخصی به خودی خود يك نقض آشكار بوده و به ارزش های ذاتی انسان آسيب می رساند. در دنيای مدرن، همواره فاصله زيادی بين آرمان و تجربه وجود داشته است؛ اين امر در مورد اسلام هم صادق است. آموزه های آرمانگرايانه اسلام متناسب با موقعيت های سياسی و اجتماعی مشخص، جهت تعديل و اصلاح، تفسير و تفسير مجدد شده است. اگر با موضوع وضعيت غير مسلمانان شروع كرده و روش توضيح داده شده بالا را به كار گيريم، درخواهيم يافت كه آموزه اصيل اسلام، تساوی تمام انسان ها بدون توجه به نژاد، رنگ، مذهب و يا جنسيت است. در قرآن به صورت واضح بيان شده است كه: خدا همه بشر را از يك تن (اصلاح) آفريد و «جفت» او را نيز از «همان» تن خلق كرد و از آن دو تن خلقی بسيار در اطراف عالم پراكنده ساخت. (سوره نسأ، آيه 1). بنابراين انسان ها از نر و ماده آفريده شده و به صورت قبايل و ملت های مختلف درآمده اند تا همديگر را بشناسند. علاوه بر اين «تساوی واقعی» خدا به انسان امتياز ويژه داده و او را اشرف مخلوقات خود قرار داده است. تا زمانی كه جنگی عليه مسلمانان آغاز نشود، تساوی مذهب های مختلف در اسلام تضمين اساسی شده است، كه البته در اين صورت نيز بايد شرايط جنگی در نظر گرفته شوند. اين شرايط جنگی بايد تنها به عنوان آموزه های دستيابی تجربی، تاريخی فهميده شوند. اجازه بدهيد برای تضمين واقعی آزادی عقيده در اسلام آياتی از قرآن را نقل كنم: ان الذين امنوا و الذين هادوا و الصابئون والنصاری من امن بالله واليوم الاخر و عمل صالحا فلا خوف عليهم و لاهم يحزنون.

البته هر كس از گرويدگان به اسلام و فرقه يهوديان، ستاره پرستان (صابئين) و نصاری كه به خدا و روز قيامت ايمان آورد و نيكوكار شود هرگز (در دو جهان) او را ترس (از آنچه پيش آيد) و اندوهی بر آنچه از او فوت شود نخواهد بود (سوره مائده، آيه ،61 ترجمه از الهی قمشه ای)

وان احد من المشركين استجارك فاجره حتی يسمع كلام الله ثم ابلغه مأمنه

اگر يكی از مشركان به تو (محمد) پناه آورد، به او پناه ده تا مگر كلام خدا را بشنود و پس از آن او را به جای امن برسان. (سوره توبه) حتی برگشتن به كفر پس از پذيرش اسلام و تغيير مذهب نيز در اسلام جزو آزادی های فردی شمرده نشده است. طبيعی است كه در يك متن مذهبی مثل قرآن، مجازاتی برای تغيير مذهب و عقيده بيان شود، اما لازم به ذكر است كه هيچ مجازات فوری ای برای آن ذكر نشده است. اينچنين مجازات هايی مجددا توسط فقه مطرح و به دين اضافه شده است. در اينجا نيز مراجعه به قرآن به روشن شدن بحث كمك می كند. در سوره توبه، كه كل مفهوم جهاد (جنگ مقدس) و جزيه به عنوان ضروريات دينی از آن برداشت شده آمده است كه هرجا مشركی يافته شد، بايد كشته شود. اما اگر صرفا، روايت درونی و مفهوم زبانی اين سوره در نظر گرفته شود، بسيار واضح می شود كه مراد از اين آيه صرفا يك تهديد است. رفتار پيامبر پس از فتح مكه خود مدعايی فارغ از معنای لفظی آيه است. او به سادگی مردمان مكه را بخشيد و برايشان از خدا طلب مغفرت كرد. هيچ سندی مبنی بر كشتار جمعی به وسيله مسلمانان صدر اسلام در تاريخ ثبت نشده است و اين بدان معنی است كه مسلمانان اوليه نيز آن آيه به خصوص را به عنوان يك واجب عينی تلقی نكرده اند. جزيه تنها اجبار اضافه شده برای غير مسلمانان در مستعمرات جديدی است كه به وسيله مسلمانان فتح شده است.

مطابق نص قرآن اجبار در پرداخت جزيه فقط محدود به اهل كتاب نيست. بلكه شامل تمام غير مسلمانانی است كه به خدا و قيامت اعتقاد ندارند، حرام خدا و پيامبرش را محترم نمی شمارند و به اين حقيقت روی نمی آورند. (سوره توبه)

درواقع جزيه از لحاظ حقوقی يك ماليات اضافی برای كسانی است كه نمی توانند خدمت ارتش داشته باشند [و اين به معنای تبعيض مذهبی نيست] كه اگر تبعيض مذهبی بود زنان، كودكان و سالخوردگان و روحانيان از پرداخت جزيه مستثنی نمی شدند. اين استثنا قائل شدن به معنی آن است كه هر گاه در يك كشور چند مذهبی نظير مصر، تمام شهروندان از نظر خدمت ارتش با هم برابر باشند، هيچ كس نمی تواند ادعا كند كه غير مسلمانان بايد جزيه پرداخت كنند. اسلام نه دين تبعيض است و نه دين آزار و شكنجه. در اسلام قيم مآبی وجود ندارد. اما متاسفانه ركود فرهنگی، سياسی و اجتماعی در جوامع مسلمان باعث كج فهمی آموزه های اسلام شده و به ارزش های آن آسيب جدی وارد كرده است. اما نبايد فراموش كنيم كه حتی با وجود روشنگری و مدرنيته غرب، حقوق بشر كاملا بشری نيستند. بنابراين حقوق بشر به جای غربی شدن بايستی بشری تر شوند.


نجات دهنده ای به نام تام

«تام كروز» هنوز آدم محبوبی است. بعد از داستان طلاق پر سروصدای او و «نيكول كيدمن» همه فكر می كردند آقای بازيگر محبوبيتش را از دست می دهد اما اين اتفاق نيفتاد و «كروز» سعی كرد تا جايی كه می شود به ديگران كمك كند و نام نيكی از خود به يادگار بگذارد. يكی از كارهای نيك او كمكی است كه برای پخش گسترده و جهانی يك فيلم مستقل آمريكايی كرده و عوامل فيلم تا آخر عمر دعاگوی او هستند. «ری ليوتا» بازيگر آمريكايی درباره كمك «كروز» گفته واقعيت اين است كه اگر كمك های آقای ابرستاره نبود هيچ جوری نمی شد فيلم مستقل پليسی «نارك» (مامور مبارزه با مواد مخدر) را روی پرده سينماهای آمريكا فرستاد و تازه به فكر پخش جهانی آن هم بود. داستان فيلم كه شبيه فيلم های پليسی دهه هفتاد است درباره افسر پليسی است كه بايد درباره مرگ پليس ديگری تحقيق كند، در عين حال جان خود او هم در خطر است. . . «نارك» را در 28 روز و با يك هزينه 3/5 ميليون دلاری ساخته اند. «ليوتا» می گويد: «تام كروز فيلم را در جشنواره فيلم های مستقل ساندس ديد و وقتی خبردار شد كه هيچ پخش كننده ای نداريم تعجب كرد. كروز به ما گفت از بابت فيلم خيال مان راحت باشد و قول داد هر كمكی از دست اش برمی آيد برای پخش درست و حسابی «نارك» بكند. بعد از اين بود كه او فيلم را پيش مديران كمپانی معظم پارامونت برد و نشانشان داد. آنها هم پخش فيلم را قبول كردند و خلاصه فيلم جوری اكران شد كه اصلا فكرش را نمی كرديم. همه گروه «نارك» بابت لطفی كه «كروز» به ما كرده ازش ممنون ايم و فكر می كنيم يك جورهايی بايد از خجالت اش دربياييم!»

به من گوش بده

«پدرو آلمودوار» يكی از خوش اقبال ترين كارگردان های اسپانيايی است كه كارهای شخصی او در سراسر دنيا مخاطبان زيادی پيدا كرده و اين مخاطبان از كارهای او آن قدر خوش شان می آيد كه نمی گذارند فيلم هايش كم فروش كند. در اين بيست ودو سالی كه از شروع كار او در سينما می گذرد، همه جور آدم های عجيب و غريب را روی پرده سينما آورده، داستان هايی حيرت انگيز كه آدم هايش به شدت استثنايی هستند. تازه ترين كار «آلمودوار» يعنی «با او حرف بزن» در اسكار امسال كه اوايل فروردين در كداك تيه تر لوس آنجلس برگزار شد، جايزه بهترين فيلمنامه اريژينال را مال خودش كرد. خواندن بخشی از حرف های او درباره فيلم هايش و به خصوص اين فيلم آخری خالی از لطف نيست: «به نظر می رسد كه در «با او حرف بزن» سراغ موضوع ها و چيزهايی رفته ام كه به شدت درونی هستند، چيزهايی شخصی و خب، طبيعی است كه حرف زدن از چيزهای درونی اصلا كار آسانی نيست. باور كنيد گاهی وقتی می خواهم از اين جور چيزها بگويم يك جورهايی خجالت می كشم. فرض كنيد همين مسئله كه مردها هم گريه می كنند! درست است كه فيلم های من تا حدودی شرح احوال خودم هستند اما سعی كرده ام جاهايی مخفی شوم كه تماشاگران ام نتوانند مرا تشخيص بدهند. بايد اين حق را به من بدهيد وگرنه به تفاهم نمی رسيم. احساسات مردهای اين فيلم آخرم، احساسات خود من هستند. اين فيلم درباره خود من است و در چنين فيلم هايی است كه حس می كنم بی پرده در مقابل تماشاگر قرار گرفته ام. بايد كارگردان باشيد تا بفهميد چه می گويم و اين چه احساسی است كه من دارم!»

راه رفتن مرد مرده

«تام هنكس» ستاره خوش بروروی سينمای آمريكا كه نقش های درخشان زيادی در كارنامه اش دارد و اين آخری ها بازيگر فيلم آخر «اسپيلبرگ» يعنی «اگه می تونی منو بگير» بود، اين روزها سرگرم تحقيق درباره نقشی است كه می خواهد بازی كند. در اين فيلم كه هنوز معلوم نيست نامش چيست و چه كسی قرار است آن را كارگردانی كند و اصلا كی كليد می خورد، «تام هنكس» نقش «دين ريد» خواننده فقيد آهنگ های محلی آمريكايی را بازی می كند كه در سال 1970 بعد از يكسری مسائل عاشقانه آمريكا را ترك كرد و در آلمان شرقی ساكن شد. شانزده سال بعد در سال 1986 جسد او را در ماشينش پيدا كردند كه در درياچه ای نزديك برلين بود و روی گلويش جای يك چاك ديده می شد. مسئولان آلمان شرقی اين تصادف را حادثه ای تراژيك و خودكشی يك آدم دل شكسته دانستند، اما همسر اين خواننده «رناته بلوم» گفت شوهرش قصد ترك آلمان شرقی را داشته و به همين دليل به قتل رسيده است. اين جور كه گفته اند «هنكس» سفری به آلمان كرده و در ديدار با «اگون كرنز» آخرين حاكم كمونيست آلمان شرقی كه دوست «دين ريد» بود، هم ناهار خورده و هم درباره اين خواننده صحبت كرده اند. «كرنز» خاطرات جذاب زيادی از دوست مرحوم اش داشته كه تعريف كرده و «هنكس» از همه حرف های او يادداشت برداشته است. اصل حرف های اين دو نفر در ناهار يك ساعت ونيمی شان جنبه های اجتماعی و شخصی زندگی اين خواننده بوده و وكيل «ريد» گفته «هنكس» از آنجا كه می دانسته «كرنز» دوست موكل او بوده به آلمان سفر كرده تا جزييات بيشتری از زندگی او را به دست بياورد!

طباطبايی و نقد ديباچه انحطاط

سايت «ايران امروز» اخيرا در دو قسمت گزارشی را از نشست و نقد و بررسی آخرين كتاب سيد جواد طباطبايی، «ديباچه ای بر نظريه انحطاط ايران» منتشر كرده است. در اين نشست كه به همت «انجمن دوستداران انديشه» 25 فروردين سال جاری در برلين برگزار شده بيش از 150 نفر از ايرانيان شركت داشته اند و در آن ابتدا «ديباچه» به نحو اجمالی معرفی شده و سپس در نقد آن سخنرانی هايی برگزار شده است. در اين نشست كه مجموعا هفت ساعت طول كشيده است اصغر شيرازی، محمدعلی مرادی و شهرام اسلامی در نقد كتاب سخن گفته اند و پس از آن طباطبايی درباره موارد مطرح شده در اين نقدها و پرسش هايی كه در انتهای بخش معرفی كتاب طرح شده صحبت كرده است. پيش از سخنرانی منتقدان پرسش هايی طرح شده است كه اعضای انجمن در جلسات متعدد خود درباره اين كتاب مطرح كرده اند، مانند اين كه «آيا فيلسوفان ايرانی در «عصر زرين فرهنگ ايران» با پوشاندن لباس الهيات و كلام به فلسفه يونان آن را از نيروی پرسش تهی نكردند؟ آيا آغاز زوال انديشه و انحطاط در عمل را نبايد در دگرديسی متافيزيك ارسطويی به الهيات ابن سينايی و سقوط فلسفه هستی شناسی به «فلسفه» اطاعت جست؟» اصغر شيرازی در سخنرانی خود به اين نكته اشاره كرد كه خواننده ديباچه با طرح مسئله انحطاط فرض وجود يك وضعيت شكوفايی انديشه را لازم می بيند كه نويسنده شاهدی برای آن به دست نمی دهد. ديگر اين كه طباطبايی در اين كتاب اصولا به عوامل اقتصادی و اجتماعی انحطاط درست نپرداخته است. محمد علی مرادی به بحثی فلسفی درباره «شرايط امكان يا امتناع تاريخ نويسی در ايران» پرداخت و شهرام اسلامی به نقد روش شناسانه طباطبايی در اين كتاب پرداخت و نظريه ايرانشهری را عنصر متافيزيكی كليت كار طباطبايی دانست.

پس از سخنرانی های منتقدان، سيد جواد طباطبايی به بحث درباره موارد طرح شده پرداخت. طباطبايی در هفت موضع به منتقدان پاسخ داد: فلسفه تاريخ و پرسش بنيادين، سكولاريزاسيون، تجدد و گسست در تداوم، دوران بندی تاريخ، كلام و الهيات، نهج البلاغه، و نظريه ايرانشهری و نقد ديدگاه جامعه شناسانه. طباطبايی با اشاره به كاستی های موجود در نظريه های مربوط به شناخت تاريخ و تاريخ انديشه ايران پاسخ به پاره ای از ابهامات را منوط به خواندن مجلدات بعدی كتاب دانست كه در دست دارد. او همچنين در بحثی درباره سكولاريزاسيون نظرگاه خاص خود را در اين باره دوباره مطرح كرد و گفت كه «اين يكی از مفاهيم غربی است و در مورد دين مسيحيت كارايی دارد، اما كاربرد آن در مورد اسلام نابجاست. زيرا اين دو دين با يكديگر متفاوتند و دارای دو سنت كاملا مختلف می باشند. پيامبر اسلام خود را فردی همانند ساير آدميان می دانست، حال آن كه كليسا مسيح را فرزند خدا می داند.مسيح دارای دو جسم است. به اعتبار جسم لطيفش در همه عالم حضور دارد و عالم چيزی نيست جز حضور او. از همين جاست كه سكولاريزاسيون ضرورت پيدا می كند، يعنی در الهيات مسيحی دنيا در استقلال آن وجود ندارد و عرفی كردن در واقع به معنای دنيوی كردن و طرح استقلال دنيا در كنار آخرت است. حال آن كه اسلام از همان آغاز، دنيا را در واقع به معنای دنيوی كردن و طرح استقلال دنيا در كنار آخرت پذيرفته بود و به عرف در كنار شرع باور داشت، می دانيم كه بيشتر احكام اسلامی امضايی اند، يعنی اسلام آنچه تاكنون در آن دوران وجود داشته است، پذيرفته است و آنها را امضا ـ يعنی تصويب ـ كرده است. از اين رو در اسلام نيازی برای گشودن امر دنيا و سكولاريزاسيون وجود ندارد، از سوی ديگر اين دو دين دارای دو سنت مختلف اند. بحث سنت البته پيچيده تر از آن است كه بتوان اينجا مطرح كرد. من در جلد اول تاريخ انديشه سياسی در اروپا كه در دست انتشار است به تفصيل در اين باره بحث كرده ام. در الهيات مسيحی سنت يا قول و فعل عيسی مسيح آغاز می شود و با سنت حواريان و نيز پدران كليسا و حتی پاپ ها ادامه پيدا می كند. از همين رو به عنوان مثال پاپ نمی تواند حكم طلاق را امضا كند. حال آن كه مفهوم سنت به معنای كلامی و فقهی آن، در نزد اهل تسنن در سال هجری و در نزد تشيع تا حدود 330 هجری، يا غيبت كبرا پايان می يابد و بعد از آن منطقه عرف آغاز می شود، همه در واقع تطبيق احكام اسلامی با عرف است.»

نراقی و بررسی بحران فرهنگی

احسان نراقی سه شنبه 2 ارديبهشت، در نشستی باعنوان «بحران مديريت فرهنگی در ايران» سخنرانی خواهد كرد. به گزارش خبرگزاری كار ايران، ايلنا، دكتر نراقی، كه ميهمان اين هفته «باشگاه انديشه» است، سخنان خود را با عنوان «سازمان های پژوهشی و نقش آنها در مقابله با بحران فرهنگی» بيان خواهد كرد. وی با تاكيد بر تجربه «موسسه مطالعات و پژوهش های علوم اجتماعی» به تبيين عملكرد چنين سازمان هايی در مديريت كلان فرهنگی می پردازد. گفتنی است «باشگاه انديشه» سه شنبه هر هفته نشست هايی را با عنوان بحران مديريت فرهنگی در ايران برگزار می كند كه در اين نشست ها انديشمندان و مديران اجرايی و فرهيختگان فرهنگی گردهم آمده و به بحث و گفت وگو می پردازند. ميهمان اين هفته «باشگاه انديشه»، دكتر «احسان نراقی»، پژوهشگر و نظريه پرداز اجتماعی است كه مدتی نيز در يونسكو به فعاليت پرداخته است. لازم به ذكر است، سخنرانی اين هفته ساعت 17/30 در «باشگاه انديشه»، واقع در خيابان طالقانی، جنب سينما فلسطين، خيابان شهيد برادران مظفر (صبای شمالی)، پلاك 62 برگزار می شود. علاقه مندان می توانند جهت كسب اطلاعات بيشتر با شماره تلفن 649554 تماس بگيرند.

پاواروتی و دومينگو برای عراق می خوانند

لوچيانو پاواروتی و پلاسيدو دومينگو، دو خواننده بزرگ تنور، برای مردم عراق كنسرت هايی جداگانه اجرا خواهند كرد. پاواروتی به همراه گروه يودو U2 ، به همراه دوستانش كه كنسرت هايی را قبلا با همين نام اجرا كرده اند، در شهر مودنا ايتاليا و دومينگو هم آهنگی را كه ماركو توتينو آهنگساز معروف ايتاليايی بر روی پيام صلح پاپ تنظيم كرده، اجرا خواهند داشت.

غربزدگی و ركود موسيقی ايرانی

اگر موسيقيدانان ايرانی بخواهند از حوزه هايی خارج از موسيقی ايرانی، عواملی را به آن وارد كنند كه مربوط به آن حوزه نباشد، موسيقی ايرانی از بين خواهد رفت. شاهين فرهت موسيقی ايرانی را به دو بخش شهری و نواحی تقسيم كرد و گفت: نيازی نيست كه موسيقی سنتی ايران در يك جمع هفتصد نفره برگزار شود، چون اساسا اين نوع از موسيقی كاربرد سمفونيك بزرگ ندارد. اگر هنرمندان مطرح هم بخواهند از آن چيزی كه به موسيقی ايرانی وارد است، كوچكترين گريزی بزنند، ديگر هنرمند آن حوزه نخواهند بود. وی غربزدگی و زايش موج خاصی از موسيقی در مغرب زمين را باعث ركود موسيقی ايرانی دانست. اين نوع موسيقی نه تنها موسيقی ما، بلكه موسيقی كلاسيك غرب را نيز تحت تاثير قرار داد.

چكناواريان و اجرای خسوف

لوريس چكناواريان برای اجرای خسوف، اثر سعيد شريفيان رهبری اركستر سمفونی تهران را به عهده گرفت. اين اثر كه بنا به گفته شريفيان قبلا قرار بود به منوچهر صهبايی سپرده شود، هم اكنون تمريناتش آغاز شده و چكناواريان آن را اجرا خواهد كرد. خسوف از اين قسمت ها تشكيل شده است: مقدمه، حركت كاروان، طواف كعبه، حركت كاروان به طرف كربلا. روز تاسوعا، مناجات، شب عاشورا و شام غريبان.

سمفونی ضد جنگ و آهنگ صلح

مركز موسيقی حوزه هنری، در نظر دارد مسابقه ای را با عنوان آهنگ صلح برگزار كند. در اين فراخوان آمده كه برای برپا داشتن صلح و زدودن جنگ و برقراری آرامش در عراق، آبی بر شعله های جنگ بيافشانند تا زمين سوخته عراق دوباره سبز شود. برای شركت در اين مسابقه اثر خود را تا پانزدهم ارديبهشت هشتاد ودو به صورت پارتيتور، كاست و يا سی دی به آدرس تقاطع حافظ و سميه، مركز موسيقی حوزه هنری بفرستيد.

پيروزی، اثر پرويز مشكاتيان

پارتيتور قطعه پيروزی اثر پرويز مشكاتيان منتشر شد. عليرضا جواهری كه كتاب های زيادی از وی منتشر شده، و كارها و آثار پرويز مشكاتيان را نت نويسی می كند، اين بار نوتاسيون قطعه پيروزی را به چاپ رسانده است. اين قطعه در سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت در دستگاه چهارگاه ساخته شده و برای اين سازها تنظيم شده است: سنتور، تار، بم تار، كمانچه و تنبك. قبلا كتاب هايی از جواهری منتشر شده كه تعدادی از آنها را می آوريم: چكاد، بيداد، رزم مشترك و لاله بهار.

موسيقی سنتی و موسيقی ملی

پخش يك نوع موسيقی نمی تواند جوابگوی نيازهای موجود در سطح كشور باشد، فرهاد فخرالدينی ضمن بيان اين مطلب درباره عدم تعامل قشر جوان با موسيقی سنتی، گفت: موسيقی سنتی بايد در زمان های خاصی پخش شود، نه اينكه ما از صبح تا شب، نياز موسيقی كشور را با پخش موسيقی سنتی برطرف كنيم. به گفته وی، در برهه كنونی و در زمينه اجرای موسيقی سنتی كمی زياده روی می شود كه به اعتقاد من نبايد اين گونه باشد. چون تكرار در هر زمينه ای باعث خستگی و دلزدگی می شود. رهبر اركستر ملی ايران درباره برنامه های سال جاری اين اركستر اظهار كرد: روال برنامه های اين اركستر مانند سال گذشته است. وی افزود: ما طی چهار سال گذشته، آثار بسيار خوبی را جمع آوری كرده ايم و آرشيو خوبی را برای اركستر موسيقی ملی آماده ساخته ايم، اما اين تعداد در مقايسه با ساير اركسترهايی كه آرشيوی دويست ساله دارند، بسيار ناچيز است. فرهاد فخرالدينی درباره لزوم ارائه آثار توليد شده اركستر ملی به صورت نوار يا سی دی گفت: بارها گفته ام، ما آثاری را توسط اركستر ملی توليد كرده ايم، اما زمينه سازی برای تبديل اين آثار به نوار يا سی دی وظيفه من به عنوان رهبر اركستر ملی نيست. برای حل اين مشكل بايد بخشی تشكيل شود كه بتواند با رعايت حقوق مولفان، اين آثار را به بازار عرضه كند، حال اين بخش می تواند دولتی باشد يا خصوصی.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو