Persian Archive

• روزگار شما به سر آمده است
• رسم رئزگار چنين است
• آنها صلح نمی خواهند
• نگرانی های عميق
• مصائب مايكل مور
• متفكران جنگ طلب
• قطعنامه ضد جنگ فيلسوفان آمريكا
• مردم عراق: صدايی كه ناشنيده ماند
• چرا آمريكا می جنگد؟
• اينك آخرالزمان


محسن آزرم : «... ما [سينماي] غيرداستانی را دوست داريم اما در روزگاری ساختگی و قلابی زندگی می كنيم. در روزگاری زندگی می كنيم كه انتخاباتی قلابی داريم و رئيس جمهوری قلابی از آن بيرون می آيد. در روزگاری زندگی می كنيم كه مردی با دلايل قلابی و ساختگی ما را به جنگ می فرستد. . . خجالت بكش آقای بوش، خجالت بكش. . . روزگار شما به سر آمده است. . . »

آن قدرها هم غيرمنتظره نبود. از اول هم بايد حدس می زديم كه سلسله افتخارات مهمترين مستندساز اين سال ها فقط با «اسكار بهترين فيلم مستند» كامل می شود. اما آن چه غيرمنتظره بود و حدس نمی زديم اين بود كه «مايكل مور»، با آن هيكل بزرگ و لباس رسمی، آن هم در حالی كه گونه های برجسته اش از شدت هيجان می لرزيدند، اين حرف ها را به زبان آورد. پيش از اين او در جشنواره كن سال پيش رسما عليه «بوش» و سياست هايش حرف زد و گفت كه نه او و نه هيچ آمريكايی عاقل ديگری، آدم كودنی مثل «بوش» را انتخاب نكرده اند. حرف های اوليه «مور» در كن، چيزی مثل يك شوك بود، يك ضربه تكان دهنده كه همه را به فكر وامی داشت. حرف های بعدی او و نامه نگاری هايش با «بوش» همه را به حيرت واداشت. چيزی در «مايكل مور» هست كه باقی سينماگرهای آمريكايی، حتی آنها كه مخالف جنگ با عراق هستند و سخنرانی های كوچكی را در دانشگاه ها و مدارس سينمايی ترتيب می دهند، فاقد هستند. صراحت لهجه و بی پروايی «مور» حيرت انگيز است. اما حيرت انگيزتر از اين ها سكوتی است كه «بوش» و دستياران اش كرده اند، سكوتی كه اصلا معنای پاسخ ندارد و فقط يك جور بی اعتنايی است نسبت به حرف هايی كه بايد جدی شان گرفت و بالاخره پاسخی برايشان پيدا كرد.

«مايكل مور» فعلا برنده است. حرف های تند و تيزش را بی پروا نثار مردی می كند كه هيچ ابايی ندارد حتی او را بی منطق بخوانند و دشنام اش دهند. واقعيت اين است كه قسمت اعظم هاليوود از همان روز اولی كه «بوش» به كاخ سفيد رفت با او مخالف بودند. اين مخالفت ها زمانی كه برج های دوقلوی نيويورك در يك چشم به هم زدن سقوط كردند كمی اوج گرفت. حمله آمريكا به افغانستان برای دستگيری و نابودی گروه «القاعده»، فرصتی را فراهم كرد تا مخالفان سياست های «بوش» در هاليوود حرف شان را بزنند و به او لقب ديوانه بدهند. «استيون اسپيلبرگ» كه زمانی «كلود للوش» فرانسوی گفته بود بايد جايزه صلح نوبل را به او به خاطر «ئی. تی» می دادند، كمی پس از ويرانی افغانستان فقط سری تكان داده و گفته بود درست در روزگاری كه بايد منادی صلح باشيم و آيين مهربانی را در دنيا ترويج دهيم دست به قتل و آدم كشی می زنيم. «وودی آلن» هم همان وقت ها در يك اظهارنظر، حمله به افغان ها را تلخ ترين و سياه ترين كمدی جهان دانسته بود: «فكرش را بكنيد، آنها حتی نانی برای خوردن نداشتند و آمريكا موشك های ميليون دلاری روی سرشان می ريخت!» چيزی كه در اين ميان مهم است و بايد به آن توجه داشت اين است كه هاليوود هرچند در ظاهر يك نهاد خصوصی است و خارج از دستگاه های دولتی و حكومتی كار می كند اما واقعيت پشت پرده چيز ديگری را نشان می دهد. افشاگری های گاه و بی گاه بعضی سينماگران درباره اين كه دولتمردان آمريكايی گاهی حتی در انتخاب های آكادمی علوم و فنون سينمايی (اسكار) دخالت می كنند، نشان از واقعيتی تلخ دارد. اين است كه گاهی بعضی انتخاب های عجيب و غريب را بايد به پای مردان سياست نوشت و نه اعضای آكادمی اسكار. در عين حال نبايد از ياد برد كه خود كاخ سفيد هم می داند سينماگران هاليوود تا چه اندازه دلخور هستند و حتما به همين دليل بود كه يك هفته پيش از مراسم آكادمی اعلام كرد كه برنده ها سخنرانی نمی كنند و متن حرف هايی كه می زنند بايد از قبل مكتوب شده باشد و آكادمی هم آن را تاييد كند. اما بی پروايی و جسارت «مايكل مور» آن قدر هست كه همه اين چيزها را رد كند و حرف هايی را بزند كه هيچ كدام به مذاق سياستمداران آمريكايی خوش نمی آيد. كاری اما از دست آنها برنمی آمد، چرا كه وقتی مستند درخشان «بولينگ برای كلمباين» يكی از بهترين های تاريخ سينما می شود و لقب بهترين مستند تاريخ سينما را به آن می دهند، آكادمی مجبور است فكری بكند و جايزه را به «مور» بدهد و همه عواقب اش را هم بپذيرد. «مور» همان جور كه در فيلم اش هم می بينيم آدم سمجی است كه فقط طرح سؤال نمی كند، به دنبال جواب هم می گردد. همه حرف های او در فيلم اش درباره اين كه فرهنگ آمريكايی ذاتا و اصلا خشونت طلب است و اين ريشه در تاريخ نه چندان كهن آنها دارد، از همين جا ناشی می شود. او بارها و در گفت وگوهای گوناگون گفته كه رفتارهای احمقانه «بوش» و دستياران جنگ طلب اش باعث شده كه خيلی ها در جاهای ديگر كره زمين فكر كنند حماقت در خون آمريكايی هاست. «مور» گفته بود احساس می كند كه غيرآمريكايی ها فكر می كنند اهالی آمريكا قدبلندهايی هستند با ژن حماقت و سياستمدارانی كه در كاخ سفيد نشسته اند و به «بوش» می گويند كه چه كارهايی بكند، مسئول مستقيم و درواقع باعث و بانی اين نوع تفكر هستند و قضيه ربطی به مردم آمريكا ندارد، چون آنها نه موشكی در اختيار دارند و نه نيروهای نظامی به حرف شان گوش می دهند.

تا اين جای كار به نظر می رسد كه «مور» تنها نيست. «داستين هافمن»، «جرج كلونی»، «شان پن» و خيلی های ديگر هم مثل او فكر می كنند و با «بوش» و حمله به عراق مخالف هستند. اما «شان پن» قدم های ديگری هم برداشته كه باقی همكاران سينماگرش هنوز به آن جا نرسيده اند. «پن» چندماه پيش و در اوج تبليغات روانی عليه عراق راهی اين كشور شد و با مردم عراق گفت وگو كرد. برايشان توضيح داد كه مردم آمريكا دوست ندارند جنگی اتفاق بيفتد اما سياستمداران آمريكا به حرف مردم گوش نمی دهند، چون از طرف مردم انتخاب نشده اند. حرف های «پن» و توضيحات اش درباره اين كه «بوش» به كمك تقلب و آرای تقلبی به كاخ سفيد رفته بازتاب های بين المللی گسترده ای داشت. سياستمدارهای آمريكايی شوكه شدند و او را خائن به وطن دانستند و بعد از ورود به آمريكا پرونده های گوناگونی برايش باز شد. تلفن های ناشناس به خانه او «پن» را تحت فشار گذاشت تا حرف اش را پس بگيرد. از سويی نامه های محرمانه ای هم به تهيه كننده های سرشناس هاليوودی رسيد و از آنها خواسته شد همه قراردادهای كاری شان را با «شان پن» فسخ كنند.

اين جور كه پيداست داستان فهرست سياه و نام هايی كه بايد ممنوع از كار شوند جدی است و احتمالا يك دوره مانند مك كارتيسم دوباره آغاز می شود و دوباره مانند دهه 1950 استوديوها موظف اند مناسبات حرفه ای و كاری شان را براساس سياست های دولتی تنظيم كنند و تابع آن باشند. كسی چه می داند، شايد به سياق «كميته شكار كمونيست ها»، اين بار «كميته شكار ضد جنگ» راه بيفتد. در اين صورت، در كنار «شان پن» حتما نام «مايكل مور» هم ديده می شود. درست مانند نام بزرگترين بازيگران و كارگردان های هاليوودی. داستان اما تا كی ادامه دارد؟ جمله آخر «مور» را خطاب به «بوش» فراموش نكنيم: «روزگار شما به سر آمده است...»


مهدی يزدانی خرم‌: بلی، رسم روزگار چنين است كه بمب ها بيايند، آدم ها بميرند و زمين آتش قی كند. دوباره جنگی آغاز می شود و تن تمام بشردوستان، صلح طلبان و شايد مردگان جنگ های ديگر در گور بلرزد. بلی رسم روزگار چنين است كه آنها مردم را تكه تكه به آسمان بفرستند و آنهای ديگر جنازه های پرحفره و سوراخ را به تمام جهان نشان بدهند! به قول ونه گات در ابتدای رمان به ياد ماندنی سلاخ خانه شماره پنج «گاوها ماق می كشند، كودك بيدار می شود، اما مسيح كوچك هرگز گريه نمی كند. » بلی رسم روزگار چنين است. . . بگذريم. كورت ونه گات جونير نويسنده معاصر آمريكايی به سال 1922. م در آمريكا زاده شده است. او كه تباری آلمانی دارد، شاهد و ناظر عينی جنگ دوم جهانی بوده است. ونه گات در سال های جنگ در آلمان اسير شده و سپس زير هجوم بمب های ارتش آمريكا در «درسدن» آلمان آزاد می شود! وی كه در آن كشتار وحشتناك در زيرزمين يك سلاخ خانه پنهان شده بود بعد از بمباران با استخراج اجساد مشغول می گردد! اين ماجرا دست مايه شاهكار او يعنی سلاخ خانه شماره 5 می شود. ونه گات بعد از بازگشت به آمريكا، نويسندگی را آغاز كرده و نخستين اثرش را به سال 1952 منتشر می كند. او بعد از اولين اثرش يعنی نوازنده پيانو كار نوشتن را حرفه ای دنبال كرده و آثار مهمی مانند شب مادر، سلاخ خانه شماره ،5 اسلپ استيك، صبحانه قهرمانان و. . . در جامعه آمريكا منتشر می نمايد او كه يكی از محبوب ترين نويسندگان نسل جوان دهه های 70 و 80 آمريكا بوده است با موضع گيری های آشكار و رسواكننده عليه دولت و حكومت آمريكايی معاصرش به يكی از آوانگاردترين روشنفكران سياسی - ادبی دنيا تبديل شده و در ليست سياه زمامداران آمريكا قرار می گيرد. جالب اين است كه ونه گات در دو اثر اصلی خود يعنی شب مادر و سلاخ خانه با چنان صراحت و فانتزی عميقی از جنگ و آمريكای ابرقدرت می نويسد كه اثرش تبديل به نوعی هجو سياسی و فرهنگی عليه اين دولت می گردد. او با اين جبهه گيری خود را در ليست نويسندگان منتقد و معترض آمريكايی قرار می دهد و در عين حال و در دوره ای كه نويسندگان كشورش به خودی ها و كمونيست ها تقسيم می شوند هيچ گرايش به چپ بلوك شرق ندارد. ونه گات جزو اولين نويسندگان پسامدرن آمريكا محسوب شده و آثار او با تمام خشم و طغيانی كه در آن نقش بسته فرم و روايت بديع و آشنازدايی دارند. او يك اصلاح طلب سياسی و يا يك آنارشيست نيست بلكه با نوع نوشتن و ادبيات خود تبديل به يكی از مهمترين «نويسندگان» سياسی جهان شده است. طنز هولناك و گروتسك وار او در عين اينكه جهان را به سخره می گيرد بر تباهی آن نيز اشك می ريزد. اين گفتار نگاهی اجمالی به مفهوم «آمريكا» در نوشته های او می پردازد. بنابراين بررسی تكنيك و جوهر داستان ونه گات را به زمان ديگری موكول می كنم برای اين مقوله سه محور اصلی را فرض می كنم: 1 - آمريكايی آرام! «يكی از دغدغه های مهم نويسنده در هر دو رمان سلاخ خانه و شب مادر بحث تقابل انسان آمريكايی و جنگ است. ونه گات در سلاخ خانه با ارائه تصويری پاروديك از اسارت آمريكايی ها توسط آلمانی ها آغاز فضای جنگ را روايت می كند. درواقع او برعكس ايده آليست ها و ناسيوناليست های افراطی آمريكا حتی حق پيروزی را هم از آنها گرفته و چهره ايشان را با شكستی ابلهانه به تصوير می كشد. انسان آمريكايی او در تقابل با اين شكست صوری دو مشكل بزرگ دارد: نخست اينكه آدم های ونه گات فاقد خدا، آرمان و دليل هستند ايشان به علت درگير شدن با تظاهری عميق نه تنها دليل رفتار خود را نمی دانند بلكه با اصول بازی نيز مشكل دارند. انسان ونه گات به جنگ پرتاب شده است او سوای مرام ها و تناسب های سياسی و نظامی فاقد فرهنگ علت و معلولی است. بنابراين حقيقت يك ماجرا را حس می كند و آن را در منطق احساسی خود قرار می دهد. او با اين ايدئولوژی غريزی ديگر جايی برای پرسش و انتقاد از بودها و بايدها ندارد ونه گات با اعتقاد عميقی كه به «فرهنگ» دارد، او را يك شی واره فاقد اصول معرفی كرده كه زنده بودن و مردنش با شكوه نيست. وقتی يك آلمانی، آسيايی و حتی انگليسی در جنگ كشته می شود می توان او را ملامت، سرزنش و حتی تشويق كرد اما انسان آمريكايی ونه گات آن فقدان انگيزه رفتاری را به كناری گذاشته و می خواهد در اين بازی «شركت» كند. او به واسطه احساس خطر هميشگی و به ارث بردن خون آمريكايی جنگ های احمقانه شمال و جنوب و سرخپوست كش می كوشد تا اين خطر فرضی را دور كند. اما تصوير شكست او و برخوردش با چهره خطر از وی موجودی بی هويت می سازد. دومين مشكل او اين است كه می كوشد روايت دنيا را عوض كند. او پيش می رود، می كشد، كشته می شود اما به دليل همان عدم شناخت روح واقعيت در دل روايت ونه گات به هجو كشيده می شود. او به اين آمريكايی اجازه خوب يا بد بودن نمی دهد بلكه با پرتره ای ابلهانه وی را بی ارزش ترين جزء روايت می انگارد. وقتی اين انسان با جنازه ها روبه رو می شود و انبوه بمب های ساخت خودش را بر سرش می بيند تصميم به جنون می گيرد. مكان، فضا و حتی زمان را پاره پاره روايت می كند. عدم آگاهی و بينش او از رئاليسم يك جنگ باعث شده كه وی لحظات خود را در ميان اين مولفه بازگو كند. می توان گفت: انسان آمريكايی كورت ونه گات صاحب نگاه نيست بلكه تنها می تواند قصه بودن و نفس كشيدنش در جنگ را تعريف كند. ونه گات با اين صيغه اثرش را از «ژانر» خالی كرده و ملغمه ای از طنز و خشونت و حماقت را بر سر آمريكايی ها می كوبد.

2 - آمريكايی سياسی: كورت ونه گات به عنوان يك روشنفكر آمريكايی، از معاصرينش به تنگ آمده است. او می خواهد در اثرش سوالی را مطرح كند و اين سوال بحث حق است. انسان گرايی وحشتناك او به تيغی عليه فشارهای انسانی و سياسی تبديل شده و تاريخ دموكراسی آمريكايی را به لعنت می كشد. تصوير او از انسان جنگ در جايی تبديل به تصوير اجساد جنگ می شود، نوعی تئوريزه كردن و بسامان جلوه دادن خشونت آمريكايی كه با دستاويز قرار دادن «غرور ملی» سعی در برهم زدن معادلات انسانی دارد. او از كشته شدن هزاران انسان دارد جنگ های آمريكا و سلطه طلبی های او به تنگ آمده و با محكوم كردن اين قدرت به «آشفته نمودن ذهن انسان و تبديل او به به موجودی دوشقه و تكه شده» بر فرهنگ آمريكايی اشك می ريزد. او با اين ديد كه جنگ آمريكا با اروپا نوعی كشتار سريع و عميق فرهنگ انسانی است دامنه فاجعه را گسترده تر می نمايد. ونه گات در شب مادر می گويد: «ما همان چيزی هستيم كه به آن تظاهر می كنيم، پس هميشه بايد مواظب باشيم ببينيم به چه چيزی تظاهر می كنيم. » او با محور قراردادن دنيای آمريكای ايدئولوگ و تئوريسين به بيان نتايج صوری، فيزيكی و انسانی اين ايدئولوژی می پردازد. دولتمردان آمريكايی كه او به تصوير می كشد، مملو از جعل تاريخ است. جعل واقعيت. نكته مهمی كه در جهان بينی سياسی او احساس می شود را می توان اين گونه نوشت: اين انسان آمريكايی برای چه می جنگد و اصلا اينجا چه می كند. در آثار او سياست آمريكايی نوعی مرگ باوری را به همراه می آورد كه تمام خاطرات راوی، زندگی او و حتی روياها و كابوس های او به آن ختم می شوند. در اينجاست كه انسان آمريكايی به شيء زمان مند تبديل شده و قدرت اينكه قصه ها را مستقيم و بی پيرايه روايت كند از دست می دهد. او نمی داند كه هويت او در كجاست و چرا بايد برای اين هويت نشناخته بميرد. لحظاتی را كه در زير بمباران هولناك شهر درسدن روايت می شود، آن قدر اگزتيك و قاطع است كه او نمی فهمد چرا بايد اصلا مردم را كشت؟! اين مهمترين سقوط اين انسان سياست زده است، تفاوت بين مردن و كشتن. وقتی روال زندگی در جايی قطع می شود كه تو انتظارش را نداری و اين هجمه از مرگ به خاطرات تو تبديل می شود ديگر هويتی به نام انسان آگاه باقی نمی ماند. ونه گات در اينجا با طنز خود پيرايش ابرقدرتی به نام آمريكا را چيزی مانند مرگ انسان آمريكايی می پندارد. او با تصوير موقعيت های مختلف اين آمريكايی چه به عنوان سرباز و چه به عنوان جاسوسی اجير شده، می كوشد پيش بينی ها و فرض های او را روايت كند و سقوط آنها را به تماشا بنشيند. ريشه اين توهم در كجا است: ونه گات آمريكا و اصولا انسان آمريكايی را كلی فاقد انسجام تعريف می كند. او با اشاره به فردگرايی مشهود. انسان آمريكايی و بی تفاوتی او به سياست و بازی قدرت نقش دولتمردان آمريكايی را به تصوير می كشد. آمريكايی فردگرای او نه ايدئولوژی روس ها، نه ناسيوناليسم آلمان ها و فرانسوی ها و نه سلطه طلبی انگليسی ها را دارد. او به عنوان جزئی از اين جهان علاقه ای به جنگ ندارد. انسان آمريكايی با توجه به پيشينه های تاريخی وارث نوعی ترس و يا توهم باستانی است كه با ظهور دشمنی فرضی شدت می گيرد. ونه گات سياستمدار آمريكايی را متهم به ايجاد اين دشمن فرض می كند: با اين حساب همين انسان فردگرا صاحب ايدئولوژی، سلطه طلبی و زورمداری می شود. ونه گات با شناخت دقيقی كه از تاريخ آمريكا دارد بر اين فرض است كه سياستمداران اين كشور هميشه متأسف پايان دوره استعمار بوده اند. بنابراين با تكنولوژی و قدرت صنعتی خود به طرف ايجاد موقعيت برای اثبات خود می روند. درواقع می توان اين طور گفت كه، آمريكايی كه ونه گات به ما معرفی می كند عاشق تاريخ سازی و حضور پررنگ و قدرتمند در روال طبيعی تاريخ جهان است. او می كوشد تا با حضور در جنگ ها «ملت آمريكايی» (چيزی كه آن چنان قابل تصور نيست) و فرهنگ خاص آمريكايی را تعريف كرده و جهان را با آن اخت نمايد! اين تفكر با اذعان به فقدان گذشته تاريخی می كوشد تا نقش تاريخی بيافريند. او حريف می طلبد و در بازيی كه به او ربطی ندارد شركت می كند. دغدغه ديگر ونه گات برهم زدن اصول جنگيدن است. او با نفرت از «تظاهر» آمريكايی به در معرض خطر بودن، وی را بنيانگذار كشتارجمعی و غيرانسانی می پندارد.


ترجمه از شيما خيری:

من هميشه بر اين باور بودم كه جنگ مورد نظر دولت بوش عليه عراق حول دو دليل اصلی دور می زند: تامين امنيت و تضمين تداوم جريان آخرين ذخاير نفتی خاورميانه كه تحت كنترل ايالات متحده قرار ندارند و منحرف كردن افكار عمومی مردم آمريكا از سياست هايی كه بوش در حال اتخاذ در داخل عليه كارگران اين كشور است. از نظر شما جنگ عليه عراق تا چه حد با تحت كنترل درآوردن ذخاير نفتی عراق ارتباط پيدا می كند و تا چه اندازه به انحراف افكار عمومی آمريكا از آنچه دولت بوش به مردم ايالات متحده روا می دارد مرتبط است. آيا يكی از اين دو اهميت بيشتر نسبت به ديگری دارد؟

اين چيزی است كه به طور گسترده ای مورد توجه قرار گرفته است و حتی جريان عمومی رسانه ای هم اين دو را عوامل اصلی جنگ عليه عراق تلقی كرده اند. من هم با اين دو اصل موافقم. كسب كنترل مجدد بر منابع نفتی عراق [نه دستيابی كه كنترل اين منابع كه موضوعی كاملا متفاوت با دستيابی به نفت عراق است] از ديرباز مورد توجه بوده است. يازدهم سپتامبر دستاويز لازم برای روی آوردن به قوه قهريه را نه تنها از سوی آمريكا كه همچنين از طرف روسيه، چين، اندونزی و بسياری ديگر را به دست داد. ضرورت منحرف كردن توجه افكار عمومی مردم آمريكا از آنچه در موردشان انجام می شود صرفا جدول زمانی را تحت الشعاع خود قرار داد. اين روند در انتخابات كنگره تاثيرگذاری قابل توجهی داشت و تا زمان برگزاری انتخابات رياست جمهوری آينده دستيابی به پيروزی ای قابل توجه حايز اهميت است.

آيا شما اعتقاد داريد جنگ اول خليج فارس بيش از هر چيز برای تضمين دسترسی آمريكا به نفت كويت بود؟ آيا اين مسئله ربطی به دادن درسی به صدام برای رفتارهای تهاجمی او در قبال كويت داشت؟ آيا شما هيچ نظر خاصی در مورد اينكه كدام عامل برای دولت بوش پدر مهمتر و برجسته تر بود، داريد؟

به باور من دليل اصلی در گرفتن جنگ اول خليج فارس چيزی بود كه از آن با عنوان كسب مشروعيت ياد می شود. صدام از متابعت از دستورات سر باز زده بود و هيچكس نمی تواند از پيامدهای اين كار در امان باشد. كافی است از هر يك از رهبران مافيا در اين باره سوال كنيد تا پاسختان را گرفته باشيد. دلايل كافی ای وجود دارد كه فرض كنيم امكان عقب نشينی توافقی از كويت وجود داشت اما اين چنين پايانی نظر آمريكا را تامين نمی كرد. دوباره می گويم از هر يك از گروه های مافيا كه مورد علاقه تان است در اين رابطه سوال كنيد. دليل باقی گذاشتن صدام بر اريكه قدرت در عراق به طور صريح و شفاف توضيح داده شد. همانطور كه توماس فريدمن دبير تحريريه ديپلماتيك روزنامه نيويورك تايمز توضيح می دهد هنگامی كه آمريكا از سركوب اكراد توسط صدام حمايت كرد بهترين چيزی كه می توانست در عراق به وقوع بپيوندد اين بود كه حاكميتی نظامی با مشت آهنين بر عراق حكم براند، درست همانطور كه حاكميت صدام رفتار می كرد البته با نامی متفاوت. امروز رفتار او شرم آور است و از آنجا كه به نظر می رسد هيچكس دوست ندارد شريك و همراه صدام باشد آنها ناچارند خود تكليف دوست خوب قديمی خود و متحد گذشته شان و قصاب بغداد را معلوم كنند. شما می توانيد در اين موارد چيزهای زيادی در مطالبی كه در زمان جنگ اول خليج فارس نگاشته ام بيابيد كه بعدها در كتاب «دموكراسی بازدارنده» گرد آمد. از آن زمان تاكنون شواهد بسيار ديگری آشكار شده است.

چه چيز باعث می شود دولت كنونی گمان كند می تواند تداوم جريان نفت عراق را همانطور كه ده سال پيش انجام شد، تضمين كند؟ به نظر می رسد عراق امروز به همان اندازه زمان جنگ اول خليج فارس بی ثبات و متزلزل است. چه چيز از زمان جنگ اول خليج فارس در ذهن حكام آمريكايی تغيير كرده است؟

در آن زمان دولت آمريكا حاضر نبود برای اشغال عراق ريسك كند. اين مسئله هيچ ربطی به ثبات عراق ندارد. ديكتاتوری عراق بسيار باثبات است. چشم پوشی از اشغال عراق به دليل عدم آمادگی ائتلاف تحت رهبری آمريكا و فقدان حمايت داخلی بود كه موجب می شد دولت بوش پدر رغبتی به تصرف خاك عراق نداشته باشد و همانطور كه اشاره شد هيچ جايگزين مناسبی هم در دسترس نبود. امروز شرايط متفاوت است.

گفته می شود در ضمن جنگ اول خليج فارس جورج بوش اول به پاول دستور داده بود طرح هايی برای بمباران اتمی بغداد آماده كند. اگر اين شايعات صحت داشته باشد چطور است كه آمريكاييان اين واقعيت را مورد توجه قرار نمی دهند كه سياست خارجی ايالات متحده كوچكترين نگرانی ای در مورد اصول دموكراتيك بشردوستانه آنگونه كه رهبران ما ادعايش را دارند، ندارد؟

هيچ برنامه افشا شده ای برای بمباران هسته ای بغداد وجود نداشته و ندارد و اساسا چنين چيزی عقلانی به نظر نمی رسد. همه می دانند كه عراق عملا بی دفاع است. ايالات متحده به كارگيری تسليحات بيولوژيك را ترجيح می داد (چنانكه كسی در شيكاگو سيستم آبرسانی، برق و شبكه فاضلاب را تخريب كند گمان می كنيد چه اتفاقی به وقوع خواهد پيوست؟) چرا كه در اين صورت ناديده گرفتن آن برای متفكران و اصحاب رسانه ای آسانتر می شود.

آيا فكر می كنيد اعضای دولت بوش واقعا نگران اين هستند كه صدام ممكن است تسليحات كشتارجمعی در اختيار داشته باشد؟ آيا آنها (لااقل در ذهن خودشان) از سوی عراق مورد تهديد قرار گرفته اند؟

من هيچ تصوری در مورد اينكه بوش چه ديدگاهی در ذهن می پروراند، ندارم اما چنی و رامسفلد می دانند كه دنيای خارجی واقعا در فراسوی مرزهای ما وجود دارد و آنها به خوبی درك می كنند چرا مردم و دولت های منطقه به رغم آنكه دل خوشی از صدام ندارند و نسبت به او احساس انزجار می كنند هراسی از او ندارند. حتی ايران و كويت كه از سوی صدام آن هم زمانی كه او دوست و متحد آمريكا بود، مورد تهاجم و تعرض قرار گرفتند هم امروز از جانب او احساس خطر نمی كنند. هيچ كس مايل نيست عراق تسليحات كشتارجمعی در اختيار داشته باشد همانطور كه هيچ انسان عاقل و منطقی ای نمی خواهد اسرائيل، پاكستان، هند، ايالات متحده، روسيه و ديگران هم از چنين تسليحاتی برخوردار باشند. تنها راه برای رويارويی با اين معضل اجرای كامل قطعنامه 687 شورای امنيت سازمان ملل است كه خواستار خلع سلاح عراق از طريق بازرسی های تسليحاتی (چيزی كه ايالات متحده با نااميدی خواستار توقف آن است) و خصوصا اجرای بند چهاردهم اين قطعنامه است كه هرگاه به اين قطعنامه اشاره می شود از طرح آن اجتناب شده است. اين بند حركت به سوی خلع سلاح همه منطقه را مد نظر دارد، عبارتی كه به زرادخانه عظيم تسليحات كشتارجمعی اسرائيل اشاره دارد كه همه از جمله فرماندهی استراتژيك ارتش ايالات متحده را نگران كرده است.

به نظر می رسد چنانكه هدف و انگيزه اصلی بوش از حمله به عراق كنترل نفت اين كشور باشد دستاويزهای او برای يورش به اين كشور جعل شده باشند. اگر اين چنين باشد چه چيز باعث می شود بوش بر اين باور باشد او حق دارد عملكردش را متضمن ارزش ها و بسترهای اخلاقی بداند؟

بوش به احتمال زياد ديدگاه درست و شفافی در اين رابطه ندارد اما افرادی كه گرد او را گرفته اند سابقه و پيشينه دارند. آنها از پيروان بازيافت شده ديدگاه های ريگان هستند. به همين دليل است كه رسانه ها و متفكران آن چه آنها در زمان مديريت و اجرای اولين جنگ ترور، هنگامی كه بيست سال قبل آغازش را اعلام داشتند، انجام دادند را به عمد ناديده انگاشتند. بهتر است از يادآوری داستان های دهشت آوری كه آنها مسئول خلقشان هستند چشم بپوشيم. به لحاظ رفتار انسانی درك آنكه چه چيز در حال حدوث است سخت نيست. به جز آنكه شما فردی باشيد كه به طور نامعمولی صالح و بی گناه است بی شك در طول زندگی خود كارهايی انجام داده ايد كه اطمينان داشته ايد خطا هستند. شايد هنگامی كه هفت سال داشتيد از برادر كوچكترتان اسباب بازی اش را به زور گرفته ايد و هنگامی كه او با گريه نزد مادرتان می رفته شما در حالی كه به كلمه كلمه اظهاراتتان باور داشتيد خطاب به مادر می گفتيد اين اسباب بازی خود شما است كه او قبلا از شما گرفته است و. . . آيا هرگز به خودتان يادآوری می كرديد شما از او قوی تر هستيد و به همين دليل است كه می توانيد اسباب بازی را از او بگيريد و هر آنچه مايليد انجام دهيد؟ وقتی كه شما مديريت يك كشور را برعهده داريد هم وضع به همين منوال است. مرور بايگانی آلمان نازی، ژاپن نژادپرست و اتحاد جماهير شوروی سابق جالب توجه است. رهبران اين كشورها براساس انگيزه هايی دور از ذهن عمل می كردند و به احتمال زياد به اين انگيزه ها اعتقاد و باور داشتند. اينكه آنچه باورش ضروری و بجا به نظر می آيد را بپذيريم خيلی آسان و راحت است. اين راز متفكر مسئول بودن است. كسی كه در اختيار عوامل قدرت است در حالی كه قويا اعتقاد دارد متفكری مستقل است.

بوش اولين بار بيش از يكسال قبل و در نطق وحدت ملی ژانويه 2002 در مورد عراق سخن گفت. چرا اقدام عليه عراق اين قدر طول كشيد؟

تا قبل از سپتامبر سال گذشته ميلادی عراق هيچ گاه موضوعی حائز اهميت نبود اما با شروع فصل انتخابات اين موضوع اهميت يافت. در نطق وحدت ملی سال گذشته معضل عراق، موضوعی بود كه در كنار ايران، كره شمالی و تهديد تروريسم جهانی در جايگاهی دور از ذهن قرار داشت.


ترجمه از مهرناز شهابی : در اين لحظات پرمخاطره برای پايان دادن حمله نظامی به عراق هيچ كاری از دستمان برنمی آيد. اما اين به آن معنا نيست كه برای مردمی كه به عدالت، آزادی و حقوق بشر اهميت می دهند، كاری نمانده است. به عكس. نتيجه اين حمله هرچه كه می خواهد باشد، بار مسئوليت ما از هميشه سنگين تر است. عاقبت اين حمله را كسی نمی داند، نه پنتاگون، نه سازمان جاسوسی آمريكا و نه هيچ كس ديگری. از فجايع هولناك بشری كه آژانس های كمك های بشردوستانه در عراق هشدار آن را داده بودند گرفته تا نتايجی نسبتا مثبت، امكانات بسياری وجود دارد. اگرچه حتی اگر موی سر كسی هم در اين ميان آسيب نبيند، اين فرض به هيچ وجه از بار جرم آن كسانی كه خودسرانه مردم بی گناه و بی دفاع را در جهت اهداف شرم آور خود در معرض چنين خطراتی قرار داده اند، نمی كاهد. تا جايی كه به نتايج اين جنگ مربوط می شود، مدت زيادی طول خواهد كشيد كه بتوان حتی به قضاوتی مقدماتی دست يافت. يكی از وظايف فوری ما اين است كه تمامی توان خود را در راه پيشبرد نتايج مثبت به كار بگيريم. اين به آن معناست كه در وهله اول احتياجات قربانيان را در نظر داشته باشيم، نه تنها قربانيان اين حمله را، بلكه قربانيان رژيم مستبد، آمخرب و شرورانه تحريم تحميلی واشنگتن در ده سال گذشته را، كه جامعه عراق را بيچاره كرده، حاكم را نيرومند، و مردم عراق را برای زنده ماندن به او متكی كرده است. اين تحريم ها اميد به اين را كه سرنوشت صدام حسين همانند ديگر مستبدين خونخواری چون خودش خواهد بود ، سال ها پايمال كرده است. اين اوباش جنايتكار هم، چون خود صدام، توسط مسندنشينان قدرت در واشنگتن حمايت شده بودند ـ بعضی حتی تا آخرين روزهای حكومت خون آلودشان. شرط اوليه نجابت اخلاقی ايجاب می كند كه ايالات متحده غرامت گران جنگ را پرداخت كند و در غياب چنين كاری، حداقل به عراقی ها كمك های بشردوستانه ای داده شود كه نه به ميل واشنگتن و كرافورد ـ كه بيش از هر چيز به قدرت اسلحه ايمان دارد ـ بلكه با اراده خود، عراق را بازسازی كنند. اما مسائلی كه با آن مواجه هستيم اساسی تر و خطيرتر از اين اند. ميزان مخالفتی كه با حمله به عراق ديده ايم از نظر تاريخی بی سابقه است. به اين دليل است كه بوش ناچار شده دو دوستش را در پايگاه نظامی آمريكا كه در جزيره ای واقع است ملاقات كند، كه از دست مردم در امان باشد. شايد كه اين مخالفت اكنون معطوف به عراق باشد اما به واقع از اين فراتر است. اكثريت جمعيت جهان به شكل روزافزونی از قدرت ايالات متحده كه در بسياری از نقاط جهان بزرگ ترين خط برای صلح محسوب می شود، در ترسند. با فناوری نابودكننده ای كه هم اكنون در دسترس است و به سرعت مرگبارتر و هولناك تر می شود، به خطر انداختن صلح به خطر انداختن بقای بشريت است. ترسی كه دولت آمريكا در دنيا برانگيخته است.

تنها در ارتباط با اين حمله نيست بلكه از متن پديد آورنده خود اين حمله سرچشمه می گيرد. از اراده ای كه آمريكا آن را آشكارا بيان كرده است. به اين معنا كه آمريكا با زور (تنها بعد برتری قدرت آن) بر دنيا حكومت خواهد كرد و اطمينان حاصل خواهد كرد كه هرگز مخالفتی با سلطه اش بر جهان وجود نخواهد داشت. آمريكا خودسرانه به جنگ هايی پيشگيرانه (Preventive) خواهد رفت. پيشگيرانه، و نه پيشدستانه (Pre-emptive) توجيهات جنگ پيشدستانه هرچه كه باشد، جنگ پيشگيرانه در قالب اين توجيهات نمی گنجد: جنگ پيشگيرانه يعنی استفاده از نيروی نظامی برای از ميان بردن خطری كه تصور وجود آن می رود يا از ميان برداشتن خطری ساختگی. هدفی كه آمريكا آن را آشكارا اعلام كرده است كه هرگونه مقاومت و مخالفت در برابر «قدرت، موقعيت و منزلت» ايالات متحده می بايد نابود شود. حاكمين كشوری كه هم اكنون هم هزينه ويرانگری و خشونتش از كل هزينه نظامی جهان بيشتر است، با هرگونه مقاومتی، چه در حال و چه مستعد بروز در آينده، با خشونتی غيرقابل مقاومت مقابله خواهند كرد. اين كشوری است كه عليرغم مخالفت سراسری در جهان در حال گشودن مسيرهايی جديد و بسيار خطرناك است: برای مثال، ايجاد و گسترش تسليحات مرگبار در فضا. خوب است به خاطر داشته باشيم كه اين كلماتی كه نقل كردم از آن ديك چنی يا دونالد رامسفلد و ساير افراطيون تندرو و شروری كه هم اكنون در صدر قدرتند نيست. اينها كلمات سياستمدار متشخص و سالمندتری به نام دين اچسون است كه چهل سال پيش در مقام مشاور ارشد دولت كندی، آنها را بيان كرد. او در آن زمان داشت اعمال آمريكا بر ضد كوبا را توجيه می كرد و می دانست كه مبارزه بين المللی تروريستی با هدف «تغيير رژيم»اش جهان را به آستانه جنگ هسته ای كشانده است. معهذا او به «جامعه قانون بين الملل آمريكا» چنين اعلام كرد كه برای آمريكا در جوابگويی به مقاومت در مقابل «قدرت بين المللی»اش، قانونی وجود ندارد ـ به ويژه برای حملات تروريستی و جنگ اقتصادی عليه كوبا قانونی وجود نداشت. من اين را از اين جهت می گويم كه قدمت و ريشه دار بودن اين مسائل را خاطرنشان كنم. دولت كنونی در افراطی ترين قطب طيف سياست پردازی آمريكا قرار دارد، و ماجراجويی و ميل به خشونتی كه نشان می دهد به شكل نادری خطرناك است. اما طيف سياست پردازی آمريكا طيف چندان پهنی نيست، و اگر ما از توجه به اين مسائل عميق تر كوتاهی كنيم، می توانيم اطمينان داشته باشيم كه تندروهای بسيار مرتجع تری كنترل اين بازار سهمگين نابودی و سركوب را به دست خواهند گرفت. «اهداف جاه طلبانه امپرياليستی» حكمرانان كنونی ـ كه حالا جدا با اين عنوان ناميده می شوند ـ مردم جهان و از جمله اكثريت قشر حكومتی در آمريكا را به رعشه واداشته است. البته در نقاط ديگر جهان، مردم، به خصوص قربانيان سنتی آمريكا، در ترس بيشتری به سر می برند. آموزه های تاريخی كه اين مردم از راه دشوار آموخته اند، مانع از آن می شود كه از لفاظی های جاه طلبانه دولت آمريكا احساس آرامش كنند. اين مردم اين لفاظی ها را وقتی كه با باتوم «تمدن» له و لورده می شدند شنيده اند. همين چند روز پيش، رئيس جنبش غيرمتعهدها، كه در بر گيرنده اكثريت جمعيت دنياست، دولت بوش را از هيتلر خشن تر ناميد. در واقع او كسی است كه دارای سابقه طرفداری از آمريكا است و در پروژه های اقتصادی جهانی آمريكا موقعيتی مركزی دارد. شكی نيست كه او در وصف فوق، از زبان بسياری از قربانيان سنتی، و حال، حتی از زبان ظالمان سنتی سخن می گفت. حرف زياد است، ولی مهم اين است كه به اين مسائل با دقت و با صداقت فكر كنيم.

حتی پيش از اينكه دولت بوش در ماه های اخير موجب گسترش چنين ترسی در جامعه شد، كارشناسان امور بين المللی و امنيتی به هر گوش شنوايی هشدار داده بودند كه سياست های واشنگتن به افزايش تروريسم و تكثير سلاح های كشتارجمعی ـ چه به هدف انتقام جويی و چه به هدف بازدارندگی خواهد انجاميد. يك راه در جهت كاستن تروريسم، درك شكوه های واقعی مردم جهان، درك حقانيت اين شكوه ها، پيوستن به جامعه متمدن بشری، و احترام به نظام جهانی و نهادهای جهانی بشردوستانه است. راه متناوب، ايجاد و گسترش فزاينده ابزاری هولناك تر برای كشتار، نابودی و سلطه گری است، برای اينكه بتوانيم هر آنچه را كه به نظرمان برای ما خطری در بر دارد، هر قدر هم كه اين خطر غيرمحتمل باشد، در هم بكوبيم، و از اين راه مبارزات و مقاومت های تازه و بزرگتری را دامن بزنيم. اين راه، مردم آمريكا و جهان را با خطری جدی مواجه خواهد كرد و ممكن است، به احتمال زياد، به نابودی نسل بشر بينجامد. اين انديشه ای بی پايه نيست. اين يك معجزه است كه تا به حال جنگ هسته ای جهانگيری بشريت را نابود نكرده است. اگر بخواهيم تنها يك مورد بسيار نزديك به چنين عاقبتی را به ياد بياوريم، موردی كه به ويژه امروز، لازم است در اذهانمان زنده شود، ماه های پيش از سخنرانی اچسون بود. اين خطرها خطرهايی جدی اند كه رو به فزونی دارند. جهان بشريت حق دارد كه تحولات واشنگتن را با ترس و تشويق بنگرد. اين شهروندان آمريكا هستند كه برای كاهش اين ترس ها و گشودن راهی پراميد و سازنده به سوی آينده، از موقعيتی بهتر از همه مردم جهان برخوردارند. مردم آمريكا می توانند آينده بشريت را شكل بدهند. در اين هنگام كه وقايع به طرزی پيش بينی نشده جلوی چشمانمان باز می شوند و سهمناك ترين نيروی نظامی تاريخ بشر (كه كارنامه رهبران سياسی اش از بيست سال پيش كه افسار قدرت را به دست گرفته اند، كارنامه ترسناكی از كشتار و وحشيگری است) به «دشمنی» بی دفاع حمله ور شده است، اينها نگرانی هايی هستند كه می بايد به دقت مدنظر قرار گيرند.

پی نوشت:
* برگرفته از سايت روشنگري؛ ترجمه ديگری از همين مطلب در سايت «گويا» نيز موجود است. اصل مطلب 20 مارس ،2003 سايت Znet


محسن بهمنی : 1- تاريخ پرفراز و نشيب سينمای مستند در غرب، پس از پشت سرگذاردن تجربه جنگ دوم بين الملل شاهد به وجودآمدن تحولاتی تاثيرگذار در اين گونه سينمايی بود. آثاری كه براساس نوع خاصی از ديدگاه اسطوره ای ذهن غربی به تمدن های ناشناخته و دوردست شكل می گرفت و رمزآميزی نوينی را از مناظر بكر و بيگانه ارائه می داد، به تدريج افول كرد و سنديت بار ديگر نقش خود را به مثابه درون مايه بنيادين فيلم مستند باز پس گرفت. در واقع با آغاز دروان جنگ سرد و افزايش رقابت های انفورماتيك مردم خواهان ديدن آثاری شدند، كه باورپذير باشند. نوعی باور كه بتوان صحت آن را با ديگر رسانه های اطلاع رسانی مانند تلويزيون، راديو و روزنامه آزمود.

2- مايكل مور، مستندساز، نويسنده و متفكر آمريكايی كه در پرونده فيلمسازی اش اثر تامل برانگيزی چون «راجر و من» به چشم می خورد، در سال 2002 با ضيافتی باشكوه بازگشت خود را اعلام می دارد. مستند غريب و تكان دهنده «بولينگ برای كلمباين» و كتاب پرفروش و جنجالی «سفيدپوستان احمق»، كه هر دو اثر به نوعی متضمن ديدگاه آسيب شناسانه مولف به مقوله رسانه و نقش فعال آن در ايجاد هويت فرهنگی جامعه است. در واقع وی تلاش نموده است با بهره گيری سنجيده از ابزار يك رسانه جهان رسانه ها را نقادی نمايد. بدين ترتيب مايكل مور از حل مسئله بغرنج ركود اقتصادی به طرح سوال پيرامون مقوله فراگير ركود و زوال اخلاقی می رسد.

«بولينگ برای كلمباين» متنی به معنای واقعی كلمه پرسش برانگيز و در باب آرای شخصی فيلمساز به شكلی ريشه ای اخفاگر است. در اين فيلم ما شاهد شكل گيری ارتباطات متكثر مابين مقوله های گوناگونی هستيم كه با سياقی آنارشيستی و سرخوشانه در كنار هم قرار می گيرند. مور خود در اين زمينه می گويد: «وقتی به ديدن فيلمی می روی، فكر می كنم كه می خواهی به اين بيانديشی كه جالبه! قبلا هرگز به فكر اين قضيه نيفتاده بودم، تا به حال اين طوری به مسئله نگاه نكرده بودم. در پی مفاهيم ناب و اصيل هستی. من می خواستم تكراری و نخ نما نباشم. » دغدغه اصلی مايكل مور در آخرين ساخته اش، كنكاش در رمزگان و معانی فرهنگ ترس و سكوت در زندگی امروز آمريكايی است. فرهنگی كه روابط اجتماعی را پيچيده و از هنجارهای زندگی جمعی شفافيت زدايی می كند و لذا شالوده های خود را نيز تا اعماق بسيار در زير توده سنگينی از ترس و وحشت پنهان می سازد. «اگر كسی به بالای امپايراستيت برود و از آنجا به تلاقی انسان ها در نيويوك امروز نگاه كند متوجه می شود، همه جا مملو از بازی های اعجاب انگيز نور و رنگ و صدا است. آن موقع است كه آغاز به طرح مسئله می كند. »

مور با آگاهی كامل از عدم قطعيت مفاهيم و مقولات اجتماعی، در فيلم خود، هوشمندانه، تنها به طرح مسئله و ارائه مدارك و شواهد دست می زند و با تلاش فراوان از ابراز عقايد شخصی برائت می جويد. مايكل مور، مدبرانه، در اثر خود از صحنه هايی كمدی استفاده می كند و با رنگ آميزی كميك لحن اثرش به شيوه ای پارانوئيك و روان گسيخته در بيان درون مايه های مورد نظر خود دست می يابد. «فراموش نكنيم كه كمدی نيرومندترين شيوه برای بيان بی واسطه يك نظر سياسی است. »به طور مثال می توان به كارتون 3 دقيقه ای فيلم اشاره كرد كه روايت گر تاريخچه رسيدن كريستوفر كلمبوس به آمريكا، درگيری های سرخپوست ها و قضايای جنبش حقوق مدنی سياهان است. «من مدام می شنيدم كه همه خشونت فعلی در اين كشور را مرتبط با گذشته غرب وحشی مان می دانند. يعنی همان قضايای كابوی ها و سرخپوست ها. ولی می دانستم مسئله عميق تر است. لذا سعی كردم آن دوران را بازسازی كنم. خوب همه می دانيم كه فيلمی از سال 1836 نداريم. می توانستم مثل همه عمل كنم، يعنی دوربين را پن كنم روی طرح ها و نقاشی ها يا عكس های قديمی ولی ديدم اين چيزی نيست كه من می خواهم پس ايده كارتون به ذهنم رسيد. به اعتقاد من تاريخچه ترس در آمريكا هميشه يك ترس نژادی بوده است. »

لحن كميك و پيرنگ نامتعارف فيلم تنها در جهت اخفا نمودن نقطه نظرات شخصی فيلمساز نبوده است بلكه از منظری ديگر می توان آن را به صورت تلاش مولف در جهت ورود به جهان رمزآلود رسانه ها و دنيای موهوم انفورماتيك ارزيابی كرد. مايكل مور در واقع تنها با استفاده از اين تمهيد قادر بود تا ابزارهای مورد نياز خود را برای تلاقی چالش جويانه رسانه فيلم مستند با فرهنگ عمومی رسانه ها، فراهم آورد و اين درست همان تمهيدی است كه اليور استون جنجالی ترين كارگردان سينمای آمريكا در سال 1994 و به هنگام ساختن «قاتلين بالفطره» به گونه ای افراطی از آن بهره برد و با شمايل نگاری اثر خود به مثابه يك ايماژ بزرگ توانست به بررسی بن مايه های فرهنگ رسانه ها بپردازد. مايكل مور به وسيله تصاوير فيلم خود، خشونت داخلی و بين المللی آمريكا را به هم مربوط می كند و شبكه ای سرگيجه آور از روابط متكثر و متداخل مابين عناصر گوناگون می سازد.


ترجمه سهيلا قاسمی:

آندره گلوكسمان فيلسوف، پاسكال بروكنر نويسنده و رومن گوپيل كارگردان، درست چند روز پيش از جنگ معاهده نامه ای امضا كردند كه موافقت آنها مبنی بر مداخله نظامی در عراق و «آزادسازی» مردم اين كشور از حكومت ديكتاتوری را نشان می داد. اين متفكران موافق جنگ كاملا در اقليت هستند. آنچه در پی می آيد شرحی است بر موضع اين متفكران كه در 19 مارس 2003 در روزنامه لوموند منتشر شده است.

آنها می دانند كه برخلاف جريان آب شنا می كنند. اين متفكران فرانسوی كه در ملأعام موافقت خود با مداخله نظامی و لزوم تغيير رژيم در عراق را اعلام كرده اند، پس از پايان جريانات، ردپايی كه در تاريخ بر جای گذاشته اند را با چشم خود خواهند ديد. هرچند تفكرات آنان يادآور نخستين جنگ خليج فارس است، اما بايد بگوييم كه شرايط بسيار تغيير كرده. در آغاز دهه ،90 اشاره هايی كه به طرفداران موافقتنامه مونيخ می شد، برای انتقاد از صلح طلبان بود. اين گرايش هميشه وجود داشته، اما اكثرا بی سروصدا و در خفا ابراز شده است. طرفداران مداخله در امور عراق نيز هرچند در تلاش برای جلب نظر بقيه هستند، اما اين افراد برخلاف شرايط موجود در 12 سال گذشته، در اقليت به سر می برند. نظرسنجی كلی صورت گرفته در مورد بحران عراق كه از هزار نفر از فرانسويان به دست آمده نشان می دهد كه 25 درصد شركت كنندگان در نظرسنجی با تفكرات آمريكايی ها كاملا موافق بودند و جالب اينكه رأی دهندگان راست گرا بيش از چپ گران رأی مثبت دادند (36 درصد در برابر 17 درصد). آندره گلوكسمان فيلسوف كه به همراه پاسكال بروكنر نويسنده و رومن گوپيل كارگردان دعوتنامه ای تحت عنوان «صدام بايد به ميل خود يا با زور كنار برود»خطاب به مردم نوشته است، می گويد: «ما جزو معدود صداهای مخالف هستيم. » در اصل، اين دعوتنامه بحث مفصلی است در مورد «افرادی كه عادت دارند در اقليت قرار گيرند. » او صدام را خطرناك تر و خشن تر از ميلوسويچ می داند و يادآوری می كند كه آنها از سال 1991 سياست اصلاح قومی را متوقف كرده اند؛ سياستی كه رئيس جمهور سابق يوگسلاوی در كرواسی و بوسنی اعمال می كرد. اين سه متفكر هم پيمان نسبت به تظاهرات ضدجنگ و رفتار صلح طلبان ابراز خشم می كنند و معتقدند كه اين تظاهرات، دردهايی را كه رژيم عراق بر مردمش تحميل كرده، زير ظاهر شعارهای فريبنده بر عليه جورج بوش پنهان می كند. اين فيلسوف در ادامه می گويد: «مداخله در كوزوو هم با موافقت سازمان ملل نبود. در برخی شرايط، سازمان ملل قادر به تصميم گيری نيست.

در رواندا و كامبوج هم وضع به همين منوال بود. زمانی كه من از پناهندگان ويتنام جنوبی حمايت می كردم (عمليات «يك كشتی برای ويتنام» در سال 1978)، حمله نظامی ارتش ويتنام بر ضد رژيم خمرهای سرخ را نيز تشويق می كردم چرا كه اين افراد به دنبال توقف كشتار مردم بودند!» گلوكسمان كه در حال حاضر به شدت مخالف جنگ چچن است، موضع گيری ژاك شيراك و «محور صلح» كه چين و روسيه هم جزو آن هستند را بسيار تأسف بار توصيف می كند. موضع گيری اين فيلسوف فراتر از مرزهای فرانسه نيز به چشم می خورد. روزنامه آلمانی زبان «فرانكفورتر آلگماينه سايتونگ» روز دوازدهم مارس، مقاله بلند صفحه فرهنگی خود را به او اختصاص داده بود. گلوكسان در «اينترنشنال هرالد تريبون» هم به انتقاد از پاريس و برلين پرداخته؛ برلينی كه دلايل حركات صلح طلبانه استالينی در مورد جنگ سرد را دوباره زنده كرده است. وی در مصاحبه با «لوموند» می گويد: «اگر برای مبارزه با صدام حسين و ماندن او در قدرت تلاش نمی كردم، تا آخر عمر قادر نبودم خودم را در آينه ببينم. » او ادامه می دهد: «به عنوان يك شهروند، می خواستم چيزی برای دوستانم در شرق اروپا بفرستم، چون واقعا احساس خجالت می كنم. » او به مخالفت های ژاك شيراك با كشورهای نامزد در اتحاديه اروپا كه برای تشكيل جبهه ای متحد با آمريكا موافقتنامه ای به امضا رسانده بودند، اشاره می كند. امضای واسلاو هاول رئيس جمهور سابق چك نيز پای اين موافقتنامه بود. برنار كوشنر [وزير سابق بهداشت فرانسه و نماينده سازمان ملل در كوزوو] نيز عقايدی نزديك به گلوكسمان و گوپيل دارد. يكی ديگر از مبارزين انسان دوست به نام جكی مامو كه پيش از اين رئيس سازمان «پزشكان جهانی» بود نظر شخصی خود را اين چنين بيان می كند: «در زمينه مسائل بشری، الزام به دخالت در امور ديگران همواره وجود دارد. به ويژه در مورد رژيمی كه حقوق بشر را زير پا می گذارد و بايد برای محاكمه اش يك دادگاه جزايی بين المللی تشكيل دهيم. » او در متنی كه به صورت مخفيانه منتشر شده نوشته است: «بيانيه های روزانه قدرت های بزرگ و يا سازمان ملل مشابه يادداشت های بشردوستان نيست. با توجه به دلايل ناخوشايند، می توان مداخله هايی صورت داد و به مردمی كه آزار می بينند كمك كرد. » اما او به شدت نگران نتايج جنگ در عراق و بازتاب آن بر روی مردم اين كشور است؛ چرا كه آنان به دليل ممنوعيت و توقيف بسيار ضعيف شده اند.

محفل مخالفان

مجموعه افرادی كه به عناوين مختلف از مخالفت با مداخله در عراق سرباز می زنند، با هم تماس هايی دارند. البته اين مسئله هنوز جنبه رسمی پيدا نكرده است. پير للوش نماينده حزب «وحدت برای جنبش مردمی» (UMP) در پاريس، روز شنبه هشتم مارس، تعدادی از متفكران طرفدار جنگ بر ضد عراق يا كسانی كه هنوز مردد هستند را به ناهار دعوت كرد: آندره گلوكسمان، آلن فنكيلكر و رومن گوپيل. به هنگام تظاهرات ضدجنگ روز شنبه 15 فوريه در كنار مطالب ميشل و فلورانس توبمان كه سخنران لوور است، بيانيه ديگری نيز در روزنامه فيگارو به چاپ رسيد. در اين متن به ويژه نوشته شده بود كه «سقوط ديكتاتوری عراق هشداری برای جادوگران تازه كار كره شمالی خواهد بود. » و امضای پی ير ريگولوی تاريخ نويس و مدير موسسه تاريخ اجتماعی نيز در پای بيانيه به چشم می خورد. بحث های ضد و نقيض ديگری نيز در جلسات برخی كارشناسان صورت گرفت. در ميان افرادی كه دعوتنامه چاپ شده در روزنامه فيگارو را پذيرفته و با عقايد آن همسو شدند برخی متفكران و تاريخ نگاران كه متخصص نقد كمونيسم هستند به چشم می خورند. مثل ايلوا يا ناكاكی يا ژان ـ لويی پانه. ريگولو يكی از متخصصان و كارشناسان امور كره شمالی می گويد: «اين كار جزو اشتغالات محققانی است كه در زمينه تاريخ كمونيسم كار كرده اند و برخی از آنها آموزش های چپ گرايانه افراطی را پشت سر گذاشته اند. اين افراد دفاع از دموكراسی را جايگزين حس وطن دوستانه (گوليست) و استقلال كرده اند. » شموئل تريگانوی جامعه شناس و نويسنده كتاب «تزلزل اسرائيل» نيز اين متن را امضا كرده است. توبمان، روزنامه نگار «آرت» وضعيت را بسيار پيچيده ارزيابی كرده و به تهديد و فشار نظامی بيش از جنگ حقيقی معتقد است. او با وتوی فرانسه كه نتايج آن می تواند فراتر از عراق پيش رفته و با سقوط نخست وزير بريتانيا كه «اروپايی ترين» وزير تاريخ بريتانيای كبير است مربوط باشد، كاملا مخالف است.


قطعنامه ضد جنگ فيلسوفان آمريكا

نشريه اينترنتی «Philosophy Now » از قطعنامه ضد جنگ بخش شرقی «انجمن فلسفه آمريكا» خبر داد. در اين قطعنامه كه در نشست اخير اين انجمن در فيلادلفيا تنظيم شده، آمده است: «ما اعضای بخش شرقی انجمن فلسفه آمريكا ترديد جدی را درباره اخلاقی بودن، مشروعيت و شرافتمندانه بودن جنگ عليه عراق به رهبری ايالات متحده ابراز می داريم. هم نظريه جنگ عادلانه و هم قوانين بين المللی می گويند كه دولت ها تنها برای دفاع از خود می توانند به جنگ متوسل شوند. عراق به ايالات متحده حمله نكرده است و ادعاهايی كه می گويند عراق درصدد چنين كاری است قابل قبول نيستند. ايالات متحده حتی در غياب تهديد قريب الوقوع ادعای توجيهی پيشگيرانه برای چنين تهديدی می كند. اين ادعا معنای پيشگيری را به ورای مرزهای معقول می برد و سنتی خطرناك را پايه می گذارد كه ديگر دولت ها هم ممكن است از آن پيروی كنند. جنگی كه آمريكا عليه عراق به آن دست زده است به بهای زندگی هم عراقی ها، و هم آمريكايی ها، و احتمالا كسانی از ساير مليت ها تمام خواهد شد. اين جنگ بی نظمی ای خواهد آفريد كه در درازمدت به رنج بيشتر مردم بی گناه، چه در عراق و چه جاهای ديگر، خواهد انجاميد. اين جنگ برای ماليات دهندگان آمريكايی ميلياردها دلار خرج خواهد داشت كه می تواند به خوبی برای مقاصد انسانی تر در داخل يا خارج آمريكا به كار گرفته شود. »

مردم عراق: صدايی كه ناشنيده ماند

در روزهای پيش و پس از آغاز جنگ، در دانشگاه های مختلف دنيا از جمله دانشگاه های آمريكا نشست هايی برای اظهار نظر دانشگاهيان درباره جنگ برگزار شد و هنوز هم در جريان است. از جمله اين نشست ها جلسه ای بود كه در دانشكده بهداشت همگانی دانشگاه هاروارد برگزار شد و در آن برنارد كوشنر وزير سابق بهداشت فرانسه و نماينده سازمان ملل در بحران كوزوو و چند تن ديگر از جمله دو استاد عراقی اين دانشگاه سخنرانی كردند. به گزارش خبرنامه هاروارد، كوشنر كه خود يك فرانسوی است از همان ابتدا مشخص كرد كه با ديدگاه رسمی دولت فرانسه در قبال جنگ موافق نيست. كوشنر گفت: «هيچ كس مردم عراق را به حساب نمی آورد. آنها تنها كسانی هستند كه می توانند به جنگ بله، يا نه بگويند. من از آقای بوش حمايت نمی كنم، از شيراك هم پشتيبانی نخواهم كرد. من تا آخرين روز زندگی ام از قربانيان كه همان مردم عراق هستند حمايت خواهم كرد. » او در سخنرانی خود كه «عراق: تناقض بين المللی» نام داشت به تشريح اين نكته پرداخت كه چرا سرنگونی صدام لازم است. كوشنر كه از اعضای «پزشكان بدون مرز» است به شرح فجايعی پرداخت كه از سال 1988 و در جريان حمله عراقی ها به روستاهای كردنشين از جمله حلبچه رخ داده است و اضافه كرد كه مردم عراق هنوز رنج می برند و هنوز هم به حساب نمی آيند. او معتقد بود كه در صورت آغاز نشدن جنگ باز هم راهی برای سرنگونی صدام وجود داشت. به اعتقاد او اصلی ترين مشخصه اين راه اجماع بين المللی بود. با اين حال كوشنر كه چند روز پيش از آغاز جنگ سخن می گفت و مرتب مخالفت خود را با آغاز جنگ تكرار می كرد گفت كه نسبت به اوضاع اميدوار نيست. اما می داند كه بسياری از مردم عراق ممكن است با بمباران ها به شرط رهايی از شر صدام موافق باشند. او گفت: «من می دانم كه برخی از آنها با بمباران موافقت خواهند كرد. آنها اين حق را دارند كه چنين بخواهند و بخواهند كه نجات يابند. من باور دارم كه هزاران هزار عراقی منتظر رهايی اند. » او همچنين با منتقدان صلح نيز به مخالفت پرداخت. اين جلسه جز كوشنر چند سخنران ديگر نيز داشت از جمله دو استاد عراقی هاروارد كه كمابيش با موضع «نه جنگ، نه صدام» او موافق بودند.

چرا آمريكا می جنگد؟

به گزارش اينديپندنت، سردبير ماهنامه Hapers در سخنرانی چندی پيش خود در دانشگاه تورنتو كانادا، آمريكای فعلی را با رم باستان مقايسه كرد. او علت اين مقايسه را چنين عنوان كرد كه رم باستان هم در اواخر دوره امپراتوری اش رابطه خود با دموكراسی را كاملا از دست داده بود. لويس لپهام كه سردبير مجله Hapers است و انديشه های متمايل به چپ دارد، در اين سخنرانی كه عنوان آن را رم آمريكايی (The American Rome) انتخاب كرده بود، دوره ابرقدرتی فعلی آمريكا را با امپراتوری عظيم رم مقايسه كرد و سياست های فعلی آن را مقدمه زوال آن دانست. او اعتقاد دارد: «مردم آمريكا اين روزها فقط به فكر «اكنون» خود هستند و درصد بسيار كمی از آنها در تصميم گيری های سياسی دخالت می كنند». وی در مورد گردانندگان جامعه آمريكا می گويد «آنها يك اقليت كوچك ترسو هستند كه با درآمدهايی در سطح 10 تا 15 ميليون دلار در سال، كاملا از مردم جدا زندگی می كنند. آنها اساسا از فكر كردن معاف اند و با هر تغيير و يا هر چيزی كه با آينده سروكار داشته باشد مخالفند. » لپهام ادعا می كند كه خطر احتمالی ای كه از جانب تروريسم احساس می شود باعث شده است تا پوشش رسانه ای و بحث های عمومی در رابطه با مسائل داخلی نابود شود. «اگر بسياری از مردم آغاز به پرسيدن سؤالاتی درباره وضعيت شير توشير بودجه فدرال يا نابودی جنگل ها در مونتانا بكنند، بلافاصله دولت قانون ديگری را درباره مجهز كردن افسران به ميكروفون تصويب می كند؛ با توجيهی بدين گونه كه محموله ای از پلوتونيم گم شده است...» او سپس به طرح اين پرسش می پردازد كه چه ضرورتی دارد بوش در موقعيت فعلی به عراق حمله كند؟ آنگاه خود در مقام پاسخ می گويد «فرستادن نفرات و تجهيزات به خليج فارس بسيار راحت تر است از نشان دادن مشكلات آمريكا، نظير كودكان گرسنه، زندان های پرجمعيت و شركت های اختلاس كننده» لپهام در انتها می گويد زياد هم نااميد نيست و فعاليت های ضدجنگ اخير در آمريكا نشان می دهد هنوز بخشی از مردم آمريكا هستند كه با آرمان های اوليه انقلاب آمريكا قطع رابطه نكرده اند.

اينك آخرالزمان

آغاز سال نو شمسی و همزمانی آن با حمله آمريكا و انگليس به عراق فضای فرهنگی هنری ايران را نيز تحت تاثير خود قرار داده است. اگر برگزاری مراسم اسكار تحت تاثير جنگ مهم ترين خبر هنری سال جديد باشد اظهارنظر هنرمندان داخلی و بازتاب های آن را نيز می توان با اهميت دانست. از سوی ديگر نمايش فيلم های ضدآمريكايی و ضدجنگ از سيمای جمهوری اسلامی ايران در ايام نوروز خود بر فضای ملهم از جنگ در جامعه موثر است. به خصوص كه بينندگان، اين برنامه های نمايشی را در كنار خبرهای لحظه به لحظه جنگی، شاهدند، كه هنوز سرنوشت نامشخص دارد. يا به قول داريوش مهرجويی وضعيت ما در مقابله با اين جنگ متناقض تر از ديگر ملل جهان است. مهرجويی می گويد: «چون ما با عراق هشت سال، در جنگ بوديم، اكنون با يك تناقض روبه رو هستيم؛ همان طور كه عراق در سال 59 بدون دليل و منطق به ما حمله كرد، حالا آمريكا و انگليس هم بدون دليل و منطق به عراق حمله كرده است. »

وی در گفت وگو با ايسنا افزود: «عدم توجه آمريكا به آرای سازمان ملل و حمله خودسرانه حمله اين كشور عليه عراق، برای كشورهای دنيا كه همه به نوعی مدعی دموكراسی و تابع قانون و قانونمندی هستند، برخورنده است. » مهرجويی با اشاره به اين كه رفتار آمريكا عليه عراق، يعنی احيای همان بربريت و وحشيگری قديمي؛ خاطر نشان كرد: «حيرت آور است كه سردمدار نهضت دموكراتيك عين يك بولشويك رفتار كند و هرگونه قانون و قانون مندی را زير پا بگذارد و به زور به كشورهای ديگر حمله كند. » از ديگر اظهارنظرهايی كه نسبت به اين جنگ صورت گرفته می توان به حرف های كمال تبريزی اشاره كرد. تبريزی كه فيلمسازی را به توجه و تمركز بر موضوع جنگ آغاز كرده است عقيده دارد در ابعاد انسانی اين جنگ باعث انزجار و نفرت عمومی شده است. تبريزی می گويد: طبيعتا انسان از وقوع جنگ در هر جای دنيا، ناراحت و متاثر می شود وقتی می بيند كه عده ای انسان بی گناه كشته می شوند.

كارگردان فيلم ليلی با من است، گفت: وقتی در يك جنگ از هر دو طرف كشته می شوند هر كدام انسان های بی گناهی هستند كه جان خود را از دست می دهند و آنهايی كه بايد محاكمه شوند بی آنكه آسيبی به آنها وارد شود، سر جای خود نشسته اند. گذشته از اين اظهارنظرهای مستقيم نسبت به جنگ پيش رو كه اغلب از زاويه انسان دوستانه، آفت ها و آسيب های جنگ را بررسی می كند، نكته مورد توجه ديگر خطراتی است كه آثار باستانی و ميراث فرهنگی كشور عراق و تمدن بين النهرين را تهديد می كند. بی توجهی مهاجمان آمريكايی و انگليسی به اين موضوع زمانی چهره نمود كه كاخ «الزهور» در اثر حملات موشكی با خاك يكسان شد. اين بنای تاريخی يكی از آثار مهم ثبت شده تاريخی عراق است. اما آنچه بيشترين اهميت را برای ايرانيان دارد وجود آثار تاريخی و فرهنگی ايرانی است كه در خاك عراق وجود دارد و نابودی هر كدام آنها به معنی از ميان رفتن بخش ديگر از گذشته فرهنگی ماست. از اين رو مسئولان ميراث فرهنگی ايران و ديگر كشورهای منطقه خواستار آن شدند كه سازمان ملل ارتش های مهاجم را ملزم به پيروی از قانون 1954 كنند.

گذشته از تمامی اين خبرهای دردناك، فضای داخلی بازار فرهنگ و هنر ايرانی هم در روزهای آغازين سال جديد تا حدودی با دوره های مشابه قبلی متفاوت است. بيشترين تفاوت را هم در سينما و تلويزيون شاهديم. امسال برخلاف سال های گذشته صدا و سيما كمتر برنامه ويژه ای را برای روزهای تعطيل در نظر گرفته است و حتی شنيده های ما حاكی است مجموعه های طنز و اجتماعی كه پيشتر برای اين روزها تهيه شده بود فعلا امكان پخش نيافته اند. در اواخر سال 81 شنيده می شد كه مهران مديری و گروه پاورچين برنامه ويژه نوروزی ترتيب داده اند كه گويا مسئولان صداوسيما فعلا قصد نمايش آن را ندارند. فيلم های سينمايی پخش شده در روزهای عيد هم اكثرا مرتبط با موضوع جنگ بوده و بسيار تلاش شده تا ضدآمريكايی باشند. اوضاع در سالن های سينما هم چندان به شكل معمول نيست. از آغاز اكران نوروزی در روز 28 اسفندماه 81 بر مشكلات سينمای ايران افزوده شده است و نمونه آن توقيف های موقت برخی از فيلم هايی بود كه پروانه نمايش داشتند. اولين برخورد با فيلم «خانه ای روی آب» صورت گرفته است و پس از چند سانس نمايش اين فيلم در سينماها مجددا بخش هايی از آن به حكم يكی از مراجع عالی قضايی شهر تهران حذف شده است. در مورد فيلم های «واكنش پنجم» و «دنيا» نيز گفته می شود كه نظراتی خارج از معاونت سينمايی و وزارت ارشاد اعمال شده است.

اما با اين وجود بازار اكران نوروزی امسال بی رونق نيست و مردم آنقدرها سرگرم جنگ نشده اند كه به سينما نروند. براساس آمارهای موجود در پنج روز اول سال 4 فيلم ايرانی در حال نمايش بيش از 60 ميليون تومان فروش در تهران داشته اند كه بيشترين سهم را «خانه ای روی آب» با بيش از 21 ميليون دارد. اما نكته جالب ديگر نمايش فيلم «اينك آخرالزمان» فرانسيس فورد كاپولا به طور محدود در چند سينمای شهر تهران است. اين فيلم ضدجنگ را كه مارلون براندو نيز در آن بازی دارد منتقدان سياه ترين فيلم با موضوع جنگ ويتنام لقب داده اند از ميزان استقبال مردم و فروش آن هنوز آمار دقيقی منتشر نشده است ولی به حتم ديدن فيلمی از كاپولا روی پرده سينما بهتر از ديدن تصاويری تكه پاره و مفاهيمی مغشوش با نام جعلی «سگ را بجنبان» در جعبه تلويزيون است. در پايان فقط می توان اميدوار بود كه اين جنگ زودتر تمام شود پيش از آنكه مورخان عنوان هايی تلخ و القابی دهشناك از آن را در خاطره بشر ثبت كنند.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  |  آرشيو