Persian Archive

• مردم كمتر كتاب می خوانند
• همداستان با خود
• خانه كاغذی
• اما جسد شعر نمی خواند
• جبر غير قابل مقاومت
• كابوس جديد هری پاتر
• اسكاتلند در ميان اشعار
• يك بار ديگر، فدريكو گارسيا لوركا
• هديه ای از طرف خواننده ها
• عطش در تابستان
• ادامه صبحانه برای دو نفر
• كاسه ساز فيلم نمی سازد
• «بانكی ها» در شبكه دوم سيما
• توضيح


ترجمه مجتبی پور محسن : جان آپدايك، نويسنده و شاعر مشهور آمريكايی حالا هفتادويك ساله است. شهرت او به خاطر مجموعه داستان هايی است كه براساس زندگی هری رابيت، ورزشكار برجسته آمريكايی نوشته شده اند. او در «دويدن رابيت» (1960)، «بازگشت رابيت» (1971)، «رابيت ثروتمند» (1981) و «رابيت بازنشسته» (1990) به دوره های مختلف زندگی رابيت، از اوج تا افولش می پردازد. آپدايك آثار زيادی در زمينه داستان كوتاه، رمان، شعر و مقاله منتشر كرده است. از جمله آثار داستانی او می توان به «درباره زيبايی سوسن ها»، «ساحل خليج»، و «در جست و جوی چهره من» اشاره كرد. او در هيات يك منتقد بر روی آثار نويسندگان مشهوری مثل كورت ونه گات، فيليپ راث، گابريل گارسياماركز، ايزابل آلنده، ماريو بارگاس يوسا، جويس، كرول اوتس و... نقد نوشته است. آپدايك معمولا از مصاحبه ها گريزان است. اما دوايت گارنر گفت وگويی با وی انجام داده است:

در رمان «درباره زيبايی سوسن ها» دين و سينما نقش قابل توجهی در زندگی بسياری از شخصيت ها بازی می كنند. در كتاب شما اين انديشه وجود دارد كه فيلم به نحوی جايگزين دين شده است و امروزه نقش اساسی را در زندگی مردم عهده دار است. گويا فيلم كليد چگونه زندگی كردن است. آيا موافقيد؟

بله، اين حقيقت نسل من است كه سينما بر زندگی اش بسيار تاثيرگذار است. از سينما چيزهای زيادی می آموزند، درست مثل رمان های قرن نوزدهم. از اين رمان ها می شد چگونگی زندگی طبقات بالادست را مطالعه كرد. آنها آداب و رسوم و عادات طبقات مختلف را آموزش می دادند. در آن زمان كليسا نيز مدعی آموزش آداب اخلاقی بود كه بسيار غيرقابل هضم می نمود.

تعريف های زيادی درباره جهان استوديو ارائه شده كه بيشترشان نابخردانه است. عده ای سينما را شكل جديد بيگاری می دانند. وقتی كه تلويزيون مخاطبان طبقه متوسط را قاپيد، عالم سينما به هول وولا افتاد؛ «چه كاری می توان كرد كه از عهده تلويزيون خارج است؟» و بدين ترتيب سينما از يكسو منظره ای مضحك را در دست گرفت و از سويی ديگر پرده محدودكننده مسايل جنسی را از پيش روی خودش برداشت. من هنوز هم به سينما می روم. همسرم حتی بيشتر از آنكه به من خو بگيرد، به فيلم عادت كرده است. ولی امروزه كمتر فيلمی قادر است به مخاطب جهانی معنوی، واقعی و قابل فهم را ارائه كند. فيلم های قديمی همچنان به عنوان موعظه های پنددهنده باقی مانده است. (می خندد)

جايی در كتابتان گفته ايد، «سينما مخاطب را تا دم تيغ می برد اما ايمن نگه می دارد. » آيا هنوز بر اين اعتقاد هستيد؟

نه، آنها شما را خيلی مصون نگه نمی دارند. تازگی فيلمی با نام «ترك لاس وگاس» ديدم كه اصلا فيلم خوبی نبود. يك آقايی تصميم می گيرد تا سرحد مرگ مشروب بنوشد و به آرامی به سمت مرگ می رود. او به طرز عجيب و غريبی توجه يكی از روسپيان زيبای لاس وگاس را به خود جلب می كند تا جايی كه روسپی عاشقش می شود و. . . نمی دانم. داستان فيلم هيچ گونه فراز و فرودی ندارد. يكی از فيلم های سبك قديم هاليوود نيز همين شخصيت را ارائه كرده است. در آن فيلم لااقل در يك لحظه به دختر نگاه می كند و می گويد: چرا من اين كار را می كنم؟ چرا دارم خودم را نابود می كنم؟ من نسبت به تو بی انصاف هستم. بگذار با خودم تنها باشم. شايد هم او در پايان موفق نشده باشد.

البته پايان فيلم «آخر هفته از دست رفته» را فراموش كرده ام. اما آن فيلم هم داستانی درباره پديده الكليسم داشت. فيلم برای مخاطب ايجاد چالش می كرد. در صورتی كه اين يكی بسيار ساده بود. نهايتا فيلم به نظرم كمی مسطح و فرانسوی بود. به نحوی بينی مان را نوازش می كرد. نوازش بينی به نظر من از ارائه راه و روش بهتر است. در فيلم های قديمی، بله، هميشه پايان فيلم ها خوش بود و نظم حاكم بر داستان دست نخورده باقی می ماند. همچنان كه در نمايشنامه های شكسپير می بينيم و طبيعتا وقتی نظم به هم نخورد در پايان هيچ كس بدنام نمی شود. آدم های بد فيلم به سزای اعمال زشتشان می رسند و آدم های خوب نيز مزد كارهای نيكشان را می گيرند.

از كار كدام فيلمساز جوان خوشتان می آيد؟ به طور مثال، نظرتان درباره كوئنتين تارانتينو چيست؟

فيلم «عامه پسند» او غافلگيركننده بود. زياده از حد طولانی بود و به بدترين وجه وجودی می پرداخت. فيلمی بديع بود. اما آنی نبود كه باعث شود من به خاطرش با شتاب بيرون بروم تا فيلم جديد تارانتينو را ببينم. اگر بخواهم از كسی نام ببرم كه به خاطر ديدن فيلمش سراسيمه از خانه خارج می شوم او وودی آلن است. وودی آلن نماينده نسل يا گروه خاصی نيست. اما او تنها فيلمساز آمريكايی است كه به نظر من همچون فلينی و آنتونيونی به بيانی شخصی دست يافته است. فيلم های او مثل رمان های يك رمان نويس است، مجموعه ای از تغييرات مداوم تفكری خاص. اگر او را به عنوان يك نويسنده، مطالعه كنيد در می يابيد كه او نيز حد و مرزهای خاص خودش را دارد. در آثار او همه چيز به خوبی و خوشی جريان ندارد. در فيلم های او از انبوه بانكداران، وكلا و مشاوران خبری نيست.

در پايان رمان از منابع مختلف شامل كتاب هايی درباره فيلم و كتاب های تاريخ نام برده ايد كه برای نوشتن كتابتان مفيد واقع شده اند. همين طور از رمان برت استيون اليس با نام «پايين تر از صفر» تقدير كرده ايد. دوست دارم بدانم در آن كتاب دنبال چه چيز بوده ايد و چه چيزی پيدا كرده ايد؟

قبول دارم اين كه تنها از همين رمان نام برده ام كمی شيطنت آميز به نظر می رسد. اما من نياز داشتم درباره نسل سوخته بچه های لس آنجلس چيزهايی بدانم. اولين متنی كه به ذهنم آمد همين كتاب بود. شايد كتاب های ديگری هم در اين زمينه موجود باشد. اما من نام رستوران ها و مكان هايی را كه بچه ها بايد به آنجا می رفتند از اين كتاب بيرون كشيدم. كلارك، شخصيت اصلی رمان من در دهه هفتاد و هشتاد ميلادی تفريح كنان به اينجا و آنجا می رفت. البته رمان اليس درباره زندگی يك قهرمان در كالج شرقی بود. تنها چيزهايی كه از كتاب برای من مفيد بود، به نام رستوران ها و جغرافيای لس آنجلس و اطلاعاتی درباره اين كه اين بچه ها روزشان را چطور می گذرانند محدود می شد.

چطور شد كه اين كتاب به عنوان اثری ادبی پذيرفته شده است؟

راستش را بخواهيد، كتاب آنچنان بزرگی هم نيست. شايد تا حدودی مثل فيلم «ترك لاس وگاس» می گفت: «هی، پس ماندن و پس مانده شدن، واقعا نهايت سردی است، غير از اين است؟» با وجود اين، اليس چرت و پرت نمی نويسد. او بدون قضاوت قلم می زند. من اين كتاب را با دقت خواندم اما نهايتا با آن به عنوان كتابی مرجع درباره مستی روزهای يكشنبه و مستی های دوران جوانی برخورد كردم.

جدای از اليس، از كدام نويسنده هم نسل او خوشتان می آيد؟

مطمئنا نويسندگانی از اين دست هستند كه كارشان را بپسندم. اما من بيشتر سعی می كنم كه از نويسندگان كلاسيك چيز بياموزم و با ديدی انتقادی كتاب هايشان را بخوانم. اين روزها با گزينش سفت و سخت تری كتاب ها را برای نقد انتخاب می كنم. دبورا آيزنبرگ نويسنده ای است كه مرا بدين خاطر كه درباره تجربيات زنانه حرف های تازه ای برای گفتن دارد شگفت زده می كند. نسلی كه او از آن می نويسد نسل ناشناخته ای است. فكر می كنم او از دهه چهل می نويسد. از آثار تام جونز هم خوشم می آيد. او تبحر خاصی در زمينه نوشتن درباره خشونت و ديوانگی دارد. جهانی كه او از آن می نويسد جهان خوشايندی نيست اما جهانی است كه وجود دارد. آثار هر دوی آنها در نيويوركر چاپ می شود. می ترسم نوشته های من در ميان آثار اين نويسنده های جوان گم شود. آنها به دنبال آثار جوان ترها هستند.

آيا نيويوركر تحت مديريت تينا براون تغيير كرده است. او به دنبال نوع خاصی از داستان است؟

كاملا تغيير كرده است. البته بايد خودم سردبير می بودم تا دقيقا بدانم چقدر و چطور تغيير كرده است. آنها بيشتر خواهان داستان های احساساتی هستند، داستان هايی از «اليزابت تالنت» و «آن بيتی» كه فكر نمی كنم امروزه چندان قابل استفاده باشند. آنها بيشتر به سروصدا و شور و هيجان فزون تر تمايل دارند. وقتی با نيويوركر همكاری می كنيد از نظر كلماتی كه می خواهيد به كار ببريد يا از لحاظ تجربياتی كه بيان می كنيد محدود می شويد. مثلا بسياری از تجربيات همجنس خواهانه در ابتدا از تجاوز آغاز شده است. وقتی به شماره های قديمی نيويوركر فكر می كنم. . . نه تنها نمی توانستيد برای بيانش از كلمات آنگلوساكسون استفاده كنيد، حتی از به كار بردن اصطلاحی پزشكی برای يكی از اعضای بدن منع می شديد. آنها دوست نداشتند كه اين كلمه در صفحات نيويوركر ظاهر شود چرا كه اصلا نمی خواستند درباره اش فكر كنند. آنها ترجيح می دادند كه اين كلمه را در جهان پيش از متن سانسور كنند.

فكر می كنم هنوز هم دست اندركاران مجله دنبال داستان های سانسور شده باشند. اين مسئله در مورد آثار ادبی غير داستانی نيز صادق است. آنها به دنبال نويسندگان جوانی هستند كه بتوانند درباره جوانی امروز حرف بزنند. آدم های معدودی مثل من از اين قضيه مستثنی هستند. اما اساسا آنها به داستان هايی توجه می كنند كه بتواند زندگی و احساسات مردم معاصر را منعكس كند.

آيا شما هم نسبت به وضعيت نشر در آمريكا بدبين هستيد؟ امروزه تعداد خوانندگان ادبيات داستانی بسيار كاهش يافته است و نويسندگان جوانی كه سريع به موفقيت دست پيدا نمی كنند مشكلات زيادی برای انتشار كتاب دوم و سومشان دارند.

موافقم. هر چند اطلاعات بسيار كمی دارم. اما فكر می كنم تعداد خوانندگانی كه به ارزشمند شدن كار يك نويسنده كمك می كنند تا او بتواند آثار ادبی اش را منتشر كند، رو به كاهش است. به نظر می رسد امروزه - نسبت به دوران جوانی ام - مردم بيشتر برای پيدا كردن راه نجات كتاب می خوانند. اگر به كتاب هايی كه مردم در هواپيماها می خوانند توجه كنيد، می بينيد كه هيچ كدامشان ارزش ادبی ندارند. آنها معمولا داستان های مهيجی از جان گريشام يا استفان كينگ و نويسندگان ديگری می خوانند كه حتی اسمشان در ذهنم باقی نمی ماند مثل دانيل استيل. در اين شرايط نويسنده ادبی بودن واقعا نااميدكننده است. البته كه استفان كينگ متعلق به جهان ديگری نيست او از همين جهان می نويسد اما از جهانی متفاوت. مطمئنا خوانندگان جدی هم هستند، خدا می داند. منتقدان كتاب مايلند در اين طيف قرار بگيرند. بنابراين آنها سراغ كتاب هايی می روند كه معمولا در ليست پر فروش ترين ها نيستند. شرايط عادی نيست. تنها وقتی يك كتاب ادبی در ليست پرفروش ترين ها قرار می گيرد كه مايه ای عاشقانه داشته باشد، مثل «لوليتا».

به عبارت ديگر شكاف بزرگی بين آن چيزی كه ما ادبيات داستانی می ناميم و چيزی كه مردم می خوانند وجود دارد.

وقتی بچه بودم، پر فروش ترين كتاب ها، آنهايی بودند كه روی تاقچه معلم پيانوتان بود. آثار اشتاين بك، همينگوی و بعضی آثار فاكنر. فاكنر بيشتر به اين دليل كه خواندن آثارش سخت بود و تجربيات زيادی در هر اثرش بيان می شد به خصوص از سوی خوانندگان طبقه متوسط مورد توجه قرار می گرفت. ولی از جان اشتاين بك همچون نويسنده ای كه نوبل می گيرد استقبال می شد. حالا شما نمی توانيد آن فضا را احساس كنيد. احساس می كنم بين ادبيات عامه پسند و ادبيات جدی پيوندی برقرار نشده است. سليقه ها، زمخت شده اند. مردم كمتر كتاب می خوانند. آنها با كلمات نوشتاری راحت نيستند و علاقه ای به رمان ندارند و نمی توانند ارزش نوشتار كنايی و طنزآلود ادبی را درك كنند. ناراحت كننده است.

اما چه كسی مقصر است؟ خب، همه كس و همه كس در اين جريان نقش منفی بازی می كنند. سينما مقصر است بدين خاطر كه به بسياری از شگفتی های رمان بی توجه بوده است. وقتی می توانيد دو ساعت منفعلانه بنشينيد، خيره شويد، تعجب كنيد و وحشت زده شويد، چه نيازی است كه رمان بخوانيد؟ تلويزيون هم كم تقصير نيست. تلويزيون به خانه ها آمده و با خود جذابيت تصاوير متحرك را به همراه آورده است. همان طور كه مختاريد هر وقت دوست داشتيد شيرآب را باز كنيد، می توانيد به اين تصاوير هم دسترسی داشته باشيد. من دوست داشتم يك فيلم ببينم در حالی كه امروزه می توانيد تعداد زيادی فيلم را فقط در عرض يك هفته ببينيد، من هم مثل ديگران وقت زيادی برای كتاب خواندن داشتم. اما اگر دير بجنبيد تلويزيون قادر است تمام روزتان را پر كند. حالا با اين توسعه فرهنگی در بخش اينترنت نيز مواجهيم. كامپيوتر خودش را به عنوان يك ابزار فرهنگی تحميل كرده است. به عنوان ابزاری كه - نه اطلاعات - هنرها را نابود می كند و چه كسی می داند كه در اين جريان چه بر سر دنيای كتاب می آيد.

من تمام اين صداهای ناخوشايند را می شنوم. شايد بپرسيد: چرا اين مرد می خندد؟ خب من نوشتن را دوست دارم و به پايان حرفه ام نزديك می شوم. خدا را شاكرم كه دوباره نمی كوشم نوشتن را آغاز كنم. نوشتن در جريان خواهد بود. نويسنده و خواننده وجود خواهند داشت. اما ديگر حتی برای يك لحظه هم نمی توانيد بگوييد كه دنيای نشر در كجا رونق دارد.

كار نويسندگان هم نسلتان را چطور ارزيابی می كنيد؟

خب همه چيز تغيير می كند. نويسنده ای كه حالا توی دور است ممكن است ده سال ديگر نويسنده ای معمولی باشد يا برعكس، غربال به دست ها از عقب می آيند. بگو چه كسی می داند كه مثلا در سال 2050 كدام نويسنده نسل ما مخاطب خواهد داشت؟

ويكتوريايی ها (مردم در دوران ويكتوريا) كار نويسندگانی را می خواندند كه حالا ما وقتمان را برايشان تلف نمی كنيم. چه كسی آثار تاكری را می خواند. يك آدم تحصيلكرده شايد آثار ديكنز يا حداقل بعضی از آثار او را خوانده باشد ولی از نسل پيش چه كسی را نويسنده دوران جنگ می دانيد. من شايد ناچارا به سال بلو فكر كنم.حداكثر بعضی از كارهای فيليپ راث را هم در نظر دارم. اما دونالد بارتلمی؟ آيا نسل شما آثار او را می خواند.

نه بطور گسترده.

او به يك عتيقه تبديل شده است. جان بارت.

آثار او هم سطحی به نظر می رسد. كارهای كم ارزش و روشنفكرنمايانه او برای همه آدم ها نوشته نشده است.

آثار او خاص است بله. تكرار می كنم من سال بلو را مدنظر دارم. من روی تمام آثار او نقد نوشته ام و با همه آنها موافق نيستم ولی فكر می كنم نثر اصولی و درك اصالتی اش از زندگی بسيار خيره كننده است. برنارد مالامد نويسنده ای است كه هر نفس از او نام نمی برد اما كتاب «دنباله رو» او بسيار زيبا است.

اين كتاب در ذهن من بسيار موفق تر از «گتسبی بزرگ» است. سعی می كنم به زنان هم فكر كنم، به داستان های كوتاه مری مك كارتی. خب او دقيقا از اين نسل نيست. سوال سختی است. حركت هايی هم هست كه به منتقدين امكان می دهد كه دندان هايشان را در آنها فرو كنند، به طور مثال داستان های امپراتوری اين گونه اند.

شما يكی از معدود نويسندگان نسل خودتان هستيد كه در زمينه نقد بسيار پر كار بوده ايد. آيا توجه به نقد به آپدايك نويسنده كمك می كند يا اينكه اينها دو مقوله جدا از هم هستند؟

نه، البته دوست دارم فكر كنم كه نوشتن نقد در نوشتن داستان به من كمك می كند. گه گاهی هم اين مسئله موجب سرگرم شدنم شده است. شايد فقط چند داستان را با انرژی كه از نوشتن نقد به دست آورده ام، نوشته ام. اما از طرف ديگر نقد باعث می شود كه كتاب ها را با شيوه ای متفاوت بخوانم و وادارم می كند كمی فكر كنم. سعی می كنم از ردای نقد به عنوان بهانه ای برای آشنايی با آثار كلاسيك ملی ام استفاده كنم. با اين نگاه آثار ملويل، هابوژن و ويتمن را بررسی كرده ام. بنابراين از اين منظر نوشتن نقد برايم نوعی خودآموزی است. همچنين با استفاده از نقد از فعاليت های ادبی اهالی اروپا و آمريكای لاتين آگاه می شوم و آثارشان را می خوانم. می كوشم كه با اين آگاهی، كمی طعم آمريكايی آثارم را با مزه ادبيات جهان تعديل كنم. من نويسنده ای همه فن حريف هستم. نويسندگانی كه فقط آمريكايی فكرمی كنند در اين جهان به وصله ای نخودمانند تبديل می شوند. شايد اگر بسياری از نقدهای جدی ام را نمی نوشتم، نمی توانستم «درباره زيبايی سوسن ها» را بنويسم. چرا كه اين اثر سرشار از جستارهای نقادانه است. دوست داشتم كه اين كتاب به عنوان اثری روشنفكرانه و نه صرفا تجربی شناخته شود.

آيا نقدهايی را كه روی آثار خودتان نوشته می شود، می خوانيد و آيا قبول داريد كه عكس العمل شما نسبت به اين نقدها در زمان های مختلف متفاوت است؟

(می خندد) من خوره خواندن نقدها نيستم. اما اين نقدها را نه تنها می خوانم بلكه به شدت درباره شان فكر می كنم. بعضی ها دردسرسازند و البته بعضی ها نيز نظرهای درست و منفی دارند. نقدهايی كه روی اين كتاب نوشته شده است آثار خوبی هستند به جز چندتايی شان كه واقعا ملال انگيز است. ولی به طور كل به خودم اجازه نمی دهم درباره استقبال منتقدان از اين كتاب گله داشته باشم چرا كه كمكی به من نمی كند. من نقدهای خوب و بد را در يك پرونده نگهداری می كنم. برای تمام كتاب هايم پرونده نقد دارم. اگر نقدی در مجله ای درباره كتابم ببينم پاره اش می كنم و در پوشه می گذارم تا بيش از اين اسباب رنج و زحمت نشود. (می خندد)

اساسا نمی توان برای خوشايند منتقدين نوشت. چرا كه نويسنده نمی خواهد حتما آنها را راضی كند. اگر هم بخواهد هيچ تضمينی برای قوت كتابش نيست. به طور مثال می دانستم كه فمينيست ها انتقادات زيادی درباره قهرمان رمان هايم دارند. به اعتقاد آنها قهرمانان رمان هايم هميشه مردان زن ستيز و شهوت پرست بوده اند. به همين خاطر كتابی نوشتم با نام «جادوگران فتيله شرقی» كه در آن زنان قهرمان داستان بودند. فمينيست ها نوشتن اين كتاب را جشن نگرفتند. آنها اين كتاب را هم دوست نداشتند.

يادم هست وقتی در دانشكده درس می خواندم از لحاظ سياسی، آثار شما مناسب خواندن تشخيص داده نمی شد. آيا از اين قضيه آزرده خاطر هستيد؟

خوشبختانه من در دانشكده درس نمی دهم و وقتی به دانشكده می روم از من با روی گشاده استقبال می كنند. خوشبختانه من از معضلی به نام دانشگاه مصون مانده ام. من مرد سفيدپوستی هستم كه در موقع خاصی به دنيا آمده ام شايد هم نسبت به همسن و سالان و همكارانم كمی احساس تبعيض جنسی داشته باشم. اما زن گريز نيستم. برخلاف آنچه گفته شده زنان خوب و باهوش نقش بزرگی در زندگی من بازی كرده اند و همواره كوشيده ام كه با وضع بد زنان در جامعه مان همدلی كنم. جامعه ما هنوز ذاتا مردسالارانه است. اما شايد آنها درست بگويند چرا بايد نوشتنم را محدود به شخصيت هايی نظير رابيت آنگستروم بكنم؟ من دو كتاب نوشته ام كه زن ها را به چالش كشيده است واقعا قهرمان داستان «سوسن ها» زن است. او كسی است كه سرنوشت خانواده را از اين رو به آن رو می كند و به ستاره ها می رسد يا آن قدر به ستاره ها نزديك می شود كه در زندگی امروز ممكن است.

و سوال آخر، خيلی از كتاب های شما حداقل در يك نظر اجمالی به موضوعات سنگين فرهنگی می پردازد. اين حس كه ما در حال حاضر با اطلاعات بمباران می شويم حس خوبی نيست. فكر می كنم سطری در كتاب جديدتان هست كه شما در آن می گوييد: «اطلاعات در پايان قلب شما را خواهد شكست» با بسط اين قضيه به مسئله رياست جمهوری كلينتون برای من تعجب آور است كه شما به عنوان يكی از كسانی كه درباره رابطه نامشروع كلينتون مطلب نوشته ايد، به او علاقه مند باشيد. آيا ما امروز چيزی زيادی درباره رهبرانمان می دانيم؟

درك اين موضوع برای من سخت نيست. كلينتون از نسلی است كه بی بندوباری و بی عفتی را به عنوان راهكاری برای رستگاری می پذيرند. اگر هيلاری بتواند تحملش كند من هم می توانم. برخلاف جان كندی، او كاری جز اينكه رئيس جمهور خوبی باشد انجام نداد. فكر می كنم بايد او را فراموش كنيم هر چند كه اين صداها خيلی گستاخ باشند. البته گمان می كنم اين قضيه بر او تحميل شد. شايد هم اين قضيه ساخته و پرداخته ذهن مخالفان باشد. اما تمام برآشفتگی من اساسا در مقابل كسانی است كه او را راحت نگذاشتند تا به وظايف رئيس جمهوری اش برسد. او بدون تقلب و دوز و كلك رئيس جمهور شد و نشان داد كه توانايی های قابل توجه ای برای كار دارد. دنيای آزاردهنده ای است وقتی اين قدر از آزار رساندن به يك خدمتگذار مثل او لذت می بريم. برخلاف بسياری از مردم، من هيچ حس منفی نسبت به كلينتون نداشته و ندارم. كلينتون به مردم دروغ گفت، نمی دانم چرا. به طور كل من با كسی كه می خواهد رئيس جمهور باشد همدل و همزبان نيستم. ما اين شغل را سخت و وحشتناك كرده ايم. به هر حال به نظر می رسيد كه او می خواست رئيس جمهور باشد و برای اين كار نيز خوب بود.


من بر آنم اگر ساز من آهنگ ناهنجار بدهد و اگر بيشتر مردمان روی زمين با من بستيزند بهتر از آن است كه من خود با خويشتن همداستان نباشم.

سقراط

مسعود فراستی : خانه ای روی آب، فيلمی است اندازه، موثر و تفكر برانگيز؛ فيلمی امروزی، اينجايی و راستگو. همين جا بگويم مرادم از واژه «راستگو» صرفا وجه اخلاقی نيست، بلكه به ساخت اثر نظر دارم و نيز به دنيای اثر. فيلم به شكلی شفاف دنيای صاحبش و باور او را عرضه می كند. و اين در سينمای امروز ما بسيار كمياب است. اين شفافيت - و صراحت - حتی گاهی به شعار می رسد، كه در اين فيلم جز يكی دوجا آزاردهنده نيست؛ چرا كه در متن اثر و نوع ساخت آن جا می افتد. خانه ای... فيلمی است برای مخاطب اينجايی، نه برای جشنواره ها و برای جايزه گرفتن از اينجا و آنجا. فيلم، حرف خودش را می زند و با خود همداستان است. و به باور من حرف را خوب و بی غش می زند. حالا شما می توانيد با اين حرف هم صدا باشيد، يا مخالف.

دو طيف با يك نگاه - تحجر - با فيلم مخالف اند و به آن برچسب ضددينی، مرتجع، رياكار و. . . می زنند، چرا كه هر دو طيف خود را محور عالم، يا محور ترقی و روشنفكری می دانند.

فرمان آرا، بدون آنكه خواسته باشد قهرمان بازی كند، بسيار مردانه عمل كرده و خود را در مظان اتهام و بايكوت قرار داده و مهمتر، چهره ای از خود ارائه می دهد كه با چهره قبلی اش - روشنفكر معترض غيردينی - تفاوت جدی دارد. حرفش در اينجا بوی ايمان می دهد و بسياری، اين را برنمی تابند. حجاب ايدئولوژيك مانع ديدن می شود. بخصوص برای كسانی كه مدام شعار می دهند: «ما كاری نداريم هنرمند چه می گويد، بلكه چگونه گفتن، مسئله ما است. خانه ای روی آب، اين شعارهای دروغين روشنفكری نمايان وطنی را نقش برآب می كند. فرمان آرا با اين فيلم، در دنيای پرهياهوی روشنفكرنمايانه را به روی خود می بندد. و در دنيای پرزرق و برق اومانيستی غربی را نيز. و اين، كار سترگی است. فرشته خانه ای... فرشته ای غرب زده، «وندرس» زده، و توريستی نيست، كه از شدت نامعينی و بی خاصيتی، همه را خوش بيايد. و همه از ظن خود، دمی يارش بشوند. فرشته فيلم، نه بوی اومانيستی مد روز، كه بوی دينی می دهد و به پسر حافظ قرآن می رسد؛ و به فيد سفيدرنگ و رستگاری. فيلم، با شعری از مولانا در زمينه ای سياه آغاز می شود:

من غلام قمرم، غيرقمر هيچ مگو. . .

...

گفتم اين روی فرشته است عجب يا بشر است. . .

...

ای نشسته تو در اين خانه پرنقش و خيال خيز از اين خانه برو، رخت ببر، هيچ مگو

و صحنه اول فيلم، قبل از عنوان بندی، شعر مولانا به موسيقی و فضای ملتهب ماشين قطع شده و به اهميت اين شعر تاكيد می شود.

با شعر مولانا آغاز كردن - دنيای متافيزيك - بازگشت به دنيای فيزيك - اتومبيل - و زن «بد» و قهقهه های هول انگيز و گذار نرم و آرام به دنيای ماورأ و تصادم با فرشته و. . . اين رفت و برگشت بين فيزيك و متافيزيك، بين رئال و سوررئال تا پايان فيلم نرم و درست و مخاطب فهم ادامه می يابد.

عناصر دنيای ماورا - فرشته، پيرزن و كلاف های كاموا - در دنيای رئال تنيده شده، اثر می گذارند و حتی عينی می شوند. فرشته فيلم، آرام آرام در دنيای اثر رخنه می كند و زمينه حضور مادی خود را تدارك می بيند؛ سرانجام فرشته عينيت يافته و به پسر حافظ قرآن می رسد.

همين كار را فرمان آرا، با نماد فيلم هم می كند و فيلم را از نمادسازی روشنفكرنمايانه می رهاند. عينی كردن نماد كه عنصر نمادين می شود همچون واقعيت های ديگر دنيای فيلم، در سينمای ايران كار بزرگی است. پيرزن بافنده كاموا، با آن پس زمينه سفيد و با آن حضورهای جابه جا و ظاهرا بی منطق لحظه ای، در خانه سالمندان، تعين می يابد و عينی می شود. حالا ديگر جهان ماورا - و نماد - در دنيای رئال كار كرده و واقعی می شود، و حتی در آخر واقعی تر از خود واقع.

حركت رو به بالای دوربين در نماد آخر - پيرزن بافنده سرنوشت و رستگاری دكتر و قاری قرآن و رنگ سفيد حاكم بر نما گواه اين مدعاست.

خانه ای. . . ، فيلمی شخصيت محور است: دكتر سپيدبخت. محيط و فضا، نه رقيب شخصيت، بلكه زمينه شخصيت اند. تصاوير مديوم لانگ شات در خدمت مديوم شات ها هستند. «خانه»، فيلم مديوم شات است كه گاهی لانگ می شود و گاهی كلوز. اما هميشه شخصيت دكتر اصل است و نه محيط پيرامون اش. قاب بندی های ساده و ثابت و دوربين عمدتا ساكن و بی ادا و نرم، و دكوپاژ درست اندازه حرف و شخصيت پردازی دقيق، حتی با گفت وگوهای طولانی - و سينمايی - در خدمت معرفی، توضيح و كنكاش شخصيت اصلی است. اما فيلم، روانشناسانه و فردی نمی شود. با نمای درشت. مثلا شبيه آثار برگمان. بلكه اثری فردی است، اما در ميان جمع. فرد تنها و فرد اجتماعی.

فيلم از دنيای درون دكتر می گويد و از چشم او به جهان پيرامون می نگرد. به باور من فيلم دو لايه ندارد، يكی انتقادهای تند اجتماعی، ديگر فلسفي؛ فيلم، اساسا انتقاد اجتماعی نيست، هر چند گاهی ادايش را در می آورد. جستجوی خود است در ميان جمع. درگيری است، اما درگيری با خود. خودی كه دنيای پيرامون دارد. ولی در اساس فرد است و فرديت دارد. فردی كه بدبينی اجتماعی اش، با خوش بينی فلسفی جبران می شود و اميد به بخشايش و رهايی دارد.

دكترسپيدبخت، يك آدم پول پرست زن باره. . . نيست كه ناگه به تحول می رسد (همچون رسم «تحول» شخصيت در سينمای ايران)، بلكه آدمی است كه زشتی ها و حتی رنج هايش را پشت سر می گذارد و با موضعی فعال - و نه از سر انفعال و ناچاری، يا شكم سيری - انتخاب می كند. از آغاز، حالش بد است، نگران است، تنهاست، می ترسد. چهره خود را پس از برخورد با فرشته، كه در آينه می بيند، وحشت می كند. به قول خودش مثل آدمی است كه پاشو تو باتلاق گذاشته و هر چی بيشتر دست و پا می زنه، بيشتر فرو می ره. در حال سقوط آزاده، اما كورسويی آن دورهاست.

صحنه گريه كردن دكتر را در خانه پشت به دوربين به ياد بياوريد، كه چه خوب است با بازی خوب كيانيان، و دوربين آرام عقب می كشد و حرمت نگه می دارد. يا گريه اش نزد پدر، يا صحنه بسيار خوب صبحانه با پسر كه صورتش بوسيده می شود، در حالی كه او همچون مجسمه است، سرد و تنها؛ اما ته چهره اش هنوز محبتی هست و اميدی.

دكتر می داند كه نه پدر خوبی بوده، نه همسری مطلوب و نه حتی دكتری خوب، اما اصولی دارد؛ پس لياقتی. با مواد مخدر شوخی ندارد و با ايدز و با فريب مردم نيز. از همين رو حرف هايش شعار نيست جمله اش را در برخورد با دختر مبتلا به بيماری ايدز به ياد بياوريد. و مهمتر كلامش - هر چند شعاری می نمايد - در جواب ژاله كه دكترهای زيادی از خارج آمده اند برای معالجه پسرك قاری قرآن: «دوای درد ما پيش خودمان است. » اين، موضع فيلمساز است.

برخورد دكتر با فرشته، كه با نوعی شوك همراه است، و به هم ريختن، به شكلی ديگر ادامه می يابد در برخورد با پسرك حافظ قرآن، كه پس از آن مرتب به فكرش می اندازد تا در انتها...

ايمان، گمشده و نياز درونی است كه او را به تحول می رساند. نياز جسم و روح. و نه عارضی و جبری. مرگ، دغدغه مهم دكتر است و همين است كه در آخر به نوعی مرگ طلب اش می كند و در لحظه مخمصه و اسير در تار عنكبوت دنيا - كه خود تارهايش را تنيده - و در واپسين دم، فرياد می زند كه: خدا. و اميد به بخشايش او دارد. و همين اميد است و همين طلب و انتخاب، كه نمای پايانی را شكل می دهد و معنا می كند.

شخصيت پردازی فيلم به شدت دقيق و اندازه است. تماشاگر قدم به قدم با دكتر و با فيلم جلو می رود، اما لحظه ای جلوتر نمی افتد. و در پايان با او هم صدا می شود. اين همانی تماشاگر با شخصيت اول منفی فيلم، كار بسيار مشكل اما موفق فيلمساز است.

شخصيت پردازی پسر حافظ قرآن، هم كاملا موفق است. انتخاب بازيگر و نحوه گرفتن بازی، اندازه قاب ها، جای دوربين و نورپردازی، احترام فيلمساز را به پسرك و به ايمان او می رساند. احترامی كه در سينما شوخی نيست. سينما، بی رحم است و دست همه را رو می كند. هر راست و دروغی را عيان می كند و حتی هر ناخودآگاهی را. كافی است به نما طور ديگری نور بدهيد، يا دوربين را جای ديگری بگذاريد، يا زاويه را، يا... همه چيز عوض می شود.

اين چنين احترام به ايمان در خانه ای روی آب، اگر نگويم در سينمای ايران بی نظير، كمياب و مثال زدنی است. تصاوير انتخاب شده برای پسرك، جملگی زيبايند و چهره او و نورپردازی روی صورتش، لحن صدايش و. . . سند زيبايی و احترام به او است. زيبايی چهره و نماهای فرشته در اول فيلم نيز از همين جنس است.

حركت دوربين در نمای نشان دادن پسرك را به ياد بياوريد كه آرام از پاهای پسرك بالا می رود تا به چهره می رسد، درست مانند نمای صحنه اول كه دوربين از پاهای فرشته بالا رفته بود. حضور فرشته، در حضور پسرك تجلی می يابد. اين فرم اندازه است كه محتوا می آفريند. به ياد بياوريد جمله عجيب پسرك را به دكتر: «از ترس نبودن خدا، بيهوش شدم. » يا: «آدمی كه فرشته زير می كند، نمی فهمد. »

اينها هم جملات درست پسرك هستند، به عنوان شخصيت، و هم - و مهمتر - نظر فيلمسازند. حضور درست و با معنای فيلمساز دراينجاها ملموس می شود. و اين، از سر صداقت است و بلدی. اين جملات چيدنی و تحميلی و حتی آگاهانه نيستند، و لاجرم حسابگرانه. بلكه كاملا نرم اند و ناخودآگاهانه. و حتما باورمندانه. به ياد بياوريد صحنه قبل از مرگ دكتر را، كه به محض اينكه خطر را می فهمد، پسرك را در كمد پنهان می كند، كه آسيب نبيند. چرا؟ اين چراها را مخالفان فيلم می بايست پاسخ دهند.

فيلم كه در شخصيت پردازی دكتر سپيدبخت و حافظ قرآن - از نظر نمايش: روبه رو و در ابتدا متضاد هم - بسيار موفق است، و در شخصيت پردازی رويا نونهالی با بازی فوق العاده اش و نيز پدر دكتر و پسرش، در ارائه شخصيت ژاله، موفق نيست. زياده گويی می كند، اما چيز چندانی نمی دهد. بخصوص رابطه ژاله با عوامل قتل كه بدجوری توی ذوق می زند. كاراكتر پدر ژاله هم خوب از آب درنيامده و زائد است. شخصيت بيتا فرهی نيز از كار درنيامده. به نظرم فيلمساز اينها را خوب نمی شناسد و صحنه معتادان، صحنه ضعيفی است و بسيار شعاری و كشدار، كه به فيلم نمی خورد. ول كردن سرنوشت پسر دكتر و ابهام آن، خوب نيست و با منطق شخصيت پردازی فيلم و دنيايش نمی خواند. شايد دليلش اين است كه برخی زياده گويی ها، منجر به اين كم گويی شده.

عاملان قتل دكتر و تعقيب و گريزشان نيز بدجوری سياسی است . كه به نظر من ابدا با دكتر فيلم، كه سياسی نيست همخوانی ندارد. اين بحث كه اينها سياهپوشان نقابدار شبيه اشباح - عوامل درون دكترند كه. . . بحث جدی ای نيست و كار را خرابتر می كند. منطقا دكتر سپيدبخت، كه در آخر سپيدبخت می شود، نبايد چنين مرگی داشته باشد. مرگی با چاقوهای برهنه چندين سياهپوش. . . آيا مرگ، حق است يا ناحق؟ اگر حق است و خير، كه به رستگاری دكتر می انجامد، پس اجرايش نبايد چنين باشد. و اگر ناحق است و اجتماعی و سياسی، نمای آخر فيلم بی معنا می شود.

خانه ای روی آب با وجود اين ضعف ها فيلم خوبی است، چرا كه استخوان بندی محكمی دارد، با يك سينمای مدرن اينجايی. كه حرفی برای گفتن دارد. حرفی جدی كه خوب هم می زند. شكل فيلم دايره ای است كه پس از طی مسيری منحنی وار نمای آخر را به اول پيوند می دهد و دكتر به اصلش بازمی گردد. در ابتدا دكتر با يك زن بد است، جسمش با اوست، اما روحش در پی چيزی ديگر. فرشته در خيال اوست. فكرش پيش اوست. حضور زن بد چيزی را لوث نمی كند. فقط توضيح بخشی از وجود دكتر است. او كمرنگ است و فرشته پررنگ.

پس دكتر يك جايی با فرشته بوده، بدون آنكه كاملا آمادگی روحی اش را داشته باشد. از فرشته دور می شود و سرانجام به او بازمی گردد. اين بار لايق شده. اول، به خاطر حجاب هايی كه دارد، دستش زخمی می شود ولی در واپسين دم، سر روی پای او می گذارد و در كنار او به بالا می رود.

ما زبالاييم و بالا می رويم .

...

ما ز بی جاييم و بی جا می رويم.


شهاب اميری : خانه ای روی آب با گستره وسيعی از انواع موضوعات مختلف به جلو حركت می كند. تنوع و پراكندگی اين موضوعات به گونه ای است كه ربط و پيوند منطقی و موجهی با يكديگر پيدا می كنند تا حدی كه حذف شايد تمام موضوعات فرعی در اصل ماجرا تغيير چندانی ايجاد نمی كند ولی اگر بخواهيم منصفانه قضاوت كنيم بايد گفت اين فيلم عملا موضوع محوری خاصی ندارد. در ابتدا به نظر می رسد مشكل دكتر روابط از هم گسيخته او با زنان مختلف باشد؛ بعد مشكل دكتر و پدرش و بعد هم قضيه پسر دكتر پيش می آيد و اين روند بدون توقف ادامه می يابد، بدون آنكه به نقطه خاصی منتهی شود. به عبارت ديگر جميع اين حوادث و قصه های فرعی برآيندی به همراه خود ندارند. به نظر می رسد فرمان آرا قصد داشته در عرض كمتر از دو ساعت تمام حرف هايی را كه در دل دارد يك جا بگويد. در نتيجه مجبور است با توجه به حجم بالای حوادث فرعی از هر قصه ای خيلی سريع بگذرد. لذا مواجه می شويم با فيلمی پر از قصه، با انبوه شخصيت های تخت و تيپيك كه فيلم بدون كوچك ترين تمركزی از آن ها عبور می كند يعنی چاره ديگری هم ندارد. در بين اين شخصيت ها، پسر حافظ قرآن از بقيه وضعيت عجيب تری دارد. او كه به نظر می رسد قرار است نقشی محوری در فيلم برعهده داشته باشد و مبنای تحول نهايی دكتر باشد به خاطر همان حضور بی پايه و عقيم گونه خود نمی تواند چنين نقشی را برعهده داشته باشد. البته نبايد جرح و تعديل های اعمال شده در فيلم را هم ناديده گرفت. يا مثلا نگاه كنيد به نوع ارتباط مانی و دكتر و مانی با پدربزرگش. فرمان آرا تاكيد فراوانی روی تفاوت فرهنگی و اجتماعی آن ها دارد (مثلا پدربزرگ كه فرانسه حرف می زند و نوه انگليسی و يا موسيقی هنگام صبحانه) ولی در عين حال تنها دستاويز دكتر برای آرامش روحی را كمك به فرزندش نشان می دهد ولی خيلی زود اين دستاويز را حذف می كند و مانی يك مرتبه ناپديد می شود. حال اين سوال پيش می آيد كه پس فلسفه حضور اين شخصيت در فيلم چيست؟ اگر قرار است خانه ای روی آب درباره باختن و شكست خوردن باشد بايد گفت كارگردان آن قدر فيلمش را از باختن اشباع كرده كه ديگر كوچك ترين حساسيت و عاطفه ای را در تماشاگر بر نمی انگيزد و اگر قرار است اين باختن منجر به ايجاد نوعی خودآگاهی و در نهايت تغيير و تحول شود در اين زمينه هم فيلم توفيقی نمی يابد چرا كه اصولا خانه ای روی آب الگويی را پی می گيرد كه در آن رابط بين حوادث و شخصيت های فرعی فقط يك نفر است كه در اينجا شخصيت دكتر می بايست چنين نقشی را ايفا كند. ولی مسئله اساسی اينجا است كه دكتر تلاشی برای رهايی از خود نشان نمی دهد و از سوی ديگر از همان ابتدای فيلم كه به تنهايی می گريد نشان می دهد كه وضعيت اسف بار خود را می شناسد. در اينجا حوادث فرعی داستان به او كمكی نمی كنند بلكه او را بيشتر در هاله ای از ابهام فرو می برند بدون آنكه اتفاق خاصی رخ دهد. به عبارت ديگر فيلم از نقطه ای شروع و دوباره به همان نقطه بازمی گردد. اينكه دكتر در پلان نهايی فيلم كشته می شود واقعا از چه منطقی پيروی می كند؟ اينكه او قبل از مرگ نام خدا را فرياد می زند در ساده انگارانه ترين حالت ممكن می تواند به تحول او اشاره كند ولی اگر كمی از اين ديدگاه فاصله بگيريم آيا واقعا اين پلان می تواند نشانگر تغيير و تحول 180 درجه ای كسی چون دكتر باشد؟ و اگر بخواهيم به حالت اول استناد كنيم بايد گفت بهمن فرمان آرا ضريب هوشی تماشاگرانش را خيلی دست كم گرفته است.

از سوی ديگر يكی از نقاط ضعف فيلم وارد كردن مايه های سوررئال به داستان است. نماهايی از بافتنی بافتن، گلوله های كاموا، تصادف با فرشته و. . . بدون كوچك ترين تاثير حسی و روايتی صرفا به صورت نماهای لايی وجود دارند و واقعا معلوم نيست كارگردان از نمايش آنها چه هدفی را دنبال می كرده است. صرف استفاده از مايه های سوررئال در فيلم اصلا و ابدا اشكالی ندارد ولی مسئله اصلی پرداخت صحيح اين مايه و ايجاد حس پررمزوراز و فراواقعی برای تحت تاثير قرار دادن تماشاگر است.

اما خانه ای روی آب هر ايرادی كه داشته باشد از لحاظ نقش گزينی (Casting) و بازيگری يكی از اوج های سينمای ايران در چند ساله اخير است. رضا كيانيان بهترين بازی دوران بازيگری اش را ارائه كرده است و به خوبی حس رنج و استيصال دكتر را انتقال می دهد. انتظامی مثل هميشه عالی است. بهناز جعفری، هديه تهرانی و بيتا فرهی هم حضوری قوی و موثر دارند. ولی بازی چند ثانيه ای و بدون كلام رويا نونهالی چيز ديگری است. انتقال تمام حس بازی در يك پلان چند ثانيه ای آن هم در حالی كه فقط چشمان بازيگر به وضوح قابل رويت است كار هر كسی نيست. نونهالی سال هاست كه در سينمای ايران حضور دارد. كار گروه فنی فيلم هم قابل اعتنا و ديدنی است.


حامد صفايی تبار :

تقدس

قطعه كردن ميان آسمان های پاك بهاري؛

شكمی فربه شده از نيرنگ

و تاجگذاری بر كلاهك موشكی

كه بيرون از گهواره تمدن

می جويد

سرچشمه رودهايی را كه ميان اش پناه جسته اند

تازه زنی افتاده در دره ای سبز

نيمه لبخندی، دستی بر شكم

با شوهرش می گويد:

زندگی تازه شان را چيزی احساس كرده

همچون رقصيدن جاده ای موهوم

از سپيده دم

تا پايان زمان.

زن می كوشد كه دست او را به شراكت بگيرد

همچون خوشبختی كه بوده است؛

لحظه ای خونين از خاموشی.

(از شعرهای سروده شده برای بحران عراق)

همسر جورج دبليو بوش شاعران آمريكايی را به ميهمانی دعوت می كند و از آن ها می خواهد كه در حمايت از حمله آمريكا به عراق كوشش كنند. چرا؟ شاعران آمريكايی نه تنها از حمله به عراق حمايت نمی كنند و در ميهمانی همسر بوش شركت نمی كنند بلكه عليه آن هم تبليغ می كنند. شاعران آمريكايی و اروپايی اعلاميه های ضد جنگ تنظيم می كنند و عليه جنگی كه هنوز در نگرفته شعر می سرايند و راهپيمايی می كنند.

شاعر انگليسی (Motion) كه در سال 1999 به عنوان شاعر رسمی و سلطنتی اين كشور شناخته شده دلايل متعددی را برای آغاز جنگ به شعر می سرايد و بوش را مورد انتقاد شديد قرار می دهد. اتحاديه های نويسندگان همه و همه تلاش های ضدجنگی را آغاز كرده اند. با اين كه به نظر می رسد هيچ نقطه مشترك ايدئولوژيك در پس اين اعتراضات وجود ندارد پس سوال قدری عميق تر به نظر می رسد چرا شاعران و نويسندگان بدون هيچ مخرج مشتركی عليه جنگ اقدام می كنند. در دهه 60 و 70 ميلادی زمانی كه جنگ در ويتنام و درگيری در آمريكای جنوبی به اوج خود رسيده بود فعاليت های ضدجنگ بسياری صورت می گرفت كه در پس اين فعاليت ها ايدئولوژی چپ اروپايی به طرز محسوسی قابل رويت بود اما امروز نه از حمايت های اتحاد جماهير شوروی و نه از حمايت های چپ های فرانسوی و نه از شخصيت های محوری جهانی مانند ژان پل سارتر خبری هست ولی فعاليت چشمگيری در عرصه جهانی برعليه عمليات نظامی وجود دارد. اين همبستگی حول چه محوری می گردد؟

در فضای كنونی جهان و بحران عراق دو جريان اصلی وجود دارد. جريانی كه به جنگ به صورت مثبت نگاه می كند و آن را شر لازم می داند و آينده را به شرايط كنونی ترجيح می دهد. جريان ديگر كه جريان مخالف جنگ است، طيف های فرعی گسترده ای را در بر می گيرد. جريانی كه با زاويه ای مثبت به آن نگاه می كند عمدتا معطوف به فضای سياسی و قدرت است و گونه ای همصدايی در آن ديده می شود. ادبيات اين جريان ادبيات رايج سياسی است و دايره واژگانی كه با آن انديشه می كند دايره ای است از مفاهيمی همچون منافع ملی، نقش شورای امنيت، تحول جهان امروزی، ايجاد جهان يك، دو يا چندقطبی و نمودارهايی كه آشكارا شرايط اقتصادی و سياسی اين جريان را بررسی می كند اما آنچه كه در جريان ديگر قرار دارد نه شرايط تك صدايی است و نه شرايط استفاده كاربردی از زبان به طوری كه بحث بسيار دقيق تر از آنچه كه به آن شورش جريان های احساسی و خرده بورژوازی در غرب نام می نهند است. آنچه كه امروزه جريان حامی جنگ به صلح طلبان نسبت می دهد اتهامی است كه يك گونه از زبان عليه گونه ای ديگر طرح می كند و سرانجام هم آن را محكوم می كند. عدم فهم منافع ملی، اهميت سلاح های كشتار جمعی و. . . كه اين روزها مطرح می شود وضعيتی را می سازد كه گفتمان ها و زبان های بسياری كه در طرف ديگر واقعه قرار دارند ديده نشوند. زبانی كه با آن گروه های حامی محيط زيست به مخالفت با جنگ می پردازند با زبانی كه طرفداران صلح آن را بر می گزينند و زبانی كه بين شاعران همبستگی برقرار می كند، هر كدام خاستگاه ها و شرايط متفاوتی دارند. اما بحث ما بر سر شعر و مخالفت شاعران است با جنگ و شناخت محوری كه آنان را بعد از دهه ها و فاصله های بسيار ايدئولوژيك به همديگر نزديك می كند.

ديويد آلن ايوانز شاعر آمريكايی كه اين روزها به طور جدی در اين عرصه فعاليت می كند و عليه جنگ شعر می سرايد می گويد: «من به عنوان يك نماينده ايالتی صحبت نمی كنم بلكه به عنوان يك شاعر سخن می گويم و می دانم كه شرايط ويژه و درنگ در اين زمينه به تكميل پروژه آن ها كمك می دهد اما احساس می كنم كه بايد بگويم من صلح را بيشتر از جنگ دوست دارم. » در حقيقت جهان واژگانی كه برای شاعران وجود دارد از جهان واژگانی كه يك سياستمدار در آن فكر می كند دو فضای متفاوت است و اساسا محكوم شدن يكی توسط ديگری اشتباه است. شاعر به جای منافع ملی و ساختار تك قطبی و چندقطبی جهان؛ آوار را می شناسد و صدای سوت موشك و زنی كه فرزندش را ناچار است يا خودش به خاك بسپارد و يا بگذارد سگ ها و كلاغ ها ببلعند. گرسنگی، جدايی، تنهايی و ترس از مرگ چيزی است كه شاعر را به واكنش مجبور می كند. چنين دايره كلماتی طبيعتا نمی تواند در حمايت و موافقت با جنگ باشد هر چند كه يك شاعر سلطنتی بخواهد درباره آن اظهارنظر كند. در اين ميان چيزی كه به نظر می رسد فراتر از ايدئولوژی های قرن بيستم در حركت است و قدرت بيشتری را پيدا كرده همين زبان و اهميت آن در دوران جديد است. به طوری كه اگر در قرن بيستم محوری قدرتمندتر از زبان به عنوان ايدئولوژی ها وجود داشت و دو نويسنده پای بيانيه ای را امضا نمی كردند مگر آنكه در مبانی ايدئولوژيك خودشان به توافق برسند در قرن حاضر ادبيات و زبان ادبی به گونه ای قدرتمندتر شده كه می تواند موضع واحدی را بدون تكيه بر توافقات رسمی و شخصيت های محوری اتخاذ كند.


عليرضا آشوری : بعد از آرامش نسبی موجود در فيلم نيمه پنهان و به دنبال جنجال هايی كه پس از آن برای تهمينه ميلانی پيش آمد به نظر می رسد كه او دوباره به خانه اولش بازگشته است. واكنش پنجم آخرين فيلم ميلانی از بسياری جهات دو زن را به ياد می آورد. با اين تفاوت كه شدت منفی بافی و عصبيت موجود در دو زن، در واكنش پنجم به حد اشباع رسيده. فيلم از جايی آغاز می شود كه پنج دوست در يك رستوران شيك دور هم نشسته اند. بازيگران شروع می كنند به منولوگ گفتن رو به دوربين. نحوه اين مونولوگ گويی ها هم به شكلی است كه انگار همگی دارند از رو می خوانند. همه شعار می دهند و انتقاد می كنند، آنچنان كه آدم حس می كند در يك ميتينگ سياسی انتقادی شركت كرده است.

اين وضعيت با حضور و رفتار عجيب حسين (شريفی نيا) شوهر ترانه (مريلا زارعی) ابعاد آزاردهنده تری به خود می گيرد. بدين ترتيب چيزی حدود 10 دقيقه از فيلم گذشته و تماشاگر گيج و حيران با تمام چيزهايی كه منطقا می بايست در طول دو ساعت فيلم آرام آرام و كم كم به او تلقين شود به شدت بمباران می شود. با شروع قصه اصلی با توجه به همان ده دقيقه ابتدايی ديگر همه چيز برای تماشاگر قابل پيش بينی است.حاج صفدر با بازی عالی جمشيد هاشم پور به رغم تمام تأكيدهای فيلم، علنا فرد خشنی است كه فرشته ضعيف بی پناه و شكننده را تعقيب می كند. انتخاب جمشيد هاشم پور برای اين نقش كه جايگزين داريوش ارجمند شد اين حس را تقويت می كند علی الخصوص وقتی اين دو در نماهای دونفره كنار هم قرار می گيرند. فيزيك بدنی هاشم پور صرفا قدرت و برتری مطلق را به ذهن تماشاگر القا می كند.

به هر حال فرشته برای فرار از دست حاج صفدر تمام ايران را زير پا می گذارد تا در نهايت مقهور او شده سر از زندان درآورد. در خلال اين سفر طولانی اما برتری حاج صفدر كه در ابتدا حالتی پدرسالار گونه داشت كاملا حالتی سطحی به خود می گيرد. مثلا جايی كه امكان كنترل تلفن دوستان فرشته را به دست می آورد بيشتر به يك شوخی شبيه است تا واقعيت. از سوی ديگر دار و دسته حاج صفدر به مانند جاهل ها و وردست های فيلمفارسی های قديمی كوركورانه به دنبال اجرای اوامر ارباب خود هستند (نگاه كنيد به شمايل دو راننده ای كه خانه زی مدينه را می پايند).

به نظر می رسد تهمينه ميلانی چنان غرق در آفرينش خشم و عصبيت شده كه بقيه اجزای فيلمش را پاك فراموش كرده است. مثلا شخصيت پردازی ضعيف فيلم كه عملا ،5 6 شخصيت اصلی فيلم را به تيپ های كاملا كليشه ای و قديمی بدل كرده است. حوادث اصلی و فرعی فيلم مثلا دعوای ترانه و شوهرش كه با حمايت همه جانبه حتی فرزندانش روبه رو می شود صرفا قراراست حجم عصبيت ماجرا را افزايش دهند وگرنه همين داستانی كه به آن اشاره كردم به واقع چه كمكی به پويايی و حركت فيلم می كند. يا مثلا شخصيت مجيد (شهاب حسينی) كه در ابتدا به نظر می رسد قرار است نقش مهمی در ماجرا ايفا كند ولی در تمام طول فيلم از ابتدا تا انتها جز تك ديالوگی كه در سكانس نهايی می گويد بود و نبودش در فيلم علی السويه است.

اگر صرف گفتن آن ديالوگ باشد كه آن را هر كسی می توانست به زبان آورد. در كنار مجيد، فريد (علی قربانزاده) برادر فرشته قرار دارد كه وضعيتی مشابه داشته و معلوم نيست در آشفته بازار اين داستان چه نقشی برعهده دارد. از اين دست شخصيت ها در فيلم كم نيستند. اما جالب ترين نكته فيلم نحوه نگرش ميلانی به زنان و مردان است. همه تهمينه ميلانی را يك فمينيست می دانند و او را به خاطر توجه به مشكلات زنان می ستايند. ولی اگر به كارنامه ميلانی نگاهی سرسری داشته باشيم به سادگی می شود دريافت كه نگرش ميلانی نسبت به قهرمانان زن آثارش تا چه حد منفی است. ميلانی برای زنان در فيلمش قائل به حق انتخاب نيست و حق انتخاب و آزادی را به واسطه جبر محيط از آنها می ستاند. او هميشه آنها را قربانی شرايط اجتماعی و بعضا سياسی جامعه نشان می دهد و هرگز در آثارش به تلاش و كوشش اين زنان برای تغيير شرايط و رهايی وقعی نمی نهد و برای آن به هيچ وجه ارزشی قائل نمی شود.

ميلانی بی رحمانه زنان را قربانی می كند تا مردان مقصر قلمداد شوند كه اوج اين نگرش وحشتناك در دو زن و واكنش پنجم تبلور می يابد. فرشته در اين فيلم هم ناكام و محكوم به شكست است. تلاش های خستگی ناپذير او برای فرار از همه سو با شكست روبه رو می شود و حتی مادرش هم به او خيانت می كند. او از همان ابتدا محكوم به شكست است. از سوی ديگر مردان فيلم هم وضعيت بهتری ندارند.

تقريبا تمام شخصيت های مرد فيلم افرادی خشن تصويرمی شوند. نگاه كنيد به صحنه ای كه فرشته به دفتر حاج صفدر می رود و راننده ها كه چگونه او را نگاه می كنند و يا هر دو راننده هوسباز تريلی كه در جاده با آنها روبه رو می شود و از همه جالب تر صاحب رستوران در بوشهر كه اگر حاج صفدر كمی ديرتر می رسيد معلوم نبود در ازای پول غذا چه چيزی از فرشته طلب می كرد. . .

ولی بدتر از همه اينها مونولوگ های وحشتناك سكانس نهايی فيلم در كلانتری است كه گوهر خيرانديش به زبان می آورد كه اگر بازی خوب او نبود، به سادگی می توانست به يك صحنه واقعا كميك بدل شود. تحول صد و هشتاد درجه ای حاج صفدر در اثر جملات زی مدينه و پسرش هم بر بار طنز قضيه می افزايد ولی اين بار هم بازی درخشان هاشم پور از خنديدن تماشاگران جلوگيری می كند و برای پلان نهايی فيلم هم كه هيچ توضيحی نمی توان يافت جز اينكه خانم ميلانی واقعا بيننده را دست كم فرض كرده اند. مهم ترين نقطه قوت فيلم بازی های درخشان هاشم پور، كريمی، زارعی و خيرانديش است. به هر حال با توجه به فيلم واكنش پنجم و موضع گيری های واضح ميلانی نسبت به مسائل مطرح شده در آن، فيلم آينده او قطعا چندان تفاوتی با دو زن و واكنش پنجم نخواهد داشت.


كابوس جديد هری پاتر

ظاهرا ماجراهای هری پاتر هم از آن دسته ماجراهايی است كه ذهن بسياری از مخاطبان خود را درگير كرده است و همه اين مخاطبان در تب و تاب انتشار جلد پنجم اين ماجراها - هری پاتر و دستور ققنوس - در تب و تاب اند. اما ناشر آمريكايی كتاب - اسكولاستيك - حقايقی را در مورد ماجراهای اين كتاب در جزوه ای منتشر كرده است. در اين جزوه نوشته شده كه هری پاتر در جلد پنجم «به غيرقابل اعتماد بودن دولت جادوگرها و ناتوانی مقامات هاگوارتز» پی می برد. معلم مبارزه با جادوی سياه شخصيتی به شيرينی عسل دارد اما «عسل فاسد شده» و خبرهای ديگر حاكی از آن است كه رون ويزلی بهترين دوست هری پاتر قهرمان دروازه بان تيم كوييديچ گرنفيدور می شود. در ضمن به كابوس های هری پاتر كابوس ديگری افزوده می شود كه به مراتب از كابوس های ديگرش وحشتناك تر است. اين كابوس مربوط به دری است كه در يك راهروی ساكت قرار دارد. قرار است جلد پنجم ماجراهای هری پاتر - هری پاتر و دستور ققنوس - بيست و يكم ژوئن چاپ شود.

اسكاتلند در ميان اشعار

صدها شعر گمشده يكی از مشهورترين شاعران اسكاتلند پيدا شد. مجموعه شعرهای هيومك دايارميد، شاعر معروف اسكاتلند، را محققی پيدا كرده كه سال ها است روی اشعار اين شاعر كار می كند. ظاهرا كشف اين دست نوشته ها مقامات فرهنگی اسكاتلند را شگفت زده كرده و اين آثار را گنجينه واقعی اسكاتلند خوانده اند. جان ميسون، محققی كه روی آثار مك دايارميد كار می كند، حدود 300 شعر اين شاعر را در آرشيو كتابخانه ملی اسكاتلند پيدا كرده است. اين شاعر در سن 86 سالگی در سال 1978 فوت كرد. آلن رايچ، مدير بخش ادبيات دانشگاه گلاسكو و ويراستار ارشد كليه آثار هيو مك دايارميد اين اشعار را بی نظير خواند. اين استاد دانشگاه در مورد اين اشعار گفت، اين آثار باب جديدی را در ادبيات اسكاتلند و به ويژه در ميان آثار خود مك دايارميد باز می كند. يكی از آثار مك دايارميد، كه در زمان انتشار خود سروصدای فراوانی به پا كرد، «روزنامه نگاری به روايت» نام داشت كه به وقايع جنگ جهانی دوم و هيتلر اشاره می كرد.

يك بار ديگر، فدريكو گارسيا لوركا

دست نوشته های فدريكو گارسيا لوركا، كه به نظر می رسيد بيش از يك دهه گم شده، روز چهارم ژوئن در حراجی كريستی به فروش می رسد. اين آثار از ارزش بالايی برخوردارند. 96 صفحه به شكل تايپی و 24 صفحه به شكل دست نوشته. در ژوئيه ،1936 لوركا اين دست نوشته ها را به ناشرش سپرد، جوزف برگامين، يادداشتی روی آن گذاشت كه روز بعد برمی گردد. او هيچ وقت موفق به اين كار نشد، چون روز نوزدهم آگوست ،1936 در همان روزهای آغازين جنگ های داخلی اسپانيا سربازان فرانكو او را از خانه اش در گرانادا به جاده های حومه شهر بردند و كشتند. به نظر می رسيد كه اين دست نوشته ها در نوامبر 1999 در حراجی كريستی فروخته شد اما وارثان لوركا طی شكايتی خواستار آن شدند كه آنها را پس بگيرند. فروشنده اين دست نوشته ها مانولا ساودرا، هنرپيشه مكزيكی، است كه چندين بار در نمايشنامه های لوركا ظاهر شد و اين دست نوشته ها را خانمی كه از دوستان برگامين بود به او بخشيد. ظاهرا اين دست نوشته ها ماجراهای زيادی را از سر گذرانده. چون نوامبر سال گذشته نيز هشت روز در دادگاهی بر سر آن بحث و جدل شده بود.

هديه ای از طرف خواننده ها

يك بار ديگر زنگ ها برای ويليام هازليت، مقاله نويس مشهور انگليسی، به صدا درآمد. ويليام هازليت 173 سال پيش به خاك سپرده شد، اما روز دهم آوريل يك بار ديگر برای بزرگداشت اين نويسنده زنگ ها به صدا درآمد. گور هازليت در سال 1870 تخريب شد. از آنجا كه هازليت طرفدار حقوق ملت، فقرا و مستضعفان بود و از غرور و نخوت و قدرت همان عده قليل هميشگی جامعه بيزار بود، گور او را خراب كردند تا انديشه های او به جامعه تزريق نشود. اما روز دهم آوريل بيش از 300 نفر از هواخواهان اين نويسنده و آثارش در كليسای سنت آن دور هم جمع شدند تا از سنگ قبر جديد اين نويسنده پرده برداری كنند. هزينه 26 هزار پوندی اين مراسم هديه ای است از طرف 700 نفر از خوانندگان روزنامه گاردين كه تعداد زيادی از آنها در اين مراسم حاضر بودند.

عطش در تابستان

سه تن، يك قرار

يك بار، اين آخرين بار

قصه تلخ آدم ها

رفتن، رفتن و تنها شدن

متن بالا خلاصه ای از داستان اولين ساخته محمدحسين فرح بخش تحت عنوان عطش است. عبدالله عليخانی تهيه كننده فيلم است و مديريت فيلمبرداری آن را فرج حيدری انجام داده است. فيلمبرداری عطش در 6 آبان سال گذشته آغاز و در 56 جلسه انجام شد. پروانه نمايش فيلم در اسفند سال گذشته صادر گرديد و در تابستان امسال روزانه اكران سينماها خواهد شد. شهرام حقيقت دوست و منوچهر صادقپور پس از شوكران به همراه فريبرز عرب نيا، بهرام رادان، شبنم قلی خانی و ساغر عزيزی در عطش به عنوان بازيگر حضور دارند. پيمان معادی به عنوان نويسنده فيلمنامه و طراح لباس، كامران قدكچيان به عنوان تدوين كننده و سازنده آنونس، عبدالله اسكندری به عنوان طراح چهره پردازی، حسين مجد به عنوان طراح صحنه و دكور، كيوان جهانشاهی به عنوان سازنده موسيقی متن و ساسان باقرپور و بابك اخوان به عنوان صدابرداران همزمان در عطش همكاری داشتند. عطش پس از حدود چهل تجربه تهيه كنندگی در عرصه سينمای ايران، اولين تجربه كارگردانی محمدحسين فرح بخش است. عطش محصول سازمان سينمايی پويا عصر فيلم است.

ادامه صبحانه برای دو نفر

فيلمبرداری آخرين فيلم مهدی صباغ زاده با نام «صبحانه برای دو نفر» كه از 15 اسفند سال گذشته آغاز شده بود از روز 18 فروردين امسال در كاشان از سرگرفته شد. به نقل از سايت 30نما اين فيلم داستان نويسنده ای را روايت می كند كه پس از سال ها تصميم می گيرد داستانی درباره زندگی دختر جوانی بنويسد. كارگردان: مهدی صباغ زاده، نويسنده فيلمنامه: اصغر عبداللهی، مدير فيلمبرداری: عليرضا زرين دست، گريم: فرهنگ معيری، طراح صحنه و لباس: ژيلا مهرجويی، صدابردار: محمود سماك باشی، مدير توليد: نادر مقدس، بازيگران: خسرو شكيبايی، چكامه چمن ماه، نيكو خردمند، رامتين خداپناهی، انوشيروان ارجمند، مژگان مينايی، اكبر معززی، مهدی فقيه، ناديا گلچين و محسن قاضی مرادی، تهيه كننده: مهدی صباغ زاده

كاسه ساز فيلم نمی سازد

حبيب الله كاسه ساز خبر ساخت فيلمی به نام «باد» به تهيه كنندگی سيدزاده را تكذيب كرد. سيدزاده همچنين اعلام كرد مسئوليت تهيه كنندگی فيلم سينمايی «نامه های باد» به كارگردانی عليرضا امينی از حوزه هنری به او واگذار شده است. آخرين فيلم سينمايی كه دفتر كاسه ساز ـ عصر انتظار ـ توليد كرده «مزرعه پدری» به كارگردانی رسول ملاقلی پور است.

«بانكی ها» در شبكه دوم سيما

مجموعه تلويزيونی «بانكی ها» به تهيه كنندگی و كارگردانی مهدی مظلومی كليد خورد. تصويربرداری اين مجموعه طنز كه قرار است در 90 قسمت 40 دقيقه ای از شبكه دوم سيما پخش شود در سيما فيلم آغاز شده است. در اين مجموعه كه بازيگرانی چون مريم سعادت، حسن پورشيرازی، محمود بصيری، مهدی صبايی، فلامك جنيدی، ليلی رشيدی، امير نوری، علی رامز، شراره درشتی، محمدرضا جوزی، احمد مهرانفر، شبنم فرشادجو، محمدرضا حسين زاده ايفای نقش می كنند، حسين پاكدل سرپرستی نويسندگان، فرهاد آئيش بازيگران و حسين لبافی مديريت توليد مجموعه را به عهده دارند. داستان اين مجموعه در بر گيرنده اتفاقات و ماجراهايی طنزگونه است كه در يك بانك اتفاق می افتد و تمامی كارمندان آن نيز از يك خانواده تحت عنوان بانكی ها هستند. اين مجموعه كه توسط شبكه دوم سيما تهيه می شود قرار است از اوايل ارديبهشت ماه هر شب از همين شبكه پخش شود.

توضيح

همان طور كه خود واقفيد مقاله «يك سينمای ديجيتالی آبرومند» را در وسط جشنواره فيلم فجر اخير برای همشهری فرستادم كه با عذر موجه و اينكه فيلم در جشنواره پذيرفته نشده و انتشار مطالب مفصل در آن زمان مايه بدگمانی خواهد بود، آن زمان نشر نيافت. بديهی است تا آن روز، من آثار بعدی يعنی نفس عميق و رقص در غبار و. . . را نديده بودم. انتشار نوشته ماه ها پس از ختم آن با جملاتی همراه است كه اگر امروز قرار بود چاپ شود آنها را حذف می كردم، نظير اين جمله: آبادان بهترين فيلمی است كه تا امروز در جشنواره ديده ام. معلوم است اين جمله فقط برای تا همان روز جشنواره فجر اعتبار دارد. و بعد از آن آثار خوبی نظير نفس عميق و رقص در غبار را تماشا كردم.

ميراحمد ميراحسان



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو