Persian Archive

• شاعر روزگاران از دست رفته
• حصارهای مدرن حقوق بشر
• بازيگری عمل كردن است
• خيلی عجيب است
• فقط ماهيت دموكراسی
• مردی برای تمام فصول
• متفكران و خانه هنرمندان
• باز هم نيچه
• آن چه گذشت
• چه كسی از اسكار می ترسد


حميدرضا ابك: بيست و پنجم فروردين ماه روز جهانی عطار است و قرار است در سرزمين ما هم به اين مناسبت نشست ها و سمينارهايی برگزار شود. عطارپژوهی در سال های اخير سرانجام خوشی داشته است. انتشار كتاب «دريای جان» هلموت ريتر، عطارشناس برجسته، «صدای بال سيمرغ» عبدالحسين زرين كوب، «زبور پارسی» محمدرضا شفيعی كدكنی از آثار برجسته منتشر شده در اين حوزه بود. گزارش بابك احمدی در باب تذكرةالاوليا، پژوهش جلال ستاری بر داستان شيخ صنعان و اثر مشابهی كه هرمز مالكی با عنوان «راز درون پرده يا هرمنوتيك شيخ صنعان» نيز از جنبه های بسياری قابل تامل بود. اما شايد فرخنده ترين اتفاق اين حوزه، بيست و دومين چاپ كتاب مهدی آذر يزدی درباره داستان های عطار از مجموعه قصه های خوب برای بچه های خوب در سال گذشته باشد. گويا محمدرضا شفيعی كدكنی هم مجموعه آثار عطار را در دست تصحيح و انتشار دارد. مركز نشر دانشگاهی هم بيكار نمانده و مجموعه مقالات سمينار عطاری كه در فرانسه و زير نظر دكتر بيك باغبان برگزار شده را به زبان فرانسوی منتشر كرده است.

سه شنبه گذشته به همين مناسبت مراسمی در خانه كتاب ايران برگزار شد كه در آن دكتر شهرام پازوكی استاد فلسفه دانشگاه تهران و موسسه حكمت و فلسفه ايران (انجمن حكمت و فلسفه) درباره عطار سخنرانی كرد. پازوكی كوشيد مخاطبانش را به فضايی ببرد كه عطار در آن می زيسته و می انديشيده است. او تلاش كرد تا نشان دهد غلبه تفكر مدرن، مخصوصا انديشه های تحصلی چه پيامدهای نامباركی در حوزه تصوف پژوهی به نحو عام و عطارپژوهی به نحو خاص داشته است. وجه سلبی سخنرانی پازوكی بسيار روشنگرانه بود گرچه فرصتی باقی نماند تا پازوكی دقيقا شرح دهد كه حالا و با توجه به غلبه تفكر مدرن بر تمام ساحات زندگی چگونه می توان با عطار زيست و اصلا چرا بايد با عطار زيست؟ اين پرسش هنوز پاسخی در خور نيافته و علاقه مندان امروزين فرهنگ عرفانی، كه بدبختانه بخواهند يا نخواهند مدرنند، منتظرند تا بالاخره جوابی از جايی برسد. در ابتدای نشست شهرام پازوكی ضمن اشاره به اين مطلب كه برای شناخت عطار بايد به زمان و عالم عطار بازگرديم، در باب جايگاه تذكرةالاوليا در ميان ساير آثار عطار گفت: بسياری از محققان معتقدند كه «تذكره الاوليا» كتاب اصلی عطار است و او در تمام آثارش به اين كتاب نظر داشته است. بنابر نظر محققان احتمال می رود نخستين اثر عطار همين كتاب باشد. ضمن آنكه احتمالا تذكرةالاوليا آخرين اثر عطار محسوب می شود. بنابراين، اين اثر همواره در برابر چشمان او قرار داشته و آنچه در ديگر آثار عطار آمده در حقيقت نوعی بسط تذكرةالاوليا محسوب می شود. اين كتاب منبع اصلی و جامع شرح مقامات و كرامات و حالات و اوقات و اشارات و احوال و اقوال و سيره اوليا در ديگر آثار عطار است. اين كتاب در ميان ديگر آثار عطار تنها اثر منثور وی است كه در صحت انتسابش ترديد نكرده اند.

وی در باب نثر اين اثر افزود: اگر چه تذكرةالاوليا به نثری شيوا و دلپسند است اما به سبكی شاعرانه است. اهميت و قدر ادبی اين كتاب و انشا و اسلوب عبارات آن را، بسياری ستوده اند تا جايی كه آن را در زبان فارسی بی نظير خوانده و حتی برخی محققان از جمله علامه قزوينی معتقدند كه در زبان فارسی كتابی بدين سادگی و شيرينی سراغ نداريم. پازوكی درباره دلايل تاليف تذكرةالاوليا از ديدگاه عطار اظهار داشت: از دلايلی كه عطار در ابتدای اين اثر برای تاليف آن ارائه می كند در می يابيم كه مقصود او احيا و يادآوری ايمان است. عطار می خواهد همانند غزالی و ديگر عرفا احيای علم دين و ايمان و حالات و مقامات ايمانی مثل توبه، ارادت، صحبت، توكل و فنا را در قلوب مسلمانان كند آن هم در زمانه ای كه حقيقت دين فراموش نشده است. وی ضمن اشاره به اين مطلب كه تذكرةالاوليا بالذات متنی عرفانی است كه شان ادبی يافته است در مورد خلط آثار عرفانی و ادبی در ادبيات ما اذعان داشت: مسئله ای كه در ادبيات ما در مورد آثار عرفانی پيش آمده اين است كه چون آثار عرفانی غالبا در حوزه ادبيات مطرح شده بيشتر تاكيد بر اين بوده كه اين آثار، آثار ادبی هستند. يعنی گويا عطار اديبی بوده كه قصد داشته با نوشتن تذكرةالاوليا زيبايی های نثر فارسی را ادا كند. در اين ترديد نيست كه اين اثر، يك متن زيبای ادبی است. اما بی شك عطار عارف است. البته يك عارف می تواند اديب هم باشد اما عطار بالذات يك عارف است.

اصولا تلقی آثار عرفانی به عنوان آثار ادبی و سير و بسط عرفان را براساس آن سنجيدن، اشتباهی است كه در حوزه ادبيات ما بسيار به چشم می خورد. بی ترديد زبان نسبتی ذاتی با عرفان دارد و دست كم می توان پيدايش زبان فارسی خصوصا كمال شعر فارسی را در تاريخ ادبيات مرهون برقراری اين نسبت دانست اما بی ترديد زبان از مظاهر تجلی عرفان است و نه عين آن. پازوكی با تاكيد بر اين مسئله كه عنوان كتاب تذكرةالاوليا را بايد با فهم عطار مورد بررسی قرار داد در تبيين معنای تذكره تصريح كرد: تذكره از ريشه ذكر گرفته شده و به معنای يادآوری و آنچه موجب يادآوری می شود، است و مقصود عطار از آن، يادآوری حقيقت دين و ايمان است در دوره ای كه دين فراموش شده است آن هم از طريق ذكر اقوال و احوال 72 و به احتمالی 97 «ولی» كه در سه قرن اول هجری زندگی می كردند. اوليايی كه او در اين اثر ذكر می كند كسانی هستند كه شايد تمايل نداشتند نام و نشانی از آن ها در عالم باقی بماند. با اين حال تذكرةالاوليا همچون كشكولی از احوال و رفتار و داستان های شيرين بر آمده از منابع مختلف نيست. عطار تنها در اين كتاب مطالب را گردآوری نكرده است بلكه عالمی معنوی از اوليا آفريده است و در حقيقت آن عالم معنوی از ياد رفته را در اين اثر زنده كرده است. وی با تاكيد بر اين امر كه عطار اصولا بيوگرافی نويس نبود، درباره تذكرةالاوليا گفت: با خواندن تذكرةالاوليا، به هيچ وجه چيزی درباره بيوگرافی اوليا به معنای دقيق لفظ نمی يابيم. اصولا هيچ يك از تذكره های عرفانی به صورت بيوگرافی نويسی نيستند و عارفان هيچ گاه بيوگرافی نويس نبودند. چون بيوگرافی در عصر حاضر مبتنی بر اصول و مبانی فلسفی است و در آن با توجه به عوامل اجتماعی، اقتصادی، سياسی و روانی در مورد شخصيت افراد قضاوت می شود و در حقيقت آنچه اهميت دارد، حيثيت تاريخی اشخاص است. اما اصولا عارفان هيچگاه نمی خواستند بيوگرافی بنويسند چون تصوف در ساحت عالم معنا و معنويت رخ می دهد و آنچه از اوليا می بينيم و می شنويم، ظاهری است و آنچه در قلوب آن ها می گذرد كه اصل هم آن هاست، به زبان در نمی آيند. پس نمی توان آنچه را كه ورای زمان و مكان است مشروط و مقيد به زمان و مكان كرد و درباره آن نوشت. اصل معانی عرفانی در هيچ جا ضبط نشده است و اوليا اين معانی را سينه به سينه نقل می كردند.

دكتر پازوكی ضمن ذكر اين مطلب كه تذكره نويسی، تاريخ نويسی به معنای مرسوم نيست، اذعان داشت: تذكرةالاوليا را نمی توان متنی تاريخی قلمداد كرد. بنابراين، ايراد محققانی چون علامه قزوينی بر اين اثر كه آن را كتابی می دانستند كه از حيث ضبط وقايع و صحت مطالب خالی از مسامحه نيست و نمی توان به آن اعتماد كرد اگر چه درست است، اما غرض اصلی عطار از وضع چنين كتابی تحقيق در امور تاريخی نيست. آنچه پيام معنوی عطار است موقوف به صحت مستندات تاريخی نيست و با مغلوط بودن گزارش های تاريخی هم عطار به هدف و نتيجه اش می رسد. عطار به حضور تاريخی شخصيت ها توجه نكرده است و برای او اهميتی ندارد آنچه می نويسد چقدر با تاريخ مطابقت دارد؛ چون او نمی خواهد تاريخ بنويسد و بنابراين، ما براساس آنچه در تذكرةالاوليا آمده است، نمی توانيم درباره اشخاص قضاوت تاريخی بكنيم. وی در توضيح كلمه «ولی» و اين كه اوليا كيستند، اظهار داشت: تذكرةالاوليا درباره مشايخ صوفيه و سيره زندگی آنان است و نمی توان درباره حقيقت تصوف و بزرگان آن سخن گفت بی آنكه به مفهوم ولايت توجه شود. ولی از ريشه ولايت است و ولايت در لغت به معنای قرب و نزديكی ميان دو چيز است به حدی كه فاصله ای در ميان نباشد. در اصطلاح تصوف ولايت باطن رسالت است.عطار در تذكرةالاوليا دوستی و ولايت اهل بيت را از اصول ايمان می داند. اين دوستی، يك محبت ساده نيست كه هر مسلمانی به اهل بيت دارد بلكه به معنای قبول ولايت و هدايت معنوی آن ها پس از پيامبر است. يكی از لوازم اصلی ولايت ارادت است. از نظر عطار، دين راه است و هر صوفی به تاسی از پيامبر بايد اين راه را بپيمايد. اين راه، نيازمند راهبر است. بنابراين، وجود مرشد زنده در تربيت سلوكی يك سالك ركن است. اوليايی كه عطار از آن ها ياد می كند احوال و اقوالی متفاوت و گاه كاملا مخالف يكديگر دارند و ظاهرا هيچ وجه اشتراكی در ميان آن ها نيست و اين امر از نخستين مراحل سلوك به چشم می خورد. وی در باب عالمی كه تذكرةالاوليا آن را توصيف می كند، تصريح كرد: در عالمی كه اوليا در آن زندگی می كنند چنان كه عطار در تذكرةالاوليا به آن اشاره می كند، تقدس منحصر به اوليا نيست و در نزد آن ها جمله اشيا محترم و مقدس هستند، چرا كه اوليا در موجودات بيشتر سر نورالله را می بينند و موجودات نيز نسبت به اوليا حفظ حرمت می كنند.

در اين عالم، جمله موجودات جان دارند و به زبان حال با اوليا سخن می گويند. دكتر پازوكی در باب چگونگی ارتباط برقرار كردن با اين متن اظهار داشت: در گذشته مخاطبين عطار كه غالبا افراد ساده ای بودند عالم او را درك می كردند و سخن عطار مايه تذكر آنان بود. اما اينك كه ما در حدود هشتصد سال از اين عالم دور شده ايم، مقياس های آن برای ما كه در عالم مدرن زندگی می كنيم و نگاهمان به گذشته نگاهی موزه ای است، به هيچ وجه قابل فهم نيست. برای فهم عطار بايد در مقامی قرار گرفت كه بتوان مخاطب عطار شد. پس برای اين كه از اين پرده رمزی شنيده شود بايد در طريق تصوف همراه و محرم اوليا شد. برای فهم زبان و حال آن ها بايد با عطار همدل و همزبان شويم و در آن صورت است كه ديگر به تذكرةالاوليا به صورت متنی ادبی يا تاريخی كه متعلق به گذشته ای مرده است، نگاه نمی كنيم بلكه تذكرةالاوليا تذكره ای برای همه زمان ها می شود و نمونه ای از عالمی فراموش شده در عصر ما می گردد كه دردمندان داروی درمان درد خود را در «عطاری» او جست وجو می كنند. وی با اشاره به قلت اظهار عرفانی در عصر ما تاكيد كرد: گروهی معتقدند كه چون زبان عطار و مولانا در قرون بعدی تكرار نشد و مثنوی و تذكرةالاوليای ديگری نوشته نشد پس تصوف و عرفان متوقف شده است. اما بايد گفت اين كه در قرون متاخر ادبيات عرفانی غنی نداريم حاكی از اين نيست كه تجربه های عرفانی هم نداريم. اگرچه ارتباط عرفان و زبان، ارتباطی تنگاتنگ است، اما بايد گفت نبودن آثار عرفانی دليل بر نبودن تجربيات عرفانی نيست و به اعتباری در عصر حاضر ما با قلت اظهار عرفانی روبه رو هستيم نه قلت تجربيات عرفانی. دكتر پازوكی درباره توجه عطار به مسائل ايمانی اظهار داشت: يك عارف حقيقی نمی تواند نسبت به بعد فقهی دين بی توجه باشد. اما در دوره ای جامعه ما به شدت دچار فقه زدگی شد و علوم دينی تنها در انحصار فقه قرار گرفت. بنابراين، دليل اين كه در آثار شخصی چون عطار مسائل فقهی و كلامی ديده نمی شود به خاطر واكنشی است كه نسبت به فقه زدگی و كلام زدگی در آن عصر از خود نشان می دهد.


گفت و گو محمدرضا شرف همدانی: استدلال شما بر اين پيش فرض استوار است كه برای انسان، ذاتی از پيش ساخته و پرداخته در نظر می گيريد اگر كسی مانند آيزايا برلين معتقد به ذات از پيش ساخته انسان نباشد و يا مانند اگزيستانسياليسم سارتری معتقد به خويش سازی و ساخته شدن انسان به دست خود باشد، در آن صورت فكر نمی كنيد استدلال شما با مشكل روبه رو می شود؟

اين دو مطلب هرگز با هم ناسازگار نيست. اين كه حقوق بشر تجلی ذات انسان است به معنی پيش ساخته بودن انسان نيست اتفاقا به معنی پيش ساخته نبودن انسان است. به همين دليل هم به كلی انديشه برلين واگزيستانسياليسم سارتر در دموكراسی است. چرا برلين مبلغ دموكراسی است؟ آيا وی معتقد است انسان موجودی از پيش ساخته به شكل دموكراتيك است؟ خير او هم معتقد است همين موجودی كه از قبل ذاتش شكل نگرفته، در جريان تحول تاريخی خود، تبديل به موجودی شده كه جوهر وجودی و خواست های بنيادی اش را در قالب نظام های آزاد جست وجو می كند. اعتقاد به دموكراسی و حقوق بشر، به معنی پيش ساخته نبوده انسان است، انسانی كه از پيش ساخته نشده امكان تجلی و بروز و ظهور دارد البته بايد دانست كه تمام اين ها يك مفروضه دارد كه هم در انديشه برلين و هم در انديشه های ديگران آمده و برای نخستين بار توسط لاك مطرح شده است و آن اين است كه انسان موجودی عاقل و آزاد است. انسان موجودی است عاقل و آزاد كه براساس عاقل و آزادبودنش می تواند سرنوشت خويش را تعيين كند و اين همان جوهره حقوق بشر است.

با فرض پيش ساخته نبودن انسان كه از جانب شما تاييد شد، آيا انسان می تواند در سير تحول خويش چنان دچار دگرگونی شود كه حقوق بشر را به شكل كنونی اش نفی كرده و به سده های پيشين باز گردد؟

در بحث های فلسفی محض معتقدند كه هيچ مفهومی منع كامل عقلانی ندارد. يعنی شما می توانيد هر چيز را به لحاظ عقلايی و ذهنی در نظر بگيريد و تصور عقلانی هيچ مفهومی منعيت ندارد. اما به لحاظ تاريخی چنين نيست و اين راهی كه انسان آغاز كرده، راه بازگشت ناپذيری است. به لحاظ فلسفی تصور هر حالتی امكان دارد ولی در عرصه واقعيت اينگونه نيست. كسانی كه معتقدند، دوران اعتقاد به حقوق بشر و گسترش آن به پايان می رسد به سير تكاملی در تاريخ انسان معتقد نيستند. اين ها معتقدند كه حقوق بشر و مفاهيم حقوق بشری محصول يك دوران تاريخی خاص است كه با پايان يافتن آن دوران تاريخی، كاربرد آن مفاهيم هم تمام می شود. ولی من شخصا چنين اعتقادی ندارم و معتقدم روند تكامل به گونه ای است كه مفاهيم مبتنی بر حقوق بشر هر لحظه خودشان را پيراسته تر از زمان قبل نشان می دهند. وقتی به نگرش های پست مدرن درباره حقوق بشر نگاه می كنيد عموما آن ها را بی پيرايه تر از دوران مدرن می يابيد.

آقای دكتر، نظر شما نسبت به فهم پست مدرنيستی حقوق بشر چيست؟ آيا اصلا به فهم پست مدرنيستی از حقوق بشر معتقدهستيد؟

همان طور كه گفتم معتقد به يك عنصر تداوم در حقوق بشر هستم. مواردی چون حق آزادی بيان، حق آزادی عقيده، آزادی صيانت از ذات و. . . اصولی است كه در مدرنيسم و پست مدرنيسم و در هر تفسير و تعبيری از حقوق بشر وجود دارد ولی نوع فهم و كاربردش در نگرش های مدرنيستی و پست مدرنيستی متفاوت است.

نگرش پست مدرنيستی به حقوق بشر، فاقد عناصری از نگرش مدرنيستی به حقوق بشر است اتفاقا عناصر مدرنيستی نگرش حقوق بشری جزو عناصر مسائل ساز آن بوده است. از جمله آن ها نگرش يوروسنتريكی به حقوق بشر است. گاه در برداشت از حقوق بشر و اجرای آن يك تسلط فرهنگ اروپا محوری وجود دارد. به طوری كه بسياری حقوق بشر را ترجمان و تجلی ميراث فرهنگی اروپا می پندارند.

اين همان موردی است كه هانتينگتون نيز بدان ايراد گرفت. وی می گويد: دنيا ممكن است مدرن و دموكرات شود ولی هرگز غربی نمی شود. چون اروپا و غرب قبل از مدرنيسم و قبل از دوران حقوق بشر هم اروپا و غرب بوده اند. اروپايی شدن يا آمريكايی شدن لزوما مترادف و مساوی دموكرات يا حقوق بشری شدن نيست، در حالی كه در بخشی از دنيای مدرن اين نگرش وجود دارد به همين دليل زمانی كه در يك جامعه نرم های فرهنگی كه در جوامع اروپايی ـ آمريكايی ممكن است وجود داشته باشد، رعايت نشود، از اين امر به رفتار مغاير با حقوق بشر تعبير خواهد شد. هابرماس هنگامی كه در ايران بود نكته جالبی را مطرح كرد وی گفت كثيری از جوامع شرقی ممكن است تنها به اين دليل به نقض حقوق بشر متهم شوند كه يك فرد اروپايی يا آمريكايی نمی تواند به مدل اروپايی يا آمريكايی خود در آن جا زندگی كرده لباس بپوشد و روابط شخصی برقرار كند. اما عجيب است كه وقتی يك فرد شرقی در جوامع غربی حضور می يابد به او اجازه زندگی و تحصيل براساس عقايدش را نمی دهند بنابراين گاهی در قرائت مدرنيستی نگرش يورو سنتريكی بر حقوق بشر حاكم می شود. نكته ديگر آنكه، حقوق بشر در چارچوب و محدوده دولت های دارای حاكميت قرار گرفته و به همين دليل نيز امكان استفاده ابزاری از حقوق بشر منتفی نيست. به طوری كه بسياری از دولت های پيشرفته و مردن به منظور كسب منافع ملی بيشتر از ابزار حقوق بشر استفاده می كنند. اين امر خطری است كه در دوران مدرنيست، حقوق بشر را تهديد كرده و آن را گاهی به ابزار سياست خارجی برخی دولت ها تبديل می كند. بدينسان است كه گروهی نفی حقوق بشر را تبديل به استراتژی می كنند چون آن را علامت سياست خارجی قدرت های بزرگ می دانند و برخی نيز بالعكس عمل می كنند.

مسئله ديگری كه در دوران مدرنيسم وجود دارد آن است كه در اين دوران نوعی غيريت مبتنی بر تعارض حاكم است و جوامع مدرن جوامع غير خود را غير متمدن و بربر تلقی می كنند. در دنيای مدرن، همه غيريت ها و دگربودگی ها مبتنی بر تعارض، نفی حقوق و نفی تعيين سرنوشت ديگران است چرا كه اين جوامع معتقدند الگوی ثابت و جهانشمولی به نام مدرنيسم وجود دارد كه همه انسان ها بايد از اين الگوی ثابت و جهانشمول به طور جبری پيروی نمايند. براساس اين نگرش، حقوق بشر هم تبديل به يكی از اين الگوهای ثابت و جهانشمول می شود. در بعضی از مكاتب منتقد غربی نظير مكتب گرس اعتقاد بر اين است كه در دوران مدرن، حقوق بشر تبديل به ابزار شده است، ابزاری برای غيريت ها، برای اثبات بی تمدنی برخی و تحميل سلطه بر آن ها و برای نفی برخی از فرهنگ های باستان و فرهنگ های غيراروپايی.

به اين ترتيب در حصار آمدن و ملعبه شدن حقوق بشر در دستان حكومت های ملی، نگرشی يوروسنتريكی به آن و فراهم نمودن زمينه های غيريت و تعارض مبتنی بر حقوق بشر بين جوامع گوناگون، از ويژگی های عمده حقوق بشر در دوران مدرن محسوب شده كه به نوعی نيز عامل تهديد آن به شمار می رود. اما به نظر می رسد در دوران پست مدرن، هنوز يك نگرش ثابت به حقوق بشر را نمی توان تشخيص داد زيرا در پست مدرنيسم اصول ثابت متعين و مشخص غيرقابل تخطی وجود ندارد و در اصل يكی از مبانی پست مدرنيسم اين است كه اصول و تعاريف ثابت تغيير ارائه ندهد. بر همين اساس است كه نمی توان گفت برداشت پست مدرنيسم از حقوق بشر اين است ولاغير. اما به طور كلی بايد گفت: دوران پست مدرنيسم، دوران تكان است، دوران خانه تكانی است، در اين دوران انديشه حقوق بشر، به نوعی خودش را از بند حصارهايی كه در دوران مدرن برايش ايجاد شده می رهاند.

با اين وجود اگر قرار بر ذكر شاخص های پست مدرنيستی فهم حقوق بشر باشد به چه مواردی اشاره می شود؟

در حقيقت همان گونه كه مهم ترين شاخصه پست مدرنيسم نفی يابد نوعی نقد عناصر موجود در مدرنيسم است در مورد حقوق بشر نيز چنين است. يعنی در نگرش پست مدرنيستی به حقوق بشر، بيش از هر چيز، نقد برداشت يورو سنتريكی از حقوق بشر، نقد استفاده ابزاری از حقوق بشر و نقد محصور كردن حقوق بشر در چارچوب حاكميت های ملی را می بينيد. اين ها جملگی عناصری است كه در پست مدرنيست مطرح می شود و بيشتر جنبه نقد و نفی دارد تا ايجاب و اثبات.

با توجه به صحبت های پيشين شما به نظر می رسد كه فهم پست مدرنيستی از حقوق بشر را يك فرصت می دانيد نه چنان كه برخی می پندارند يك تهديد؟

بله همين طور است و رهانيدن حقوق بشر از حصارهايی كه در دوران مدرنيته برای آن درست شده است.


ترجمه نياز ساغری: سيدنی پولاك پيش از آنكه كارگردان شود، آموزش بازيگری ديده بود و درس بازيگری می داد. اولين بار وقتی ريسمان نازك (1969) را ديدم به كارش علاقه مند شدم.بازی های آن فيلم قابليت های ويژه ای داشت. اواخر دهه 60 بود و هر دوی ما در متروگلدن مه ير كار می كرديم. دنبالش گشتم و با هم دوست شديم. از آن موقع، او به عنوان كارگردان بازيگرها شهرتی به هم زده است. كارگردانی كه فيلم هايش بازی های چشمگيری به نمايش می گذارند. هر بار كه همديگر را می بينيم اخبار خط مقدم را رد و بدل می كنيم، اما اين بار يك ضبط صوت را هم به جمعمان اضافه كرده ام...

می خواهم سوال هايی درباره هدايت بازيگران بپرسم. هميشه بازی گرفتن های فوق العاده ات را تحسين كرده ام. چطور اين كار را می كنی؟ روند كارت چگونه است؟ بگذار از مراحل مقدماتی شروع كنيم. قبل از شروع فيلمبرداری زمانی را به تمرين اختصاص می دهی؟

راستش اين مراحل طی سال ها خيلی تغيير كرده است، اما براساس تجاربی كه داشته ام و اينكه كارم را از تئاتر شروع كرده ام به نظرم می رسد آنچه در كارگردانی تئاتر مدنظر است با كارگردانی سينما كاملا متفاوت است. در كارگردانی تئاتر هدف قطع وابستگی بازيگر به كارگردان است چون در هنگام نمايش، كارگردان موجودی مطلقا بی مصرف است. تماما و كاملا بی مصرف. پرده بالا می رود و بازيگر يكه و تنها است. همه چيز به اين سمت هدايت می شود. در حالی كه در سينما كاملا برعكس است. لحظه ای كه به حساب می آيد، لحظه ای است كه ديگر نه بازيگری در كار است، نه فيلمبرداری و نه هيچ كس ديگر. فقط شماييد و تدوينگرتان. هر كاری كه بكنيد آب به جوی برنمی گردد و بايد بتوانيد بازی ها را با كنار هم گذاشتن تك نماها و لحظه های جداگانه ای كه گرفته ايد از كار دربياوريد و اين خود به اين معنی است كه بايد تمام آن لحظه ها را خوب گرفته باشيد حتی اگر مجبور بوده ايد روند منطقی آنها را - آن طور كه بعد از تدوين قرار است به نمايش درآيد - به هم بزنيد. به همين خاطر فكر می كنم در فيلمسازی به بازيگرانی نياز داريد كه وابستگی به مراتب بيشتری دارند. اتفاقی كه در طول اين سال ها برايم افتاده اين است كه ديگر كمتر و كمتر تمرين می كنم، چون اعتماد به نفسم درباره آنچه واقعا می خواهم بالا رفته و اگر بازيگران مناسبی را هم انتخاب كرده باشم ديگر خيالم راحت است كه می توانم به نحوی آن لحظه هايی كه در اتاق تدوين كنار هم قرار می گيرند را از آنها بگيرم.

اما حتما قبل از شروع كار در مورد صحنه، شخصيت و اينكه چطور بايد پرداخته شود با بازيگرتان بحث می كنيد؟

راستش نه چندان. اغلب آنچه حس می كنم بازيگر نياز دارد را انجام می دهم. هر چه بازيگر كمتر نياز داشته باشد، من هم كار كمتری می كنم. تا جايی كه امكان داشته باشد كم كاری می كنم. ايده آل ترين وضعيت برايم اين است كه هيچ چيزی نگويم، حتی يك سلام و به جايش سر صبح بيايم سركار چون يك جور نگرانی ترس آور اما شيرين به وجود می آيد. كار بسيار ترسناكی است. بايد آن قدر اعتماد به نفس داشته باشيد كه اگر اوضاع از هم پاشيد، بتوانيد راهی برای جمع و جور كردنش پيدا كنيد.

حالا روند معمول كارت را تعريف كن.

وقتی صبح سركار حاضر می شوم اولين كارم اين است كه همه را می فرستم كه بروند. همه را. اغلب دعوای مفصلی هم با دستيار فيلمنامه دارم چون هميشه می خواهند كنار دست آدم باشند اما من اگر حتی يك نفر اضافه دوروبرم باشد نمی توانم كار كنم. هيچ كس نبايد باشد.

حتی اگر يك سگ هم بپلكد دورش می كنم. بايد شرايطی ايجاد كرد كه همه حس كنند می توانند به راحتی احمق باشند.

اين تمرين در دكورهای اصلی، استوديو يا در محل فيلمبرداری است؟

همانجا، سر صحنه فيلم.

از همه اسباب و وسايل دوروبر، درخت ها و مبلمان استفاده می كنيد؟

بله، از هر چه كه آنجا باشد. بعد بايد نهايت تلاشم را بكنم تا بازيگران باور كنند وقتی می گويم: «هيچ كاری نكنيد» منظورم همين است. تمرينات را با هيچ كاری نكردن شروع می كنيم تا هر گونه احساس ممكن از اينكه قصد داريم به چيزی برسيم به وجود نيايد. فقط در صحنه فيلم قدم می زنيم.

بازی تخت؟

هيچ وقت نمی گويم: «اين قسمت را تخت بازی كنيد» چون در اين صورت حواسشان بر تخت بازی كردن تمركز پيدا می كند. چيزی كه می گويم اين است: «كاری برای هيچ چيز نكنيد. برای هيچ چيزی تلاش نكنيد. بگذاريد با صحنه آشنا شويم. بياييد مثل اينكه در جنگلی قدم می زنيم روخوانی كنيم و ببينيم در گوشه كنارهای احساسی آن چه چيزهايی پيدا می كنيم. اگر اين كار را درست انجام داده باشم اتفاقی كه می افتد اين است كه بازيگران نمی توانند بيكار بمانند. شروع می كنند صحنه را بازی كردن. اگر زياد پيش بروند متوقفشان می كنم و ممكن است بگويم: «به فكر اجرا كردن نباشيد بگذاريد صحنه با پاهای خودش راهش را پيدا كند. » اين تمرين حداقل ده دقيقه و گاهی تا يك ساعت و نيم طول می كشد.

در اين مرحله ممكن است جلويشان را بگيری؟

بله.

حركتشان را مشخص می كنی؟

بله اما حتی اگر مسير حركت را از قبل تعيين كرده باشم، كه گاهی كرده ام، هيچ وقت به آنها نمی گويم و به جايش...

به نقاط موردنظرت راهنمايی شان می كنی؟

درست است. اول می گذاری هر طور كه خودشان می خواهند باشند. هر كار می خواهند بكنند و بعد به اصطلاح به جاهای اصلی سوقشان می دهی. به نظر من بزرگ ترين اشتباهی كه ممكن است در كارگردانی فيلم سر بزند حرف زدن و تلاش در جهت نتايج است و نه علت ها. چيز گمراه كننده ای است اما از آنجا كه زمانی بازيگر بوده ام، می دانم چقدر مستقيما در جهت رسيدن به نتايج كار كردن مشكل است و اغلب كارگردان ها بازيگر را مستقيما در جهت نتايج هدايت می كنند. بيشتر كارگردان ها می گويند: «كمی خشمگين تر باش» يا «غمگين تر باش» يك بازيگر خوب هميشه می تواند اين كارها را برايتان انجام بدهد. اگر به بازيگری بگوييد: «اين مردی كه نقشش را بازی می كنی آدم مشكوكی است»، او به دنبال راه های كلی برای شك برانگيز بازی كردن خواهد گشت. اما اگر بگوييد: «دست چپش را نگاه كن. ببين چطور دستش را به طرف جيب چپش می برد چون يك هفت تير در جيب چپش است»، آن وقت بازيگر بايد فكری به حال هفت تيری كه آنجاست هم بكند و همين حرف چيز خاصی در اختيارش می گذارد كه ممكن است منجر به حركت يا بازی ای شود كه حتی فكرش را هم نمی كرده است.

چنين صحنه ای به طور حتم شامل دو يا چند شخصيت، روابط آنها و پيچشی كه در اين روابط وجود دارد است. اما اگر صحنه ای اكشن داشته باشيم كه در آن مثلا بازيگری وارد يك دفتر می شود، می خواهد به قفسه پرونده ها برسد و در ضمن چاقويی هم با خودش دارد كه نگران است هر لحظه دستگير شود، آن را چطور تمرين می كنيد؟

هميشه از خودم می پرسم: «چه كار كنم كه شبيه صحنه يك فيلم نشود؟» اگر واقعا اين اتفاق داشت می افتاد، نه در صحنه يك فيلم، آن وقت چه می شد؟ ذهن ما انباشته از كليشه های سينمايی است كه پرهيز از آنها كار بسيار مشكلی است. درست مانند موقعی كه سعی می كنيد در حال رانندگی خوابتان نبرد. بايد به صورتتان سيلی بزنيد. مجبورم چنين كاری با خودم بكنم. خصوصا وقتی يك تريلر يا فيلمی از ژانری كه بسيار گرفتار كليشه ها شده است را كارگردانی می كنم دائما بايد به صورتم سيلی بزنم و با خودم تكرار كنم: «چه كار كنم كه شبيه فيلم نشود؟»

آنچه هميشه به دنبالش هستم ترس بيشتر است. گمان نمی كنم كسی تا به حال به قدر كافی از فيلمی ترسيده باشد. می دانم آدم چطور در زندگی واقعی دچار ترس می شود.سال ها پيش در تلويزيون برنامه ای به نام دوربين مخفی نشان می دادند. آن برنامه هميشه برايم جالب بود در اروپا هم پخش می شد؟

بله.

فكر می كنم اين برنامه يكی از بهترين مدرسه های بازيگری جهان است. تماشای مردم عادی كه می خواهند از پس موقعيت هايی خارق العاده بربيايند. قسمت مورد علاقه ام آن قسمتی بود كه موتور اتومبيل را از جايش درآورده بودند.

اوه، من هم ديدمش. . . بعد اتومبيل را می بردند كه در گاراژ بگذارند.

درست است و زنی در اتومبيل نشسته و می گويد: «نمی دانم اين ماشين چه اش شده. نمی توانم روشنش كنم. » مكانيك می گويد: «بگذاريد نگاهی بيندازم. » دوربين در حالی كه مرد در كاپوت را باز می كند روی صورتش می رود. چيزی آنجا نيست و جالب اينكه مرد مكانيك هيچ كاری نمی كند.

هيچ اتفاقی در صورتش نمی افتد.

او فقط به داخل كاپوت خيره می ماند چون نمی تواند آنچه می بيند را باور كند. هرچه كمتر كاری می كند، بهتر است.

اين ماجرا ما را به تئوری آيزنشتاين برمی گرداند. اگر كلوزآپ صورت مردی را داشته باشيد و بعد به صورت يك دلقك برش بزنيد و دوباره به صورت مرد اول برگرديد تصور می كنيد در چهره اش رضايت و سرگرمی ديده ايد و اگر بعد از صورت مرد به بچه ای در حال گريه كردن برش بزنيد در چهره اش ناراحتی می بينيد. ما اغلب چنين پيوندهايی برقرار می كنيم. اگر وارد دفتر كارتان شويد و نگاهتان به منشی تان بيفتد كه همين چند لحظه قبل خبر مرگ يكی از نزديكانش را شنيده، بلافاصله از ديدن چهره اش متوجه می شويد اتفاق بدی افتاده است حتی اگر او احساساتش را بروز ندهد. بازيگر اين موقعيت را شبيه سازی می كند.

همين طور است. شما به عنوان كارگردان از بازيگر می خواهيد كار تقريبا غيرممكنی انجام دهد چون براساس آنچه از روانشناسی می دانيم وقتی امر ناخودآگاهی را به صورت خودآگاه درآوريد، خواهد مرد. اين همان چيزی است كه تئوری فرويد بر آن بنا شده. اينكه تمام آن اتفاق ها به اين علت است كه فرد از آنچه در ناخودآگاهش می گذرد بی خبر است و می دانيم كه احساسات حاصل ناخودآگاهند. در نتيجه شما به شكلی خودآگاهانه از بازيگر می خواهيد عملی را تقليد كند كه بهترين بروز آن در حالت ناخودآگاهی است. به همين خاطر به نظر من سخت ترين كار اين است كه از بازيگر بخواهيد آرام باشد. چون نمی توان با آرام شدن آرام شد. بلكه با انجام كاری كه تمركزتان را به نحوی از خودتان دور كند می توانيد به آرامش برسيد. اغلب اوقات تفاوت بين يك بازيگر بد و بازيگر خوب چنين است كه بازيگر خوب می داند برای رسيدن به يك حس كاری جز تكيه بر موقعيت ها يا بر بازيگر مقابلش، از او برنمی آيد و اينكه اگر بخواهد خودش روی خودش كار كند نهايتا به خودفريبی كشيده می شود كه حاصلی جز يك بازی بد ندارد. بازيگر واقعا خوب شنونده فوق العاده ای است. او می داند يك بازی خوب ريشه در ميزان توجهی كه به بازيگر مقابل معطوف می كند دارد. مخصوصا اگر آن فرد ديگر حاضر در صحنه كليد رسيدن به چيزی باشد كه می خواهد؛ كه معمولا همچنين است. بهترين بازيگرها به كوچك ترين تغييرات اجرای بازيگر مقابلشان عكس العمل نشان می دهند. يك بازيگر بد حتی وقتی بازيگر مقابل، كامل تغيير رفتار می دهد، همچنان همان كار قبلی اش را تكرار می كند. گاهی پيش آمده كه به بازيگری گفته ام: «اگر الان تام را از اين اتاق بفرستم بيرون، تو باز هم همين كارها را ادامه می دهی. تو با طرف مقابلت بده بستان نداری. » گاهی اگر توجه بازيگر را به آنچه بازيگر ديگر انجام می دهد جلب كنيد، به آرامش می رسد. بعضی وقت ها شرايط وحشتناك می شود و مجبورم به حيله هايی متوسل شوم. مثلا به بازيگران تمرينات بدنی بدهم تا از فضايی كه به آن چسبيده اند بيرون بكشانمشان.

تا به حال پيش آمده متوجه بشوی آنچه از يك بازيگر نياز داری وجود ندارد؟

گاهی كه حس می كنم در انتخاب بازيگر اشتباه كرده ام، كه البته كمتر پيش می آيد، می فهمم برای گرفتن بازی مورد نظرم بايد دست به حقه هايی بزنم.

گاهی هم برعكس بعضی وقت ها متوجه شده ام كه اگر بازيگر آنچه من می خواهم را اجرا نمی كند، به ناچار بايد صحنه را آن طور كه از عهده اش بربيايد تغيير بدهم.

بله، چون اگر قرار باشد صحنه ها خوب از كار درنيايند، آدم ترجيح می دهد تعداد صحنه های كمتری داشته باشد.

امروزه درباره «حضور داشتن» بازيگر صحبت می شود. اصطلاحی كه به طور سهل انگارانه ای برای هر بازيگری كه اجرای قابل قبولی دارد به كار می رود. ولی واقعيت اين است كه به ندرت بازيگرانی هستند كه به معنی واقعی «حضور» دارند و هر لحظه می توانند به تمامی در «موقعيت» قرار بگيرند. اين مسئله خصوصا در بزرگسال ها كمياب تر از بچه ها است. وقتی Hope Glory را می ساختم بازيگران كودك فيلم هميشه می توانستند بلافاصله جذب «موقعيت» شوند و من می توانستم سريع نماها را بگيرم. چون فاصله بين نمايش و واقعيت برای بچه ها وجود ندارد.

بازيگران بزرگ سينما توانسته اند به نوعی اين توانايی كودكی را در خود حفظ كنند. هيچ قسمتی از ذهن و احساساتشان متوجه جای ديگری نيست. آنها حضور دارند.

بله و اين ويژگی را می توان در يك نظر تشخيص داد.

رابرت ردفورد كه با او بسيار كاركرده ای نمونه شاخصی از اين دست بازيگران است او شنونده خوبی است به هر صحنه و بازيگر مقابلش واكنش نشان می دهد. اين طور نيست؟ همه اينها را می توان از چهره اش خواند. انگار هر صحنه را برای اولين بار است كه تجربه می كند و نمی داند بعد از آن قرار است چه اتفاقی بيفتد.

دقيقا همين طور است اما خيلی ها متوجه اش نمی شوند. آنها اغلب تحت تاثير صحنه های پرجوش و خروش تئاتری، صحنه های مستی و چيزهايی از اين دست قرار می گيرند. اما آنچه برترين صفات يك بازيگر است حضور كامل در هر صحنه، جريان زندگی، گوش دادن، فكر كردن و در معرض ديد گذاشتن حاصل از آن تفكر است.

اگر آن طوری كه می گويی شبيه سازی احساسات غيرممكن است، با اين حساب بايد بازيگری را هنری ناممكن فرض كنيم. بازيگران خوب شايد به نوعی می توانند متقاعدمان كنند اما گاهی يك بازيگر فوق العاده حدود را پشت سر می گذارد و در لحظه ای فراتر از بازی كردن می رود. او از خودش و از بازی كردن فراتر می رود و وارد وادی ديگری می شود.

در چنين موردی متن توانسته ارتباطی با ناخودآگاه بازيگر برقرار كند كه با ابزارهای كار او نيز همخوانی دارد. روح متن به طريق اسرارآميزی بازيگر را به خود جذب می كند. چيزی كه نه می توانيد توضيحش بدهيد و نه دركش كنيد و باعث شهرت بازيگر می شود. واقعا نمی دانم چطور اين اتفاق می افتد اما اين را می دانم كه ستارگان سينما در اين حس خطر كردن و غيرقابل پيش بينی بودن مشتركند.

اين فكر به ذهن خطور می كند كه اين شرايط برای خود بازيگر هم خطرناك است. اينكه او كنترلی ندارد خودش و ضمير ناخودآگاهش ديگر اختياری ندارند.

دقيقا. آنها شگفت زده تان می كنند. خودشان را شگفت زده می كنند. همه را شگفت زده می كنند. چيزی است غيرقابل برنامه ريزی و غيرقابل پيش بينی. نمی دانم چطور توصيفش كنم. يك راز.

بگذار سوال ديگری بپرسم. درباره فيلمبرداری. برداشت هايت زيادند؟

فكر می كنم من هم مثل بقيه دوست ندارم اين طور باشد. اگر مجبور باشم، خب اين كار را می كنم اما بيشتر وقت ها ترجيح می دهم بگويم: «نه». كم پيش می آيد نمايی را بارها تكرار كنم. هراز چندی به صحنه ای می رسم كه از آب درنمی آيد.

آيا هميشه از اينكه برداشتی كه گرفته ای خوب است مطمئن هستی؟ برای من پيش آمده كه بعد از برداشت حس كرده ام می توانستم نمايی بهتر از اين هم بگيرم.

بعد از هر برداشت خوب كار را متوقف می كنم. با كسی مثل ردفورد هيچ وقت كار يك برداشته نيست. كار تكه تكه است. او در هر برداشت كارها و بازی های مختلفی را امتحان می كند. گاهی شروع يك برداشت خوب می شود اما وقتی به اواسط يا آخرش می رسيم ديگر آن قدرها خوب نيست. بعد يك برداشت ديگر می گيرم و اين دو قسمت به هم وصل می شوند. تقريبا هميشه اين طور كار می كنم.


ترجمه حامد صرافی زاده

بهترين سكانس

بدبياری های كوچك (آنت كی السن 2002)

سكانسی كه می خواهم برايتان بازگو كنم به نظرم سكانسی پيچيده، دشوار و در عين حال كاملا حقيقی و ملموس است. صداقتی عجيب در آن وجود دارد كه مرا به شدت تحت تأثير قرار داد. داستان درباره زوجی ميانسال است. مرد درمی يابد كه همسرش با مرد ديگری ارتباط دارد. او در حياط خانه شان است. همسرش وارد می شود و می گويد: «سلام». او با بدخلقی و عصبانيت جواب زنش را می دهد. زن از او می پرسد كه چه شده و مرد پاسخ می دهد: «يه پرنده كوچولو بهم گفت تو هر روز با يكی قرار داری. » بعد از اين ما سكانس آزاردهنده و وحشتناكی را می بينيم كه در آن زن التماس می كند كه برگردد و مرد آزرده خاطر، دردمند، عصبانی، ناآرام و بهت زده است. ببينيد فيلم در ظاهر يكی از همان داستان های خانوادگی و كليشه ای است. اما ما به واقع شاهد نوعی درگيری احساسی و كشمكشی عاطفی هستيم كه به صورتی كاملا پيچيده و در عين حال هنرمندانه به تصوير كشيده شده است. ما در اين سكانس خشم و گناه، غضب و ندامت، سرخوردگی و عشق و درماندگی و دلبستگی را توأمان می بينيم. از طرف ديگر اين سكانس خيلی واقعی به نظر می رسد. چون بازيگران آن به هيچ وجه شبيه هنرپيشه ها نيستند. موقعی كه در اولين سكانس حضورشان، آنها را ديدم پيش خودم فكر كردم: «ما چرا بايد با ديدن اونا خودمون رو آزار بديم، اونا بيش از اندازه معمولی ان. » اما آنها نقششان را بازی نمی كردند بلكه آن را زندگی می كردند.

معمولی بودن آنها اين توهم را برای همه تماشاگران به وجود آورد كه انگار همه داشتيم دزدكی در زندگی اين زوج سرك می كشيديم. انگار كه ما داشتيم استراق سمع می كرديم. فيلم در دانمارك ساخته شده است. اين قضيه برايم خيلی جذاب بود كه هنرمندان دانماركی، كشوری كه درش آرامش حاكم است و اصولا هنرمندان اسكانديناويايی ـ استرينبرگ (سوئدی) و ايبسن (نروژی) ـ دست به خلق آثار درخشانی درباره درگيری و رويارويی های احساسی و عاطفی زده اند. آنها بيش از هر چيزی شبيه باستان شناسان خبره و باابهت خانواده ها هستند. اين فيلم تجربه تحسين برانگيزی است.

بدترين سكانس:

مرد عنكبوتی (سام ريمی 2002)

به نظرم آخرين سكانس اين فيلم به طرز نفرت برانگيزی يك تبليغ و شعار مهوع آمريكايی است. اسپايدرمن در حال تاب خوردن در خيابان ها و آسمان خراش های نيويورك است و سر آخر به بالای ساختمان بلندی می رسد. در بالای آن ساختمان پرچم آمريكا برافراشته شده و در كنار اسپايدرمن در حال تكان تكان خوردن است. صدايی روی تصاوير می آيد: «قدرت زياد، مسئوليت زيادی به همراه می آورد. لعن و نفرين من، هديه من است. من مرد عنكبوتی هستم. » سوال من اين است: چرا آن فيلم دقيقا روح زمانه فعلی آمريكا را مورد كنايه قرار می دهد؟ چرا فيلم آن قدر مورد توجه آمريكايی ها قرار گرفت؟ چرايی وجود اين سكانس پايانی كاملا معلوم است: بعد از فاجعه تخريب برج های دوقلوی نيويورك اين سكانس در حقيقت به نوعی در پی دلگرمی و دلجويی از آنهاست يا حتی می توان گفت اين صفحه تصويری اطمينان بخش از تفوق و برتری آمريكاست. اصلا تصادفی نيست كه در آن سكانس پرچم آمريكا در حال اهتزاز ديده می شود. مرد عنكبوتی در بالای ساختمان بلندی در نيويورك است و اعلام می كند: «من همه جهانيان را از شر آدم های بد و خبيث نجات می دهم. من دنيا را در برابر افراد شرور حفاظت می كنم.» او جورج بوش است و آمريكا شبيه غول نگران و ناراحتی است كه بار مسئوليت های مفصل و فوق العاده ای را بردوش خود حس می كند. در هنگام ديدن فيلم حس كردم لفاظی های اسپايدرمن در هنگام گفتن آن جملات ـ كه بيش از هر چيزی به سخنرانی پهلو می زد ـ واقعا وحشتن كند، آن هم در زمانه ای كه بوش با سخنرانی های دست و پا شكسته و الكنش در پی بيان اين جملات است كه «مردم از آمريكا متنفرند چون ما عاشق آزادی هستيم» (حرف های او مثل يك بيماری مهلك و خطرناك است. سخنان بوش همگی مضر و مخرب و به شدت ترسناكند.) لفاظی های مرد عنكبوتی واقعا وحشت آورند و من از ديدن اين سكانس حالم به هم خورد. راستش را بگويم از بوی گند آن دماغم را گرفتم. فكر می كنم حال موفقيت اين فيلم با وجود چنين مضمونی به راحتی قابل توجيه باشد.

[جالب توجه اين است كه فيلم «مرد عنكبوتی» با حذف شخصيت زن ماجرا، تغيير موسيقی متن ـ نمی دانم تا كی می بايست تماشاگران تلويزيون به جای موسيقی متن هر فيلمی موسيقی فيلم «آخرين بازمانده مومكان» را بشنوند ـ و نمايش داده نشدن همين سكانس فوق در روز اول فروردين از شبكه پنجم سينما نمايش داده شد. ]


گفت و گو محمد قوچانی:اين انحصار ممكن است در فضای مبارزه به وجود بيايد. يعنی نيروهای چپ مذهبی ما فكر می كنند نيروی پيشتاز ما هستند و بقيه بايد پشت سر آنها حركت كنند.

دقيقا من هم می خواهم همين را بگويم. هر وقت شما با يك چنين پديده ای روبه رو شديد می توانيد با اطمينان بگوييد كه اين ها هنوز متوجه دموكراسی نشده اند.

پس اگر روشنفكری ما به اين نتيجه رسيده و می بينيم كه رسيده است بايد بحث هژمونی را كنار بگذارد. نه فقط كنار بگذارد، بلكه دائما بگويد كه ترس اين را نداشته باشيم كه چه كسی در اين بازی هژمونيك است. شما اين را در نوشته های اروپايی ها هم می بينيد. اينجا است كه هر روشنفكری می تواند با خيال راحت نقد خودش را بكند. من با خيال راحت می توانم نقد سروش را بكنم همان طور كه نقد شايگان را می كنم يا ممكن است نقد متفكر ديگری را بكنم در ديدگاهش نسبت به تاريخ و تاريخ انديشه اين مملكت. ديگر بحث سر اين نيست كه خودی يا غيرخودی را می زنم، با اين حرف من خودی تقويت می شود يا غيرخودی. دينی يا غيردينی تقويت می شود. وقتی بحث هژمونی را از ذهنم بيرون كنم و دائما بگويم كه بحث، بحث هژمونی نيست بلكه بحث دموكراسی است، آن وقت ما می توانيم هم به گذشته مان با خيال راحت بپردازيم و هم چشم انداز واقعی را برای خودمان و روشنفكری ايران قائل باشيم و اهميت اش را گفتم كه نجات يك تاريخ روشنفكری نيست بلكه به نظر من بحث، بحث يك كشور است چون اين بحث ها در فضای سياسی نمی شود نتيجه بحث های روشنفكری است كه سرنوشت سياسی را رقم می زند. در فضای سياسی كشور ما آن قدر مصلحت انديشی های عجيب و غريب وجود دارد و مسائل آن چنان به هم گره خورده كه شما ديگر امكان فهم نداريد. من نمی خواهم وارد بحث سياسی شوم اما شما ميزان مصلحت سنجی دوم خرداد را ببينيد. چگونه می توانيم نيروها را بچينيم. چگونه می توانيم بدانيم كی كجا ايستاده است. آن قدر مصلحت سنجی و عدم شفافيت وجود دارد كه نمی شود كاری كرد. ولی در حوزه روشنفكری ما می تواند اين بحث ها وجود نداشته باشد. نمی گويم هر چه می توانيم بگوييم ولی می توانيم از اين بازی ها و عدم شفافيت ها خود را برهانيم. مبرا باشيم.

اما من فكر می كنم كه در مورد امكان واقعی آن بايد كمی بحث كنيم. از بحث شما در نهايت يك توصيه اخلاقی استنباط می شود كه هر فرد در يك ائتلاف دموكراتيك به همان اندازه اهميت دارد كه طرف مقابلش. توصيه ما نهايتا همين است. اما اگر نيرويی بنا به دلايل كمی و كيفی، سابقه تاريخی، امكانات مادی، رانت قدرت نقش هژمونيك بگيرد، ما نمی توانيم جلوی آن را بگيريم. به عنوان نمونه برخی از روزنامه های اصلاح طلب كه از شانس بقای بيشتری برخوردار بودند به اين معتقد بودند كه خبرنگاران بقيه روزنامه ها بايد خبرها و پرسش هايشان را با خبرنگاران آنها هماهنگ نمايند. من از حوزه های خبری تجربه اش را دارم. يعنی خبرنگاران برخی روزنامه ها با وجود اين كه به روزنامه های مطرحی وابسته بودند وقتی وارد يك حوزه خبری می شدند، و سوالی را از يك مقام مسئولی می خواستند بپرسند خبرنگار آن روزنامه هژمونيك انتظار داشت خط اصلی را از او بگيرند. به دليل اطلاعات ويژه ای كه داشت می گفت كه اين سوال به چه روشی بايد جهت داده شود. خب، البته واكنش جدی به بدنه روزنامه ها وارد می كرد ولی در نهايت می ديديم كه «آن روزنامه» يك صف شكنی است كه جلو می رود و بقيه روزنامه ها پشت سر آن قرار می گيرند. يعنی اين هژمونی خودبه خود شكل می گيرد و ما كاری نمی توانيم بكنيم و نيروها به حاشيه و متن تقسيم می شوند. اجازه دهيد كه در مورد نيروهای لائيكی كه معتقدند، می توانند در جنبش دموكراسی نقش مهمی ايفا كنند، نيز بگويم آنها هنوز نيروهای حاشيه ای اند. بنابراين به نظر می آيد كه شما يك توصيه اخلاقی می كنيد راهكار عملی شما برای حذف هژمونی چيست؟

راه حل عملی جز توجه به ماهيت دموكراسی وجود ندارد.

به هر حال وقتی ما يك توصيفی می كنيم آن توصيف يا دعوت است يا برنامه آينده است. اگر دعوت است، الزاما تاثيری ندارد، چون آنهايی كه خود را نيروی پيشتاز می دانند، كار خود را انجام می دهند و كسی هم نمی تواند جلوی آنها را بگيرد، اما اگر يك صورت بندی و يا يك برنامه ريزی دموكراتيك است، حتمابايد برای اجرای آن تضمينی وجود داشته باشد.

بله. يك زمانی است كه ما در مورد نيروهای سياسی بحث می كنيم. هنگامی كه بحث سياسی است و شما می خواهيد بحث دموكراسی را پيش بياوريد، به نهادهای سياسی فكر می كنيد. می گوييم بايد يك جبهه دموكراتيك درست شود. نهايتا اگر شكل اين جبهه مشخص نيست، بايد يكسری سلسله گردهمايی هايی به وجود آيد و يك برنامه ای با امضای 5 هزار نفر از آن خارج شود. اين ها نهادهای لازم برای دموكراسی در حوزه سياسی است. نهادهای لازم برای حوزه روشنفكری، نهادهای ذهنی هستند، نه لزوما نهادهای عينی. البته می توان گفت كه روشنفكران بيايند و يك كانون نويسندگان جديد ابداع كنند. هيچ اشكالی هم ندارد. عده ای خواهند گفت كه حكومت پشت سر آنهاست، پس ما چه؟ تاريخ را فراموش كرده ايد. ولی به نظر من اين ثانوی است. خود اين نهادها، خود همين كانون نويسندگان، وقتی نگاه می كنيد می بينيد يكی از دلايل عمده عدم تحرك اش در كنار فشارهای سياسی در 50 سال گذشته بحث های درونی خودش بوده است. آن چيزی كه روشنفكران به آن احتياج دارند، نهادهای ذهنی است. ما بايد از ديدگاه های مختلف به تاريخ خودمان نگاه كنيم. نمی گويم در مورد گذشته مان به توافق و قرائت واحدی برسيم. اما به يك قرائتی از گذشته برسيم كه برای همه مان قابل تحمل باشد يا پذيرش در حد پرسش ها باشد. يعنی يكسری پاسخ های مشترك و يكسری پرسش های مشترك خواهيم داشت. مثال می زنم: ما الان بايد پرسش های مهم تاريخی روشنفكری خود را بيان كنيم. پرسش های تاريخی - فكری خودمان را مطرح كنيم. ما بايد به اين تاريخ فكری خود برگرديم و اينجاست كه ما می توانيم نهاد لازم را برای فراتر رفتن و كنار گذاشتن نگرانی هژمونيك برای تدارك يك دموكراسی داشته باشيم. ما بايد اين كار را بكنيم. ما بايد برگرديم و داستان انقلاب را بنويسيم. نه اينكه يك كتابی را در بياوريم و بگوييم آقای X يا Y آن را درآورده اند. ما بايد پرسش ها را مطرح كنيم.


مردی برای تمام فصول

اسكار يكی از معدود مراسمی است كه می توان خيلی از آدم های كله گنده را آن جا ديد، چه بازيگر باشند و چه كارگردان. اما واقعيت اين است كه به رغم حضور همه آن آدم های سرشناس، مهم ترين آدم اين مراسم «استيو مارتين» است كه اجرای مراسم را به عهده دارد و همه از او راضی هستند. مروری و شيرين كاری های امسال او خالی از لطف نيست. «مارتين» در شروع مراسم گفت: «خوشحال ام كه زرق و برق مراسم را كمتر كرده اند، حتما متوجه شده ايد كه امسال از آن فرش پرزرق و برق قرمز خبری نبود. لابد اين جوری برای آنها كه به جنگ اعتراض دارند پيغام فرستاده اند. پارسال من برنامه را اجرا نكردم، دليل اش هم اين بود كه، چه جوری بگويم. . . ، خب، كسی از من نخواست كه برنامه را اجرا كنم. . . اما امسال خيلی ها از من خواستند كه دوباره مجری اسكار باشم، البته جز فرانسه و آلمان!» يكی ديگر از شيرين كاری های «مارتين» موقعی بود كه «مايكل مور» بعد از آن حرف های تند و آتشينی كه عليه «بوش» به زبان آورد از سالن بيرون رفت و مجری خيلی بی اعتنا گفت: «اون پشت چيزهای خيلی جالبی بود. يك مشت راننده كاميون داشتند كمك می كردند كه مايكل مور را توی صندوق عقب ليموزين اش جا دهند!» بعد از نمايش فيلم كوتاهی به ياد درگذشتگان سال پيش هم «مارتين» گفت: «فيلم باحالی بود. اميدوارم يك روزی هم من در اين فيلم باشم. » شوخی او با «نيكول كيدمن» هم بامزه بود. «كيدمن در همه فيلم هايش از يك بينی ساختگی استفاده می كرد جز فيلم ساعت ها كه دماغ اش مصنوعی نبود!»

متفكران و خانه هنرمندان

در سال گذشته خانه هنرمندان ايران اقدام به برگزاری سلسله نشست هايی در زمينه فلسفه كرد كه در آن، سخنرانان به بررسی آرا و انديشه های برخی فيلسوفان پرداختند. در سال جديد هم برنامه خانه هنرمندان سخنرانی هايی تحت عنوان «ده پشت با تاريخ ايران» است كه از اول ارديبهشت ماه برگزار خواهد شد. اين سخنرانی ها دوشنبه هر هفته و از ساعت 17 الی 19 خواهد بود. برنامه سخنرانی ها بدين شرح است: اول ارديبهشت: «تاريخ ايران را چگونه بررسی كنيم؟»، سخنران: دكتر محمدعلی اسلامی ندوشن؛ هشتم ارديبهشت: «تحولات اجتماعی و سياسی ايران در دوره های مادها»، سخنران: دكتر هرميداس باوند؛ پانزده ارديبهشت: «پهلوانی در تاريخ ايران»، سخنران: دكتر كتايون مزداپور؛ بيست و دوم ارديبهشت: «تكوين و تحول زبان های ايرانی ميانه»، سخنران: دكتر محمدتقی راشد محصل. پنجم خرداد: «تاريخ اساطيری ايران»، سخنران: دكتر ژاله آموزگار؛ دوازده خرداد: «تاريخ ايلام»، سخنران: دكتر عبدالمجيد ارفعي؛ نوزدهم خرداد: «صفويه در تاريخ ايران»، سخنران: دكتر احسان اشراقي؛ بيست و ششم خرداد: «سلسله قاجاريه از ايل نشينی تا انقراض»، سخنران: دكتر ناصر تكميل همايون؛ دوم تير: «جنگ جهانی اول در فارس»، سخنران: دكتر منصوره اتحاديه (نظام مافی)؛ نهم تير: «گاه گشت ايران»، سخنران: دكتر ايرج افشار. علاقه مندان می توانند به خانه هنرمندان ايران واقع در ايرانشهر شمالی، خيابان موسوی، باغ هنر مراجعه كنند.

باز هم نيچه

گويا ناشران ايرانی قسم ياد كرده اند هر كتاب، رساله، مقاله يا چيزی كه به نيچه مربوط می شود را تاليف، ترجمه، تدوين يا هر كار ديگری كنند. پس از انتشارات آگه كه «غروب بت ها»ی نيچه را با ترجمه داريوش آشوری منتشر كرده، اخيرا انتشارات ققنوس دست اندركار انتشار «درآمدی بر فهم فلسفه ورزی نيچه»، نوشته كارل ياسپرس شده است. اين كتاب شامل واژه نامه آلمانی به انگليسی و فارسی و همچنين انگليسی به آلمانی و فارسی نيز هست. گويا بعد از اين كتاب هايی منتشر خواهند شد كه درباره كتاب های منتشر شده درباره نيچه نوشته شده اند. اين وسط برد باكسی است كه در اولين فرصت كتابشناسی آثار فارسی درباره نيچه را منتشر كند. نوش جانش.

آن چه گذشت

مرور حرف های برندگان و جايزه دهندگان امسال هم واقعا لطف دارد. بنابراين از «كريس كوپر» شروع كنيم كه سال اول اش بود نامزد می شد و همين اول كار مجسمه طلايی اسكار را هم گفت. «كوپر» در حالی كه چشم هايش پر از اشك بود و صدايش از شدت آرام بودن درنمی آمد گفت: «از چارلی كافمن، اسپايك جونز، نيكلاس كيج، مريل استريپ ممنون ام. از همسرم هم ممنون ام. با در نظر گرفتن همه دردسرهايی كه در اين دنيا وجود دارد، برای همه آدم ها طلب صلح می كنم. » وقتی قرار شد جايزه بهترين بازيگر زن مكمل داده شود، «استيو مارتين» گفت: «اهداكننده جايزه بعدی، هم نام بازيگری است كه اولين جيمز باند بود. . . خانم ها و آقايان. . . شان كانری!» بعد از حضور «كانری» با پيراهنی عجيب و غريب، «مارتين» حسابی او را دست انداخت. نام «كاترين زيتا جونز» زمانی كه اعلام شد، هنرپيشه مشهور هاليوودی كه نه ماهه باردار بود و زيادی چاق شده بود گفت: «خدايا. . يك اسكاتلندی دارد به يك دختر ولزی جايزه اسكار می دهد!» اين جور كه گفته می شد بيرون سالن كداك تيه تر يك آمبولانس با همه جور وسايل آماده بود تا اگر زيتا جونز از شدت خوشحالی دچار زايمان زودرس شود فورا او را به بيمارستان برسانند. «ادرين برودی» كه جايزه بهترين بازيگر مرد را گرفت هم گفت: «دريافت جايزه مرا پر از شور و شادی كرده اما امشب دلم پر از غم هم شد، چون اين جايزه را در موقعيتی نامتعارف می گيرم. می دانيد، تجربه بازی در پيانيست مرا با غم و جنگ آشنا كرد. حالا اگر به خدا اعتقاد داريد، بياييد برای رسيدن به يك راه حل صلح آميز و فوری دعا كنيم!»

چه كسی از اسكار می ترسد

«اسكار» مهم ترين جايزه سينمايی است، شايد معتبرترين نباشد و شايد خيلی ها كه هلاك سينمای هنری هستند آن را به «كن» و «ونيز» ترجيح ندهند، اما هنوز هم «اسكار» مهم ترين جايزه ای است كه سينماگران می كوشند آن را به دست آورند. امسال «گری ديويس» فرماندار ايالت كاليفرنيا يك واحد گارد ملی را كه هزار نيروی امنيتی از آن پشتيبانی می كردند مسئول امنيت مراسم آكادمی كرد. يكی از تجهيزات اين گروه يك واحد آزمايشگاهی سيار بود كه می شد به كمك آن هر تهديد بيولوژيكی يا شيميايی را شناسايی كرد. در عين حال، نيروهای پليس، ايست های فراوان بازرسی، كمك های سگ های دست آموز، مامورين پليس فدرال، گروه های ضربت و هليكوپتر در پروازی كه مدام بر فراز كداك تيه تر در رفت و آمد بودند، مراسم اسكار امسال را قدری عجيب و غريب كرده بودند. در خيابان های اطراف بولوار هاليوود نيز هزاران نفر جمع شده بودند و با بهره گيری از حضور رسانه های بين المللی عليه سياست های جنگ طلبانه «جورج بوش» و مشاوران اش شعار می دادند. در عين حال اين گروه تظاهركنندگان با از راه رسيدن هر ستاره هاليوودی فرياد می زدند: «اسكار برای صلح» و می كوشيدند به نوعی پشت سر اين ستاره ها خود را به كداك تيه تر برسانند اما پليس اجازه اين كار را به آنها نمی داد. در مقابل اين جمعيت چند هزار نفری، گروهی دويست و پنجاه نفری هم بودند كه در دفاع از جنگ شعار می دادند و عليه بازيگران، كارگردان ها و همه آنهايی كه مخالف جنگ بودند شعارهايی را به زبان می آوردند، اما در نهايت اين صدای مخالفان جنگ بود كه به گوش می رسيد!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو