Persian Archive

• مثل طعم عيد پاك
• وقتی يك شير دريايی ناپديد می شود
• پنج واكنش به واكنش پنجم
• فكری به حال خودمان كنيم
• توی خوابم نبودی , شرمنده ام
• اكران های بی رمق
• دهقان باقی می ماند
• شورای عالی سينما تشكيل می شود
• مديريت جديد ACEM
• فيلم های ايرانی در شب كپنهاگ
• يارگيری سينماتك
• روز سينما و فروش بليت نصف قيمت
• روی لب هاشان خنده بود
• گلی ترقی و دو دنيا
• هنوز هم آناكارنينا
• نويسندگان مهاجر


حسن محمودی : زويا پيرزاد متولد 1331 مجموعه نخست خود را در سال 1370 با عنوان «مثل همه عصرها» در نشر مركز منتشر كرد. دو مجموعه ديگر او؛ «طعم گس خرمالو» 1376 و «يك روز مانده به عيد پاك» 1377 و رمان «چراغ ها را من خاموش می كنم» 1380 از سوی همين نشر منتشر شد. اخيرا بعد از موفقيت رمان «چراغ ها را من خاموش می كنم» پيرزاد، نشر مركز اقدام به چاپ هر سه مجموعه در يك كتاب كرده است. «مثل همه عصرها» پانزده قصه كوتاه است كه در ويرايش دوم دو قصه «ملخ ها» و «يك جفت جوراب» به آن اضافه شده است در اين قصه ها زنانی كه از تكرار و روزمرگی به كسالت و ملال رسيده اند، زندگی شان در برش كوتاهی روايت می شود.

زنی در «قصه خرگوش و گوجه فرنگی» دغدغه نوشتن دارد اما زندگی روزمره اين فرصت را به او نمی دهد. زن هر روز به اميد روز بعد كه كار خانه كمتری داشته باشد به داستانی فكر می كند كه روز بعد بنويسد اما هر روز كارهای خانه او را از نوشتن باز می دارد. زن به فكر نوشتن قصه خرگوشی است كه در دام شكارچی افتاده و دوستانش قادر به نجات او از گودال نيستند. خرگوش در گودال هر روز و هر شب پرواز پرندگان و عبور ستارگان را تماشا می كند و دوستانش مايحتاج زندگی او را فراهم می كنند، اما خرگوش می خواهد از آن گودال بيرون بيايد. زن در انديشه است كه فردا خرگوش را از گودال در آورد اما برای غذای فردا بايد بيرون برود و گوجه فرنگی بخرد. قصه خرگوش گرفتار آمده در دام شكارچی، استعاره ای از زندگی خود زن است كه دوست دارد از گودال روزمرگی زندگی به در آيد اما روزها و شب ها از پی هم می آيند و می روند. نويسنده با پرداختی بسيار ساده و طرحی خطی موفق می شود تا روزگار زن قصه اش را به تصوير بكشد. بيرون آمدن زن خانه از روزمرگی زندگی قبل از هر چيز به فكر و خيال در آوردن خرگوش گرفتار از گودال است كه امری ناچيز چون خريد گوجه فرنگی آن را معلوم نيست تا به كی به تعويق بيندازد. «همسايه» بازگويی همان تكرار روزمرگی گريبانگير زن خانه دار است كه از قاب پنجره اش به تكرار همانند زن همسايه می انديشد و روزمرگی زندگی را در زندگی زن ديگری متكثر می كند. «درگاهی پنجره» مجال ديگری است برای زنی كه زندگی اش به مانند باد گذشته است و گذر عمر او را از درگاهی پنجره و از پنج سالگی اش به پشت ميله های پنجره در سال های فرسودگی و پيری كشانده است. دختر پنج ساله ای كه در درگاهی پنجره به تماشای رفت و آمد آدم ها در خيابان می نشست و با خيال كودكانه اش توت خشك می خورد ناگهان با گردبادی به پيرسالی رسيده است و از آن سال ها تنها بادی گنگ و مبهم باقی مانده است.

«ليوان دسته دار» در ميان قصه های مجموعه از ساختار مدرن تری برخوردار است. در هم آميزی فضای وهم و خيال و حضور مردگان در دنيای زندگان در اين قصه به تاثيرگذاری بيشتر آن كمك كرده است. زنی برای خريد پا به عتيقه فروشی «سال های 1920» می گذارد كه در آن اسباب فراموش شده و دور ريخته كنارهم چيده شده اند. زن به قسمت پسين و مجزای عتيقه فروشی پا می گذارد و در آنجا شاهد حضور زنی همسن و سال خود است كه اسباب چيده شده در آن قسمت متعلق به او بوده و بعد از مرگ آنها را دور ريخته اند. عتيقه فروش چيزهايی را كه كسی نمی خواهد به مغازه اش آورده و به كسانی می فروشد كه از سر تفريح يا كنجكاوی آنها را می خرند. زنی كه وسايل متعلق به اوست، شوهر، پسر و تمام كسانش را در جنگ از دست داده است. اشاره ای هم نمی كند كه در كدام جنگ اين اتفاق افتاده، اين پرسش بدون جواب می ماند تا نويسنده قصه اش را محدود به جنگ خاصی نكرده باشد. زن از ميان وسايل ليوانی دسته دار را انتخاب می كند برای پسرش تا به مانند پسرك توی تابلو هر روز با آن شير بخورد. «ليوان دسته دار» با منطق دنيای واقعی روايت می شود و با درهم آميزی مرز خيال و واقعيت، خواننده را در دنيای رازآلود مردگان و زندگان فرو می برد و اشاره ای به تكرار زندگی ها در يكديگر در زمان های ديگر است. در «زمستان» زنی از قاب پنجره با ديدن هيكل نحيف زن همسايه بر روی برانكارد به ياد تصويرهايی از كودكی تا پيری خود به همراه زن مرده می افتد. پيرزاد زندگی زنی را از تماشای زندگی زنی ديگر در مجاورت خود و يا در خاطراتش به تصوير می كشد تا زن نخست و در واقع خواننده تماشاگر آن باشد. هر كدام از قصه ها تاكيدی بر همان تكرار و روزمرگی زنان است. در قصه «لكه» زنی به انتظار آمدن شوهرش در خانه روز را سر كرده تا با پيدا شدن لكه سياه او كه از دوردست می آيد برايش شام بكشد. اين تكرار سی ساله خوشايند زن است و هراس او از اتفاقی است كه اگر بيفتد روال زندگی عاديش را بهم می ريزد. زن های قصه های پيرزاد از زندگی خود آن چنان شكايتی ندارند و نسبت به روزمرگی گرفتار در آن دچار ياس و نااميدی نيستند.

روی ديگر سكه به تصوير كشيده شده از زندگی زنان در «نيمكت روبه رو» روايت می شود، مرد جوانی در ساعت استراحت هنگام ناهار از اداره اش خارج می شود تا طبق روال معمول روزهای قبل بر نيمكت توی پارك بنشيند و ساندويچی را كه مادر پيرش برايش گذاشته بخورد. مرد جوان در عين خوردن متوجه مرد ديگری بر نيمكت روبه رويش می شود كه از پی هم سيگار می كشد. مرد جوان به فكر و خيال می رود و نگران وضعيت احتمالی مرد نشسته بر روی نيمكت روبه رويی می شود كه نكند او را از اداره اخراج كرده اند. با اين فكر و خيال به ناگهان احتمال اخراج خود را مطرح می كند و غم تمام وجودش را در برمی گيرد. زندگی مرد جوان در اين فكر و خيال به حكمی بند است كه اگر اخراج شود همه چيزش را از دست داده. تكرار زندگی مادرها در زندگی دخترانشان و به تماشا نشستن همان زندگی در قصه های «يك زندگی»، «مگس» و «مثل بهار» نيز دستمايه نوشتن قرار می گيرد. در اين قصه ها، شكوفه درختی يا گل زنبقی پارچه هايی بهانه ای می شود برای مرور زندگی گذشته. اغلب قصه های اين مجموعه از لحظه حال شروع می شوند و با گذر از خلال خاطرات دوردست، در همان لحظه شروع به پايان می رسند و تنها يادآور تكرار و ملال و روزمرگی هستند.

بازنشستگی آقای ف در «زندگی دلخواه آقای ف» دستمايه ای می شود برای بازگويی تكرار روزمره زندگی يك خانواده كه گريزی از آن تكرار وجود ندارد. پيرزاد زندگی را از لايه های رويی و اتفاقات روزمره اش مرور می كند تا به لايه های ژرف تری برسد كه در نهايت نمايانگر همان تكرار و ملال است كه پی درپی در همه زندگی ها ادامه می يابد. در قصه های «گل های وسط آن روتختی»، «خانم ف زن خوشبختی است»، «راحله و اطلسی هايش»، «يك جفت جوراب»، «ملخ ها» و «مثل همه عصرها» با همان بن مايه های قبلی دستمايه نوشتن قرار گرفته اند. می توان هر كدام از قصه های مجموعه را به مانند روزهای تكراری و ملال آور يكی از زن های قصه ها تصور كرده كه هر كدام از خلال مرور خاطرات گذشته در زمان حال حاصل آمده است. «ملخ ها» اجتماعی از آدم های قصه هايش را به تصوير می كشد كه با خبر آمدن ملخ ها به شهر روال عادی زندگی شان مختل می شود و همه چيز رو به ويرانی می نهد. «غالبا آنها را در قاب پنجره ما با نگاهی نگران می بينيم؛ انگار در سرنوشتی قاب گرفته شده اند كه نسل به نسل تكرار می شود. دختر زندگی مادر را تكرار می كند، با رنج و كاری افزون تر از او. نگرانی ها، دلواپسی ها، سرخوردگی های زندگی زناشويی، رنج كار اداره و خانه. اما زندگی نسل به نسل بی معناتر شده، و حالا شادی نيست و همه دل زدگی و تكرار است. سال های خوش كودكی به دويدن های عبث بزرگسالی انجاميده و جای رنگ های روشن آن سال ها را تيرگی و پلشتی گرفته است. پا به سن گذاشتن، هراس بازنشستگی و ذلت زندگی كارمندی كه محاسبه های حقير مالی حدود خوشبختی را تعيين می كند. »*

*حسن ميرعابدينی ـ صد سال داستان نويسی ـ جلد 3 ـ 7-1146


احمد غلامی : ماری داريوسك 34 سال دارد. اولين رمان او با عنوان عين حقيقت (Truismes) در سال 1996 منتشر شد. تاكنون از او پنج رمان به چاپ رسيده و بی استثنا، هر كدام آنها در فرانسه حادثه تلقی شده است. آخرين رمانش با عنوان «اقامت كوتاه در پيش زندگان» به شيوه جريان سيال ذهنی و در ذهن پنج شخصيت روايت می شود. تولدی ديگر دومين رمان او و اولين اثری است كه از او به فارسی منتشر شده است. رمان «تولدی ديگر» شيوه ای نو در روايت مضمون اش دارد. نويسنده با نقل صحنه ای از «آليس در سرزمين عجايب» نوشته «لوئيس كارول» رمانش را شروع می كند: «ديد آنچه می بيند يك لبخند است و با خودش گفت، اين گربه چشاير است. » لوئيس كارول در صحنه فوق لبخند گربه را با خود گربه يكی می گيرد. يعنی حالتی از يك موجود زنده جای خود آن موجود را می گيرد. شايد اين نقل قول كليد رهيابی به درون رمان است. يعنی استفاده از مجاز مرسل علاقه جزئيت به كليت. همان طور كه عكس اين هم در ادبيات رايج است، يعنی می توان با گفتن كل جزء را اراده كرد.

ساختار «تولدی ديگر» بر همين بنا شكل گرفته است. سراسر رمان با اين شگرد روايت می شود. امور واقع طوری وصف می شوند كه غالبا به صورت يكی از حالت های غيرمادی خود درمی آيند، يا صورت خيالی پيدا می كنند: «. . . از همان راه كه رفته بودم، برگشتم، فقط كافی بود كه شاخه ها تكان بخورند، زير چراغ ها تغييری احساس شود، آن وقت می ديدم كه راه را با او برمی گردم. » تكان خوردن شاخه های درخت، يا به وجود آمدن مثلا سايه ای در زير چراغ ها، همان لبخندی است كه قهرمان «آليس در سرزمين عجايب» در ميان شاخه ها می بيند. يا در صحنه زير كه راوی بعد از گم شدن شوهرش، آلبوم عروسی شان را نگاه می كند و امر واقع و امر خيالی جای يكديگر را می گيرند: «. . . شروع كردم روی آلبوم اشك ريختن، روی آن لحظه هايی كه پژمرده شده بودند. اشكم زرورق ها را خيس می كرد كه شل و وارفته در زير چشم ورق می خوردند و عكس ها را مات تر می كردند. بر سر عروسی ام باران می باريد و من كه فقط كت و دامن سفيد بر تن داشتم سردم می شد. شنيده بودم كه اگر در عروسی باران ببارد عروس خوشبخت می شود. » اين، جانشينی جزء با كل (يا بر عكس) است. روايتگر ذهنی پركار دارد. دائم فكر می تراشد، رويا و اوهام می بافد و سايه های خيالی و واقعی را درهم می تند و بی وقفه چرخ دنده های ذهن اش كار می كند و چون گردابی حلقه هايی دايره وار می سازد و خواننده را چون مورچه ای در خود فرو می كشد: «شوهرم ناپديد شد. از سركار به خانه برگشت، كيفش را كنار ديوار گذاشت از من پرسيد نان خريده ام. احتمالا ساعت دوروبر هفت و نيم بود. » شوهر ناگهان از زندگی زن حذف می شود، اتفاقی كه يادآور فضای بعضی از داستان های «كافكا» است. اين در واقع خواست فمينيسم افراطی قرن بيستم است كه در داستان تحقق پيدا می كند، حذف مفهومی كه «شوهر» در طول تاريخ پيدا كرده است.

اما بعد از گم شدن شوهر، وضع زن به هم می ريزد و ذهنش طوری آشفته می شود كه ديگر تمييز امور خيالی و واقعی از يكديگر برايش امكان پذير نيست. هر چه گم شدن و ناپديدی شوهر قطعيت بيشتری می يابد، به هم ريختگی ذهن زن هم شدت می گيرد و در پايان رمان به اوج خود می رسد. شگردی كه نويسنده برای شكل دادن به ساختار رمانش انتخاب كرده است، با درونمايه رمان تناسب ارگانيك پيدا می كند و اين همان چيزی است كه به وحدت فرم و محتوا می انجامد. زن با حافظه ای قوی و با چشمانی چندبعدی چيزهايی را می بيند و به ياد می آورد و حس می كند كه حيرت انگيز است. حافظه اش چون گرداب است و نگاهش از ميكروسكوپی می گذرد و همه چيز را از عدسی، منشوری شكل می بيند: ريز و خرد اما چندبعدی و چندتايی. زن پس از گم شدن شوهر، مرگ پدر و مسافرت مادر خلايی بزرگ در زندگی اش احساس می كند. احساس دوگانه ای دارد. احساس تهی از تنهايی و احساس سرگردانی از رهايی. اما اين رهايی در برابر آن تنهايی بزرگ اصلا احساس نمی شود. توصيف های ريز، ظريف و سنجيده از خانه به هنگام غيبت شوهر نشان می دهد، اين دو آدم چقدر به يكديگر وابسته اند: با عشق يا بدون عشق. «تولدی ديگر» رمانی فمينيستی است، اما نه از آن داستان های رايج زنانه كه نگاه های غالب بر آنان همسو و كليشه ای است. روايتگر زنی روشنفكر است. با دانش و هنر مانوس است و همين آميزش دانش و هنر از مضمون روايت او، بيانی تازه می سازد. توصيف تجربی و موشكافانه از طبيعت و آدم ها خاطرات زناشويی به مكاشفه ای امروزی می انجامد، مكاشفه ای پيوند خورده با دانش امروز آدمی. اين مكاشفه های تجربی با توهم شاعرانه يعنی حضور سايه ها درهم می آميزد، سايه هايی كه هستند و ديده نمی شوند، ديده می شوند اما واقعيت ندارند.

اين زندگی آدم امروز است، مسلح به دانش تجربی و گرفتار در احساس های شاعرانه كه مهجور مانده اند و تنهايی بزرگی كه فقط موجب سرگيجه و تهوع است. تنهايی ای كه گاه از ظرفيت تخت بند تن آدمی خارج است. ناپديدی مرد و يا مرگش در زندگی زن تغيير بنيادی داده. اگر چه اين مرد نقش چشمگيری در زندگی او نداشته. بود و نبودش در زمان حياتش احساس نمی شده اما حالا كه نيست اتفاقی روی داده و به اين سادگی ها از ذهن زن نمی رود. از در رفته و روحش از پنجره آمده است. اين پارادوكس نگاه فمينيستی تازه و بديع است. اين مرد از جنس همان شيرماهی جنس نر است، تجسم اقتدار و زشتی: «نر سلطه جو چشم از من برنمی داشت، از گوشه چشمی كه نفرت در آن بود، نگاهم می كرد، وزنش را برآورد كردم، حداقل سه تن می شد، پوستی داشت كه رسوب چندين ساله نمك كلفتش كرده بود، نمی خواست كوچك ترين حركتی كند، كم ترين حركتی از جثه پخش شده عظيمش سر بزند، با تمام نيرو سنگ ريزه ای را درست به وسط چشم هايش زدم كه حيوان احمق اندكی بيشتر بازشان كرد. » در ناپديدی اين شيرماهی حفره عميقی در زندگی زن ايجاد می شود. روايتگر با نگاهی نو به بيان چگونگی اين تضاد می پردازد.

داستان حركت های بيرونی ندارد، اما پر از حركت های درونی و ذهنی است. درونگرايی زنانه با حس های ناب، پر از توهم با پرش های زمانی متفاوت در ذهن. داستان خطی است و خواننده به راحتی داستان را دنبال می كند. اما تخيل پيچيده و سركش روايتگر نياز به تامل و دقت بسيار دارد. همين تخيل و گرداب های متمادی كه از پس هم موج برمی دارد كار را برای خوانندگان كمی دشوار می كند. برای درك و هم احساسی با روايتگر بايد كوشش كرد. به خصوص در جاهايی كه توصيف ها آميزه ای از نگاه دانش تجربی و شاعرانه است. «تولدی ديگر» چند نكته چشمگير دارد: روايتی زنانه، بديع و به دور از كليشه های رايج و تازگی روايت. اين تازگی در مضمون روايت اتفاق می افتد. تناسب حركت و زمان، در داستان. داستان هر چند مضمونی ايستا دارد ولی پر از حركت است. حركت هايی ذهنی در زمانی متغير. زمان اصلی داستان ثابت است و خرده زمان های فراوانی وجود دارد كه متغيرند. حركت و زمان در اين رمان تعريف خودش را دارد. حركت كاملا درونی شده و زمان از مجموع زمان های خرد، فشرده شده است. در «تولدی ديگر» هم مثل اكثر رمان هايی كه امروزه در اروپا و آمريكا نوشته می شود، عناصر رمان به حداقل تقليل يافته است. عناصری كه در اين رمان برجسته شده، درونمايه (موضوع)، زبان و شگرد روايت است، به اضافه عنصر تخيل. ترجمه دقيق و هوشمندانه عباس پژمان در انتقال مفاهيم و حال و هوای داستان كمك موثری به خواننده می كند. «تولدی ديگر» راحت خوانده می شود اما راحت رسوب و درك نمی شود. برای لذت بردن از آن بايد كوشش كرد.


بابك كمانگری : اول ـ می خواهم شروع اين نوشته را با يك سوال آغاز كنم. به نظر شما چند درصد از افرادی كه برای ديدن فيلم واكنش پنجم به سينما می روند، كارگردان را به اهداف و مقاصدش نزديك می كنند؟ چنددرصد از كسانی كه از دو زن خوششان آمده و نيمه پنهان را يك فيلم متوسط ارزيابی كرده اند با واكنش پنجم ارتباطی معنايی برقرار می كنند؟ چه تعداد از زنان جامعه ما ـ با همه تنوع فرهنگی و بومی ـ شخصيت فرشته را باورپذير می دانند؟ چند نفر از تماشاگران فيلم، آن را يك ساخته فمينيستی ـ آيا فمينيسم در ايران دارای تعريف مشخصی است و آيا فمينيسمی كه در اروپا بيان شده دارای زمينه هايی برای ايرانيزه شدن هست يا نيست؟ ـ می دانند؟ چند درصد از مردانی كه فيلم را ديده اند پس از تماشای آن دچار تحولات شديدی شده و دست از ظلم و ستم به زنان كشيدند؟ چند درصد از مشكلات فراوانی كه گريبانگير زنان جامعه ماست توسط اين فيلم بيان شده كه واكنش نسبت به آن توسط مسئولان يا خود مردم چاره جويی برای آن باشد؟ شايد لازم بود آمارگيری دقيقی با توجه به سوالات بالا و پرسش هايی از اين دست از كسانی كه فيلم را ديده اند انجام می شد تا شايد با استفاده از جواب هايی كه از دل اين آمار به دست می آمد بتوان ميانگين سطح تفكر و رفتار جامعه را نسبت به اين سوژه محك زد.

دوم ـ آن ميز پنج نفره داخل رستوران در سكانس افتتاحيه فيلم خيلی از مسائل را برای تماشاگر مشخص می كند. پنج زن رنج كشيده و دردمند اجتماع ايرانی با آثاری از سختی و ستم در چهره و رفتارشان به ظاهر مشغول يك صحبت زنانه با تمام خصايصی كه همه ما آن را می شناسيم هستند ولی در اصل ـ به زعم كارگردان ـ آنها بنا دارند شخصيت های متنوع شوهرانشان را با تمام اعمال و رفتار ناشايستشان بازبتابانند. سكانس رستوران را بار ديگر در ذهن خود به تصوير بكشيد. در ابتدا هركدام با لحنی كاذب و در عين حال عريان در زندگی خود ابراز رضايت می كنند. اين مثل اين است كه همه ما در بعضی موارد يك اتفاق و يا سير دائمی يك رفتار را با كنايه، خوب و راضی كننده بيان می كنيم ولی هم خود و هم مخاطبمان می دانيم كه واقعيت ندارد ولی وقتی در همان سكانس، يكی از مردها وارد می شود و برخوردی خشن و بسيار ناشايست با همسر خود انجام می دهد ورق برمی گردد و هركدام از اين زنان رنج كشيده، به بازگويی زندگی پر از درد خود می پردازند. بار ديگر صحنه ورود حسين (شوهر ترانه) به رستوران را مرور كنيم. در اين لحظه مردی كه خود ريگی به كفش دارد ـ با منشی شركتش به رستوران آمده ـ به همسر خود كه با دوستانش در يك شرايط مشروع و بسيار عادی به همان رستوران آمده برخوردی به غايت خشن و ناروا انجام می دهد. به تصوير كشيدن اين صحنه اغراق آميز و غيرقابل باور در شرايط كنونی جامعه و با توجه به وضعيت خانوادگی و خاستگاه بومی اين زوج، نشان از تفكری می دهد كه بسيار نخ نما شده و بی هويت به موضوع مشكلات زن در جامعه ايرانی می نگرد. نوع ديالوگ های رد و بدل شده نيز به اين واقعيت نزديك است، در شرايطی كه اكثر ديالوگ ها در حد زير متوسط ادا می شوند ديالوگ های به شدت اغراق آميز و طبقه بندی شده نيز كم نيستند. در همان سكانس رستوران ـ كه گويا سكانس كليدی فيلم نيز محسوب می شود ـ پس از خلق موقعيت به شدت دراماتيك توسط زنان رنج كشيده اين ديالوگ كليدی توسط يكی از همان زن ها بيان می شود: «آن قدر خودمون رو متكی به مرد می كنيم كه هر وقت دلشون خواست هر بلايی سرمون ميارن. »

سوم ـ پس از صحبت های اين زنان در رستوران، فرشته، قهرمان مظلوم ما وارد ميدان می شود و سعی می كند واكنشی فراتر از چهار دوست خود نشان دهد: واكنش پنجم. او نه تن به تسليم و پذيرش همه سختی ها می دهد، نه رفع مشكلات خود را به آينده و گذشت زمان وامی گذارد، نه از ازدواج فرار كرده است و نه هويت و فرديت خود را با پول و مسائل مادی معاوضه می كند. او كه استثنائا از جانب شوهر بدی نديده است، پس از، از دست دادن شوهرش با پدرشوهری روبه رو می شود كه بالاخره جای يك مرد بدخو و بدطينت و ترسناك خالی نماند. او تصميم می گيرد با اين موجود خشن مبارزه كند و برای يكبار هم كه شده بتواند حداقل حق يك زن را از مرد اعاده كند. بنابراين دو جبهه خير و شر تشكيل می شود كه مطابق معمول جبهه شر از هر كاری كه از دستش برآيد در اين جنگ كوتاهی نمی كند و با قدرت و امكانات بيشتری كه دارد به جنگ خير می آيد. حاج صفدر نماد تمام عيار يك مرد از ديدگاه تهمينه ميلانی است، از آن مردهايی كه حق هر زنی را بالقوه می توانند بخورند و به هر زنی ستم روا دارند. فيزيك بدنی و ظاهر خشن جمشيد هاشم پور در اين نقش، در كنار شغلش كه صاحب چندين تريلی و كاميون است همه و همه بر جنبه های مرد بودنش افزوده است. از زمان آغاز مبارزه، ديگر همه چيز تحت الشعاع فرشته و حاج صفدر قرار می گيرد. تلاش ميلانی در نشان دادن حاج صفدر به عنوان يك مرد ظالم و غيرقابل بخشش با بازی خوب هاشم پور تا حدی موفق درآمده ولی نكته جالب اينجاست كه خود فرشته در موقعيتی خطرناك از نام حاج صفدر برای نجات خود استفاده می كند.

چهارم ـ شخصيتی كه از حاج صفدر در فيلم پرداخت شده فارغ از غيرملموس بودن آن، از لحاظ كنتراست شديدی كه با شخصيت زن اصلی فيلم ـ فرشته ـ ايجاد كرده به فيلم لطمه زده است. از طرفی كارها و رفتاری كه حاج صفدر در بعضی شرايط به آن دست می زند با شخصيتی كه از او برای ما ترسيم شده جور درنمی آيد. همان بازی موش و گربه كه به طرز احمقانه ای آغاز و به صورت ابلهانه ای ادامه و پايان می يابد شرايط آن را ندارد كه فردی مانند حاج صفدر با آن قدرت و نفوذ را درگير خود بكند. علاوه بر اين، شايد سازنده فيلم ادعا كند كه تصوير همه مردها را بد و سياه نشان نداده است بلكه مثلا در عوض، سياوش، شوهر پيمانه يك مرد خوب و قابل قبول است. در اين صورت بايد ذكر كرد كه اين شخصيت فرعی، مثبت بودنش در ازای منفی بودن اين همه مرد رنگ می بازد و تأثير خود را از دست می دهد. جالب اينجاست كه حاج صفدر شيوه رفتاری خود را بر پسرش نيز اعمال می كند، گرچه مجيد در جايی تلويحا به مخالفت با پدرش می پردازد، ولی عملا آنقدر وابسته به حاج صفدر است كه زير سلطه همه جانبه او باشد. حتی نوچه های حاجی نيز تابع و مطيع او هستند.

پنجم ـ در جايی از فيلم، فرشته با دوستان خود نزد يك وكيل می روند و او به آنها اطمينان می دهد كه از لحاظ قانونی، حاج صفدر نمی تواند بچه ها را از او جدا كند ولی او می گويد: «حاج صفدر قانون خودش را داره. » اين ديالوگ به چه معنی است؟ در اين شرايط كه می توان به دور از اين همه فرار و تحمل مشقات بسيار، صاحب فرزند باقی ماند نشان دادن اين همه ظلم و ستم اغراق آميز چه دليلی می تواند داشته باشد. اصرار بر بحرانی كردن همه شرايط برای فرشته برطبق كدام منطق روايی و واقعيت جاری صورت گرفته است؟ همچون زمانی كه حاج صفدر شرط ماندن فرشته در خانه را ازدواج با پسر دومش قرار می دهد. به خصوص ديالوگ بعدی اين شرط كه می گويد: «منت به سرت دارم كه پسر جوونم رو پيشكشت می كنم. »

به نظر می رسد تهمينه ميلانی خوب می داند چگونه از موضع مرد، زن را در نهايت خرد شدن و بيچارگی نشان دهد ولی فقط در كلام و حرف و بس. او برای ايجاد حس همذات پنداری و حمايت از فرشته، از ديالوگ های اغراق آميز و مبتذل و بازی های كاملا برون گرا ـ البته به غير از هاشم پور ـ استفاده كرده است. چيزی كه در «دو زن» و «نيمه پنهان» به نظر تعديل شده بود و حتی در نيمه پنهان قضيه از اين حالت زن مظلوم و مرد ستمكار خارج شده و به روابط عشقی ارتقا يافته بود. در واكنش پنجم آنقدر ديالوگ های پيام اخلاقی و مظلوم نمايانه و پندآموز از سوی زن ها و جملات تهديدآميز و خشن و بی منطق از جانب مردها بيان می شود كه فيلم را تا حد يك بيانيه اخلاقی مبتذل و ضعيف در دفاع از افكار ابتدايی و شبه فمينيستی تنزل می دهد. به همين دليل، قضيه ای كه در برگيرنده ايده ای اصلی و كلی است در قالبی تعقيب و گريزی طرح شده كه تماشاگر را كاملا نگران هدف جزيی پيروز شدن فرشته می كند نه به دست آمدن حقی از حقوق از دست رفته يك زن. اين هدف در همان جمله حاج صفدر كه می گويد: «راستی چند چند بوديم؟!!» متبلور می شود.

آخر ـ تهمينه ميلانی در آخرين فيلمش اين بار قهرمان خود را در شرايط ديگری در دنيای مردسالارانه قرار می دهد تا به نوعی بتواند تنوع اعمال و رفتارهای شايع در جامعه را بازتاب دهد. جامعه ای كه ميلانی به ما نشان می دهد به نظر می رسد در محدوده تنگ و باريك همان ميز رستوران قابل يافتن است و چيزی فراتر از آن نيست. به نظر می رسد فرشته در فيلم های ميلانی، كاركرد نمادين خود را پيدا كرده و جنبه كلاسيك يافته است. او قرار است سمبل زن ستم كشيده ايرانی باشد كه نه تنها تحت سيطره شوهر خود از حقوق خود محروم می شود بلكه اساسا هر نوع آسيب اجتماعی فقط به واسطه زن بودن او در كمينش است. كسی منكر آن نيست كه در كشور ما، مشكلات زيادی برای جامعه زنان وجود دارد ولی پرداخت اغراق شده آن، نه تنها كمكی به حل اين مشكلات نمی كند بلكه شيوه بيان آن، نوعی دلزدگی ايجاد می كند كه تبعاتش بيشتر از شرايط مورد اعتراض كارگردان است. سير حوادث فيلم و نوع ديالوگ هايی كه رد و بدل می شود نشان دهنده نگاه فيلتر شده ميلانی به وضعيت زنان جامعه است. اين نوع نگاه و پرداخت نتيجه معكوس می دهد زيرا ميلانی نه تنها حرف تازه ای نمی زند بلكه سعی دارد از طريق جملات ارعاب انگيز، مخاطب را به درك شرايط زن در جامعه ای خشن و مردسالار وادارد، غافل از اينكه تماشاگر خود همه چيز را می بيند و می داند و احتياج به نكات دقيق تر و روشن شدن زوايای تاريك اين شرايط دارد. چيزی كه در فيلم های ميلانی حتی اشاره ای به آن نمی شود.


رسالت ابوذری :

نام: سيدمرتضی

نام خانوادگی: آوينی

تحصيلات: فوق ليسانس معماری

ولادت: شهرری 1326

شهادت: 20 فروردين 1372 ـ فكه

نحوه شهادت: انفجار مين

مزار يادبود: بهشت زهرا قطعه 29

شهيد سيدمرتضی آوينی در سال 1326 در شهرری متولد شد. وی پس از اتمام تحصيلات مقدماتی در زادگاهش وارد دانشگاه شد و در سال 1354 تحصيلاتش را تا سطح فوق ليسانس در رشته معماری دانشگاه تهران به پايان رساند. شهيد آوينی درسال 1358 با آغاز كار جهاد سازندگی به جهادگران پيوست و از اوايل سال 1358 فيلمسازی و تهيه برنامه های تلويزيونی را در گروه جهاد سازندگی صدا و سيما آغاز كرد. مجموعه برنامه های خان گزيده های حقيقت، روايت فتح و سراب بخشی از فعاليت های 10 ساله وی است. وی علاوه بر تهيه مجموعه روايت فتح كار نگارش و گويندگی متن آن را نيز برعهده داشت. شهيد آوينی در سال 1371 با فرمان رهبر معظم انقلاب فعاليت دوباره خود را برای تهيه و ساخت برنامه روايت فتح از سر گرفت و در بهمن ماه همين سال مجموعه تازه روايت فتح با صدای گرم و جان بخشش پخش شد. شهيد آوينی از سال 1367 همكاری اش را با حوزه هنری آغاز كرد و در سال 1369 سردبيری مجله هنری سوره را برعهده گرفت و در همين سال دفتر تحقيقات و مطالعات دينی حوزه هنری را بنيانگذاری كرد: شهيد آوينی بيش از يك سال عهده دار هدايت واحد سناريوی حوزه هنری بود. آوينی سرانجام پس از سال ها حضور فعال و مستمر و خستگی ناپذير در صحنه های انقلاب و خطوط مقدم نيروهای فرهنگی و نظامی در حالی كه برای فيلمبرداری و تهيه برنامه روايت فتح در منطقه فكه به سر می برد به همراه شهيد مهندس سعيد يزدان پرست در اثر انفجار مين به شهادت رسيد. سيدمرتضی آوينی راوی فتح اهل انديشه وقلم بود و با فرهنگ و هنر انس داشت. با قرآن و نهج البلاغه و كلام معصومين زندگی می كرد و به پاداش تلاش خالصانه اش رسيد.

انگار كه ما محكوم به زيستنی اين چنين هستيم. گم شده در كوره راه زندگی، خسته و افسرده از راه های رفته و نرفته، از به در و ديوار كوفتن و اين سو و آن سو رفتن، اسير عادت و روزمرگی. از آن چه كه به آن دعوت می شويم و گريزی از پذيرش آن هم نداريم، بی خود و بی جهت می ناليم، غر می زنيم، فحش می دهيم اما در دلمان خوشحال و شادمانيم، مدام از اين رنگ به آن رنگ می آييم. بهار می آيد و عيد می شود و بی خود يا باخود جشن می گيريم، حتی سالی كه آغازش با كشتار آدم ها باشد برايمان پر از سرور و شادی است. ما به اين وضعيت عادت كرده ايم و از همه چيز اين شرايط به طرز وحشتناكی لذت می بريم، اما بی خود می گويند كه از وضعيت موجود راضی نيستيم. در اين ميان دينداری مان هم از همين جنس است. اين زمانه عسرتی است كه ما در آن گرفتار آمده ايم. به تعبير هولدرلين اين زمانه عسرتی است كه در آن به سر می بريم، گذشت ايام خويش را برشمرده می نگريم. افسوس روزهای از دست رفته را می خوريم و به اميد آينده پيش رو تلاش می كنيم، زمانه، زمانه عارفانه، عاشقانه زيستن و عاشقانه مردن نيست. خورشيد دولت عشق سال هاست كه غروب كرده و نگاه حسرت بار در پس برآمدنش. اصلا مرگ آگاهی انگار كه از اين قاموس رخت بر بسته است. حالا در همين بين اگر كسی قشنگ بميرد و در پس آن مردن زيبا زندگی عاشقانه ای هم داشته باشد، آن وقت فغان و شيون ماست كه بر آسمان می رود، كه او هم ديگر در ميان ما نيست. اصلا به قول كامو با مردگان الزامی در كار نيست.

سيدمرتضی آوينی از ميان ما رفته است، با امسال ده سال می شود كه حيات ظاهری اش پايان گرفته و ما ده سال است كه برای او سالگرد و يادواره برپا می كنيم. كنار مزارش می رويم و شايد قطره اشكی می فشانيم و حوالی همين ايام كه می شود ـ اواخر فروردين را می گويم ـ به صرافت می افتيم كه برای زنده نگه داشتن ياد و نام او كاری كنيم، در حالی كه آوينی ديگر نيست كه به اين هنگامه پايان دهد. زمان ما را با خود برده و ما بايد فكری به حال خودمان كنيم والا رفيق خوب ما زنده است. زنده نه به معنای آنچه همگان تصور می كنند. اگر متهم به بی اعتقادی نشوم، اين زنده بودن به روزی خوردن شهدا و حرف هايی از اين دست هم ربطی ندارد. سيدمرتضی آوينی كه زير سايه بلندش خيلی ها نشستند و برخاستند و به او بدهكار شدند، بی آنكه او به كسی بدهی داشته باشد. اگر همين حالا هم حيات ظاهری داشت، خيلی كارها كه دوازده سال پيش انجام می داد، حالا هم انجام می داد مثلا سوره را منتشر می كرد.

سيدمرتضی آوينی ديگر در ميان ما نيست، او ده سال است كه از اين عالم رخت بربسته و من با همين عقل ناقص خود فكر می كنم كه او از همه ما دل بريده است. اصلا از دنيا و آدم ها و مافيهايش متنفر شده و ديگر برنمی گردد و اگر قرار بود بماند كه اصلا نمی رفت! آوينی اهل طلب بود، اما نه از طالبان رياكار دوره گرد كه به كالای نداشته خود بازار زهدفروشی گشوده اند. او در عين حشر و نشر با ما سر در عالم ديگری داشت و با اين وجود هيچ گاه خودش را واصل نمی دانست. او يافته بود، آنچه را كه بايد می يافت بهتر از اين چه موهبتی ممكن است به آدم عطا كنند. ماذا وجد من فقدك و من ذالذی فقد من وجدك آن كس كه تو را يافت چه چيزی نيافت و آنكه تو را نيافت چه چيزی يافت.

ديوار كه فرو ريخت مرده خورها خبر می شوند، اين قول جلال آل احمد است. آوينی از ميان ما رفته و ديوار زندگی اش فرو ريخته و مرده خورها بی خود و بی جهت فكر می كنند برای رفتنش بايد اندوهگين باشند، آوينی رفته، چون بايد می رفت، و ما بايد فكری به حال خودمان كنيم. همين.


شكوفه آذر : «هر وقت كارم داشتی تلفن كن» مجموعه بيست داستان كوتاه است كه برخی از آن ها قبلا در مجموعه «فاصله» چاپ شده است. كارور در اين مجموعه داستان نيز، نويسنده ای است كه به سراغ آدم هايی می رود كه نويسندگان ديگر نمی روند. او نه به سراغ روشنفكرها، دانشجوها، استادان دانشگاه و تحصيل كرده ها می رود و نه به سراغ كسانی كه به هر نحوی متمايز از ديگران هستند. خود كارور در مصاحبه ای می گويد سال ها قبل نامه ای از چخوف خواندم. درسی بود برای يكی از كسانی كه برايش نامه می نوشتند: «دوست عزيزم! لازم نيست درباره آدم های خارق العاده بنويسی كه كارهای به يادماندنی می كنند. . . خواندن نصايح چخوف در آن نامه و نامه های ديگر و خواندن داستان هايش باعث شد كه ديدم با گذشته فرق كند. »

كارور همان طور كه بارها نوشته و گفته اند تحت تاثير همينگوی و چخوف بوده است. در آغاز كار اين تاثير به شكل ناشيانه تقليد در داستان هايش نمود پيدا می كرد تا زمانی كه اندك اندك كارور به نثر خود رسيد. يعنی به همان نثر ساده، روان، كم گو و كم وصف متعلق به خودش. او در كم گويی آن قدر پيش می رود كه بارها از سوی منتقدان «مينی ماليست» ناميده می شود. اصطلاحی كه برخی ديگر از منتقدان به شدت آن را مردود می دانند. به هر حال پس از آنكه كارور به زبان و نثر خود می رسد تنها يك بار داستانی درباره چهره ای شناخته و جهانی می نويسد آن هم آنتوان چخوف، نويسنده محبوبش. او علاقه ستايش آفرينش از چخوف را در داستان «پيغام» بروز می دهد. يكی از آخرين داستان های كارور كه جايزه ای هم دريافت می كند اين داستان است كه يكی از برجسته ترين داستان های كوتاه كارور درباره گذران روزهای پايانی زندگی آنتوان چخوف در شهر چشمه های آب معدنی «بادن وايلر» است.

كارور در اين داستان بيشتر از هر داستان ديگرش سعی دارد كه احساسات به خرج ندهد، توصيفی به كار نبرد، صريح و گزارشگونه بنويسد و به هر نحو ممكنی - شايد ـ احساس عميق خودش را نسبت به چخوف سرپوش بگذارد. سرپوش بگذارد نه به دليل اين كه عظمت نويسنده روس و تاثير او را بر خود ناديده انگارد بلكه دقيقا به اين دليل كه بتواند بيشترين تاثير را با لحن سرد و بی تفاوتش بر خواننده بگذارد و شايد بر خودش. برای كارور اسم های مختلف يا توصيف های مختلفی قائل شده اند كه يكی از آن ها «تاثيرگذارترين نويسنده» است. او خودش تاكيد می كند كه بهترين ادبيات، ادبياتی است كه تنيده با زندگی، تاييدكننده زندگی و تغيير دهنده آن باشد.

كارور در داستان زيبای «هر كی روی اين تخت می خوابيد» كه مصطفی مستور آن را «كسی كه روی اين تخت می خوابيده» ترجمه كرده است، برشی از زندگی يك زوج را نشان می دهد كه نيمه شب از زنگ تلفن يك زن مست بيدار می شوند و تا صبح خوابشان نمی برد. آن ها بايد صبح به سر كار بروند و با اين حال ديگر خوابشان نمی برد غلت می زنند، سيگار می كشند، حرف می زنند از اين كه بايد سيگارشان را كم كنند يا ترك كنند، از اين كه قهوه زياد می خورند و بايد كم بخورند. زن پس از زحمت زياد برای به يادآوری يكی از خواب هايش ـ او هميشه در خواب می نالد و وقتی بيدار می شود خوابش را به خاطر ندارد ـ و به همسرش می گويد: «عزيزم، تو توی خوابم نبودی، شرمنده ام، اما تو نبودی.»ريموند كارور می گويد من از شگردهای ادبی بيزارم با اين حال شگرد كم نظير خود كارور اين است كه در حالی كه تلاش دارد يك برش كوچك و ساده و روزمره را از زندگی انسان يا انسان هايی - به خصوص او علاقه مند به نشان دادن روابط زوج هاست ـ نشان دهد اندك اندك از ميان ديالوگ های ساده و بی ادعا، خواننده را در برابر پرسش های مهمی از خود، از هستی و واژه های كليدی از جهان بينی خود قرار دهد و همين نكته، نوشته های كارور را «تكان دهنده» می كند تا حدی كه او را تاثيرگذارترين نويسنده آمريكايی بنامند.

داستان به ظاهر ساده «مو» يكی از نقطه عطف های داستان كارور محسوب می شود به نحوی كه يكی از منتقدان آمريكايی اين داستان را آغازگر سبك خاص كارور می داند. داستان حول يك اتفاق ساده رخ می دهد. يك تار مو لای دندان مرد گير می كند و بيرون نمی آيد. اين تار مو كلافه اش می كند، تنگ خلق می شود، به اداره می رود اما نمی تواند كار كند، مرخصی می گيرد، به خانه می رود و با خلق تنگ به رختخواب می رود. مرد آن قدر از آن تار مو عاجز می شود كه حتی با زنش هم بداخلاقی می كند و زنش تا انتهای داستان نمی فهمد كه اين همه عاصی بودن او از سر چيست. كارور در داستان «مو» از همان چيزی حرف می زند كه بسياری از انسان ها يا زوج ها را آزار می دهد؛ يك خوی ظريف، يك خصلت به ظاهر قابل اغماض و يا يك حضور صلب كننده آرامش. «مو» همان چيز ظريف پنهان و آشكاری است كه اگرچه به نظر می رسد می توان آن را ناديده گرفت اما در هر حال حضور دارد. آن هم حضوری كمرنگ، اما مداوم و آزاردهنده تا جايی كه می تواند سير زندگی طبيعی را مختل كند. اما نكته اينجا است كه مرد در پايان داستان به رئيسش زنگ می زند و می گويد كه فردا به سر كار می آيد. يعنی تلاش می كند حضور آزاردهنده مو را ناديده بگيرد. همان طور كه همه ما انسان ها عوامل به ظاهر كمرنگ اما مداوم و آزاردهنده زندگی روزمره را ناديده می گيريم.


دنيا؛ فينال ناهمگون

دنيا از آن دسته فيلم هايی است كه می توانيد در تعريف وضعيتشان از عبارت «يكبار مصرف» استفاده كنيد. به نظر می رسد كه از نويسنده فيلمنامه خواسته شده تا طرحی شبيه به «شوكران» بهروز افخمی را بنويسد و با ايجاد چند تغيير جزيی در بخش شخصيت پردازی به جای يك ملودرام تراژيك به يك ملودرام آميخته با كمدی دست پيدا كند. اين فيلم فاقد لايه های درونی است و بيننده سوای تجربه كردن لذتی گذرا، چيز ديگری را با خود از سالن سينما خارج نمی كند. از نظر دكوپاژ نيز فصل فينال «دنيا» مثل سری است كه به اشتباه به بدنی وصل شده باشد. بيننده كه در 80 درصد از زمان فيلم شاهد رويارويی طنزآلود شخصيت های قصه با همديگر بوده است به ناگه با فضای سياه و غمگين مواجه می شود و دنيا بدون اين كه فرصت كافی برای هدايت تم جديدش داشته باشد به پايان می رسد.

خانه ای روی آب؛ نسل منجی

در «خانه ای روی آب» ما با چهار نسل مواجهيم؛ نسل قديم كه نه آن قدر تحصيلكرده است كه بتواند از هويت اجتماعی به خصوصی برخوردار باشد و نه در برقراری روابط احساسی با ديگران موفق بوده تا به وقت پيری تنها و بی كس نماند. نسل دوم اگر چه به لحاظ مولفه های اقتصادی در شرايط بهتری قرار دارد و در جامعه ای ظاهرگرا صاحب پرستيژ نيز هست، ولی اين نسل به دهلی می ماند كه هر چه نزديك تر باشد صدايش گوش خراش تر و ناراحت كننده تر می شود. نسل سوم از هر گونه استقلالی تهی است؛ يك موجود مصرفی كه كمترين نشانی از مسيرهای معنوی ندارد و به او فرمولی برای توفيق در زيست مادی هم داده نشده است. موسيقی اين نسل، تفريح و گويش و افكار او به راحتی تغيير می يابد و به مايعات می ماند كه در هر ظرفی به شكلی (به شكل آن ظرف) در می آيد.ساختار مشوش فيلم به هيچ عنوان پاسخگوی درونمايه پيچيده قصه نيست. گستردگی نگاه سياه فيلمساز به اندازه ای است كه اجازه نمی دهد تا فينال سفيد «خانه ای روی آب» به چشم بيايد. چنانچه به اين موضوع، سانسور برخی سكانس ها را نيز اضافه كنيد متوجه خواهيد شد كه ظاهر فيلم جديد فرمان آرا فاقد كليد عبور مناسب برای ورود به لايه های زيرين اثر است.

رنگ شب؛ قتل های زنجيره ای زنان

محمدعلی سجادی (كارگردان رنگ شب) اصرار فراوان دارد به اين كه با سبك و سياق هيچكاك فيلمسازی كند. او حتی در چند مصاحبه از اين كه توسط مصاحبه كننده «هيچكاك» سينمای ايران لقب گرفته ابراز خرسندی كرده است، با اين حال عدم رويكرد سينمای ايران به فناوری روز اين وادی باعث شده تا در ژانرهايی از قبيل ژانر وحشت يا سينمای پليسی و اكشن به سبك سينمای استاندارد 20 سال پيش هم نرسيده باشيم، بنابراين سجادی نيز كه عضوی از همين سينما است به دليل بهره مند نبودن از امكان استفاده از جلوه های ويژه قوی، تدوين كامپيوتری، گريم مدرن، نورپردازی متناسب و دكور ويژه كه وجودشان لازمه های پرداخت به ژانر وحشت است نمی تواند در اين حيطه به ساخت و سازهای جذاب مبادرت ورزد. رنگ شب هم جدای از اين كاستی ها نيست و اصولا جايگاه «سينمای وحشت توليد داخل» نزد تماشاچی به قدری نازل است كه همواره چنين آثاری در نقاط پايين جدول فروش قرار می گيرند. اين فرايند محصول بی علاقگی مخاطب ايرانی نسبت به ژانر وحشت نيست، كه اگر اين گونه بود از فيلمی مثل «ديگران» (با بازی نيكول كيدمن) كه تنها در دو، سه سالن اكران شد آن همه استقبال به عمل نمی آمد.

واكنش پنجم: يك نقد نامطلوب

در جشنواره فيلم فجر وقتی از خانم ميلانی سوال شد كه نظرتان درباره (فيلم فارسی) چيست او كه می دانست اگر جوابی به اين سوال بدهد آن گاه بايد شاهد قياس فيلمش با چنين سينمايی باشد، با هوشمندی پاسخ داد: من به دنبال اين گونه تعاريف نيستم و بيشتر می كوشم تا مخاطبم را راضی نگه دارم. در خصوص اين ارضای مخاطب همين قدر كافی است كه بنويسيم آمار فروش (واكنش پنجم) كمتر از دنيا و خانه ای روی آب است. اين يعنی مردم يك طنز سطحی و يك فيلم به شدت سياه را به قصه فمينيستی سازنده آثاری چون افسانه آه، كاكادو، بچه های طلاق، دو زن و نيمه پنهان ترجيح داده اند. واكنش پنجم به هر دری می زند تا مردها را موجوداتی تلخ، نامهربان، دگم، جزمی، خودخواه، سنتی و در يك كلام «منفور» معرفی كند. اساس يك نقد مطلوب اجتماعی بايد فارغ از حساسيت در قبال جنسيت افراد باشد. يعنی فرقی نمی كند كه مردسالار باشد يا زن و يا حتی فرزند. آنچه اهميت دارد پرداختن به اين موضوع است كه چرا نمی توانيم در يك محيط ،3 4 نفره حضور مساوی همديگر را تحمل كنيم. مشكل اصلی همين است و اين واژه (سالار) است كه بايد از محيط زندگی ما رخت بندد و بيرون برود.


دهقان باقی می ماند

خسرو دهقان، رئيس انجمن منتقدان سينمايی خبر استعفای خود را تكذيب كرد.دهقان با تكذيب اين خبر گفت: اگر چنين استعفايی روی می داد كه مشخص می شد ولی به هرحال با توجه به سياست های جديد، تغيير و تحولاتی در انجمن روی خواهد كرد.

شورای عالی سينما تشكيل می شود

ابوالحسن داودی خبر از تشكيل شورای عالی سينما داد.رئيس هيأت مديره خانه سينما گفت: اين شورا، قبل از عيد در جلسه ای با حضور آقای حيدريان تشكيل گرديد و در آن با تعامل نسبت به ارتباط پويا و فعالی كه با مديريت سينمايی از طريق اين شورا می تواند وجود داشته باشد، قرار شد كه شورا ادامه فعاليت داده و به جلسات خود در مقاطع لازم با معاونت و مجموعه مديريت موردنظر ايشان ادامه دهد. طبعا با توجه به شرايط مديريتی كه در آن زمان ضرورت شورای عالی سينما مطرح شده بود و مسئوليت تامی كه آقای حيدريان در زمينه امور سينما پذيرفته اند، اين شورا به جای وزير می تواند مستقيما با رياست شخصی آقای حيدريان و براساس ضرورت هر جلسه، با مديران زيرمجموعه ايشان برگزار گردد. او گفت: ما سعی داريم در يك ارتباط متقابل با معاونت سينمايی معضلات و مشكلاتی را كه در ارتباط بين صنوف و مديريت دولتی وجود دارد هر چه كمتر كنيم و نشانه های اين احترام و همكاری نيز از جانب مديريت دولتی بسيار روشن و اميدبخش است.

ابوالحسن داودی درباره اولويت ها، برنامه ها و سياست هايی كه در سال جديد بايد در نظر گرفته شود، گفت: در سينما چند مسئله اصلی وجود دارد كه اين ها بايد پا به پای هم پيش بروند، از جمله نوع نگاهی كه دولت به سينما دارد و بحث پيشبرد عملی زيرساخت ها همچون سالن سازی و نوسازی و تكميل تجهيزات فنی كه در طول ساليان گذشته به هيچ عنوان براساس شرايط و نيازهای سينمای ملی ايران پيش نرفتند و ديگر اينكه براساس شرايط و نياز جامعه در يك هماهنگی با دولت كه وظيفه نظارت را برعهده دارد به تركيب سالم و درستی از گونه های مختلف فيلم های توليدی برسيم و طبعا در اين زمينه دولت هم بايد كاملا مشخص كند كه حدود نظارتش كجا و چگونه است تا بتوانيم در مقاطعی مثل پروانه نمايش و ساخت واقعا سردرگمی سابق را نداشته باشيم تا مثل مسائل پيش آمده در سال های گذشته، ديگر شاهد اعمال نظرها و سليقه های گوناگون از خارج از حيطه سينما نباشيم.

مديريت جديد ACEM

صديق برمك از افغانستان به عنوان مدير ACEM و خانم كيوكودان به عنوان مدير ACEM از ژاپن منصوب شدند. محسن مخملباف ضمن اعلام اين خبر افزود كه تشكيل و اداره 63 پروژه مربوط به كودكان افغانستان مدت 5/1 سال طول كشيد و او خوشحال است كه اداره اين سازمان خيريه بين المللی را به مديران شايسته جديد واگذار می كند.

فيلم های ايرانی در شب كپنهاگ

چهارمين جشنواره فيلم «شب» از هشتم فروردين ماه سال جاری در شهر كپنهاگ در كشور دانمارك در حال برگزاری است. اين جشنواره، امسال بخش ويژه ای را به سينمای ايران اختصاص داده است كه در اين بخش فيلم های «ده»، «خانه ای روی آب»، «من ترانه 15 سال دارم» و «آوازهای سرزمين مادری ام» به نمايش درخواهد آمد. اين جشنواره تا بيست و چهارم فروردين ماه ادامه خواهد داشت.

يارگيری سينماتك

سينماتك موزه هنرهای معاصر تهران برای سال جديد عضو می پذيرد. همزمان با شروع سال جديد، برنامه های نمايش فيلم سينماتك موزه هنرهای معاصر تهران مجددا آغاز می شود.موزه هنرهای معاصر تهران، نخستين فيلم اين دوره «همسران ابله» به كارگردانی «اريك فون استروهايم» خواهد بود كه پنجشنبه بيست و يكم فروردين، راس ساعت 16/30 در سالن سينماتك به نمايش درمی آيد. بخش يك فيلمساز، يك نگاه، برنامه سه ماهه هجدهم واحد ارتباطات سينمايی، به فيلم های «اكيراكوروساوا»، فيلمساز شهير ژاپنی اختصاص دارد و فيلم هايی همچون «سانجورو»، «روياها»، «ريش قرمز» و. . . از او به نمايش درمی آيد. همچنين در بخش جلوه هايی از سينمای ايران و جهان فيلم های: «سانست بلوارد»، «همشهری كين»، «نشانی از شر»، «دزد دوچرخه»، «نون و گلدون»، «زمين آسمانی»، «جمعه» و. . . در معرض نمايش گذاشته خواهد شد.

روز سينما و فروش بليت نصف قيمت

شنبه اول ارديبهشت ماه در سراسر ايران روز سينما ناميده شد. در اين اقدام كه از سوی شورای صنفی نمايش صورت گرفته، قرار است سينماها بليت هايشان را به صورت نيم بها بفروشند. فرشيد معتمدی سخنگوی شورای صنفی نمايش در گفت وگو با ايسنا يكی از اهداف اين طرح را جذب مخاطب برای سينمای ايران دانست و گفت: با اين طرح دانشجويان، نوجوانان و خانواده ها كه ممكن است ساير روزها برايشان سخت باشد به سينما مراجعه كنند می توانند در اين روز برنامه ريزی كنند و فيلم ببينند.

روی لب هاشان خنده بود

محبوبه ميرقديری مجموعه داستانی به نام «روی لب هاشان خنده بود» در نشر روشنگران و مطالعات زنان زير چاپ دارد. اين مجموعه شامل 13 داستان كوتاه است به نام های: «اميد، رم، لاله سفيد، موج، وهم، نرگس، تصميم كبرا، غبار، بيوه خيال، روی لب هاشان خنده بود، ماه بعد، نامه برای پروين و شاپرك». شخصيت محوری همه اين داستان ها زن است. زن درگير با مسائل اجتماعی، عاطفی و يا مسايلی كه از بيرون به او تحميل می شود. در برخی از داستان ها زن درگير با درون خود با خويشتن خويش است و گاه به دنبال آرزو و اوهام است كه به واقعيت نمی پيوندد. محبوبه ميرقديری دستی توانا در داستان كوتاه دارد. از او تاكنون كتاب های شناس مجموعه داستان، پولك سرخ رمان، خانه آرا رمان به چاپ رسيده است.

گلی ترقی و دو دنيا

گلی ترقی از نويسندگان مطرح و معاصر ايرانی است او كه نخستين مجموعه خود را در سال 48 با نام «من هم چه گوارا هستم» منتشر كرده بود تا به امروز چندين كتاب مطرح ديگر را نيز به چاپ رسانده است. آثاری نظير «جايی ديگر»، «خواب زمستانی» و مجموعه داستان «خاطرات پراكنده» از اهم اين آثار هستند. با توجه به فضای تغزلی اين آثار و در عين حال دوری از سانتی مانتاليز سم اين نويسنده بين قشر كتابخوان محبوبيت دارد. او كه قصه كوتاه «اناربانو و پسرانش» برنده بهترين قصه كوتاه سال 1985 فرانسه شده است با حفظ صميميت و سادگی مفاهيم داستان هايش می كوشد زوايای پنهان زندگی را در موقعيت های تاريخی، زمانی و مكانی مختلف به تصوير بكشد. ترقی از جمله نويسندگانی است كه كمتر اسير حاشيه ها شده اند. او طی اين دو دهه با تجربه زندگی در اروپا و حفظ خاطرات كودكی خود داستانی می نويسد كه در عين سادگی سرشار از افق های جديد و قابل اعتنا است. داستان زيبای درخت گلابی او كه توسط داريوش مهرجويی ساخته شد و هم چنين داستان های ديگر مجموعه «جايی ديگر» با بهره از عنصر تصوير و نوعی حس نوستالژيك شخصی صاحب زبانی خاص شده اند. اين زبان باعث شده كه گلی ترقی در داستان هايش مفاهيم عموما اتفاق محور خود را به شكلی رئاليستی و در عين حال شاعرانه روايت كند. زبان ترقی با توجه به دغدغه های نويسنده زبانی زنانه و در نوع خود صميمی است. كتاب جديد او «دو دنيا» نام دارد كه به نوعی ادامه خاطرات پراكنده به حساب می آيد. ناشر اين كتاب نشر نيلوفر است كه ناشر برخی از آثار قبلی او هم بوده است.

هنوز هم آناكارنينا

انتشارات «دنيای نو» كه در اين سال های اخير به چاپ آثار سترگ كلاسيك پرداخته است در ادامه اين روند چند اثر ديگر را منتشر می كند. قبل از اين، اين ناشر كتاب هايی مانند «ميدل مارچ» (جورج اليوت)، بينوايان ترجمه محمد مجلسی، كاری از تئودور درايزر، تس دوربرويل اثر تامس هاردی و. . . را منتشر كرده بود. در نمايشگاه كتاب تهران شاهد پخش چند كتاب ديگر خواهيم بود. آناكارنينا با ترجمه جديدی از دكتر محمد مجلسی، هوری نوشته پريم چانت ترجمه ناصر مؤذن، عروج ترجمه شيوا فرهمند راد نمونه هايی از اين كتاب ها هستند.

نويسندگان مهاجر

بيشتر كسانی كه در اينجا كار فرهنگی انجام می دادند، متاسفانه بعد از مهاجرت نتوانستند كار خود را ادامه دهند. ليلی گلستان - مترجم - با تاكيد بر اين مطلب درباره ادبيات مهاجرت به خبرنگار خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا) گفت: مهاجرت برای يك نويسنده، تجربه بسيار جالبی است، چرا كه او می تواند تمام خلقيات، عادات و رفتار يك ملت ديگر را تجربه كند. اما اين تجربه در عين حال بسيار سخت است و نويسنده طی آن حتما با درد و رنج و موارد ناراحت كننده ای روبه رو خواهد شد كه به او احساس خوبی نمی دهد. وی با بيان اينكه به هر حال بازتاب تمام اين موارد در كار يك نويسنده مهاجر می تواند جالب و جذاب باشد، عنوان كرد: به عنوان نمونه می توان به ميلان كوندرا اشاره كرد كه از چك به فرانسه رفته و در آنجا می نويسد. او هنوز بيشتر قصه هايش در چك می گذرد و همچنان نوستالژی مملكت خود را دارد و حتی شنيده ام كه هنوز هم به زبان چك می نويسد.وی با اشاره به عقيم شدن بيشتر نويسندگان ايرانی بعد از مهاجرت، گفت: اما بعضی ها هم يك پيش زمينه قبلی در امر نويسندگی داشتند و وقتی به آن طرف رفتند كار خود را به طور جدی شروع كردند و اغلب هم درباره وضع زندگی خود و اطرافيانشان می نويسند.

گلستان ادامه داد: مثلا رضا قاسمی در اينجا كار تئاتر می كرد، اما در فرانسه داستان نوشتن را به طور جدی شروع كرد و كتابش «همنوايی شبانه اركستر چوب ها» نيز جايزه گرفت. كتاب او درباره مهاجرت است و فوق العاده زيبا وضعيت انسان های مهاجر در غربت را توصيف می كند و به خوبی توانسته حس و حال اين افراد را نشان دهد. اما در مقابل كسانی هم مثل شهرنوش پارسی پور هستند كه كارهايشان خيلی رنگ و بوی مهاجرت ندارد. پارسی پور هنوز هم از حالت وهم انگيز خود می نويسد و به مهاجرت نمی پردازد. وی ادامه داد: از ديگر نويسندگان مهاجر ايرانی می توانم گلی ترقی را نام ببرم كه درباره مهاجرت بسيار زياد و اتفاقا خيلی هم زيبا نوشته است و آثارش منعكس كننده حالات انسان هايی است كه در خاك خودشان نيستند و احساس غربت می كنند. گلستان در توضيح دلايل فعال نبودن بسياری از نويسندگان مهاجر اظهار داشت: غربت بسيار بد است و افراد مهاجر با دشواری های زيادی روبه رو هستند. مثلا دوستانشان انتخابی نيستند و اجباری هستند و بيشتر آنها نتوانسته اند خود را با شرايط جديد وفق دهند. وی ديگر دليل كار نكردن نويسندگان مهاجر ايرانی را مخاطب نداشتن دانست و افزود: اثر هنری اگر بازتاب نداشته باشد و در روزنامه ها و مجلات نقد نشود، رغبت به كار را كم می كند.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو