Persian Archive

• عكاسی روی زمين
• اعتقادی به جشنواره ندارم
• زندانی منطق خويش
• جامعه دموكراتيك و حقوق بشر
• هژمونی را كنار بگذاريم
• گلستان بی خزان
• و اينك بر بام
• وقتی تو نگاه می كنی چيزی گم نمی شود
• صدام مسئول جنگ است
• تخريب بدون جنگ
• «باغ مجسمه» در «باغ هنرمندان»
• رفتار با هنرمندان
• پزشكان موسيقيدان
• مسابقه كاريكاتور ايدز
• موسيقی دان ها و جنگ
• تهران، كشور ديگری است
• «انسان كامل» را «نكبت» كردند


بنفشه سام گيس: نيمه های تابستان 76 بود. گزارشی داشتم از مجتمع معلولان ذهنی حضرت علی(ع). وقتی به بازديد مجتمع رفته بودم آنجا را بسيار معمولی ديدم.تعجبم زمانی افزون شد كه از مسئولان مجتمع شنيدم اين مركز به عنوان يكی از مراكز نمونه نگهداری عقب افتادگان ذهنی معرفی شده است. شنيده بودم كه از اين مجتمع فيلمی تهيه شده و سروصدای زيادی بر پا كرده است. ولی فيلم از چه چيزی؟ سه هفته گذشت. در طول اين سه هفته هيچ نكته خاصی در دست نوشته هايم نبود كه به درد نوشتن بخورد. در ذهن، مشاهداتم را زيرورو می كردم تا به آنچه كه باعث شده اين مجتمع به سوژه ای برای تهيه فيلم تبديل شود، برسم. بی فايده بود. . . تا اينكه دوستی خبر داد كه سازنده فيلم مجتمع حضرت علی(ع) را می شناسد و پذيرفت كه مرا به ديدن او ببرد.

فقط نامی از كاوه گلستان شنيده بودم و بس. هيچ در مورد او نمی دانستم...هنوز هم هيچ نمی دانم...به خانه كاوه گلستان رفتيم. خانه ای در خيابان دروس. يك طبقه ای با نمای آجر و كاشی، ساده، كم نور و ساكت. كاوه گلستان در نگاهم مردی كم حرف، بسيار متواضع و خونگرم آمد كه در همان برخورد اول گويی من از آشنايان قديمی اش بودم. صحبت به فيلم كذايی كشيده شد و گلستان ويدئو را روشن كرد...فيلم چندان طولانی نبود. اما بسيار تلخ، بسيار وحشتناك و به كابوسی می مانست كه دست ساز انسان باشد. باور نكردم اين تصاوير از همان مركزی گرفته شده كه من از آن بازديد كرده بودم. آن ساختمان سفيدرنگ كه از بيرون، آرامشی سايه افكنده بر سر ساكنانش را نويد می داد. . . گلستان با چند كلمه واقعيت را شرح داد. زمانی كه گلستان برای تهيه فيلم مستند به مركز می رود وضعيت آنجا را چنان اسف بار می بيند كه درمی يابد مسئولان مركز اجازه تهيه فيلم از وضعيت موجود را به او نخواهند داد. همين گونه هم شد. مسئولان پيشين مركز با تقاضای گلستان برای تهيه اين فيلم و تصويربرداری از مركز مخالفت می كنند. گلستان می پذيرد كه در هنگام بازديد از بخش ها، فيلمبرداری نكند. به هنگام ورود به بخش ها، دستيار گلستان مسئول بخش را به صحبت می گيرد، و حواس او را چنان پرت می كند كه گلستان نه يك تصوير، كه به اندازه يك فيلم كامل مستند از آن جا فيلمبرداری می كند و آنچه من در آن عصرگاه آخر تابستان می ديدم، دسترنج نگاه دردمندی بود كه به خاطر انسان هايی محروم و مظلوم، خود را به خطر انداخته بود. آن طور كه گلستان تعريف كرد، پس از پخش آن فيلم از شبكه های تلويزيونی جهانی رئيس جمهوری وقت شخصا به بازديد از مجتمع می رود كه باور كند، فيلم پخش شده، مونتاژی بيش نيست.اما آنچه می بيند منجر به تغيير روسا و مسئولان مركز می شود.گلستان پس از پخش جهانی آن فيلم ها دچار مشكلات فراوان می شود، به همراه دستيارش بازجويی می شود.گلستان اين همه را در ازای تغيير وضع و شيوه مديريت به جان می خرد و چنانكه بعدها به خواهرش می گويد: «همين مرا بس كه آن خانه برای ساكنانش قابل تحمل شد. »

بارها برای گفت وگوهای كوتاه خبری از آنجا كه خود يك خبرنگار عكاس فعال بود، مزاحمش می شدم و او هر بار در پاسخ سوالات عجولانه من، جواب هايی با تانی و محكم می گفت كه نشان كامل و تام از پختگی فكری و روحی او داشت.بار آخر، سال گذشته بود. گزارشی داشتم درباره رنگ زندگی و خبر داشتم كه به غير از كار عكاسی و فيلمبرداری، گاه بی گاه هم می نويسد. مزاحمش شدم و درخواست نوشته ای كردم كه از رنگ زندگی بگويد و گلستان برای آن گزارش، يكی از زيباترين نوشته ها را برای من نگاشت.

حيفم آمد كه از خواننده، اين نوشته را دريغ كنم. من در آرشيوم، اين نسخه روزنامه را به سپاس از آن همه لطافت روح و قلم كه در عين ظرافت، آكنده است از خشمی برگرفته از تجربيات گذشته حفظ كرده ام. گلستان در چند جمله كوتاه برايم چنين نوشته بود: «سال های سال، سال هايی بيش از اندازه طولانی، زندگی در عكس هايم سياه و سفيد بود، همراه با طيفی از سايه های خاكستری كه دو قطب نور و تاريكی را پيوند می داد. حذف رنگ از تصوير زندگی، فشرده ای از واقعيت را برايم باقی گذاشت. بدون تفسير و توضيح و تشريح و توجيه. خون شد، خون. . . نه خون سرخ هزار وصف. تكه پارچه ها در باد شد، تكه پارچه ها در باد. نه پرچم هايی با هزار حرف و شعار و سفسطه های نهفته در هر رنگ. اما، آسمان هم ديگر برايم آبی نماند. »

روز پنج شنبه: چگونه به ديدار فخری گلستان برويم؟چه بگوييم؟ بگوييم متاسفيم كه پسرت كشته شد؟بگوييم برای كشته شدن پسرت تسليت می گوييم؟ بگوييم انشاالله غم و اندوه آخرت باشد؟تا پشت در خانه فخری گلستان، جمله ها را در ذهنمان مرور می كنيم و وقتی از آستانه در می گذريم و يكباره خود را مقابل فخری گلستان می بينيم، در برابر آن نگاه مهربان - هميشه مهربان - فراموش می كنيم هر آنچه كه از قبل حفظ كرده بوديم. فخری گلستان به رويمان لبخند می زند. به روی همه كسانی كه به ديدنش آمده اند. لبخند می زند و اين لبخندها ما را می ترساند. چه لبخندهای تلخی. و تلاش دارد به ما بقبولاند كه حالش خوب است و نيازی ندارد نه به استراحت و نه به داروی آرام بخش. ليلی گلستان در سفر خارج است و همان روز كه خبردار شده از طريق خبرنگاران بی بی سی در لندن كه برای اين خبر به خانه همسر كاوه - هنگامه جلالی - رفته اند و به همسر و پسرش خبر كشته شدن كاوه را داده اند، به همراه آن دو نفر ديگر عازم تهران شده اند و صبح زود به تهران می رسند. فخری گلستان نه اشك می ريزد و نه بغض می كند. خاموش و با صورتی پرلبخند ما را و همه را نگاه می كند. «حالم خوب است. طوری نشده. كاوه كشته شده، خوشحالم كه هيچ زجری نكشيده و در يك لحظه كشته شده. »جريان كشته شدن را با تأنی، با جمله بندی صحيح كه حكايت از حواس و هوش منظمش دارد برای هر تازه واردی شرح می دهد. در خانه قديمی فخری گلستان، در خانه پدری كاوه گلستان، هيچ نشانی از كاوه نيست. چرا. شايد زير شيشه آن ميز مربع بتوان در ميان هجوم عكس ها، عكسی از كاوه، همسرش و پسرش پيدا كرد. حتما. فخری گلستان به خاطرات گذشته احترام می گذارد و اكنون كاوه خاطره ای شده در ذهن بيدار اين زن با آن نگاه هميشه مهربان. هوا كه تاريك می شود و به ساعات پايانی شب نزديك می شويم، در ترديد به سر می بريم كه بمانيم تا صبح. بمانيم تا ليلی گلستان را ببينيم. چقدر دشوار است ديدن ليلی گلستان. آن زن با روحيه ای كه انگار از پولاد ساخته شده و ستبر و استوار در برابر هر ناملايمی اين سال ها را تاب آورده است. حالا، بدون آنكه با كاوه خداحافظی كرده باشد. . . نه، ديگر يارای نوشتن نيست. بماند تا روز بعد. . .

روز جمعه: ليلی گلستان را می بينيم. گرفته، شكسته و بسيار اندوهگين. برای من واژه بسيار اندوهگين درباره زنی چون ليلی گلستان بار سنگينی دارد. فخری خانم همچنان لبخند می زند و نگاه می كند.امروز كه سه شنبه است و مراسم يادبود كاوه در خانه پدری برگزار می شود، از صبح و پای اين دست نوشته ها، حرف های فخری گلستان را به ياد می آورم. حرف هايی كه آن روز، روز تشييع كاوه به گورستان افجه در آن پيكان سفيد رنگ شنيدم كه می گفت: «پيش از عيد يك شعر ترجمه كرده بودم. از «اودری هيپبورن» پرسيده بودند كه راز زيبايی چشم های تو چيست و او گفته بود، برای داشتن چشم زيبا، زيبايی های مردم را ببينيد، برای داشتن لب زيبا، مهربانانه صحبت كنيد و برای داشتن اندام زيبا، غذای خود را با فقرا نصف كنيد. . .

هر وقت می پرسيدم كاوه دوربينت چه شد می گفت مامان به آن شاگردم دادم كه كار می كرد، می گفتم كاوه اسكنری كه خريدی كجاست می گفت مامان، پيش دوستم است ازش استفاده می كند. هر چه داشت بين ديگران تقسيم می كرد. . . كاوه هيچ وقت مرا دعوا نمی كرد.اصلا بلد نبود دعوا كند. فقط همان شب آخر دعوايم كرد. من نگران و مضطرب بودم و پرسيدم كاوه برنمی گردی؟ گفت مامان اين اداها را درنياور. اين جا همه چيز خوب است. ما جايمان بسيار راحت است. همه با ما مهربان هستند به هر حال جنگ است و دو روز نمی توانی با من تماس بگيری چون می رويم سراغ عراقی هايی كه فرار كرده اند. اين دو روز شد چند روز و چند روز خواهد شد؟. . . »خيلی ها می آيند. غمگين و پريشان. هيچ كس باور نمی كند. هيچ كس باور نمی كند كه كاوه گلستان ديگر نيست و آن خانه قديمی با روكار كاشی و آجر، پلاك 7 كوچه اعرابی، خالی خواهد ماند از حضور نفس های كاوه برای هميشه...

روز شنبه: جيم ميور خبرنگار بی بی سی به خانه گلستان آمده و مشغول تايپ گزارش خود از جريان كشته شدن كاوه است. فخری گلستان لحظه ای نزد ميور می رود و به چشم های او خيره می شود. می گويد: به اين چشم ها نگاه می كنم كه آخرين لحظات زندگی كاوه را ديده است. اين چشم ها پر از ياد كاوه است.من بايد هر چند لحظه به اين چشم ها نگاه كنم... لبخند از چهره اش و از نگاه مهربانش پاك شده است. غمگنانه، مشت هايش را به هم می كوبد و می گويد:دلم برای صدايش تنگ شده، دلم می خواست الان صدايش را بشنوم...و پس از سه روز، چند قطره اشكی از چشمانش سرازير می شود.

فردا روز تشييع است. قرار شده پيكر كاوه را در گورستانی در افجه به خاك بسپارند. همسر و فرزند كاوه دلشان می خواهد كاوه در جايی كه دوست داشته آرام بگيرد و هنگامه می گويد كه كاوه افجه را دوست داشت. هر وقت هم كه ما به ايران می آمديم با هم به افجه می رفتيم. می گفت شما بد زمانی به ايران می آييد. ما اغلب زمستان ها می آمديم و كاوه می گفت بهار افجه بسيار زيبا است. عكس هايی را كه از افجه می گرفت برای من می فرستاد. عكس های بسيار قشنگ از گل كوچكی كه از دل سنگ روييده بود. . . می گفت كه هر وقت اتفاق بدی برايم می افتد فقط ياد افجه است كه مرا نجات می دهد. با ياد افجه آرامش و تسكين پيدا می كنم. . .به هنگامه نگاه می كنم كه مثل سايه است و در آن خانه قديمی از اين سو به آن سو می رود. و امروز حرف های او را مرور می كنم وقتی با شوقی كودكانه از آشنايی خود و كاوه می گفت: «از 17 سالگی كاوه را می شناختم. يك سال مدرسه عكاسی رفتم و بعد از آن با يك دوربين به سراغ كاوه رفتم با عكس هايی كه گرفته بودم و گفتم می خوام عكاسی ياد بگيرم. كاوه تمام فوت و فن عكاسی را يادم داد. كارت ويزيتم را هم خود او درست كرد. »

پس چرا به انگليس رفتی و ديگر برنگشتی؟

در پاسخ اين سوالم می گويد: «آن زمان ما صاحب بچه شده بوديم. پسرمان 8 ماهه بود و جنگ هم بود. همه چيز حتی غذای كودك به سختی تهيه می شد.رفتيم انگليس كه بمانيم ولی كاوه بعد از مدتی تصميم گرفت برگردد. آن هم برای تهيه فيلم «ثبت حقيقت» كه بخشی از گفت وگوهايش در انگليس و خارج از ايران انجام شده بود. من و مهرك لندن مانديم.و كاوه به ايران بازگشت. اما با تهيه آن فيلم دچار مشكل شد و در ايران ماند. ضمن آنكه مهرك به سن مدرسه رسيده و 9 ساله بود. تصميم گرفتيم كه من و مهرك تا زمان پايان تحصيلات مهرك در انگليس بمانيم. در اين فاصله به ايران می آمديم يا كاوه به انگليس می آمد ولی از سال گذشته كاوه گفت كه مهرك بايد ياد بگيرد كه زن من را به من پس بدهد. و امسال قرار بود كه من برای هميشه به ايران بيايم. خانه مان را هم درست كرده بوديم. . . »

روز يكشنبه: بسيار روز بدی است. اصلا از صبح آسمان و هوا سر ناسازگاری دارند. هوايی دم كرده است و آسمانی گرفته. انگار كه هزار بار غم در سينه شان نهفته است. قرار است مراسمی در تالار وحدت انجام شود و بعد به سوی افجه حركت كنيم.در حياط تالار ايستاده ايم. جمعيت به تدريج می آيند و ديوار حياط پر می شود از سايه های ايستاده. يك عكس كاوه جلوی سكوی سخنرانی گذاشته اند كه با لبخندی كمرنگ از دريچه يك دوربين ديجيتال نگاه می كند و سيگاری ميان انگشت دارد.ساده و ساكت. كاپشنی به تن كرده و شال گردنی را به دور گردن گره زده. بی آلايش. اين چشم های نافذ و جست وجوگر چه ساده می بينند و چه ساده می پذيرند آنچه را صاحبشان برشان رواداشته.

مقابل عكس كاوه می ايستم. چقدر دشوار است. برای همه نمی توانيم حقيقت مرگ را مجسم كنيم. كاوه از آن آدم ها است كه مرگ درباره اش صدق نمی كند. هنوز پس از چهار روز نمی توانم باور كنم كه شماره تلفن. . . را ديگر كسی پاسخ نخواهد گفت و حتی پيغام گير آن هم خاموش می شود. پيغام بگيرد برای چه كسی؟پيكر كاوه را با آمبولانس از بيمارستان مهر می آورند. يادم می افتد كه امروز صبح فخری گلستان به ديدن كاوه رفته است. در سردخانه بيمارستان. ديروز می گفت می رود. و من به خودم می لرزم از اينكه آيا می داند كاوه را چگونه به ايران منتقل كرده اند و آيا می داند كه كاوه پاهايش را بر اثر انفجار مين از دست داده و آيا می داند كه مسئولان سردخانه روز قبل به محمد فرنود و مانی حقيقی و همسر و فرزند كاوه گفته بودند كه از سينه به پايين را نبينند چون وضعيت مناسبی ندارد؟

پيشاپيش جمعيت می آيد، به همراه ليلی گلستان كه مادر را در آغوش گرفته است. فخری گلستان به آسمان نگاه می كند و به درختان پربرگ و قد برافراشته در حياط تالار كه عجيب است امروز، در اين ساعات نزديك به ظهر، تمام گنجشكانی كه بر اين درختان خانه دارند خاموش شده اند. فخری گلستان بعدا تعريف كرد كه يكی از دوستداران كاوه، شعری سروده با اين مضمون كه:«بر سر قبر من اگر می آييد، گريه نكنيد، من آنجا نيستم، من نور خورشيد هستم، من ستاره شب هستم، من باد ملايم پاييز هستم، من باران ملايم زمستان هستم، من نور ماهتاب هستم، من صدای بال پرندگان در سپيده افق هستم. آن وقت كه بيدار می شويد. بر سر گور من نياييد. من آنجا نيستم. . . »

تابوت كاوه گلستان برای چند لحظه ای از آغوش جمعيت رها می شود و روی سكو قرار می گيرد. فخری گلستان سر نهاده بر تابوت و خاموش به گل های ترمه نگاه می كند.شايد كاوه همان گل های ترمه باشد. دوستداران كاوه به سوی تابوت هجوم آورده اند كه هر كدام دستی بر تابوت بسايند و خود را تسلی دهند. پس از چند دقيقه ای كه به ايراد خطابه و قرائت قرآن مجيد و اعلام مراسم ختم و يادبودهايی كه از سوی خانواده گلستان، خانه عكاسان، خانه هنرمندان، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و موزه هنرهای معاصر برگزار می شود، می گذرد حاضرمی شويم به طی پايان راه. سپردن پيكر كاوه به آغوش پاك خاك روستای افجه. به همراه فخری گلستان و هنگامه جلالی در يك پيكان سفيدرنگ نشسته ايم در راه لواسان و بهترين زمان است برای ضبط زمزمه های اين دو زن عاشق كه يكی عشق خود را از زمانی كه كاوه را در شكم داشته پرورانده و آن ديگری كه در 17 سالگی عاشق اين عكاس جسور و متهور شده و به گفته فخری خانم، با گذشت زمان اين عشق صدها هزار برابر شده است.

هنگامه می گويد: وقتی كاوه فيلم ثبت حقيقت را می ساخت برای انجام مصاحبه با هم می رفتيم. مصاحبه شوندگان به من می گفتند كاوه مثل توفان می ماند وقتی می آيد همه جا را به هم می ريزد و من هم می گفتم بله برای شما خوب است اما اگر آدم يك توفان در خانه داشته باشد نمی دانيد چه پدری درمی آورد.فخری خانم به هنگامه هشدار می دهد كه مبادا با گريستن بر سر مزار كاوه، او را از خود برنجاند.می گويد: هنگامه حواست باشد كه اصلا نبايد كاوه را عصبانی كنيم و هنگامه تاييد می كند كه به خصوص پيش مهرك بايد خودشان را خيلی حفظ كنند. هنگامه و فخری خانم از روزهای پرالتهاب و پراضطرابی ياد می كنند كه فكر می كردند ديگر كاوه را نمی بينند. روزهای جنگ افغانستان، جنگ ايران و عراق و هزاران روز ديگر. فخری خانم می گويد: «از همه بدتر افغانستان بود. به خصوص زمانی كه اعلام كردند دفاتر بی بی سی را طالبان تصرف كرده اند. من آن شب تا صبح چه كشيدم. يقين داشتم كه كاوه را می كشند و اين هم خيلی بد بود ولی اين بار خودش با ميل خودش كشته شد. تا لحظه آخر با ميل خودش رفت و با ميل خودش هم از ماشين پياده شد. »

ياد و خاطره ای كافی است كه بغض هنگامه را بتركاند. به ياد دوربين كاوه می افتد كه بر اثر انفجار مين ها يك طرفش كنده شده و می گويد كه قرار است لنز دوربين را همراه با پيكر كاوه دفن كنند و باقی بدنه دوربين را نگهدارند تا در يك موزه به نمايش درآيد. هنگامه از روزی می گويد كه همكاران كاوه به خانه او آمده اند و خبر كشته شدن كاوه را به هنگامه و مهرك داده اند. از اين می گويد كه باور نكرده و فكر كرده كه آنها او را به بازی گرفته اند و اين يادها را هق هق گريه های هنگامه قطع می كند.فخری خانم می گويد: «بنفشه برايت گفته بودم كه ميمون باغ وحش دوربين كاوه را گرفت؟»نگاه فخری خانم باز هم پر از لبخند شده است. به ياد می آورد تابستانی را كه كاوه 9 ساله و ليلی 15 ساله بوده اند و سه نفری به يك مسافرت زمينی اروپا رفته اند و تعريف می كند كه: «در جريان اين سفر، در يكی از شهرهای تركيه به باغ وحش رفتيم و به قفس ميمون ها رسيديم. برای كاوه يك دوربين كوچك اتوماتيك خريده بودم تا از هر چه دلش می خواهد عكس بگيرد. يكباره يكی از ميمون ها دست انداخت و دوربين كاوه را گرفت و با خودش برد. ما هاج و واج مانده بوديم. زبان تركی هم نمی دانستيم بالاخره به سراغ مدير باغ وحش رفتيم و او دوربين را از قفس ميمون بيرون آورد.»فخری خانم به ياد می آورد كه تمام پول های ذخيره برای اقامت در شهر ونيز را كاوه و ليلی خرج خريد دانه برای پرندگان سن ماركو كرده اند و به ياد می آورد كه كاوه و ليلی در موزه های شهرهای بزرگ با هم مسابقه می گذاشتند كه كدام زودتر از ديگری به در خروجی موزه می رسند. پايان صحبت های فخری گلستان خانه های كوچك و بزرگ افجه است كه گواهی می دهد به گورستان محلی نزديك شده ايم.گورستان، زمين دو تكه ای است كه در آغوش يك باغ آلبالو آرميده است و درختان تبريزی از دو سو احاطه اش كرده اند وقتی می رسيم كه خاك را از زمين كنده و بر سمتی تل كرده اند. بالای سر كاوه قرار است نهال زيتونی كاشته شود. چند گل لاله بر خاك می اندازند و گل های لاله به انتظار نشسته اند تا كاوه از راه بيايد. صدای لااله الاالله كه از دور می آيد روستاييانی كه بر سر مزار عزيزانشان آمده اند به سوی صدا می شتابند تا دستی زير تابوت بگيرند. . .

كاوه گلستان، متولد 1329 شهر آبادان پس از 52 سال زندگی پرهياهو در زمينی به اندازه يك قد در روستای افجه و در زمينی كه اگر همهمه آدم ها نباشد، دياری خاموش است كه فقط آواز تك پرنده ای سكوتش را می شكند در روز 17 فروردين ماه 1382 به دست خاك سپرده شد.

از اين پس برشی از دو گفت وگو می آيد از زبان دو تن از نزديك ترين ها به كاوه گلستان:ليلی گلستان، خواهر كاوه، صاحب گالری گلستان و مترجم كه عشق عميقی نسبت به برادر داشته و دارد. از همان دوران كودكی تاكنون و تا ابد و در تمام اين روزها با يادآوری نام كاوه و افسوس بر لحظه های بدون كاوه چشمانش پراشك می شد. گلستان از خوبی ها و مهربانی های كاوه می گويد. از روحيه ماجراجو و پرتلاطم او. شايعه بردن جايزه پوليتزر عكاسی را توسط كاوه گلستان تكذيب می كند و با اشاره به جايزه رابرت كاپا به عنوان يكی از مهم ترين جوايز جهانی عكاسی كه كاوه گلستان به خاطر عكس معروف خود از پرچم سفارت اشغال شده آمريكا كه روی آن زباله حمل می كردند، از آن خود كرد بر بی تفاوتی كاوه نسبت به اين گونه جوايز تاكيد می كند كه كاوه نسبت به اين جوايز اهميتی قائل نمی شد و با چه بی تفاوتی از اين جوايز حرف می زد و در عوض كارش تا چه حد اهميت داشت. ليلی گلستان از درونيات عكس های كاوه می گويد و از دو نمايشگاه معروف كاوه در سال های پيش از انقلاب:

«تمام عكس های كاوه در جهت نشان دادن زشتی ها و بی عدالتی ها و غيرانسانی بودن رفتارها و كردارهای انسان هاست. تمام هم و غم كاوه اين بود كه زشتی ها را در عكس هايش نشان بدهد خودش هم قربانی همين خشونت های غيرانسانی شد. مرگ كاوه دقيقا همانی بود كه بايد اتفاق می افتاد يعنی كاوه گلستان به عنوان يك عكاس خبری بسيار جسور و بسيار با شهامت و بسيار متعهد بايد كه اين چنين در جبهه جنگ كشته می شد ولی من فكر می كنم كه حداقل 20 سال جا داشت كه كاوه باز بتواند بدی های زمانه را نشان بدهد. كاوه معلم بسيار خوبی بود در حالی كه بسيار فروتن و بسيار خجالتی بود در حالی كه وقتی با من كه خواهرش بودم حرف می زد به چشم هايم نگاه نمی كرد. علی رغم اين خلقيات، در كار خودش جسارتی داشت كه سوای اخلاق هميشگی اش بود. بسيار نترس و صريح بود و با اينكه در دوران انقلاب به شدت مانع كارش شدند و اداره اماكن او را احضار كرد و به او توهين بسيار شد، روزی كه از اداره اماكن برگشت به من گفت: ديگر خسته شدم و اين «ديگر خسته شدم» را چنان از ته دل گفت كه من گريه ام گرفت. من آن روز برای اولين بار برای مشكلاتی كه برای كاوه، در تمام آن سال ها پيش آمده بود گريه كردم. . . كاوه عاشق كردستان بود. عاشق كردها، عاشق زبان و لهجه آنها بود.

عاشق ايران بود و عاشق مردم عادی بود و از نخبه گرايی نفرت داشت. اولين نمايشگاه پرسروصدای كاوه، نمايشگاهی بود در گالری سيحون كه يكسری تصاوير آدم ها و حيوانات يا وسايل و زيورآلات سلطنتی را در كنار هم مونتاژ كرده بود و هر بيننده ساده ای می فهميد كه اين عكس ها از سلطنت انتقاد می كنند. كاوه به شدت ضدسلطنت بود. فرح پهلوی آمد و اين نمايشگاه را ديد در حالی كه تمام خيابان و اطراف گالری پر از ماموران ساواك بود. فرح از ديدن اين نمايشگاه بسيار عصبانی شد و آن جا را ترك كرد. اما پرسروصداترين نمايشگاه كاوه، مجموعه عكسی بود كه از شرايط فلاكت بار زندگی روسپيان گرفته بود و در تالار دانشگاه تهران به نمايش گذارده بود. من خيلی خوب به خاطر دارم كه جمعيت تمام خيابان 16 آذر را پر كرده بود و همه مردم از ديدن اين عكس ها به گريه افتاده بودند. آن نمايشگاه پس از چند روز توسط ساواك تعطيل شد.در حالی كه در همان چند روز تاثير خودش را گذاشته بود.

يادم هست در جلسه ای هر دوی ما به عنوان مشاور دعوت شده بوديم برای نصب مجسمه ای در يكی از نقاط شهر در حاليكه من قبلا از حضور كاوه در آن جلسه اطلاع نداشتم. پول هنگفتی صرف ساخت اين مجسمه شده بود و زمانی كه از من نظرخواهی كردند با آرامش گفتم كه من با اين پروژه مخالفم چون اين پول هنگفت می توانست صرف آموزش چندين جوان در خارج از كشور بشود. بنابراين نظری ندارم. وقتی همين سوال را از كاوه پرسيدند با صدای بلند و با لحن خشنی گفت شما بايد از خودتان خجالت بكشيد كه اين بودجه به اين سنگينی را چنين به هدر می دهيد. اين بودجه و هدر دادن آن چه مشكلی را حل خواهد كرد؟ و اين نمونه ای از رشادت و جسارت كاوه بود كه من به چشم خودم شاهد آن بودم. تصميم داريم از سال 83 جايزه ای با نام كاوه گلستان برای عكاسی خبری در ايران راه اندازی كنيم كه در پايان هر سال به بهترين عكس خبری سال اهدا شود و اين تنها انگيزه ای است كه باعث التيام من و خانواده من می شود».

محمد فرنود عكاسی باشهرت جهانی و به گفته اعضای خانواده، تنها يار و همراه 23 ساله كاوه گلستان است. شرايطی كه مصاحبه بر او تحميل كرد بسيار ناگوار بود. يادآوری خاطرات سبب می شد كه هرازچند گاهی بغضش بتركد و مصاحبه قطع شود. . . فرنود زمانی تن به گفت وگو داد كه ،17 18 ساعت از يك 24 ساعت را آن هم روز پس از دفن كاوه، در افجه و بالای سر كاوه گذرانده بود با اين حال بسيار گفت. بسيار گفت، صادقانه گفت كه بعيد می دانم در ميان اهالی غير از اعضای خانواده كاوه، ديگر كسی را بتوانم پيدا كنم كه چنين صادقانه و چنين صميمانه از اين دوستی سخن بگويد. دوستی كه قابل ستايش بود. به خاطر صميميت و صداقتی كه از اشتراك در عقيده و تفكر و نگاه و كلام و باورها و ايده ها نشأت می گرفت. از فرنود به خاطر آنكه دردهای خود را تنها با مانی حقيقی ـ خواهرزاده كاوه ـ تقسيم كرده بود و مسئوليت سنگينی كه از زمان بازگويی خبر به فخری گلستان تا لحظه دفن كاوه در افجه پذيرا شده و تحمل شرايطی دشوار كه تنها چهار روز پس از كشته شدن كاوه بر او تحميل كرديم سپاسگزارم:«كاوه بسيار ساده بود و بسيار صادق بود و به همان اندازه عكس هايش هم ساده و صادق بود. بسيار ساده زندگی می كرد. در حالی كه در يك خانواده كاملا مرفه بزرگ شده بود. شخصيت بسيار منضبط و منظمی داشت و بسيار زيرك و هوشمند بود. اين ،7 8 سال آخر را فيلمبرداری می كرد. آن هم به دليل وجود امكانات پيشرفته ای كه در دستگاه های فيلمبرداری وجود داشت. كاوه دوران پختگی خود را طی كرده بود و در اوج سوختن بود. هميشه در اين فكر بود كه چگونه می توان جامعه ای را متحول كرد و آن را به سمت سازندگی هدايت كرد. اين جوهره كاوه بود و سقف زندگی خود را چنان مرتفع و بلند گرفته بود كه هميشه می گفت دوست دارم هيچ گاه دستم به آن نرسد. موانعی كه بر سر راهش ايجاد می شد بيشتر او را جری می كرد و هرچه جری تر می شد فعاليتش بيشتر ثمر می داد. اما در بيان واقعيت از هيچ چيز واهمه نداشت. هرچند كه با محدوديت های فراوان در عرصه كار حرفه ای مواجه شد و ناراحتی های بسيار زيادی را هم از اين بابت تحمل كرد.

كاوه انسان بسيار باشعوری بود و چون شعور داشت شعورش را در جهت حق و حقيقت به كار می برد و اين نگاهی بود كه داوطلبانه انتخاب كرده بود. كاوه در اواسط جنگ ايران و عراق،حدود يك سال ايران را ترك كرد، آن هم به دليل فشارهای بيش از حدی كه به او وارد شد. آن هم با اينكه قلبی بسيار رئوف و سرشار از محبت داشت و برايش بسيار ثقيل و سنگين بود كه با چنين برخوردهايی مواجه شود. زمانی كه ايران را ترك می كرد به او گفتم تو برمی گردی چون ماهی هر حوض به حوض خودش برمی گردد. كاوه هم رفت ولی خيلی زود برگشت. اين بار بدون خانواده اش و اين سخت تر بود. چون دوری از خانواده فشار و محدوديت بيشتری را بر او وارد می كرد. من و كاوه سر مسئله كردستان با هم آشنا شديم و كاوه بر سر علاقه به كردها جان خود را از دست داد. كاوه با بنگاه های خبری فراوانی كار می كرد، اما همه آنها برای او يك ابزار و وسيله بودند و هيچ گاه از آنها تعريف نمی كرد برعكس می گفت كه بايد از امكانات آنها بر ضد خودشان استفاده كنيم و من به اين عقيده كاوه باور و ايمان دارم. جنگ را پديده ای بسيار زشت می دانست و برای خانواده هايی افسوس می خورد كه در اثر جنگ آواره شده بودند و اين آوارگی و بدبختی را با عكس هايش ثبت می كرد. كاوه در نگاه انسانی بسيار زبردست بود و محور تمام كارهايش انسان بود. چون خودش يك انسان كامل بود. هرچند كه در فضای خصوصی زندگی اش شخصيت كاملا متفاوتی داشت، يادم هست كه بسيار قشنگ گيتار و سه تار می زد و صدای بسيار زيبايی داشت و شعرهای قشنگی هم می سرود. آن هم در روزهای غم انگيز پاييز و موشك باران سال های ،62 63 من و كاوه شاهد و ناظر بمباران شيميايی حلبچه، بمباران 32 هواپيما در جريان شلمچه و فتح خرمشهر بوديم. عاشق بچه های روشنفكر بود ولی از روشنفكرنماها نفرت داشت. عاشق بچه های مخلص جنگ بود و عاشق فرهنگ خالص جبهه بود. كلكسيونی از سربندهای سبز رنگ جبهه داشت و چفيه سياه و سپيد جبهه، پوششی بود برای دوربين هايش وقتی از آنها استفاده نمی كرد. در حالی كه از جنگ نفرت داشت و هميشه سعی می كرد در جنگ ها حضور داشته باشد تا زشتی های جنگ را ثبت كند. تاريخ مطبوعات ايران هرگز مثل كاوه گلستان را به خود نخواهد ديد. »

حرف های فرنود، اشك های ليلی گلستان، نگاه پرلبخند فخری گلستان و بهت و خيرگی هنگامه كه هنوز مرگ كاوه را باور نكرده مثل پايان يك فيلم كنار هم قرار می گيرند و در مجموع می شوند اسطوره ای به نام كاوه گلستان. كاوه گلستان هيچ گاه تمام نخواهد شد. چون نه لبخند نگاه فخری گلستان تمام می شود و نه بهت هنگامه، و نه اشك های ليلی گلستان پايانی دارد و نه حرف های فرنود...


رضا جلالی : شايد چندان صحيح نباشد كه من همچون ديگر دوستان برای نوشتن ليد يك مصاحبه از همان روش های شرح سكانسی سينمايی استفاده كنم. اما شايد تنها راهی كه می شود از طريق آن فضا را تشريح كرد پيروی و تبعيت از اين روال است. ساعت 10 صبح 11 اسفند ،81 يك روز سرد اما آفتابی، بعد از يك استراحت مفيد و كمی ترافيك، وارد ساختمان كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان شدم، هنوز با مسئول اطلاعات در حال طرح يك مفاهمه زبانی دوطرفه بودم كه پيمان (عكاس) از راه رسيد و گفت: «اه تو هم كه تازه رسيدی. . . »به هر حال با راهنمايی نصفه و نيمه مسئول اطلاعات ساختمان و پيمان كه مثل يك راهنمای خبره سرخپوستی راه های زيرزمينی را بلد است، پس از گذر از درها و راهروهای تودرتو به جايی رسيديم كه می شد بدون هيچ دغدغه ای بهرام خائف را هم ديد و هم شنيد! ابتدا فكر می كردم با اين همه انرژی اول صبح حتما به روال ديگر مصاحبه های اول روز اين مصاحبه نيز اتفاق بسيار مشعوف كننده ای خواهد بود، اما هجمه دلگيری های خائف باعث شد عليرغم سعی و تلاش هايی كه انجام شد، اتمسفر دلگيری در مصاحبه ايجاد شود، تا حدی كه فكر می كنم پيمان هم عليرغم سرزندگی اوليه ای كه داشت عكس هايی غمگين از خائف را ثبت كرد. به هر حال اين مصاحبه حكايت همان جمله تكراری هميشگی است: «چی فكر می كرديم، چی شد...؟!» به هر حال بهانه ما برای اين گفت وگو انتشار كتاب حكايت نامه بود كه خائف برای آن تصويرسازی كرده است. حكايت نامه همانطور كه از نامش برمی آيد برخوردی ديگر است با حمايت ها و روايت های كهن پارسی كه حسين معلم آن را گردآوری و تدوين كرده و طراح گرافيك آن نيز كوروش پارسانژاد است. اما نكته مهم اينكه تصويرسازی اين كتاب توانسته جايزه معتبر جشنواره بولونيا ايتاليا را پس از نزديك به دو دهه به ايران بياورد.

فكر اوليه تصويرسازی اين كتاب و روندی كه باعث شد به همكاری با اين جمعی كه به وجودآورندگان و گردآورندگان آن هستند، مرتبط شويد و تصويرسازی آن را برعهده بگيريد؟

اين كتاب از موضوع هايی بود كه هميشه به تصويرسازی آن علاقه داشتم و متنش برايم جذاب بود، چرا كه هميشه اعتقاد داشتم بايد چنين متن هايی كار شود. اما متأسفانه ما هميشه مشكل متن داشتيم. بعد هم در مجموع من تصويرساز كتاب كودك نيستم و بيشتر كارهايم در حيطه جوان و نوجوان است. البته تجربه هايی در اين زمينه (تصويرسازی برای كودك) داشتم كه شروع آن مربوط به سال 57 می شود كه اولين كارم در زمينه تصويرسازی بود و اتفاقا جايزه بولونيا را نيز به خود اختصاص داد. كتابی به نام «توكا» نوشته عباس يمينی شريف. اما چون در بحبوحه انقلاب بود، ناديده گرفته شد و پس از آن نيز كانون دچار تغييراتی شد. البته چند سالی است كه ما موفق به دريافت جايزه بولونيا نشده ايم. زمانی حدود 20 سال. من خودم وقتی مشغول تصويرسازی كتاب بودم، مطمئن نبودم كه بشود آن را به مسابقه بولونيا رساند اما با تلاش هايی كه صرف شد مخصوصا از طرف كوروش پارسانژاد كه صفحه آرايی اثر را برعهده داشتند، كتاب حاضر شد و فكر می كنم كه اين جايزه به مجموعه اين كتاب اهدا شده است. چرا كه تاكنون هنوز مشخص نيست به چه قسمتی از كتاب اين جايزه اهدا شده چرا كه جايزه ديگری نيز به آن اختصاص يافته كه آن هم هنوز مشخص نيست. جايزه فعلی به اسم «سوپر بوك» است. البته من به درستی از تقسيم بندی جوايز اطلاع ندارم. در حال حاضر با اين كتاب به شكل يك پديده استثنايی در آنجا برخورد شده. در صحبتی كه با روابط بين الملل كانون داشتم ظاهرا اين اثر در آنجا بسيار مورد توجه واقع شده است. به هر حال تصويرسازی و صفحه آرايی در اين امر بسيار تأثيرگذار بوده است و فكر می كنم چنين برخوردی با كتاب به دليل تلفيق شيوه مدرن و كهن در يك اثر است. با استفاده از متن كهن و يك طراحی مدرن.

در واقع يك حركت پست مدرن در زمينه تصويرسازی كتاب...

بله و قرار است كه آقای همتی آهويی برای تحويل گرفتن جايزه به ايتاليا بروند. البته قبل از اين سفر من به سوئيس رفته بودم تا جايزه IBBY را دريافت كنم.مشكلی كه داشتيم شكل ظاهری كتاب است كه هنوز به حد مطلوب نرسيده اما قرار است كه درست شود.

مسئله ای كه درباره كتاب بيش از هر چيز به چشم می خورد، ذكر رده سنی «د» و «هـ» به عنوان مخاطبين اصلی كتاب است در حالی كه شيوه تصويرسازی مدرن اين اثر كه عناصر ايرانی در آن به شكلی ويژه حضور دارند باعث می شود كه اين گروه سنی نتواند به راحتی با كتاب ارتباط برقرار كند.

اين موضوع احتياج به آن دارد كه من به صورت كلی اهداف اين جشنواره را در باب اهدای جايزه و برگزيدن يك اثر تشريح كنم. به هيچ وجه نمی شود براساس انتخاب يك كتاب در جشنواره آن را متعلق به گروه سنی خاصی دانست و به همين سبب نمی شود روی نتايج آن حساب خاصی قائل شد و به شخصه خودم هيچ اعتقاد و اعتمادی به آثار برگزيده جشنواره ها ندارم و نمی شود امتياز خاصی برای آن قائل شد. چرا كه بعضی از كتاب ها يك حالت غافلگيركننده ای دارند. مثل فيلم سينمايی كه ما داريم يعنی آثاری كه مردم هيچ گاه آنها را نديده اند و آشنايی با سبك و سياقشان ندارند. به طور مثال كتاب تصويرسازی شده ای كه چند سال پيش در «نوما» جايزه گرفت و داوران متخصصان فن بودند و می دانستند تصاوير دارای ضعف های بسياری است ولی اثر را واجد ارزش های ديگری تشخيص دادند. اما من معتقدم در حال حاضر همه بچه ها نقاش هستند. همين كه يك كودك موفق شود با وسيله ای يك خط رسم كند، نقاش است. حتی اعتقاد دارم خيلی بهتر از بزرگسالان نقاشی می كند. اما در حال حاضر هر چقدر كتاب و طرح هايش انتزاعی تر و غيرعادی تر است جايزه می گيرد در حالی كه بچه ها به هيچ وجه با اين آثار ارتباط برقرار نمی كنند.

همان اتفاقی كه فكر می كنم برای اين كتاب پيش آمده چرا كه تنها رده سنی 25 سال به بالا توان درك اين كتاب را دارند.

البته و اين مشكلی است كه در جشنواره ها بيشتر نمود دارد. به طور مثال كتاب خانم خسروی كار بسيار قشنگی بود اما متأسفانه بچه ها نمی توانند با آن ارتباط برقرار كنند و تصاوير مزبور را می شد همچون يك نقاشی به ديوارها آويخت و اگر مدت هاست كه در حيطه تصويرسازی كتاب كودك كار نمی كنم و يا كم كار بوده ام به دليل آن است كه معتقد نيستم برای كودكان طراحی كتاب صورت گيرد. چرا كه ذهن كودك را منحرف می كند، فقط بايد امكانات در اختيار كودك قرار داد تا ذهنيت او شكوفا شود و نقاشی كند. اما با رده سنی جوان و نوجوان می شود به نوعی ارتباط برقرار كرد و به آنها زبان تصوير و فرهنگ آن را آموخت و حيطه تفكرو تخيل آنها را گسترش داد. اما روندی كه در حال حاضر بر جشنواره ها حاكم است باعث شده تصويرسازی آثاری كه داعيه كتاب كودك را دارند و شديدا انتزاعی هستند جايزه بگيرند در حالی كه كودكان به هيچ وجه رغبتی به ورق زدن آن كتاب ها ندارند و آن را نمی فهمند.

منظور شما كودكان ايران هستند يا اين پديده شامل كودكان كل جهان است؟

كل جهان دچار اين حالت شده، يك رقابتی به وجود آمده كه در آن بعضی ها به قواعد و قوانين پايبند هستند و ديگر كار نمی كنند يا كاری شكل می گيرد كه بسيار انتزاعی است.

اما فكر نمی كنيد كه اين روند در ايران بسيار شديدتر است، چرا كه عمر آشنايی كودكان ما با فرهنگ تصوير و تصويرسازی بسيار كوتاه است و قدمت طولانی ندارد؟

من در سوئيس كه بودم با يك پيرمرد ژاپنی آشنا شدم كه 104 سال داشت و برای سه نسل از كودكان كار تصويرسازی انجام داده بود و اين آدم چهار سال بود كه روی يك كتاب كار می كرد و مهم ترين نكته برای فعاليت مستمر و سالم وی در اين زمينه تأمين مالی بود كه در اختيار او بود بدون آنكه نگران وقت، ناشر و درگيری ها و مشكلات جنبی باشد. اما در ايران ما با مشكلات فراوانی روبه رو هستيم به خصوص زمانی كه تنها به تصويرسازی كتاب تكيه می كنيم. من هم اكنون نه از اينجا حقوق می گيرم و نه به جای ديگری وابسته هستم و هميشه هم در حاشيه بوده ام و بيشترين كتاب هايی كه تصوير كرده ام هيچ وقت نخوانده ام. چرا كه علاقه ای به خواندن آنها نداشته ام. فقط می پرسيدم موضوع آن چيست سپس تصويرسازی می كردم بعضی از كتاب ها به نظر من احتياجی به تصويرسازی ندارد و به همين دليل اصلا نمی شود روی كيفيت تصويرسازی آثاری كه برنده جايزه می شوند حساب كرد.

در يك ديدگاه كلی تر وقتی شما بحث بر سر اين داريد كه در زمينه تصويرسازی تنها بايد به نوجوانان و جوانان پرداخت و كودكان را بايد آزاد گذاشت، اصلا قبل از آن بياييم بررسی كنيم كه در ايران پدران ما چقدر با تصويرسازی كتاب آشنا بوده اند كه ما بخواهيم بحث تصويرسازی كتاب و ارتباط آن با نوجوانان را مطرح كنيم، چرا كه به هر حال ما در ايران همواره فرهنگ نوشتاری مان قدرت بيشتری داشته كه اين ضعف اصلی ما در برقراری ارتباط با فرهنگ تصويری جهان است.

من خيلی رك می گويم چرا كه مجبورم، هميشه از اينكه تصويرسازی كنم فراری بوده ام، حرفه اصلی من نقاشی است، اما آشنايی با كانون و اينكه زمانی استخدام كانون بودم و با گروهی مثل فرشيد مثقالی يا عباس كيارستمی كار كرده ام، من را وارد فضايی كرد كه به سمت تصويرسازی كتاب كشيده شوم و از اين تعداد كتابی كه تعداد دقيق آن را نمی دانم تنها 5 يا 6 جلد واقعا آثار قابل قبولی هستند، باقی آنها آثاری بودند برای كسب درآمد و نه چيزی بيش از آن و معتقدم كسی كه وارد اين شغل می شود بايد يك درآمد جنبی تأمين كننده داشته باشد تا بتواند به راحتی اثری خلق كند. جدای از اين مسائل ما مشكل فقدان متن های مناسب را نيز داريم و اين شرايط باعث شده كه اخيرا كتاب هايی را تصويرسازی كنم كه متن آنها را خودم نوشته ام. مثل «دنيای رنگين كمان» كه جايزه IBBY را به خود اختصاص داده يا كتابی به اسم «ما چند نفريم» كه هنوز منتشر نشده است و مولف آن خودم بوده ام. ما نويسنده متبحر در عرصه كودك بسيار كم داريم كه بتواند اثر جذابی بنويسد نمی دانم شايد هم كسانی هستند و خودشان را به جامعه نويسندگان معرفی نمی كنند. بعد هم چون حرفه اصلی من نقاشی است هميشه به كارهايم مثل يك نقاشی نگاه كرده ام و يك خطی از نقاشی در آثارم خودبه خود ايجاد شده و به نظرم می شود بدين شكل كودك و كتاب كودك را مورد بررسی قرار داد چرا كه هيچ كدام از كتاب های موجود استاندارد نيستند، حتی صحافی كتاب ها اشكال دارد. در سوئيس من حتی از ارائه كتابم كه برنده شده بود هم خجالت می كشيدم كه اميدواريم بالاخره اين ها همه درست شود.

در حيطه نويسندگی و تصويرسازی كتاب كودك آيا می شود كسی را آموزش داد و آيا جايگاهی برای آموزش آن در ايران داريم و آيا اصلا كسانی را داريم كه بتوانند به عنوان استاد در اين رشته تدريس كنند يا همه چيز به شكلی اتفاقی و براساس علاقه به وجود می آيد.

اين روزها تعداد تصويرگرهای كتاب كودك زياد شده، اما كيفيت كارهای آنها شديدا افت كرده به حدی كه نمی شود از كارها استفاده كرد. خانم «فراری» كه رئيس بولونيا بود چند سال پيش سفری به ايران داشت و هنگامی كه با آثار جديد روبه رو شد، پرسيد: «چه اتفاقی برای تصويرگری كتاب در ايران افتاده كه اين چنين سطح كيفی آثار تنزل كرده است. يك زمانی ايران در تصويرسازی كتاب كودك نماينده بحق كشورهای آسيايی بود. . . » و ايشان حق داشتند چرا كه ما در گذشته هر سال يك جايزه بولونيا داشتيم اما در حال حاضر پس از گذشت 15 يا 20 سال موفق به كسب اين جايزه شديم آن هم نه توسط تصويرگرهای جوان بلكه همان افراد قديمی باز هم موفق به كسب چنين جوايزی شدند. آثاری كه توسط فرشيد مثقالی خلق می شد اكنون هيچ مشابهی هم ندارد. در حال حاضر آن قدر ما گرفتار مسائل حاشيه ای شده ايم كه ديگر فرصتی برای خلق يك اثر قابل توجه باقی نمانده است و اول از همه من به خودم اشاره می كنم، اكنون ديگر فرصتی برای من پيش نمی آيد تا متن های موردنظر را بررسی كنم. در اغلب موارد مجبورم به سرعت كار را تحويل دهم كه بتوانم پول آن را بگيرم چرا كه من منبع درآمد ديگری ندارم كه بتوانم از آن راه ارتزاق كنم.

من متعلق به نسلی هستم كه ديگر مشكل است بخواهم از راه ديگری كسب درآمد كنم و به هر حال مجبورم كه به يك طريق فقط گذران زندگی كنم و همه اين مسائل و مشكلات به دليل فقدان درآمد مالی مناسبی برای تامين زندگی روزمره است. حتما انتظار نداريد كه در اين سن بروم و يك بقالی را اداره كنم، هر چند اگر امكاناتش را داشتم چنين كاری را انجام می دادم. اگر الان به من پيشنهاد كنند يك دكه روزنامه فروشی را اداره كنم، برايم بسيار بهتر است تا بخواهم تصويرسازی كتاب كار كنم اما نمی شود. من به شخصه بعد از 35 سال كار و جوايز بسياری كه به خاطر اين كار به دست آورده ام هنوز هم درگير مسائل مادی ام هستم و هيچ كدام از آن جوايز برايم ارزشی ندارد. همين جايزه بولونيا امسال برای تصويرسازی كتاب در ايران اتفاق بزرگی است اما در واقع چه نفعی برای من دارد چرا كه زندگی ام به سختی می گذرد و به همين خاطر ديگر نه كششی مانده و نه دليلی برای ادامه و هر كسی هم كه ادعای اين موارد را می كند يا دروغ می گويد يا خودش را فريب می دهد.

با توجه به اينكه شما سال ها و بارها به خارج از كشور سفر كرده ايد، سطح تصويرسازی كتاب در ايران را نسبت به آنها در چه حدی می دانيد.

اصلا هيچ ارتباطی ميان روند تصويرسازی ما و آنها نمی شود برقرار كرد هر چند در گذشته اين امر وجود داشت، پيش از اين ما هر سال يك جايزه از بولونيا، كاتالونيا، نوما و يا زاگرب داشتيم، اما در حال حاضر خبری از آن همه تلاش و جديت نيست. اگر بخواهيم به مهمانان خارجی آثار برجسته ای را نشان دهيم بايد به سراغ آثار قديمی موجود در آرشيو برويم.

يعنی شما معتقديد كه هم اكنون فاصله زيادی بين ما و تصويرگران كتاب كودك در سطح جهان وجود دارد؟

خيلی، چون جايزه نمی تواند ملاك باشد.

اما منظور من جايزه نيست، منظور من روند تصويرسازی در ايران است.

چون اين روند از پايه خراب است و همان طور كه اشاره كردم تصويرساز كتاب كودك تامين نيست، چنين اتفاقی طبيعی است. به نظر من كسانی كه در حال حاضر می خواهند پا به عرصه فعاليت در اين رشته بگذارند تا مطمئن نيستند كه از جای ديگری درآمدشان تأمين می شود نبايد وارد گود شوند چرا كه نمی شود به تنهايی روی تصويرسازی كتاب كودك به عنوان شغل حساب كرد. پركارترين تصويرساز اين چند سال اخير من بودم اما هنوز هم گرفتار مشكلات مادی بسياری هستم كه نمی شود به راحتی با آنها كنار آمد، هر چند بالاترين دستمزد را نيز دريافت می كنم. به هر حال عده ای هم زرنگ بودند و راه كسب درآمد در اين عرصه را يافتند، اما منظورم آنها نيستند، اما صرفا از طريق تصويرسازی نمی توان زندگی كرد، به نظر من حماقت محض است اگر كسی با چنين تصويری وارد اين عرصه شود.

فكر كنم بهتر است كمی بيشتر درباره خود كتاب «حكايت نامه» صحبت كنيم.

اينجا بايد از تلاش های چند نفر تشكر كنم، كوروش پارسانژاد، آقای همتی و شاه آبادی، چرا كه كوشش و سعی آنها بود كه باعث شد به اين سرعت كتاب جمع آوری شود و حتی برای حضور در بولونيا ده جلد كتاب به صورت دستی صحافی شد و خوشبختانه برنده جايزه هم شد.

شيوه قرارگيری تصاوير ساخته شده توسط شما در كتاب به چه شكل صورت گرفته، اين نظر شما بود يا كوروش پارسانژاد چون آن طور كه من می بينم همه متن ها تصويرسازی نشده اند.

به دليل حجم بالای مطالب از ابتدا هم قرار نبود كه كل آنها تصويرسازی شوند ـ هر چند حكايات موجود بسيار پرارزش بودند ـ و همين امر باعث شده كه تصاوير كتاب تعدادشان محدود باشد.

علاوه بر اين موردی كه اشاره كرديد، گاهی اوقات تصاوير با فاصله چند صفحه يا حداقل يك صفحه از حكايت مورد اشاره قرار گرفته اند دليل آن چيست؟

خب به نظر من اين ديگر سليقه كوروش پارسانژاد است، حتما ايشان خواسته اند آنها را به شكلی تقسيم كنند كه زياد كنار يكديگر قرار نگيرند. قرار بود من برای يك مقداری از متن موجود تصويرسازی كنم و نه همه آنها. در ابتدا اين مشكلی كه شما گفتيد بيشتر نمود پيدا می كرد، اما پارسانژاد سعی كرد به هر حال با همين تعداد و استفاده از عناصر ديگر صفحات را طراحی كند به شكلی كه خالی به نظر نيايند.

آيا می شود در چند جمله تصويرسازی در ايران را توصيف كرد؟

تنها جايی كه هنوز هم می شود در حيطه تصويرسازی كتاب روی آن حساب كرد كانون پرورش فكری كودكان است هر چند در بعضی از دوره ها روند فعاليت آن با نقصان روبه رو بوده. زمانی بود كه به دليل بعضی از سوءمديريت ها ما لطمات زيادی را متحمل شديم، اما در حال حاضر با توجه به آنكه افراد با سابقه مجددا وارد اين عرصه شده اند حتما در آينده نزديك ما شاهد ارائه آثار موفقی خواهيم بود. چرا كه تلاش می شود كانون به آن شكل آرمانی و صحيح فعاليت در اين عرصه دست پيدا كند. به خصوص توجه به آثاری كه صرفا برای حضور در جشنواره به وجود بيايند، بلكه بيشتر از لحاظ علمی مورد توجه قرار گرفته باشند. خيلی ها هستند كه آثار عجيب و غريبی خلق می كنند تا به جشنواره های مختلف راه پيدا كرده و جايزه ای كسب كنند در حالی كه كودكان به هيچ وجه با آن اثر ارتباط برقرار نمی كنند. بايد جلوی اين روند گرفته شود. به هر حال هم اكنون سعی می شود اين ضعف ها برطرف شود و صرفا حضور در فستيوال ها ملاك فعاليت تصويرسازان قرار نگيرد. بعد از مدت ها من به كار در اين عرصه پرداختم، به شكلی كه بعضی ها باور نمی كردند من دوباره فعاليتی انجام داده باشم و تنها هدفم از اين كار توجه به مخاطب بود. كارهايی انجام می شود كه بسيار قشنگ هم هستند كه اگر می توانستم آنها را می خريدم و به عنوان يك تابلو در خانه نگهداری می كردم اما هيچ ربطی به كار كودك ندارند.

و به عنوان آخرين سوال آيا در تصويرسازی كتاب كودك می شود برای هر تصويرگری يك زبان شخصی در نظر گرفت چرا كه در اينجا برخلاف يك اثر هنری صرف، بايد مخاطب را نيز مورد توجه قرار داد.

حتما بايد اين توجه وجود داشته باشد. وقتی متن را به تصويرگری می دهند بايد نقش او در اين كار مشخص شود چرا كه او بايد اثر را كامل كند. اما هيچ كدام از آثار من شبيه به هم نيست چرا كه من بيشتر تجربه های نقاشی خودم را وارد اين عرصه كرده ام. اما هستند كسانی مثل فرشيد مثقالی كه هر جای دنيا با آثار او برخورد كنيد متوجه می شويد كه صاحب اثر كيست و بايد اين تشخص وجود داشته باشد. اما همان گونه كه اشاره كردم متاسفانه مشكلات زيادی در اين عرصه وجود دارد كه حل ناشدنی است. و من خودم هم اسير همه آنها هستم، اگر من يك ماه كار نكنم زندگی ام تعطيل می شود. مشكل اساسی اينجاست و نه چيز ديگر.


ترجمه عباس فتاح زاده : آيا نگاه ايالات متحده در برپايی جنگی پيشگيرانه در عراق درست است و آيا اساسا آمريكا حق داشت چنين جنگی را به راه بياندازد؟ اين سوالی بود كه اندكی قبل از آغاز جنگ، هفته نامه آلمانی دی سايت از تعدادی از صاحب نظران و روشنفكران جهان پرسيد. افرادی نظير جوديت باتلر، روت ودود، جف گدمين، مارك ليلد، آويشای مارگاليت و ريچارد رورتی پاسخ های خويش را در قالب مقالاتی ارائه دادند. آنچه در زير می آيد مطلبی است كه ريچارد رورتی به عنوان جواب خويش نوشته. لازم به ذكر است كه رورتی فيلسوف معاصر و استاد دانشگاه استانفورد آمريكا است. بوش اميدوار است كه تهديداتش موجب شوند تا صدام حسين به تبعيد رفته و يا حكومتش سرنگون شود. اگر يكی از اين دو مورد اتفاق بيفتد شيراك و شرودر، سران فرانسه و آلمان، به عنوان چهره هايی ضعيف مطرح می شوند و بوش به عنوان دولتمردی جسور ذكر می گردد. در آن صورت گفته می شود بوش دولتمردی است كه از آنچه سران اروپايی می ترسند، نمی ترسد. اگر هيچ كدام از اين دو اتفاق نيفتد، بوش به لشكركشی و جنگ خواهد پرداخت و كاری به برخورد اروپا و سازمان ملل هم نخواهد داشت. اگر بوش تهديدات جنگی خويش را عملی نسازد عملا نخواهد توانست برای رای دهندگان آمريكايی توضيح دهد كه چرا اين همه نيرو به منطقه فرستاده است. بوش در واقع زندانی منطق خويش است. اين منطق مانع از آن می شود كه رئيس جمهور آمريكا چنين بگويد: «متاسفانه سازمان ملل از دادن اجازه برای جنگ خودداری ورزيد، لذا من جوانانمان را دوباره به خانه بر می گردانم. »

اگر بوش نه تنها در مقابل عراق بلكه در قبال كره شمالی هم كوچك شود و مقاومت خويش را از دست بدهد همان رای دهندگانی كه پس از يازده سپتامبر به تحسين وی می پرداختند، حمايت خويش را از او قطع خواهند كرد. البته جنگ هم می تواند تحت شرايطی برای بوش به لحاظ جلب آرای آمريكايی ها بسيار مضرتر از صلح باشد. اگر نيروهای آمريكايی خسارات فراوانی را متحمل شوند، اگر توده های خشمگين مردم در پايتخت های كشورهای عربی سفارتخانه های ايالات متحده را اشغال كنند و ديپلمات های آمريكايی را به گروگان بگيرند و يا اگر القاعده متعاقب بروز جنگ موفق شود طغيانگری های عظيمی را ترتيب دهد، ضررهای جنگ برای بوش به مراتب بيشتر از دردسرهای صلح خواهد بود. محافل عمومی آمريكا اين احتمال را كه ممكن است در جريان جنگ عراق ده ها هزار سرباز آمريكايی درون كيسه های حمل جنازه به وطنشان باز گردند، هنوز به شكلی واقعی نپذيرفته اند. چنين چيزی جای تعجب دارد، زيرا چندين ژنرال بازنشسته آمريكا خطر فوق را خطری واقعی و محتمل دانسته اند. به نظر می رسد محافل عمومی ايالات متحده اين موضوع را كاملا طبيعی و روشن می داند، كه جنگ جديد نيز همانند جنگ سال 1991 تنها مرگ تعداد اندكی از سربازان ارتش آمريكا را به دنبال خواهد داشت. با اين حال وقوع يك جنگ سريع و كم دردسر بسيار بعيد به نظر می رسد، به ويژه آنكه صدام امكان پيروی از توصيه مطبوعات غرب را هم دارد: انتظار رسيدن نيروهای متخاصم به شهرها و جنگ خيابانی. صدام حسين با خيال راحت می تواند منتظر باشد تا ارتش آمريكا در شهرها «فرش بمب» پهن كند و بالارفتن تعداد قربانيان غيرنظامی، آمريكايی ها را در چشم محافل عمومی جهان شديدا خوار و خفيف نمايد. علاوه بر اين بوش نمی تواند بغداد را طی مدت زمانی طولانی ای در محاصره نگه دارد. تاكنون هم هيچ كس نتوانسته پيشنهاد مناسبی برای پايان دادن كار ارائه دهد. خلاصه كلام آنكه دليل روشن و قانع كننده ای وجود ندارد كه نشان دهد چرا بوش خود را در اين وضعيت دشوار قرار داده است. شايد مشاوران رئيس جمهور آمريكا به وی باورانده بودند كه صدام در آخرين لحظه كوتاه آمده و فرار می كند يا آنكه« سيا» ماموران كارآمدی را برای قتل رئيس جمهور عراق استخدام كرده است.

بوش با عملكرد خويش كل دنيا را در موقعيتی دشوار قرار داد. وی اصرار می كند و وعده می دهد كه در عراق حكومتی دموكراتيك پديد می آورد. اما اگر جنگ بدون تحقق ادعای مذكور و با خسارت فراوان نيروهای آمريكايی پايان يابد، در آن صورت بقيه دنيا در آينده به سختی خواهند توانست به ايالات متحده اعتماد كنند. ادعای ايجاد دموكراسی هم اينك با وجود آنكه بعيد به نظر می رسد عملی شود، خاورميانه را به بی ثباتی كشانده است. چنين روندی اگر به تضعيف تفوق آمريكا بيانجامد، قطعا برای بوش پايان خوشی به همراه نخواهد داشت. ما در دنيا چيزی بدتر از غرور و خود برتربينی هم داريم و آن عبارت است از خلأ قدرت. دنيا به نظارت و رهبری نياز دارد و روسيه و چين به هيچ وجه نمی توانند كشورهايی مناسب و جذاب برای ايفای نقش رهبری باشند. اگر دو كشور مذكور بخواهند چنين نقشی را بپذيرند بايد سازمان ملل شديدا متحول شده و تغيير شكل پيدا كند. در مورد اروپا هم بايد بگويم كه اتحاديه اروپا نه موقعيتش را دارد و نه علاقه چندانی از خود نشان می دهد كه علاوه بر ابعاد اقتصادی در ابعاد سياسی هم در صحنه جهانی بازی كند. در مقابل دولت بوش بی توجه به ديگران می خواهد هر طوری كه شده تفوق آمريكا را برای هميشه محفوظ نگه دارد. عصبانيتی كه دولت بوش در برخورد با مخالفت های فرانسه و آلمان از خويش نشان می دهد افشاگر اين باور عميق آمريكا است كه واشنگتن مجاز است امور جهان را خود شكل دهد. به تدريج در اروپا همه می پذيرند كه غرور و اشتياق به امپراتوری تنها در دولت بوش ريشه ندارد بلكه اين موضوع هويت آمريكا به عنوان يك ملت را تشكيل داده است. چنين چيزی موجب ايجاد نااميدی و سرخوردگی در اروپا نسبت به آمريكا شده است. نظرسنجی ها نشان می دهد كه جنگ عليه عراق با مجوز سازمان ملل مورد تاييد بخش قابل توجهی از محافل عمومی آمريكا قرار دارد. البته بسياری از خود آمريكايی ها هم اقدام يكجانبه آمريكا بدون تاييد سازمان ملل را رد می كنند. اگر چپ های آمريكا در سال 2000 توسط رالف نادرز، كانديدای رياست جمهوری، به دو دسته تقسيم نشده بودند، رياست جمهوری آمريكا را امروز كسی بر عهده داشت كه تمامی كتاب های موجود پيرامون تحول آمريكا از يك جمهوری به امپراتوری را خوانده بود. در اين كتاب ها رويای تمركززدايی تدريجی در قدرت آمريكا مطرح شده است. اگر ال گور به رياست جمهوری می رسيد اولين كسی در كاخ سفيد نبود كه رويای فوق را داشت. پرزيدنت ترومن در تمام عمر خويش ابيات مشهوری سروده تنی سون (Tennyson) را پيرامون «پارلمان بشری ـ فدراسيون جهانی» در كيفش همراه خود داشت.

اكنون يك جمهوری خواه كه تفوق دائمی آمريكا را موضوعی طبيعی تلقی می كند، در انتخابات پيروز شده است. البته پيروزی وی نيز ممكن است يك جنبه مثبت داشته باشد. رفتار بوش می تواند موجب شود تا اتحاديه اروپا عادت انفعالی عمل كردن را كنار بگذارد. اروپا عادت دارد در زمانی كه آمريكا پول و جان انسان ها را به خطر می اندازد، تنها نظاره گر باشد. البته ممكن هم هست اروپا به يك روند اجباری پای بگذارد. شايد اروپايی ها سياست خارجی خويش را كه بيشتر جنبه تشريفاتی دارد نتوانند بدون پذيرش سلطه آمريكا و غرور اين كشور ادامه دهند. اروپا برای آنكه شانسی در زمينه تاثيرگذاری بر وقايع جهانی داشته باشد، تنها يك راه پيش روی خويش دارد: يكصدا و مشترك سخن گفتن. ممكن است جنگ در عراق نشانه جمله زير باشد: امروز ديرتر از آن چيزی است كه تصور می شود. بخشی از تمسخری كه آمريكا در قبال اروپا از خويش بروز می دهد، درست است. اروپا حتی نتوانست كشتار مردم در آفريقا و بالكان را پايان دهد. با اين حال اتحاديه اروپا می كوشد پروژه هايی درازمدت را برای تضمين صلح جهانی مطرح كند. اروپا چه استراتژی سياسی ای را به عنوان مثال در زمينه خلع سلاح هسته ای دنبال می كند؟ دولت بوش ادعا می كند كه اروپا می خواهد برای هميشه تهديد هسته ای همانند شمشير داموكلوس بر فراز جهان باقی بماند.

البته تا آن جايی كه مربوط به موضوع عراق می شود فرانسه و آلمان حق دارند بدبين باشند. مادامی كه ملل اروپا نخواهند آنچه را كه مايكل ايگناتيف «امپرياليسم ملايم آمريكا» می نامد قبول كنند، ناچارند جدای از آمريكا و در قالب سياست خارجی مشترك اروپا عمل كنند. (البته بايد توجه داشت كه ممكن است آنچه تحت عنوان امپرياليسم ملايم ذكر شده هميشه هم ملايم نباشد) هرگاه اروپا از اين نوع امپرياليسم فاصله بگيرد مجبور خواهد بود برای فعاليت های نظامی مستقل خويش پول لازم را خود به تنهايی گرد آورد. اروپا می تواند بدين ترتيب ثابت كند كه اتحاديه اروپايی قادر است و می خواهد مسئوليتی سياسی در ابعادی جهانی را عهده دار شود.

منبع: دی سايت شماره ،7 2003


گفت و گو : محمد رضا شرف همدانی

افرادی مثل هيوم، ميل و بنتام كه همدلی چندانی با مبنای حقوق بشر از رهگذر حقوق طبيعی ندارند، حقوق بشر را براساس چه ملاك و مبنايی می پذيرند؟

اجازه بدهيد از اين استدلال ساده هيوم استفاده كنم كه در نقد انديشه های لاك بيان داشته است. وی می گويد برای اين كه ثابت شود انسان حق دارد حكومت خود را انتخاب كند، لازم نيست به حقوق طبيعی متوسل شود، اين امر در گروه منفعت و خيری است كه عقل بشر تشخيص می دهد انسان دارای عقل و پيگير منفعت خويش است و می تواند براساس عقل، منفعت خود را انتخاب نمايد و اين ارتباطی به اعتقاد يا عدم اعتقاد به حقوق طبيعی ندارد. با ورود مفهوم حقوق طبيعی به صحنه اگر كسی در چالش اثبات كند كه حقوق طبيعی چيز ديگری است يا هرگز وجود ندارد، آن گاه اساس عقلانيت آزادانديش انتخابگر انسانی زير سوال می رود، مفهوم عقلانيت معطوف به منفعت انسانی زيرسوال می رود، بنابراين لازم نيست انسان به حقوق طبيعی اتكا كند و بدين ترتيب اين انديشه كه هر فرد انسانی دارای حقوق، صلاحيت و جايگاهی است به آرامی جا باز می كند. البته هنوز هم حقوق طبيعی طرفدارانی دارد به ويژه نزد كسانی كه از ذهنيت فلسفی تری برخوردارند.

آيا اين حقوق بشر، تحت تاثير عوامل جغرافيايی ـ تاريخی قرار نمی گيرد؟ آيا جوامع مختلف مختارند برداشت های گوناگون و محلی از حقوق بشر داشته باشند؟ و آيا اين منجر به نقض غرض نخواهد شد؟

اين موضوع هم اكنون يكی از اساسی ترين مباحث حوزه حقوق بشر است. عده ای كه به تخطی از حقوق بشر تمايل دارند بهانه شان اين است كه بگويند به دليل فرهنگ و پيشينه متفاوت، درك و فهم ما از حقوق بشر به گونه ديگری است بنابراين فهم ما از حقوق بشر دارای يكسری محدوديت هايی است كه در جاهايی تخطی از حقوق بشر را مجاز می دارند. نتيجه اجرايی اين برداشت جز اين نيست كه تجاوز به حقوق بشر را با «اختلاف فهم» توجيه كنيم. از سويی ديگر واقعيت اين است كه آزادی های انسانی كه از نتايج حقوق بشر محسوب شده، می تواند در قالب فرهنگ ها، نيازها و موقعيت های جغرافيايی ـ تمدنی مختلف اشكال گوناگون به خويش برگيرد. به اين ترتيب از اين نگرش پرسش ديگری مطرح می شود كه آيا اعتقاد جهانی به حقوق بشر به معنی همسان سازی همه افكار، همه شرايط اجتماعی و همه نظام های سياسی است؟ در اين جا ما با دو نگرش مواجه هستيم كه در دوسر يك طيف قرار می گيرند. يك سر طيف كسانی هستند كه به حقوق بشر معتقدند ولی محصور شدن آن در قالب فرهنگ های محلی را منجر به نقض آن می دانند و بر آنند كه اين بهانه ای است برای نقض حقوق بشر. ديگر سر طيف، كسانی هستند كه می گويند درست است كه می بايستی حقوق بشر رعايت شود ولی كدام حقوق بشر؟ آيا حقوق بشر با قرائت غربی؟ آيا حقوق بشر با قرائت اروپايی؟ آيا بايد يك برداشت، ملاك سنجش حقوق بشر واقع شود؟ يعنی اگر كسی قواعد لباس پوشيدنش مطابق با قواعد اروپايی ها نشد، ناقض حقوق بشر است؟ آيا با نگرش يورو سنتريكی به حقوق بشر، زمينه همسان سازی، يكپارچه كردن و يكسان سازی همه نظام های سياسی اجتماعی و فرهنگی فراهم نمی شود؟ اين دو نگرش نسبتا عامی است كه می توان در رابطه با اين پرسش مطرح كرد.

نظر شما درباره اين نگرش ها چگونه است و موضع مختار شما چيست؟

بايد گفت، در هر دو ديدگاه، عناصری از واقعيت وجود دارد كه نمی توان ناديده گرفت. از نظر من، يكسری مفاهيم پايه در حقوق بشر وجود دارد كه مرزبردار نبوده و در هيچ فرهنگی قابل تفسير متفاوت نيست. مثل حق انسان در صيانت از ذات خود، آزادی انتخاب محل مسكن، آزادی همسرگزينی، آزادی انتخاب شيوه زندگی، حق تعيين سرنوشت، حق مشاركت سياسی اجتماعی، آزادی بيان، آزادی عقيده و. . . در اين ميان نكته جالب آن است كه برخی می گويند، آزادی عقيده را می پذيريم ولی آزادی بيان آن عقيده را خير. بايد دانست، هرگز آزادی عقيده بدون آزادی بيان معنا ندارد، چون عقيده فقط در شرايطی واجد ارزش است كه بيان شود. جملگی موارد ذكر شده فوق از اصول اساسی حقوق بشر محسوب می شود و همان طور كه گفته شد، مطلقا مرزبردار، فرهنگ بردار و قابل تفسير و تعبيرهای مختلف نيست. اين شاخص ها به عنوان پارامترهای بنيادين حقوق بشر مطرح است كه يا بدان ها معتقديم يا معتقد نيستيم. به نظر بنده اعتقاد مشروط معنا ندارد. اما برخی از اين مفاهيم وقتی می خواهد در قالب واقعيات و نظام های اجتماعی - سياسی در آمده و اجرايی شود لاجرم مقتضيات يك جامعه در آن موثر می افتد. مقتضيات يك جامعه خود را در قالب قوانين موضوعه آن جامعه متجلی می كند و اگر در آن جامعه برای تدوين قانون روندهای حقوق بشری رعايت و ملاحظه شود، اين مفاهيم می تواند خودش را در قالب قوانين مختلف نشان دهد. البته اين امر در صورتی است كه فرايند تصميم سازی يا قانون سازی مبتنی بر الگوهای دموكراتيك باشد. آن زمان است كه در قالب اين قوانين نرم های موجود در جامعه نيز خود را نشان می دهد. مثل زمانی كه بعضی از نرم های سياسی در برخی جوامع تبديل به قانون می شود. لازم به ذكر است كه هر كنش و رفتار اجتماعی دارای حدود و ثغوری است و همه جوامع حساسيت های خاص خود را دارند منتها مهم اين است كه اين حد و حصرهای موجود در جامعه، توسط مردم جامعه و براساس فرآيندهای دموكراتيك مشخص شود.

به نظرم آمد در مبحث بالا خلطی بين فرايند تصميم سازی مبتنی بر حقوق بشر با فرآيند تصميم سازی دموكراتيك به وجود آمده است آيا شما قائل به تفكيك اين دو از يكديگر هستيد؟

خير من تفكيك و تمايزی بين اين دو نمی بينم.

يعنی قائل به اين نيستند كه دموكراسی می تواند بر خلاف مبانی اصلی حقوق بشر حكم كند؟ در صورتی كه ما در گذشته شاهد رفتار دموكراتيك اما ضدحقوق بشری در جمهوری وايمار (آلمان) بوده ايم؟

ترديدهای جدی در مورد آن رويدادهايی كه در ايتاليا، آلمان و اتحاد شوروی به وقوع پيوست وجود دارد. آيا واقعا آن چيزی كه در آلمان شكل گرفت دموكراسی بود؟ آيا واقعا آن رای گيری هايی كه صورت گرفت رای گيری های واقعی بود؟ آيا واقعا آن سيستم هايی كه ايجاد شد سيستم هايی مبتنی بر خواست مردم بود؟ آيا هر جايی و در هر شرايطی كه رای گيری وجود داشته باشد، اين دموكراسی است؟ هم اينك در كثيری از كشورهای جهان سوم يك نفر كانديدای رياست جمهوری می شود و برای او رای گيری می كنند و به احتمال زياد با درصد بالايی نيز به رئيس جمهوری می رسد آيا اين دموكراسی است؟ آيا جايی كه مطبوعات آزاد، رقابت جدی، پلوراليسم سياسی و توزيع قدرت به طور كامل وجود ندارد، پيدايش دموكراسی ممكن است؟ تنها شاخص دموكراسی رای گيری نيست.

استاد به نظر می رسد نظر اكثريت زمانی پذيرفتنی است كه سازگار با معيارهای اصلی حقوق بشر باشد، به طوری كه اگر به فرض اكثريت بدون انجام محاكمه ای خواهان اعدام كسی باشند، چون برخلاف اصول بنيادين حقوق بشر است، مردود است ولی مطابق با بيانات شما، امكان چنين عملی ظاهرا ميسر است. در اين جا پرسش مهمی وجود دارد و آن اين كه آيا، امكان دارد انسان ها چنين كنند؟ چرا كه معتقدان به حقوق بشر بر آنند كه حقوق بشر در حقيقت تجلی ذات انسان است و امری بيرونی نيست كه به انسان تحميل شده باشد. در طول تاريخ «دوران جديد» نخستين باری است كه انسان ها امكان آن را يافته اند كه ذات خويش را در قالب مفاهيم حقوق بشر متجلی سازند به همين دليل هم فرهنگی كه در دنيای جديد در حال جهانی شدن است فرهنگ مبتنی بر حقوق بشر است. اين فرهنگ به اين دليل جهانی می شود كه با گرايش ها، فرهنگ ها و اديان مختلف قابليت سازگاری دارد. بنابراين اگر زمينه بروز ذات انسان ها به طور كامل فراهم شود، امكان ندارد كه انسان ها چنين فعلی را انجام دهند. مثل اين است كه پرسيده شود اگر انسان ها در يك فرآيند حقوق بشری و دموكراتيك تصويب كنند كه از اين پس همگان بايد روی دو دست راه بروند و هيچ كس حق راه رفتن روی دو پا را ندارد، آيا انسان های اقليت جامعه كه توانايی راه رفتن روی دست ها را ندارند بايد تبعيت كنند؟ به نظرم هرگز امكان تصويب چنين قانونی وجود ندارد، چون با ذات و با جوهر وجودی انسان ها ناسازگار است.


گفت و گو : محمد قوچانی

به نظر می رسد كه كل جريانات روشنفكری ما به دوره صبر و تحمل رسيده اند. به نظر می رسد كه همه آنها دنبال اين هستند كه فضای بحث را عوض كنند. از گذشته شان فاصله بگيرند و نحله های مختلف به هم نزديك بشوند. شما فكر می كنيد غلبه روشنفكری دينی كه از سال 76 تثبيت شده است با اين وضعيت می تواند ادامه داشته باشد؟

ابتدا يك نكته را بگويم. كمتر جنبش روشنفكری در دنيا می شناسم كه به اندازه جنبش روشنفكری ايران بر زندگی و سرنوشت كشورش تأثير داشته باشد. يعنی شما كاملا می توانيد تاريخ معاصر ايران را يا تاريخ 120 ساله اخير ايران را بنويسيد البته نه به صورت پشت سر هم آمدن حكومت ها و دولت ها و برنامه های اقتصادی و سياسی و فرهنگی بلكه به عنوان تاريخ تفكر روشنفكری، كاملا می توانيد مشروطه را با روشنفكری توضيح دهيد. رضاخان را با روشنفكری توضيح دهيد. 15 خرداد، انقلاب، دوم خرداد، كودتای 28 مرداد، جنبش چريكی و مسلحانه، همه و همه را با جريان روشنفكری توضيح دهيد. بنده ادعايی ندارم. ولی يك مقدار روشنفكری فرانسه را دنبال كردم، يك مقدار هم روشنفكری ايتاليا را. هيچ كدام اين تأثير را ندارند. اگر اين داوری درست باشد امروز هم مسلما ايران آينده از تفكر روشنفكرانی تاثير خواهد پذيرفت. و می شود دليل جامعه شناختی و سياسی برايش قائل بود. چون سياست بسته است، هميشه در يك حدی بسته است، الان بازتر از سال های پيش از انقلاب و سال های 50 است، كه خيلی بسته بود. يك دوره هايی در اين جامعه خيلی بسته بود. ولی به هرحال هيچ وقت كاملا باز نبوده، در نتيجه اين محقق و متفكر بوده اند كه تلاش می كردند بفهمند جامعه كجا می رود. كجا بايد برود، چه كار بايد بكند. بايدهای جامعه نه به وسيله سياستمداران اش، بلكه به وسيله متفكران و محققان و روشنفكرانش تعيين می شد.

امروز همين طور است. امروز هم در يك لحظه مهم تاريخی از نظر سياسی قرار داريم. يكسری پرسش های جدی سياسی داريم. درست و غلط اش را كاری نداريم. ولی جامعه ما از نظر سياسی، تصورش اين است كه بايد به پرسش دموكراسی پاسخ داد. اگر به اين جواب ندهد برای هيچ چيز ديگر نمی تواند راه حل درست و حسابی پيدا كند. نمی تواند به فرهنگ، اقتصاد و سياست خارجی، جواب دهد. پرسش دموكراسی امروز پرسش محوری ما است. ما مثل گربه مرتضی علی هر چه می چرخيم روی همين می افتيم. نمی گويم درست است يا غلط. ولی ذهنيت جامعه در مجموع بر اين باور است كه ما تا مسئله دموكراسی را حل نكنيم، مسائل ديگرمان را نمی توانيم حل كنيم. نوشته های خودتان و دوستان ديگر را نگاه كنيد هر چه می چرخيم به اين مسئله می رسيم. آخر همه تحليل ها و مقالات با اين جملات تمام می شوند بايد آزادی دموكراسی، جامعه مدنی، احزاب و امثال اينها باشد. يعنی ما حل تمام مسائل مان را، در گرو حل مسئله دموكراسی گذاشته ايم و خوب دموكراسی هم دست ما نيست. ما كه نيروی سياسی نيستيم. در نهايت می توانيم يك نيروی فكری باشيم. بازيگران سياسی ما كسان ديگری اند. بازيگران سياسی ما به روی خودشان نمی آورند كه اين مسئله است. مدام دور می زنند. حال چه آنها كه بيشتر بدان ها علاقه داريم، چه آنها كه انتقاد بيشتری به آنها وارد می كنيم، مدام چيزهای ديگر را پيش می كشند. مسئله سياست خارجی را مشكلات تاريخی را پيش می كشند؛ بحث های ديگر می شود سياستمداران ما داخل شكم مسئله دموكراسی نمی روند كه اين را می خواهيم يا نه. در نتيجه ما نيز مثل روشنفكران دوره های قبلی در مقايسه با سياسی ها راحت تر مسائل را می بينيم و می توانيم راحت تر در موردش صحبت كنيم. مصلحت سنجی های قدرت را لزوما نداريم. پس اين بعيد نيست، دور از ذهن نيست كه اين بار هم شمای ايران آينده اول توسط روشنفكران اش طراحی شود. من اين را كاملا معقول می بينم. چه از نظر بررسی تاريخی و چه از نظر جامعه شناسی سياسی و وضعيت سياسی.

كدام جريان روشنفكری در اين جنبش غالب است.

من فكر می كنم مسئله غالب بودن را اصلا بايد كنار گذاشت. ما تا زمانی كه بحث هژمونی را در انديشه روشنفكری عمده كنيم، اين مسئله را نمی توانيم حل كنيم. دليلش هم اين است كه يك زمانی تمام روشنفكران (تقريبا همه) طرفدار يك نوع ديكتاتوری بودند مثل شريعتی كه می گويد: بالاخره مردم به رهبران دينی خودشان اعتماد دارند. همان ها يكی را انتخاب كنند يا ديگرانی را داريم كه ديكتاتوری را ديكتاتوری پرولتاريا و بالاترين نوع دموكراسی می دانند. عده ديگری به تكنوكراسی يا استبداد تكنيك روی می آوردند و بر اين نظر بودند كه ما مقدمات دموكراسی را در اختيار نداريم. در اين دوره طبيعی است كه هر گروه نگران هژمونی باشد. وقتی كه شما تصورتان اين است كه بايد به دنبال يك نفر يا يك گروه بود كه جامعه را به يك جای مطلوبی برساند، مسلما بحث تان، بحث هژمونی است. ولی وقتی به دموكراسی می انديشيد ديگر نمی توانيد آن طور بيانديشيد.

يعنی نيروی پيشتاز را منكر می شويم؟!

نه، ولی از آن نتيجه ای را كه شما می گيريد، نمی گيرم. من اگر فكر كنم در دموكراسی، فردی كه اسم خودش را روشنفكری دينی می گذارد بايد باشد و حتی اگر لازم باشد بايد دست بالا را داشته باشد جا را برای او باز می كنم، جای خودم را هم به او می دهم. بحث دموكراسی تفاوت عمده ای با ساير بحث ها دارد. در بحث دموكراسی ديگران همان قدر مهم اند كه خودتان مهم هستيد. در اين بحث فرد دينی همان قدر مهم است كه فرد غيردينی مهم است. جناح راست همان قدر مهم است كه جناح چپ. ليبرال ها همان قدر مهم هستند كه سوسياليست ها مهم هستند. برای اين كه ما ديگر از فضای انحصار بيرون آمده ايم. مشكل محافظه كاران ما هم همين است كه نمی توانند در اين بازی بيايند. محافظه كاران ما هنوز در تصور انحصار زندگی می كنند. مثل بازاری قديمی كه فقط موقعی می توانست كار كند كه تمام توليد يك كارخانه پارچه می خريد بعد با خيال راحت می نشست و می گفت كه من الان انحصار دارم. حالا يا می فروشم يا كم می فروشم حالا اگر منصف يا گران فروش بود، ارزان يا گران می فروخت و با سودش مدرسه می ساخت يا نه كار ديگری می كرد. اصلا بازاری قديم خارج از حوزه انحصار نمی تواند كار كند. شما اين مسئله را در امين الضرب هم می بينيد. می خواست حتما انحصار داشته باشد. اگر انحصار نداشت نمی توانست كار كند.


گلستان بی خزان

احمد غلامی : كاوه گلستان يكی از موثرترين عكاسان ايران بود. او تصاوير بسياری از وقايع مهم ايران و جهان گرفته كه مهم ترين كارهايش به عكس هايی برمی گردد از دوران انقلاب، دفاع مقدس و جنگ آمريكا و افغانستان. كاوه گلستان و جيم ميور در وقايع نگاری تصويری افغانستان چندی در اسارت گروه طالبان بودند. گلستان كاشف و جست وجوگر رويدادهای خبری بود. هر زمان و هرجا خبری بود، او در آنجا حضور داشت. در اين حضور فعال خبری هرگز از ساختن فيلم های مستند از وقايع مهم ايران و جهان غافل نبود. شخصيتی انعطاف پذير داشت و در زندگی اش با هيچ كس رقابت حرفه ای نداشت. معتقد بود به اندازه چشمی همه دوربين ها زندگی و ديدگاه های متفاوت وجود دارد.ديدن آنها فقط كمی احساس دلسوزی و مسئوليت می خواهد. كاوه گلستان هم عكس می گرفت و هم عكس بسيار می ديد. او در برابر عكس هايی كه در مطبوعات ايران به چاپ می رسيد حساسيت و دلسوزی داشت. عكاسان مطبوعات با تلفن های او مأنوس بودند. با اظهارنظرهای حرفه ای اش درباره عكس هايی كه در روزنامه به چاپ رسانده بودند: گاه از سر انتقاد و گاه برای تشويق و دلگرمی. اما نگاه مثبت و تشويقی او بر ديگر حرف هايش غلبه داشت. شاگردانش معتقدند كسی بيشتر آموخت كه بيشتر با گلستان در تماس بود. تئوری ها و كارهايش جزء انفكاك ناپذير شخصيتش بودند. او به تئوری هايش در عكاسی وفادار بود و هر حرفی كه به شاگردانش می زد يا آن را تجربه كرده بود يا به آن عمل می كرد. او هرگز در تئوری هايش درجا نزد. نه تنها به تئوری های جديد عكاسی روی می آورد بلكه با دنيای حرفه ای عكاسی امروز ايران و جهان خودش را هماهنگ می كرد و از نزديك مسائل را لمس می كرد. اين ويژگی باعث می شد او از قافله سريع عكاسی مدرن عقب نماند و عكاس های جوان هم او را به عنوان آدمی به روز و باتجربه بپذيرند.

در هم آميزی تئوری و عمل در خيلی از كارهای او مستند است. چه كسی می تواند عكس های حيرت انگيز شهر حلبچه را كه آدم هايش با بمب شيميايی به خواب ابدی فرو رفته بودند از ياد ببرد. يا عكس های درگيری كردستان را كه كمتر كسی نمونه اش را سراغ دارد و عكس هايی كه از اسرای جنگ ايران و عراق گرفت. كاوه گلستان تصاوير تكان دهنده ای هم از افغانستان گرفت. تصاويری كه بی شك برای گرفتن آنها سر زندگی اش شرط بسته بود. اين كارها از او استادی می سازد كه شاگردانش او را ستايش می كنند و حرف هايش را قبول دارند. اگرچه كاوه گلستان شيفته كار خبری بود و چندان مايل نبود به عنوان عكاس هنری مطرح شود، اما در همين كارهای خبری اش مايه هايی از روح يك هنرمند ديده می شود كه با ظرافت عكاسی هنری را با عكاسی خبری پيوند زده است. اما مشخصه بارز گلستان حضورش بود. حضور در دنيای امروز، حضور در وقايع و رويدادهای مهم، حضور به عنوان يك عكاس حرفه ای كه گلستانش هرگز خزانی نمی بيند.

و اينك بر بام

عباس كوثری : گفت بمان، نرو و خودش رفت و نماند. شايد اولين باری بود كه خلاف حرفش عمل كرد. گفتم خسته ام، اينجا خبری نيست، حوصله ام سررفته، برمی گردم، گفت داستان اينجا پيش می رود اما كند، برگشتن اشتباه است و چه اشتباهی كرد، و برگشت. بر بام ساختمانی بوديم، آن روز، در ميدانی كوچك در شهری كوچكتر از ميدانش: «كفری» نام. دود ناشی از انفجار بمب از دور پيدا بود. گفتم انگار كسی در دور دست نشسته و سيگار دود می كند، كاوه به حرفم خنديد. ديرتر از ما رسيدند. از آن بالا ديدم كه ماشينش ايستاد، پياده شد، جيم ميور هم با او، گفتم دير رسيدی، اما دير نيست چيزی از دست نداده ای. گفت ما نزديك تر بوديم. تنها، كيلومتری مانده به عراقی ها، و اين يعنی تصاويری اختصاصی، می خنديد، در كنارم نشست با سيگارش در دست، گفتم فقط چند عكس بود، مردمی كه به آسمان می نگريستند تا جنگنده ها را بر بيكران آسمان بيابند و همان دود دوردست، تپه های روبه رو را نشانم داد، گفت می شود رفت آنجا، گفتم می شود و رفتيم. شايد دوصد متر يا بيشتر نرفتيم، جاده ای انتهايش ناپيدا، دو طرف دشتی بود، سبز، سكوت بود آنجا و دود، همان، برگشتيم، چيز جديدی نديديم. ماشين يشمی رنگ دوباره در برابرمان، گفتيم خبری نيست و ما برمی گرديم، اين آخرين ديدار بود، كوتاه، ما برگشتيم و آنها رفتند، تنها، و اكنون او بر بام است و ما بر زمين.

وقتی تو نگاه می كنی چيزی گم نمی شود

بهرام دبيری : كاوه گلستان، چشمان گشوده ما بود در آنجا كه نبوديم، در هر جا كه نبوديم. عصب برهنه او كه تاب بی حرمتی به انسان را نداشت، خيره بر معصوميت انسان. در حلبچه يا هر جای ديگر كه جان ها به آتش باروت و زهر می سوختند و می سوزند. چشمان كاوه گلستان بسته شد. چشمان گسترده بر حقيقت تلخ رنج بی پايان آدميزاد بودن. هرگز سازش نكرد. هرگز از كار نماند تا همه ببينند و بدانند. عكس های كاوه گلستان شهادت رنج آدميان است و لعن ظلم و نامردی. چشمانی كه كاش بسته نمی شد و آن لبخند مهربان.

صدام مسئول جنگ است

با بالا گرفتن تب جنگ آمريكا ـ انگليس بر عليه عراق شيوه جديدی از اطلاع رسانی و بعضا تبليغات از طريق پست الكترونيكی به راه افتاده است. يكی از اين روش ها ارسال پست الكترونيك فارسی برای بسياری از صندوق های پستی الكترونيكی ايرانيان و به همراه آن اخبار جديد جنگ است كه پايگاه هايی نظير «الهدی» بدين كار مبادرت می ورزند. همچنين پايگاه اينترنتی «عمل اسلامی» از كاربران فارسی به وسيله پست الكترونيكی درخواست می كند تا اخبار و عكس های جديد جنگ را از پايگاه عمل اسلامی دريافت كنند. اما جالب تر از اينها نامه هايی بود كه در هفته اول جنگ به طور ناخواسته از طرف پايگاه اينترنتی «آيت الله مدرسی» ارسال می شد و نظرات او را درباره جنگ آمريكا ـ انگليس و عراق بيان می كرد. او در تازه ترين اظهار نظر خود كه در پايگاه اينترنتی وی به سه زبان انگليسی، فارسی و عربی انتشار می يابد «صدام را مسئول جنگ سوم خليج فارس» می خواند؛ «همانند جنگ های اول و دوم خيلج فارس. »

تخريب بدون جنگ

جمال خرمی نژاد هنرمند نقاش درباره تخريب آثار باستانی كشور عراق در حمله آمريكا با اظهار تاسف از اين موضوع گفته است: آثار تاريخی در كشور ما كه در آن ثبات وجود دارد، بدون وجود هيچ جنگی در حال تخريب شدن است! و. . .

«باغ مجسمه» در «باغ هنرمندان»

رئيس سازمان زيباسازی شهر تهران از برپايی «باغ مجسمه» در «باغ هنرمندان» تهران خبر داده است. به گفته حجتی توسل حدود صد اثر از مجسمه سازان برجسته ايرانی در «باغ هنرمندان» نصب خواهد شد. افتتاح اين پروژه در تابستان 82 خواهد بود.

رفتار با هنرمندان

محمدعلی بنی اسدی تصويرگر و هنرمند نقاش به ايسنا گفته است: ای كاش برای اولين بار و آخرين بار، اثر هنری و كاربرد آن و حيطه هنری تعريف می شد. تا 24 سال پس از انقلاب هنرمندان را مطرب اطلاق نكنند. مشهدی زاده يك هنرمند مجسمه ساز نيز در اين باره گفته است كه با هنرمندان بايد همانند المپيادی ها رفتار شود! درودگر يك عضو هيأت علمی دانشگاه تهران نيز گفته است: تصور عموم مردم بر اين است كه هنرمندان با وضعيت مالی خوبی زندگی می كنند و در واقع نداشتن احتياج های مالی، آنان را به سمت هنر سوق داده است!

پزشكان موسيقيدان

كميته پزشكان موسيقيدان و علاقه مند به موسيقی در خانه موسيقی تشكيل شد. خانه موسيقی از پزشكان علاقه مند به عضويت در اين كميته دعوت كرده است تا برای دريافت فرم با خانه موسيقی تماس بگيرند.

مسابقه كاريكاتور ايدز

كانون دانشجويی هلال احمر دانشگاه علوم پزشكی شهيد بهشتی، مسابقه كاريكاتوری با موضوع ايدز برگزار می كند. در اين مسابقه شركت برای كليه دانشجويان رشته های مختلف آزاد و نامحدود است و متقاضيان بايد آثار خود را تا 27 فروردين تحويل نمايند.

موسيقی دان ها و جنگ

در واكنش به تهاجم آمريكا عليه عراق، هنرمندان موسيقی به اظهارنظر در اين زمينه پرداخته اند. كامبيز روشن روان رئيس هيأت مديره خانه موسيقی در پاسخ به سوالی كه چرا خانه موسيقی در محكوميت حملات آمريكا بيانيه ای صادر نكرده گفته است: طبق اساسنامه خانه موسيقی، قرار نيست كه ما فعاليت سياسی كنيم! اما خود هنرمندان در حوزه های هنری خود فعاليت هايی را در رد جنگ و ستايش صلح آغاز كرده اند. امين الله رشيدی خواننده نيز در اين باره گفته است: وقتی هنرمندان نمی توانند هنر معمولی و واقعی خود را آن طوری كه می دانند بروز دهند در موضوعاتی مثل جنگ و صلح آن هم در سطح بين المللی قادر نخواهند بود آثار ماندگاری را خلق كنند. وی همچنين گفته است: وقتی هنرمندان را حساب نمی كنند و ارزشی برای هنر واقعی قائل نيستند دخالت هنرمندان در مسائل سياسی و جنگ و صلح و... خود به خود منتفی می شود. رئيس انجمن موسيقی نيز درباره حمله آمريكا گفته است: بوش مثل هيتلر است البته مقداری افراطی تر، چون حرف های هيتلر كمی منطقی تر بود!

تهران، كشور ديگری است

رهبر اركستر مجلسی بانوان پارس در شيراز گفته است: برخی متعصبان می گويند چون شيراز شهرستان است اركستر نبايد فعاليت داشته باشد و با ايستادگی ما اين گروه شكل گرفته است. وی همچنين گفته است: مديركل بودجه استان با استناد به اينكه تهران يك كشور ديگری! است می گويد: شيراز آمادگی اجرای موسيقی از سوی بانوان را ندارد. در حالی كه شيراز پايتخت فرهنگی ايران است.

«انسان كامل» را «نكبت» كردند

يك تنديس كه در اصفهان، تحت عنوان «انسان كامل» نام گذاری شده بود، برای دومين بار مخدوش شد. به گزارش ايرنا، تنديس انسان كامل كه در بافت قديمی شهر، بين ميدان نقش جهان و كاخ هشت بهشت، قرار دارد در مردادماه سال گذشته به آتش كشيده شد كه در آستانه سال نو از سوی شهرداری اصفهان ترميم گرديد. به گفته برخی شاهدان، فرد يا افراد ناشناس با استفاده از افشانه رنگی، پس از امحای نوشته های پلاك نام بر روی اين تنديس، عبارت «تنديس نكبت» را بر روی آن نوشتند. محل نصب اين تنديس به جهت مجاورت با بافت كهن، آثار تاريخی و خيابان چهارباغ اصفهان، محل عبور و مرور گردشگران خارجی و ايرانی است. در طول سال گذشته بقايای مواد آتش زای سوخته شده بر روی اين تنديس مشهود بود. تنديس مزبور توسط «محمدرضا مكارمی» با صرف 80 ميليون ريال ساخته شده است.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو