Persian Archive

• روايت مهم است
• يک سينمای ديجيتالی آبرومند
• خداحافظ زينال بندری
• حضور دوباره عطار
• بعد از جنگ ، صلح
• بعد از جنگ، سيل
• بعد از جنگ، شعر
• بعد از جنگ، ويرجينيا وولف
• بعد از جنگ، پل استر
• حبيب الله كاسه ساز كارگردانی می كند
• همه چيز مرتب است، هيچ چيز مرتب نيست
• سينماگران در مراسم خاكسپاری گلستان
• پس از آب و آتش
• توقف حريم مهرورزی
• پروانه ها در مرحله تدوين


عليرضا پيروزان : اواخر سال گذشته، رمان پژوهشی «آدم و حوا» نوشته محمد محمدعلی منتشر شد. به همين مناسبت گفت وگويی را با ايشان ترتيب داده ايم كه در زير می خوانيد.

•••

برای نگارش آدم و حوا، از چه منابع كهن مذهبی، تاريخی و يا منابع ديگری بهره گرفته ايد، آيا داده های اين منابع به همان صورت اصلی وارد اين رمان شده اند يا تغييراتی هم در آن متون بنا به خواست و سليقه شخصی خودتان انجام داده ايد.

من از منابع اسطوره ای، افسانه ای، تاريخی خودمان به شكل های مختلف بهره گرفته ام و آنهايی كه مشهور است، شايد از تاريخ طبری، شروع بشود كه جزو اولين متن های نوشته شده پس از استقرار اسلام در ايران است و بعد تاريخ بلعمی است، بعد اگر ترتيب تاريخی اش را هم رعايت نكنيم، مرصادالعباد است، تاريخ يعقوبی است، مروج الذهب و تاريخ بيهقی و. . .

و سه كتاب مقدس و آسمانی قرآن، تورات و انجيل. . .

كتاب های مقدس، كه ابتدای پژوهش است و منابع ديگر بعد از اينها مثلا می توانم از منابعی كه بعد از انقلاب چاپ شده نام ببرم. دايرة المعارف تشيع، دايرة المعارف بزرگ اسلامی و. . . از همه اينها بيشتر، از كار آقای جوادی به نام آدم در الست استفاده كرده ام. يا قصص قرآن و خلاصه ای كه آقای جعفر مدرس صادقی از ترجمه تفسير طبری تهيه كرده اند. كارهای مربوط به نوجوانان و جوانانی كه همه بر اساس قرآن حركت كرده بودند را هم ديدم.چند مورد هم دوستان با ترجمه هاشان كمك كردند. بی اغراق بگويم در اين رمان دويست و هشتاد صفحه ای، دويست و هشتاد جمله هست كه از جاهای گوناگون آمده است. در اين رمان پژوهشی مطلقا زياده روی در افزايش نكرده ام. شما رمان را خوانده ايد؛ من می توانستم آن را مثلا به ششصد صفحه برسانم. ولی اين كار را نكردم. در آن چارچوبی كه برای خودم تعيين كردم، صرفا به بيان قصه پرداختم و گوشه گوشه اش را با اطلاعات گوناگون پر كردم.

شما از تكنيك های گوناگون در نگارش اين رمان پژوهشی بهره گرفته ايد كه يكی از مهم ترين آنها، انتخاب «اقليما»، دختر آدم و حوا برای روايت است. ديگری «چندآوايی» و «همسرايی فرشتگان» است. يا مثلا تكنيك دادن زيرنويس ها كه در آنها اطلاعاتی درباره «اقليما» و «حوا» و مسئله آفرينش و. . . از طريق «مهران صبور» كه انسان امروزی است، به خواننده داده می شود. می خواستم بدانم كه اين تكنيك ها را تا چه حد لازم می دانستيد و يا تا چه حد به خودتان اجازه می داديد كه از بازی های تكنيكی در اين اندازه و ابعاد پيشتر برويد. پيش از مصاحبه اشاره كرديد، برخی بر اين اعتقاد هستند كه چرا در اين رمان «شالوده شكنی» نكرده ايد و اين رمان ساختار زمانی و روايی خطی دارد!

نويسنده ها تكنيك های متفاوت دارند كه بعدا به آن می پردازيم. ولی مطمئن بودم كه اين رمان به دليل آنكه اولين رمان پژوهشی در اين زمينه است، بايد ساختار خطی داشته باشد، تا همه اصل ماجرا را بدانند. غير از سه مورد كه در خود متن است: خوابی كه آدم در آن ليليت را می بيند و به گذشته مبهم برمی گردد، كه فرض كنيد «فلاش بك» محسوب می شود. خواب ديگر آدم با همان ساخت، كودكی خودش را می بيند و خواب ديگر به دليل اينكه «هابيل» را خيلی دوست داشته، خواب او را می بيند. ما سه تا خواب در اين رمان داريم كه دو تا «فلاش بك» حساب می شود و يكی «فلاش فوروارد». وگرنه من ساختار را خطی گرفته ام. روايتگر را «اقليما» و كمك راوی را هم «مهران صبور»، تا بتوانم مجوز زيرنويس ها را داشته باشم و حالا شما می فرماييد «چندآوايی».

آيا شكل نهايی و ساختار كلی رمان را خود «مهران صبور» است كه تنظيم می كند؟

غير از اين نمی توانستم به لحنی مابين لحن نوشتار امروزی و گفتار اسطوره ای برسم. اعتقاد دارم كه ما اگر كاری می كنيم، بايد آن صعابت نثر گذشته را بشكنيم و نثر بينابينی به وجود بياوريم. در اين قصه ويراستار نهايی «مهران صبور»، است نه گفته های «اقليما» يا صحايفی كه از «آدم» به يادگار مانده. اميدوارم خوانندگان به ميزان دغدغه های زبانی من در اين رمان پی ببرند، گو كه بسيار پوشيده است. برای رنگين كردن اين رمان، بحث صحايف را پيش كشيدم تا شما احساس كنيد با اوريژينال حكايت روبه روييد. هم روايت خودم را بشنويد و هم «اقليما»ی راوی را بهتر ببينيد. در نهايت، حذف راوی به وجود آمده. شما نمی توانيد بگوييد همه اين متن مربوط به صحيفه هايی است كه «آدم» برای پسرش «شيث» به ارث گذاشته و «اقليما» خوانده و حالا دارد آنها را برای ما نقل می كند. همچنين نمی توانيد بگوييد همه را «مهران صبور» گفته و نوشته، يا در اسطوره ها ديده و. . . خب اين نوعی از «عدم قطعيت» است كه مثلا راوی مهم نيست. روايت مهم است.

فكر نمی كنيد اين تكنيكی كه شما از آغاز برای كارتان مشخص و معين كرده ايد و فرضا نوع روايت را خطی گرفته ايد، برای ارتباط هر چه بيشتر با خواننده هم بوده است؟

توانايی داشتم روايت را از وسط يا انتها شروع كنم و يا بازی ها و شگردهای ديگری را در رمان به وجود بياورم كه نو جلوه كند، ولی چون اولين كسی بودم كه در ايران اين كار را انجام می داد و يا حتی به شما بگويم در آسيا هيچ كس افسانه آفرينش «آدم و حوا» را به اين صورت كاملی كه من نوشته ام، ننوشته پس من بايد ابتدا يك اصل، يك روايت كامل به وجود می آوردم، بعد حالا خودم يا كسی از نسل شما كه جوان تر هستيد، بياييد بازی های فرمی روی آن بكنيد. مانورهای عقيدتی - سياسی - مذهبی تان را با توجه به اين اطلاعاتی كه من مجتمع كرده ام، شما انجام دهيد. اعتقاد دارم ما بايد يك منبع كاملی را داشته باشيم كه روی آن مانور كنيم، تا اصل آنچه كه داشته ايم گم نشود. ما مجال زيادی برای نوآوری داريم، به شرط آنكه همه ميراث گذشته وجود داشته باشد و بدانيم، می خواهيم چه بكنيم. مثلا شما نگاه كنيد به وسوسه مسيح كازانتراكيس. قطعا در غرب متن كامل زندگی مسيح را مردم بارها خوانده اند. حالا كازانتزاكيس يونانی می آيد بر مبنای آن اطلاعات با عقايد جديد خودش می رود طرف مسيح و آن را دوباره می نويسد. من هم خيلی درباره نحوه تنظيم اين رمان دغدغه داشتم كه چه كسی روايتگر اصلی باشد و برای اينكه نثر نشكند، راوی را خود «اقليما» قرار دادم. مثلا اگر راوی اصلی «مهران صبور» بود، قطعا بايد با نثر امروز می نوشت. «مهران صبور» مجوز اينگونه حرف زدن را نداشت. ما مجاز نيستيم بی تمهيدات لازم و صحيح هر طور خواستيم يك باره مثل بيهقی حرف بزنيم.

و البته ممكن بود مشكل های ديگری را هم در ساختار داستان ايجاد كند. . .

فكر می كنم كه توضيح و توجيه منطقی اين نثر اين بود كه «اقليما» راوی اصلی باشد و «مهران صبور» كمكش كند تا او گزارش بدهد از صحيفه ها. در اين داستان ما با نثر امروزی روبه رو نيستيم. من نثری را به وجود آورده ام بين گذشته و امروز، كه نثر كتاب مقدس نيست، نثر قرآن نيست، نثر بيهقی نيست، نثر طبری نيست، نثر منسوب به خراسان نيست. . .، هيچ كدام از نثرهايی كه شما با آنها آشنا هستيد، نيست. نثر، نثری است كه من به وجود آورده ام و اين تز من است، نثر بايد قابل دسترسی باشد برای خوانندگانی كه در دنيای امروز زندگی می كنند. بخش زيادی از كتاب مربوط به خانم ها است و مخاطبش آنها هستند. تا حالا در هيچ كدام از اين متون اسطوره ای، افسانه ای، تاريخی، زن محور و سخنگو نبوده است و من در اين رمان دختران «حوا» را زنده كرده و شخصيت بخشيده ام. ما فقط «شهرزاد قصه گو» را داشته ايم.

پس اين تاكيدهايی هم كه خود «اقليما» در روايت دارد كه مثلا «حوا» از «آدم» درباره مسئله زنان می پرسد و. . . به خاطر همين است كه خود «اقليما» يك زن است و در واقع خود او هم هست كه دارد داستان را روايت می كند. اما خب اين نثر چندان هم زنانه نيست.

در بخش هايی به خاطر نشكستن نثر، از ريز شدن در نگاه و لحن و زبان زنانه پرهيز كرده ام. ولی در مجموع راوی زن است و بيشتر هم زنان را می بيند. آنجاهايی كه می توانستم دست و زبان اقليما را باز بگذارم برای حركت های «حوا»، باز گذاشته ام. نگاه كنيد به آن منازعه ای كه همان ابتدای خلقت بين «آدم» و «حوا» به وجود می آيد؛ در هيچ جا نيست. يا منازعاتی كه بين اقليما و لويذا بر سر ازدواج پيش می آيد. من با توجه به چارچوبی كه داشتم، شخصيت پردازی كردم. اينها هيچ كدام در متون كهن به اين صورت نيست. ممكن است كه يك جمله ای باشد، ولی ساختن و پرداختن و صحنه پردازی ها، همه از من است و به هر حال زن محور شده است. من حتی اندام و صورت «حوا» را ساخته ام. طرف بروز عاطفه مادرانه و خواهرانه شخصيت ها رفته ام.

و كارهايی كه برای نمونه «حوا» انجام می دهد، همانند طرز گرداندن خانه و خانواده و. . .

در متون جمله ای داريم كه می گويد: «حوا تا شش ماه پس از مرگ آدم، آنقدر قدرت داشت كه نان بپزد و لباس هايش را خود بشويد و. . . » من آن جمله را در همين چارچوب، يك صفحه اش كرده ام. می توانستم ده صفحه اش كنم ولی از آن چارچوب اسطوره ای كه برای خودم قرار دادم فراتر نرفتم و اين را گذاشتم روی دست آيندگان، تا صحنه هايش را توصيف كنند. شايد هم روزی خودم اين كار را كردم، يا از دل آن رمانی نو بيرون كشيدم.

مسئله ديگری كه در اين رمان جلب توجه كرد، اين بود كه فرشته ها، حرف هايی را كه «خدا» می فرمايد، يا حتی «شيطان» و «آدم» می گويند، تكرار می كنند، كه معمولا به دو صورت جمله های پرسشی و تعجبی است و خود شما عنوان «همسرايی فرشتگان» را برای آن برگزيده ايد و يا آنكه «عبدالحارث» فرزند نخست آدم و حواست و «شيطان» به نوعی در ولادت او نقش بازی می كند. می خواستم بدانم كه آيا اينها را از منابع و مآخذ خاصی آورده ايد، يا با ذهن خودتان طرفش رفته ايد و آن فضاها و روايت ها را ساخته و پرداخته ايد.

از همسرايی فرشتگان چند منظور داشتم كه يكی از آنها استفاده فرمی است برای انعكاس فضای پر ابهتی كه در آسمان است. می دانيد در متون هست كه همه فرشتگان در هر لحظه در پهنه آسمان و عرش حاضرند. آنها شب نمی روند جايی بخوابند و صبح بيايند سركار. در واقع آنها در محضر و صحنه بهشت و ساحت آسمان حضور دائمی دارند. در ارتباط با خلقت «آدم» سوال هايی هم برايشان مطرح است و با تكرار اين سوال ها و علامت سوال و تعجب، در واقع گونه گونی نظر آنها در چارچوب مقدورات منعكس شده است. كما اينكه ما می بينيم اين گونه گونی نظر در آموختن علم اسماء به «آدم» و برخورد «شيطان» با آنها و كاری كه خدا با قلب انسان كرد هم وجود داشت. همسرايی فرشتگان، آن فضا را برای من پر كرد و فضای دائما فعال عرش را اين جوری توانستم به ذهن خواننده نزديك كنم.

در مورد سوال دوم، اسم «حارث» را در يكی از متون قديمی ديدم كه اسم قبلی «شيطان يا «ابليس»، «حارث» بوده است، من هم نام پسر اول آدم و حوا را گذاشتم «عبدالحارث» كه اشاره ای است به زمانی كه «ابليس» روی زمين بوده، او ساكن اوليه زمين است و در كودكی اش. «عبدالحارث» را من ساخته ام و شخصيت بخشيده ام. «حارث» ساخته كس ديگری است. فصل «رخنه مدعی»، اولين جايی است كه «ابليس» می آيد و می خواهد در امور فرزندان آدم دخالت كند. فعلا همين را می خواهد كه اسم خودش را بگذارد روی اولين انسان پس از «آدم»، كه يادگاری باشد از روزگار اقتداری كه خودش در زمين داشته است. بله، «عبدالحارث» ساخته من است؛ و تا آنجايی می آيد جلو كه از دور ناظر و شاهد قتل «هابيل» به دست «قابيل» است. حتی آن صحنه ای كه گنجشك يا ساری را می كشد تا به قابيل بگويد چگونه بكش، چنان چه كلاغ گفت چگونه دفن كن.

گاهی اوقات شما برای شرح هر چه بيشتر مسئله ای در داستان، از سخنان شاعری ديگر و ضرب المثل هايی كه بعدا به وجود آمده اند، بهره گرفته ايد. برای نمونه آن جمله معروف آغازين سعدی در گلستان كه: «منت خدای را عزوجل كه طاعتش موجب قربتست و به شكر اندرش مزيد نعمت. هر نفسی كه فرو می رود ممد حياتست و چون برمی آيد مفرح ذات. »

استفاده از جمله هايی مشهور جزو تكنيك های زبانی اين داستان است. ايرانی ها می دانند كه اين جمله را سعدی گفته، يا آن جمله را حافظ. اتفاقا در طول اين كتاب سه چهار جمله مشهور دارم، تا خواننده جوان احساس غريبگی نكند. ديگری به كارگيری ضرب المثل است: مثل «آدم دروغگو كم حافظه می شود. » يا «سرنا را از سر گشادش می زنند. » خب اينها چه بسا اصطلاحات جديد باشد. ولی چيزی نيست كه ما بگوييم تاريخ دارد، يا تاريخ مصرف دارد. برای ما ايرانی ها مشهور است. از روز اول «هابيل» به «قابيل» هم می توانسته بگويد: «آدم دروغگو كم حافظه می شود. » اين ديگر چيزی نيست كه ما بگوييم مثلا مال آقای فلانی است. می ماند كاربردش در زبانی بين اسطوره و امروز كه من تشخيص دادم به دليل زنگ خاصی كه دارد، نثر را به امروز نزديك می كند.

بار معنايی اين جمله به صورتی است كه انگار جمعيتی از انسان های پس از آدم به وجود آمده اند و خود «هابيل» هم می تواند استفاده كند. . .

ضرب المثل، خطاب به آدميان پس از آدم است، مثل هابيل و قابيل و اقليما و. . . «شيپور يا سرنا را از سر گشادش می زد. » هم چيزی است كه آن روزها آدم تجربه اش كرده و می شناسد. در آسمان «صور اسرافيل» را ديده و آمده پايين دارد تمرين می كند كه مثل «اسرافيل» بزند. می تواند تجربه كرده باشد كه اگر شيپور را از سر گشادش بزنند، صدای بدی درمی آيد، يا اصلا ساز مخالف درمی آيد. ببينيد، اين ضرب المثل است. وسيله ای است كه می توانستم به كار ببرم و اين زبان را بكشم مثلا در حد فولكلور، يا نزديك محاوره امروز درآورم. ولی اين كار را با احتياط كردم، تا مقايسه ای پيش بيايد بين زبان های دوره به دوره و تاريخی.

اگر افراط می كرديد، نثر از آن حالت سنگينی و اسطوره ای بيرون می آمد. . . از اين بحث كه بيرون بياييم، مسئله جالبی كه در اين رمان هست، گفتار و رفتار و پندار «آدم» است، چه در بهشت و چه بر روی زمين، كه شباهت بسياری به اعمال و رفتار همه ما انسان های امروزی دارد: گاهی اوقات تيزهوشی هايی از خود نشان می دهد، گاهی اوقات هم ساده باوری هايی را در رفتار و پندارش می بينيم. كار بر روی اين شخصيت حتما بايد سخت و توانفرسا بوده باشد؛ چرا كه در كتاب های مذهبی و يا تاريخی، اين گونه شخصيت پردازی هيچ سابقه ای ندارد. به عبارت ديگر «آدم ابوالبشر»، نمونه ای كلی از همه انسان ها را در خودش دارد: ما می فهميم آدم ها با چه چيزهايی می توانند شاد شوند و با چه چيزهايی غمگين و هزار و يك كشمكش روحی ديگر.

در چارچوب اسطوره دينی، انسان اوليه، كليه خصايص انسان های ثانويه را دارد. منتها برخی خصايص شكفته شده است و برخی شكفته نشده است. برخی تكامل يافته و برخی تكامل نيافته است. انسان و آدم اوليه، همين انسان امروزی است، منهای تجربه ای كه انسان امروز دارد. دغدغه ها، وسوسه ها و نياز به خورد و خوراك و پوشاك برای او محسوس است. كودكان را در نظر بگيريد. تمام حواس پنجگانه را دارند، فقط تجربه ندارند. عشق هنوز هم كه هنوز است دل ما را برای معشوقمان می لرزاند. جده كه هيچ، آن سر دنيا هم كه باشد، بلند می شويم و می رويم. با اندوه او گريه مان می گيرد. با شاديش شاد می شويم. در مرگ عزيزان غمگين می شويم و. . . به نگرانی های «حوا» و «اقليما» در مرگ «هابيل» نگاه كن. نگرانی ها جزو اولين خصيصه های انسان است كه در اين رمان شناخته می شود.

درباره آن صحنه ای می خواستم بپرسم كه آدم و حوا، جدای از هم بر زمين می آيند. آيا اين روايت هم منبع خاصی دارد؟

جدايی را در چندين جا ديده ام و اكثريت اين را می گويند كه «آدم» در هند فرود آمده، همان كوه سرانديب، يا بوذ يا راهون و «حوا» در جده بر كنار دريا. . .

يعنی در واقع اصل را بر روايت های متواتر قرار داده ايد. . .

سال ها بحث بوده است كه آيا سمنان كه «شيطان» در آنجا فرود آمد، اين سمنان ماست؟! يا نيسان در سوريه، كه «طاووس» فرود آمده. آيا «مار» در اصفهان فرو افتاده؟! خب ما اين ها را نمی دانيم. قدما سال ها از روی دست هم نوشته اند و در پايان جمله ای به افسانه آفرينش افزوده اند و من آن جمله جمله ها را شكار كرده ام.

در كودكی از مادربزرگم شنيده بودم كه «آل»، زنی است كه سراغ زن های تازه زا می رود و به آنان آسيب می رساند. مثلا قلب يا جگر آنها را درمی آورد و در تشتی از خون يا طلا می گذارد و. . . ولی من «ليليت» يا «آل» را به عنوان زنی كه نخستين زن «آدم» بوده است، نمی شناختم. حالا شما «ليليت» را به عنوان همسر نخست «آدم» آورده ايد. اين اتفاق در متون كهن برای «آدم» رخ داده و حالا «آدم» در ناخودآگاه خودش اين قضيه را فراموش كرده و در فضايی رويا مانند آن را به خاطر می آورد كه «ليليت» همسر نخستش بوده و. . .

ما حكايت ها و تفسيرها و تحليل های گوناگونی را كه در متون تاريخی و افسانه ای گذشته آمده است، هيچ كدام را قطعی نمی دانيم، از جمله ليليت. اين قصه چندان اعتباری ندارد كه «آدم» قبل از «حوا» زن ديگری داشته است. چون در كتاب های آسمانی اشاره ای مستقيم به اين قضيه نشده است. ولی می گويند در سومر دو سند درباره وجود «ليليت» ديده شده است. اولين سند اسطوره ای است كه در آن يك شيطان مادينه، درون «درخت مقدس» زندگی می كرده و جلوی ميوه دادن و رشد اين درخت را می گرفته است. اسطوره شناسان غربی می گويند اين شيطان مادينه، همان «ليليت» است كه سرانجام «گيل گمش» او را از درخت بيرون كشيد و به صحرا راند. همچنين گفته می شود آنجا كه در تورات (كتاب اشعيا، باب سی و چهارم، آيه 14) می فرمايد: «وحوش صحرا به كفتارها خواهند رسيد و بزهای وحشی به جفت خويش ندا می كنند و عفريت شب نيز در آنجا از برای خود مكان استراحت می يابد. » عفريت شب مورد اشاره در اين آين نيز به علت تصويری كه گمان می رود تصوير «ليليت» باشد، «ليليت» دانسته شده و. . . ما «آل» را منسوبش می كنيم به «ليليت» و اساسا «ليليت» را منسوب می كنيم به «آدم»، كه در واقع زن اوليه اين جوری بوده، اين شكلی بوده و شبيه انسان و حيوان. آن چيزی را هم كه من در خواب آورده ام، موجودی است كه بال دارد. . . نگاه فمينيستی در آفريدن «ليليت» وجود داشته است كه قطعا به اسطوره های پيش از تاريخ نمی رسد.

موجودی كه اشاره كرده ايد شباهت زيادی به خفاش دارد. . .

چيزی مثلا بين فرشته و انسان، كه می توانسته تا حدودی بپرد و به پرواز درآيد و تكامل يابد. كسی است كه از خدا مجوز خروج از بهشت می گيرد. در حالی كه هيچ كس نمی تواند يكباره بهشت را ترك كند. با آن جبروتی كه در ملكوت هست، خروج اين آدم خيلی عجيب و غيردينی است. در نتيجه نمی تواند قطعيت داشته باشد. من اين عدم قطعيت «ليليت» با «آدم» را به صورت خواب آورده ام. «آدم» نمی داند، در ضمير ناخودآگاهش است، يا. . . يعنی جهان گسترده تر از آنی است كه خود «آدم» فكر می كند همه آن چيزهايی را كه ديده، واقعيت دارد. ما از متون اصلی درمی يابيم كه جهان گسترده تر از آن است كه انسان و حتی فرشتگان اربعه تصوری دقيق از آن داشته باشند و «ليليت» هم می تواند جزو آن مقوله هايی باشد كه به خاطر بعد فمينيستی بعدا به اين متون منسوب شده است.

به عنوان واپسين پرسش، اگر می شود درباره دو كار ديگر از همين مجموعه سه گانه روز اول عشق كه مشی و مشيانه و جمشيد و جمك است و در آنجا هم به مسائل اسطوره ای پرداخته ايد، توضيح دهيد. آيا اين مجموعه به همين سه كار ختم می شود، يا ادامه پيدا می كند. در مجموع آيا شكل كارها به همين صورت است؟

بعد از بيست سال مطالعه مصمم شدم كه مجموعه خوانده ها را داستان كنم و چرايش اينكه ديدم جايش خالی است. مثلا در مورد افسانه آفرينش آريايی ها، «كيومرث» مشی و مشيانه، قبلا آقای احسان يارشاطر يك جزوه بيست صفحه ای برای جوانان نوشته بود كه حالا يادم نيست اسمش چه بود. بعد من رفتم متون كهن، اعم از آريايی، زردشتی و مسلمان ها را ديدم و كامل درآوردم. از اوستا و ديگر متون كهن استفاده كردم. در مورد جمشيد و جمك هم البته منابع كمتر شده است.


مير احمد مير احسان : من آبادان را شاهكار نمی دانم. اما از تمام فيلم هايی كه در جشنواره ديده ام به استثنای نامه های باد، اثری حرفه ای تر و ژرف تر می خوانم.آبادان، همه ويژگی های يك فيلم ايرانی را برايم داشت: آميزه ای از اندوه، سرخوشی، هراس، شگفت زدگی، رويدادهای غيرمترقبه، اشك و آه و عصبانيت بود با پايانی كه يخ زدم. دلم برای مانی حقيقی نمی سوخت. به نحو چاره ناپذيری احساس توهين شدگی می كردم. همه آن ها كه با من دوست هستند می دانند، اهل محاسبه نيستم. وقتی از چيزی منزجر می شوم می گويم منزجرم و می گويم چرا منزجرم. چند سالی است كه می كوشم معنای غيرقابل نفی و انكار انقلاب ديجيتالی را گوشزد كنم. با كتاب ديجيتالی، ديگر نمی توان كتاب را سانسور كرد. با توزيع ديجيتالی فيلم، ديگر نيازی به مجوز پخش نيست همچنان كه دوربين های كوچك ديجيتالی مجوز توليد را بيهوده می كنند، همچنان كه ديپلماسی، اقتصاد، ارتباطات و دولت ديجيتالی، مفهوم تازه ای از نهادهای معتبر اجتماعی ارائه می دهند. من مدت ها كوشيدم اهميت اين رخداد را به ويژه در عرصه گره خوردگی سبك رويكردگرای سينمای نو ايران و تكنولوژی دوربين های ديجيتالی توضيح دهم. گرچه مطبوعات سينمايی می كوشند اين صدا را نديده بگيرند، با اين همه حتی آن ها هم امروز از توفان ديجيتال و عصر جديد صحبت می كنند.

نكته ديگری هم پيش از اين گفته ام و آن ترديد در داوری سنتی در عصر ديجيتال است و گفته ام حتی مفهوم جشنواره سنتی می تواند مورد شك قرار گيرد. شما می توانيد به وسيله سيستم های ارتباطات پست مدرنيستی، جشنواره خود را تشكيل دهيد، داوری متفاوت خود را و حتی جوايز خاص خويش را داشته باشيد. رها از اجحافی به نام ديدن «دوشيزه»و «نغمه» و توهينی ديگر به نام عدم اجازه ديدن آبادان و. . . پارسال هم از عدم نمايش نامه های باد دچار سردرد شده بودم، بعد از يك سال آن را نمايش دادند. برای ديدن آبادان به خانه مانی رفتم. تنها و كنجكاو بودم. وقتی فيلم را می ديدم مطمئن بودم اين فيلم از همه آثاری كه تا امروز ديده ام (به استثنای نامه های باد) از هر لحاظ سر و برتر است. فيلم نامه آن بسی هوشمندانه تر، فيلمبرداری آن و نيز تدوينش بی عيب و نقص و شخصيت پردازی اش از همه فيلم هايی كه تا امروز ديده ام ظريف تر از آب در آمده است. راستی چرا اين فيلم به علتی باور نكردنی رد شد؟ به هر رو پرسشم آن است كه چرا انبوه فيلم های مبتذل بسيار خام دست و دچار لكنت های عجيب و غريب ساختاری، اجازه شركت در جشنواره می گيرند ولی آبادان به مشكل اساسی بر می خورد؟ ايرادهايی كه مميزی می تواند بر فيلم آبادان بگيرد صد بار حادترش در فيلم های ديگر می بينيم، موضوع چيست؟ آری هر گروه می تواند انتخاب خود را بكند و ديگران هم حق دارند داوری خود را داشته باشند. با اين همه فكر می كنيد آيا واقعا تعهد و شعور مستقل سنجش طرف ديگر را می توان نديده گرفت، يعنی مردم را؟ طرف هايی كه انتخاب می كنند و طرف هايی كه برگزيده ها و بلكه برنگزيده ها را نيز می بينيد به يكسان حق داوری دارند و من نظر خود را می گويم كه كار هيات انتخاب يك شوخی است.

آری، هر هيات انتخاب هم سليقه خود را دارد. اين را فراموش نكرده ام. اما اين را نيز از ياد نبريم كه در ذائقه و انتخاب ها، دانش، نگاه، عميق بودن، دادگری يا تفكر سطحی، عاميانه، بوروكراتيك و انواع فرامتن های اسف بار می تواند دخالت داشته باشد در همان ذائقه و همان نيروی گزينشی كه به جمعی فرهيختگی و دادگری و به گروه انتخاب گر ديگری سطحی نگری می بخشد.

آبادان را ديدم.

- هيچ ربطی به سياست ندارد. حتی يك لحظه مبتذل نيست.

- كلاژهايی از زندگی ها، تنهايی ها و فضاهای ويژه شخصيت های بی سابقه در سينمای ما است.

- برخلاف بسياری از فيلم ها آبادان براساس فرمول ها پديد نيامده براساس وجود موجود آدم، آدمی كه فردا و شخصا «هست» شكل پذيرفته. اهميت اين را می دانيم؟

ـ زبان گفت وگوی آدم ها، زبان آدم ها است زنده و در آن ظرافت و تشخص وجود دارد. روی آن كار شده، مثل زبان ماشينی اين فيلم هايی نيست كه يك جو در آن هنر و طبيعی بودن وجود ندارد.

- ادبيات مكالمه و موقعيت آدم ها به نحو بسيار پنهان و بسيار گوارايی نشانی از داستان نويس بزرگ ايرانی دارد.

- فيلم در گزينش بازيگران حرفه ای زن به نظرم كاملا به راه خطا رفته، حضور دو بازيگر بزرگ كاملا نتيجه معكوس برای اين فيلم به بار آورده.

- آن صحنه جوشكاری خانم ها، به درد نمی خورد.

- بيماری روانی اسدزاده خيلی كمرنگ است و بار فراموش كردن جمال را از اين آدم سرومرگنده باور نمی كنيم.

- رابطه راحت مرجان و آرزو زمينه چينی نشده و باورناپذيرتر باقی مانده.

- تدوين فيلم محشر است.

- فيلم با مهارت ساخته شده و از نظر حرفه ای بودن يك سر و گردن بالاتر از اين كارهايی است كه تاكنون ديده ام.

آبادان يك سينمای ديجيتالی آبرومند است كه به ما می گويد جلوی اتفاق بزرگی را نمی توانيم بگيريم، هنر خود را از قيد و سيطره بوروكراسی، قدرت سرمايه و قدرت های انتخاب كننده می رهاند. حتی جشنواره كن هم به زودی يك داوری كهنه خواهد شد و ديجيتال راه های عالی برای دادوستد همگانی، توليد و توزيع و. . . ارسال فيلم پديد خواهد آورد. اين را می فهميم؟ پس اگر قرار است جلوی چيزی را بگيريم، واقعا مخالفت خود را با پديده ابتذال اعلام كنيم. فكر نكنيم فيلم ها از دسترس همگان دور می ماند و ما می توانيم برای شعورها تعيين تكليف كنيم.


بابك كمانگری : كسانی كه قارچ سمی را شروع متفاوت دهه سوم بازيگری جمشيد هاشم پور تلقی می كردند، شايد اكنون در اعتقاد خود ثابت قدم تر شدند. هر بار نام جمشيد هاشم پور شنيده می شود آدم را به ياد فيلم های اكشنی می اندازد كه بدون داشتن هيچ ويژگی خاصی كه برای اين ژانر تعريف شده روی پرده ها می آيد و می رود و عمده فروشش را در شهرستان ها دشت می كند. اگر امكانات و شرايط ساختن فيلم های اكشن در ايران وجود داشت بدون ترديد يكی از ستاره های اين ژانر كسی نمی شد جز جمشيد هاشم پور. گرچه همين معدود فيلم های بزن، بكش ـ نه در مفهوم واقعی ژانر اكشن ـ مجال حضور او بوده است ولی از لحاظ زيبايی شناسی هنر Casting انتخاب او برای فيلم های اكشن در عرصه اين شاخه هنری، جزء bestتchoice ـ بهترين انتخاب ـ به حساب می آيد. اندام مناسب ـ لزوما شانه های فراخ، بازوهای عضلانی و حجم بالای بدنی ـ و چهره باصلابت ـ دارای نگاه های خيره و خطوط درهم رفته صورت كه هنگام بروز خشم بيشتر خود را می نماياند ـ تمام شرايط را برای حضور در اين گونه فيلم ها فراهم می كند. اما اين ژانر به علت كمبود امكانات ويژه ـ فناوری و ديجيتالی ـ و همچنين عدم خلاقيت سازندگان آنها عموما از سطح كيفی تنزل يافته ای برخوردار بوده است. اين مشكل، سال هاست در سينمای ما وجود دارد و گويا كسی توانايی حل آن را ندارد.

در ژانر پليسی معمايی نيز قضيه به اين منوال است، مثلا شاخص ترين فيلم پليسی سينمای بعد از انقلاب، شايد «روز شيطان» ساخته بهروز افخمی است، در حالی كه بقيه تا سطح فيلم های سفارشی تنزل پيدا كرده اند. اما هاشم پور در آخرين فيلم خود كه اكران نوروزی نيز شده است در نقش پدرشوهری سنگدل و پرقدرت ظاهر شده كه در ادامه آدم بدهای فيلم های ميلانی، يكی از خصوصياتش ظلم به زن بی پناه و مظلوم جامعه است. ميلانی برای به تصوير كشيدن شخصيت حاجی، به چهره ای احتياج داشت كه با نگاه های خيره بتواند سايه سنگين ظلم مرد ايرانی را نشان دهد، و در ضمن با به كار گرفتن يك بازيگر كه سابقه فيلم های اكشن و پرزدوخورد را داشته، از تصوير ذهنی تماشاگر برای رسيدن به شخصيتی كه حتی به همسر فرزند خويش ظلم تاريخی را روا می دارد به نوعی بهره ببرد. تصور كنيد اگر هر بازيگر ديگری به جز هاشم پور در اين نقش بازی می كرد به اين اندازه نمی توانست هدف و مقصود ميلانی را به تصوير بكشد. هاشم پور از نوع بازيگران پرابهت و خشن سينمايی ماست و جنس بازی زمختی دارد، او بايد به زنی ستم روا دارد كه بازيگرش درست در مقابل هاشم پور قرار دارد. نيكی كريمی صورتی شكيل و صدايی لطيف دارد و اين كنتراست شديد درست در جهت اهداف شخصيت پردازی كارگردان فيلم قرار دارد.

حاجی، حتی نوع شغلش هم يك شغل خشن و سخت مردانه تلقی می شود، البته اين، خيلی در اذهان مردم شكل ثابت شده ای به خود گرفته كه يك راننده كاميون چه از لحاظ ظاهر و چه از لحاظ رفتار با مثلا يك كارمند تفاوت دارد. چه بسا اگر اين راننده كاميون خود بعدا به صاحب يك گاراژ و چندين تريلی بدل شود كه هم درجه مردانگی و خشونتش بالا می رود و هم بر قدرت و نفوذ او افزوده می گردد و همه اين ها برای نشان دادن تضاد فوق العاده بين دو شخصيت پدرشوهر و عروس چه از لحاظ ظاهری ـ قيافه، حركات و حتی صدا ـ و چه از لحاظ باطنی ـ شخصيت، احساسات و روحيه ـ مورد نياز بود. اما جدای از شخصيت پردازی و نوع ديدگاه سازنده فيلم و مسائل و حواشی مربوط به اين ديدگاه در سينمای ميلانی، بازی هاشم پور در نقش حاجی در واكنش پنجم از چند لحاظ قابل بررسی و تأمل است، اول، از اين لحاظ كه بازی او در كارنامه خودش جزو بهترين بازی هايش محسوب می شود. می توانيم به سادگی انبوه فيلم های ضعيف و بسيار ضعيف او در اوايل و اواسط دهه هفتاد و همچنين اواخر دهه شصت را به ياد بياوريم و برای ادعای خود گواه بگيريم. اكثر آن فيلم ها هيچ ارزش و يا نكته قابل بحثی ندارند. اين نوع فيلم ها يا به سفارش فلان ارگان و نهاد و سازمان ساخته شده اند و يا تقليد دست چندم وضعيتی از فيلم های هاليوودند. مثلا در ضعيف ترين نمونه اين كپی زدن ها، يكی از اين فيلم ها، كپی ضعيفی از فيلم موفق و قابل قبول «حرفه ای» (لئون) ساخته لوك بسون است كه در آن هاشم پور بيشتر ادای ژان رنو را درمی آورد، ادايی كه در سطح همان چند حركت نمايشی مانده است. اما هاشم پور چند فيلم خوب و نقش قابل قبول در كارنامه خود نيز دارد. «هيوا» در ادامه شخصيت های ملموس جنگی ساخته و پرداخته ملاقلی پور، شايد فصل جديدی را در زندگی حرفه ای هاشم پور به وجود آورده است. ملاقلی پور با بازی گرفتن از او در اين فيلم كمك بزرگی به او برای تغيير بنيادين در نحوه پذيرش نقش كرده است چرا كه بر زمينه همين تغيير، بازی در «مسافر ری» فيلم خوش ساخت ميرباقری مؤلفه های بازيگری هاشم پور را از سطح فيلم های حادثه ای جدا كرد و در چالش جديد، حضور در فيلم های مذهبی ـ نوع خاص فيلم های ميرباقری ـ را نيز تجربه كرد. از اين لحاظ، هاشم پور يكی از بهترين نقش ها و بازی هايش را در كارنامه خود ثبت كرده است.

از ديدگاه دوم، می توان بازی او را در بين بقيه بازيگرهای واكنش پنجم و حتی ميان بقيه بدمن های سينمای تهمينه ميلانی شاخص و قابل توجه ارزيابی كرد.


رضا آشفته : نمايشنامه «زنان مهتابی، مرد آفتابی» نوشت چيستا يثربی كه در بيست و يكمين جشنواره بين المللی تئاتر فجر به عنوان بهترين اثر برگزيده شده از سوی نشر ناميرا روانه بازار كتاب شده است. يثربی كه حوصله بسياری برای نوشتن دارد، و در انواع ژانرهای نمايشی تجربه هايی را تاكنون ارائه كرده است، در «زنان مهتابی، مرد آفتابی» با ايجاد فضايی سوررئال و بهره گيری از تمثيلات موجود در قصه های الهی نامه عطار نيشابوری به اثری درخور توجه رسيده است. اين نمايشنامه طرح پرسش می كند كه «عشق» در ذات خود چيست؟يك مرد سالك كه در معبد به دعا و راز و نياز مشغول است، يك روز ديگر عارف خواهد شد. در اين يك روز باقی مانده اتفاقات شگفتی در كلبه اش می افتد، برای سه روز پياپی سه زن هم شكل و همصدا كه در عين حال متفاوت هستند، در آنجا به صورت مرده ظاهر می شوند، جای می گيرند، قصه خود كه سرشار از عشق است، باز می گويند و می روند. . . در روز آخر مادرش به آنجا می آيد، و به فرزند سفارش می كند كه اگر تو بتوانی ديگری را دوست داشته باشی و به او عشق بورزی، از اين گردونه پر از رنج رها خواهی شد. مادر از فرزندش می خواهد كه به تمام زنان مرده و سرگردان با نگاهی عاشقانه بنگرد، تا با دوباره جان يافتن آنها زندگی بر زمين سرشار از عشق و دوستی شود.

مرد بنا به دستور مادرش با نفس خود طفل مرده به جای مانده از زن معبدنشين را زنده می كند تا او پيامبر عشق در ميان آدميانی باشد كه «عشق» را از ياد برده اند. در پايان، همه دختركان مرده با صدای هلهله مادر جان دوباره ای می گيرند، و مرد و فرزند خوانده اش در نور گم می شوند.يثربی از مفهوم «عشق» كه امروز در دنيای مدرن كم رنگ و در برخی نقاط كاملا بی رنگ شده است، در فضايی غريب سخن به ميان می آورد تا نيروی محركی برای بيدار شدن اين حس متعالی باشد. او در اين متن از دو بازيگر زن و مرد می خواهد كه به شيوه بازی در بازی 10 نقش را به عهده گيرند، و گاهی شيوه نقالی نيز در بين اين بازی ها مسير قصوی خود را به جلو می برد. يثربی برای پرهيز از حكايت گونه شدن ساختار نمايشش بيشترين فرصت را صرف ديالوگ های دراماتيك می كند تا به طور غيرمستقيم نشانه ها و تمثيل ها جان بگيرند و در نهايت خواننده (بيننده) را متاثر سازد. البته آنچه در اين جريان بر اين تاثير تاكيد بسيار می كند، همانا دريافت عطار از مفهوم عشق است كه همانند خود عشق جاودانه و امروزی می نمايد. البته يثربی نيز به درك صحيحی و شيوه انتقال صحيح و موثری دست يازيده است. برای آنكه آنچه از دل برآيد، بر دل هم نشيند. اگر عطاری نبود كه در مدار هستی به دريافت صحيحی از عشق نمی رسيد، امروز شايد تجربه اين مفهوم ـ ولو در حد خوانش و بازنگری دوباره برای ما ميسر نمی شد. همانا اين مفاهيم كه در حد اعلا و تحريف ناپذيری در آثار كلاسيك شاعران ما چنبره زده است، دلالتی آگاهانه بر شعور والای ايرانيان است كه در پيكره تاريخ هميشه رازآميزترين مفاهيم هستی را درك و تجربه كرده اند. يثربی هم خواه ناخواه از اين قاعده مستثنی نيست، برای آنكه او نيز ايرانی و عاشق پيشه است، و امروز بر آن است تا زنده نگه داشتن برخی از مفاهيم انسانی و الهی روزنه ای به سوی راستی ها بگشايد. شايد يك نفر هم به بيداری دست يازد، و اين يك نفر بتواند يك نفر ديگری را به بيداری فرا خواند و. . .

يثربی قلمش شفاف و روان در پی چيدمان واژگانی است تا در فضايی جادويی و فراواقعی همه را به چالش بخواند، تا با درون خود خلوت كند و در اين مسير مكاشفه گرانه به آنچه از دست داده اند، يا به فراموشی سپرده اند، آگاه شوند. اين آگاهی بسيار رازآميزانه می تواند همه را به دنيای برتری فراتر از آنچه كه ديده و لمس می شود، سوق دهد. البته اين هدف نويسنده و هنرمند است كه با غور در داشته های انسانی خود همه را به اين سطح آگاهی برساند. اگر هنرمندان يك كشور در اين مسير به خودسازی بپردازد، مطمئنا بقيه نيز از اين گرايش تبعيت خواهند كرد، زيرا هنر خارج از مردمان نيست، و اگر هنر به ابتذال و زشتی روی آورد، زندگی نيز از لطافت و زيبايی دور خواهد شد. بنابراين رسالت و وظيفه هنرمندان بسی سنگين تر جلوه می كند، برای آنكه ضرورت حضور عطارها، مولاناها، حافظ ها، سعدی ها، خيام ها، فردوسی ها و. . . در اين ملك هنوز هم حس می شود، شايد با حضور اينان فرهنگ متعالی ايرانی دوباره آوازه اش در كوچه و خيابان های تمام دنيا ورد زبان عام و خاص باشد!


بعد از جنگ ، صلح

ظاهرا بعد از اين همه بلايی كه بر سر فرهنگ و ادب افغان ها آمده و همه چيزشان را به يغما برده است، كسانی هم پيدا شده اند كه دلشان بر اين فرهنگ و تمدن بسوزد و بخواهند نجات اش بدهند. تازه علاوه بر نجات دادن، زندگی مدرن را هم به آن ها هديه بدهند. از قرار معلوم، تنها در اوايل دهه ،1990 ده ها هزار كتاب در كتابخانه عمومی كابل و كتابخانه دانشگاه كابل را دولت طالبان سوزانده و نابود كرده است و حالا روسای دانشگاه معتبر نيويورك به فكر افتاده اند كاری كنند كه ديگر هر دولتی از راه رسيد نتواند فرهنگ و ادب اين مرز و بوم را به يغما ببرد. اين دانشگاه تصميم گرفته است آثار منتشر شده در افغانستان را به صورت ديجيتالی در بياورد و اين آثار را روی سی دی منتشر كند و در اين اولين گام تصميم گرفته است آثار منتشر شده در فاصله سال های 1871 تا 1930 را به صورت الكترونيكی در اختيار علاقه مندان قرار دهد.

بعد از جنگ، سيل

بعضی جاها جنگ می آيد، بعضی جاها سيل. ظاهرا آن ها كه از جنگ بی نصيب می مانند سيل امانشان را می برد. چند سال پيش، يعنی دقيقا پنج سال پيش آب به خانه گور وايدال، نويسنده معروف آمريكايی، می افتد و قفسه مربوط به اولين چاپ آثارش را پر می كند. آقای وايدال عزيز هم كه در اين مدت خانه اش را به افراد ديگری اجاره داده بود از همه جا بی خبر می ماند. حالا كه بعد از پنج سال سراغ خانه و قفسه اش رفته ديده كه چاپ اول همه كتاب هايش از دست رفته است و حالا از شركت بيمه لويد لندن تقاضای 60 هزار دلار (38 هزار پوند) غرامت كرده است. اما شركت بيمه لويد لندن هم ادعا كرده كه نمی تواند اين خسارت را بپردازد چون پنج سال از اين ماجرا گذشته است. گور وايدال 77 ساله است و بيش از 20 رمان و نمايشنامه و فيلمنامه دارد. وايدال مقالات معتبری هم در حوزه ادب و فرهنگ و سياست می نويسد.

بعد از جنگ، شعر

بازار جنگ كه داغ می شود، بازار خيلی چيزهای ديگر هم داغ می شود. آدم ها تظاهرات می كنند، اعلاميه منتشر می كنند، سخنرانی می كنند و بعضی ها هم شعر می سرايند. بر همين اساس، اندروموشن، ملك الشعرای انگليسی، هم شعری سروده و عراق را به خاطر از دست دادن مكان های تاريخی اش محكوم كرده است. موشن در شعرش از نينوا، رودهای دجله و فرات و تكريت نام برده است. بالاخره اين هم يك جور اعتراض است.

بعد از جنگ، ويرجينيا وولف

خانم ويرجينيا وولف هميشه می تواند خبرساز باشد، حتی در بحبوحه جنگ و اين هم از خصلت آثارش بر می آيد و هم از خصلت شخصيت خودش. اين بار هم تعدادی از آثار چاپ نشده اين نويسنده ـ به شكل دست نوشته و تايپی - پيدا شده كه توجه همه علاقه مندان به اين بانوی نويسنده را جلب كرده است. بعد از پيدا شدن اين دست نوشته ها، كه همگی با جوهر سرخ ـ رنگ مورد علاقه او ـ نوشته شده اند، كتابخانه بريتانيا آن ها را خريداری كرده است. اين دست نوشته ها از آن جهت قابل توجه است كه اشاره هايی به گروه بلونزبری دارد كه ويرجينيا و همسرش، لئونارد، عضو آن بودند. بلونزبری گروهی از هنرمندان و روشنفكرانی بودند كه در آن سال ها بسيار فعال بودند. قرار است كه كتابخانه بريتانيا به زودی نمايشگاهی ترتيب دهد و اين دست نوشته ها را در معرض ديد علاقه مندان قرار دهد.

بعد از جنگ، پل استر

خجسته كيهان، مترجم دو كتاب پل استر به نام شهر شيشه ای و كشور آخرين ها، رمان «ارواح» را از اين نويسنده ترجمه كرده كه به زودی نشر افق آن را منتشر می كند.ارواح داستان جذاب و پركششی دارد، روايت آن خطی است اما گره افكنی های رمان پليسی است. در اين رمان سه شخصيت وجود دارد. يكی از اين شخصيت ها كارآگاه است و كارش تعقيب آدم ها و جمع آوری اطلاعات درباره آنها است.اين بار او توسط مافوقش برای تعقيب آدمی انتخاب می شود كه انسانی منزوی است و به ندرت از آپارتمانش خارج می شود. اين كار دشوار، يعنی زيرنظر گرفتن يك آدم منزوی، كارآگاه را به درون خود فرو می برد و او در تنهايی به درك ديگری از روحيات و درونياتش می رسد.

حبيب الله كاسه ساز كارگردانی می كند

كاسه ساز پيش از اين مسئوليت های اجرايی فراوانی در امور سينمايی به عهده داشت كه می توان به رياست او از نظارت و ارزشيابی در دوران ضرغامی، مديريت شركت پرتوانديش عصر انقلاب به همراه محمدرضا شرف الدين اشاره كرد. آخرين فيلمی كه توسط شركت پرتوانديش به مديريت كاسه ساز توليد شد پرنده باز كوچك بود. همچنين اين شركت فيلمنامه های باد به كارگردانی عليرضا امينی را از حوزه هنری خريداری كرد. كاسه ساز قرار است اين فيلم را به تهيه كنندگی سعيد سيدزاده مدير امور سينمايی حوزه هنری بسازد.

همه چيز مرتب است، هيچ چيز مرتب نيست

به نقل از روابط عمومی معاونت امور سينمايی و سمعی و بصری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی روز سه شنبه 19 فروردين ساعت 15 با نمايش فيلم «همه چيز مرتب است، هيچ چيز مرتب نيست» چهل و هفتمين دوره جلسات نمايش فيلمخانه ملی ايران آغاز خواهد شد. نخستين برنامه چهل و هفتمين دوره جلسات نمايش فيلمخانه ملی ايران «همه چيز مرتب است، هيچ چيز مرتب نيست» محصول 1974 ساخته لينا ورتمولر خواهد بود. ورتمولر اگرچه از كارگردان های صاحب نام و صاحب سبك سينما در دهه 1970 بود، در ايران فيلم های زيادی از وی به نمايش درنيامده و كمتر شناخته شده است. لينا ورتمولر در سال 1928 در ايتاليا متولد شد، و از كارگردان های همتا و همتراز ليليانا كاوانی است. كارش را در سينما همزمان با كاوانی آغاز كرد، اما ديرتر از او به شهرت رسيد. فعاليتش را با بازی در تئاتر و سپس كارگردانی آغاز كرد و در سال های كوتاهی همسفر مارچلو ماسترويانی بود.

سينماگران در مراسم خاكسپاری گلستان

عباس كيارستمی، محمود كلاری، بهمن فرمان آرا و جمع كثيری از سينماگران در مراسم تشييع و خاكسپاری كاوه گلستان حضور يافتند. عباس كيارستمی كارگردان سينما در واكنش به پرسش خبرنگار ايسنا درباره كاوه گلستان، زمانی كه خواست سخن بگويد، نتوانست بغض خود را نگهدارد و به گريه افتاد و سخنی نگفت. بهمن فرمان آرا ديگر كارگردان سينما نيز گفت: با اين روحيه نمی توان درباره كاوه گلستان چيزی گفت. اما بهمن جلالی هنرمند عكاس پس از ذكر اين نكته كه گلستان با ديگران متفاوت بود گفت: من برای من كاوه نگران نيستم، چون انتخاب خودش بود. جنس كار عكاسی هم همين است. نمی دانی فردا چه می شود؛ اما خيلی زود بود. او خيلی كارها می توانست بكند و چيزهای زيادی بود كه می توانست ارائه دهد. به نظرم، كاوه بر قله ايستاده بود. هيچ عكاسی در اين سطح نداريم؛ خاص بود به دليل آنكه انسان خاصی بود. اين خصوصيت انسان است كه زود همه چيز را فراموش می كند. ما در جامعه ای زندگی می كنيم كه تلاطم زياد است و همه چيز را زود به فراموشی می سپاريم. فكر می كنيم بهترين كاری كه می توانيم بكنيم، مثل همه دنيا، اين است كه جايزه ای را برای بهترين عكس سال، به نام كاوه بگذاريم.

پس از آب و آتش

فريدون جيرانی كه هم اكنون فيلم صورتی را در نوبت اكران سينماها دارد و اواخر سال گذشته برنده جايزه ويژه هيأت داوران جشنواره فيلم های اجتماعی آبادان شد، فيلم جديدش را با همكاری محمدرضا تخت كشيان تهيه كننده برگزيده بيست و يكمين جشنواره فيلم فجر خواهد ساخت. اين دومين همكاری اين دو هنرمند پس از فيلم آب و آتش است.

توقف حريم مهرورزی

شنيده می شود تازه ترين ساخته همايون اسعديان در مرحله فيلمبرداری متوقف شده است. پيش از اين در خبری از سوی روابط عمومی اين فيلم اعلام شده بود كه حريم مهرورزی با بازی محمدرضا فروتن مراحل فيلمبرداری خود را طی می كند.

پروانه ها در مرحله تدوين

افشين شركت تازه ترين ساخته اش پروانه ها را به مرحله تدوين رساند. در اين فيلم كه توسط كامران قدكچيان تدوين می شود امين حيايی، چكامه چمن ماه، رحيم نوروزی و سيروس گرجستانی بازی می كنند.



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو