|

عبدالرضا تاجيك : جنگ آمريكا و انگليس عليه عراق از زوايای مختلف از جمله تحولاتی كه در منطقه سبب خواهد شد، قابل تأمل است. اكثر ناظران و فعالان سياسی جهان معتقدند كه اين رخداد نشانگر آغاز تغييرات و استقرار معادلات جديد در منطقه است كه بدون شك منجر به ظهور پيامدهای بسياری در اقتصاد، سياست و نيز ژئوپلتيك كشورهای مسلمان عرب زبان و كشورهای غيرعرب از جمله ايران خواهد شد. پتانسيل موجود تغييرات در پس پيروزی نيروهای ائتلاف چنان وسيع و عميق توصيف می شود كه بسياری معتقدند كشورهای همسايه عراق و اعراب منطقه بايد به سرعت خود را برای پذيرش تحولات جديد در عرصه های گوناگون آماده كنند. به اين ترتيب دامنه پيامدهای تغيير حاكميت در عراق و شكل گيری معادلات جديد در منطقه ايران را نيز فرا می گيرد كه رويكرد تهران با توجه به انتقادهای شديداللحن آمريكا نسبت به ايران از محورهای قابل توجه رخدادهای آينده به شمار می آيد. دكتر ابراهيم يزدی دومين وزير امور خارجه جمهوری اسلامی ايران در دولت موقت از جمله چهره های سياسی است كه تحليل های او در خصوص روابط ايران و غرب ـ به ويژه آمريكا ـ همواره متفاوت و بحث برانگيز بوده است به خصوص آنكه چالش های ايران با غرب و در رأس آن آمريكا از زمان دولت موقت آغاز شده است. او اكنون در جايگاه منتقد سياسی نسبت به ديپلماسی ايران انتقادهايی را مطرح می كند كه موضوع اين گفت وگو را تشكيل می دهد.
• • •
• آمريكايی ها به كرات تاييد كرده اند كه «جهان بايد برای اجرای مردم سالاری ايمن شود و وعده داده اند كه می خواهند در عراق و ديگر كشورهای عربی مردم سالاری برقرار سازند»، اين ادعا چه قدر می تواند واقعيت داشته باشد؟ آيا با حمله نظامی، نظام های دموكراتيك ايجاد خواهد شد؟
برای پاسخ گفتن به اين مسئله و ارزيابی اين موضوع كه تا چه اندازه آمريكا در بيان اين مطالب جدی و صادق است بايد به اين نكته توجه كنيم كه جنگ سرد تمام شده است و تمام موانع تاريخی بر سر پيدايش و رشد دموكراسی در كشورهای جهان سوم كه محصول عوامل بيرونی يعنی جنگ سرد بود از بين رفته است. امروز كشورهای متعدد دنيا وارد عصر تازه يا موج سومی از دموكراسی شده اند. در كشورهايی كه اكثريت مسيحی هستند اين تغيير و تحول و حركت به سوی دموكراسی خيلی آرام انجام گرفته است. امروز دنيای مسيحيت و كليسای مسيحيت هيچ تعارض، تخاصم و يا مسئله ای با دموكراسی و مردم سالاری ندارد. به همين دليل به محض اينكه عوامل بيرونی تاثيرگذار از صحنه خارج می شوند، ما می بينيم يونان به سرعت وارد عصر دموكراسی می شود، اسپانيا، پرتغال و كشورهای آمريكای لاتين وارد عصر دموكراسی شده اند. اما در كشورهای اسلامی به طور عام و در كشورهای عربی به طور خاص ما با يك سلسله مسائل كليدی و ريشه ای روبه رو هستيم. هنوز در اين بخش از جهان پيچيدگی های نظری ميان اسلام و دموكراسی حل نشده است. هنوز مسئله انسان و حقوق طبيعی انسان در كشورهای اسلامی برای بسياری از متفكران مسلمان جا نيفتاده است. اينها همه موانع كليدی است كه تا وقتی حل نشود، دموكراسی در كوله پشتی های آمريكا وارد اين منطقه نخواهد شد.
اگر بپذيريم كه دموكراسی بايد از درون مردم و جامعه شكل بگيرد اين مسئله هنوز در كشورهای منطقه دوران جابه جايی تاريخی خود را طی نكرده است. بنابراين ولو اينكه بعضی افراد باشند كه به آمريكا و سياست آمريكا خوشبين باشند در ذهن من ترديدهای جدی وجود دارد. اصولا دموكراسی كالای وارداتی نيست كه آمريكايی ها بخواهند به اين مناطق صادر كنند. نكته دومی كه بايد به آن توجه كرد اين است كه پس از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی و پايان جنگ سرد، جهان آرام آرام به سمت همگنی و يكسانی پيش می رود. خلاصه تغييرات و تحولاتی كه در اروپای شرقی و روسيه اتفاق افتاده است در يك چيز خلاصه می شود و آن اين است كه نظام های سياسی به سمت نوعی از دموكراسی مشروطه يا به تعبيری دموكراسی ليبرال پيش می رود و اقتصاد به سمت اقتصاد بازار. پس از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی مناسبات جهانی براساس اولويت اقتصادی در حال شكل گيری است و ديگر اولويت های سياسی تعيين كننده نيستند. در اين دهكده جهانی كه اقتصاد به سمت جهانی شدن پيش می رود مناسبات اقتصادی معنادار و درازمدت خواهد بود و اين امر هنگامی تحقق می يابد كه كشورهای طرف قرارداد از ثبات سياسی نسبی برخوردار باشند. ثبات سياسی در عصر جنگ سرد يك معنا داشت، پس از پايان گرفتن جنگ سرد معنای تازه ای پيدا كرده است. در دوران جنگ سرد به عنوان مثال در ايران اولويت سياسی حكم می كرد كه اين كشور در اردوی غرب باقی بماند ولو اينكه شاه با مشت آهنين حكومت كند اما بعد از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی ديگر چنين چيزی در دنيا مطرح نيست. ثبات سياسی در دوران مابعد جنگ سرد يعنی دموكراتيزه شدن. بنابراين هيچ كشوری نمی تواند با كشور ديگری وارد معاملات و يا همكاری های اقتصادی درازمدت بشود مگر از يك ثبات سياسی نسبی برخوردار باشد.
لذا از اين زاويه ما بايد به تغيير سياست آمريكا نگاه كنيم. حتی اگر چنان چه دولت هايی مثل عربستان سعودی يا مصر و يا كويت بخواهند با تمام وجود در راستای منافع آمريكا حركت كنند شرايط جهانی ايجاب می كند يك سلسله تغييرات در سمت و سوی دموكراتيزه شدن انجام شود حال اين را بايد باز كنيم كه آمريكايی ها دنبال چه نوع از دموكراسی هستند . آمريكا در مورد ادعای خود مبنی بر اينكه می خواهد كشورهايی با نظام دموكراتيك به وجود بياورد با يك تعارض اساسی در رفتارهای بين المللی روبه روست و گره كور اين تعارض مسئله اسرائيل و فلسطين است. سياست خارجی آمريكا حداقل در خاورميانه به مصداق يك بام و دو هوا از يك دوگانگی رنجور است و تا زمانی كه آمريكايی ها نتوانند اين تعارض را حل كنند يعنی تا زمانی كه يك دولت مستقل فلسطينی در چارچوب قطعنامه 242 و ساير قطعنامه های سازمان ملل، در مناطق اشغالی بعد از سال 1967 نوار غزه، غرب رود اردن تشكيل نشود اين تعارض لاينحل باقی خواهد ماند. بنابراين هنگامی كه آمريكايی ها بخواهند نظريات خودشان را در مورد دموكراسی به عنوان مثال در عربستان سعودی پياده كنند با يك چنين تعارضی در افكار عمومی مردم اين منطقه روبه رو خواهند شد. مضافا بر اينكه مجددا تاكيد می كنم دموكراسی يك كالای مصرفی نيست كه آمريكايی ها به اين كشورها صادر كنند. دموكراسی بايد برخاسته از درون خود جامعه از طريق فرآيند يادگيری صورت گيرد با حل معضلات نظری و عملی.
• به اين موضوع اشاره كرديد كه «بعد از جنگ سرد، جهان آرام آرام به سمت همگنی و يكسانی پيش می رود»، حال با توجه به اين نكته، نقش كشورهای خاورميانه در اين تحولات با توجه به موقعيت استراتژيكی ای كه دارند چيست، آيا اساسا می توانند بازيگر باشند؟
كشورهای خاورميانه به طور خاص و كشورهای اسلامی به طور عام تا زمانی كه مسائل كليدی مدرنيته به خصوص در قلمروی مشروعيت سياسی را حل نكنند قادر نخواهند بود وارد عصر جديد شوند. ممكن است شرايط و عوامل بيرونی نوعی از دموكراسی را در اين كشورها تحميل كند اما چون به طور اصولی مسايل كليدی آنان حل نشده است اين يك وضعيت شكننده است كه در اولين فرصت فرو می پاشد. به همين دليل من بسيار بدبين هستم به اينكه كشورهای خاورميانه بتوانند به اين سرعت و سادگی نقش كليدی در فعل و انفعالات منطقه ايفا كنند.
• پس ذهنيت كشورهای خاورميانه نسبت به تحولات، يك ذهنيت درست و واقع بينانه نيست؟
وقتی شما می گوييد كشورهای خاورميانه بايد تفكيك كنيد دولت ها يا ملت ها. دولت هايی كه در خاورميانه هستند همگن نيستند بلكه ما طيفی از دولت ها را در اين منطقه شاهد هستيم. مثلا در ايران حكومتی بر سر كار است كه از درون يك انقلاب تاريخی بيرون آمده است علی رغم اينكه از نظر آرمان آزادی و حقوق شهروندان در داخل مشكلاتی وجود دارد اما در بعد استقلال به خصوص استقلال سياسی نمی توانيم انكار كنيم كه حاكمان كنونی مستقل عمل می كنند اما چنين چيزی در مورد عربستان سعودی يا ساير كشورهای عربی خليج فارس نمی تواند صادق باشد. بنابراين نمی توانيم بگوييم دولت های اين منطقه در يك وضعيت خاص قرار دارند. اما مردم منطقه دوران انتقال را می گذرانند. هنوز در ميان مردم اين منطقه به جهت آن مبانی كليدی اين تحول به نقطه جمع بندی نرسيده است، زود است كه بتوان يك قضاوت نهايی ارائه كرد.
• بعد از حادثه 11 سپتامبر 2001 تغييراتی در سياست های آمريكا رخ داد. آمريكا كه تا اين زمان سياست خود را به صورت آرام در سطح جهان اجرا می كرد از اين زمان به بعد ضمن تغيير در سياست خود شتاب بيشتری گرفت. چرا در اين مقطع عراق در خط حمله آمريكا قرار گرفت و حمله به اين كشور در اولين برنامه راهبردی آمريكا در منطقه خاورميانه قرار گرفت؟
اگر به نقشه جغرافيای منطقه نگاه كنيم كشورهای منطقه كم و بيش همه به نوعی همسو با سياست های آمريكا در حركت هستند يا حداقل به طور سنتی چنين بوده اند حتی سوريه و تركيه به نوعی در اين چارچوب می گنجند. تنها دو كشور در منطقه از اين قاعده استثنا هستند يكی عراق و ديگری ايران. اما چرا عراق را هدف قرار دادند برای اين است كه عراق تنها كشوری در دنيا است كه عليه شهروندان خود از بمب های شيميايی استفاده كرده است و از طرفی عراق با حمله به ايران و كويت نشان داد كه با سوءاستفاده از فرصت ها برای اينكه قوانين بين المللی را زير پا بگذارد و به همسايگانش تجاوز كند هيچ نوع ترديدی به خود راه نخواهد داد بنابراين طبيعی است اگر آمريكايی ها بخواهند از يك نقطه ای در خاورميانه شروع كنند آن نقطه شروع ايران نخواهد بود بلكه آن نقطه به طور طبيعی عراق است كه اين آسيب پذيری ها را دارد. به خصوص كه ميان عراق و ايران تفاوت های كليدی وجود دارد. علی رغم ايرادات و اعتراضاتی كه در داخل ايران وجود دارد، ايران در مقايسه با كشورهای همسايه به طور نسبی از يك نوع آزادی و يك نوع انتخابات دموكراتيك برخوردار است. بنابراين ايران را نمی توان با عراق مقايسه كرد. به همين دليل هم آمريكايی ها برنامه ای را كه درباره عراق يا افغانستان اجرا كردند نمی توانند در ايران پياده كنند. بايد اين تفاوت ها را در نظر داشت. نكته ديگری كه بايد در نظر گرفت اين است كه آمريكا و اسرائيل هر دو نياز دارندكه برای خروج از بن بست های تاريخی ای كه در قضيه فلسطين با آن روبه رو هستند در جای ديگری يك صحنه بسيار شديد به وجود بياورند تا افكار عمومی مردم جهان از منطقه فلسطين به آن نقطه معطوف شود تا دست اسرائيل در سركوب مردم فلسطين باز باشد. بنابراين نبايد از نظر دور داشت كه اين می تواند يكی از اهداف جانبی كل عمليات در عراق باشد.
• با پيروزی نيروهای ائتلاف در جنگ با عراق فكر می كنيد آمريكا با توجه به استراتژی ای كه دارد آيا به كشور خاص ديگری حمله خواهد كرد يا سياست های ديگری را اتخاذ می كند؟
اينكه آمريكا بعد از عراق به چه كاری خواهد پرداخت، مقدار زيادی بستگی به اين دارد كه مسئله فلسطين چگونه حل شود. اگر چنان چه روند تحولات فلسطين به گونه ای باشد كه يك دولت مستقل فلسطينی در منطقه به وجود بيايد و دولت اسرائيل دست از سماجت و مقاومت بردارد، آن وقت تحولات زيادی در كشورهای ديگر منطقه از جمله مهم ترين شان در عربستان و كويت صورت خواهد گرفت. البته تغييرات و تحولاتی كه لزوما انفجاری نخواهد بود. شايد تغييراتی نظير آنچه كه در بحرين و مسقط عمان اتفاق افتاد. يعنی فرآيند انتقال تدريجی از يك نظام بسته توتاليتر به يك نوعی از دموكراسی به شكلی كه در بحرين پياده شده است در انتظار عربستان و كويت خواهد بود. اما اين مشروط و منوط به حل قضيه فلسطين است. در صورتی كه قضيه فلسطين حل نشود بعد از جريان عراق يا از حالا تا زمانی كه جريان عراق سروسامان پيدا نكند فشار بر ايران افزايش خواهد يافت.
• در اين تغيير و تحولات، آمريكا چه سياستی را در قبال ايران در پيش می گيرد؟
در مورد اينكه آمريكا نسبت به ايران چه نظری دارد بحث ها و سوالات بسيار فراوانی مطرح است. آيا آمريكايی ها به ايران حمله نظامی خواهند كرد؟ خير. برای اينكه ايران موقعيت عراق را ندارد. بهانه هايی كه در مورد عراق مطرح است در مورد ايران مطرح نيست. بنابراين آمريكا چنين كاری نخواهد كرد و ايران جايی نيست كه بخواهد حمله نظامی كند. اما آن چيزی كه در مورد ايران از همه محتمل تر است عبارت از آلترناتيوسازی است. هنگامی كه تمام شواهد نشان داد كه جريان اصلاح طلبی كه آقای خاتمی آن را به طور نمادين نمايندگی می كند نتوانسته است به تعهداتش عمل كند، آمريكايی ها به طمع آلترناتيوسازی افتاده اند و همان طور كه مشهود است دائما درصدد جا انداختن يك آلترناتيو هستند. اگر وضع ايران با عراق متفاوت است بايد اين تفاوت را تعريف كنيم چرا كه به تناسب اين تفاوت ها آمريكايی ها برنامه شان را تنظيم می كنند. نيروهای سياسی در داخل ايران كه با هم در تقابل هستند به نوعی از انسداد رسيده اند. اين انسداد دو ويژگی دارد. ويژگی اول اين است كه هيچ يك از اين نيروها نتوانسته اند نيروی حريف را از صحنه خارج كنند. نه نيروی راست و محافظه كار توانسته اصلاح طلبان را حذف كند و نه اصلاح طلبان توانسته اند محافظه كاران را مهار كنند.
دومين ويژگی اين انسداد اين است كه ادامه حيات هر يك از اين نيروها مشروط و منوط به ادامه حيات آن ديگری است. به طوری كه اگر امروز محافظه كاران زورشان برسد و بخواهند اصلاح طلبان را حذف كنند، اين حذف معادل حذف خودشان خواهد بود. اين يك عامل بازدارنده در ادامه تقابل هاست. يادمان نرود كه در زمان جنگ سرد آمريكايی ها يك راديو برای اروپای شرقی داشتند، «راديو اروپای آزاد». به قول گورباچف كه در گزارش خود به كنگره گفت، «ما نتوانستيم اثرات تبليغات اين راديو را خنثی كنيم. » به زودی ماهواره ها می آيند و هر شهروند روسی می بيند كه در دنيا چه خبر است. خب همان يك راديو موجب ايجاد امواجی برای مطالبات مردم شد كه منجر به فشار از پايين بر بالا شد. در حال حاضر چندين راديو و تلويزيون خارجی عليه ايران در حال فعاليت هستند و ما می دانيم كه اين راديوها و تلويزيون ها به قدرت خارجی وابسته اند و از طرف آنها حمايت می شوند. آنها می خواهند آن آلترناتيو را جا بيندازند. متاسفانه سياست هايی كه در ايران پيگيری می شود مانند بستن روزنامه ها، برخورد با دانشجويان، روزنامه نگاران و شخصيت های سياسی موجب نشده است كه مردم به دنبال اطلاعات نروند بلكه موجب شده كه مردم برای پی بردن به آن چيزی كه می گذرد به راديوها و تلويزيون های خارجی روی بياورند و اين خود كمك می كند به فرآيندی كه آمريكايی ها برای ما تدارك ديده اند.
• رژيم هايی در اين منطقه وجود دارند كه دچار تعادل ناپايدار هستند. تعادل ناپايدار به اين معنا كه هيچ فعل و انفعالی در اين كشورها صورت نمی گيرد.
كشورهايی كه دچار اين تعادل ناپايدار هستند ممكن است سال ها در اين وضعيت بمانند بدون اينكه هيچ گونه تغييری در آنها صورت بگيرد. تا هنگامی كه يك آلترناتيو در صحنه پديدار شود. مثلا رژيم شاه در ايران از سال 1350 دچار اين وضعيت تعادل ناپايدار بود. هيچ تغييری صورت نمی گرفت تا هنگامی كه سفر تاريخی رهبر فقيد انقلاب به پاريس رخ داد و ناگهان چيزی به عنوان آلترناتيو در صحنه ملی و بين المللی مطرح شد. اين معادله در ذهنيت مردم به وجود آمد كه امام خمينی می آيد، پهلوی می رود. به محض اينكه چنين معادله ای در ذهنيت مردم جای بگيرد، تمام نيروهای بينابينی تغيير جهت می دهند. همه شروع می كنند به سمت آن نيروی بالنده حركت كردن. اين يك پديده جامعه شناختی است. در بحث ايران در سطح داخل به محض اينكه آن معادله برقرار شد حتی كارمندان دولت اعتصاب كردند. خيلی از كسانی كه در سيستم بودند با نيروی جديد يك حساب باز كردند. ارتش حاضر شد با اعضای شورای انقلاب مذاكره كند. در سطح خارج نيز دولت هايی مثل آلمان، فرانسه و حتی هند با اين نيروی بالنده جديد وارد مذاكره شدند. برای آنكه بتوانند آينده خودشان را تامين كنند.
• در صورتی كه كشورهای منطقه سياست های خود را به گونه ای تنظيم نكنند تا با واقعيت های موجود جهانی سازگار باشد، بايد منتظر چه تحولاتی در منطقه باشيم؟
اگر چنان چه اسرائيلی ها اختلافات خود را با فلسطينی ها به صورت عادلانه كه در راس آن تشكيل يك دولت مستقل فلسطينی است حل كنند آن وقت جغرافيای سياسی به سرعت تغيير خواهد كرد. اگر چنان چه خود عرب ها پيش قدم نشوند حتی در چارچوبی كه در بحرين انجام شد آن وقت آمريكايی ها به زور به آنها تحميل خواهند كرد و آمريكايی ها در موقعيتی هستند كه اين مسئله را به عربستان و يا كويت تحميل كنند. بنابراين آنها بايد تسليم اين تغييرات شوند. البته همه اينها برمی گردد به اينكه در نهايت يك درك درست از استراتژی كلان آمريكا در منطقه داشته باشيم. بايد در ذهن خودمان اين مسئله را مشخص كنيم كه آمريكا در منطقه نه برای حال بلكه برای سال های آينده چه برنامه ای دارد.
با توجه به مطالبی كه مطرح كرديد، روند اصلاحات و دموكراتيزه شدن را در كشورهای منطقه چگونه می بينيد، آيا حكام منطقه در قبال اين مسائل تسليم می شوند.
در اين مورد دو نوع نگرش وجود دارد. يك نگرش خوشبينانه است كه معتقد است آنها تسليم می شوند. يك نوع نگرش بدبينانه نيز وجود دارد كه می گويد اينها هرگز تسليم نخواهند شد. اما من شخصا در مورد ايران اين بدبينی را ندارم و به دو دليل اين نظريه را پيگيری می كنم. شرايط درونی جامعه ايران برای نوعی از تغييرات آمادگی پيدا كرده است. ايران در آستانه يك چرخش تاريخی است. در انتظار يك زايمان تازه است تقابل های ساليان دراز به خصوص در اين چند ساله اخير جامعه را به يك نقطه گردش تاريخی يا به تعبير من به يك پاگرد نزديك می كند. ما نبايد بپذيريم كه عوامل خارجی به عنوان عوامل اصلی در تغييرات وارد شوند. برای اينكه اگر به عنوان عامل اصلی وارد شوند مانع تغييرات تدريجی مطمئن از درون می شوند و يك چيز نارس و خام به ما تحميل می شود. بنابراين نبايد آن را بپذيريم و من خوشبينی خودم را پيگيری می كنم. برای آنكه آن آلترناتيو ساخته خارجی به ما لطمه خواهد زد. لذا ما به هر ترتيبی كه هست نبايد زير بار اين موضوع برويم كه نيروهای بيرون يك راه حل كوتاه مدت را به ما تحميل كنند. فرآيند اصلاحات بايد از درون باشد و اين فرآيند زمانی موفق می شود كه ما گام به گام جلو برويم.
• راه چاره چيست؟
از نظر داخلی تصميم گيرندگان بايد تغييرات اجتناب ناپذير را بپذيرند و اعمال كنند كه اگر اين عمل را انجام دهند شانس اينكه برنامه آمريكايی ها خنثی شود بسيار بالا و محتمل خواهد بود. پذيرش ميزانی از تغيير و تحول از درون به معنای پذيرش ضرورت وفاق ملی است. معنايش اين است كه اپوزيسيون حق حيات خواهد داشت. آن وقت در چنين صورتی آمريكا با يك جامعه كم و بيش همگن روبه رو خواهد شد. هر نوع تغيير و تحولی در داخل صورت خواهد گرفت. اما از نظر خارجی، سياست خارجی بايد واقع بينانه باشد. ما بايد بپذيريم دولت هايی مانند فرانسه و يا ديگر كشورهای اروپايی يك اختلافاتی با دولت آمريكا دارند اما گستردگی اين اختلاف تا آنجايی است كه به منافع ملی شان لطمه نزند. هيچ دولتی در دنيا وجود ندارد كه به خاطر عراق يا كره شمالی در برابر آمريكا بايستد و بخواهد وارد تنازع و تخاصم شود. منافع ملی روس ها اين نيست كه به خاطر عراق در برابر آمريكا بايستند. در مناسبات كنونی جهان منافع ملی بسياری از اين كشورها به همكاری با آمريكا گره خورده است.
• در اين شرايط منافع ملی ايران چه چيزی را ايجاب می كند و روش مناسب برای اتخاذ راهبرد بازدارندگی در برابر تهديدات چيست؟
ايران با تغييراتی كه در داخل انجام می دهد می تواند شروطی را كه اتحاديه اروپا برای ادامه همكاری اقتصادی قائل شده است تامين كند، هم به جهت ضرورت انسجام در داخل كشور و هم به جهت اينكه بتواند نظر هماهنگ اروپا را جلب كند. پس در چارچوب منافع مشتركی كه ايران با اروپا دارد می توان سياست مستقلی را اتخاذ كرد تا آمريكايی ها نتوانند آن آلترناتيوسازی را پيش برند. من معتقد هستم كه اگر اين تغييرات در داخل ايران صورت بگيرد هم اروپايی ها به ايران نزديك خواهند شد و هم لاجرم آمريكايی ها آن صورت كلی خودشان را كه الان دارند متوقف خواهند كرد، برای آنكه بلاموضوع خواهد شد.
• اگر امروز شما به عنوان وزير امور خارجه ايران مطرح می شديد و اين سمت را می پذيرفتيد چه سياستی را در اين شرايط و در برابر بحران عراق اتخاذ می كرديد؟
اينكه شما فرض را بر اين قرار می دهيد كه وضعيتی می بود كه من وزير امور خارجه بودم قاعدتا بايد نخست وزيرش هم مرحوم مهندس بازرگان می بود. در آن صورت ممكن بود كه كار به اينجاها نكشد. واقع قضيه اين است، اولين كاری كه يك دولت مستقل در شرايط كنونی جهان بايد انجام دهد آن است كه اول تعريف درستی از منافع ملی خود داشته باشد و سپس در چارچوب آن منافع ملی سياست های راهبردی خود را معين كند. دكترين امنيت ملی خودش را تعريف كند، پيش بينی كند كه خطرات و تهديدات احتمالی در منطقه عليه امنيت ملی چيست و راهكارهای مقابله با آن كدام است.
• با توجه به اتخاذ سياست بی طرفی فعال از سوی ايران در بحران اخير، اتخاذ اين سياست را چگونه ارزيابی می كنيد.
از فقدان اطلاعات در خصوص برخی از روابط كه بگذريم در مجموع سياست ايران در مورد عراق و حمله آمريكا به عراق ظاهرا فاقد انسجام منطقی ميان اجزای آن است، به طوری كه يك ناظر خارجی نمی تواند ميان اجزای آن يك رابطه منطقی پيدا كند. |